
نویسنده: ووک یرمیچ (وزیر اسبق امور خارجهٔ صربستان، رئیس پیشین مجمع عمومی سازمان ملل متحد)
منبع: ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
پس از فروپاشی دیوار سرد، فرانسیس فوکویاما، اندیشمند سیاسی آمریکایی، نظریهٔ «پایان تاریخ» را بر کرسی نشاند. این نظریه برای مدتی نهچندان کوتاه، هالهٔ «جاودانگی» را بر نظم تکقطبیِ غربمحور تاباند؛ گویی الگوی غربی، سرنوشت محتوم بشر است. اما تنها در سه دهه، جهان نه فقط به سمت همگرایی پیش نرفت، که شتابان به سوی تکثر قطبی حرکت کرد. پرسش اینجاست: آمریکا از فرازِ قله چگونه فروغلتید؟ و نظم چندقطبی چگونه پا به عرصهٔ هستی نهاد؟
ووک یرمیچ، وزیر اسبق امور خارجهٔ صربستان و رئیس پیشین مجمع عمومی سازمان ملل، در سخنرانی خود با عنوان «صلح چندقطبی و مسئلهٔ چندجسمی» که در آکادمی مطالعات چین در دانشگاه فودان ایراد شد، ریشهٔ این دگرگونی را نه در قدرتیابیِ ناگهانی رقیبان بیرونی، که در سلسلهای از محاسبات راهبردیِ نادرست از سوی خود آمریکا میداند؛ محاسباتی که پایههای عینی نظم تکقطبی را یکیک فروریخت.
امروز، قرن «زیستِ کثرتگرا» فراروی ماست. اصلاحات در سازمان ملل به بنبست خورده، نهادهای منطقهای سر برآوردهاند، و آتشِ خاورمیانه هنوز فروزنان است. پرسش این است: جهان چندقطبی به سوی تقابل میرود، به سوی تعادل، یا به سوی همکاری؟ یرمیچ در این گفتار، سه چشماندازِ محتمل از آینده را نیز ترسیم کرده است.
متن پیشرو، بازخوانشی است از این سخنرانی که با هماهنگی «ناظر» منتشر میشود.
—
بعدازظهر بهخیر. به دعوت دوستِ عزیزم، پروفسور ژانگ ویوی، بس خرسندم که بار دیگر به دانشگاه فودان بازگشتهام. این نخستین دیدار من با این دانشگاه نیست و هر بار که توفیق حضور در آن مییابم، غنیمتش میشمارم. از این رو، بازدید از فودان همواره در برنامهٔ سفرم جای دارد.
هر سفر به چین خود سفری شگرف است، اما این مرتبه برای من از آن رو ویژه است که درس «درآمدی بر ژئوپلیتیک معاصر» را در اینجا ارائه میدهم. شاید اقبال به این درس بیش از آنکه مدیونِ شخص من باشد، ناشی از جذابیتِ خود موضوع است. تلاطمهای امروزینِ صحنهٔ بینالملل و انبوهِ مسائلِ داغ پیشِ رو، فرصتی مغتنم است برای گفتوگویی صمیمانه در بخش پرسش و پاسخ.
—
من همچنین سردبیر فصلنامهٔ افقها (Horizons) هستم؛ نشریهای که به مسائل بینالملل میپردازد. پروفسور ژانگ با قلمی سخاوتمندانه در آن مقاله نوشتهاند و بسیاری از همکاران دانشگاهی نیز در این نشریه قلم زدهاند. عنوان سخنرانی امروز من، «صلح چندقطبی و مسئلهٔ چندجسمی»، برگرفته از نام تازهترین شمارهٔ همین فصلنامه است که نزدیک به یک ماه پیش منتشر شد. محور اصلی این شماره، چندقطبیگرایی است و در آن مقالاتی وزین از اساتیدی چون جان میرشایمر، جفری ساکس، ریچارد هاس، و نیز چهرههای سیاسیای همچون ماهاتیر محمد (کیشور مهابوبانی) و محمدجواد ظریف، وزیر اسبق امور خارجهٔ ایران، به چاپ رسیده است.
آقای ماهاتیر، دیپلمات برجستهٔ سنگاپور و دوست من، در سخنرانیای که آبانماه سال گذشته در پاریس برای دانشجویان من ایراد کرد، گفتاری را با عنوان «آیا آینده از آنِ آسیاست؟» ارائه داد که از او خواستم مبنای مقالهاش در این شماره قرار گیرد. جالب آنکه او سخنش را با جملهای طنزآمیز آغاز کرد: «اگر این سخنرانی را سال ۱۹۲۵، یعنی صد سال پیش، در پاریس برگزار میکردم، به احتمال قریببهیقین میگفتم: آسیا گذشته است، اروپا حال است، و آمریکا آینده. اما امروز، در ۲۰۲۵، میدانم این سخن ممکن است بحثبرانگیز باشد، اما باور دارم که اروپا گذشته است، آمریکا حال است، و آسیا آینده خواهد بود.» خوشبختانه این یادداشت در شمارهٔ ویژهٔ ما گنجانده شد و بهدرستی لایههای پنهان تحولات راهبردیِ جهان امروز را بازمینماید.
در چین، نیازی به توضیحِ چراییِ انتخاب عنوان «صلح چندقطبی و مسئلهٔ چندجسمی» نیست. گمان میکنم بسیاری از حاضران با رمان کلاسیک سهجسم از لیو تسیسین آشنا باشند؛ داستان تمدنی که در کشاکش سه خورشید دستوپا میزند و میان چرخههای نابودی و بقا سرگردان است. این نه فقط خیالی علمی–تخیلی، که گویی پیشگوییِ واقعیتی دیگر است: با فروپاشی «صلح آمریکایی»، جهان از تکقطبی به عصری «چندمرکزی» و بیقاعده درآمد. مانند منظومهٔ سهجسمی، بازیِ بیقاعدهٔ قدرتهای متکثر، آینده را در هالهای از بیثباتی و بحران فروبرده است. این، بیگمان، کلانچالش فراروی جهان امروز است.
چنان که گفتم، در آستانهٔ وداع با نظام «تکپیکر» (uni-polar) هستیم؛ نظامی که بر سلطهٔ یکهژمونِ آمریکایی استوار بود و آمریکا با برتری همهجانبه در عرصههای نظامی، مالی و فناورانه، اَبَرقدرتی بلامنازع در جهان به شمار میرفت. این ساختار با پایان جنگ سرد شکل گرفت.
پایان جنگ سرد، نقطهٔ عطفی در تاریخ معاصر بشر بود. بسیاری آن را به شادمانه گرفتند و از دل آن نظریهٔ «پایان تاریخ» زاده شد. بیگمان همگی با این نظریه آشنا هستید؛ نظریهای که فرانسیس فوکویاما، استاد سرشناس دانشگاه استنفورد، آن را مطرح کرد. او بر این باور بود که پیروزی قاطع دموکراسی لیبرال و سرمایهداری آزاد در جنگ سرد، بهروشنی اثبات میکند که این الگو برترین گزینه است و سرانجام تمامی ملتها بدان خواهند پیوست؛ روزی که الگوهای حکمرانی و ارزشها در همهٔ جهان یکسان شود، دیگر میان قدرتهای بزرگ نه تنشی خواهد بود و نه جنگی. از آنجا که تاریخ بشر را جنگهای بزرگ رقم زدهاند، فوکویاما نتیجه میگرفت که تاریخ به پایان رسیده است.
اما این پنداشتی رایج و خطاست. من خود پژوهشگر تاریخ نیستم، اما بیشتر مورخان بر این باورند که «پایان تاریخ» جز سرابی بیش نیست؛ همان توهمی که پس از هر مناقشهٔ بزرگ، دامانِ طرف پیروز را میگیرد. پس از جنگ جهانی اول، پس از جنگ جهانی دوم، و این بار پس از جنگ سرد نیز همین توهم تکرار شد. اما واقعیت هرگز مطیع این توهمات نبوده است؛ شکافها همواره از راه رسیدهاند و چرخ تاریخ از نو به حرکت درآمده است.
بهیاد دارم که پروفسور ژانگ ویوی با فوکویاما به گفتوگو نشست و برای نخستین بار در محافل علمی، نقدی جدی و نظاممند بر نظریهٔ او وارد آورد. در آن روزگار، رویاروییِ صریح با فوکویاما کاری دشوار بود. اما امروز، بیشتر ناظران بر این باورند که «پایان تاریخ» جز موجی گذرا در طلیعهٔ دورانِ دگرگونی نبود.
—
سه اشتباه راهبردی آمریکا
اما چرا سلطهٔ جهانی آمریکا در همین چند دهه، چنین شتابان رو به افول نهاد؟ علتِ اصلی را نه باید در فروپاشی ائتلافهایش جُست، که در همان موقعیتِ «یگانهچیره» (hegemon) بودنش؛ موقعیتی که در آن، قدرت آمریکا چندان از متحدانش پیشی گرفته بود که ساختاری متمرکز و تکقطبی پدید آورده بود. آمریکا در این موقعیت، دست به گزینشهایی راهبردی زد که به باورش پشتوانهٔ تداومِ این سلطه بودند. من در پی داوریِ درستی یا نادرستی این گزینشها نیستم، بلکه میکوشم منطق درونی و پیشفرضهای نهفته در آنها را روشن کنم.
نخستین و شفافترین انتخاب آمریکا پس از جنگ سرد، کنار گذاشتن روسیه از ساختار اصلی امنیت بینالملل بود. آمریکا روسیه را بازندهٔ جنگ سرد میدید. اما روسیه این نگاه را نمیپذیرفت.
اگر از مردم عادی روسیه بپرسید، خواهند گفت: جنگ سرد با توافقی دوجانبه برای پایان دادن به رویارویی و آغاز آشتی به پایان رسید. روسیه خود از تقابل دست کشید و به استقبال همکاری رفت. مردم روسیه بهدرستی انتظار داشتند که این کشور بهسادگی در نظم نوین جهانی، بهویژه در سازوکارهای امنیتی آن، جای گیرد. مگر نه اینکه روسیه با آن وسعت قلمرو، زرادخانهٔ هستهای عظیم، گستردگی از شرق تا غرب و گذر از یازده منطقهٔ زمانی، خود رکنی گریزناپذیر در معماری امنیت جهانی است؟
اما آمریکا نه تنها روسیه را به حاشیه راند، که با چندین دور گسترش ناتو به شرق، خط مقدم نظامی خود را به مرزهای روسیه نزدیک و نزدیکتر کرد. این اقدامات از نگاه مسکو، حرکتی خصمانه با هدف تضعیف، محاصره و به زانو درآوردن روسیه بود. همین تصمیمات بود که زمینهساز بیثباتیهای منطقهای و بسیاری از منازعات بعدی در عرصهٔ بینالملل شد.
دومین انتخاب سرنوشتساز آمریکا – که باید گفت در کوتاهمدت چندان تلخ به نظر نمیرسید، اما به همان اندازه مبتنی بر وهم بود – پذیرش و پیوند چین با نظام اقتصادی جهان بود. آمریکا از ورود چین به سازمان تجارت جهانی حمایت کرد، زیرا بر این پیشفرض سست پای میفشرد که هرگاه چین در نظم اقتصادی موجود عمیقاً جای گیرد، ناگزیر مسیر غرب را خواهد پیمود و کمکم به کشوری با دموکراسی و اقتصاد غربی بدل خواهد شد. به عبارت دیگر، در تصور آمریکا، چین تنها میتوانست از الگوی آمریکایی پیروی کند، نه اینکه از آن فراتر رود.
اما حاصل این سیاست، بهوجود آمدنِ شگفتانگیزترین معجزهٔ توسعه در تاریخ جهان بود. چین در فاصلهای کوتاه – که از نگاه تاریخی، سی سال جز چشم برهمزدنی نیست – به جرگهٔ قدرتهای بزرگ اقتصادی و فناورانه پیوست و در بسیاری از عرصهها به جایگاهی رقابتی دست یافت. این تحول، بیتردید مرهون پیشینه و تجربهٔ تاریخی خود چین بود.
در همین سه دهه، ساختار جهانی دگرگون شد. آمریکا در عرصههای کلیدی چون اقتصاد و فناوری، دیگر یگانهٔ بیرقیب نماند و دستکم دو قدرت بزرگ در کنار هم قد علم کردند. چه بسا در آینده شاهد پدید آمدن قطبهای بیشتری نیز باشیم. این نتیجه نه تنها از پیشبینیهای آمریکا بهکلی خارج بود، بلکه نقشههای راهبردی آن را یکسره درهم ریخت. این پیامد، همراه با اقدامات یکجانبهگرایانهٔ آمریکا در سراسر جهان، نظم تکقطبی را به سرعت به زوال کشاند.
سومین گزینش راهبردی، شتاب بیحساب در جهانیِش (globalization) بدون هیچ سازوکار حمایتی یا مکانیزم تعدیلکننده بود. آمریکا از خطرات این شتاب برای خود و متحدان اصلیاش غافل ماند. «خود» در اینجا هم ایالات متحده را در بر میگیرد، هم متحدان اروپایی را.
آمریکا درنیافت که پشت این جهانیِشِ پرسرعت، جابجاییِ زنجیرههای تولید و تغییر کانونهای خلق ثروت نهفته است. در بلندمدت، این روند نیروی کار بومی در آمریکا و اروپا را با چالش بیکاری و تنگناهای بزرگ روبهرو میکند. در دوران رونق اقتصادی، کسی به این تهدیدها توجهی ندارد. اما اقتصاد همواره فراز و نشیب دارد.
بحران مالی ۲۰۰۸، این واقعیت را چنان آشکار کرد که هیچ غباری بر آن نمینشست. در یکسو، میلیاردرهایی که حتی با کاهش دهها میلیارد دلاری دارایی، همچنان بر جایگاه خود مانده بودند؛ و در سوی دیگر، دهها میلیون شهروند عادی در اروپا و آمریکا که ناگهان شغل، خانه وامگرفته و سرپناه خود را از دست دادند. این بحران بود که زلزلهای سیاسی در کشورهای صنعتی غرب به راه انداخت و جریانها و شخصیتهایی را به قدرت رساند که پیشتر هرگز شانس ورود به عرصهٔ سیاست را نداشتند. از این رو، بستر سیاسیِ درونیِ این کشورها یکسره دگرگون شد.
برگزیت نمونهٔ آشکار این دگرگونی است. نمونهٔ دیگر، دونالد ترامپ است که با وجود مقاومت شدید بدنهٔ اصلی حاکمیت و نخبگان سنتی آمریکا، دو بار به ریاستجمهوری رسید. او از دید سیاستورزانِ همیشگی، شخصی بود که با اجماعهای سنتی سیاسی فاصله داشت، اما همانا بنیانهای سیاست آمریکا را به لرزه درآورد.
—
به قرن زیستِ کثرتگرا خوش آمدید
اگر به گذشته بنگریم، سه تحول بزرگ همزمان رخ داد: بیرون راندن روسیه از نظام بینالمللِ اصلی، ظهورِ صلحآمیز چین، و پیچیدهتر شدن سیاست درونیِ کشورهای غربی. این سه عامل، به تنهایی بیش از نُهدهم علل فروپاشی نظم تکقطبی را توضیح میدهند. از این رو، چندقطبیگرایی دیگر مفهومی صرفاً نظری نیست، بلکه واقعیتی عینی است که وقوع آن تداوم خواهد یافت.
این بدان معناست که دیگر نسخهای واحد برای توسعه و پیشرفت جهان وجود ندارد. مردم سراسر جهان آرزوی سربلندی برای خود، خانواده و کشورشان را دارند، و چندقطبیگرایی این امکان را فراهم میآورد که مسیرهای گوناگونی برای این پیشرفت وجود داشته باشد، نه یک مسیر تحمیلی. این پایان تاریخ نیست، نه پیروزی قطعی یک نظام، و نه آن همگرایی جهانیای که فوکویاما از آن میگفت. واقعیت درست نقطهی مقابل آن است: شیوههای حکمرانی متناسب با بافت هر کشور، نظامهای اقتصادی متفاوت، و بنمایههای فرهنگی و نظامهای ارزشیِ گوناگون، همگی میتوانند در کنار هم شکوفا شوند.
به باور من، قرن بیستویکم نه قرنِ انحصارِ غرب خواهد بود، نه قرنِ انحصارِ شرق یا «جنوب جهانی»، بلکه قرنی است با زیستِ کثرتگرا. مزیت این زیستِ چندگانه، خود را در شیوههای حکمرانی، بنیادهای اقتصادی و ریشههای تمدنی نشان خواهد داد. شاید پرسش این باشد: آیا ساختار چندقطبی ذاتاً ناپایدار نیست؟ از منظر فیزیک، «مسئلهٔ چندجسمی» را بهسادگی نمیتوان پیشبینی کرد؛ نظام سهجسمی خود به شدت ناپایدار است و نظام چندجسمی ناپایدارتر هم خواهد بود.
اما در روابط بینالملل، توازن قوا اغلب به پایداریِ پویا میانجامد و فضای صلح را پدید میآورد. به بیان دیگر، در نظام بینالملل، «یکهتازی» هرگز حالت طبیعی نبوده است؛ نظم تکقطبی خود استثنایی تاریخی به شمار میرفت. امروز بازگشت جهان به زیستِ کثرتگرا، در واقع بازگشت به وضعیت عادی و تاریخیِ روابط بینالملل است.
من خود متخصص فلسفهٔ چین نیستم، اما در سفرهای کوتاهمدت به چین و گفتوگوهای بلندمدت با اندیشمندان چینی، از مفهوم «همراهی در عین تفاوت» (he er bu tong) بسیار آموختم. این اندیشه میگوید که جهان ناگزیر به یکسانی نیست و نیازی به تبعیت از یک نظم واحد یا راهی یگانه ندارد. احترام به تفاوتها و پذیرش تنوع، راه همزیستی و پیروزیِ همگان را میگشاید.
تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که توازن قوا غالباً به تعادلی پویا میانجامد؛ تعادلی که بستر صلح را فراهم میآورد. راستش این خود مایهٔ خرسندی است. آن وضعیتی که یک طرف همهکاره باشد، بس نادر است. نظم تکقطبی استثنا بود و جهان به ندرت یکهتازی را تجربه کرده است. آنچه امروز میبینیم، بازگشت به وضعیت عادی و زیستِ کثرتگراست.
گمان میکنم وقتی در چین از «تنوع» سخن به میان میآید، کسی دچار دلهره نمیشود. اما اگر در غرب از این تنوع دم بزنیم، همه بههوش میآیند، بل مضطرب میشوند. به باور من، همان «همراهی در عین تفاوت» سرچشمهٔ شکوفایی جهان است.
—
سه راه در برابر ناکارآمدی نظم بینالمللِ کنونی
با این همه، چالش حقیقت آن است که نهادهای موجود، چه در سطح ملی و چه جهانی، هنوز خود را برای چنین «واقعیتِ کثرتگرایی» آماده نکردهاند و توانایی هماهنگی با آن را ندارند. این نهادها بر مبنای منطقی دیگر طراحی شدهاند و بازتابدهندهٔ موازنهای کاملاً متفاوت از قدرت هستند.
من افتخار ریاست مجمع عمومی سازمان ملل را داشتم. ده سال پیش، به عنوان جوانترین نامزد تاریخ، در انتخابات دبیرکلی سازمان ملل شرکت کردم و پس از شش دور رأیگیری، با اختلافی اندک مقام دوم را به دست آوردم. رقیب من کهنسالترین نامزد بود. در آن دوران، متعهد شدم که سازمان ملل را دستخوش اصلاحاتی بنیادین کنم. اما امروز، همچنان این اصلاحات رخ نداده است.
بیایید به سال ۲۰۱۶ بازگردیم. آن زمان اگرچه اختلافهایی میان کشورها در همکاریهایشان دیده میشد، اما نهادهای چندجانبه در «عصر طلایی» همکاری و تفاهم جهانی به سر میبردند و روندی رو به رشد داشتند. آن روزها، تازه اجماعی جهانی بر سر اهداف توسعهٔ پایدار شکل گرفته بود و مدیریت اقلیم نیز زیر نظر متخصصان گامهای استواری برمیداشت. اما حتی در آن فضاِ نسبتاً مساعد، سازمان ملل و دیگر نهادهای بینالمللی نتوانستند گامی اساسی در اصلاحات بردارند.
من همیشه بر این عقیده بودهام که «باید هنگامِ آفتاب، سقف را تعمیر کرد». در وضعیت امروز ژئوپلیتیک که اعتماد میان قدرتهای بزرگ به شدت کاهش یافته و منازعات انباشته شده، هرگونه اصلاح عمیق در سازمان ملل بسی دشوار مینماید. در مسائلی سخت چون بازتعریف نقش نهادهای بینالمللی، کشورها بهسادگی نمیتوانند به اجماع برسند. بهنظر میرسد که قطار اصلاحات از ایستگاه عبور کرده است.
البته این بدان معنا نیست که باید نهادهای موجود را رها کنیم. در حال و آیندهٔ نزدیک، بشر سازوکار جایگزینی آماده و مطمئن در اختیار ندارد. سازمان ملل همچنان مهمترین کانون همکاریهای چندجانبه است.
اما سازمان ملل امروز دچار ناکارآمدی، بل فلجی شده است. شورای امنیت به سختی میتواند بر سر موضوعی به تفاهم برسد. بسیاری از نهادهای بینالمللیِ برآمده از نظام «برتون وودز» نیز سالهاست با انباشت مشکلات و پیرانهسری دستبهگریباناند. وقتی واقعیتِ موجود با قواعدِ کهنه و از کارافتاده همخوانی ندارد، و این قواعد دیگر پاسخگوی تحولات جهانی نیستند، چه باید کرد؟
به باور من، سه راه پیش روست: نخست، اصلاحات؛ یعنی بازطراحی نهادهای بینالمللی به گونهای که واقعیتهای جهان را بازتاب دهند و به کارآمدیِ حکمرانی جهانی بینجامند. دوم، اگر اصلاحات به بنبست خورد، باید نهادهای تازهای پدید آوریم یا همکاریهای نهادهای منطقهای را ژرفا ببخشیم، نه آنکه صرفاً به سازمانهای جهانی تکیه کنیم. برای نمونه، کشورهای جنوب شرق آسیا بر «آسهآن» تکیه میکنند، کشورهای آفریقایی بر «اتحادیهٔ آفریقا»، و سازوکار «بریکس» نیز نمونهای دیگر است؛ گرچه همهٔ کشورهای جهان در آن عضویت ندارند، اما بیشتر قدرتهای مهم اقتصادی و سیاسی جهان را در خود جای داده است. سوم، اگر نهادهای موجود پاسخگوی نیازها نباشند، هر کشوری میتواند بر اساس شرایط ملی و منافع اساسی مردمش، دست به اقدام یکجانبه بزند – هرچند چنین اقدامی معمولاً هزینهای بزرگ در اعتبار بینالمللی آن کشور دارد.
در سالهای پیشرو و با عمیقتر شدن چندقطبیگرایی، این سه راه در کنار هم پیش خواهند رفت: اصلاحات در سطح جهانی و با تکیه بر نهادهای بینالمللی، همکاریهای منطقهایِ ژرفتر، و در عین حال، تداوم اقدامات یکجانبه از سوی قدرتهای بزرگ، که به سختی میتوان از آن چشم پوشید.
—
جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران: چه در پیش داریم؟
نه سیاستمداری درخشانم و نه اندیشمندی برجسته. بیشتر فعالی بینالمللیام که در مقام پژوهشگر و کارگزار، میخواهم به موضوعی بپردازم که امروز بر هیچ بحثی سایه نیفکنده نیست: جنگی که با محوریت آمریکا و اسرائیل آغاز شده و تاکنون تلفاتی سنگین و پیامدهایی عمیق بر جای نهاده است. میخواهم بیپیرایه و فارغ از چارچوبهای نظری، از این بحرانِ عینی سخن بگویم.
این روزها در چین، با پژوهشگران و دوستان بسیاری گفتوگو کردم. یکی از آنان یادآور شد که شاید بد نباشد سرآغاز کتاب هنر جنگ سون تزو را مرور کنیم؛ آن جملهٔ مشهور که بیگمان برای همه آشناست: «جنگ، کاری بزرگ برای دولت است. بنیاد مرگ و زندگی، و راه بقا و نابودی است. ناگزیر باید آن را به دقت بررسی کرد.» به گمان من، جنگ کنونی در خاورمیانه خود نمونهای آشکار از «بررسی نکردن» است؛ خطایی که بهای گزافی دارد.
منازعه در خاورمیانه چنان دامنهدار شده که تازه وقتی سخن از آغاز دور تازهای از مذاکرات به میان آمد، ناگهان اقدامی غافلگیرکننده علیه مقامات ارشد کشوری دیگر انجام شد؛ بیآنکه کمترین اطلاعرسانی به هیچیک از متحدان صورت گیرد، چه رسد به جامعهٔ بینالملل.
این در حالی است که پیش از حملهٔ آمریکا به عراق، ایالات متحده دستکم به دروغ ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی را مطرح کرد و سعی کرد از این طریق مشروعیتی برای اقدام خود دستوپا کند. در آن زمان نیز آمریکا با وجود نداشتن دلیل موجه برای جنگ، کوشید حمایت شورای امنیت را جلب کند – هرچند مجوز شورای امنیت را نیافت و سرانجام با تصمیم یکجانبه به جنگ رفت و شکستی راهبردی را تجربه کرد. این تنها شکست آمریکا در تاریخ معاصر نبوده است؛ افغانستان و ویتنام نیز نمونههایی مشابه دارند. اکنون اما، بعید مینماید این منازعهٔ جدید نیز سرانجامی جز شکست در انتظارش باشد.
پیشبینی مسیر دقیق جنگ ناممکن است. اما اگر آمریکا در این منازعه نیز به سرنوشتی چون عراق و ویتنام دچار شود، یعنی شکستی راهبردی، پیامدهای آن بسیار فراتر از موارد پیشین خواهد بود. چه بسا این نخستین بار در تاریخ باشد که آمریکا نه تنها در برابر حریف خود ناتوان میماند، بلکه کارکرد اصلی خود را در نظام بینالملل – یعنی تضمین امنیت مسیرهای حیاتی و زنجیرههای تأمین – از دست میدهد.
پایهٔ جهانیِش امروز بر روانی زنجیرههای تأمین جهانی استوار است. اقتصاد جهان هنوز به انتقال انرژی در سطح بینالمللی وابسته است. بیگمان نخستین تأثیر این منازعه، جهش بهای انرژی در بازارهای جهانی است. اما نگرانی من فراتر از این است: نمیتوان تأثیرات ثانویهٔ این بحران را برآورد کرد. این رویداد به لحاظ ماهیت شبیه روزهای نخست همهگیری کروناست؛ کمتر کسی میتوانست تصور کند که آن همهگیری، چه ابعاد گستردهای از پیامدها را به همراه خواهد آورد.
این منازعه پیامدهایی ژرف به دنبال خواهد داشت. هرچند برخی از این پیامدها خوشایند نیستند، اما نمیتوان انکار کرد که ممکن است تأثیراتی مثبت نیز در پی داشته باشد. به باور من، احتمال آنکه در آینده کشورها دست به اقدامات یکجانبهٔ نسنجیده بزنند، به شدت کاهش خواهد یافت. این خود اتفاقی خجسته است. از سوی دیگر، کشوری چون روسیه بیگمان از این وضعیت استقبال میکند، چراکه بهای نفت بالا رفته و روسیه یکی از اصلیترین تأمینکنندگان نفت در جهان است. چین نیز با حفظ بیطرفی و پرهیز از جانبداری، در موقعیتی سودمند قرار دارد. همان گونه که ناپلئون گفت: «هرگاه دشمنت در حال ارتکاب خطاست، مزاحمش نشو.» من آمریکا را دشمن نمیدانم، اما این حکمتِ کهن در روزگار کنونی کارایی دارد.
اما در کنار این، پیامدهای اقتصادی نیز بر جای خواهند ماند. افزایش بهای انرژی میتواند بحران اقتصادی را در بسیاری از نقاط جهان دامن بزند؛ اروپا بیگمان در خط مقدم این بحران خواهد بود. این فشارهای اقتصادی، ناآرامیهای سیاسی و دلهرهٔ اجتماعی را در پی خواهد داشت و روند توسعهٔ جهانی را کند میکند. هرچه جهان بیثباتتر شود، خطر منازعات منطقهای – بل جنگهای گستردهتر – نیز بیشتر خواهد شد.
—
سه چشمانداز برای جهان چندقطبی
سخن را با این جمله به پایان میبرم که چندقطبیگرایی روندی برگشتناپذیر است و در آینده ژرفا و گسترهای بیشتر خواهد یافت. این که ما در چه گونهای از چندقطبیگرایی زیست خواهیم کرد، نه تنها به انتخاب قدرتهای بزرگ امروز، که به انتخاب همهٔ انسانها وابسته است. سه چشماندازِ متفاوت در برابر ماست:
نخست، جهانی با «رقابتِ خصمانه» در بستر چندقطبی. در این حالت، گسستها (decoupling)، رقابت فناورانه و منازعات ژئوپلیتیک تشدید میشوند. آنچه امروز میبینیم، حرکت به سوی همین جهت است.
دوم، «تعادل راهبردی»؛ در این چشمانداز، قدرتهای بزرگ واقعیتِ همزیستی یکدیگر را میپذیرند و با مذاکره بر سر حوزههای نفوذ، به همکاریِ عملگرایانه روی میآورند.
سوم، «چندقطبیِ همکارانه»؛ این همان آرزوی من است. در این جهان، کشورها نه تنها همزیستی یکدیگر را میپذیرند، که به تفاوتها احترام میگذارند و بر نقاط مشترک تکیه میکنند.
در چنین جهانی، نظامهای گوناگون حکمرانی و اقتصاد در کنار هم باقی میمانند و با احساس مسئولیتی مشترک، به حل چالشهای جهانی میپردازند. این مسئولیت مشترک در بازآفرینی نهادهای بینالمللی و مشارکت دوبارهٔ همهٔ کشورها در همکاریهای جهانی تجلی مییابد. و همهٔ اینها گواه این حقیقت است که قدرت و مسئولیت همواره پیوندی ناگسستنی دارند.
از این روست که وقتی «ابتکار حکمرانی جهانی» چین را میخوانم، از ته دل شادمان میشوم. صریحاً بگویم که به عنوان یک خارجی، شاید نتوانم همهٔ لایههای این سند مهم را به درستی درک کنم، اما آن را با دقت بسیار مطالعه کردهام. از نگاه من، این ابتکار به نیازهای توسعهٔ کشورها پیوندی عمیق دارد و برای رویارویی شایسته با چالشهای جهانی بسی ارزشمند است. امیدوارم همهٔ ما «چشمانداز سوم» را – یعنی چندقطبیِ همکارانه – در آغوش گیریم.
و در پایان، شاکرم که چنین فرصت ارزشمندی برای گفتوگو در اختیارم نهاده شد. سپاسگزارم.
