
نویسنده: خوسوئه ولوز سراد، روانشناس اجتماعی
ترجمه مجله جنوب جهانی
«نشانهی ارباب، دقیقاً در بیمیلی او به دانستنِ آنچه قدرتاش را حفظ میکند، نهفته است.» (ژاک لاکان)
محاصرهیتمامعیار: آنگاه که خفگی، سیاست میشود
بحران کنونی انرژی در کوبا، نه یک رخداد طبیعی و نه صرفاً نقصی در زیرساختهاست؛ بلکه نقطهی اوج محاصرهای ژئوپلیتیک است که طی شش دهه، با دقتی جراحیگونه طراحی شده است. آنچه امروز در این جزیره میگذرد، همگرایی مرگباری است میان جنگ اقتصادی سنتی — همان محاصره — و بستری نوین در عرصهی بینالملل که در آن، بازیگرانی که باید توازن قوا را برقرار کنند، گزینهای را برگزیدهاند که میتوان آن را «ژئوپلیتیک حداقلی» نامید.
کوبا نهتنها با خصومت امپراتوری روبهروست، بلکه با طردی خاموش از سوی کسانی مواجه است که در تئوری، باید نظم تکقطبی را به چالش بکشند.
اما پیش از واکاوی مختصات ژئوپلیتیک، ضروری است که نقشهی روانیِ زیربنای این وضعیت بررسی شود؛ چراکه آنچه در کوبا رخ میدهد، تنها مسئلهی توازن قدرت نیست، بلکه مسئلهی «میل» است؛ شبحی سیاسی که فروید آن را «ورنِیِنونگ» (Verneinung) مینامید: انکار بهمثابه شکلی پنهان از بهرسمیتشناختن.
کسانی که کوبا را رها میکنند، وجودش را انکار میکنند، اما با همین انکار، آن را تأیید میکنند؛ و مهمتر از آن، آنچه را دربارهی خود انکار میکنند، بازمیتابانند. محاصره پابرجاست، زیرا کوبا هنوز چالشبرانگیز است؛ نشانهای آزاردهنده در نظام سرمایهداری جهانی. اگر کوبا تهدیدی واقعی نبود، کافی بود نادیدهاش بگیرند. همین واقعیت که باید نابود شود، گواه آن است که وجودش برای «دستورِ ارباب» غیرقابلتحمل است.
پرسشی که بر فراز این متن سایه افکنده، شاید خشم برخی را برانگیزد، اما ضروری است: آنگاه که حرکات نمادین جای اقدامات مشخص را میگیرند، از همبستگی بینالمللی چه باقی میماند؟ حمایت از کوبا، وقتی حلقهی محاصره تنگتر و خفگی ملموستر میشود، واقعاً چه معنایی دارد؟ و مهمتر آنکه: تواناییِ نظارهگریِ این خفگی بدون هیچ اقدامی، چه چیزی را دربارهی نیروهای ژئوپلیتیکی که مدعیِ خواهانِ جهانی متفاوت هستند، آشکار میسازد؟
ترکِاعلامنشدهی شرکای استراتژیک
در روزهای تنشهای جهانی، نظریهی روابط بینالملل نیز در حال غبارروبی و بازگشت به «رئالیسم پیرامونی» است؛ رویکردی که تمایل دولتها به اولویتدادن به منافع فوری — تجارت، ثبات مرزی، پرهیز از برهمزدن هژمونی — را بر اتحادهای ایدئولوژیک یا تاریخی، در زمان افزایش فشار امپراتوری، توصیف میکند. اما رئالیسم پیرامونی برای تبیین کامل رفتار کنونی روسیه و چین در قبال کوبا کافی نیست. در اینجا، چیزی عمیقتر در جریان است: چشمپوشی از خواستههای خودشان، بهعنوان شرط بقا در نظامی که ظاهراً خواهان تغییر آن هستند.
لاکان میان «تقاضا» و «میل» تمایز قائل میشود. تقاضا، چیزی است که آشکارا درخواست میشود؛ میل، آنچه در پسِ آن نهفته و اغلب بیانِ آن، بیهزینه ممکن نیست. روسیه و چین در گفتمان رسمی خود، جهانی چندقطبی، پایان تکقطبیبودن و احترام به حاکمیت را مطالبه میکنند؛ اما میلِ آنان — که با کنششان آشکار میشود، نه با سخنانشان — ادغام تدریجی در قوانین همان نظامی است که مدعیِ بهچالشکشیدن آن هستند.
هرچقدر هم که شنیدنش تلخ باشد، آنان با رهاکردن کوبا، صرفاً عملگرا نیستند؛ بلکه اعتراف میکنند که افق واقعیشان، نه دگرگونی نظم جهانی، بلکه مذاکره برای کسب جایگاهی راحتتر در درونِ همان نظم است.
هر دو قدرت، درگیر جنگهای فرسایشی خویش — اوکراین برای روسیه، تایوان و دریای چین جنوبی برای پکن — موضع دفاعی خود را تثبیت کردهاند. حمایت آنان از کوبا، به لفاظی در مجامع چندجانبه و تأمین منابعی محدود، بدون بهچالشکشیدن ساختار تحریمها، تقلیل یافته است.
نفت لازم را ارسال نمیکنند، خطوط اعتباری برای دورزدن تحریمهای ثانویه نمیگشایند، و با کشتیهای خود، تدارکات را به جزیره اسکورت نمیکنند. اگر از آنان پرسیده شود چرا، شاید پاسخشان همان پاسخ آن «سازشکار بزرگ» باشد: زمانبندی مناسب نیست، هزینهها بسیار بالاست، باید واقعبین بود.
اما واقعگرایی، در این بافت، راهی دیگر برای تسلیم زودرس است. شاید در اعماق وجودشان باور دارند که کسانی را که ممکن است زودتر سقوط کنند، رها میکنند، نه آنان را که دیرتر سقوط خواهند کرد — کسانی که خودشان ممکن است باشند. آنان به مرز تاریخی خود رسیدهاند و بهجای پیشراندن و شکستن آن، آن را عادیسازی کردهاند. با این کار، مرتکب محاسبهای اشتباه در سطح استراتژیک میشوند که تاریخ، پیشتر مجازاتش را داده است.
هر بار که قدرتی به نظم هژمونیک اجازه میدهد پیوندی را بیهزینه بگسلد، آن نظم، قویتر ظاهر میشود و یک گام به انقیادِ کسانی که میپنداشتند در امان هستند، نزدیکتر میگردد.
با اجازهدادن به نابودیِ یک پروژهی حاکمیتی توسط امپراتوری، بیآنکه پیامدی داشته باشد، این پیام را به مردم خود و سایر بازیگران فرعی میفرستند: همبستگی، کالایی لوکس است که از عهدهی تأمین آن برنمیآییم؛ وقتی نوبت شما فرا رسد، تنها خواهید بود.
آمریکای لاتین و کارائیب: دیپلماسیِ آغوشهای توخالی
موضع برزیل و کلمبیا، شاید بارزترین نمونهی ورشکستگی معاصرِ ترقیخواهی باشد. لولا دا سیلوا و گوستاوو پترو — دو رهبری که سرمایهی سیاسی خود را مدیون روایت تحول اجتماعی و حاکمیت منطقهای هستند — گزینهای را برگزیدهاند که میتوان آن را «نمادگرایی کمهزینه» نامید: اعلامیههای حمایت اخلاقی، دعوت به گفتوگو و حضور گفتمانی در مجامع بینالمللی. اما در حالی که این واژگان در گردشاند، شرایط ساختاریِ خفگی — محاصره، فهرست حامیان دولتی تروریسم، تحریمهای مالی — دستنخورده باقی مانده است.
همهچیز چنان پیش میرود که گویی نوعی همذاتپنداری با متجاوز در کار است؛ سازوکاری که در آن، سوژه تحت سلطهی نیرویی برتر، ناخودآگاه ارزشها و منطق آن قدرت را برای بقا درونی میکند. این خیانتی آگاهانه نیست، بلکه سازگاریای است که بهمرور، به سازندهی هویت فرد بدل میشود.
چیزی شبیه به این دربارهی برخی دولتهای مترقی آمریکای لاتین رخ میدهد: آنان منطق زمینِ بازی امپراتوری — نهادها، بازارها و قوانین آن — را چنان در خود هضم کردهاند که دیگر نمیتوانند اقدام سیاسیای را که از آن زمین جدا باشد، تصور کنند؛ حتی اگر در گفتمان، آن را ضروری اعلام دارند.
برزیل و کلمبیا فراموش میکنند که اگر امروز واقعاً یک عقبهی استراتژیک بودند، این لطفی در حق کوبا نبود، بلکه ضرورتی برای خودشان بود.
اگر ایالات متحده همچنان به تغییر کفهی ترازو به نفع خود در منطقه ادامه دهد — همانگونه که با سیاست تحریمها، تسلط بر صندوق بینالمللی پول، کنترل سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) و نفوذ بر گروههای راستگرای محلی انجام میدهد — لولا و پترو، آنگاه که موج ارتجاع به آنان برخورد کند، به چه کسی تکیه خواهند کرد؟ احتیاطِ آنان، همان دفاعی را که بهشدت به آن نیاز دارند، سوخته است. لولا اخیراً اظهار داشت که ممکن است «هر روزی» مورد حمله قرار گیرند؛ پاسخ ما میتواند این باشد: «و هرچه منزویتر بمانید، احتمال وقوع آن بیشتر خواهد شد.»
مورد ونزوئلا دردناکترین است، زیرا نشاندهندهی مثلهشدن پروژهای است که روزگاری سنگبنای همبستگی منطقهای بود. امروز، ونزوئلا عملاً تابع تصمیمات ژئوپلیتیک ایالات متحده است.
رژیم تحریمهای شدید و بازداشت نیکلاس مادورو و سیلیا فلورس [[1]][[2]]، به هدف خود رسیده است: محدودکردن دولت ونزوئلا، واداشتن آن به مذاکره از موضع ضعف و کاهش ظرفیت نفوذ بینالمللیاش. ونزوئلا دیگر نمیتواند به کوبا کمک کند، زیرا بهسختی میتواند به خود یاری رساند.
اگر امپراتوری توانست ونزوئلا — با بزرگترین ذخایر نفتی جهان — را فتح کند، چه امیدی برای کشوری کوچکتر و فاقد این منبع باقی میماند؟ اما دولتهای منطقه به نتیجهی درست نمیرسند. بهجای اتحاد برای شکستن محاصره، پراکنده میشوند، جداگانه مذاکره میکنند و یکی پس از دیگری سقوط میکنند.
برخی کشورهای کوچکی که از همبستگی کوبا بهرهمند شدند — پزشکان در روستاهایشان، معلمان در مدارسشان، تیپهای امدادی در بحبوحه فجایع — امروز رو برمیگردانند و پشت میکنند.
در روابط بینالملل، به این پدیده «باندواگنیگ» (Bandwagoning) میگویند: تمایل بازیگران ضعیفتر به همسویی با قدرت برتر، آنگاه که احساس کنند حامی تاریخیشان در حال عقبنشینی است. این منطقی بیرحمانه اما قابلپیشبینی است.
آنچه از درک آن عاجزند، این است که بقای بلندمدتشان نه به خشنودکردن ارباب، بلکه به وجود اکوسیستمی منطقهای و مستقل وابسته است. با پشتکردن به کوبا، در حال ازبینبردن تنها شبکهی همبستگیای هستند که میتواند در زمان نیاز، از آنان محافظت کند.
این، منطق «خود را نجات میدهم» است که ناگزیر به «همه با هم غرق میشویم» میانجامد. هر کس که تصمیم به نجات خود میگیرد، در نهایت منزوی و سپس مطیع میشود. سرانجام، مرگ هنوز در انتظارشان است، اما مرگی در تنهایی، بیآنکه عزتِ جنگیدن در کنار دیگران را تجربه کرده باشند.
افسانهی خودکفایی: دامی گفتمانی
در این سناریو، اعتراض لیبرالها و گاه حتی برخی چپگرایان، قابلپیشبینی به نظر میرسد: «چرا باید به دیگران متوسل شد؟ آیا کوبا نباید بتواند روی پای خود بایستد؟» این پرسش، شایستهی ردی قاطع است، زیرا بهمثابه دامی لفاظی عمل میکند که خشونت محاصره را عادی جلوه میدهد و قربانی را سرزنش میکند.
خودکفایی در نظام جهانی معاصر، افسانهای بیش نیست. هیچ کشوری جزیره نیست؛ حتی جزایر نیز نیستند. ایالات متحده خودکفا نیست؛ این کشور به شبکهای جهانی از پایگاههای نظامی، به دلار بهعنوان ارز ذخیره — که از طریق توافقنامههای برتون وودز و فشار ناوهای هواپیمابر بر جهان تحمیل شده — و به زنجیرههای تأمینی وابسته است که بهطور سیستماتیک از آنها سوءاستفاده میکند.
چین خودکفا نیست؛ این کشور به مواد خام آفریقا و آمریکای لاتین و بازارهای جهانی برای تولید مازاد صنعتی خود وابسته است. روسیه نیز خودکفا نیست؛ قدرت انرژیاش بدون خطوط لولهی گاز و بدون خریدارانی که مایل به پرداخت هزینهی فناوری نظامی آن باشند، صفر است.
وابستگی در نظام بینالملل، استثنا نیست؛ بلکه قاعدهای ساختاری است. آنچه متفاوت است، نوع وابستگی و میزان استقلالی است که میتوان در چارچوب آن ایجاد کرد. کشوری مانند لوکزامبورگ از استانداردهای بالای زندگی برخوردار است، زیرا در قلب بلوک امپریالیستی قرار دارد. کشوری مانند کوبا، علیرغم محاصرهشدن توسط امپریالیسم، باید زنده بماند.
بنابراین، پرسش درست این نیست که «چرا کوبا خودکفا نیست»، بلکه این است: «چرا کوبا ملزم به دستیابی به سطحی از خودکفایی است که از هیچ کس دیگری خواسته نمیشود؟» این مطالبهی نامتقارن، معصومانه نیست؛ بلکه تلهای بزدلانه و گفتمانی است که جزیره را در موقعیتی هستیشناختی و ناممکن قرار میدهد، تنها برای آنکه سپس، عدم امکان آن را بهعنوان شاهدی بر شکستِ خود ارائه دهد.
کوبا در معرض نوعی «دوگانگیِ اجباری» قرار دارد: به سوژه شرطی داده میشود که نمیتواند انجامش دهد و سپس بهخاطر عدم رعایت آن سرزنش میشود. فرد روانرنجورِ ناشی از این دوگانگی نمیتواند بگریزد، زیرا این تله در همان زبانی حک شده که برای پرداختن به آن به کار میرود.
کوبا در دام این لفاظی گرفتار شده است: اگر مقاومت کند، دیکتاتوریای است که مردمش را به رنج میاندازد؛ اگر مذاکره کند، تسلیم باجخواهی امپریالیستی شده است؛ اگر درخواست کمک کند، دولتی شکستخورده است که نمیتواند روی پای خود بایستد. در گفتمان ارباب، هیچ راه خروجی وجود ندارد، زیرا این گفتمان برای ارائهی راه خروجی طراحی نشده، بلکه برای بهدامانداختن ساخته شده است.
روش امپراتوری: مذاکره، خفهکردن، سرزنش
آنچه توصیف شد، در خلأ رخ نمیدهد. این بخشی از روشی است که امپریالیسم ایالات متحده در مذاکرات خود با بازیگران مستقلی که از تسلیمشدن امتناع میکنند، به کار میگیرد. متن تاریخی، تغییرناپذیر است و با حداقل تغییرات اجرا میشود.
نخست، میز گفتوگو بهعنوان تله. آنان نه برای رسیدن به توافق، بلکه برای خریدن زمان، مذاکره میکنند. در حالی که طرف مقابل امیدهای خود را به مسیر دیپلماتیک بسته است — در حالی که سوژه باور دارد که «دیگری» مستعد متقاعدشدن است — امپراتوری همچنان به اعمال تحریمها، تقویت مخالفت داخلی و آمادهسازی زمینه ادامه میدهد. این ژستی است که لاکان آن را «منحرف» میداند: وعدهای که پیوند را تنها برای تداوم وابستگی ساختار میدهد.
دوم، درخواست امتیازات یکجانبه. امپراتوریها هرگز با حسننیت مذاکره نمیکنند؛ آنان از موضع قدرت مطلق مذاکره میکنند. از طرف مقابل میخواهند که نخست تسلیم شود، تمایل به تغییر را نشان دهد و ساختارهای دفاعی خود را بهعنوان نشانهای از حسننیت برچیند.
هر امتیازی که طرف ضعیفتر میدهد، بهعنوان نشانهای از ضعف بیشتر تفسیر میشود و با فشاری افزونتر روبهرو میگردد. این مکانیسم، منطقی شوم دارد: هرچه بیشتر امتیاز داده شود، باید بیشتر امتیاز داد. مذاکره به فرآیندی تبدیل میشود که بهتدریج حاکمیت را تضعیف میکند.
سوم، اگر به خواستههایشان نرسند، حمله یا تخریب میکنند. آنگاه که گفتوگو نتواند به تسلیم کامل بینجامد، به مرحلهی بعد میروند: حملهی مستقیم — پاناما، گرانادا، عراق —، کودتا — هندوراس ۲۰۰۹؛ بولیوی ۲۰۱۹ —، جنگ کمشدت — نیکاراگوئه در دههی ۱۹۸۰ —، یا تخریب اقتصادی سیستماتیک — کوبا، ونزوئلا، ایران. دیپلماسی، صرفاً مقدمهای برای تجاوز است.
کسانی که با حسننیت، کوبا را به مذاکره با واشنگتن فرامیخوانند، از این ساختار بیاطلاعاند. کوبا برای گفتوگو به پای میز مذاکره هل داده نمیشود؛ بلکه برای تسلیمشدن در نامطلوبترین شرایط ممکن، به آن میز رانده میشود.
بحران انسانی بهمثابه سلاح جنگی
کمکهای بشردوستانهای که امروز به کوبا میرسد — محمولههای غذا، دارو، ژنراتور — برای کاهش رنج فوری، حیاتی است. اما از منظر سیاسی، این کمکها بهمثابهی مسکنی عمل میکنند که خطرِ غیرسیاسیکردن بحران را به همراه دارد. این کار، مانند قرار دادن دستگاه تنفس مصنوعی برای بیماری در کماست: بیمار را زنده نگه میدارد، اما آسیبی را که منجر به کما شده، ترمیم نمیکند. بیمار به جراحی ساختاری نیاز دارد، نه تداوم وضعیت اضطراری.
محاصره، تحریم نیست؛ بلکه سازوکاری فرسایشی است که برای ایجاد انفجار از درون طراحی شده است. ارائهی کمکهای بشردوستانه، هرچقدر هم ارزشمند، بدون شکستن محاصرهی مالی و انرژی، مانند بیرونراندن آب از کشتیای است که هنوز سوراخی در اثر حملهی دشمن دارد.
این شکاف، دائمی است؛ و پمپاژ، طاقتفرسا. هدف استراتژیک محاصره — آنچه در اصطلاحات نظامی، «جنگ نسل چهارم» یا «تغییر رژیم از طریق خفگی» نامیده میشود — این است که دولت را از ظرفیت برآوردن نیازهای اولیهی جمعیتش محروم کند، تا آنکه خودِ جمعیت، در نهایت بر دولت خود غلبه کند. هیچچیز در این استراتژی تصادفی نیست: این استراتژی، عمدی، مستند و با درجات مختلفی از شدت، برای بیش از شش دهه اعمال شده است.
خاموشی، تنها نبودِ نور نیست؛ بلکه نوعی آموزش ترس است، درسی که استاد، روزبهروز به مردم میدهد. هر ساعت بدون برق، هر صف غذا، هر پزشکی که آذوقه ندارد، یادآور هزینهی مقاومت است. این، لذتبردن از قدرت در بیرحمانهترین شکل آن است: نه لذت نابودی دشمن در یک حمله، بلکه لذت تماشای زوال تدریجی آنان، و تبدیل زندگیشان به نمایشی مداوم از اینکه مقاومت، به رنج میانجامد. اذعان به این موضوع دردناک است، اما بزرگترین بیرحمی محاصره، قدرت آن نیست، بلکه کندی آن است.
روایت دولت شکستخورده: سرزنش، همیشه متوجه قربانی است
و اینجا به منحرفترین نقطهی کل عملیات میرسیم: ساختن روایتی که علیت را معکوس میکند.
امپراتوری، نهتنها نابود میکند، بلکه دستگاه گفتمانی را نیز میسازد تا این نابودی را سزاوار یا اجتنابناپذیر جلوه دهد.
دولتی که توانایی واردات غذا، دارو، سوخت و قطعات یدکی از آن سلب شده؛ منابع مالی بینالمللیاش مسدود گردیده؛ دسترسیاش به اعتبار قطع شده؛ جنگ رسانهایاش به راه افتاده؛ و تجارتش توسط هر کسی مجازات میشود: آن دولت، بنا به تعریف، با مشکلات عظیمی برای عملکرد عادی خود مواجه خواهد شد. سپس، آنگاه که این مشکلات خود را نشان میدهند — خاموشی، کمبود، مهاجرت — گروه کر امپریالیستی و سخنگویان محلیاش میگویند: «ببینید، این یک دولت شکستخورده است، سوسیالیسم کار نمیکند.»
آنچه در واقع نتیجهی تجاوز خارجی است، بهعنوان یک شکست داخلی ارائه میشود.
رابطهی علیت معکوس شده است: محاصره علت بحران نیست؛ بحران، گواهی بر بیکفایتی رژیم است. این، همان منطق سوءاستفاده است: دستان سوژه بسته میشود، ساعتها کتک میخورد و سپس متهم میشود که قادر به دفاع از خود نیست. این مکانیسم نامی دارد: «فرافکنی». متجاوز، مسئولیت کاری را که انجام میدهد، به قربانی فرافکنی میکند؛ به این ترتیب، گناه خود را بیرونی جلوه میدهد و تصویر خود از نظم و تمدن را دستنخورده نگه میدارد.
مقولهی «دولت شکستخورده»، توصیفی نیست، بلکه نمایشی است. برچسبزدن به کوبا بهعنوان دولتی شکستخورده، واقعیتی را تصدیق نمیکند؛ بلکه واقعیتی را میسازد که رهاکردن و در نهایت مداخله را توجیه میکند. این مفهومی است که آنچه در ادامه میآید را ممکن میسازد: «هائیتیسازی»، همانگونه که کلودیو کاتز اخیراً اظهار داشت. تقلیل جزیره به چنان وضعیت انحطاطی که به ویترینی از وحشت تبدیل شود، نمایشی دائمی از آنچه بر سر کسانی میآید که جرات میکنند مسیر حاکمیت را برگزینند.
این پیام، در شفافیت خود گمراهکننده است: «ببینید اگر جرات آزاد بودن داشته باشید، چه اتفاقی میافتد.»
اما دولتی که واقعاً شکستخورده باشد، نمیتواند ۶۵ سال محاصره را تحمل کند. دولتی که واقعاً شکستخورده باشد، نرخ مرگومیر نوزادان کمتری نسبت به ایالات متحده ندارد. پزشکانی را آموزش نمیدهد که جان انسانها را در سراسر جهان نجات دهند. یک سیستم آموزشی جهانی، علم خاص خود — از جمله واکسنها — و فرهنگی پویا را حفظ نمیکند.
آنچه امپراتوری آن را «دولت شکستخورده» مینامد، در واقع، دولتی است مورد حمله که از مردن امتناع میکند. این، حقیقتی ناخوشایند است. و دقیقاً دلیل خشم امپراتوری، همین است. کوبا در واقع در حال شکست نیست. کوبا پابرجاست. و این پابرجایی، غیرقابلتحمل است.
چه گزینههایی برای کوبا باقی گذاشتهاند؟
با تحلیل مختصات محاصره، این پرسش اجتنابناپذیر میشود: رهبری سیاسی کوبا واقعاً چه گزینههایی دارد؟ یا به عبارت دقیقتر: چه گزینههایی برایشان باقی مانده است؟
گزینهی نخست، مذاکره در شرایط خفقانآور است.
این رویکردی است که توسط افراد خیرخواه — کسانی که میخواهند کوبا با ایالات متحده وارد گفتوگو و مذاکره شود — توصیه میشود. اما مذاکره با امپراتوری که پایش را روی گردن شما گذاشته، گفتوگو نیست؛ میتواند تسلیم مشروط باشد. کوبا در موارد متعدد، اما همیشه از موضع عزت، تمایل خود را برای شرکت در گفتوگوی تاریخی نشان داده است.
نشستن برای مذاکره امروز، بدون شکستن محاصرهی انرژی و مالی، پذیرفتن معاملهی «مرد در حال غرقشدن» است: پذیرفتن هر شرطی برای نفسکشیدن. نتیجه، عادیسازی روابط خواهد بود که به معنای انحلال تدریجی پروژهی انقلابی است، همانگونه که در اروپای شرقی پس از سقوط دیوار برلین رخ داد، اما با بار اضافیِ قرار داشتن امپراتوری در فاصلهی تنها ۹۰ مایلی.
گزینهی دوم، مقاومت قهرمانانه اما انفرادی است.
این استراتژیای است که کوبا دهههاست به کار گرفته است: نوآوری، مقاومت، جستوجوی فرصتها و تنوعبخشی به روابط. اما این رویکرد — که زمانی که بلوک سوسیالیستی وجود داشت و مایل به حفظ جریان منابع بود، قابلاجرا بود — اکنون با محدودیتی مادی و مشخص روبهروست. مقاومت قهرمانانه بدون حمایت، بهمرور زمان، به مقاومتی دردناک تبدیل میشود. نه به این دلیل که مردم کوبا ارادهی خود را از دست دادهاند، بلکه به این دلیل که اراده بهتنهایی نمیتواند توربینها را به کار اندازد یا قفسهها را پر کند.
گزینهی سوم، همانی است که امپراتوری بهعنوان سناریوی مطلوب خود طراحی میکند: فروپاشی از درون.
این انفجار — که ناشی از انباشت رنج و درد است و توسط شبکههای اپوزیسیون که از خارج تأمین مالی میشوند، تقویت میگردد — امکان مداخلهی بشردوستانه یا گذار از طریق مذاکره را فراهم میکند. این گزینه، برای کوبا نیست؛ این تلهای است که برای آن پهن شده است.
گزینهی چهارم، تنها موردی که واقعاً بازی را تغییر خواهد داد، به کوبا بستگی ندارد.
این گزینه، به کسانی بستگی دارد که ادعا میکنند از «حرف» به «عمل» حمایت میکنند. به آنان بستگی دارد که نفت لازم را ارسال کنند، کشتیها را فراهم آورند، تدارکات را اسکورت کنند و محاصرهی مالی را با اقدامات مشخص بشکنند. به آنان بستگی دارد که از کوبا بپرسند چه کاری باید انجام شود و سپس آن را انجام دهند.
دیگر هیچ استعارهای وجود ندارد. یا نفت است، یا خفگی. یا کشتیها هستند، یا محاصره. یا اقدام است، یا همدستی.
درسهای تاریخی که جهان ترجیح میدهد فراموش کند
فراموشی، منفعلانه نیست. فراموشی یک «عمل» است: سرکوب فعال آنچه که اگر به یاد آورده شود، ما را مجبور به عملی متفاوت میکند. جامعهی بینالمللی بهراحتی شباهتهای تاریخی را فراموش میکند، زیرا بهیادآوردن آنها، موقعیت فعلیاش را غیرقابلدفاع میسازد.
در سال ۱۹۴۱، تانکهای آلمانی پشت دروازههای مسکو بودند. آنان تا چه مدت سکوت کردند؟ از کجا میدانند که دفعهی بعد به سراغشان نخواهند آمد؟ امروزه، به نظر نمیرسد کسی بفهمد که عقبهی کوبایی، عقبهی کل جهان است. شاید برخی آن را از پیش بهعنوان یک «جسد سیاسی» میبینند و بر اساس آن رفتار میکنند.
برای دههها، ایالات متحده از رژیم چیانگ کایشک در تایوان با پول، سلاح و نیروی دریایی حمایت کرد، حتی زمانی که شکست آن در جنگ داخلی چین آشکار بود. آنان این کار را کردند زیرا تایوان، یک ناو هواپیمابر استراتژیک علیه جمهوری خلق چین بود. به عبارت دیگر، امپراتوری تا آخرین نفس از متحدان خود حمایت میکند، زیرا میداند که وفاداری به متحدان، شرط قدرت خودش است. اما متحدان کوبا برعکس عمل میکنند: آنان آنگاه که هزینهی سیاسی حمایت از آن، بیشتر از سودِ عدم انجام این کار باشد، آن را رها میکنند.
جمهوری اسپانیا، دقیقترین یادآور وضعیتی است که کوبا امروز با آن مواجه است. این کشور علیه فاشیسم جنگید، اما دموکراسیهای غربی — در درجهی نخست فرانسه و بریتانیا — «کمیتهی عدم مداخله» را امضا کردند، در حالی که آلمان و ایتالیا نیرو، هواپیما و توپخانه به نیروهای فرانکو میفرستادند. ایالات متحده، به نوبهی خود، تحریم تسلیحاتی را ترویج کرد. «عدم مداخله»، حسنتعبیری برای همدستی بود. جمهوری رها شد، سرکوب گردید و در نهایت شکست خورد.
نتیجه؟ چهل سال دیکتاتوری فرانکو. اما جهان بهای سنگینتری نیز پرداخت: مصونیتی که فاشیسم با آن در اسپانیا پیروز شد، نازیسم را تشویق کرد، زیرا مصونیت فاشیستی را تقویت نمود و به آغاز جنگ جهانی دوم کمک کرد.
رهاکردن جمهوری، ناخواسته نبود؛ این تصمیمی با پیامدهای تاریخی فاجعهبار بود. امروزه، برخی از دولتهای مترقی همان «عدم مداخله» را در قبال کوبا اعمال میکنند، در حالی که امپراتوری مداخلهی دائمی خود را از طریق محاصره اعمال میکند. هیچ درسی آموخته نشده است. فراموشی، سازنده است و امکان تکرار را فراهم میآورد.
آنچه امپراتوری فراموش میکند: مردم تسلیم نمیشوند
و با این حال، در مواجهه با این چشمانداز تاریک، نقطهی مقابلی وجود دارد که تحلیلهای ژئوپلیتیک کلاسیک تمایل به دستکمگرفتن آن دارند. کوبا چیزی دارد که هیچ محاصرهای نمیتواند آن را کاملاً خفه کند: این کشور بیش از آنکه از حمایت دولت-ملتها برخوردار باشد، از حمایت مردم جهان بهره میبرد. کوبا جنبشهای همبستگی دارد که محمولههای کمکی را در هر کشوری جمعآوری، سازماندهی و آماده میکنند. کوبا خاطرهی زندهی میلیونها نفر را دارد که میدانند کوبا چه چیزهایی به جهان داده است و حاضر نیستند اجازه دهند که در سکوت به ویرانهای تبدیل شود.
دولتها هزینهها را محاسبه، اندازهگیری، خطرات را ارزیابی و مجازاتها را میسنجند. مردم، آنگاه که سازمانیافته و آگاه باشند، از روی اعتقاد عمل میکنند.
همبستگی بیندولتی شکننده است، زیرا به دولتها، چرخههای انتخاباتی و اتحادهای متغیر وابسته است — اتحادهایی که اکنون از بین رفتهاند. همبستگی مردمی کندتر و بیان آن دشوارتر است، اما آنگاه که فعال میشود، متفاوت است: نمیتوان آن را توسط صندوق بینالمللی پول تحریم کرد یا توسط ناتو مجبور به انجام آن کرد.
هیچ کشور دیگری در جهان مانند کوبا، چنین شبکهی گسترده، پایدار و ریشهداری از جنبشهای همبستگی در طول نسلهای مختلف ندارد. این بافت انسانی، دارایی استراتژیکی است که در هیچ ارزیابی متعارفی به چشم نمیخورد.
دیاسپورابهمثابهی ستون پنجم معکوس
عاملی وجود دارد که به نظر میرسد پنتاگون آن را نادیده میگیرد، شاید به این دلیل که در مدلهای تحلیلی خود لحاظ نمیکند: ترکیب جمعیتی مهاجرت کوباییها به ایالات متحده در دهههای اخیر بهطور قابلتوجهی تغییر کرده است. کوباییهای میامی در دههی ۱۹۶۰، نخبگان سفیدپوستی بودند که از انقلاب گریخته بودند: مالکان املاک مصادرهشده، متخصصان طبقهی بالا و چهرههای رژیم سابق باتیستا. آنان سرسختترین لابی علیه انقلاب، نیروی محرکهی تحریم و پایگاه اجتماعی جامعهی تبعیدی تندرو بودند.
امروزه، اکثر کوباییهای ساکن ایالات متحده، مهاجران اقتصادی دهههای اخیر هستند که با قایق یا از طریق کشورهای ثالث به این کشور آمدهاند، خانوادههایشان در جزیره هستند، پیوندهای عاطفی و فرهنگی سالمی دارند و دیدگاهی بسیار ظریفتر نسبت به واقعیت کوبا دارند.
اگر امپراتوری جرأت حمله میکرد، بمبها بر سر مردمشان، مادربزرگهایشان، برادران و خواهرانشان فرود میآمد. آیا واقعاً کسی باور میکند که هزاران آمریکایی کوباییتبار — فرزندان و نوههایشان — با اشتیاق از چنین جنگی استقبال کنند؟
محاسبهی سیاسی برعکس است: آنچه امپراتوری خواهد داشت، نه یک نیروی کمکی در میامی، بلکه یک «ستون پنجم» در درون مرزهای خود است، جامعهای که مایل به شورش از درونِ ارباب است.
این چیزی است که تحلیل صرفاً نهادی نمیتواند ببیند، زیرا با مقولههای سرد و بیروح کار میکند: اتحادها، منافع و منابع. آنچه از این مقولهها میگریزد، بُعد لیبیدویی سیاست است: عشق، اندوه، تعلق. یک ملت، یک متغیر ژئوپلیتیکی نیست. یک ملت، یک مادر دارد. و آنگاه که بمبها بر سر مادر فرود میآیند، محاسبهی عقلانی در چیزی قدیمیتر و قدرتمندتر منحل میشود.
ایران و ویتنام: درسهایی از مقاومت نامتقارن
مقاومت قهرمانانهی ایران در برابر امپریالیسم راه را به ما نشان داده است: جایی که یک نفر سقوط میکند، صد نفر برمیخیزند، آمادهاند تا اسلحه به دست گیرند و از میهن دفاع کنند. این یک لفاظی نیست؛ بلکه توصیف جامعهای است که دفاع از ملت را بهعنوان ارزشی غیرقابلانکار درونی کرده است، که مقاومت را به هویتی جمعی قویتر از ترس تبدیل کرده است.
کوبا نیز همان دیانای را دارد: این کشور نه به دلیل خدمت اجباری سربازی، بلکه به دلیل آگاهی تاریخی انباشتهشده در شصتوپنج سال محاصره، ملتی مسلح است.
ویتنام آموخت که سرنوشت جنگ، صرفاً در جبههی نظامی رقم نمیخورد.
حملهی «تت» در سال ۱۹۶۸، یک شکست تاکتیکی برای ویتکنگها و ارتش ویتنام شمالی بود که متحمل خسارات عظیمی شدند و نتوانستند مواضع تصرفشده را حفظ کنند. اما این یک پیروزی سیاسی-استراتژیک بود: نشان داد که آنان میتوانند به هر نقطه از کشور، حتی مراکز قدرت ویتنام جنوبی، حمله کنند و روایت واشنگتن مبنی بر اینکه جنگ نزدیک به پیروزی است را در هم شکنند. از آن پس، اعتماد مردم آمریکا به جنگ شروع به فروپاشی کرد.
جنگ با اشغال سرزمین به پیروزی نمیرسد؛ بلکه با تضعیف ارادهی سیاسی مهاجم به پیروزی میرسد. و این اراده، در دموکراسیهای لیبرال با افکار عمومی و انتخابات منظم، حدی دارد که با تابوتها و میزان محبوبیت رئیسجمهور قابلاندازهگیری است. کوبا، با جغرافیای پیچیده و جمعیتی که برای دههها دفاع از سرزمین آموزش دیدهاند، میتواند این سناریو را تکرار کند.
حمله به کوبا، مانند عمل جراحی گرانادا یا پیادهروی در پارک پاناما نخواهد بود. این یک باتلاق خونین و طولانی خواهد بود که سالها طول میکشد و به قیمت جان هزاران آمریکایی تمام میشود.
پارادوکس انزوای پیشگیرانه: «تنها مردن، تا با هم نمیریم»
در این مرحله، باید سازوکار زیربنایی را بررسی کنیم که قدرتهایی را که باید نظم تکقطبی را به چالش بکشند، به ترک کوبا سوق میدهد. پاسخ سطحی، محاسبهی هزینه است: حمایت از کوبا به قیمت تحریمهای ثانویه، تنش با واشنگتن و خطرات تجاری تمام میشود. اما این توضیح کافی نیست، زیرا این ترک، صرفاً منطقی نیست؛ بلکه بُعدی از رضایت و آسودگی دارد که شاید تنها روانکاوی بتواند آن را روشن کند.
در سیاست بینالملل، چیزی مشابه آنچه فروید بهعنوان «رانهی مرگ» در فرد توصیف کرد، وجود دارد: گرایش به خودویرانگری، بهسوی بازگشت به حالت سکون که به قیمت از دستدادن خودِ زندگی حاصل میشود.
کسانی که کوبا را رها میکنند، نهتنها منافع خود را محاسبه میکنند، بلکه به نوعی از تمایل خود برای دگرگونی نیز دست میکشند. رهاکردن کوبا، دستکشیدن از امکان جهانی دیگر است. در اصل، پذیرش این است که نظم ارباب، تنها نظم ممکن است، که سرمایهداری جهانی، افق غیرقابلعبور تاریخ است.
چیزی در این چشمپوشی، از آنچه مارکوزه «والایشزدایی سرکوبگرانه» مینامد، وجود دارد: ادغام سوژه در سیستم از طریق وعدهی رضایتهای کوچکی که انگیزهی رادیکال را خنثی میکنند. دولتهای مترقی آمریکای لاتین، قدرتهای بریکس، احزاب چپ اروپایی، سازمانهای همبستگی که امروزه به آن سو نگاه میکنند: همه بهنحوی جایگاه خود را در نظم مستقر یافتهاند.
آنان سهم خود از بهرسمیتشناختهشدن، فضای خود برای ابراز مخالفت راحت، و ژستهای مجاز خود را به دست آوردهاند. و در این فرآیند، دیگر کوبا را آینهای از آنچه میتوانستند باشند نمیبینند، و در عوض، آن را یادآوری ناخوشایندی از آنچه دیگر نیستند، میدانند.
زیرا کوبا ما را به چالش میکشد: این چیزی است که غیرقابلتحمل است. نه اینکه این یک شکست باشد، بلکه پرسشی همیشگی است، خطاب به همهی کسانی که در مقطعی باور داشتند که دنیای دیگری ممکن است و سپس تصمیم گرفتند که آن بسیار پرهزینه است. کوبا از آنان میپرسد: دقیقاً در چه لحظهای تصمیم گرفتید که وضعیت عادی سرمایهداری بر مبارزه ارجحیت دارد؟ دقیقاً در چه لحظهای از میل خود دست کشیدید؟ این پرسش، دلیل اصلی محاصره و رهاکردن است.
با رهاکردن کوبا، آنان از پایان خود اجتناب نمیکنند؛ صرفاً آن را به تعویق میاندازند و اطمینان حاصل میکنند که آنگاه که فرا رسد، خود را در تنهایی مطلق خواهند یافت. آنان به بهانهی اینکه دستان خود را با خاک قبر کوبا آلوده نکنند، گور خود را میکنند. زیرا کسانی که تصمیم میگیرند خود را در یک طوفان جمعی نجات دهند، در نهایت منزوی و سپس مطیع میشوند. استاد، آنگاه که کار با یک برادر تمام میشود، با کسانی که تماشا میکردند صلح نمیکند؛ او آنان را به لیست کسانی که خواهند آمد اضافه میکند. او همیشه برای مشروعیتبخشیدن به وجود خود، به قربانیان جدید نیاز دارد.
همبستگی بهمثابهی ضرورتی استراتژیک و عملی از روی کرامت
آنچه در این تحلیل شاهد آن بودهایم، نه مجموعهای از خطاهای تاکتیکی منفرد، بلکه بحرانی عمیق در وجدان ژئوپلیتیک و اخلاقی در درون ترقیخواهی جهانی است. این تصور که همبستگی کالایی لوکس و اخلاقی مختص دوران خوش است، از بین رفته است؛ همبستگی ضرورتی استراتژیک است و در عین حال، خودِ تعریفِ تعلق به پروژهای سیاسی که آرزوی چیزی بیش از صرفاً مدیریت نظم موجود را دارد.
کوبا فقط کوبا نیست: این کشور گواهی زنده است که میتوان دههها در برابر محاصرهی بزرگترین قدرت جهان مقاومت کرد و یک سیستم بهداشت جهانی، آموزش رایگان، فرهنگ خود و کرامتی انکارناپذیر را حفظ کرد.
این ثابت نمیکند که مدل کوبایی بینقص است؛ این ثابت میکند که جایگزین سرمایهداری جهانی، هرجومرج یا شکست خودکار نیست، بلکه ساختن چیزی متفاوت، حتی زیبا، ممکن و ارزشمند است. با نابودکردن کوبا، امپراتوری یک تهدید نظامی را از بین نمیبرد؛ بلکه شواهد را از بین میبرد، یک نمونه را پاک میکند. هدف آن نشاندادن این است که خارج از هنجارهای سرمایهداری، هیچ زندگی ممکن نیست.
کسانی که به کوبا خیانت میکنند، به خودشان خیانت میکنند. نه به صورت استعاری، بلکه به صورت استراتژیک. نظم جهانی که خود را چندقطبی مینامد، اما آنگاه که ارباب پیچها را سفت میکند، از آسیبپذیرترین اعضای خود محافظت نمیکند، یک نظم جایگزین نیست؛ بلکه امتداد غیرمتمرکز همان سلطه است، سیستمی که در آن چندقطبیبودن، صرفاً نمای تزئینی برای تکقطبیبودن مؤثر است.
با خیانت به کوبا، به کشورهای جنوب جهان میگویند: «اگر نفت یا موقعیت جغرافیایی حیاتی برای ما ندارید، انتظار هیچ چیز نداشته باشید.» در درازمدت، این امر آنان را از متحدان واقعی محروم میکند و در جهانی قرار میدهد که تنها نیروی بیرحمانه اهمیت دارد: جهانی که آنان نیز، علیرغم قدرتشان، آسیبپذیر هستند.
آنگاه که امپراتوری به کوبا مینگرد، جزیرهی کوچکی را میبیند که میتواند آن را محاصره و تقریباً بیهیچ پیامدی خفه کند. چیزی که نمیبیند — یا چیزی که نمیخواهد ببیند — این است که این جزیره، آتشفشانی خاموش روی یک گسل تکتونیکی جهانی است.
کوبا فقط جغرافیایش نیست؛ تاریخش است، سرمشقش است، رویای میلیونها انسانی است که در گوشهای از جهان، هنوز باور دارند که جهانی دیگر ممکن است. و تا زمانی که آن رویا وجود دارد، تا زمانی که مردمی هستند که با مقاومت روزانهی خود آن را تجسم میبخشند، فرمان ارباب کامل نخواهد شد. همیشه شکافی وجود خواهد داشت. همیشه پرسشی بیپاسخ باقی خواهد ماند.
اگر روزی امپراتوری ویتنام را فراموش کند، ایران را فراموش کند، فراموش کند که مردم تسلیم نمیشوند، و جرأت کند به جزیره حمله کند، متوجه خواهد شد که جنگها با ناوهای هواپیمابر پیروز نمیشوند. آنان با ظرفیت مردم برای گفتن «نه» پیروز میشوند، حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود. و آن «نه» از کوبا، که میلیونها نفر در داخل و خارج از جزیره آن را تکرار کنند، سقوط آن را رقم خواهد زد.
در همین حال، نبرد متفاوت است. این نبرد برای زندگی روزمره، برای نور، برای غذا، برای امید است. و در این نبرد، مردم جهان قدرت صحبتکردن دارند. نه برای جایگزینی دولتها، بلکه برای واداشتن آنان به عمل. برای یادآوری اینکه تاریخ قضاوت میکند. اینکه قضاوت دربارهی کسانی که جمهوری اسپانیا را رها کردند، شدید و ماندگار بود.
اینکه سکوت، آنگاه که قابلشکستن باشد، یک تصمیم است. و اینکه تصمیمات، عواقبی دارند.
کوبا خواستار اقدامات مشخص است: نفت لازم، کشتیها، امنیت، لغو محاصرهی مالی، حفاظت از حریم دریایی خود و فشار واقعی بر سازمانهای بینالمللی. کوبا از کسانی که ادعای حمایت از آن را دارند، میخواهد که بپرسند چه کاری باید انجام شود و سپس آن را انجام دهند. این درخواست صدقه نیست؛ بلکه درخواستی برای ثبات است. دیگر بس است با اعلامیهها. دیگر بس است با پیامهای حمایتی که بهانهای برای بیعملی میشوند.
پرسش آخر، برای کوبا نیست. کوبا با ۶۷ سال انقلاب، پاسخ خود را داده است. این پرسش برای جهان است. برای کسانی که ادعا میکنند خواهان نظمی متفاوت هستند.
برای کسانی که بیانیهها را امضا کردند و پیام فرستادند. برای کسانی که نفت و کشتی دارند اما آنان را ارسال نمیکنند، یا کسانی که در سازمان ملل رأی قابلتوجهی دارند اما فقط از آن برای رأی ممتنع استفاده میکنند.
شما در کدامسو ایستادهاید؟ آیا با کسانی هستید که منتظرند تا دولتها تصمیم بگیرند، یا با کسانی که از پیش اقدام کردهاند؟ آیا با کسانی هستید که پیامهای حمایت میفرستند، یا با کسانی که کشتی میفرستند و تصمیم گرفتهاند یکبار برای همیشه با نقشههای امپریالیسم مقابله کنند؟

