President Donald Trump speaks at Fort Bragg, Tuesday, June 10, 2025, in Fort Bragg, N.C. (AP Photo/Alex Brandon)

آمریکا می‌خواهد ۹ آوریل جنگ را تمام کند؛ اما سه بازیگر در «بن‌بست خروج» گرفتار آمده‌اند

هو یوکون
روزنامه پیپر
ترجمه مجله جنوب جهانی

روز ۲۳ مارس (۳ فروردین)، پایگاه خبری اسرائیلی «وای‌نت» (Ynet) به نقل از یک مقام اسرائیلی گزارش داد که دولت آمریکا نهم آوریل را به‌عنوان تاریخ هدف برای پایان جنگ با ایران تعیین کرده است.

با آغاز هفتهٔ چهارم جنگ میان آمریکا و اسرائیل با ایران، آتش منازعه نه تنها فروکش نکرده، که اختلافات میان دو متحد راهبردی — آمریکا و اسرائیل — نیز به تدریج به سطح آمده و به متغیری غیرقابل‌پیش‌بینی در روند جنگ بدل شده است. این پرسش مطرح است که آیا آمریکا واقعاً می‌تواند تا نهم آوریل به جنگ پایان دهد؟ آنچه از روند کنونی برمی‌آید، این است که هم‌افزاییِ منافع و اهداف راهبردیِ سه بازیگر اصلیِ درگیر — آمریکا، اسرائیل و ایران — دستخوش نوعی «ناهم‌سویی ساختاری» شده و آنان را در وضعیتی «نه می‌توانند بمانند، نه می‌توانند بروند» گرفتار کرده است. تداوم وضعیت کنونی برای هیچ‌یک از طرفین ممکن نیست و پایان ناخواستهٔ جنگ اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد، اما نه زمان آن معلوم است و نه شیوهٔ آن؛ آنچه مسلم است، کش‌و‌قوس‌های بسیار در این میان خواهد بود و منطقه و جامعهٔ بین‌المللی همچنان نگران نظاره‌گر خواهند بود.

از برق‌آسا تا فرسایشی؛ اختلاف آمریکا و اسرائیل آشکار می‌شود

هجدهم مارس (۲۷ اسفند) اسرائیل به میدان گازی «پارس جنوبی» ایران حمله کرد و ایران نیز در پاسخ، تأسیسات گاز طبیعی قطر را هدف قرار داد. این رویداد، نخستین باری بود که دونالد ترامپ در شبکهٔ اجتماعی خود «تروث سوشال» (Truth Social) با لحنی تند، ناخرسندی خود را از اقدام اسرائیل — متحدِ بی‌چون‌و‌چرای آمریکا — آشکارا بیان کرد. او با حروف درشت و تمام‌بزرگ از اسرائیل خواست «دیگر به میدان گازی جنوب پارس حمله نکند» و تأکید کرد که واشنگتن از این حمله «بی‌خبر» بوده است — روایتی که با گزارش‌های پیشین برخی رسانه‌های آمریکایی و اسرائیلی که مدعی بودند این حملات با تأیید ترامپ انجام شده، در تضاد آشکار بود.

این ابراز نارضایتیِ کم‌سابقه از سوی رئیس‌جمهور آمریکا علیه متحد استراتژیک خود، در حالی رخ می‌دهد که جنگ با ایران وارد هفتهٔ چهارم شده و از آن «برق‌آسایِ ترورهای هدفمند» به درگیری‌ای فرسایشی بدل گشته است. هزینه‌های این جنگ، پیش از همه، بر دوش جامعهٔ بین‌المللی است، اما آمریکا نیز دارد بهای سنگینی را می‌پردازد: حملات مکرر به پایگاه‌های نظامی این کشور، کشته‌شدن سربازان آمریکایی در منطقه، انسداد تنگهٔ هرمز و افزایش بیش از چهل‌درصدی قیمت نفت، سقوط پیوستهٔ شاخص‌های بورس، افزایش بی‌سابقهٔ دشمنی‌ها و در نتیجه، محدودتر شدن فضای دیپلماتیک برای یافتن راه‌حل.

آمریکا که در آغاز جنگ، از پیروزی قریب‌الوقوع سخن می‌گفت، اکنون پس از سه هفته در تنگنایی بزرگ گرفتار شده است. این وضعیت، اختلافات میان آمریکا و اسرائیل را نیز آشکار ساخته و بر روند میدانی و سیاسی جنگ تأثیری مستقیم گذاشته است. حقیقت آن است که از همان ابتدا، اهداف و دغدغه‌های دو طرف در پشت پردهٔ «همکاری نظامی مشترک» یکسان نبود، اما خوش‌بینیِ ناشی از موفقیت‌های اولیه، این تفاوت‌ها را در پشت پرده نگه داشته بود.

پیش از آغاز جنگ، ایران دست‌خوش اعتراضات گسترده‌ای در پی بحران عمیق اقتصادی و نارضایتی عمومی از تورم، گرانی و کاهش ارزش پول ملی بود. در آن فضا، شعارهایی چون «سرنگونی نظام» و «بازگشت پهلوی» شنیده می‌شد. این ناآرامی‌های داخلی از یک سو، و موفقیت سریع عملیات «عزم راسخ» (Operation Absolute Resolve) آمریکا علیه ونزوئلا در سوم ژانویه (۱۳ دی) از سوی دیگر، این خوش‌بینی را در واشنگتن و تل‌آویو ایجاد کرده بود که نظام جمهوری اسلامی نیز بر لبهٔ پرتگاه قرار دارد و با اندک فشاری، یا فرو خواهد پاشید یا تسلیم خواهد شد. بر این اساس، دو متحد به «هم‌افزاییِ» راهبردی رسیدند که با «ضربهٔ جراحی» بتوانند سرنوشت مشابهی را برای ایران رقم بزنند.

از نگاه واشنگتن، با توجه به بن‌بست در مذاکرات هسته‌ای (به‌ویژه بر سر غنی‌سازی)، گزینهٔ «فشار حداکثریِ نظامی» به‌عنوان اهرمی برای واداشتن تهران به عقب‌نشینی تمام‌عیار یا فروپاشی، در دستور کار قرار گرفت. از نگاه اسرائیل نیز ایران، پشتوانهٔ اصلی همهٔ گروه‌های ضداسرائیلی در منطقه است و سرنگونی نظام جمهوری اسلامی، امنیت اسرائیل را یک‌سره تأمین می‌کند.

اما سیر تحولات میدانی، این خوش‌بینیِ مشترک را کمرنگ کرد. پس از دو هفته، گزارش‌های اطلاعاتی آمریکا تأیید کردند که ترور ده‌ها مقام عالیرتبهٔ ایرانی، به فروپاشی نظام نیانجامیده است. حملات تلافی‌جویانهٔ ایران و تشدید تنش‌ها از سوی اسرائیل، نه تنها بحران انرژی جهان را به معضلی غیرقابل‌تحمل برای آمریکا تبدیل کرد، که حلقهٔ خشونت را چنان تنگ کرد که ادامهٔ جنگ برای همه طاقت‌فرسا شده و توقف آن نیز بی‌دستاورد و بی‌پایان، دشوار.

امروز دغدغهٔ اصلی کاخ سفید، از سرنگونی نظام جمهوری اسلامی فاصله گرفته و به دو مسئلهٔ دیگر محدود شده است: نخست، خنثی‌سازی توان هسته‌ای و دفاعی ایران؛ دوم، ثبات قیمت انرژی در بازارهای جهانی و هماهنگی با متحدان و دیگر کشورها برای حفظ امنیت کشتیرانی و عبور نفت از تنگهٔ هرمز. در این میان، آمریکا به دنبال آن است که هرچه زودتر، با اعلام «پیروزی‌ای دیگر» از این مخمصه خارج شود و از فشار اقتصادی جنگ — به‌ویژه تورم — بر پیکر اقتصاد خود بکاهد.

در سوی مقابل، دایرهٔ اقدامات اسرائیل کاملاً از این دغدغه‌ها بی‌نصیب است. اسرائیل همچنان بر «حذف فیزیکی» مقامات ایرانی تمرکز دارد. پس از ترور ده‌ها مقام ایرانی در هفته‌های نخست، در روزهای اخیر نیز علی‌ لاریجانی (دبیر شورای عالی امنیت ملی)، غلامرضا سلیمانی (فرمانده بسیج مستضعفین)، اسماعیل خطیب (وزیر اطلاعات) و علی‌محمد نائینی (سخنگوی سپاه پاسداران) هدف حملات قرار گرفته‌اند. به‌بیان روشن، اسرائیل همچنان به دنبال حذف نظام جمهوری اسلامی است.

در کنار این، اسرائیل می‌کوشد دامنه و شدت جنگ را گسترش دهد، بی‌آنکه توجهی به نگرانی‌های آمریکا و جامعهٔ بین‌المللی دربارهٔ امنیت انرژی و آبراه‌ها داشته باشد. افزون بر حملات به تأسیسات هسته‌ای و نفتی ایران، اسرائیل آتش جنگ را به خارج از مرزهای ایران نیز کشانده است: عملیات زمینیِ محدود در جنوب لبنان به بهانهٔ پاکسازی حزب‌الله و حملات به تأسیسات نظامی در جنوب سوریه به بهانهٔ «انتقام از کشتار دروزی‌ها». بدین‌ترتیب، اسرائیل به گسترش جغرافیای جنگ و ورود بازیگران جدید دامن می‌زند.

ناهم‌سویی منافع؛ گرفتار در «بن‌بست خروج»

امروز هرچند توپخانه‌ها همچنان تأسیسات هسته‌ای ایران را نشانه رفته‌اند، اما دو متحدِ غربی از انگیزه‌ای یکسان پیروی نمی‌کنند. کاخ سفید که از طولانی‌شدن جنگ بی‌تاب شده، با تهدید به نابودی نیروگاه‌های برق ایران، به تهران ۴۸ ساعت مهلت داده تا تنگهٔ هرمز را کاملاً بازگشایی کند. اما اسرائیل همچنان از «پاکسازی هر مقام ارشد ایرانی» بدون نیاز به تأیید فرماندهی سخن می‌گوید و حتی احتمال «عملیات زمینی» برای تحقق «تغییر رژیم» را از میان نبرده است.

اکنون هر یک از سه طرف — آمریکا، اسرائیل، ایران — جدول زمانی متفاوتی برای پایان جنگ ترسیم می‌کنند، با لحنی تند اما در محتوا مبهم و جایِ عقب‌نشینی. با این حال، با نگاهی به روند منازعه و نیازهای درونی هر بازیگر، می‌توان دریافت که خواست‌ها و دغدغه‌ها در جریان رقابتی سخت، آنچنان از هم فاصله گرفته که هر سه در «بن‌بست خروج» گرفتار شده‌اند. بی‌تردید تداوم درگیری به سود هیچ‌کس نیست، اما همین «بن‌بست خروج» است که بزرگ‌ترین مانع بر سر راه پایان جنگ محسوب می‌شود.

الف) محاسبات آمریکا: توقف در میان‌راه

ترامپ در آغاز جنگ تصور می‌کرد با «ضربهٔ جراحی» و ترور آیت‌الله علی‌خامنه‌ای، نظام جمهوری اسلامی دچار سرگردانی شده و هم‌زمان اعتراضات داخلی به اوج رسیده و فروپاشی یا تسلیم را رقم خواهد زد. در آن صورت، هم پروندهٔ هسته‌ای ایران یک‌سره بسته می‌شد، هم «محور مقاومت» از هم می‌پاشید، و هم ایالات متحد می‌توانست با خیالی آسوده‌تر از خاورمیانه خارج شود و تمرکز خود را بر سایر مناطق (به‌ویژه نیم‌کرهٔ غربی) معطوف کند — درست مطابق با آنچه در ویرایش جدید گزارش امنیت ملی آمریکا ترسیم شده بود.

اما امروز هیچ‌یک از این اهداف محقق نشده است: نظام جمهوری اسلامی و «محور مقاومت» با وجود آسیب‌های سنگین، همچنان ایستاده‌اند و صحبتی از «تسلیم هسته‌ای» نیست. جامعهٔ ایران با وجود فشارها، بر پایهٔ احساسات ملی و ضدجنگ‌خواهی، نه تنها به خیابان‌ها نریخته، که موج جدیدی از اعتراضاتِ ضدجنگی را رقم نزده است. بستن تنگهٔ هرمز، بحران انرژی و تورم صعودی، محبوبیت جنگ را در میان افکار عمومی آمریکا به کمتر از ۴۰ درصد رسانده است. ترامپ اکنون هیچ دستاوردی ندارد که بتواند با ادبیات «پیروزی» از آن خارج شود؛ به‌ویژه آنکه با ترور لاریجانی، عملاً طیف مذاکره‌پذیر در ایران به حاشیه رانده شده و میدان برای نظامیان و تندروها خالی مانده است.

ب) محاسبات اسرائیل: فرصتِ تمام‌نشدنی

اسرائیل از روزهای نخست تأسیس، دکترین «امنیت مطلق» را در پیش گرفته است. این منطق — بیشینه‌سازی امنیت — اسرائیل را به سمت خوداتکایی نظامی، قدرت‌افزایی و حتی کسب برتری منطقه‌ای سوق داده و هر تهدیدی — از منازعهٔ فلسطین گرفته تا تنش با ایران و اختلاف با جهان عرب — در ذیل این دکترین تعریف می‌شود. پس از دو سال جنگ در غزه و تضعیف بی‌سابقهٔ حماس، اکنون نوبت به «تهدید هسته‌ای و تروریستی» ایران رسیده است.

از دید اسرائیل، رهایی از این تهدید، تنها با «تغییر رژیم» در تهران ممکن است. برای رسیدن به این هدف، اسرائیل از پای کشیدن آمریکا به میدان و تداوم جنگ به‌عنوان فرصتی بی‌بدیل استفاده می‌کند. در این میان، طولانی‌شدن جنگ و حتی گسترش آن به جبهه‌های دیگر، افزون بر تأمین امنیت، به تثبیت جایگاه سیاسی بنیامین نتانیاهو نیز یاری می‌رساند. انتخابات اسرائیل برای اکتبر ۲۰۲۶ (مهر ۱۴۰۵) برنامه‌ریزی شده و این انتخابات به‌عنوان همه‌پرسی اعتماد به دولت نتانیاهو تلقی می‌شود. تداوم جنگ، نتانیاهو را از فشار افکار عمومی بر سر پروندهٔ گروگان‌ها، اختلافات داخلی با نظامیان و حتی محاکمات قضایی‌اش (اتهام به فساد، کلاهبرداری و نقض اعتماد عمومی) دور نگه داشته است. نظرسنجی مؤسسهٔ دموکراسی اسرائیل (IDI) در ۴ مارس (۱۳ اسفند) نشان داد ۸۲ درصد شهروندان اسرائیلی از جنگ حمایت می‌کنند و ۵۷ درصد خواهان تحقق همزمان اهداف نظامی و «تغییر رژیم» در ایران هستند.

ج) ایران: ماندن در وضعیت بقا

ایران نیز پس از سه هفته جنگ، به‌وضوح «تهاجم» را جایگزین «دفاع» کرده است. نظام جمهوری اسلامی که از روز نخست انقلاب در فضایی از جنگ (هشت سال دفاع مقدس)، تحریم، منازعات نیابتی و اکنون جنگ تمام‌عیار با آمریکا و اسرائیل نفس کشیده، زیستن در شرایط تهدید خارجی را به‌خوبی آموخته است. ساختار قدرت در ایران — متکی بر نهادهای موازی روحانیت، نظامیان و بدنهٔ اداری — و اقتصاد «مقاومتی» که رگ‌های حیاتی آن در اختیار سپاه پاسداران است، در بستر همین تهدیدها بالیده است. جنگ کنونی نه تنها ساختار قدرت را یکدست‌تر کرده (با حاشیه‌رانی اصلاح‌طلبان)، بلکه روایتِ «مقاومت در برابر متجاوز» را به اهرمی برای همبستگی ملی تبدیل کرده است.

از نگاه تهران، «بقا» و «پایداری» خود یک پیروزی محسوب می‌شود. تا زمانی که نظام فرو نپاشد، میدان تسلیم نشود و مردم از درون متلاشی نشوند، می‌توان با اتکا به اهرم انرژی و فشار بر متحدان منطقه‌ای و جامعهٔ بین‌المللی، هزینه‌ها را به طرف مقابل تحمیل کرد.

در جستجوی «خروج»

هیچ جنگی در جهان بی‌پایان نیست. پایان این جنگ نیز اجتناب‌ناپذیر است، اما زمان و شیوهٔ آن هنوز در هاله‌ای از ابهام است. شاید به‌زودی نقطه‌ای فرا رسد که ترامپ بتواند از آن «پیروزی» اعلام کند؛ نتانیاهو اگرچه با اکراه، «تضعیف تهدید» را بپذیرد؛ و تهران نیز از «مقاومت موفق» سخن بگوید. شاید فشار فزایندهٔ بحران انرژی و ناامنی منطقه‌ای، جامعهٔ بین‌المللی را به میانجی‌گری فعال وادارد. و شاید — هرچند کم‌احتمال‌ترین سناریو — نظام جمهوری اسلامی در فشار درونی و بیرونی فروپاشد یا تسلیم شود. اما آنچه امروز ملموس است، «بن‌بست خروجی» است که هنوز کلیدش یافت نشده و منطقه و جهان تا یافتن آن، بهای این جنگ را خواهند پرداخت.

نویسنده: هو یوکون، تحلیلگر مسائل بین‌الملل و عضو انجمن مترجمان چین