امپراتوری سرباز می‌گیرد، چین تثبیت می‌کند: ویدئوی سیا و بحران قدرت تک‌قطبی

در

منتشر شده توسط: weaponizedinformation
ترجمه مجله جنوب جهانی

کمپین سربازگیری سازمان سیا در حالی در قالب «فرصت» صورت‌بندی می‌شود که سیاست مهار (Containment) شدت یافته است. پشت پردهٔ این ویدئو، شبکه‌ی اطلاعاتی ازهم‌گسیخته‌ی ایالات متحده و یک دهه اصلاحات نظامی در چین نهفته است. کنترل‌های صادراتی و محاصره‌ی منطقه‌ی ایندو-پاسفیک (هند و اقیانوس آرام)، از یک بازتنظیم ساختاری عمیق‌تر حکایت دارد. در حالی که چندجانبه‌گرایی عرصه را فراخ‌تر می‌کند، نبرد واقعی بر سر این است که چه کسی نظمِ در حال ظهور را شکل خواهد داد.

به قلم: پرنس کاپون | Weaponized Information | ۱۳ فوریه ۲۰۲۶


آنگاه که جاسوسی جامهٔ امید بر تن می‌کند
امپراتوری به‌ندرت هنگام گسترش قلمرو نفوذ خود، با صدای بلند اعلام حضور می‌کند؛ بلکه به نرمی سخن می‌گوید و از ادبیاتِ «فرصت»، «اصلاحات» و «رشد فردی» بهره می‌گیرد. این همان فضایی است که گزارش «دن دی‌لوس» در ان‌بی‌سی نیوز (NBC News) پیرامون ویدئوی جدید سربازگیری سیا به زبان ماندارین — که اعضای ارتش چین را هدف گرفته — القا می‌کند. تیتر خبر، آن را «تلاشی نو» می‌نامد؛ عبارتی که بیشتر به یک کمپین بازاریابی شباهت دارد تا یک عملیات دولتی. آنچه در بیانی صریح، دعوت علنی یک نهاد اطلاعاتی از افسران یک ارتش حاکم دیگر برای خیانت به سلسله‌مراتب فرماندهی‌شان است، تحت عنوان «تعامل و دستگیری» (Outreach) بازتعریف می‌شود. لبه‌های تیز صیقل می‌خورند؛ جاسوسی به «تشویق» و نفوذ به «امکان» تغییر بدل می‌گردد.
این مقاله در دفاع از سیا فریاد سر نمی‌دهد، بلکه روشی زیرکانه‌تر و مؤثرتر برمی‌گزیند: با این اقدام همچون امری «عادی» برخورد می‌کند. کمپین سربازگیری به‌عنوان پاسخی به «سرخوردگی» درونی ارتش آزادی‌بخش خلق (PLA) تبیین می‌شود. ما با یک افسر خیالی رده‌میانی آشنا می‌شویم که از فساد و برکناری‌های داخلی به تنگ آمده و در جستجوی معنا و ثبات است. بدین ترتیب، تضاد ساختاری میان واشینگتن و پکن به حاشیه می‌رود و آنچه باقی می‌ماند، روایتی از یک انسان و وجدان اوست. یک نبرد ژئوپلیتیک عظیم در ابعاد یک داستان نارضایتی شخصی تقلیل می‌یابد. در این تقلیل‌گرایی، سیا دیگر ابزار یک ابرقدرت جهانی برای پیشبرد رقابت استراتژیک به نظر نمی‌رسد، بلکه همچون گوشی شنوا جلوه می‌کند که راه خروجی را پیشنهاد می‌دهد.
این چرخش روایی حائز اهمیت است. امپراتوری، «فرد» را بر «نهاد» ترجیح می‌دهد؛ چرا که فرد را می‌توان منزوی کرد، به او جنبه‌ی دراماتیک بخشید و از بستر تاریخ بیرون کشید. یک ارتش منضبط که در حال گذار از اصلاحات است، یک سوژه‌ی سیاسی پیچیده محسوب می‌شود، اما یک افسر واحدِ سرخورده، تنها یک «شخصیت داستانی» است. مقاله با محوریت قرار دادن جاه‌طلبی‌هایی که ادعا می‌شود توسط رهبریِ غیرشفاف سرکوب شده، جاسوسی را در قالب «یاری‌گری» بازنمایی می‌کند. تلاش برای سربازگیری، کمتر به مثابه تلاشی برای ایجاد شکاف در یک ارتش بیگانه و بیشتر به شکل نوعی «مشاوره‌ی شغلی» ارائه می‌شود. منطق حاکم، آرام اما قدرتمند است: اگر افراد مستعد احساس محدودیت می‌کنند، کسی باید به آن‌ها کمک کند؛ و سیا صرفاً همان کمک‌رسان است.
اشارات مکرر به «تصفیه‌ها» و «تلاطم‌ها» این صورت‌بندی را تقویت می‌کند. برکناری‌های مدیریتی عمدتاً به عنوان «بی‌ثباتی» و شکاف در ساختار توصیف می‌شوند. این پیشنهاد مستقیم نیست، اما در پس‌زمینه طنین‌انداز است: بی‌ثباتی، رخنه ایجاد می‌کند و رخنه، مداخله را فرامی‌خواند. آنچه در این میان مفقود می‌شود، هرگونه بررسی عمیق پیرامون تداوم نهادی یا اصلاحات است. داستان بر سیر گسترده‌تر بازسازی نظامی درنگ نمی‌کند، بلکه آشفتگی را در اولویت قرار می‌دهد. در چنین نوری، کمپین سربازگیری نه به عنوان بخشی از یک موضع استراتژیک آگاهانه، بلکه واکنشی و تقریباً اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد.
همچنین، مقاله به مقامات بی‌نام آمریکایی استناد می‌کند که مدعی‌اند ویدئوهای سربازگیری قبلی «به میلیون‌ها نفر رسیده» و «منابع جدیدی را ترغیب کرده است». این ادعاها بدون ارائه سند و مدرک مطرح می‌شوند، اما به عنوان تائیدی بر اثربخشی عمل می‌کنند. این یک طراحی موزون و آشنا در رسانه‌های شرکتی است: دولت به صورت ناشناس سخن می‌گوید، ادعاهایش به عنوان واقعیت به گردش درمی‌آیند و مطبوعات آن‌ها را با کمترین پرسشگری منتقل می‌کنند. نهاد اطلاعاتی هم‌زمان هم بازیگر و هم ارزیاب عملکرد خویش می‌شود، در حالی که از خواننده خواسته می‌شود این ارزیابی را معتبر بپذیرد.
یک عدم تقارن آشکار در کل متن جریان دارد. اقدامات سیا زمینه‌سازی و توجیه می‌شوند، اما پاسخ چین در قالب «محکومیت پیش‌بینی‌پذیر نفوذ خارجی» خلاصه می‌گردد. عملِ به‌خدمت گرفتن جاسوسان، به عنوان رویه‌ای استاندارد در امور بین‌الملل تلقی می‌شود، اما اعتراض به هدف قرار گرفتن، به عنوان تدافعی کلیشه‌ای قاب‌بندی می‌گردد. بدین ترتیب و به شکلی ظریف، خواننده هدایت می‌شود تا نفوذ ایالات متحده را «نرمال» و حاکمیت چین را «واکنشی» ادراک کند. بار اخلاقی ماجرا بی‌صدا اما قاطعانه تغییر می‌یابد.
حتی ابعاد تاریخی نیز گذرا بررسی شده‌اند. مقاله به اختصار به دشواری‌های گذشته‌ی سیا در حفظ شبکه‌های اطلاعات انسانی (HUMINT) در چین اشاره می‌کند، اما این ارجاع در حاشیه باقی می‌ماند و روایت را بازآرایی نمی‌کند. تاکید بر ابتکار عمل فعلی، پیچیدگی ویدئو و بُرد دیجیتال آن است. ساختار عمیق‌ترِ رقابت، تنش‌زایی و تعدیل استراتژیک در پس‌زمینه می‌ماند تا کمپین سربازگیری نه به عنوان بخشی از یک رویارویی سیستماتیکِ در حال تکوین، بلکه به مثابه‌ی یک رخداد مجزا جلوه کند.
آنچه پدیدار می‌شود، نه یک پروپاگاندای خام، بلکه یک «بازتعریف صیقل‌خورده» است. جاسوسی به «فرصت» ترجمه می‌شود، رقابت استراتژیک به یک «درام شخصی» بدل می‌گردد و سربازگیری اطلاعاتی تا سطح «ارشاد و مربی‌گری» تلطیف می‌شود. کارکرد ایدئولوژیک در رسانه‌های شرکتی معاصر بدین‌گونه است: نه از طریق تکذیب‌های پر سر و صدا، بلکه از مسیر «عادی‌سازیِ خاموش». نشانِ روی سینه همچنان مرئی است، اما چنان با دقت صیقل داده شده که از دور، شبیه به چیزی چون «امید» به نظر می‌رسد.
ساختارِ نهفته در پسِ نمایش
اگر بخش اول، صیقلِ روایی پیرامون ویدئوی سربازگیری سیا را فاش کرد، بخش دوم باید از لحن فاصله گرفته و ساختاری را بررسی کند که ساخت چنین ویدئویی را ضروری ساخته است. استمدادِ ماندارین‌زبان سال ۲۰۲۶ از خلأ پدید نیامده است؛ بلکه در دلِ قریب به پانزده سال تشدید تقابل میان ایالات متحده و جمهوری خلق چین جای دارد. این تقابل به لفاظی محدود نمی‌شود و حوزه‌های شکست‌های اطلاعاتی، بازسازی نظامی، نقاط گلوگاهی تکنولوژیک، کنترل‌های صادراتی، گسترش اتحادها و بازسازماندهی مالی جهانی را در بر می‌گیرد. برای درک معنای سیاسی این کمپین سربازگیری، باید این پهنه‌ی گسترده‌تر را واکاوی کنیم.
یکی از نخستین نشانه‌های عمومی این سیر، استراتژی «چرخش» (Pivot) یا «بازتعادل» واشینگتن به سمت آسیا در دوران اوباما بود؛ سیاستی که به عنوان توجه منطقه‌ای فروخته شد، اما حتی در ادبیات استراتژیک آمریکا به عنوان موضعی بلندمدت برای مدیریت و مهار وزنِ فزاینده‌ی چین درک گردید. بسته‌بندی ایدئولوژیک مؤدبانه بود، اما منطق مادی آن خیر. به بیان ساده، ایالات متحده در حال بازآرایی منابع دیپلماتیک، نظامی و پیمانی خود به سمت آسیا-پاسفیک بود، چرا که توسعه‌ی چین بازنگری در ترازنامه‌ی قدرت جهانی را آغاز کرده بود. این موضع را می‌توان صراحتاً در جستار «قرن پانزده‌ساله‌ی آمریکایی» (۲۰۱۱) نوشته‌ی هیلاری کلینتون مشاهده کرد که در دستورالعمل دفاعی پنتاگون در سال ۲۰۱۲ با عنوان «تداوم رهبری جهانی ایالات متحده: اولویت‌های دفاعی برای قرن بیست و یکم» تقویت شد و تمرکز فزاینده بر آسیا-پاسفیک را محور قرار داد.
نخستین گسست بزرگ بین سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۲ رخ داد؛ زمانی که ضداطلاعات چین بخش‌های وسیعی از شبکه‌ی اطلاعات انسانی سیا را در داخل این کشور متلاشی کرد. چندین منبع آمریکایی کشته یا زندانی شدند. مقامات آمریکایی بعدها این واقعه را یکی از آسیب‌زاترین عقب‌نشینی‌های اطلاعاتی در دهه‌های اخیر توصیف کردند. این یک رسوایی معمولی نبود، بلکه یک «رخنه سیستماتیک» بود. زیرساخت‌های مخفیِ چندین‌ساله فرو ریخت. برای ابرقدرتی که عادت داشت با اطمینان نسبی در کشورهای رقیب نفوذ کند، این ضایعه میدان دید داخلی واشینگتن را دقیقاً در لحظه‌ای که صعود اقتصادی و تکنولوژیک چین شتاب می‌گرفت، محدود کرد. امپراتوری با «محدودیت‌ها» مواجه شد.
آن گسست، تنها یک صدای پس‌زمینه نیست؛ بلکه شالوده‌ی پنهانِ تلاش فعلی برای سربازگیری است. نهادهای اطلاعاتی به‌صورت علنی برای جذب منبع تبلیغ نمی‌کنند، مگر آنکه کانال‌های عمیق‌تر تحت فشار قرار گرفته باشند. وقتی لوله‌های انتقال مخفی می‌شکنند، روش‌های نوین آزموده می‌شوند. ویدئوی سال ۲۰۲۶ زمانی بهتر درک می‌شود که بپذیریم شبکه‌های پیشین از هم پاشیده‌اند. آنچه به عنوان یک «تعامل جسورانه» (Bold Outreach) به نظر می‌رسد، ممکن است بازتاب‌دهنده‌ی یک «اصطکاک استراتژیک» نیز باشد. سربازگیری عمومی به یک تاکتیک جبرانی در محیطی رقابتی‌تر بدل می‌شود.
در جبهه‌ی چین، سال ۲۰۱۳ نقطه آغاز اصلاحات گسترده‌ی نظامی و کمپین مبارزه با فساد تحت رهبری شی جین‌پینگ بود. ارتش آزادی‌بخش خلق تحت بازسازماندهی ساختاری قرار گرفت. فرماندهی‌های منطقه‌ای یکپارچه شدند، شبکه‌های حامی‌پروری هدف قرار گرفتند، درهم‌تنیدگی‌های تجاری کاهش یافت و نظارت حزب تشدید شد. تحلیل‌های غربی اغلب این فرآیند ده‌ساله را در واژه‌ی «تصفیه» خلاصه می‌کنند، اما تداوم این مسیر آشکار است. رانشِ اصلاحات به دنبال مدرن‌سازی، حرفه‌ای‌سازی و تمرکزگرایی در اقتدار فرماندهی بوده است. برکناری اخیر افسران ارشد، یک تشنج منزوی نیست، بلکه بخشی از یک پروژه‌ی بازسازی مستمر است که بیش از ده سال جریان داشته است.
در حالی که چین از درون تثبیت می‌شد، واشینگتن از بیرون بر شدت تنش‌ها افزود. با آغاز سال ۲۰۱۸ و تشدید آن پس از ۲۰۲۲، ایالات متحده کنترل‌های صادراتی گسترده‌ای را بر نیمه‌رساناهای پیشرفته، تجهیزات تراشه‌سازی و فناوری‌های هوش مصنوعیِ مقصد چین اعمال کرد. این اقدامات ظریف نبودند؛ آن‌ها صراحتاً برای محدود کردن دسترسی چین به قطعات رده‌بالا با کاربرد نظامیِ بالقوه طراحی شده بودند. منطق این سیاست در مقررات خود دولت آمریکا پیرامون «اجرای کنترل‌های صادراتی اضافی» و همچنین تبیین عمومیِ دفتر صنعت و امنیت (BIS) در اکتبر ۲۰۲۲ به وضوح بیان شده است. سیاست‌گذاران این رویکرد را «حیاط کوچک، حصار بلند» نامیدند؛ عبارتی که به شکلی مؤدبانه، یک «گلوگاه استراتژیک» را پنهان می‌کند. این یک رقابت تجاری عادی نیست، بلکه تلاشی است برای کند کردن همگرایی نظامی-تکنولوژیک رقیب از طریق هدف قرار دادن گره‌های حیاتی در زنجیره‌های تأمین جهانی.
آرایش نظامی نیز همین مسیر را طی کرد. استراتژی ایندو-پاسفیک در سال ۲۰۲۲ حضور پیش‌قراول ایالات متحده در سرتاسر آسیا را مجدداً تأیید و گسترش داد و «بازدارندگی یکپارچه» را به محور اصلی رویکرد خود بدل کرد؛ رویکردی که صراحتاً آرایش نیروها، اتحادها و قابلیت‌های پیشرفته را در یک معماری فشار منطقه‌ای منسجم به هم پیوند می‌زند. این ادبیات در متن استراتژی ایندو-پاسفیک کاخ سفید (فوریه ۲۰۲۲) تبیین شده است. هماهنگی پیمان‌ها عمیق‌تر، توافقات پایگاهی گسترده‌تر و رزمایش‌های مشترک چندبرابر شد. از هماهنگی زیردریایی‌های آکوس (AUKUS) تا استقرار نیروهای تقویت‌شده در گوام و فیلیپین، اقیانوس آرام به‌طور فزاینده‌ای شبیه به تئاتری است که برای فشار استراتژیک مستمر ساختاربندی شده است. عملیات‌های اطلاعاتی، کنترل‌های صادراتی و هم‌سویی نظامی، نه در انزوا، بلکه به موازات یکدیگر عمل می‌کنند.
تحت هدایت «ترامپ ۲.۰»، این موضع معکوس نشد، بلکه در قالب سبکی سخت‌تر و آشکارا قهری از زمامداری ادغام گردید؛ جایی که «وضعیت اضطراری ملی»، «تعرفه‌های متقابل» و «امنیت اقتصادی» به عنوان ابزارهای پیش‌فرض مدیریت قدرت‌های بزرگ تلقی می‌شوند. این تداوم در صورت‌بندی استراتژیک دولت دوم ترامپ مشهود است: سرویس تحقیقات کنگره، استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ را به عنوان اولویت‌بخشی به چین در جهت‌گیری کلی قدرت ایالات متحده خلاصه می‌کند. در سیاست تجاری، ترامپ ۲.۰ از طریق اقدام اجرایی آوریل ۲۰۲۵، مقامات تعرفه‌ای جدیدی را علیه واردات «کم‌ارزش» از چین رسمیت بخشید و متعاقباً نرخ‌های تعرفه را با فرمان اجرایی نوامبر ۲۰۲۵ تعدیل کرد؛ و هم‌زمان کل معماری فشار را از طریق «تعلیق‌ها» و تمدیدهای دوره‌ای که اهرم فشار را حفظ می‌کنند، زنده نگه داشت. حتی در جاهایی که تاکتیک‌ها تغییر می‌کنند، خط سیر استراتژیک پابرجا می‌ماند: «مهار» از طریق ابزارهای لایه‌بندی شده.
پکن این تحولات را در ظرف ادبیات «حاکمیت ملی» و «عدم مداخله» صورت‌بندی کرده است. وزارت امور خارجهٔ چین در واکنش به ویدئوهای سربازگیری سیا، نسبت به اقدامات متقابل علیه «نفوذ و خرابکاری» هشدار داد و این فراخوان را نه یک «فرصت» بی‌خطر، بلکه جاسوسی خصمانه تلقی کرد. خبرگزاری رویترز در پوشش خبری خود از واکنش رسمی پکن در مه ۲۰۲۵، گزارش داد که چین این ویدئوها را به منزلهٔ اعتراف ایالات متحده به مقاصد جاسوسی خود دانسته است. هم‌زمان، چین تلاش‌های خود را برای هماهنگی چندجانبه، از جمله گسترش بریکس (BRICS) و تعمیق همکاری‌های جنوب-جنوب شتاب بخشیده است. تقابل روایی در اینجا آشکار است: واشینگتن اقدامات خود را «بازدارندگی و مدیریت ثبات» می‌خواند و پکن آن‌ها را «محاصره و تعرض» توصیف می‌کند.
با قراردادن این تحولات در کنار یکدیگر، الگویی واحد نمایان می‌شود: نخست، یک گسست بزرگ اطلاعاتی رخ داد؛ سپس تثبیت مستمر نظامی در چین شکل گرفت؛ در پی آن، محاصرهٔ تکنولوژیک تشدید شد و متعاقباً آرایش نظامی در منطقهٔ ایندو-پاسفیک تقویت گردید. در نهایت، تمام این‌ها در بستر یک بازآرایی چندجانبه‌گرا جریان دارد که نظم پس از جنگ سرد را به چالش می‌کشد. در دل چنین ساختاری، فراخوان عمومی سیا خطاب به پرسنل ارتش چین، کمتر به یک ابتکار رسانه‌ای خودجوش و بیشتر به ابزاری در یک معماری گسترده‌ترِ «مهار» شباهت دارد که به‌طور هم‌زمان در جبهه‌های روانی، تکنولوژیک و نظامی فعال است.
گزارش ان‌بی‌سی، کمپین سربازگیری را واکنشی به تلاطم‌های داخلی قلمداد می‌کند؛ اما پیشینهٔ تاریخیِ طولانی‌تر گویای امری بااهمیت‌تر است: قدرتی مسلط که با تغییر توازن جهانی، در حال بازتنظیم ابزارهای خویش است. واقعیت‌ها به خودی خود ایدئولوژی دیکته نمی‌کنند، اما «انضباط» تحمیل می‌کنند. ویدئوی سربازگیری را نمی‌توان جدا از رقابت ساختاریِ پیرامون آن درک کرد. آنچه در ظاهر «تعامل و دستگیری» به نظر می‌رسد، در واقع بخشی از یک نبرد بسیار بزرگ‌تر بر سر قدرت، استقلال و سیمای نظم نوین جهانی است.
آنگاه که مرکز توان ایستادگی همیشگی را ندارد
نمی‌توان با خیره شدن محض به صفحهٔ نمایش، یک ویدئوی سربازگیری را درک کرد. باید پرسید چه جهانی ساختِ چنین ویدئویی را ضروری کرده است؟ توالی رخدادهایی که در بخش دوم ترسیم کردیم، تصادفی نیست. فروپاشی شبکهٔ اطلاعاتی بین سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۲، یک دهه تثبیت نظامی از سال ۲۰۱۳، تشدید محاصرهٔ فناوری پس از ۲۰۱۸ و تقویت کمربند نظامی پس از ۲۰۲۲؛ این‌ها وقایع پراکنده نیستند، بلکه فصل‌های یک داستان واحدند: جابه‌جایی تدریجی و فرسایندهٔ قدرت جهانی.
برای قریب به سی سال پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، واشینگتن چنان در جهان گام برمی‌داشت که گویی تاریخ قراردادی دائمی به سود او امضا کرده است. نهادهای اطلاعاتی با اعتمادبه‌نفس در صفوف رقبا نفوذ می‌کردند، وال‌استریت جهان را به دلار پیوند می‌زد، زنجیره‌های تأمین در خدمت شرکت‌های آمریکایی بودند و اتحادهای نظامی بدون مقاومت ساختاری جدی، بر پهنهٔ اقیانوس‌ها گسترده می‌شدند. این‌ها «سرنوشت محتوم» نبود، بلکه حاصل «توازن قوا» بود؛ و توازن‌ها تغییر می‌کنند. صعود چین — که ریشه در انقلاب دارد، با توسعهٔ دولت‌محور شکل گرفته و با برنامه‌ریزی بلندمدت پیش می‌رود — بستر مادی قدرت را تغییر داد. نه به لحاظ اخلاقی، بلکه به لحاظ مادی. ظرفیت تولید جابه‌جا شد، فناوری پیشرفت کرد و وزن مالی بازتوزیع گشت. آنچه زمانی دائمی می‌نمود، اکنون مشروط به نظر می‌رسد.
نابودی شبکه‌های انسانی سیا در داخل چین در یک دهه پیش، نشانه‌ای بود از اینکه سهولتِ پیشین رو به زوال است. دیگر نمی‌شد نفوذ را پیش‌فرض گرفت. امپراتوری که زمانی با اطمینان در راهروهای قدرت نجوا می‌کرد، اکنون درها را بسته می‌بیند. وقتی عمق نفوذ کاهش می‌یابد، متدها تغییر می‌کنند. کمپین‌های سربازگیری عمومی نشانهٔ قدرت بی‌زحمت نیستند، بلکه نشانهٔ «اصطکاک» هستند. آن‌ها اعلام می‌کنند که میدان نبرد سخت‌تر از گذشته شده است. اطمینانِ خاموشِ دسترسیِ بلامنازع، جای خود را به فراخوان‌های مرئی داده است.
در همین حال، آنچه تیترهای غربی «تصفیه» در ارتش چین می‌نامند، در بستر واقعی معنای دیگری دارد. از سال ۲۰۱۳، رهبری چین ساختارهای فرماندهی را مستحکم، شبکه‌های حامی‌پروری را متلاشی و نوسازی را از طریق یک چارچوب متمرکز پیش برده است. می‌توان دربارهٔ سیاستِ این تثبیت بحث کرد، اما برخورد با آن به عنوان یک بی‌ثباتی تصادفی، غیرکارشناسانه است. دولت‌های تحت فشار، انضباط را رها نمی‌کنند، بلکه آن را تقویت می‌کنند. وقتی گلوگاه‌های تکنولوژیک تنگ‌تر می‌شوند و اتحادهای نظامی محاصره را کامل می‌کنند، تثبیتِ قدرت به معنای هرج‌ومرج نیست، بلکه یک «استراتژی» است. آنچه از دور تلاطم به نظر می‌رسد، از نزدیک سخت‌شدنِ ساختار نهادی است.
حالا این تصویر را در کنار محدودیت‌های نیمه‌رساناها و آرایش نظامی در ایندو-پاسفیک قرار دهید. کنترل‌های صادراتی تراشه‌های پیشرفته و هوش مصنوعی، صراحتاً برای کند کردن همگرایی نظامی-تکنولوژیک چین طراحی شده‌اند. گسترش توافقات پایگاهی و رزمایش‌های پیمانی، فضای تنفس استراتژیک در اقیانوس آرام را تنگ می‌کند. سربازگیری اطلاعاتی نیز به دنبال نفوذ از درون است. این‌ها حرکاتی مجزا نیستند؛ این‌ها یک «سیستم» را تشکیل می‌دهند. فشار اقتصادی، موقعیت‌یابی نظامی و عملیات روانی — ابزارهایی متفاوت برای هدفی واحد. این همان کاری است که یک هژمون هنگام احساسِ محدودیت انجام می‌دهد: اهرم‌های خود را تکثیر می‌کند.
از دریچه‌ای که ما در «Weaponized Information» صیقل داده‌ایم، این لحظه بازتاب‌دهندهٔ بحران نه در اخلاق، بلکه در «مرکزیت امپراتوری» است. ایالات متحده از معماری جهانی‌ای دفاع می‌کند که در اواخر قرن بیستم بنا شده است. چین، علیرغم تضادهای بازار و تنش‌های طبقاتی داخلی، همچنان یک دولت پساانقلابی است که ظرفیت برنامه‌ریزی متمرکز و فرماندهی عمومی بر بخش‌های استراتژیک را حفظ کرده است. چین قدرت خود را از طریق اشغال نظامی فرامرزی یا شروط صندوق بین‌المللی پول تحمیل نمی‌کند؛ ادعای سیاسی مرکزی آن «حاکمیت ملی» است. بنابراین، مهارِ چین کمتر به «ارزش‌های» انتزاعی و بیشتر به محدود کردن توسعهٔ مستقلی مربوط است که خارج از کنترل غرب جریان دارد.
شتابِ بازآرایی چندجانبه‌گرا این تنش را عمیق‌تر می‌کند. با گسترش بریکس و شکل‌گیری ترتیبات مالی جایگزین، اهرم انحصار غرب در حاشیه‌ها فرسوده می‌شود. هژمونی به‌ندرت در سکوت فرسوده می‌شود؛ بلکه واکنش نشان می‌دهد. تلاش‌های اطلاعاتی مرئی‌تر می‌شوند، کنترل‌های صادراتی گسترش می‌یابند و رزمایش‌های نظامی شدت می‌گیرند. ویدئوی سربازگیری سیا یک خودنمایی خلاقانه و بی‌هدف نیست؛ بلکه قطعه‌ای از یک استراتژی بازتنظیم شده برای حفظ نفوذ در دوران گذار سیستماتیک است.
برای طبقهٔ کارگر جهانی و ملت‌هایی که مدت‌هاست تحت انضباطِ تحریم‌ها و رژیم‌های بدهی بوده‌اند، پرسش اصلی این نیست که کدام قدرت داستان شیواتری می‌گوید؛ بلکه پرسش این است که کدام پیکربندی جهانی، «فضای تنفس» بیشتری ایجاد می‌کند. یک سیستم اجرای تک‌قطبی، این فضا را از طریق گلوگاه‌ها و محاصره تنگ می‌کند. یک چرخش چندجانبه‌گرا، هرچند ناهموار و متناقض، این فضا را با تضعیف کنترل انحصاری فراخ‌تر می‌سازد. کمپین سربازگیری به منطق نخست تعلق دارد؛ ابزاری برای «بقا» است، نه «آزادی».
امپراتوری‌ها به‌ندرت اعتراف می‌کنند که در حال دفاع از سلسله‌مراتب هستند؛ آن‌ها از فرصت و آزادی سخن می‌گویند. اما وقتی گسست اطلاعاتی، تثبیت نظامی، محاصرهٔ فناوری و گسترش اتحادها را کنار هم می‌گذارید، الگو غیرقابل انکار می‌شود. آنچه شاهدش هستیم، یک داستان اخلاقی دربارهٔ افسران سرخورده نیست؛ بلکه یک «تعدیل تاریخی» است که در حال وقوع است؛ آن هم زمانی که قدرت تک‌قطبی احساس می‌کند زمین زیر پایش در حال لرزش است.
چندجانبه‌گرایی فضا را می‌گشاید — مردم باید تصمیم بگیرند چه چیزی آن را پر کند
اگر ویدئوی سربازگیری سیا قطعه‌ای از یک طراحی بزرگ‌تر برای مهار است، پس پاسخ ما نمی‌تواند احساسی یا مقطعی باشد؛ بلکه باید ساختاری باشد. مسئلهٔ پیش روی ما، یک ابتکار اطلاعاتی واحد نیست؛ بلکه «نظم جهانی در حال گذار» است. آرایش تک‌قطبی که اواخر قرن بیستم را تعریف کرد، در حال سست شدن است. پرسش این نیست که آیا این تغییر در حال رخ دادن است یا خیر، بلکه پرسش این است که چه کسی به مسیر آن شکل می‌دهد. برای طبقهٔ کارگر جهانی و ملت‌هایی که مدت‌ها با تحریم‌ها، تله‌های بدهی و چترهای نظامی منضبط شده‌اند، این یک سمینار ژئوپلیتیک انتزاعی نیست. مسئله بر سر فضای تنفس مادی است؛ بر سر این است که آیا توسعهٔ مستقل گسترش می‌یابد یا اینکه مکانیسم‌های اجرایی هم‌زمان با مقاومتِ قدرت انحصاری در برابر افول، تنگ‌تر می‌شوند.
نخستین گام، صراحت و شفافیت است. کمپین‌های سربازگیری به تنهایی عمل نمی‌کنند. آن‌ها در کنار کنترل‌های صادراتی نیمه‌رساناها، نظامی‌گری پیمانی، اجبار مالی و جریان مداوم قاب‌بندی‌های روایی در رسانه‌های شرکتی جای می‌گیرند. این‌ها مسیرهای سیاستی مجزا نیستند، بلکه یکدیگر را تقویت می‌کنند. وقتی گلوگاه‌های تکنولوژیک تحت عنوان «امنیت ملیِ» بی‌طرف فروخته می‌شوند، وقتی گسترش پایگاه‌های نظامی به عنوان «ثبات‌آفرینی» توصیف می‌گردد و وقتی فراخوان اطلاعاتی در بسته‌بندی «فرصت‌های بشردوستانه» ارائه می‌شود، سیستم مهار، «طبیعی» جلوه می‌کند. وظیفهٔ ما، امتناع از این طبیعی‌سازی است. آموزش سیاسی باید این فرآیندها را به هم پیوند داده و معماریِ پشت این نمایش را آشکار سازد.
در عین حال، رمانتیک جلوه دادنِ چندجانبه‌گرایی هیچ سودی برای ما ندارد. تغییر توازن قوا به‌طور خودکار عدالت برقرار نمی‌کند. چین نیز مانند هر جامعه‌ای که در مسیر توسعه تحت محاصره گام برمی‌دارد، حامل تضادهایی است — فشارهای بازار، نابرابری و تنش‌های طبقاتی. تشخیص این تضادها خیانت نیست، بلکه نشانهٔ جدیت است. اما مسئلهٔ تعیین‌کننده، «استقلال ساختاری» است. وقتی یک دولت پساانقلابی که فرماندهی عمومی بر بخش‌های استراتژیک را حفظ کرده، به محورِ یک چرخش چندجانبه‌گرا بدل می‌شود، تلاش‌ها برای تضعیف آن فراتر از یک رقابت دوجانبه طنین‌انداز می‌گردد. اگر این گره تضعیف شود، کل معماری دوباره به سمت اهرم‌های متمرکز غرب سنگینی خواهد کرد.
این امر پیامدهای عملی دارد. کنترل‌های صادراتی که در قالب حفاظ‌های فنی ارائه می‌شوند، باید به عنوان ابزارهای محدودیت رقابتی بازخواست شوند. گسترش نظامی در ایندو-پاسفیک باید نه تنها به عنوان بازدارندگی، بلکه به عنوان «تنش‌زایی» ارزیابی گردد. روایت‌های اطلاعاتی باید کالبدشکافی شوند، نه تکرار. پژوهش‌های مستقل، سازماندهی ضدجنگ، مخالفت کارکنان بخش فناوری با هوش مصنوعیِ نظامی‌شده و توسعهٔ نهادی جنوب-جنوب، حرکاتی نمادین نیستند؛ بلکه نقاط فشارند. خشمِ پراکنده به سود قدرتِ مستقر است؛ تحلیلِ هماهنگ، اهرم جمعی را تقویت می‌کند.
ما همچنین باید از بلعیدن طعمه‌های احساسیِ نهفته در داستان‌پردازی‌های سربازگیری امتناع کنیم. ادبیات «فرصت» و «رستگاری فردی»، ما را به یک داستان اخلاقی دعوت می‌کند. اما واقعیت، «ساختاری» است. نظم جهانی با تغییر توازن مادی در حال بازسازماندهی است. یک هژمون به‌ندرت با نزاکت کنار می‌رود؛ بلکه از طریق فشارهای لایه‌بندی شده — تکنولوژیک، مالی، نظامی و روانی — به بازتنظیم قوا می‌پردازد. چندجانبه‌گرایی به تنهایی رهایی را تضمین نمی‌کند، اما کنترل انحصاری را در هم می‌شکند و روزنه‌هایی ایجاد می‌کند که در آن می‌توان ترتیبات جایگزین بنا کرد. اینکه آیا آن روزنه‌ها به توسعهٔ دموکراتیک عمیق‌تر منجر می‌شوند یا صرفاً به بلوک‌های سخت‌تر، به «شفافیتِ سازمان‌یافته» بستگی دارد، نه به خوش‌خیالی.
ویدئوی سربازگیری، اگر جداگانه دیده شود، شبیه به یک هنر رسانه‌ای هوشمندانه است. اما اگر در دل معماری گسترده‌تری که در این جستار ترسیم شد نگریسته شود، تنها ابزاری است در میان ابزارهای بسیار برای حفظ برتری در دوران گذار سیستماتیک. درک این تفاوتِ مقیاس، نوع پاسخ را تغییر می‌دهد. چندجانبه‌گرایی فضا را باز می‌کند؛ پرسش این است که آیا این فضا با سازماندهی منضبط مردمی پر خواهد شد یا به سلسله‌مراتب بازتنظیم‌شده واگذار می‌گردد. تاریخ با احساسات پیش نمی‌رود؛ تاریخ با «قدرت» حرکت می‌کند — و با این پرسش که آیا مردم عادی زمینی را که بر آن ایستاده‌اند، می‌شناسند یا خیر.