ژو دِی‌یو: ماتریالیسم به ما می‌آموزد: امپریالیسمِ پرخاشگر نیز «ببر کاغذی» است!


نویسنده: ژو دِی‌یو، دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبرگ و پژوهشگر پسادکتری در دانشکده تاریخ دانشگاه رنمین چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

در روزهای اخیر، تماشای تحولات جنگ ایران، حقیقتی بنیادین را بیش‌ازپیش آشکار ساخته است: جهان، ماهیتی ماتریالیستی دارد.

از آن‌رو که جهان مادی است، ایالات متحده و اسرائیل با تکیه بر برتری نظامی خویش، می‌توانند بر فراز آسمان ایران بمب بریزند و کشتار به پا کنند؛ اما دقیقاً به همان دلیلِ مادی بودنِ جهان، موشک‌ها و پهپادهای کم‌هزینه‌تر ایران نیز قادرند سامانه‌های پدافندی گران‌قیمت آمریکایی را مستهلک سازند و خسارت وارد آورند.

از آن‌رو که جهان مادی است، آمریکا با اتکا به سلطه مالی و اقتصادی خود می‌تواند ایران را تحت تحریم قرار دهد و به ورطه دشواری‌های اقتصادی دیرپا بکشاند؛ اما به همان دلیل، ایران نیز می‌تواند با هزینه‌ای اندک، عبور‌ومرور کشتی‌ها در تنگه هرمز را مختل کند و بر اقتصاد جهانی تأثیر بگذارد.

از آن‌رو که جهان مادی است، کشورهای جهان ناتوان از بازداشتن آمریکا از برهم‌زدن نظم بین‌المللی‌اند و افکار عمومی آمریکا نیز نمی‌تواند دولت این کشور را از سیاست‌های جنگ‌طلبانه بازدارد؛ اما به همان دلیل، ارتش آمریکا که سال‌هاست پشتیبانی صنعتیِ داخلی را از دست داده، ناچار است در زمان جنگ، برای جبران کاستی‌ها، از این‌سو بردارد و به آن‌سو بچسباند؛ چه با انتقال سامانه «ثاد» از کره جنوبی—که روزگاری گنجینه‌ای استراتژیک تلقی می‌شد—به خاورمیانه، و چه با تعویض بازنشستگی ناو هواپیمابر «نیمیتز» که قرار بود امسال از رده خارج شود.

در دوران دبیرستان، هنگامی که در کلاس‌های درس سیاسی، مکرراً بر اصول ماتریالیسم تأکید می‌شد، چندان به آن توجهی نداشتم؛ چراکه گمان می‌کردم جملاتی چون «ماده، آگاهی را تعیین می‌کند و آگاهی بر ماده تأثیر متقابل دارد»، نیازی به تکرار ندارد. مگر ممکن است جهان، چیزی جز واقعیت عینی باشد؟

اما با افزایش سن و گسترش دانش و تجربه، دریافتم که همگان به مادی بودن جهان واقف نیستند. حتی کسانی که خود را عقلانی و سکولار می‌پندارند، گاه در دام نوعی خرافه یا تعصب کورکورانه گرفتار می‌آیند و تصور می‌کنند که گردونه جهان، بر مداری اسرارآمیز و فراطبیعی می‌چرخد.

تمام این باورهای واهی، معمولاً تعامل پویای میان ماده و آگاهی را نادیده می‌گیرند، پیچیدگی و عظمت پدیده‌ها را نادیده می‌انگارند و تنها بر یک عنصر خاص متمرکز می‌شوند؛ عنصری که آن‌چنان مقدس شمرده می‌شود که گویی کلید حل تمام مسائل است. این عنصر می‌تواند امری ذهنی باشد، مانند «استثنایی‌بودن آمریکا» یا «تعیین‌کنندگی نظام سیاسی»؛ و می‌تواند امری عینی باشد، مانند یک «سلاح سرنوشت‌ساز» یا آن جمله مشهور چیانگ کای‌شک در فیلم «نبرد بزرگ»: «هشتاد هزار در برابر شصت هزار؛ برتری با ماست».

البته، هشتاد هزار در برابر شصت هزار، از نگاه ظاهری، برتری محسوب می‌شود و مقایسه‌ای «عینی» و «مادی» به نظر می‌رسد. اما آیا می‌توان گفت شخصیت فیلمِ چیانگ کای‌شک، به جهان مادی احترام می‌گذارد؟ قطعاً نه. چراکه نتیجه نبرد، تنها به شمار سربازان و کیفیت سلاح‌ها وابسته نیست؛ بلکه سازماندهی و تدارکات نیروها، تاکتیک‌ها و روحیه رزمندگان، و نیز پشتیبانی اقتصادی و مردمیِ پشت جبهه، همگی در تعیین سرنوشت جنگ نقش دارند. وجود یک نیروی مادی مهم است، اما شناخت جامع از آن، به‌کارگیری هوشمندانه‌اش و فراهم‌آوردن پشتیبانی لازم برای آن، به همان اندازه حائز اهمیت است.

اگر امروز برتری آمریکا و اسرائیل بر ایران را از منظر شاخص‌های «عینی» مانند توان نظامی و اقتصادی بسنجیم، شاید نسبت برتری، نه هشتاد به شصت، که هشتاد میلیون به شصت هزار باشد! اما جهان مادی، هرگز تابع چنین محاسبات ساده‌انگارانه‌ای نیست؛ وگرنه این جنگ سال‌ها پیش باید آغاز می‌شد و نیازی به تعویق تا امروز نبود. دهه‌هاست که حتی جنگ‌طلب‌ترین رؤسای‌جمهور آمریکا نیز از درگیری مستقیم با ایران پرهیز کرده‌اند؛ و این پرهیز، بی‌دلیل نیست.

هواپیماها، توپخانه و فناوری پیشرفته آمریکا، بی‌شک مادی‌اند؛ اما روحیه سربازان آمریکایی برای فدا شدن در این جنگ، افکار عمومی جامعه آمریکا برای پذیرش هزینه‌های آن، و توان صنعتی اقتصاد آمریکا برای پشتیبانی از جنگ، همگی تعیین می‌کنند که آن نیروهای مادیِ نظامی و فناورانه، تا چه حد و برای چه مدت قابل‌استفاده خواهند بود.

و در سوی دیگر، آیا موشک‌ها و پهپادهای ایران، مادی نیستند؟ آیا آمریکایی‌ها واقعاً از نوعی مصونیت فراطبیعی برخوردارند که بتوانند هر حمله‌ای را با اطمینان صددرصد رهگیری کنند، بدون آن‌که نگران استهلاک مادی و محدودیت‌های فیزیکی سامانه‌های پدافندی خود باشند؟

بدیهی است که چنین تواناییِ نفوذناپذیری، همواره افسانه‌ای بیش نبوده است. حتی اگر اخبار خسارات واردشده توسط حملات ایران را—که تحت سانسور رسانه‌های جهانی قرار دارد—نادیده بگیریم، کافی است به نوسانات قیمت نفت در بازارهای لحظه‌ای خاورمیانه نگاهی بیندازیم. اگر پدافند آمریکا واقعاً آن‌چنان که تبلیغ می‌شود، بی‌نقص بود، چرا ترامپ بلافاصله ناوگان نزدیک به تنگه هرمز را برای اسکورت کشتی‌ها اعزام نکرد و چرا به‌جای آن، با عجله و درماندگی، از سراسر جهان درخواست حمایت نمود؟

آه، فراموش کردم! ناو هواپیمابر «جرالد آر. فورد» که از دریای کارائیب با مسافتی طولانی به منطقه اعزام شده بود، پیش از هر اقدام جدی، ابتدا با مشکل گرفتگی سرویس‌های بهداشتی و سپس با آتش‌سوزی مرموزی که ساعت‌ها طول کشید، روبرو شد و اکنون در شرف بازگشت به مدیترانه است. آیا نگهداری ناوگان و حفظ روحیه نیروها، با یک فرمانِ ترامپ، مانند جادو محقق می‌شود؟

درک روحیه‌ای که آمریکایی‌ها با آن وارد این جنگ شده‌اند، دشوار است؛ اما سخن مشهور «آرتور هریس»، مارشال نیروی هوایی بریتانیا در دوران جنگ جهانی دوم، امروز بیش‌ازپیش مصداق دارد: «نازی‌ها با این توهم کودکانه وارد جنگ شدند که تنها آن‌ها می‌توانند دیگران را بمباران کنند و هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را بمباران کند.»

تاریخ هرگز عیناً تکرار نمی‌شود، اما غالباً با وزن و قافیه‌ای مشابه، طنین‌انداز می‌گردد.

همان‌گونه که امروزه با طنز گفته می‌شود، اقدامات کنونی آمریکا، حتی به پای دستاوردهای اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان نیز نمی‌رسد؛ و سرانجامِ شوروی چه شد؟ چه جای فخرفروشی در این میان باقی می‌ماند؟

با این حال، اگر وضعیت کنونی آمریکا را با فروپاشی سریع شوروی پس از گیر افتادن در باتلاق افغانستان مقایسه کنیم، شاید تشبیه دقیق‌تر، بریتانیای بیش از یک قرن پیش در جنگ بوئر باشد.

در اواخر سده نوزدهم، هنگامی که بریتانیا جنگ بوئر را آغاز کرد، این کشور ظاهراً در اوج دوران ویکتوریایی خود قرار داشت: امپراتوری‌ای که خورشید در هیچ‌یک از مستعمراتش غروب نمی‌کرد و سلطه مطلق اقتصادی و سیاسی را در سراسر جهان در دست داشت.

اما اگر به آن برهه تاریخی بازگردیم، درمی‌یابیم که بریتانیا در همان دوران، نخستین نشانه‌های افول پس از اوج را از خود بروز می‌داد.

یکی از مهلک‌ترین مسائل، عقب‌ماندگی بریتانیا در حوزه صنعت تولید بود. این کشور که روزگاری خاستگاه انقلاب صنعتی اول محسوب می‌شد، از اواخر سده نوزدهم، توسط سایر کشورها پشت سر گذاشته شد و هرگز نتوانست شکوه پیشین خود را بازیابد.

اگرچه بریتانیا در جریان انقلاب صنعتی دوم، همچنان شاهد پیشرفت‌های فناورانه و توسعه صنعتی بود، اما دیگر در موضع انحصار قرار نداشت. در همان دوره، ایالات متحده—و نیز آلمان—با سرمایه‌گذاری در آموزش و زیرساخت‌ها، جذب مهاجران و بهره‌برداری از منابع، در صنعتی‌شدن به موفقیتی پس‌افتاده اما قاطع دست یافتند؛ کارخانه‌هایی پیشرفته‌تر از بریتانیا ساختند و ظرفیت تولیدی بالاتری را به نمایش گذاشتند.

وقتی بریتانیا به تدریج سلطه تولیدی خود را از دست داد، به‌تدریج توانایی تأمین کالاهای مورد نیاز شهروندان و تسلیحات لازم برای ارتش خود را نیز از کف داد. چگونه ممکن است یک هژمونی جهانی، بدون پشتیبانی یک پایگاه تولیدی جهانی، پایدار بماند؟

اما حتی با وجود عقب‌ماندگی در تولید داخلی، بریتانیایی‌ها با تکیه بر سلطه‌ای که از انقلاب صنعتی اول به ارث برده بودند، همچنان می‌توانستند از سراسر جهان، منابع، کالا، نیروی کار و حتی سرباز جذب کنند. همان‌گونه که رم یک‌شبه ساخته نشد، یک‌شبه نیز فرونپاشید. برای مدتی، کمبود در تولیدِ جدید، با ذخایر انباشته‌شده جبران می‌شد.

اما جهان مادی است؛ و این بدان معناست که این ذخایر—چه مواد غذایی، چه کالا و چه تسلیحات—روزنخواهد رسید که به پایان برسند. و هرگاه چنین شود، تمام نظم داخلی و بین‌المللی که بر پایه این محصولات مادی بنا شده بود، ناگزیر دستخوش تحول خواهد شد. چه مستعمرات بریتانیا و چه رقبای این کشور، به‌خوبی می‌دانستند که هیچ هژمونی جاودانه نیست.

اما کسانی که در مرکز این هژمونی زندگی می‌کردند، غالباً این واقعیت را درک نمی‌کردند؛ یا دچار این توهم بودند که «این‌بار، داستان متفاوت خواهد بود». حتی امروز نیز، برخی از کسانی که روزگاری تحت استعمار بریتانیا بوده‌اند، این کشور را بهشتی زمینی می‌پندارند؛ چه رسد به بریتانیایی‌های آن دوران که در رأس قدرت جهانی قرار داشتند.

هنگامی که بریتانیا نیروهای خود را به آفریقای جنوبی اعزام کرد، انتظار پیروزی سریع و آسانی را داشت. مگر ممکن بود قدرتمندترین کشور جهان، در نبرد با گروهی از کشاورزان، با چالش جدی روبرو شود؟ همه می‌دانستند برتری با کیست.

اما جهان مادی است؛ و بریتانیایی‌ها به‌خاطر هژمون جهانی بودن، در برابر گلوله مصونیت نداشتند. هنگامی که بوئرها با تاکتیک جنگ چریکی به مقابله با ارتش بریتانیا پرداختند، نیروهای بریتانیایی که برای چنین نبردی آماده نبودند، به هدفی آسان تبدیل شدند. بیش از بیست‌هزار سرباز بریتانیایی در این جنگ جان باختند و انتظار پیروزی سریع، به‌سرعت به جنگی فرسایشی و طولانی مبدل گشت. سرانجام، بریتانیا با به‌کارگیری تاکتیک‌های بی‌رحمانه «زمین سوخته» و ایجاد اردوگاه‌های تمرکز، و با بازداشت و کشتار گسترده غیرنظامیانی که از چریک‌ها حمایت می‌کردند، پس از چند سال، بوئرها را وادار به تسلیم نمود.

جهان مادی است؛ و به همین دلیل، بریتانیا سرانجام با تکیه بر برتری قاطع نظامی، در جنگ بوئر پیروز شد. اما نحوه عملکرد بریتانیا در این نبرد، مورد توجه تمام کشورهای جهان قرار گرفت و تردیدها درباره دوام هژمونی بریتانیا، در همان مقطع، بیش‌ازپیش تقویت شد.

تردید نسبت به هژمونی، طبیعی است که به تشدید تنش‌ها انجامید و زمینه‌ساز وقوع جنگ‌های جهانی اول و دوم گردید. اگرچه بریتانیا در هر دو جنگ پیروز میدان بود، اما جنگ جهانی اول، بار سنگین بدهی را بر دوش این کشور نهاد و جنگ جهانی دوم، به فروپاشی کامل امپراتوری انجامید. بریتانیا ظاهراً در تمام جنگ‌ها پیروز شد، اما هر جنگ، بخشی از منابع انباشته‌شده این کشور را مصرف کرد؛ تا آن‌که این منابع، دیگر برای حفظ هژمونی کافی نبودند. بذری که در اواخر سده نوزدهم کاشته شد، سرانجام در میانه سده بیستم، محصول خود را داد.

جانشین هژمونی بریتانیا، طبیعتاً نسل جدیدِ «کارخانه جهان»، یعنی ایالات متحده بود. اما آمریکایی‌ها نیز پس از رسیدن به جایگاه هژمونیک، به‌زودی طعم همان احساسی را چشیدند که بریتانیایی‌ها یک قرن پیش تجربه کرده بودند. همان‌گونه که صنعت بریتانیا از اواخر سده نوزدهم رو به افول نهاد، صنعت آمریکا نیز از دهه ۱۹۷۰ میلادی، روند نزولی خود را آغاز کرد. و همان‌گونه که برای بریتانیا، افول صنعتی به‌طور موقت مانع تثبیت هژمونی نشد، برای آمریکا نیز همین‌گونه بود؛ اما روزی فرا خواهد رسید که آن بذرهای افول، محصول خود را خواهند داد.

اگرچه آمریکایی‌ها از طریق فناوری، نظام مالی و ساختار هژمونیک خود، می‌توانند کالاها، منابع و نیروی انسانیِ مورد نیاز خود را—که قادر به تولید داخلی آن‌ها نیستند—از سایر کشورها تأمین کنند، اما اهمیت صنعت تولید، هرگز محدود به کالاهای تولیدشده نیست. چه ظهور جنبش «ماگا»، چه قطبی‌شدن فضای سیاسی، چه تشدید شکاف طبقاتی و چه افول آموزش عمومی و زیرساخت‌ها در آمریکا، همگی ریشه در فقدان مشاغل، جوامع محلی و فرهنگی دارند که حول محور صنعت تولید شکل می‌گیرند. بخش‌های محدود فناوری پیشرفته و مالی، نه‌تنها قادر به جبران این خلأ نیستند، بلکه شکاف‌های اجتماعی و تهی‌شدگی صنعتی آمریکا را عمیق‌تر می‌سازند. و این مسائل، سرانجام به شکل تضعیف توان رزمی ارتش بازمی‌گردند؛ چه از طریق کمبود نیروی انسانی باانگیزه، چه از طریق کاستی در تولید مهمات، و چه از طریق ناتوانی در نگهداری و ارتقای تسلیحات.

اگرچه آمریکایی‌ها می‌توانند ادعا کنند که هنوز از فناوری‌هایی مانند هوش مصنوعی و «استارلینک» برخوردارند، سالانه بیش از صد فروند جنگنده «اف-۳۵» تولید می‌کنند و تمام تجهیزاتشان پیشرفته‌ترین است و می‌توانند با «کیفیت»، کمبود «کمیت» را جبران کنند… اما در پایان جنگ جهانی دوم، آلمان و ژاپن نیز همین‌گونه می‌اندیشیدند: با تکیه بر «سلاح‌های سرنوشت‌ساز» و فناوری‌های پیشرفته، تصور می‌کردند می‌توانند با «کیفیت»، بر توان صنعتی برتر متحدین غلبه کنند. موشک‌های آلمان واقعاً پیشرو بودند و تانک‌های «تیگر» آلمان واقعاً توانایی نبرد یک‌به‌چند را داشتند؛ اما این برتری‌ها در برابر انبوه بی‌پایان هواپیماها و تانک‌های متفقین، چه ثمری داشت؟

امروزه، «کیفیت» فناوری‌های آمریکایی تنها در صورتی می‌تواند در میدان نبرد اثرگذار باشد که بر پایه «کمیت» انباشته‌شده پیشین استوار باشد. بدون پایگاه‌های متعدد نظامی، بدون ذخایر عظیم سلاح و مهمات، و بدون ساختار گسترده نیروی انسانی، حتی پیشرفته‌ترین فناوری‌ها نیز چگونه می‌توانند به توان رزمی ملموس تبدیل شوند؟ هنگامی که آمریکایی‌ها تمام ذخایر انباشته پیشین خود را به هدر دادند، آیا می‌توانند تصاویر تولیدشده توسط هوش مصنوعی را به جای موشک‌های پدافندی به کار گیرند یا به عنوان نیروی رزمی مستقر سازند؟

علاوه بر این، بخش عمده‌ای از آن فناوری‌های پیشرفته نظامی آمریکا، اساساً بر روی کاغذ باقی مانده‌اند. برای نمونه، پهپادهای گران‌قیمت شرکت «آندوریل» که ماه‌ها درباره آن‌ها تبلیغ شد، اخیراً در میدان آزمایش اوکراین کاملاً ناکارآمد از آب درآمدند؛ به‌گونه‌ای که حتی نیروهای اوکراینی نیز تمایلی به استفاده از آن‌ها نداشتند و سرانجام، این تجهیزات تنها از طریق «کمیسر اسمیت» به یک جزیره دورافتاده فروخته شدند.

البته، آمریکایی‌ها همواره وعده‌های بزرگ می‌دهند: ادعا می‌کنند که آمریکا از نوعی «تولید پنهان» برخوردار است و به محض صدور فرمان رئیس‌جمهور، با پشتیبانی فناوری‌هایی مانند هوش مصنوعی، می‌تواند مانند یک بازی رایانه‌ای، ناگهان انبوهی از سلاح و نیرو تولید کند… باور کردن این ادعاها، آسان‌تر از باور کردن معجزه «پنج نان و دو ماهی» است.

صنعت تولید، هرگز بازی کودکانه نیست. از زیرساخت‌ها و برق گرفته تا نیروی انسانی، آموزش، منابع و زنجیره تأمین، همه این‌ها نیازمند سال‌ها انباشت و سرمایه‌گذاری هستند؛ و آمریکا نیز سال‌ها طول کشید تا آن‌ها را بسازد و سال‌ها طول کشید تا آن‌ها را از دست بدهد. پیشرفت فناورانه ممکن است به بهینه‌سازی برخی مراحل کمک کند، اما هرگز نمی‌تواند آنچه را که آمریکا سال‌ها پیش دور ریخته است، بازگرداند. آنچه وجود ندارد، وجود ندارد؛ و نمی‌توان آن را از هوا آفرید. این، داستان کتاب مقدس نیست؛ هرچند که بسیاری، همچنان در ذهن خود باورهای مذهبی‌گونه‌ای را پرورانده‌اند و گمان می‌کنند ارتش آمریکا مانند فرشتگان آسمانی، قادر به فرمان‌راندن بر باد و باران است.

به همین دلیل است که امروز می‌بینیم: اگرچه ناتو از نظر شاخص‌های کاغذی—اقتصاد، بودجه نظامی و فناوری ظاهری—چندین برابر روسیه برتری دارد، اما پس از سال‌ها درگیری و چندین دور تحریم، هنوز اوکراین با کمبود سلاح و مهمات روبروست، اقتصاد اروپا بدون دسترسی به انرژی ارزان، جان نگرفته است و سرانجام، رئیس‌جمهور آمریکا خود در کاخ سفید، با خشم اعلام می‌کند که اوکراین «برگ برنده‌ای» ندارد و او تمایلی به ادامه این هزینه‌کردن ندارد.

اگر شکست‌های سال‌های گذشته در عراق و افغانستان را می‌توانستند با توجیه «اشتباه استراتژیک» و فارغ از عوامل مادی، توجیه کنند، درگیری اوکراین و تحولات کنونی خاورمیانه، داستانی کاملاً متفاوت است. کمبود منابع، مسئله‌ای یک‌شبه نیست؛ و اگر آمریکایی‌ها واقعاً از نوعی ظرفیت تولیدی پنهان و قابل‌فعال‌سازی برخوردار بودند، امروز ناچار نبودند برای جبران ملزومات سوخته‌شده در ناو «فورد»، به ناو «کنِدی» که هنوز به آب انداخته نشده، متوسل شوند. و البته، دلیل آتش‌سوزی مرموز در ناو «فورد» نیز چندان پیچیده نیست: جامعه‌ای شکاف‌خورده، سیاستی قطبی‌شده، اقتصادی تهی‌شده و مردمی فقیر—چگونه می‌توانند ارتشی را پرورش دهند که بداند برای چه می‌جنگد؟

بنابراین، تحولات کنونی جبهه ایران، چیزی جز بازتاب طبیعیِ تحولات چند دهه اخیر اقتصادی و سیاسی آمریکا نیست. شاید آمریکایی‌ها—همچون بریتانیا در جنگ بوئر—در این نبرد نیز پیروز میدان شوند، و شاید نشوند؛ اما هیچ‌یک از این سناریوها، مسیر افول هژمونی را تغییر نخواهد داد؛ چراکه جهان، مادی است. این مسائل، هرگز نمونه‌های اتفاقی و نادیده‌گرفتنی نیستند، و نه بیماری‌های سطحی و قابل‌درمان؛ بلکه انباشتی سنگین از کاستی‌هایی هستند که ریشه در سده پیشین دارند.

اما همان‌گونه که برای بریتانیا رخ داد، آمریکا نیز بی‌شک هنوز می‌تواند برای مدتی، جایگاه هژمونی جهانی خود را حفظ کند. تا جنگ جهانی دوم، بریتانیا همچنان در صحنه جهانی، خود را امپراتوری جهانی می‌پنداشت و تمام‌تلاش خود را برای حفظ ظاهرِ آن هژمونیِ رو به افول، به کار می‌بست. حتی در سال ۱۹۴۰، بریتانیا هنوز از نوعی سلطه مالی برخوردار بود؛ اگرچه پس از جنگ جهانی اول، جایگاه اقتصادی خود را کاملاً از دست داده بود، اما نزدیک به هفتاد درصد از ذخایر ارزی جهان، همچنان به پوند استرلینگ اختصاص داشت. در اوایل سده بیستم، بسیاری نیز ممکن بود تحت تأثیر این ظواهر فریبنده قرار گیرند و گمان کنند که امپراتوری «غروب‌نناپذیر»، واقعاً می‌تواند جاودانه بماند.

و در سوی دیگر، اگرچه آمریکا از اواخر سده نوزدهم، از نظر اقتصادی از بریتانیا پیشی گرفته و به «کارخانه واقعی جهان» تبدیل شده بود، اما در آن مقطع، هنوز فاصله زیادی با صحنه مرکزی قدرت جهانی داشت. حتی اگر از منظر تاریخی و با نگاه به عقب، زیربنای هژمونی آینده آمریکا در همان دوران بنا نهاده شده باشد، در آن زمان، آمریکا صرفاً یک قدرت منطقه‌ای در نیم‌کره غربی محسوب می‌شد و مورد توجه جدی قدرت‌های اروپایی قرار نمی‌گرفت.

مشکل نظریه‌های «پیروزی سریع» یا «شکست فوری»، در نادیده‌گرفتن مادی بودن جهان نهفته است: توان تولیدی، خودبه‌خود به توان نظامی تبدیل نمی‌شود؛ و توان نظامی نیز خودبه‌خود به قدرت سیاسی مبدل نمی‌گردد. به‌کارگیری نیروهای مادی و اثرگذاری آن‌ها، فرآیندی زمان‌بر است. همان‌گونه که افول صنعتی بریتانیا، دهه‌ها طول کشید تا به افول هژمونی این کشور منجر شود، توان تولیدی آمریکا نیز نیازمند زمان و فرصت‌های تاریخی—به‌ویژه دو جنگ جهانی—بود تا به سلطه سیاسی، نظامی و مالی جهانی تبدیل گردد.

اکنون، پرسش بنیادینی که پیش روی ما قرار دارد، این است: آیا باور دارید که جهان، ماهیتی مادی دارد و آنچه سرنوشت‌ساز است، شیوه تولید، سازماندهی و به‌کارگیری نیروهای مادی است؟ و آیا باور دارید که بر این اساس، نظم بین‌المللیِ تحت رهبری آمریکا، سرانجام روزی خواهد رفت و دیگر باز نخواهد گشت؟ یا ترجیح می‌دهید باور کنید که جهان، توسط نوعی آموزه اسرارآمیز اداره می‌شود—چه «مشیت الهی» نام داشته باشد، چه «استثنایی‌بودن آمریکا» و چه «رشد روزانه بورس»—تا بدین‌ترتیب، آمریکا به نخستین هژمونی در تاریخ بشر تبدیل شود که از حمایتی فراطبیعی برخوردار است و می‌تواند فراتر از محدودیت‌های جهان مادی، هر آنچه می‌خواهد انجام دهد؟

اما فارغ از آن‌که به چه باور داشته باشید، جهان مادی، بی‌تفاوت به باورهای شما، به مسیر خود ادامه می‌دهد؛ و خورشید، همواره از مشرق طلوع خواهد کرد.