
جو کنت
مدیر سابق مرکز ملی مبارزه با تروریسم ایالات متحده
گوانچای چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
در میان پیچ و خمهای پرآشوب خاورمیانه، جایی که مرزهای ژئوپلیتیک و اهداف راهبردی چنان در هم تنیده شده که گاه تشخیص دوست از دشمن و حتی تشخیص منافع ملی از نیات بیگانه به دشوارترین کار ممکن بدل میشود، ناگهان صدایی از درون دستگاه امنیتی ایالات متحده برمیخیزد که نه تنها روایت رسمی کاخ سفید را به چالش میکشد، بلکه بنیادهای یک اجماع سیاسی دیرینه را مورد پرسش بیپرده قرار میدهد. این صدا، که از آنِ شخصی به نام جو کنت، مدیر پیشین مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکاست، در دل خود لایههایی انباشته از تردید، نگرانی و هشداری صریح درباره مسیری دارد که قدرت نخست جهان در آن گام نهاده است. کنت که به تازگی از مقام خود استعفا داده، نه یک چهره حاشیهای یا منتقدی دیرینه که همواره در حاشیه سیاستهای واشنگتن قرار داشته، بلکه فردی است که تا ساعاتی پیش از انتشار نامه استعفایش، در قلب فرآیند تصمیمگیری و ارزیابیهای اطلاعاتی مرتبط با یکی از حساسترین پروندههای امنیت ملی جای داشته است. سخنان او، که در قالب گفتگویی بلند با رسانهای مستقل بیان شده، از زاویهای کاملاً متفاوت به ماجرای رویارویی نظامی اخیر با ایران مینگرد؛ رویارویی که به گفته او نه بر اساس تهدیدی قریبالوقوع، که بر پایه برداشتی غلط و جهتدهی شدهای از واقعیت میدانی و به محرکیت منافع یک دولت خارجی رقم خورده است.
ماجرا از جایی آغاز میشود که کنت با صراحتی کممانند، ادعای محوری دولت آمریکا در توجیه حملات نظامی علیه ایران را زیر سوال میبرد: تهدید قریبالوقوع. او با استناد به دادههای طبقهبندی شده و ارزیابیهای مستمر جامعه اطلاعاتی آمریکا تصریح میکند که هیچ نشانهای دال بر قصد قریبالوقوع ایران برای حمله به منافع یا خاک آمریکا وجود نداشته است. درست به همین دلیل است که او تاکید میکند واژگانی چون «تهدید قریبالوقوع» در این مقطع، بیش از آنکه توصیفگر واقعیتی عینی باشند، به مثابه پوششی برای تصمیمی سیاسی عمل میکنند که پیشاپیش گرفته شده بود. اما مهمتر از آن، افشای زنجیرهای از رویدادهاست که نشان میدهد چگونه تصمیم به گشودن باب یک درگیری نظامی گسترده، در عمل از سوی دولت اسرائیل و با بهرهگیری از نفوذ بیحد و حصر آن در ساختار تصمیمگیری واشنگتن، به دولت آمریکا تحمیل شده است. به بیان کنت، سخنان علنی مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، خود گواهی روشن بر این مدعاست؛ آنجا که او میگوید دولت آمریکا میدانست اسرائیل قصد حمله به ایران را دارد و در واکنش به آن، ایران ممکن است به نیروهای آمریکایی حمله کند. این گزاره به روشنی نشان میدهد که نقطه آغاز این دور از تنشها، نه اقدام ایران، که تصمیم اسرائیل برای عملیات پیشدستانه بوده و دولت آمریکا صرفاً در مقام واکنش به نتایج آن تصمیم، وارد میدانی شده که از پیش برایش چیده شده بود.
از این منظر، جو کنت با ظرافت تمام، پرسشی بنیادین را مطرح میکند که چه کسی در نهایت سکاندار سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه است؟ آیا کاخ سفید بر اساس ارزیابیهای مستقل و منافع ملی خود عمل میکند یا آنکه این دولت اسرائیل است که با بهرهگیری از ابزارهای گوناگون، از لابیگری در کنگره و رسانهها گرفته تا ارائه اطلاعات جهتدار به مقامات آمریکایی، خط قرمزها را جابهجا کرده و مسیر حرکت واشنگتن را تعیین میکند؟ او با اشاره به تجربه تلخ جنگهای پیشین، از جمله جنگ عراق، به این نکته اشاره میکند که الگوی رفتاری مشابهی همواره تکرار شده است؛ اسرائیل با طرح روایتی از تهدید، دولت آمریکا را به عملیات نظامی میکشاند و پس از آن، واشنگتن به دلیل تعهدات و پیچیدگیهای به وجود آمده، نه تنها قادر به خروج از بحران نیست، بلکه ناگزیر هزینههای سنگین انسانی و مالی آن را نیز متحمل میشود.
یکی از کلیدیترین بخشهای تحلیل کنت، تمرکز او بر نحوه «آلوده شدن» فضای اطلاعاتی آمریکا توسط شبکه گستردهای از نئومحافظهکاران، تحلیلگران همسو با منافع اسرائیل و حتی مقامات این دولت است. به گفته او، آنچه در اتاقهای فکر واشنگتن و برنامههای گفتگومحور شبکههای تلویزیونی به عنوان «واقعیت» درباره برنامه هستهای ایران بازتولید میشود، با آنچه در ارزیابیهای محرمانه جامعه اطلاعاتی وجود دارد، فاصلهای بسیار دارد. مثالی که کنت در این زمینه میزند، تغییر معنادار خط قرمزهای آمریکاست. زمانی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور وقت آمریکا، صراحتاً اعلام کرد که «ایران هرگز نباید به سلاح هستهای دست یابد»، این جمله به یک اصل تبدیل شد. اما به مرور و تحت فشار جریانهای حامی اسرائیل، این اصل به شکلی تحریفشده به این معنا تغییر یافت که ایران نباید حتی از قابلیت غنیسازی اورانیوم برخوردار باشد. کنت تاکید میکند که در حالی که مقامات اسرائیلی با اصرار بر اینکه هرگونه غنیسازی، ایران را به بمب اتم نزدیکتر میکند، این خط قرمز جدید را به دولت آمریکا القا میکردند، خود آنها به خوبی میدانستند که بر اساس اطلاعات موجود، ایران نه تنها فاقد برنامه عملی برای ساخت بمب است، بلکه بر اساس یک فتوای مذهبی که از سال ۲۰۰۴ میلادی تا کنون پابرجا مانده، ساخت سلاح هستهای را حرام اعلام کرده است. اینجا بود که شکاف عظیمی میان آنچه در جلسات خصوصی با مقامات اسرائیلی و برخی چهرههای رسانهای داخلی به رئیسجمهور گفته میشد و آنچه گزارشهای رسمی و تاییدشده سازمانهای اطلاعاتی آمریکا نشان میداد، پدیدار گشت.
این شکاف اطلاعاتی، به اعتقاد جو کنت، صرفاً ناشی از اشتباه یا ضعف در تحلیل نبوده، بلکه حاصل فرآیندی حسابشده و هدفمند است که در آن، برخی از دروازهبانان اطلاعاتی و مشاوران ارشد، دسترسی رئیسجمهور به نظرات مخالف و ارزیابیهای دقیقتر را محدود کردهاند. کنت با اشاره به تفاوت فاحش میان فضای بحث و تبادل نظر پیش از عملیات نظامی پیشین (مانند عملیات «شب نیمه» که به گفته او با جدالهای گسترده کارشناسی همراه بود) و سکوت و فقدان مناظره جدی پیش از این دور از حملات، اینگونه القا میکند که فرآیند تصمیمگیری به شکلی مدیریت شده تا مسیر از پیش تعیینشده توسط اسرائیل هموار شود و هرگونه صدای مخالفی پیشاپیش حذف گردد. او حتی از این هم فراتر میرود و اشاره میکند که گویی برخی از مقامات ارشد اسرائیلی دسترسی مستقیم و بیواسطهای به رئیسجمهور داشتهاند، تا جایی که گاه به نظر میرسد میزان این تعاملات، از ارتباط مشاوران ارشد امنیت ملی آمریکا با رئیسجمهور نیز فراتر رفته است. چنین وضعیتی، به باور کنت، تنها زمانی ممکن است که دولت آمریکا به شکلی عجیب، منافع و اهداف راهبردی خود را با منافع دولت خارجی یکی بداند، غافل از اینکه در مواردی حیاتی، این دو مسیر نه تنها همسو نیستند، بلکه در تقابلی آشکار قرار میگیرند.
در این میان، یکی از نقاط افتراق اساسی که کنت با صراحت به آن میپردازد، تفاوت در «تعریف پایان جنگ» یا همان استراتژی خروج از بحران میان آمریکا و اسرائیل است. به گفته او، اسرائیل به دنبال تغییر رژیم در ایران و هرجومرجی پایدار در این کشور است، زیرا چنین وضعیتی از منظر امنیت اسرائیل، تهدیدات ناشی از محور مقاومت را برای همیشه از میان میبرد. اما از دیدگاه آمریکا و متحدان منطقهایاش در شورای همکاری خلیج فارس، فروپاشی ایران و تبدیل آن به صحنهای برای جنگهای داخلی و هرجومرج گسترده، فاجعهای تمامعیار خواهد بود که امنیت انرژی جهان، ثبات بازارهای نفت و حتی آینده دلار به عنوان ارز ذخیره جهان را با مخاطرهای جدی روبهرو میکند. اینجاست که کنت این پرسش مهم را مطرح میکند: چگونه است که دولت آمریکا به جای اصرار بر یک استراتژی منسجم که ناظر بر منافع بلندمدت خود باشد، اجازه میدهد تا اهداف یک دولت کوچک اما بسیار فعال، مسیر سیاست خارجی کلان واشنگتن را تعیین کند؟ به نظر او، تا زمانی که آمریکا نپذیرد که در این رابطه نابرابر، نقش «تأمینکننده امنیت» را با حق تعیین خط قرمزها و زمانبندی عملیاتها در ازای آن معاوضه کند، این روند نزولی و این وابستگی خطرناک ادامه خواهد یافت.
لایه بعدی تحلیلهای کنت به پیامدهای داخلی و «بازتاب» این جنگهای فرامرزی در خود خاک آمریکا اختصاص دارد. او که تجربه طولانی در رویارویی با گروههای نیابتی ایران دارد، با دقت به بررسی این موضوع میپردازد که ادامه درگیریها در خاورمیانه، به ویژه حملاتی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به نابودی شخصیتهای مذهبی و سیاسی منجر میشود، چه تأثیری بر امنیت داخلی آمریکا خواهد داشت. تحلیل او از این زاویه، بسیار دقیق و چندلایه است. کنت بر این باور است که برخلاف تصور رایج، تهدید اصلی برای آمریکا نه در قالب «سلولهای خفته» اعزامی از سوی ایران، که در قالب «گرگهای تنها» ظهور خواهد کرد. او با اشاره به موج تروریسمی که پس از جنگ غزه در آمریکا و اروپا آغاز شد و انگیزههای آن مستقیماً به روایتهای رسانهای و احساسات برانگیختهشده از آن منازعه بازمیگشت، این هشدار را میدهد که هر چه جنگ با ایران طولانیتر شود و هر چه میزان خشونت و تمرکز آن بر نمادهای مذهبی و ملی ایران بیشتر باشد، احتمال رادیکالیزه شدن افراد در داخل آمریکا و دست زدن به حملات پراکنده اما مرگبار افزایش مییابد.
او با نگاهی انتقادی به سیاستهای مهاجرتی پیشین، به ویژه در دوره بایدن، هشدار میدهد که مرزهای باز آمریکا به ورود شمار نامعلومی از افرادی انجامیده که ممکن است با مناطق متأثر از درگیریها ارتباط داشته باشند. اما نگرانی عمیقتر او به مکانیزمی بازمیگردد که به باورش، پس از وقوع چنین حملاتی فعال میشود. او با اشاره به تجربه ترور چارلی کرک، یکی از مشاوران نزدیک ترامپ که به شدت مخالف جنگ با ایران بود، و نیز سوءقصدهای نافرجام به جان ترامپ، از الگویی سخن میگوید که در آن، پس از وقوع یک رویداد تروریستی، نئومحافظهکاران و جناحهای جنگطلب از آن به عنوان بهانهای برای سرکوب صداهای مخالف، سانسور رسانههای منتقد و محدود کردن آزادیهای مدنی استفاده میکنند. به بیان دیگر، به نظر میرسد که در این چرخه معیوب، یک حلقه ارتباطی میان تحریک خشونت از طریق جنگهای فرامرزی و سپس استفاده از پیامدهای همان خشونت برای بستن فضا بر منتقدان سیاست خارجی وجود دارد که نهایتاً به نفع همان جریانی تمام میشود که جنگ را آغاز کرده بود.
در بخشی از گفتگوی خود، جو کنت به موضوعی میپردازد که شاید برای مخاطب ناآشنا، باورناپذیر یا حتی تکاندهنده باشد: موانع عظیمی که بر سر راه تحقیقات درباره ترور چارلی کرک و سوءقصد به جان ترامپ ایجاد شده است. کنت با لحنی که آمیخته با تأسف و خشم است، روایت میکند که چگونه پس از ترور علنی کرک، با وجود وجود شواهد متعدد و سرنخهایی که میتوانست به ارتباطات فرامرزی این جنایت اشاره داشته باشد، مرکز ملی مبارزه با تروریسم از ادامه تحقیقات منع شد و پرونده به سطح محلی واگذار گشت. او تأکید میکند که این ممانعت از تحقیق، نه یک اختلاف نظر ساده بین سازمانی، بلکه پدیدهای نظاممند بوده که در مورد سوءقصد به ترامپ نیز تکرار شده است. در آن مورد نیز، با وجود اطلاعاتی که خبرنگاران مستقل درباره فعالیتهای آنلاین ضارب به دست آورده بودند و نشان میداد که او به تنهایی عمل نکرده، نهادهای اطلاعاتی و امنیتی فدرال از پیگیری جدی این سرنخها سرباز زدند. به گفته کنت، زمانی که مقامات دولتی به جای همکاری، درهای بسته را به روی پرسشگران باز میکنند و هرگونه تلاش برای روشن شدن ابعاد پنهان یک جنایت را با برچسب «تئوری توطئه» میزدایند، در واقع دارند بستر را برای شکلگیری شایعات و بدبینیهای گستردهتر فراهم میآورند.
از دیدگاه کنت، این رفتار دوگانه و این بیمیلی برای رسیدن به حقیقت، صرفاً ناشی از ناکارآمدی یا رقابتهای سازمانی نیست، بلکه میتواند ریشه در فشارهای سیاسی یا حتی تهدیدهای پنهان داشته باشد. او با اشاره به حفرههای امنیتی متعدد در محافظت از ترامپ و حتی گزارشهایی مبنی بر تلاش اعضای تیم امنیتی نتانیاهو برای نصب تجهیزات جاسوسی در خودروهای سرویس مخفی آمریکا، این احتمال را مطرح میکند که فضایی از ارعاب و ناامنی پیرامون شخص رئیسجمهور ایجاد شده است. این فضا میتواند بر تصمیمگیریهای راهبردی او تأثیر بگذارد و او را به این نتیجه برساند که شاید چارهای جز تمکین در برابر خواستهای برخی گروههای فشار وجود ندارد. اینجا بود که جو کنت از واژهای بسیار سنگین و تأملبرانگیز استفاده کرد: «احتمال وجود عنصر اجبار و تهدید». او با احتیاط تمام اما با قاطعیت، گفت که اگر این مجموعه از دادهها را در مورد یک کشور دیگر ارزیابی میکرد، بیشک این سناریو را جدی تلقی کرده و در دستور کار بررسیهای خود قرار میداد.
اما شاید مهمترین بخش از تحلیل بلند و موشکافانه جو کنت، نه در نقد وضع موجود، که در ارائه راهکاری برای برونرفت از این مخمصه عظیم باشد. بر خلاف بسیاری از تحلیلگران که آینده را در این منازعه تیره و تار میبینند، کنت با اتکا به شناخت خود از شخصیت دونالد ترامپ و تواناییهای منحصربهفرد او، روزنهای از امید را ترسیم میکند. به باور او، تنها کسی که میتواند این چرخه معیوب را بشکند و آمریکا را از باتلاق یک جنگ فرسایشی و بیپایان نجات دهد، خود رئیسجمهور است، اما مشروط به آنکه جسارت انجام دو اقدام بنیادین را داشته باشد.
اولین و مهمترین گام، به اعتقاد کنت، حل مسئله اسرائیل است. او با صراحت میگوید که تا زمانی که اسرائیل که به گفته او «از کنترل خارج شده» و سکان هدایت جنگ را در دست گرفته، مهار نشود، هرگونه تلاش برای آتشبس یا مذاکره با ایران محکوم به شکست خواهد بود. ترامپ باید با قاطعیت تمام و حتی با بهکارگیری ابزارهای فشار قوی، از جمله تعدیل حمایتهای نظامی یا حذف برخی از سامانههای دفاعی که در اختیار اسرائیل قرار داده، به تلآویو بفهماند که این واشنگتن است که خط قرمزها و زمانبندی عملیاتهای تهاجمی را تعیین میکند. به عبارت دیگر، رابطه باید از حالتی که در آن اسرائیل اقدام میکند و آمریکا واکنش نشان میدهد، به وضعیتی تبدیل شود که آمریکا، به عنوان شریک ارشد و تأمینکننده اصلی امنیت، حق تعیین چارچوب راهبردی و ممانعت از اقدامات یکجانبهای را داشته باشد که منافع حیاتیاش را به خطر میاندازد.
گام دوم، پس از مهار اسرائیل و خروج از مدار حرکت آن، بازگشت به دیپلماسی فعال و منفعتطلبانه با ایران و متحدان منطقهای آمریکا خواهد بود. کنت بر این نکته تأکید میکند که منافع اقتصادی آمریکا، از جمله حفظ جایگاه دلار در معاملات نفتی، با منافع کشورهای حاشیه خلیج فارس و حتی خود ایران در این مقطع همسویی قابل توجهی دارد. ایران نیز پس از تحمل فشارهای فراوان، نیازمند بازسازی و بهرهبرداری از منابع عظیم انرژی خود است و از تداوم یک جنگ ویرانگر سودی نمیبرد. از این رو، کنت پیشنهاد میدهد که دولت ترامپ میتواند با استفاده از اهرم رفع تحریمها، ایران را به میز مذاکره بازگرداند و در قبال آن، نه تنها آتشبس پایدار و بازگشایی تنگه هرمز را تضمین کند، بلکه شرط کند که تمامی معاملات نفتی ایران با ارز دلار انجام شود. چنین توافقی، هر چند دشوار و نیازمند اعتمادسازی متقابل، از نظر کنت نه تنها با منافع ملی آمریکا سازگار است، بلکه میتواند مقدمهای برای خروج از بنبست کنونی و بازتعریف نظم منطقهای به سود واشنگتن باشد.
در پایان این تحلیل عمیق و چندوجهی، شاید بتوان گفت که مهمترین دستاورد سخنان جو کنت، فراتر از افشای جزییاتی از پشت پرده تصمیمگیری در واشنگتن، پرسشهایی است که او پیش روی افکار عمومی میگذارد. پرسش از حقیقت تهدیدی که به نام آن جنگی بزرگ آغاز شده؛ پرسش از هویت نیروهایی که سیاست خارجی قدرتمندترین کشور جهان را جهت میدهند؛ پرسش از سرنوشت آزادی بیان و امنیت در کشوری که خود را الگوی دموکراسی میداند، اما در عمل با خشونتی که خود در ایجاد آن سهیم بوده، دست به گریبان است و پرسش از آینده یک منطقه که بار دیگر در آستانه فاجعهای انسانی و زیستمحیطی قرار گرفته است. آنچه کنت روایت میکند، روایت یک مقام عالیرتبه اطلاعاتی است که از درون دستگاه امنیتی، زنگ خطر را برای نابودی تدریجی بنیادهای تصمیمگیری مستقل در کشورش به صدا درمیآورد. او نشان میدهد که چگونه نفوذ خارجی، منافع ملی را در حاشیه قرار میدهد و چگونه فضای اطلاعاتی آلوده، سیاستمداران را به مسیرهایی میکشاند که خودشان نیز از پیامدهای شوم آن آگاه نیستند. در نهایت، فراخوان کنت برای بازگشت به عقلانیت، برقراری توازن در روابط با متحدان و اولویت دادن به منافع ملی، نه تنها پندی است برای تصمیمگیرندگان امروز آمریکا، بلکه نوری است در پایان تونلی تاریک که شاید بتواند خاورمیانه را از ورطه فروپاشی نجات دهد.

