
نویسنده: لیو یانتینگ، تحلیلگر مسائل خاورمیانه
ترجمه مجله جنوب جهانی
از آن روز پایانی بهمنماه ۱۴۰۴ که آسمان منطقه با هدیهی مشترک جنگندههای آمریکا و اسرائیل شکافته شد، آتش جنگی تازه در خاورمیانه زبانه کشید. شعلهای که از کانون «محور مقاومت» برخاست و به کرانههای خلیج فارس رسید و دیری نپایید که چهار میدان نبرد در هم تنیده، نقشهای پیچیده از منازعه را رقم زدند.
نخستین و محوریترین رکن این معادله، رژیم صهیونیستی است. به نظر میرسد که اسرائیل، در راستای استراتژی ریشهکنی تهدید از سوی ایران و گریز از محاصرهای که «محور مقاومت» برایش فراهم آورده، بار دیگر رویکرد جنگ چندجبههای دو سال اخیر را با قوت بیشتری دنبال میکند؛ رویکردی که همزمان با بمباران ایران، پای پیادهنظام خود را به خاک لبنان نیز گشوده است. هرچند آنگونه که از شواهد برمیآید، هدف سرنگونی نظام جمهوری اسلامی محقق نشده و حتی در خود آمریکا نیز صداهایی در مخالفت با ادامهی جنگ بلند شده، اما عزم اسرائیل نه تنها سست نگشته، بلکه روزبهروز مصممتر مینماید. اعلام خبر حذف فیزیکی شماری از فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی ایران از جمله آقای علی لاریجانی، دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی، از سوی تلآویو در ۲۶ اسفند، گواهی بر این مدعاست؛ چه آنکه مقامات اسرائیلی از احتمال اشغال بلندمدت خاک لبنان تا زمانی که تهدید حزبالله به طور کامل از میان نرفته باشد، سخن میگویند.
در این میان، نقش کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس در هالهای از ابهام و دوپهلویی فرو رفته است. بیشک این کشورها از نخستین قربانیان سرریز جنگ به شمار میآیند؛ انسداد تنگهی هرمز، صادرات انرژی آنان را مختل کرده، حملات پهپادی و موشکی چشمانداز سرمایهگذاری در منطقه را تیره و تار ساخته و سایهی جنگ، روند تحولات صنعتی و اقتصادی شان را با مانع روبهرو ساخته است. با این همه، تاکنون نتوانستهاند به اجماعی برای وساطت و میانجیگری دست یابند. ریشهی این انفعال را باید در میزان متفاوت «تحمل» این کشورها در برابر جنگ و ارزیابیهای راهبردی گوناگونشان از تهدید ایران جست. اگرچه عمان پیشقدم شده، اما عربستان همچنان در اندیشهی تضعیف رقیب دیرینهی خود است. گویی در این میدان، اصرار بر ترمز، همواره در برابر پای فشردن بر پدال گاز، مغلوب بوده است.
و اما آمریکا؛ که با شتابی وصفناپذیر پا به میدان نهاد، اما گویا هماکنون در پی گریز از باتلاقی است که خود در آن گرفتار آمده. واشنگتن پس از آن که حذف رهبر پیشین جمهوری اسلامی ایران نتوانست به فروپاشی سریع نظام منجر شود، به ورطهی سیاستزدگی و فرافکنی افتاده است. آنجا که مارکو روبیو، وزیر خارجه، بیپرده میگوید «آمریکا به خاطر اسرائیل وارد جنگ شد» و دونالد ترامپ، رئیسجمهور، هر روز بهانهای تازه برای ادامهی نبرد و جدول زمانی متفاوتی برای پایان آن مطرح میکند. با وجود این آشفتگی در سخنان سیاسیون، اما واقعیت میدانی نشان از افزایش روزافزون حضور نظامی ایالات متحده دارد؛ چه از جهت گسترش دامنه و تعداد حملات هوایی، چه از جهت نشانههای آشکار برای ورود به نبرد زمینی. به نظر میرسد پشت این پارادوکس، محاسبات انتخاباتی ترامپ نهفته است؛ او که پیش از انتخابات میاندورهای، گزینهای جز «پیروزی فوری» ندارد، هرچند هنوز راهی شرافتمندانه برای خروج از بحران نیافته است. این بیراهبردی، او را به سمت ریسکهای بزرگتر سوق داده: از تصرف جزیرهی خارک و مسلط شدن بر تنگهی هرمز تا حمله به مراکز غنیسازی اورانیوم ایران.
چهارمین ضلع این میدان، ایران است که در کوران حملات بیامان، با تمسک به راهبرد «دفاع موزاییکی» و جنگ نامتقارن، نه تنها از فروپاشی مصون مانده، بلکه برگ برندهی بستن تنگهی هرمز را نیز همچنان در اختیار دارد. با این حال، هزینههای این ایستادگی برای کشوری که پیش از این زیر بار سنگین تحریمها به دشواری نفس میکشید، بسیار گزاف بوده است. از همین رو، دیپلماسی ایران هرگز دست از تلاش برای یافتن راهی به سوی آتشبس نکشیده و پیشنهادهایی را با محوریت «توقف فوری حملات و جبران خسارتها» به میان آورده است. رویکردی که در تضاد آشکار با خطابههای تند سپاه پاسداران قرار دارد، اما در هیاهوی گلوله و بمب گم میشود. واقعیت آن است که با تداوم حملات اسرائیل، سکوت معنادار عربها و نیاز آمریکا به کسب دستاورد نظامی، میز مذاکره آن چنان که باید در اختیار ایران نیست. از این رو، جنگ فرسایشی همچنان گزینهی مسلم و حتمی در کوتاهمدت خواهد بود؛ جنگی که با هدف قرار گرفتن میادین گازی ایران توسط اسرائیل و تهدید متقابل تهران برای حمله به تأسیسات انرژی کشورهای عربی، وارد فاز تازهای از تشدید شده است.
اسرائیل؛ تلاش برای بازتعریف منطقه با طعم فرسایش
بیگمان، اسرائیل را باید مشتاقترین بازیگر برای تغییر نظم موجود در منطقه دانست. پیروزیهای میدانی و تحقق هدف دیرینهی حذف فیزیکی رهبر پیشین ایران، حاصلِ این شتاب است. اما عبور از خطوط قرمز، نه تنها به وقوع «قیام بزرگ» در ایران که بنیامین نتانیاهو از آن دم میزد انجامید، بلکه ایران را به عنوان تهدیدی ملموس و سهمگین در برابر اسرائیل قرار داد. با این حال، نه تنها حملهها فروکش نکرده، بلکه با ترور چهرههای شاخصی چون لاریجانی و هدف قرار دادن تأسیسات حیاتی از جمله میدان گازی پارس جنوبی، با شدتی بیسابقه دنبال میشود.
تلآویو که همانند آمریکا دریافته است در جنگی فرسایشی، برندهی نهایی نخواهد بود، از همان ابتدا راهبردی را در پیش گرفت که میتوان آن را «اهرمسازی» نامید. هدف این بود که با حملات گسترده و سرسامآور هوایی و حذف زنجیرهوار فرماندهان ارشد، فروپاشی سیاسی نظامی را رقم بزند که ریشهی آن به ۱۹۷۹ بازمیگردد. فرض بر این بود که در خلأ پس از فروپاشی، دولتی همسو با غرب و اسرائیل روی کار آید که نه تنها تهدید «محور مقاومت» و برنامههای هستهای و موشکی را از میان ببرد، بلکه حتی به ائتلافی با اسرائیل تن دردهد.
اما این نقشه چنان که باید پیش نرفت. نه تنها نظام فرو نپاشید، بلکه با قدرتگیری هرچه بیشتر سپاه پاسداران در روزهای پس از آن، روند جانشینی به سرعت به سمت مجتبی خامنهای سوق یافت. ناکامی در این مرحله، اسرائیل را به سوی استراتژی جایگزین سوق داد: گسترش جنگ و طولانی کردن آن برای شکلدهی به نظمی مطلوب در روزهای پس از درگیری. امروز، بمباران تأسیسات زیربنایی و مراکز حیاتی ایران – از مدارس و بیمارستانها گرفته تا تأسیسات نفتی و حتی آثار تاریخی – دیگر تنها تاکتیکی برای اعمال فشار نیست؛ بلکه محاسبهای دقیق برای فردایی است که ایران ضعیفتر، توان کمتری برای حمایت از محور مقاومت و بازسازی توان موشکی و هستهای خود داشته باشد و همزمان، با ناآرامیهای داخلی دست و پنجه نرم کند.
موازی با این، تشدید حملات به ایران، واکنش زنجیرهوار سپاه پاسداران در برابر همسایگان عرب را نیز به دنبال دارد. اسرائیل با آگاهانه طولانی کردن این چرخه، به دنبال بازگشت به فضای امنیتیزدایی است که سالها پیش با عنوان «تهدید ایران» بر منطقه حاکم بود. اگر روزی ایران و عربستان به واسطهی پیمان پکن به آشتی ظاهری رسیده بودند، امروز اسرائیل میکوشد آنها را به رویارویی دوباره بکشاند تا دیگر خود تنها نماند. از این منظر، اگرچه تداوم حملات نتوانسته به سرنگونی فوری نظام بیانجامد، اما در بلندمدت میتواند اهداف مهمی را تأمین کند: تضعیف توان فرامرزی ایران، ایجاد تشتت میان تهران و همسایگان عرب، و نهایتاً، ایجاد محیطی که در آن ایرانِ درگیر بحرانهای داخلی، نتواند تهدیدی برای اسرائیل باشد.
عربستان و احیای رقابت با ایران در سایهی جنگ
با این حال، تحقق این چشمانداز، بیش از هر چیز به انتخاب راهبردی کشورهای عرب حوزهی خلیج فارس وابسته است. شواهد نشان میدهد که جریان حوادث، بیش از آنکه به ضرر منافع اسرائیل باشد، به سود آن در حرکت است.
مرور روزهای آغازین جنگ گویای این واقعیت تلخ برای کشورهای عربی است: به جز عربستان که پیشاپیش خواهان رویارویی نظامی با ایران بود، دیگر اعضای شورای همکاری (امارات، کویت، بحرین، قطر و عمان) نه تنها خواهان جنگ نبودند، بلکه خود قربانی بیواسطهی آن شدند. این پدیده، بزرگترین هراس این کشورها را عیان ساخت: در شرایطی که همزمان در مسیر تحول اقتصادی گام برمیدارند و شاهد عقبنشینی تدریجی آمریکا از منطقه هستند، هیچیک از دو گزینهی «اتکای صرف به واشنگتن» یا «رفاقت با تهران» نمیتواند آنها را از گزند آتش در امان نگه دارد. اما در این میان، رفتار ریاض و نقش رهبریاش در منطقه، تعیینکنندهترین عامل بوده است.
از یک سو، کشورهای کوچکتر شورای همکاری به دلیل وابستگیهای ساختاری به عربستان، جرئت رویارویی با آن را ندارند. کویت و عمان که همواره سیاستی آرام و بیحاشیه داشتهاند، به ندرت در برابر ریاض قد علم میکنند. بحرین نیز به عنوان یکی از نزدیکترین متحدان سعودی، در مسائل امنیتی از آن تبعیت میکند. در مقابل، قطر و امارات موقعیتی ظریفتر و بعضاً رقابتیتر با ریاض دارند. قطر که همواره به رابطهای ویژه با ایران و میزبانی از رهبران حماس و اخوان المسلمین متهم بوده است، در سال ۲۰۱۷ با محاصرهای سخت از سوی عربستان و متحدانش مواجه شد. اگرچه این بحران تا سال ۲۰۲۱ فروکش کرد، اما ریاض هرگز از «نافرمانی» دوحه چشم نپوشیده است. در این میان، همکاری قطر و ایران در بهرهبرداری از میدان گازی پارس جنوبی و نقشآفرینی دوحه در میانجیگریهای جنگ غزه که سایهی ریاض را کمرنگ کرد، بر آتش این رقابت افزود.
امارات اما وضعیتی متفاوت دارد. این کشور که زمانی همچون بحرین در سایهی عربستان حرکت میکرد، در سالهای اخیر به رقیبی جدی برای ریاض بدل شده است. از میدان یمن که نیابتیهای دو کشور در برابر هم صفآرایی کردند تا رقابت برای جذب سرمایههای خارجی در چارچوب «چشمانداز ۲۰۳۰» عربستان و برنامههای تحول اقتصادی امارات، رقابتهای پنهان و آشکار زیادی میان این دو وجود دارد.
در چنین بستری، حملات اخیر ایران به منطقه، برای ریاض خالی از فایده نبوده است. امارات با تکیه بر جایگاه اقتصادی خود، بیشترین آسیب را از این حملات دیده و مراکز حساس آن بارها هدف قرار گرفته است. قطر نیز با اصابت موشکها به تأسیسات انرژیاش، گرانترین هزینه را پرداخته است. از منظر ریاض، این تحولات میتواند سه دستاورد مهم داشته باشد: نخست، تضعیف پایگاههای قدرت قطر در منطقه که با اتکا به رابطهای ویژه با ایران و نقش میانجیگرانهاش شکل گرفته بود. دوم، عقب زدن امارات در رقابتهای اقتصادی. سوم، تضعیف خود ایران به عنوان رقیب استراتژیک دیرینه.
ریشهی این رویکرد را باید در تجربهی شخصی محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان جست. او که در سال ۲۰۱۵ در ۳۰ سالگی سکانداری وزارت دفاع را بر عهده گرفت، نخستین تجربهی مدیریت بحرانش را در یمن و در رویارویی با حوثیهای مورد حمایت ایران رقم زد. برخلاف نسل پیشین که درگیر منازعه با اسرائیل بودند، نسل جدید نخبگان سعودی «تهدید ایران» را بیواسطهتر و جدیتر از هر تهدید دیگری درک میکنند. از همین رو، اگرچه تهران در حملات خود، دیرتر و با شدت کمتری به سراغ عربستان رفت (شاید به این دلیل که ریاض را خصمانهترین بازیگر در میان کشورهای عربی میداند)، اما این رویاروییهای محدود نیز نشان میدهد که آشتی ظاهری سال ۲۰۲۳ نتوانسته است شکاف عمیق راهبردی میان دو قدرت منطقه را التیام بخشد.
خلاصه آنکه، کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس بیگمان قربانیان اصلی سرریز جنگاند، اما تا زمانی که رهبری ریاض نه تنها نقشی فعال در خاموش کردن آتش ندارد، بلکه آن را فرصتی برای تضعیف رقبا و دستیابی به اهداف راهبردی خود میبیند، منطقه از این گردابِ به ظاهر بیراهبردی رهایی نخواهد یافت.
آمریکا؛ سرگشتگی در مثلث پایانبندی جنگ
اسرائیل برای به حرکت درآوردن چرخهای این جنگ بزرگ، به خوبی از برگ برندهی آمریکا استفاده کرد. حضور آمریکا در منطقه، ضمن آن که آتش حملات ایران را به سمت تأسیسات و نیروهای این کشور در پایگاههای عربی منحرف میکند، نقش یک خط قرمز را ایفا کرده و مانع از گسترش بیضابطهی درگیری میشود.
اما برخلاف اسرائیل که با پشتیبانی بیش از ۸۰ درصدی افکار عمومی خود وارد این نبرد شده، واشنگتن از ابتدا با دودلی وارد میدان شد. درسهای تلخ عراق و افغانستان و فضای سیاسی حاکم بر آمریکا در آستانهی انتخابات میاندورهای، کاخ سفید را از همان ابتدا به سمت راهبردی «ضربه و فرار» سوق داد. هدف این بود که با حملات هوایی، ضربهای کاری بر پیکر ایران وارد شود و اگر موفقیت کامل حاصل نشد، هزینهی خروج از جنگ نیز بالا نباشد. اما پاسخ کوبندهی ایران – که هم پایگاههای آمریکا را نشانه رفت و هم تنگهی هرمز را به روی تردد کشتیها بست – معادلات را بر هم زد. «عراق ۲.۰» هر چند تکرار نشد، اما باتلاقی تازه گریبان ایالات متحده را گرفت.
این سرگشتگی را میتوان در سخنان ضد و نقیض مقامات آمریکایی به وضوح دید. ترامپ که از یک سو از «پیروزی قاطع» سخن میگوید، از سوی دیگر متحدانش را به مشارکت در جنگ فرامیخواند و حتی سفر خود به چین را به خاطر جنگ به تعویق میاندازد. نظرسنجیها نیز گویای شکاف عمیق در افکار عمومی است. نظرسنجی مشترک رویترز و ایپسوس در ۲۸ اسفند نشان داد که ۶۵ درصد آمریکاییها از حملهی زمینی قریبالوقوع ترامپ به ایران خبر دارند، اما تنها ۷ درصد از آن حمایت میکنند و ۵۹ درصد با ادامهی جنگ مخالفند.
اما سرگشتگی در کلام، به معنای توقف در عمل نیست. هر چه واشنگتن خود را در تنگنای «پیروزی درخشان» یا «خروج با حداقل هزینه» میبیند، بر دامنهی حضور نظامی خود میافزاید. گامهای بعدی، چنان که برخی منابع از آن خبر میدهند، میتواند ورود به عملیاتهای زمینی برای تصرف جزایر راهبردی، اشغال خارک یا حمله به مراکز غنیسازی باشد. این رویکرد، که از سر ناچاری و با هدف خلق دستاوردی ملموس در میدان اتخاذ میشود، ریسک درگیری گستردهتر را به همراه دارد.
در یک نگاه کلان، سناریوهای پیش روی آمریکا را میتوان در سه قالب کلی دستهبندی کرد:
فروپاشی نظام ایران: آرمانگرایانهترین گزینه برای واشنگتن و تلآویو که نیازمند فشار نظامی مداوم، برتری اطلاعاتی و تعهدی بلندمدت و پرهزینه است. با توجه به شرایط کنونی، وقوع آن چندان محتمل به نظر نمیرسد.
توافقی جدید در قالب «برجام تقویتشده»: در این سناریو، آمریکا با استفاده از فشار نظامی، ایران را به پذیرش محدودیتهای راستیآزماییشده بر برنامههای هستهای و موشکی وادار میکند و در مقابل، تحریمها لغو و تضمینهای امنیتی ارائه میشود. اما با توجه به فضای بیاعتمادی عمیق (که ریشه در خروج یکجانبهی ترامپ از برجام در ۲۰۱۸ دارد) و کاربرد غنیسازی اورانیوم به عنوان اهرم فشار توسط ایران، رسیدن به چنین توافقی دشوار به نظر میرسد. با این حال، این سناریو میتواند به عنوان «پل» یا «عذر»ی برای پایان دادن به جنگ از سوی هر دو طرف مورد استفاده قرار گیرد، مشابه آنچه در «جنگ دوازدهروزه» ژوئن ۲۰۲۵ رخ داد.
بنبست فرسایشی: محتملترین سناریو، ماندن در وضعیتی است که در آن هیچ یک از طرفین به اهداف نهایی خود دست نمییابند، اما از تشدید بیحساب و کتاب جنگ نیز پرهیز میکنند. در این حالت، ممکن است تنگهی هرمز به طور موقت بازگشایی شود، اما مسائل اساسی چون برنامهی هستهای، توان موشکی و نقش «محور مقاومت» همچنان به قوت خود باقی بمانند و سطح درگیری به طور قابل توجهی کاهش یابد.
آنچه امروز در رفتار واشنگتن مشاهده میشود، حرکت میان این سه سناریو به صورت فرصتطلبانه و واکنشی به تحولات میدان است. در این میان، تداوم حملات اسرائیل، پویاییهای داخلی کشورهای عربی، نوسانات قیمت نفت و واکنش متحدان، میتواند هر لحظه سمتوسوی سیاست آمریکا را تغییر دهد.
ایران؛ بازی در لبهی تیغ
آخرین ضلع این چهارضلعی، ایرانِ درگیر در جنگی تمامعیار است؛ کشوری که با وجود برخورداری از ابزارهای محدود، برای بقای خود میجنگد.
از زمان عملیات «طوفانالاقصی» در اکتبر ۲۰۲۳، سایهی جنگ بر ایران سنگینی میکند. هرچند امروز ایران با بهرهگیری از راهبرد «دفاع نامتقارن» و جنگ فرسایشیِ «محور مقاومت» توانسته پیشروی دشمن را مهار کند، اما این رویارویی خود نقض غرض اصلیِ ایجاد این محور بوده است. «محور مقاومت» قرار بود به مثابهی لایههای دفاعیِ دوربرد ایران عمل کند و تهدیدات را از مرزهای کشور دور نگه دارد، اما امروز خود به عاملی برای کشیده شدن آتش به درون کشور تبدیل شده است.
این استراتژی که در پی تجربهی تلخ جنگ هشتساله و برای ایجاد عمق راهبردی در کشورهای شکنندهی منطقه تعریف شده بود – از لبنان و سوریه گرفته تا عراق و یمن و غزه – اکنون به نقطهی مقابل خود رسیده است. همین محور بود که با عملیاتهای خود در غزه، زمینهساز بزرگترین رویارویی مستقیم ایران و اسرائیل پس از جنگ ۴۰ سال پیش شد. اکنون در شرایطی که ایران با خلأ قدرت ناشی از حذف رهبر پیشین خود مواجه شده، سپاه پاسداران انقلابی با قدرتی بیسابقه به میدان آمده و با حمایت از مجتبی خامنهای به عنوان رهبر جدید، بر ادامهی رویارویی اصرار میورزد.
در چنین شرایطی، دیگر جایی برای دیپلماسیِ صرف باقی نمانده است. ابتکارات سیاسی ایران که عمدتاً از سوی وزارت خارجه با محوریت «آتشبس فوری و جبران خسارت» مطرح میشدند، در برابر غوغای بمبها و تندرویهای میدانی گم شدهاند. نه اسرائیل خواهان توقف است، نه کشورهای عربی توان یا تمایل به میانجیگری جدی دارند و نه آمریکا با دست خالی میتواند از میدان خارج شود.
ایران نیز به خوبی میداند که هر گونه عقبنشینی یا نرمش، در این مقطع میتواند به معنای پایان کار باشد. از این رو، به ناچار راهبرد «همسایهسازی» را به پیش گرفته است. تهدید به بستن تنگهی هرمز و حملات به تأسیسات انرژی کشورهای همسایه، اگرچه ریسک ایجاد ائتلافی منطقهای علیه تهران را به دنبال دارد، اما در شرایط کنونی به عنوان تنها اهرم فشار باقی مانده در دست ایران، حیاتی به شمار میآید. همزمان، دیپلماسی ایران نیز در تلاش است تا این حملات را «مستقلانه» و «خودسرانه» جلوه دهد و از تشدید تنش با همسایگان بکاهد. نمونهی آن، تردید در بستن کامل تنگهی هرمز و باقی گذاشتن روزنههایی برای تردد کشتیهایی است که با هماهنگی قبلی، از کریدورهای امن در نزدیکی سواحل ایران عبور میکنند.
ایران امروز بر لبهی تیغ راه میرود. او باید چنان قدرتمند و بیپروا ظاهر شود که دشمن را از «تشدید نهایی» بازدارد. موفقیت این راهبرد، وابسته به احتمالاتی است که نه تنها در دست ایران، که در دست بازیگران دیگر این میدان نیز هست. اگر بتواند کنترل تنگهی هرمز را حفظ کند و فشارهای ناشی از افزایش قیمت نفت، واشنگتن را به عقبنشینی وادارد، میتواند از این گرداب با کمترین آسیب بیرون آید. اما اگر ترامپ دست به ریسکی بزرگ بزند و با تشکیل یک ائتلاف نظامی، برگ برندهی «هورمز» را از ایران بگیرد، معادلات به شدت به ضرر تهران تغییر خواهد کرد.
در این معادلهی پیچیده و پرپیچوخم، همه چیز به احتمالات گره خورده است. از سرنوشت جنگ تا نقشهی سیاسی آیندهی خاورمیانه، همه و همه در گرو تعامل و تقابل این چهار بازیگر اصلی است. جنگی که امروز در چهار جبهه در جریان است، تا زمانی که به تعادل ژئوپلیتیکی تازهای منجر نشود، پایانی نخواهد یافت.

