
آیا کشورهای عربی بیگناهند؟
فلسطین کرونیکل
ترجمه مجله جنوب جهانی
پرسشی ناخوشایند، اما غیرقابل اجتناب.
در نگاه نخست، تحولات منطقه از منظرِ منطقِ کنشگری و جایگاه تاریخی این کشورها—نه از نظر اخلاقی یا حقوقی—معنا مییابد. اسرائیل و ایالات متحده میکوشند با همراهسازی کشورهای عربی و دیگر بازیگران منطقهای، دامنه درگیری با ایران را گسترش دهند. اولویت دیرین آنان برای بیثباتیِ کنترلشده—همان «هرجومرجِ سازنده» که در محافل سیاسی رواج دارد—در همین چارچوب قرار میگیرد.
از سوی دیگر، ایران افزون بر پاسخ مستقیم به اسرائیل، منافع نظامی و راهبردی ایالات متحده را در سراسر منطقه هدف میگیرد. تهران سالهاست با صراحت اعلام کرده که هرگونه رویارویی، محدود به مرزهای جغرافیایی خاصی نخواهد بود. اقدامات کنونی ایران—صرفنظر از موافقت یا مخالفت با آن—از همین دکترین اعلامشده پیروی میکند.
در همین چارچوبِ توصیفی و محدود، «منطقی» به نظر میرسد که دولتهای عرب حوزه خلیج فارس، وقتی پیامدهای این ائتلافبندیها دامن خودشان را میگیرد، ابراز شگفتی کنند؛ هرچند این شگفتی بیش از آنکه ریشه تحلیلی داشته باشد، جنبه مصلحتاندیشی سیاسی دارد.
اما اینجا نقطهای است که منطق از کار میافتد.
چون تکرار یک الگوی رفتاریِ قابلپیشبینی، آن را از نظر سیاسی منسجم، از نظر حقوقی بینقص یا از نظر اخلاقی قابل دفاع نمیکند.
بیانیههای رسمی و روایت غالب در بسیاری از رسانههای عربی، گویای شگفتی واقعی و حتی خشم اخلاقی از واکنش ایران است؛ ایران بهعنوان بازیگری بیپروا، غیرمنطقی و حتی فراقانونی تصویر میشود. اما این تصویرسازی، زمینههای ساختاری را نادیده میگیرد. واقعیتی را کنار میگذارد که بسیاری از همین کشورها، مستقیماً یا غیرمستقیم، تشدید تنشی را که اکنون محکوم میکنند، تسهیل کردهاند.
تناقض آشکار است.
چندین کشور عربی حوزه خلیج فارس در دهه گذشته، روند عادیسازی روابط با اسرائیل را تعمیق بخشیدهاند، روابط اقتصادی را گسترش دادهاند، و مهمتر از همه، همکاریهای راهبردی در سطوح گوناگون—از جمله هماهنگی در حریم هوایی، چارچوبهای اطلاعاتی، و ادغام در ساختارهای امنیتی منطقهای تحت رهبری آمریکا که آشکارا با هدف مقابله با ایران طراحی شدهاند—را میسر کردهاند.
با این حال، این دولتها بر موضع بیطرفی پافشاری میکنند.
آنان میخواهند دسترسیهای لجستیکی، حمایتهای عملیاتی و سرمایهگذاری مالی را تأمین کنند، اما مسئولیت پیامدهای آن را نمیپذیرند. عادیسازی با اسرائیل، مشارکت در ترتیبات امنیتی آمریکا، و حضور در برنامهریزیهای نظامی منطقهای را میخواهند، اما همزمان خواهان مصونیت از هرگونه اقدام تلافیجویانهاند.
این بیطرفی نیست؛ این تعاملِ گزینشیِ بدون پاسخگویی است.
رسانههای عربی—بهجز موارد محدود و قابل توجه—عمدتاً همین رویه را بازتولید کردهاند. در پوشش خبری، اغلب زمینه تاریخی حذف میشود و از نقد سیاستهای کشورهای خلیج فارس پرهیز میگردد. ایران بهعنوان تنها بازیگر متجاوز معرفی میشود، در حالی که ساختار گستردهتر تشدید تنش—شامل استقرار نیروهای آمریکایی، دکترین راهبردی اسرائیل، و ائتلاف کشورهای عربی—از بررسی مصون میماند.
این رویکرد ریشه در گذشته دارد.
در دوران ریاستجمهوری باراک اوباما، شماری از رهبران عربی حوزه خلیج فارس نارضایتی عمیق خود را از آنچه ضعف و خویشتنداری آمریکا در قبال ایران میدانستند، بهویژه در جریان مذاکرات منجر به توافق هستهای (برجام) در سال ۲۰۱۵، ابراز کردند. خود این توافق در رسانههای همسو با کشورهای خلیج فارس بهطور گسترده بهعنوان سیاست مماشات مورد انتقاد قرار گرفت.
این نارضایتی با انتخاب دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۶ آشکارتر شد. خروج دولت او از برجام در مه ۲۰۱۸ و بهدنبال آن سیاست «فشار حداکثری» علیه ایران، با استقبال گسترده دولتهای عربی خلیج فارس روبهرو شد.
ترامپ در ۸ مه ۲۰۱۸ برجام را «توافقی وحشتناک و یکجانبه که هرگز نباید امضا میشد» خواند—موضعی که با لابیگریهای اسرائیل و کشورهای عربی خلیج فارس علیه این توافق هماهنگ بود.
علاوه بر این، رسانههای منطقهای روایتهایی را درباره بیثباتی داخلی ایران بزرگنمایی میکردند و اغلب اعتراضات را نشانهای از تضعیف قریبالوقوع—و حتی فروپاشی احتمالی—دولت ایران جلوه میدادند.
به بیان دیگر، ایده مقابله با ایران—در عرصه سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی—نهتنها تحمل میشد، که در برخی محافل بهطور فعالانه تشویق هم میگردید.
این پیشینه، با شگفتینماییهای امروزی چندان همخوانی ندارد.
آنچه تغییر کرده، نه خودِ همسویی راهبردی، که پیامدهای آن است. اقدامات تلافیجویانه ایران—بهویژه وقتی زیرساختهای انرژی، مسیرهای کشتیرانی یا ثبات داخلی را تهدید میکند—ریسکهای ذاتیِ این همسویی را آشکار ساخته است. بیثباتی در بازارهای انرژی، آسیبپذیری تأسیسات راهبردی، و این درک که حضور نظامی آمریکا ممکن است منافع خود و اسرائیل را بر امنیت کشورهای عربی خلیج فارس ترجیح دهد، همگی در تغییر ناگهانی لحن این کشورها نقش داشتهاند.
نکته دیگری نیز نیازمند تأمل جدی است—نکتهای که نمیتوان از نسلکشی در غزه جدا کرد.
در جریان نسلکشیِ مستمر اسرائیل، دولتهای عربی نتوانستند فشار مؤثری برای توقف ویرانی اعمال کنند. هیچ اقدام پایدار اقتصادی، هیچ استفاده هماهنگ از اهرم انرژی، و هیچ رویارویی سیاسی جدی با واشنگتن رخ نداد. در عوض، در مواردی روابط اقتصادی و لجستیکی ادامه یافت و بهطور غیرمستقیم به اقتصاد تحت فشار اسرائیل یاری رساند.
این فقدان اقدام، تصادفی نیست—ریشهای ساختاری دارد.
اگر کشورهای عربی موضع متفاوتی اتخاذ میکردند—با بهرهگیری از قدرت مالی، تسلط انرژی و وزن دیپلماتیک خود—مسیر جنگ میتوانست تغییر چشمگیری کند. مقیاس و تداوم ویرانی در غزه و تشدید تنشهای منطقهای پس از آن، از این عدم مداخله جداشدنی نیست.
در عمل، آنچه شکل گرفته، الگویی از محکومیت لفظی در کنار تداوم همکاریهای مادی بوده است.
بنابراین بحران کنونی تنها حاصل اقدامات ایران یا راهبرد اسرائیل نیست، بلکه محصول انتخابهای انجامشده—یا نشده—دولتهای عربی نیز هست.
با این همه، هنوز روزنهای هرچند باریک برای بازتعریف رویکردها وجود دارد.
موازنه قدرت در حال تغییر—که تا اندازهای تحت تأثیر توانایی ایران در تحمیل هزینهها و فشار فزاینده بر اهداف راهبردی آمریکا و اسرائیل شکل گرفته—فرصتی پدید آورده است. این که دولتهای عربی تصمیم به بازنگری در همسویی خود—تدریجی یا قاطعانه—بگیرند، نهتنها امنیت خودشان، که مسیر کلی منطقه را تعیین خواهد کرد.
در این میان، یک چیز قطعی است: منطقِ پیشین به پایان خود رسیده، و انتخاب روشن است—یا وابستگی به آمریکا و اسرائیل ادامه یابد، یا برای ثبات منطقهای و روابط حسنه با همسایگان، از آن فاصله گرفته شود.

