
گری ویلسون
مانتلیریویو آنلاین
ترجمه مجله جنوب جهانی
جنگها شهرها را ویران میکنند و جانها میستانند. اقتصاد جهان را نیز به لرزه درمیآورند.
قیمت نفت جهش میکند، مسیرهای دریایی بسته میشوند، تورم فزونی مییابد و خطر رکود اقتصادی افزایش مییابد. به همین دلیل، بسیاری از تحلیلها دربارهٔ جنگ ایالات متحده علیه ایران بهشدت بر بازارهای انرژی و پیامدهای اقتصادی جنگ در خلیج فارس متمرکز شدهاند.
این تحلیل اقتصادی سودمند است. وقفهای طولانی در صادرات نفت از تنگهٔ هرمز میتواند بهشدت بر قیمتها بیفزاید و اقتصاد جهانی را بهتبوتاب اندازد. افزایش هزینهٔ سوخت، بهای حملونقل را بالا میبرد، قیمت خوراک را افزایش میدهد و فشارهای تورمی را تشدید میکند که بیش از همه بر شانههای کارگران — شاغل و بیکار — سنگینی میکند.
اما وقتی جنگ عمدتاً از دریچهٔ پیامدهای اقتصادیاش بررسی میشود، نکتهای بنیادین ممکن است از دیده پنهان بماند.
مسئله، تحلیل بازارهای نفت نیست. مسئله این است که خودِ امپریالیسم در پسزمینه محو میشود.
دو بحران اخیر این مشکل را آشکار میسازند — حملهٔ آمریکا به ایران که به ترور رهبر عالی ایران، علی خامنهای، و دیگر مقامات ارشد ایرانی انجامید، و حملهٔ آمریکا به ونزوئلا که به ربودن رئیسجمهور نیکولاس مادورو و سیلیا فلورس منتهی شد.
در هر دو مورد، تفسیرها اغلب این درگیری را در درجهٔ اول بهمثابهٔ شوکی اقتصادی یا معضلی ژئوپلیتیکی مینگرند. حقیقت سیاسی اصلی سادهتر است: اینها رویاروییهایی میان یک قدرت امپریالیستی و کشورهاییاند که از تسلیمشدن سرپیچی میکنند.
بدون این نقطهٔ آغاز، ماهیت سیاسی این درگیری تاریک میماند.
جنگ از دریچهٔ بازارها دیده میشود
بخش عمدهای از گفتوگوهای مربوط به جنگ ایران بر اختلال در جریان نفت و پیامدهای آن برای اقتصاد جهانی متمرکز است.
تنگهٔ هرمز سهم بزرگی از تجارت دریایی نفت جهان را به دوش میکشد. اگر تردد نفتکشها متوقف شود، قیمتها بالا میرود. حقبیمهها افزایش مییابد. بازارهای انرژی دچار رکود میشوند. تورم گسترش مییابد.
اینها مکانیسمهای واقعیاند. شوکهای انرژی پیشتر نیز موجب رکودهای جهانی شدهاند.
اما وقتی روایت بهجای ماهیت سیاسی جنگ، با قیمت نفت آغاز میشود، کانون تحلیل جابهجا میشود. این درگیری نخست بهمثابهٔ اختلالی در اقتصاد جهانی و تنها در وهلهٔ دوم بهعنوان جنگی که توسط قدرتمندترین دولت نظامی روی زمین آغاز شده است، به نظر میرسد.
جنگ بهمثابهٔ معضلی برای بازارها مطرح میشود.
دیگر بهعنوان کنشی از سوی قدرتی امپریالیستی شناخته نمیشود.
زبان آشنای تغییر رژیم
در گفتوگوهای پیرامون این درگیریها، تمرکز اغلب از خودِ تجاوز امپریالیستی به سوی ویژگیهای درونی دولتهای هدف تغییر میکند. روایت آشنا میشود: دولت مورد حمله، اقتدارگرا، نامحبوب یا نامشروع است و بنابراین رویارویی آن با واشنگتن کمتر شبیه تجاوز امپریالیستی و بیشتر شبیه درگیری میان دو رژیم ناقص به نظر میرسد.
این چارچوب مدتهاست محور سیاستهای تغییر رژیم بوده است.
تحلیل مارکسیستی این چارچوب را میشکافد. پرسش این نیست که آیا دولتی که هدف قرار گرفته، واجد برخی معیارهای مشروعیت است یا خیر. پرسش این است که چه کسی به چه کسی حمله میکند و چرا.
ونزوئلا و تجاوز امپریالیستی
واشنگتن سالها تلاش کرد تا از طریق تحریمها، محاصرهٔ اقتصادی، انزوای دیپلماتیک و حمایت آشکار از چهرههای مخالف که ادعاهای دروغین ریاستجمهوری داشتند، دولت بولیواری را سرنگون کند.
این کمپین که نتوانست از طریق تحریمها و خفقان اقتصادی مردم ونزوئلا را به تسلیم وادارد، در ۳ ژانویه به اقدام نظامی مستقیم کشیده شد. نیروهای آمریکایی به اهدافی در پیرامون کاراکاس حمله کردند و یورشی انجام دادند که در جریان آن رئیسجمهور نیکولاس مادورو و سیلیا فلورس ربوده و در ایالات متحده زندانی شدند. هیچ اقدام تجاوزکارانهٔ قابلمقایسهای علیه رهبر یک قدرت امپریالیستی روی نمیدهد.
امپریالیسم بهمثابهٔ ساختار
امپریالیسم توضیح میدهد که چرا این رویاروییها روی میدهند.
ایالات متحده بزرگترین دستگاه نظامی تاریخ را در اختیار دارد، صدها پایگاه خارجی و توانایی اعمال تحریمها از طریق کنترل امور مالی جهانی. این شبکهٔ قدرت به واشنگتن اجازه میدهد دولتهایی را که در برابر منافع راهبردیاش مقاومت میکنند، تحت فشار قرار دهد، منزوی کند و به آنها حمله کند.
کشورهایی چون ایران و ونزوئلا جایگاهی کاملاً متفاوت در نظام جهانی دارند.
تواناییهای نظامیشان منطقهای است. اقتصادهایشان با فشار پیوستهٔ تحریمها و محرومیتهای مالی دستوپنجه نرم میکنند. تواناییشان برای اعمال قدرت در سطح بینالمللی بسیار محدود است.
تلقی منازعات میان این کشورها و ایالات متحده بهمثابهٔ منازعاتی اساساً متقارن، عدم تعادل عظیم نهفته در نظم جهانی را پنهان میسازد.
امپریالیسم صرفاً گزینهای در سیاست خارجی رهبران ویژهای نیست، بلکه ویژگیای ساختاری از سرمایهداری پیشرفته است: کشورهای مسلط از قدرت نظامی و مالی برای کنترل منابع، بازارها و نیروی کار جهان و سرکوب هر چالشی بر این کنترل بهره میگیرند.
توهم راهحلهای درونی
نظرسنجیها از مخالفت قاطع طبقهٔ کارگر با جنگ علیه ایران خبر میدهند. با این حال، کنگره هیچ اقدامی برای توقف آن نکرده است.
چارچوب قانون اساسی روشن است. بر پایهٔ مادهٔ اول، کنگره اختیار اعلام جنگ را دارد. بر اساس قانون اختیارات جنگی ۱۹۷۳، رئیسجمهور باید ظرف ۶۰ روز پس از اعزام نیرو به مناطق جنگی، مجوز کنگره را کسب کند. هیچیک از این الزامات هنگامی که نیروهای آمریکایی و اسرائیلی در ۲۸ فوریه حملات هماهنگ خود را علیه ایران آغاز کردند، رعایت نشد.
کنگره فرصت داشت تا این اختیار را بار دیگر به کار گیرد. اما آن را رد کرد. سنا در ۴ مارس قطعنامهٔ اختیارات جنگی را با ۴۷ رأی موافق در برابر ۵۳ رأی مخالف رد کرد — هشتمین رأیگیری از این دست از ماه ژوئن. هر هشت رأی شکست خوردهاند. در همان روز، مجلس نمایندگان قطعنامهای غیرالزامآور تصویب کرد که با ۳۷۲ رأی موافق در برابر ۵۳ رأی مخالف، ایران را بهعنوان حامی اصلی تروریسم در جهان تأیید میکرد. اجماع دوحزبی مبهم نیست. این اجماعی است موافق جنگ و مخالف پاسخگویی در قبال جنگ.
کنگره کنترل امور مالی را در دست دارد، اما هیچ بودجهای برای این مورد تصویب نکرده است. دولت از حسابهای موجود پنتاگون پول برمیدارد یا به کسری بودجه میافزاید. کنگره اجازه میدهد جنگ ادامه یابد.
جنگهای امپریالیستی بهندرت حاصل دولتی واحدند. آنها از منافع راهبردی نهفته در ساختار خود سرمایهداری سرچشمه میگیرند. سابقهٔ نیم قرن گذشته — از ویتنام گرفته تا عراق و لیبی و جنگ اقتصادی علیه ونزوئلا — نشان میدهد که هر دو حزب اصلی ایالات متحده بارها و بارها از مداخله در مواردی که منافع طبقهٔ حاکم ایجاب میکرد، پشتیبانی کردهاند.
اصلی که گم میشود
برای مارکسیستهایی که درگیریهای میان قدرتهای امپریالیستی و ملتهای تحت ستم را تحلیل میکنند، اصلی بنیادین مدتهاست روشن بوده است.
حقیقت سیاسی تعیینکننده، رابطهٔ میان متجاوز امپریالیست و ملت مورد حمله است.
بدون این اصل، انتقادات از جنگ بهسهولت صرفاً اقتصادی میشوند. این درگیری محکوم میشود زیرا بازارها را بیثبات میکند، قیمت انرژی را بالا میبرد و رشد جهانی را تهدید میکند — در حالی که تجاوز امپریالیستی که جنگ را آغاز کرد، از دیده پنهان میماند.
مسئلهٔ اصلی این است که جنگ امپریالیستی از خود نظام سرمایهداری و انگیزهٔ قدرتهای امپریالیستی برای حفظ سلطه بر جهان سرچشمه میگیرد.
به یاد آوردن امپریالیسم
تحلیل اقتصادی همچنان برای درک سرمایهداری ضروری است. نرخ سود، بحرانهای مالی، تورم و چرخههای رشد، جهانی را که در آن جنگها روی میدهند، شکل میدهند.
اما سرمایهداری صرفاً از طریق بازارها عمل نمیکند.
همچنین از طریق نیروی نظامی، رژیمهای تحریم و سلطهٔ ژئوپلیتیکی عمل میکند.
وقتی تحلیلها تنها بر آشفتگی اقتصادی ناشی از جنگ متمرکز میشوند و ساختار امپریالیستی مولد این جنگها را نادیده میگیرند، یکی از ویژگیهای اصلی نظام از دیده پنهان میماند.
و در برهههایی چون زمان حاضر — از ونزوئلا گرفته تا ایران — آنچه ناپدید میشود، خود امپریالیسم است.

