نگارنده: رابرت اینلاکش
«فلسطین کرونیکل»
ترجمه مجله جنوب جهانی
نیروی محرکه پشت تصمیم واشنگتن برای حمله به ایران، آشکارا اسرائیل بود؛ واقعیتی که نه تنها از طریق اظهارات رسمی درباره انگیزهها، بلکه در استراتژی کلی جنگ و این پرسش که چه کسانی از آن سود میبرند، قابل اثبات است.
در حالی که بیشتر تحلیلگران صادق به این نتیجه میرسند که تصمیم کاخ سفید تحت فشار اسرائیلیها گرفته شده یا اینکه این جنگی است که در راستای منافع تلآویو در جریان است، بسیاری استراتژی روشنی در این زمینه نمیبینند.
برای درک استراتژی پشت حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی، نخست باید این تصور را که ایالات متحده تا حد زیادی در جایگاه راننده قرار دارد، کنار گذاشت.
تقریباً بلافاصله پس از جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵، رهبری اسرائیل خود را برای دور بعدی آماده میکرد. در ۷ ژوئیه، خبرگزاری آکسیوس حتی گزارش داد که مقامات تلآویو معتقدند دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بار دیگر چراغ سبز حمله را به آنها نشان خواهد داد.
در همین حال، نفوذیترین اندیشکدههای صهیونیست در واشنگتن، از جمله مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (WINEP) و بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD)، آشکارا درباره ضرورت دور تازهای از درگیریها بحث میکردند. این اندیشکدهها گفتگوها را تسهیل کردند و مطالبی منتشر کردند که در آنها روشن میشد اگرچه دور بعدی اجتنابناپذیر است، اما باید آخرین دور باشد و مشارکت ایالات متحده در تعیین نتیجه آن تعیینکننده خواهد بود.
درک استراتژی اسرائیل
تصادفی نیست که مقامات ارشد اسرائیل، از بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر، گرفته تا یائیر لاپید، رهبر مخالفان، همگی اخیراً علناً از «پروژه اسرائیل بزرگ» حمایت کردهاند. این صرفاً ژستگیری نیست؛ این هدف آنهاست. اما این چگونه با جنگ ایران همخوانی دارد؟ وقتی زمینه فراهم شود، کمکم منطقی خواهد شد.
نخست، استراتژی پروژه اسرائیل بزرگ ریشه در مقالهای دانشگاهی دارد که اودد یینون، افسر اطلاعاتی و روزنامهنگار پیشین اسرائیلی، منتشر کرد. این طرح از گسترش فیزیکی مرزهای دولت اسرائیل بر هر کشوری میان رودخانه فرات و رودخانه نیل حمایت نمیکرد، بلکه رویکردی را برمیگزید که اسرائیل را به امپراتوری منطقهای تبدیل میکرد.
برای دستیابی به هدف «اسرائیل بزرگ»، نخست باید همه کشورهای مستقل منطقه فرو بپاشند که در نتیجه به رژیمهای فرقهای و قومی متخاصم تجزیه خواهند شد. هدف از تجزیه کشورهای پیرامون، مفهومی ساده و قابل درک است: اگر همه آنها دچار تفرقه، ضعف اقتصادی و فقدان تواناییهای نظامی برای ایستادگی در برابر اسرائیل باشند، کنترل آنها برای اسرائیلیها آسان میشود.
برای نمونه، دولت منطقهای کردستان در شمال عراق یا منطقه نیمهخودمختار در استان سویدای سوریه را در نظر بگیرید که اکنون توسط جداییطلبان تحت حمایت اسرائیل اداره میشود. سوریه و عراق نمونههای کاملی از آنچه وقتی ملتی از هم میپاشد و فرقهگرایی یا ایدئولوژیهای قومی-برتریجویانه از طریق کمپینهای تبلیغاتی عمدی گسترش مییابد، رخ میدهد.
اگرچه ملیگرایی سکولار عرب در منطقه شکست خورد، اما جمال عبدالناصر، رئیسجمهور پیشین مصر، مدافع اصلی آن، در تحلیل خود درباره اینکه چرا این امر برای منطقه کاملاً مثبت بود، کاملاً درست میگفت. جهان عرب متحد بیتردید بسیار قویتر از دولت-ملتهای ساده و مدرن منطقه خواهد بود که مرزهایشان توسط قدرتهای استعماری اروپایی ترسیم شده است.
اسرائیلیها همواره در پی تحمیل این راهحل بلندمدت بر غرب آسیا، یعنی «اسرائیل بزرگ»، بودهاند، اما پیشتر در پی انجام این کار به روشی آهسته و روشمند بودند، نه با روشی بیرحمانه و خشن. بخشی از این طرز تفکر حول این ایده متمرکز بود که اسرائیل «ظرفیت بازدارندگی» خود را حفظ کرده؛ به این معنا که قدرت نظامیاش قادر به جلوگیری از هر تهدید استراتژیک قابل توجه علیه خود است.
در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، گردانهای قسام حماس این استراتژی را فلج کردند و مفهوم «ظرفیت بازدارندگی» را بیاعتبار ساختند. چند هزار مبارز فلسطینی موفق شدند بر پیشرفتهترین ارتش نظامی منطقه غلبه کنند و از دروازههای اردوگاه کار اجباری آن عبور کنند، با وجود اینکه پیشرفتهترین سامانههای پایش جهان در منطقه حضور داشتند.
به نظر میرسد خود گروههای فلسطینی از اینکه چقدر آسان توانستند به اهداف خود برسند، شگفتزده شدهاند. آنها نه تنها ضربهای به ارتش اسرائیل وارد کردند و اسیر گرفتند، بلکه توانستند با سلاحهای سبک، کل فرماندهی جنوبی اسرائیل را نیز منهدم کنند.
برای اسرائیل، پیام روشن بود: جمعیت عرب اردن و مصر به خیابانها ریخته بودند و برخی حتی از مرز اردن گذشته بودند. ضعیفترین حلقه در محور مقاومت به رهبری ایران، شرمآورترین شکست را به ارتش اسرائیل وارد کرده بود. بازدارندگی مرده بود و سید حسن نصرالله، دبیرکل پیشین حزبالله، درست میگفت: «اسرائیل از تار عنکبوت هم سستتر است».
بنابراین تصمیم به ارتکاب نسلکشی گرفته شد. اسرائیل معتقد بود باید به جهان عرب نشان دهد که واقعاً چه تواناییهایی دارد، به عنوان ابزاری برای اعمال کنترل خود. درباره جمعیتهای عرب در اردن، مصر و حتی کرانه باختری و بیتالمقدس اشغالی، به نظر میرسید تاکتیکهای ایجاد ترس مؤثر بوده است. سپس آنها مرتکب اشتباه جبرانناپذیری شدند.
در سپتامبر ۲۰۲۴، آنها سید حسن نصرالله را ترور کردند؛ اقدامی که تفکر ایران و متحدانش را کاملاً تغییر داد. اکنون پیام به روشنی و رسایی دریافت شده بود؛ باید برای جنگ بزرگ آماده میشد. تا آن زمان، محور مقاومت در پی بستن فصل نسلکشی غزه بود؛ اکنون دریافته بودند که نابودی غزه هدف نهایی اسرائیل نیست.
اسرائیل تصمیم گرفته بود پروژه ملی گسترش تدریجی خود را تسریع کند؛ به این معنا که جمهوری اسلامی ایران باید سرنگون میشد. عدم موفقیت در سرنگونی دولت ایران، تهدیدی وجودی برای این پروژه محسوب میشد.
استراتژی اسرائیل در جنگ با ایران
همانگونه که در هشت ماه گذشته در روزنامه «فلسطین کرونیکل» نوشتم، تنها استراتژی قابل قبولی که اسرائیلیها میتوانند برای دستیابی به هرگونه دستاوردی به آن امیدوار باشند، استراتژیای است که در آن زیرساختهای غیرنظامی ایران هدف اصلی باشد.
این یعنی: از کار انداختن نیروگاهها، کارخانههای آبشیرینکن و سایر تأسیسات کلیدی آب — کمتر از ۳ درصد از نیازهای آبی ایران از طریق آبشیرینکن تأمین میشود — در حالی که تأسیسات نفت و گاز منفجر میشوند، کارخانهها بمباران میشوند، زمینهای کشاورزی نابود میشوند، فجایع زیستمحیطی پرهزینهای رخ میدهد و تلاش میشود توانایی عملکرد دولت ایران فلج شود. به عبارت دیگر، سیاستی که الگوی غزه را در مقیاسی بسیار گستردهتر تکرار میکند و بر کشوری با ۹۲ میلیون نفر جمعیت تأثیر میگذارد.
هدف تلآویو در اینجا عملیات تغییر رژیم بلندمدت است؛ عملیاتی که به تدریج پس از خود جنگ رخ خواهد داد. اسرائیل میداند نابود کردن تواناییهای نظامی ایران هرگز امکانپذیر نخواهد بود. بله، آنها ممکن است به موفقیتهایی دست یابند، اما فلج کردن کامل برنامههای موشکی و پهپادی ایران تنها از طریق حملات هوایی، کارساز نخواهد بود.
بنابراین، آنها در پی آن هستند که تهران را مجبور کنند بخش بزرگی از زرادخانه موشکی خود را به کار گیرد و آغاز جنگ تازهای را در آینده نزدیک پس از پایان درگیری برای آنها دشوارتر کند.
اگر به سوریه نگاه کنید، دولت بشار اسد در طول جنگ سقوط نکرد. در عوض، کشور سوریه به دلیل انزوا و تحریمهای حداکثری ایالات متحده و اتحادیه اروپا، به آرامی از درون فرسوده شد.
در نهایت، دولت سوریه تا حد زیادی خریداری شده بود و آنقدر فاسد بود که چیز زیادی از آن باقی نمانده بود. وقتی احمد الشرع به حلب و سپس دمشق لشکرکشی کرد، این کار را بدون هیچ جنگی انجام داد، اگرچه استثنائاتی وجود داشت که در آن چند واحد مقاومت کردند.
اکنون، دمشق پذیرای شهروندان اسرائیلی است، رهبران سوریه رو در رو با مقامات اسرائیلی دیدار میکنند و حتی سازوکار مشترکی برای عادیسازی روابط میان دو طرف ایجاد شده است. بنابراین، به کارگیری استراتژی بازی بلندمدت علیه ایران، در تفکر استراتژیک اسرائیل، منطقیترین گزینه است.
سپس عارضه جانبی مطلوب این استراتژی پدیدار میشود که توضیح میدهد چرا رهبری ایالات متحده اصلاً در کنترل اوضاع نیست. این عارضه، تضعیف کشورهای عربی خلیج فارس است.
قطر، بحرین، کویت، امارات متحده عربی و عربستان سعودی در پی این جنگ، ویرانی اقتصادی غیرقابل وصفی را تجربه میکنند. دلیل این امر آشکار است: همه آنها میزبان پایگاههای آمریکایی هستند و به حضور گسترده پرسنل نظامی و اطلاعاتی آمریکا در خاک خود اجازه دادهاند.
عمان و تا حد کمتری قطر، تنها کشورهای خلیج فارس بودهاند که به نظر میرسد در حال مقابله با مقصران واقعی این جنگ، یعنی اسرائیلیها و ایالات متحده، هستند. مسقط به ویژه «ترتیبات امنیتی» در منطقه را محکوم کرده و تلاشهای عادیسازی روابط با تلآویو را نکوهیده و انگشت اتهام را به سوی آنها نشانه رفته است.
بحرین و به ویژه امارات متحده عربی در جهت مخالف حرکت کردهاند. آنها تنها لفاظیهای طرفدار اسرائیل و ضدایرانی خود را افزایش دادهاند که با توجه به اینکه هر دو روابط خود را با صهیونیستها عادی کردهاند، چندان دور از انتظار نیست. از سوی دیگر، به نظر میرسد ریاض در مسیر جداگانهای قرار دارد؛ لفاظیهایش دیپلماتیک است، در حالی که اعمالش نشان میدهد با ایران خصمانه است.
اسرائیلیها، با وجود تلاشهایشان برای عادیسازی روابط با کشورهای خلیج فارس، نمیخواهند کشورهای قدرتمندی در هیچ کجای غرب آسیا تحت رویکرد شتابزدهشان برای دستیابی به امپراتوری اسرائیل وجود داشته باشند. به نظر میرسد این چیزی است که رهبران ابوظبی و منامه به اندازه کافی باهوش نبودهاند تا درک کنند.
به همین دلیل است که رهبران اسرائیل اعلام کردهاند پس از ایران، رهبران ترکیه و حتی پاکستان هدف بعدی آنها خواهند بود. رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، به اندازه ایران تهدید محسوب نمیشود، اما فرماندهی یکی از قدرتمندترین نیروهای نظامی منطقه را بر عهده دارد و بر اقتصادی در حال توسعه حکومت میکند و در تلاش است خود را به قطب کلیدی تجارت جهانی تبدیل کند.
صرف این ایده که ترکیه شروع به ایجاد اتحاد اقتصادی یا دفاعی با عربستان سعودی، پاکستان یا مصر کند، تهدیدی مستقیم برای پروژه اسرائیل بزرگ محسوب میشود. در سوریه نیز وضعیت مشابهی را شاهدیم؛ اگرچه آنکارا به دلیل نفوذش در دمشق، چالش نظامی آشکار و ملموسی برای اسرائیلیها ایجاد نمیکند، اما به عنوان رقیبی بالقوه عمل میکند؛ کشوری که ممکن است در پی محدود کردن توطئههای توسعهطلبانه اسرائیل باشد.
کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس که با یکدیگر متحد هستند، قدرت اقتصادی عظیمی را حفظ میکنند. همانگونه که امروز میبینیم، اگر تنگه هرمز مختل شود، تمام جهان تحت تأثیر قرار میگیرد. در ۱۹۷۳، این کشورهای عربی خلیج فارس این قدرت را به طور موقت اعمال کردند. نکتهای که باید درباره اسرائیلیها در نظر داشت این است که آنها هرگز تاریخ را فراموش نمیکنند و به کینهتوزی بدنام هستند.
بنابراین، فروپاشی اقتصاد کشورهای عربی خلیج فارس، یا دستکم تضعیف آنها، در تلآویو به عنوان تحولی مثبت تلقی میشود. درباره ایالات متحده، این جنگ به طور مشابه فاجعهبار است، اما اسرائیل اهمیتی نمیدهد.
این جنگ، قدرتنمایی ایالات متحده را نابود کرده و آن را در شماری از عرصههای دیگر برای دشمنان اصلیاش — روسیه و چین — باز گذاشته است. دونالد ترامپ شخصاً روابط تجاری با کشورهای خلیج فارس دارد که از این درگیری سودی نمیبرند، بنابراین حتی در سطح شخصی، این دقیقاً پیروزی نیست. کل جهان غرب، که خود را با ایالات متحده و اسرائیل متحد کرده، از نظر اقتصادی رنج میبرد و در نتیجه، این به معنای امکانپذیری ناآرامیهای اجتماعی است، حتی اگر به ثمر رسیدن آن زمان ببرد.
ارتش آمریکا که به قول مائو تسهتونگ، مانند ببر کاغذی به نظر میرسد، از همین حالا مایه شرمساری شده است. آینده آن در منطقه خلیج فارس ممکن است به تازگی نابود شده باشد و آن میلیاردها — یا تریلیونها، آنگونه که ترامپ معتقد است — سرمایهگذاریهای کشورهای خلیج فارس دیگر ممکن است تحقق نیابند. کل دکترین امنیتی کاخ سفید که سال گذشته منتشر شد، پاره و به آتش کشیده شده است.
از نظر تلفات سربازان، دولت ترامپ آشکارا رقم واقعی را پنهان میکند، اما ناگفته پیداست که این خبر خوبی نیست. ناتو مجبور به فرار از عراق شده است. ایالات متحده حتی تحریمهای مسکو و شماری از تحریمهای نفتی ایران را لغو کرده است. ایالات متحده هیچ سودی از این جنگ نخواهد برد، حتی اگر به نحوی به پیروزی برسد؛ در این مرحله، این پیروزی بسیار سنگین خواهد بود.
با در نظر گرفتن همه این موارد، کاری که اسرائیلیها انجام میدهند، قمار بزرگی است. مجموعهای از خطرات که تاکنون نتیجه معکوس دادهاند، زیرا به نظر میرسد تهران توطئههای علیه خود را خنثی کرده است. نتایج نهایی جنگ هنوز مشخص نشده است، اما به نظر میرسد شانس با ایران است.
— رابرت اینلاکش روزنامهنگار، نویسنده و مستندساز است. تمرکز او بر خاورمیانه و تخصصش در فلسطین است. این مقاله را برای روزنامه «فلسطین کرونیکل» نوشته است.

