باو شائوشان، استاد مدعو در دانشگاه فناوری کوئینزلند استرالیا و مشاور سابق سیاست‌گذاری نخست‌وزیر کوین راد
ترجمه مجله جنوب جهانی

در آستانه هفته چهارم جنگ به‌ره‌داری ایالات متحده با ایران، منطق حسابداری خردکننده یک نبرد مدرن فرسایشی آشکار شده است. انبار موشک‌ها و پهپادهای ایران فراتر از برآوردهای پیشین است، سامانه‌ها و مهمات آمریکایی با شتابی بیش از پیش تحلیل می‌روند و نشانه‌های روزافزون از حرکت به سوی درگیری زمینی، همگی حاکی از آن است که راهبرد نخستین واشینگتن – یعنی اکتفا به حملات هوایی – دیگر برای دستیابی به اهداف اصلی خود کارآمد نیست.

تنگه هرمز، این گذرگاه حیاتی برای کشتیرانی متحدان آمریکا، عملاً به روی تردد بسته شده است. پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در منطقه بارها هدف قرار گرفته و از توان دفاعی مطمئنی برخوردار نیستند. تاکتیک رهگیری از فاصله دور (stand-off) نیز کارایی لازم را نداشته و نیروهای آمریکایی را ناگزیر به انجام عملیات‌های هوایی با ریسک بالاتر کرده است؛ اقدامی که به استقرار تازه‌ترین یگان‌های اعزامی نیروی دریایی در خلیج فارس انجامیده است.

در موازات این تحولات، فروپاشی فرسایشی در جبهه اوکراین – که نگارنده در تحلیلی در ماه فوریه پیش‌بینی کرده بود میان ماه‌های مه تا اوت ۲۰۲۶ به نقطه بی‌بازگشت برسد – اکنون به دلیل محدودیت‌های مشابه در منابع، شتاب بیشتری گرفته است. پیامدهای اقتصادی جنگ (با قیمت‌های پایدار بالای ۱۰۰ دلار برای هر بشکه نفت) و شکاف‌های روزافزون در عرصه سیاست داخلی آمریکا (نارضایتی جبهه «امگا» در آستانه انتخابات میاندوره‌ای ماه نوامبر) بر دشواری‌های نظامی ایالات متحده افزوده است.

واشینگتن با معمای کلاسیک یک امپراتوری روبرو است: ناتوانی در پذیرش شکست، جز از طریق ساخت یک «آتش‌بس موقت و ظاهراً شرافتمندانه» راهی پیش رو نمی‌گذارد؛ راهبردی که هم‌زمان، کشور را به دام فرسایشی چندجبهه‌ای و توسعه‌طلبی بی‌حساب می‌کشاند. شباهت‌های تاریخی دیگر صرفاً یک آرایه ادبی نیست، بلکه به واقعیتی عملیاتی و سیاسی تبدیل شده است. آنچه پیش روی آمریکاست، نه یک پیروزی، بلکه تکرار تجربه ویتنام است؛ با این تفاوت که واکنش جهانی به این جنگ، روند زوال هژمونی‌ای را که واشینگتن می‌پندارد با مهار چین می‌تواند جلوی آن را بگیرد، شتاب بیشتری خواهد بخشید.

خلیج فارس: بازبینی انبار مهمات ایران، افزایش تلافی‌ها و فروپاشی سامانه رهگیری آمریکا

آخرین ارزیابی‌های منتشرشده و تحلیل داده‌های آزاد، شمار موشک‌های بالستیک عملیاتی ایران (کوتاه‌برد و میان‌برد) را پیش از آغاز جنگ، میان ۶۰۰۰ تا ۸۰۰۰ فروند برآورد کرده‌اند؛ رقمی که بسیار فراتر از معیار ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ فروندی ارزیابی‌های سال ۲۰۲۵ است. رسانه‌های ایران و تحلیل‌گران همسو با تهران همواره شمار واقعی را بیشتر اعلام کرده‌اند (در برخی موارد تبلیغاتی تا صدها هزار فروند)، اما حتی منابع محافظه‌کار غربی و اسرائیلی نیز اکنون اذعان دارند که این ذخیره تا سال ۲۰۲۷ با شتاب بیشتری به مرز ۸۰۰۰ فروند نزدیک خواهد شد و با وجود مصرف انباشته در هفته‌های نخست جنگ، هزاران فروند از آن همچنان باقی است.

ظرفیت تولید موشک‌های ایران هرچند محدود است (در شرایط جنگ، تنها ده‌ها فروند در ماه) اما ذخیره بالای آغازین، بخشی از اثر تحلیل رفتن سکوی پرتاب را خنثی کرده است. انبار پهپادهای ایران نیز از انعطاف بالایی برخوردار است: توان اثبات‌شده ایران در انتقال فناوری به روسیه (که تنها در سال ۲۰۲۵ به پرتاب بیش از ۵۴۰۰۰ فروند پهپاد شاهد در اوکراین انجامید و تولید داخلی روسیه نیز به بیش از ۳۰۰۰ فروند در ماه رسید) نشان می‌دهد کارگاه‌های غیرمتمرکز ایران حتی با وجود ضربات هدفمند، می‌توانند هفته‌ای صدها فروند پهپاد تولید کنند.

این ذخیره بالای آغازین، تداوم و حتی افزایش حملات تلافی‌جویانه ایران را توضیح می‌دهد. از پایان ماه فوریه ۲۰۲۶ تا کنون، ایران هزاران فروند مهمات شلیک کرده است: در موج نخست، بیش از ۵۰۰ موشک بالستیک و بیش از ۲۰۰۰ پهپاد، و اکنون به طور میانگین روزانه بیش از ۷۰ پهپاد علیه اهداف منطقه‌ای و نیز حملات گاه‌به‌گاه موشک‌های میان‌برد علیه اهدافی در عربستان سعودی، امارات متحده عربی و مناطقی که با ایالات متحده مرتبط هستند، تا نیمه‌های ماه مارس ادامه داشته است.

دارایی‌های بازدارنده ایران در کرانه‌ها (از جمله مین‌های دریایی، شناورهای تندرو و موشک‌های ضدکشتی متحرک) باعث شده در نیمه‌های ماه مارس شمار کشتی‌های عبوری از تنگه هرمز به حدود ۸۹ فروند کاهش یابد؛ در حالی که پیش از جنگ میانگین روزانه میان ۱۰۰ تا ۱۳۵ فروند بود. افزایش حق‌بیمه ریسک جنگ نیز عبور و مرور تجاری مرتبط با آمریکا را از نظر اقتصادی ناممکن ساخته است.

اکنون ظرفیت رهگیری آمریکا در برابر انبوه اهداف پراکنده و پیدرپی ایران به شدت محدود و شاید از میان رفته است. این کارزار، صدها فروند از موشک‌های پیشرفته رهگیر آمریکا (سامانه‌های تاد، پاتریوت PAC-3 و استاندارد-۶) را مصرف کرده است؛ با نسبتی میان ۲ به ۱ تا ۴ به ۱ در برابر اهداف ایرانی. افزون بر این، صدها فروند مهمات دورایست (stand-off) همچون موشک‌های کروز تاماهاوک و موشک‌های کروز هوابه‌زمین JASSM/LRASM نیز مصرف شده و تنها در هفته‌های نخست جنگ، ۱۰ تا ۱۵ درصد از ذخایر پیش از جنگ تحلیل رفته است.

افزایش ظرفیت تولید مهمات آمریکا همچنان سال‌ها از نرخ مصرف در جنگ عقب‌تر است. با روند کنونی مصرف، ذخایر راهبردی فلزات خاکی کمیاب و آهن‌رباهای لازم برای ساخت سامانه‌های هدایت، تنها برای حدود دو ماه دوام خواهد داشت. اما مهم‌تر از آن، آمریکا متحمل تلفات قابل توجهی در سکوهای عملیاتی شده است: دست‌کم ۱۶ فروند هواگرد منهدم یا به شدت آسیب دیده است (شامل ۱۰ فروند پهپاد MQ-9 ریپر که بر اثر آتش دشمن سرنگون شده، ۳ فروند F-۱۵ که در کویت بر اثر آتش خودی ساقط شده و یک فروند سوخت‌رسان KC-۱۳۵ که با ۶ کشته منهدم شده است). چندین ایستگاه راداری و پایگاه‌های خط مقدم (از جمله پایگاه هوایی الظفره در امارات، مقر فرماندهی ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا در بحرین، و تأسیساتی در عربستان و کویت) مورد اصابت قرار گرفته و شبکه هشدار و فرماندهی را تضعیف کرده است. حملات ایران دست‌کم میان ۱۵ تا ۲۰۰ کشته و زخمی در میان نیروهای آمریکایی بر جای گذاشته و به زیرساخت‌های متحدان عرب حوزه خلیج (مانند فرودگاه دبی و تأسیسات انرژی فجیره) نیز آسیب زده است.

این تلفات، آمریکا را به انتخاب عملیات‌های آشکارا پرریسک‌تر واداشته است. روش حملات دورایست (stand-off) که نخستین گزینه بود، در برابر سکوهای متحرک پرتاب موشک، «شهرهای موشکی» زیرزمینی ایران و کارگاه‌های غیرمتمرکز تولید پهپاد، کارایی محدودی داشته است. از این رو آمریکا به گزینه ارسال جنگنده‌های F-۳۵ به حریم هوایی ایران روی آورده است. این تغییر تاکتیک، نخستین تلفات تأییدشده از نوع خود را رقم زد: در ۱۹ مارس ۲۰۲۶، یک فروند F-۳۵A مورد اصابت سامانه پدافندی ایران قرار گرفت و مجبور به فرود اضطراری شد (به گفته آمریکا، خلبان در وضعیت باثباتی قرار داشت). اگر حملات دورایست کارآمد بودند، F-۳۵A نیازی به چنین مأموریتی نداشت. روی آوردن نیروی هوایی آمریکا به بمب‌های ثقیل و مهمات هدایت‌شونده JDAM نیز هواگردها و خلبانان را در معرض سامانه‌های باقی‌مانده پدافند کوتاه‌برد و موشک‌های دوش‌پرتاب ایران قرار داده است.

واضح‌ترین نشانه تغییر راهبردی آمریکا، استقرار نیروهای زمینی افزوده است. یک یگان اعزامی دریایی حدود ۲۵۰۰ نفری، همراه با ناوشکن‌های اسکورت، سوار بر ناو تهاجمی یواساس باکسر (USS Boxer) و گزارش‌هایی از تقویت آن توسط یگان آمفیبی آماده‌باش «تریپولی» (USS Tripoli) در حال حرکت به سوی خلیج فارس است یا به نیروهای موجود در منطقه پیوسته است. مقامات آمریکایی این اقدام را «پاسخ به بحران» و «پشتیبانی از امنیت دریایی» توصیف کرده‌اند، اما تحلیلگران آن را نشانه‌ای از احتمال اقدام آمریکا برای پاکسازی کریدور هرمز با عملیات زمینی یا ایجاد منطقه ممنوعه دریایی می‌دانند.

به طور خلاصه، افزایش برآورد ذخایر مهمات ایران، تداوم حملات تلافی‌جویانه، فرسایش سکوهای نظامی آمریکا و استقرار تازه‌ترین یگان‌های دریایی، همگی نشان می‌دهند راهبرد صرفاً هوایی-رهگیری آمریکا با شکست مواجه شده است. واشینگتن نمی‌تواند با هزینه یا در بازه زمانی قابل قبولی، توان تولید و شلیک مهمات ایران را مهار کند.

اوکراین: فشرده شدن جدول زمانی و برخورد منابع در دو جبهه

تحلیل نگارنده در ۱۷ فوریه ۲۰۲۶ پیش‌بینی کرده بود نقطه بی‌بازگشت اوکراین – یعنی افول غیرقابل جبران پوشش پدافند هوایی، تاب‌آوری شبکه برق و تراکم نیروهای خط مقدم به کمتر از ۷۳ درصد مقدار اوج (از ۵۵۰ هزار نفر به حدود ۴۰۰ هزار نفر) – در بازه سه تا شش ماه پس از انتشار آن تحلیل (یعنی میان مه تا اوت ۲۰۲۶) رخ خواهد داد. در سناریوی خوش‌بینانه‌تر مبتنی بر روایت‌های غربی، این نقطه آستانه احتمالاً در ژوئیه ۲۰۲۶ دیده می‌شد و فروپاشی کامل (افزایش سرعت پیشروی روسیه از ۰.۳ تا ۱ کیلومتر در روز به ۵ تا ۱۰ کیلومتر در روز) در ماه اکتبر رخ می‌داد. در این پیش‌بینی، ظرفیت تسلیحاتی روسیه (نگهداشت ۶۸۰ تا ۷۰۰ هزار نیرو، شلیک ۱۲۰۰۰ تا ۱۵۰۰۰ گلوله توپخانه در روز) و ذخایر محدود پدافند هوایی اوکراین (۲۰۰ تا ۳۰۰ موشک پاتریوت و مشابه که تنها برای ده‌ها نوبت آتش در برابر حدود ۴۵۰ تهدید هوایی ماهانه کافی است) به عنوان محدودیت‌های سخت در نظر گرفته شده بودند.

اکنون این جدول زمانی فشرده‌تر شده است.

کارزار خلیج فارس، از همان خانواده موشک‌های رهگیر (پاتریوت، NASAMS) و مهمات دقیق که در اوکراین نیز با کمبود مواجه بودند، استفاده می‌کند. ذخایر مهمات آمریکا به ۲۵ درصد مقدار پیش‌ازجنگی که پنتاگون ضروری می‌دانست کاهش یافته و اکنون نیز همچنان در حال کاهش است. ذخایر آلمان نیز به پایان رسیده و حجم کمک‌های اروپایی به اوکراین را ۲۰ تا ۳۰ درصد کاهش داده است. اکنون اولویت‌بندی کمک‌ها تغییر کرده است. حتی افزوده‌های محدود (مانند موشک‌های پاتریوت ژاپن) تنها می‌توانند پیش‌بینی فروپاشی جبهه اوکراین را ۳۰ تا ۶۰ روز به تأخیر بیندازند.

بنابراین، نقطه دستیابی به نرخ بالای شکست در پیشروی آتش روسیه نسبت به پیش‌بینی مدل فوریه، ۳۰ تا ۶۰ روز زودتر فرا می‌رسد. زمان وقوع نقطه بی‌بازگشت (non-reversibility) به ژوئیه ۲۰۲۶ جلو افتاده و زمان فروپاشی کارکردی اوکراین (فروپاشی کامل خط مقدم) به اوت یا سپتامبر ۲۰۲۶ تغییر کرده است. فروپاشی تراکم نیروها، از دست دادن غیرخطی سرزمین را به همراه خواهد داشت که ممکن است به کنار گذاشتن اودسا وادار کردن کی‌اف به مذاکره برای تغییر دولت در شرایط نامساعد منجر شود.

هم‌پوشانی این رویدادها بسیار چشمگیر است: یگان اعزامی نیروی دریایی آمریکا احتمالاً تا آوریل (حداکثر نیمه دوم آن) در خلیج فارس مستقر می‌شود، در حالی که توان حملات دورایست و رهگیری آمریکا تا نیمه ژوئن به شدت تحلیل می‌رود و اوکراین در ژوئیه به نقطه عطف خود می‌رسد. تحلیل رفتن مهمات در یک جبهه، فروپاشی جبهه دیگر را شتاب می‌بخشد. درست زمانی که روسیه دست‌بالا در اوکراین پیدا می‌کند، آمریکا در اوج تعهدات جهانی خود گرفتار است.

فشارهای اقتصادی-سیاسی و شکاف‌های داخلی

قیمت بالای نفت و گاز (قیمت نفت برنت به بیش از ۱۰۰ تا ۱۱۰ دلار در هر بشکه رسیده) و اختلال در زنجیره تأمین، سراسر جهان را تحت تأثیر قرار داده است. متحدان اروپایی با کمبود منابع انرژی مواجه‌اند و واردکنندگان آسیایی از هزینه‌های حمل‌ونقل و تورم آسیب می‌بینند. این تأثیرات انتزاعی نیستند و به نارضایتی در درون آمریکا دامن می‌زنند.

ائتلاف انتخاباتی ترامپ در سال ۲۰۲۴ که بر پایه «آمریکا اول» و مخالفت با مداخله‌گری شکل گرفت، اکنون نشانه‌های آشکاری از شکاف را بروز می‌دهد. صداهای تأثیرگذار جبهه «امگا» (MAGA) از جمله تاکر کارلسون، مگان کلی، مارجوری تیلور گرین و جو روگان آشکارا به این جنگ تاخته و آن را خیانت به وعده انتخاباتی ترامپ مبنی بر عدم درگیری در یک جنگ جدید در خاورمیانه می‌دانند. یکی از مقامات ارشد دولت ترامپ (جو کنت، رئیس پیشین مرکز مقابله با تروریسم) در اعتراض به این جنگ استعفا داده است.

نظرسنجی‌ها حاکی از شکاف در پایگاه «امگا» است: در حالی که هواداران وفادار به ترامپ در برخی نظرسنجی‌ها همچنان از او حمایت گسترده می‌کنند، رأی‌دهندگان ترامپ که در طیف «امگا» جای نمی‌گیرند دچار تردید شده‌اند و با افزایش قیمت بنزین و گزارش تلفات، فضای مخالفت با مداخله نظامی در میان افکار عمومی آمریکا رو به رشد است.

از سوی دیگر، مخالفان ترامپ نیز از ابتدا با او مخالف بوده‌اند. تنها هفت ماه تا انتخابات میاندوره‌ای نوامبر ۲۰۲۶ باقی است و این جنگ می‌تواند این انتخابات را به همه‌پرسی درباره قضاوت رئیس‌جمهوری تبدیل کند؛ آن هم در شرایطی که اکثریت جمهوری‌خواهان در کنگره در شکننده‌ترین وضعیت خود قرار دارد. فشارهای اقتصادی (تورم و هزینه‌های حمل‌ونقل) با گسترش بیش از حد نظامی در هم می‌آمیزند و خواستار کاهش تنش را به موضوعی فراحزبی تبدیل می‌کنند. لحن خوش‌بینانه دولت آمریکا («کوتاه‌مدت»، «نزدیک به پایان») با ارزیابی‌های داخلی و واقعیت‌های آشکار بیرونی در تضاد است.

پیامدها برای آسیا: پوشش ریسک، عقب‌نشینی و فرسایش ساختار نظم پساجنگ

کشیده شدن منابع آمریکا به خلیج فارس، سیگنال‌های روشنی به منطقه هند-اقیانوسیه می‌فرستد. در کره جنوبی، پنتاگون بخشی از سامانه پدافندی تاد (THAAD) – همراه با سامانه پاتریوت – را به خاورمیانه منتقل کرده است. واکنش سئول حاکی از نگرانی و حتی هشدار است. سرمقاله‌های کره‌ای هشدار می‌دهند این اقدام، شکافی در توان مقابله با موشک‌های بالستیک کره شمالی ایجاد می‌کند و این پرسش را پیش می‌آورد که آیا این سامانه‌ها بازخواهند گشت. این پیام بسیار روشن است: توان دفاعی پیش‌قرار آمریکا در شمال شرق آسیا در حال تحلیل رفتن برای حفظ یک کارزار نظامی در خاورمیانه است.

در همین حال، یگان اعزامی ۳۱ نیروی دریایی – که حدود ۲۲۰۰ نفر و مستقر در اوکیناوا بود – همراه با ناو تهاجمی «تریپولی» (با بندر اصلی در ساسبو، ژاپن) مأمور حرکت به خلیج فارس شده‌اند. این جابه‌جایی، شکافی فوری در توان قدرت‌افکنی آمریکا در غرب اقیانوس آرام ایجاد کرده است؛ درست زمانی که آمریکا بیش از هر زمان دیگر نیازمند حفظ بازدارندگی در برابر چین است. این دو اقدام به هیچ‌یک از متحدان آسیایی آمریکا اطمینان نمی‌بخشد. آنها دو واقعیت نگران‌کننده را آشکار می‌سازند: نخست، ذخایر مهمات آمریکا به شدت کاهش یافته و باید از یک جبهه برای پشتیبانی جبهه دیگر منابع برداشت کند؛ دوم، در اولویت‌بندی واشینگتن، اسرائیل و منطقه خلیج فارس جایگاهی بالاتر از آسیا دارند.

در تایوان، اضطرابی آشکار دیده می‌شود. اعضای حزب کومینتانگ (Kuomintang) به تأخیرهای چندساله در تحویل اقلام تسلیحاتی خریداری‌شده از آمریکا اشاره کرده‌اند (برای نمونه، اژدرهای MK-۴۸ که فروش آنها در سال ۲۰۱۸ تصویب شد هنوز تحویل داده نشده است). هرچند مقامات آمریکایی اصرار دارند که جنگ با ایران تأخیری در فروش تسلیحات جدید به تایوان (از جمله فروش احتمالی ۱۰۲ موشک پاتریوت PAC-۳ به ارزش ۱۴ میلیارد دلار) ایجاد نکرده است، اما میزان مصرف موشک‌های دورایست و موشک‌های رهگیر آمریکا، نگرانی‌های پنهانی را برانگیخته است.

برخی از صداهای داخل واشینگتن اکنون نیمه‌آشکارا می‌پذیرند که آمریکا اساساً ذخایر کافی برای دفاع از تایوان در یک درگیری با شدت بالا را در اختیار ندارد. ناتوانی در حفاظت از پایگاه‌های آمریکا در خاورمیانه و تأسیسات نفتی کشورهای عرب حوزه خلیج، این پیام را تقویت می‌کند: اگر واشینگتن حتی نمی‌تواند از دارایی‌های نظامی پیش‌قرار خود و زیرساخت‌های حیاتی انرژی در یک جبهه دفاع کند، کشورها و مناطق آسیایی بر چه اساسی می‌توانند فرض کنند که آمریکا در جبهه دیگر بی‌قیدوشرط قابل اعتماد خواهد بود؟

این کاهش اعتماد قابل درک، کشورها را به پوشش ریسک (hedging) واداشته است. در سئول، نظرسنجی مؤسسه سیاست آسیایی آشین (Asan Institute for Policy Studies) در سال ۲۰۲۵ نشان داد حمایت عمومی از برنامه هسته‌ای مستقل کره جنوبی به رکورد ۷۶.۲ درصد رسیده است – افزایش ۵.۳ درصدی در یک سال – که در میان رأی‌دهندگان محافظه‌کار بیشتر نیز هست. اعتماد به چتر هسته‌ای آمریکا به حدود ۴۹ درصد کاهش یافته و تداوم جنگ در خلیج فارس این محاسبه را تقویت می‌کند: کره جنوبی در نهایت نمی‌تواند امنیت خود را برون‌سپاری کند. احساسات مشابهی در توکیو نیز در حال شکل‌گیری است و بازگشت به تسلیحات و بازتفسیر قانون اساسی با شتاب دنبال می‌شود. گسترش روزافزون توان نظامی ژاپن – از جمله ناوگان F-۳۵، قابلیت‌های دوربرد و استقرار در جزایر پیشین – پکن را به هشدار واداشته و در جنوب شرق آسیا نیز نگرانی‌های آرامی را برانگیخته است؛ جایی که خاطرات امپریالیسم ژاپن هنوز زنده است.

واکنش واشینگتن، ترویج همکاری‌های کوچک‌گروهی (چهارجانبه گفت‌ووی امنیتی QUAD، پیمان اوکوس AUKUS و چارچوب‌های سه‌جانبه) به منظور تقسیم هزینه‌ها و مسئولیت‌هاست؛ راهبردی که بر لبه تیغ حرکت می‌کند. واگذاری اختیارات بیش از حد ممکن است متحدان آمریکا را به استقلال راهبردی (از جمله روی آوردن به گزینه هسته‌ای یا مصالحه با پکن) وسوسه کند و واگذاری محدود نیز آنها را به حافظی وابسته کند که منابع مادی آن روزبه‌روز محدودتر می‌شود.

بنابراین، آمریکا در عمل در حال یک عقب‌نشینی راهبردی است، در حالی که همچنان با ادبیات خود را متعهد به مهار چین نشان می‌دهد. هر بازتنظیم از سوی واشینگتن، ضعف‌های تازه‌ای را آشکار می‌سازد: جابه‌جایی دارایی‌های نظامی نشان‌دهنده شکاف در توان است، نگرانی‌ها درباره تحویل تجهیزات خریداری‌شده اعتبار آمریکا را تضعیف می‌کند و بحث درباره گزینه هسته‌ای در میان متحدان، انحصار بازدارندگی تعمیمیافته آمریکا را فرسایش می‌دهد. این معضل ساختاری است؛ ریشه در ناچاری دارد نه انتخاب.

نتیجه آن، بی‌ثباتی منطقه‌ای در شرق آسیاست؛ وضعیتی که برای هیچ‌کس مطلوب نیست. دهه‌ها حضور آمریکا در شرق آسیا، ژاپن را در محدودیت‌های راهبردی نگه داشته بود؛ اکنون این محدودیت‌ها با گسترش بیش از حد آمریکا در حال سست شدن است و زمینه را برای ابهام‌های فزاینده درباره بازتسلیح ژاپن فراهم می‌کند – روندی که چین همواره بر آن تأکید و در برابر آن ایستادگی کرده است. در مقیاسی وسیع‌تر، ساختار نظم منطقه‌ای شرق آسیا که پس از جنگ جهانی دوم و سال ۱۹۷۹ شکل گرفت – از جمله پایگاه‌های پیش‌قرار آمریکا، انضباط اتحادها و بازتسلیح کنترل‌شده – به طرز محسوسی دچار فرسایش شده است. این جنگ خلیج فارس، نمایشی حاشیه‌ای در خاورمیانه نیست؛ روند فرسایش قدرت آمریکا در منطقه هند-اقیانوسیه را شتاب می‌بخشد.

آتش‌بس موقت، تکرار ویتنام و امپراتوری از کنترل خارج

تاریخ در امتناع از پذیرش شکست تکرار می‌شود. در دوران جنگ ویتنام، مقامات ارشد پنتاگون از ۱۹۶۵-۱۹۶۶ می‌دانستند پیروزی ممکن نیست. اسناد بعداً فاش‌شده «پرونده پنتاگون» نشان می‌دهد آمریکا آگاهانه جنگ را برای کسب یک «آتش‌بس موقت شرافتمندانه» طولانی کرد تا فرصت عقب‌نشینی بیابد و از فروپاشی در زمان ریاست‌جمهوری وقت جلوگیری کند.

مشهور است که یک ژنرال آمریکایی برای اطمینان‌بخشی به افکار عمومی به واشینگتن بازگشت تا بگوید «اوضاع خوب پیش می‌رود»؛ حال آنکه سیاستمداران واشینگتن به خوبی از واقعیت آگاه بودند.

امروز این روند در دو جبهه هم‌زمان در حال وقوع است. در اوکراین، تحلیل فوریه نگارنده نشان داد که نوعی عقب‌نشینی برنامه‌ریزی‌شده به سبک «سقوط کابل» در کی‌اف تکرار خواهد شد: مصالحه بر سر مسائل سرزمینی، غیرنظامی‌سازی اوکراین، مدیریت روایت برای پرهیز از القای این باور که آمریکا در زمان ریاست‌جمهوری ترامپ اوکراین را «واگذار کرده است».

در خلیج فارس نیز شکست تاکتیک دورایست، تلفات سکوهای نظامی و اعزام یگان‌های دریایی، حاکی از آگاهی واشینگتن از واقعیت‌های میدانی است، حال آنکه ادبیات عمومی کاخ سفید همچنان خوش‌بینانه باقی مانده است.

آمریکا نمی‌تواند از جاه‌طلبی‌های امپریالیستی خود دست بکشد. پاسخ‌های نئواستعماری (اشتیاق به تغییر رژیم، حفظ پایگاه‌های پیشین، پلیس جهانی) حتی در زمان کمبود مهمات و عقب‌ماندگی افزایش ظرفیت صنعتی، همچنان ادامه دارد.

نتیجه، نوعی خودایمنی (autoimmune) است: مکانیسمی که پس از ۱۱ سپتامبر علیه بازیگران غیردولتی «سرکش» به کار گرفته می‌شد، اکنون خود رفتار آمریکا را توصیف می‌کند. همان‌طور که برخی مفسران گفته‌اند، خرگوش نیز وقتی به ستوه آید گاز می‌گیرد. واشینگتن دیگران را به «حمله به تمدن» متهم می‌کند، در حالی که خود در آمریکای لاتین، جنوب شرق آسیا، آفریقا و اروپای مرکزی دست به طیفی از درگیری‌های چندبعدی (نظامی، اطلاعاتی، مالی، اقتصادی و عملیات‌های منطقه خاکستری) می‌زند. ناتوان از پذیرش محدودیت‌های خود، آمریکا با تاکتیک‌های «جنگ کثیف» به دنبال کسب یک «آتش‌بس موقت شرافتمندانه» است: تشدید جنگ‌های نیابتی، جنگ تحریم‌ها، عملیات نفوذ سایبری و تلاش برای بی‌ثبات‌سازی کشورهای رقیب در حالی که نیروهای نظامی خود را درگیر جنگ فرسایشی کرده است.

خطری که جهان را تهدید می‌کند، آمریکایی است که در حال افول، از کنترل خارج می‌شود. هنگامی که پیروزی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، این کشور با تشدید سطح درگیری‌ها – در شرایطی که دیگر توان ادامه آن را ندارد – می‌کوشد هژمونی خود را حفظ کند. اما این رویه، تغییر راهبردی را که از پیش آغاز شده شتاب می‌بخشد. کشورهایی که به دنبال پناهگاهی امن هستند به چین روی می‌آورند؛ نه به دلیل ایدئولوژی، بلکه به دلیل ضرورت عینی. در عرصه اقتصاد، چین بازار باثبات، امکان ارتقای فناوری و مسیر الکتریسیته شدن را با تأکید بر حاکمیت مستقل و خودکفایی صنعتی ارائه می‌کند. در عرصه سیاست، چین چارچوبی قابل پیش‌بینی و عاری از میراث استعماری یا دیپلماسی مداخله‌گرانه برای تغییر رژیم ارائه می‌دهد – هر دو از ویژگی‌های یک امپراتوری در حال افولند. در گرداب بی‌ثباتی تحت رهبری آمریکا، نزدیک‌شدن به پکن به یک پوشش ریسک عقلانی تبدیل می‌شود: دسترسی به زنجیره‌های تأمین، تأمین مالی زیرساخت‌ها و شریکی که دست‌هایش – در برابر قدرتی که قادر به پذیرش محاسبات فرسایشی خود نیست – «تمیزتر» به نظر می‌رسد.

جدول زمانی تلفیقی از هیچ‌یک از طرف‌ها مهلت نمی‌خواهد: استقرار یگان دریایی آمریکا در خلیج فارس تا پیش از آوریل؛ رسیدن ذخایر مهمات دورایست آمریکا به نقطه پایان بحرانی تا نیمه ژوئن؛ نقطه عطف اوکراین در ژوئیه؛ شتاب گرفتن پوشش ریسک کشورهای آسیایی؛ اوج گرفتن فشارهای سیاسی داخلی بر دولت ترامپ تا پیش از انتخابات میاندوره‌ای؛ تنها با طولانی کردن جنگ و توسل به تاکتیک‌های کثیف می‌توان برای رئیس‌جمهوری یک «آتش‌بس موقت شرافتمندانه» فراهم کرد.

خلیج فارس، اوکراین و منطقه هند-اقیانوسیه دیگر میدان‌های جنگی جداگانه‌ای نیستند؛ آنها نمایشگاه هم‌زمان محدودیت‌های هژمونی آمریکا هستند. قدرت هوایی و مهمات دورایست نتوانسته توان پایدار ایران برای درگیری یا پیشروی زمینی روسیه را مهار کند. انتخاب آمریکا برای تشدید درگیری‌های زمینی، صرفاً به معنای افتادن به باتلاق فرسایشی دیگری در مقیاس ویتنام است. امتناع از پذیرش شکست، آمریکا را به چیزی تبدیل خواهد کرد که خود روزگاری محکوم می‌کرد: بازیگری سرکش و غیرقابل پیش‌بینی که درگیری‌ها را طولانی می‌کند، متحدان را از هم می‌گسلد و جهان را به سوی پذیرش قطب باثبات دیگری – یعنی چین – سوق می‌دهد.

زمان در حال اتمام است. پرسش دیگر این نیست که آیا امپراتوری آمریکا می‌تواند پیروز شود، بلکه این است که تا چه زمانی می‌تواند «تظاهر به پیروزی» کند و این تظاهر چه