
نویسنده: ژایدونگشنگ | استاد و رئیس مؤسسه مطالعات منطقهای و کشوری، دانشگاه رنمین چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
نزدیک به یک ماه از آغاز عملیات «خشم حماسی» ائتلاف آمریکا و اسرائیل علیه ایران میگذرد. در این فاصله، پرسشهای فراوانی درباره تحلیل و چشمانداز این منازعه مطرح شده است. این یادداشت، تلاشی است برای ساماندهی افکار و ارائه تحلیلی منسجم، تا از تکرار مکررات پرهیز شود.
ریشههای منازعه: چرا اکنون؟
در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل بمباران گستردهای علیه ایران آغاز کردند؛ روز بعد، شمار قابلتوجهی از رهبران مذهبی، دولتی و نظامی ایران—از جمله مقام معظم رهبری—هدف حملات قرار گرفتند. این جنگ، محصول همزمانی دو عامل بود: برنامهریزی راهبردی بلندمدت و ضرورتهای فوری کوتاهمدت.
نخست، این جنگ رویای چهاردهساله صهیونیستهای راستگرا و نئوکانهای آمریکایی بود که سرانجام محقق شد. ژنرال بازنشسته چهارستاره آمریکایی، وسلی کلارک—فرمانده پیشین نیروهای ناتو (۲۰۰۰–۱۹۹۷)—در سخنرانیهای متعدد افشا کرده بود که اندکی پس از ۱۱ سپتامبر، در پنتاگون به او گفته شده بود که فهرست کشورهای هدف برای حمله آینده به این شرح است:
عراق (۲۰۰۳: سقوط صدام)؛
سوریه (۲۰۱۱: جنگ داخلی؛ ۲۰۲۴: سقوط اسد)؛
لبنان (۲۰۰۶: جنگ با حمایت آمریکا از اسرائیل)؛
لیبی (۲۰۱۱: مداخله ناتو و سقوط قذافی)؛
سومالی (مداخلات مستمر و حملات پهپادی)؛
سودان (۲۰۱۱: استقلال سودان جنوبی؛ تداوم جنگ داخلی در شمال)؛
و در نهایت، ایران.
صهیونیستها چهار دهه است که در پی شکست دادن ایران و «محور مقاومت» تحت رهبری آن، تسلط بر خاورمیانه بزرگ، و تأسیس امپراتوری یهودی فرامنطقهای در تقاطع آسیا، آفریقا و اروپا هستند.
دوم، این جنگ بیش از آنکه خواست ترامپ باشد، خواست فوری نتانیاهو بود. دستگاه اطلاعاتی اسرائیل احتمالاً با سالها نفوذ و جمعآوری اطلاعات، پروندههای حساسی از سیاستمداران و نخبگان غربی در اختیار دارد؛ و ترامپ—که با اپستاین روابطی نزدیک داشت—از این قاعده مستثنی نیست. به نظر میرسد نتانیاهو با در دست داشتن اهرمهایی بر ترامپ و بخشی از رهبران جمهوریخواه، واشنگتن را به قمار سرنوشتساز ملی کشانده است.
اگر این جنگ یک یا دو سال به تأخیر میافتاد، احتمالاً صهیونیستها دیگر نمیتوانستند آمریکا را به مداخله در خاورمیانه وادارند؛ چراکه موج فزاینده یهودیستیزی در داخل آمریکا در حال شکلگیری است. چارلی کرک—که ترور شد—و تاکر کارلسون—که همچنان فعال است—همراه با سیاستمداران جوان دموکرات، همگی نشانههایی از بیداری ضدصهیونیستی را بروز دادهاند. امروز، تنها اجماع نسل جوان دو حزب بزرگ آمریکا، نه ضدچین، بلکه ضدصهیونیستی است. حتی ایپک (AIPAC)—لابی قدرتمند یهودی آمریکا—اخیراً نتوانسته است حمایت مالی خود را به سیاستمداران جوان نوظهور ارائه دهد، چراکه هیچکس جرات پذیرش آن را ندارد. از این رو، برای نتانیاهو، اکنون آخرین پنجره زمانی برای تجزیه ایران است.
سوم، ترامپ که همواره در پی دریافت جایزه صلح نوبل بوده و بارها سیاستمداران سنتی را به خاطر جنگهای بیحاصل خارج از مرزها مورد انتقاد قرار داده بود، چرا اینبار برخلاف اصل ضدجنگ خود، به ایران حمله کرد؟
علاوه بر فشار و ترغیب صهیونیستها، اعتمادبهنفس کاذب و دستکمگیری دشمن نیز نقش داشت. موفقیت آسان نیروهای آمریکایی در ونزوئلا، و عملکرد نسبتاً محتاطانه ایران در «جنگ دوازدهروزه» ژوئن ۲۰۲۵، این تصور غلط را در ترامپ تقویت کرد که ایران حریفی شکننده است. افزون بر این، تظاهرات اخیر ضدحکومتی در ایران و شکافهای درونی میان سپاه، ارتش، و روحانیت، به واشنگتن و تلآویو این امید واهی را داد که با حذف نخبگان شیعه و فرماندهان سپاه، موجی از همدستان داخلی در خیابانهای ایران ظهور خواهند کرد تا نیروهای خارجی را با آغوش باز بپذیرند.
به بیان ساده، پژوهشهای منطقهشناسی آمریکا درباره ایران، نتوانستهاند بهموقع و مؤثر در خدمت استراتژی ملی قرار گیرند.
چهارم، از منظر رقابت قدرتهای بزرگ، ترامپ در پی تسلط کامل بر عرضه جهانی انرژی فسیلی است تا اهرمی علیه چین در دست داشته باشد.
در نبرد تعرفهها و تحریمهای ۲۰۲۵، همه شرکای تجاری—بهجز چین—در برابر ترامپ تسلیم شدند. پکن اما در برابر دوربینهای جهانی، با تعرفه و محدودیت صادرات عناصر کمیاب، پاسخ کوبندهای داد که واشنگتن را در تنگنا قرار داد.
تحریمهای نیمهرسانای آمریکا نهتنها صنعت فناوری چین را متوقف نکرد، بلکه موجی از نوآوری و جایگزینی داخلی را برانگیخت؛ در مقابل، محدودیتهای چین در صادرات عناصر کمیاب، دقیقاً بر نقاط حساس صنایع نظامی و فناوریهای دوکاربره آمریکا فرود آمد.
بر اساس گزارشهای موثق، ترامپ اگرچه در ظاهر خشمگین اما در باطن ناتوان بود؛ از اینرو، از یک سو با دیپلماسی کلامی و وعدههای بزرگ سعی در خرید زمان داشت، و از سوی دیگر، در حال آمادهسازی کارتهای جدید برای رویارویی بعدی با چین بود. در این میان، دو نقطه ضعف چین مورد توجه قرار گرفت: وابستگی به انرژی فسیلی وارداتی، و وابستگی به مسیرهای دریایی جهانی.
از منظر کنترل «شیرهای نفت جهانی»، ونزوئلا، نیجریه و ایران حلقههای بههمپیوستهای از یک استراتژی واحد هستند—با ترتیبی منطقی: از آنجا که جنگ با ایران میتواند تردد از تنگه هرمز را مختل کرده و عرضه جهانی انرژی را کاهش دهد، پیشازهرچیز باید جایگزینی با ظرفیت عظیم تولید نفت—یعنی ونزوئلا—تأمین شود. این تحلیل را برخی ناظران خاورمیانهای پیشتر، در سال ۲۰۱۹، پیشبینی کرده بودند.
تحولات کلیدی یک ماه نخست جنگ
اول: ایران در پاسخ، حملات گستردهای علیه اهداف اسرائیل و پایگاههای منطقهای آمریکا آغاز کرد و دستاوردهایی نیز کسب نمود. از ۲۸ فوریه تاکنون، سپاه پاسداران در چارچوب عملیات «وعده صادق»، تا زمان نگارش این مطلب، ۸۱ موج حمله را اجرا کرده است. اهداف این حملات، علاوه بر مواضع نظامی و امنیتی در خاک اسرائیل، شامل پایگاههای آمریکایی در کشورهای منطقه، سفارتخانهها، مراکز داده شرکتها، و حتی زیرساختهای حیاتی مانند کارخانههای آبشیرینکن بوده است. جالب آنکه تهران بهنظر میرسد استراتژی «چشم در برابر چشم» را در پیش گرفته و اهداف هر مرحله از حملات خود را بر مبنای اهداف حمله قبلی دشمن تعیین میکند.
دوم: تنگه هرمز عملاً مسدود شده است. برخی کشتیهای مرتبط با آمریکا و اسرائیل که تلاش کردند از این آبراه عبور کنند، هدف حملات ایران قرار گرفتند. در بخش بیمه دریایی، غولهای جهانی تحت رهبری لویدز لندن، پوشش «بیمه جنگ» را متوقف کردند و شرکتهایی مانند مرسک نیز خدمات کشتیرانی خود را تعلیق نمودند. این وضعیت منجر به توقف عملی تردد دریایی شده است؛ وضعیتی که برخی ناظران آن را «محاصره بیمهای» نامیدهاند. گفته میشود «عنصر چینی» به معیاری برای عبور ایمن از تنگه تبدیل شده است؛ از اینرو، برخی کشتیها ادعا میکنند که پرچم چین دارند یا شهروند چینی در خدمه خود دارند. ایران ایستهای بازرسی و کریدورهای امن خود را ایجاد کرده و کشتیهای کشورهای دوست—پس از پرداخت عوارض عبور—میتوانند با امنیت نسبی تردد کنند.
سوم: افسانه برتری فناوری نظامی آمریکا و اسرائیل بهشدت خدشهدار شده است. ویدیوهای مستند متعدد نشان میدهند که سامانههای پیشرفته آمریکایی در منطقه—از جمله رادارهای «پِیوِیو»، موشکهای «تاد»، سامانه «فلنگس»، و گنبد آهنین—ناتوان از مقابله مؤثر با حملات موشکی و پهپادی ایران بودهاند. نهتنها نرخ رهگیری عملیاتی این سامانهها بسیار پایینتر از ادعاهای تبلیغاتی است، بلکه مهمات رهگیر نیز در برابر فرسایش نبرد پایدار نیستند. با نابودی پیاپی رادارها و تأسیسات نظارتی، زمان هشدار حمله به خاک اسرائیل بهطور فزایندهای کاهش یافته و در برخی موارد، عملاً هیچ هشداری داده نمیشود. با توجه به سانسور شدید تلآویو درباره خسارات داخلی، احتمالاً آسیبهای واردشده به شهرهای اسرائیل بسیار فراتر از برآوردهای عمومی است.
چهارم: روسیه با ارائه دادهها و مختصات هدفیابی، مشارکت فعالتری در این منازعه یافته است؛ از روز چهارم جنگ، دقت موشکهای ایران بهطور محسوسی افزایش یافت. رسانههای غربی بهطور گسترده به این موضوع پرداختهاند و مسکو نهتنها این گزارشها را تکذیب نکرده، بلکه به غرب پیشنهاد داده است: «اگر میخواهید پشتیبانی اطلاعاتی روسیه به ایران متوقف شود، شما نیز باید حمایت مشابه از اوکراین را پایان دهید.» البته برخی رسانههای غربی با طرح تئوریهای توطئه، ادعا میکنند که روسیه بهتنهایی از چنین قابلیتهای پیشرفته سنجش از دور و پردازش داده برخوردار نیست و احتمالاً دستی پنهان در کار است.
پنجم: اگر استراتژی آمریکا و اسرائیل «جنگ نظامی» با هدف حذف رهبران برای شکستن اراده مقاومت باشد، بهنظر میرسد ایران «جنگ اقتصادی-سیاسی» را در پیش گرفته است؛ جنگی که با هدفگیری بازارهای جهانی و اقتصاد آمریکا، در پی تضعیف ائتلافهای سیاسی و مشروعیت حاکمان دشمن است. ایران با فشار بر تنگه هرمز و افزایش قیمت نفت، تورم را در کشورهای غربی بالا برده و بدینترتیب، شانس ترامپ در انتخابات میاندورهای را کاهش میدهد.
ششم: پس از یک ماه درگیری، ایران نهتنها از موضع دفاعی اولیه خارج شده، بلکه ابتکار عمل را بهدست گرفته است. این واقعیت را حتی مقامات ارشد اطلاعاتی آمریکا نیز بهطور علنی تأیید کردهاند. در حال حاضر، بهنظر میرسد زمان، مکان، و افکار عمومی—هر سه—به نفع ایران همسو شدهاند: از منظر «زمان»، ترامپ با انتخابات میاندورهای پیشرو، تاب تحمل تورم و قیمت بالای نفت را ندارد، در حالی که ایران با صبر و ریتمی حسابشده عمل میکند؛ از منظر «مکان»، ایران بر تنگه هرمز مسلط است—بستن آن آسان، اما بازگشاییاش دشوار؛ و از منظر «افکار عمومی»، ایران از همدلی گسترده جهانی برخوردار است، در حالی که آمریکا و اسرائیل در انزوای دیپلماتیک بهسر میبرند—نهتنها متحدان ناتو تمایلی به مداخله مستقیم ندارند، بلکه دموکراتهای آمریکا نیز از این فرصت برای انتقاد از ترامپ استفاده میکنند، و حتی در میان هواداران «ماگا» نیز صداهای ضدجنگ شنیده میشود.
تأثیر سیاست داخلی بر سیر جنگ
«جنگ، ادامه سیاست است با ابزارهای دیگر.»
— کارل فون کلاوزویتس
این اصل، لنزی ضروری برای تحلیل هر منازعهای است.
آمریکا: فشارهای داخلی فزاینده
ترامپ با فشارهای چندجانبه داخلی مواجه است. با وجود آنکه بیش از ۷۰ درصد افکار عمومی آمریکا با جنگ علیه ایران مخالف است و کنگره نیز پیشازآغاز عملیات، مجوزی برای آن صادر نکرده بود، ترامپ با نادیدهگیری این واقعیتها و تسلیم در برابر خواست اسرائیل، تحت پوشش مذاکرات جعلی، جنگ واقعی را پیش برد.
از اینرو، این جنگ—هم از منظر حقوق بینالملل و هم حقوق داخلی آمریکا—غیرقانونی است و ممکن است در آینده، مقامات مربوطه را در معرض محاکمه جنایات جنگی قرار دهد. افزون بر این، از هر معیار اخلاقیِ تمدنی، حمله غافلگیرانه تحت پوشش مذاکره، عملی پست و بیاحتیاطانه است که موجب انزجار جهانی شده و اعتبار آینده آمریکا و اسرائیل را بهشدت تضعیف میکند.
پس از شروع ناموفق جنگ، ترامپ حتی در اتاق بیضیشکل به «دعا و مناجات با روحانیون» روی آورد! از اینرو، ناظران بیطرف باید بپرسند: واقعاً کدام یک دموکراتیکتر است—آمریکا یا ایران؟ کدام یک سکولارتر، و کدام یک تحت حاکمیت الهیاتی؟ بسیاری از نظامیان آمریکایی با تردید و بیمیلی عمل میکنند؛ برخی بر این باورند که نباید جان سربازان آمریکایی را فدای منافع اسرائیل کرد. حتی برخی مفسران و افسران بازنشسته، در برنامههای عمومی، از «سقوط قریبالوقوع آمریکا» ابراز نگرانی کردهاند.
سال ۲۰۲۶، سال انتخابات میاندورهای است. دادههای تاریخی نشان میدهند که حزب رئیسجمهور، بهطور متوسط ۲۶ کرسی مجلس نمایندگان را از دست میدهد. نظرسنجیهای اخیر وضعیت ترامپ را بسیار ناپایدار نشان میدهند: از دست دادن اکثریت در مجلس نمایندگان قطعی بهنظر میرسد، و حتی کرسیهای سنا نیز در معرض خطر است. ترامپ که برای تقویت روحیه عمومی به دستاوردی خارجی نیاز داشت، اکنون با افزایش قیمت نفت و تورم ناشی از بستهشدن تنگه هرمز، با چالشی جدی در انتخابات روبهرو شده است.
اسرائیل: بقا در سایه جنگ
دولت نتانیاهو با فشارهای داخلی—از جمله پروندههای فساد و انتظارات ائتلاف راستگرا—مواجه است و برای حفظ مشروعیت سیاسی، به اثر «اتحاد حول پرچم» ناشی از منازعه خارجی متکی است. پیشازآغاز جنگ و در مراحل اولیه، اکثریت افکار عمومی اسرائیل از عملیات نظامی حمایت میکرد.
اما با تداوم درگیری، علیرغم سانسور شدید رسانهای، گزارشهای پراکنده حاکی از خسارات جانی و مالی قابلتوجه در خاک اسرائیل است؛ افسانه دفاعی «گنبد آهنین» و «تاد» نیز شکسته شده است. تأثیر این تحولات بر محبوبیت نتانیاهو چگونه خواهد بود؟ با توجه به محدودیت اطلاعات داخلی اسرائیل، تحلیل دقیق این بخش نیازمند دادههای بیشتر از سوی متخصصان منطقه است.
ایران: وحدت در سایه تهدید
ایران بدون شک با چالشها و شکافهای داخلی مواجه است.
در ژوئن ۲۰۲۵، طی سفری به مالزی، فرصتی یافتم تا با مقامات کلیدی سیاست خارجی این کشور گفتوگو کنم. با توجه به روابط ویژه کوالالامپور و تهران در حوزه نفت، عمداً پرسیدم: «چرا ایران در جنگ دوازدهروزه عملکردی نسبتاً محتاطانه داشت؟» پاسخ این بود: «این مسئله به وجود دو ساختار موازی نظامی در ایران بازمیگردد: ارتش و سپاه پاسداران. اولی تحت فرمان دولت، و دومی تحت فرمان نهاد رهبری. سپاه اگرچه از نظر نیروی انسانی کوچکتر است، اما حدود ۴۰ درصد از ثروت ملی را کنترل میکند، از تجهیزات پیشرفتهتری برخوردار است، و نیروی میلیشیای میلیونی بهعنوان پشتیبان دارد. رقابت و اصطکاک میان این دو نهاد، یکی از عوامل عملکرد نامطلوب ایران در جنگ دوازدهروزه، و همچنین موفقیت نسبی اسرائیل در ترور فرماندهان و دانشمندان ایرانی بود.»
اما پس از شهادت مقام معظم رهبری، معادلات تغییر کرد. گفته میشود در ابتدا، با حذف فرماندهان ارشد، واحدهای نظامی پراکنده ایران هرکدام بهصورت مستقل عمل کردند. این وضعیت «موزاییکی» و غیرمتمرکز—همراه با رقابت داخلی برای تعیین جایگاه در ساختار قدرت آینده—در کوتاهمدت منجر به «اثر انسجام جنگی» شد: تهدید خارجی، تضادهای داخلی را موقتاً به حاشیه راند و اولویت را به بقای ملی داد. تنها زمانی که مجتبی خامنهای بتواند اقتدار کافی را تثبیت کند، فضای لازم برای مذاکره و انعطاف دیپلماتیک فراهم خواهد شد.
از منظر علوم سیاسی، انتقال قدرت در ایران دو چالش عمیق ایجاد میکند:
تکقطبیشدن منبع مشروعیت: پایه قدرت مجتبی خامنهای بیش از هرچیز بر سپاه استوار است، نه شبکه سنتی نخبگان روحانی. این یعنی حکمرانی او بیشتر بر زور متکی است تا اجماع.
ابهام در مشروعیت جانشینی: فرآیند رأیگیری مجلس خبرگان بهشدت محرمانه و فاقد شفافیت است. در شرایط بحرانی بقای نظام، اصل «قدرت از لوله تفنگ برمیخیزد» حاکم میشود؛ امری که فضای لازم برای چالشهای آتی قدرت را فراهم میآورد.
یکی از دوستانم که اخیراً از تهران بازگشته، تصویری از روحیه عمومی در زمان جنگ ارائه داد: با وجود تشدید بمبارانها، ساکنان تهران—برخلاف جنگ دوازدهروزه—بهدنبال فرار نیستند؛ چراکه دریافتهاند موشکهای آمریکا دقت بالایی دارند و احتمال اصابت به مناطق مسکونی پایین است.
جالبتر آنکه، کارمندان ایرانی وی—که اغلب تحصیلکرده و شاغل در شرکتهای چندملیتی بودند و پیشتر مخالف ساختار الهیاتی محسوب میشدند—اکنون حدود نیمی از آنها موضع خود را تغییر داده و از مقاومت سپاه و مجتبی خامنهای در برابر آمریکا و اسرائیل حمایت میکنند.
آنها درک کردهاند که هدف آمریکا و اسرائیل «آزادسازی» ایرانیان نیست، بلکه «تخریب و براندازی» کشور است؛ و روشهای غیراعلامشده و کشتار غیرنظامیان توسط ائتلاف متجاوز، خشم مردم عادی ایران را برانگیخته است.
سناریوهای آینده: تهاجم زمینی و بازدارندگی هستهای
الیزابت وارن، سناتور چپگرای دموکرات، پس از شرکت در جلسه توجیهی محرمانه کنگره در ۷ مارس، به رسانهها گفت: «بسیار نگرانم که بهزودی مجبور شویم نیروی زمینی به ایران اعزام کنیم.» من با این پیشبینی همنوا هستم: تهاجم زمینی اگرچه غیرمنطقی بهنظر میرسد، اما ممکن است بهدلیل فشارهای استراتژیک، اجتنابناپذیر شود.
اول: از منظر منافع ملی آمریکا—و حتی منافع شخصی دولت ترامپ—اعزام نیروی زمینی به ایران، اقدامی خودویرانگر و غیرعقلانی است.
اما همانطور که در سخنرانی عمومیام در «تالار شانگگونگ» وابسته به انجمن فارغالتحصیلان دانشگاه رنمین در شنژن (ژوئیه ۲۰۲۵) تصریح کردم، اسرائیل از پیش مصمم است که آمریکا را به تهاجم زمینی به ایران وادارد. همانگونه که ملخ بهسوی آب میدود—نه بهخاطر توانایی شنا، بلکه بهدلیل انگل «کرم مویی» درون بدنش که او را بهسوی خودکشی آبی سوق میدهد—آمریکا نیز ممکن است تحت فشار متحدش، بهسوی ورطهای کشانده شود که خود نمیخواهد.
دوم: تیم ترامپ در حال بمباران و احتمالاً تصرف جزیره خارک است؛ اما کنترل این جزیره صرفاً برای محدودسازی صادرات نفت ایران و تضعیف جریان مالی و تداوم جنگ تهران است. استقرار نیروهای زیاد آمریکایی در جزیرهای کوچک، آنها را به هدفی آسان برای پهپادهای ایرانی تبدیل میکند.
مکان محتملتر برای تهاجم زمینی گسترده، احتمالاً جزیره کشم—در تنگه هرمز—است؛ منطقهای با جمعیت عربنشین که میتواند بهعنوان پایگاه پیشرو برای کنترل آبراه استراتژیک مورد استفاده قرار گیرد. اگر لشکر ۸۲ هوابرد و تفنگداران دریایی آمریکا در این جزیره پیاده شوند، دو طرف درگیر جنگی فرسایشی زمینی خواهند شد که آمریکا را در باتلاقی دیگر—همزمان با روسیه در اوکراین—غرق خواهد کرد.
سوم: در روزهای اخیر، ترامپ با سیگنالهایی درباره «مذاکرات در جریان» و «امید به صلح»، تلاش کرده است تا فضای روانی بازارها را مدیریت کند. در نتیجه، بازارهای مالی با فرض عقبنشینی ترامپ (TACO)، قیمت نفت و سهام را تعدیل کردهاند.
اما بهنظر من، این اظهارات بیشتر تاکتیکی برای خرید زمان و آمادهسازی نظامی است تا نشانهای از تمایل واقعی به صلح. نیروهای آمریکایی همچنان در حال تجمع در خاورمیانه هستند و فعالیتهای دیپلماتیک برای تشدید درگیری ادامه دارد. قضاوت من این است که دو طرف نه انگیزه و نه شرایط لازم برای مذاکره جدی را دارند؛ حتی اگر کانالهای غیرمستقیم برای تبادل پیام وجود داشته باشد، احتمال توافق واقعی بسیار پایین است.
آیا ترامپ میتواند یکجانبه «پیروزی» اعلام کرده و از منازعه خارج شود؟ یا با هدفگیری هدفی نرمتر—مانند کوبا—توجه عمومی را منحرف کند؟ بعید بهنظر میرسد؛ چراکه تا زمانی که ایران بر تنگه هرمز مسلط باشد، ترامپ نمیتواند از این بحران خارج شود.
قیمت مورد انتظار ایران برای پایان درگیری سنگین است: واشنگتن باید امتیازاتی در سطح «واگذاری نفوذ منطقهای»، «جبران خسارت» (که احتمالاً بر دوش کشورهای خلیج فارس خواهد افتاد)، و «لغو تحریمها» (بهمعنای بهرسمیتشناختن حق ایران برای غنیسازی و تبدیلشدن به یک قدرت هستهای دفاکتو) بپردازد.
آیا آمریکا و اسرائیل محکوم به شکست هستند؟ و اگر چشمانداز شکست محتمل شود، آیا حاضر به عقبنشینی و لغو تهاجم زمینی خواهند شد؟ بهنظر من، تا زمانی که تمام گزینههای خود را آزمایش نکرده باشند، ترامپ و نتانیاهو بهسختی تسلیم خواهند شد؛ چراکه شکست ممکن است بهمعنای پایان زندگی سیاسی—و حتی آزادی شخصی—آنها باشد.
فراموش نکنیم: آمریکا بزرگترین زرادخانه هستهای جهان را در اختیار دارد، و اسرائیل نیز صدها کلاهک هستهای انباشته کرده است. از اینرو، اگر جنگ زمینی به بنبست برسد و ماهها—مثلاً تا سپتامبر—طول بکشد، نمیتوان احتمال بهکارگیری دو یا سه کلاهک هستهای توسط آمریکا و اسرائیل برای وادار کردن ایران به سازش را رد کرد.
در مقابل، ایران حدود ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنیشده ۶۰ درصدی در اختیار دارد که با دو ماه تلاش میتوان آن را به بیش از ۹۰ درصد رساند و چند کلاهک ساخت؛ اقدامی که میتواند بهعنوان بازدارندهای در برابر ماجراجویی هستهای دشمن عمل کند.
از زمان بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی، سلاح هستهای همواره بهعنوان «تابوی بزرگ» در مناسبات قدرتهای بزرگ باقی مانده است—عمدتاً بهدلیل فشارهای اخلاقی و افکار عمومی جهانی. اما تاریخ نشان داده که تمامی محدودیتهای تسلیحاتی، دیر یا زود شکسته میشوند. شاید اینبار، در صحنه منازعه ایران و اسرائیل، شاهد شکستهشدن این تابو و ظهور رسمی قدرت هستهای بهعنوان ابزار جنگی باشیم.
پیامدهای فرامنطقهای جنگ
این منازعه، در حال بازتعریف نظم سیاسی-اقتصادی جهانی است. حداقل پنج حوزه تأثیرگذار شایان توجه است:
۱. پایان افسانههای دوگانه: این جنگ نهتنها افسانه «برتری نظامی غیرقابلچالش آمریکا» را فرو ریخت، بلکه افسانه «ثروت ایمن کشورهای نفتی خاورمیانه تحت حمایت آمریکا» را نیز متلاشی کرد.
پهپادهای کمهزینه و انبوه، همراه با موشکهای هایپرسونیک، سامانههای دفاعی آمریکا و اسرائیل را اشباع کردند. امروز، پایگاهها، سفارتخانهها، و حتی مراکز داده آمریکایی در منطقه، در معرض تهدید مستقیم حملات دوربرد ایران قرار دارند. دوران طلایی کشورهای خلیج فارس احتمالاً به پایان رسیده است. همانطور که سالها در سخنرانیهای عمومی تأکید کردهام: «تنها کشور خاورمیانه که ارزش سرمایهگذاری بلندمدت دارد، ایران است؛ و سایرین—آن «شاهزادهنشینها»—همگی کشورهایی «در منوی انتخاب» هستند، نه بازیگران مستقل.» اگر ایران پیروز شود، به قدرت مسلط منطقه تبدیل شده و حق وضع «عوارض عبور» بر خلیج فارس را کسب خواهد کرد. حتی در سناریوی شکست کامل و تجزیه ایران، داراییهای استراتژیک آن—بهدلیل ارزش ژئوپلیتیک—دچار افزایش قیمت خواهند شد.
۲. تورم و انتخابات آمریکا: افزایش قیمت انرژی، موتور تورم در آمریکا و جهان را دوباره روشن کرده است؛ امری که فضای کاهش نرخ بهره را تنگتر کرده و مستقیماً بر شانس ترامپ در انتخابات میاندورهای تأثیر میگذارد.
برخی تحلیلگران معتقدند قیمت نفت تنها دو سناریو دارد: ۴۰ دلار یا ۱۵۰ دلار در هر بشکه. من احتمال سناریوی دوم را بیشتر میدانم. اگر این جنگ ظرف سه ماه آینده با عزت پایان نیابد، موقعیت ترامپ در انتخابات بسیار آسیبپذیر خواهد شد؛ و در آن صورت، تا پایان سال، ممکن است وی برای حفظ قدرت، به دستکاری در قوانین انتخاباتی، شرایط رأیدهی، یا کنترل صندوقهای رأی روی آورد.
همبستگی درونی تیم حاکم آمریکا نیز تحتتأثیر این جنگ قرار گرفته: ترتیب قدرت در حلقه ترامپ در حال بازآرایی است. ونس—که پیشتر نفر دوم محسوب میشد—در جریان جنگ بهحاشیه رانده شده که احتمالاً نشاندهنده مخالفت ضمنی او با این منازعه است. در مقابل، روبیو اکنون نفوذ بیشتری یافته و برخی او را جانشین بالقوه ونس در جریان «ماگا» میدانند. من اما این تحلیل را نمیپذیرم؛ چراکه نتیجه نهایی این جنگ احتمالاً به اعتبار ترامپ در میان هواداران ماگا و کل طیف سیاسی آمریکا آسیب خواهد زد. در این شرایط، حاشیهنشینی ونس—اگرچه امروز بهمعنای عقبنشینی سیاسی است—شاید در بلندمدت، تنها مسیر درست برای صعود نهایی او باشد.
۳. امنیت غذایی جهانی: محاصره طولانیمدت تنگه هرمز میتواند صادرات کودهای نیتروژنه و اسید سولفوریک (ماده اولیه ضروری برای تولید کود فسفاته) از خلیج فارس را مختل کند؛ امری که ممکن است منجر به کمبود کود در فصل کشت بهاره نیمکره شمالی شود.
با شرایط فعلی زمینهای کشاورزی، بارش، و نور خورشید در جهان، بدون کود میتوان جمعیتی حدود ۴ میلیارد نفر را تغذیه کرد؛ اما جمعیت کنونی جهان ۸ میلیارد است. این تفاوت، نشاندهنده نقش حیاتی صنعت کود و سموم در توسعه کمی و کیفی جمعیت بشر پس از جنگ جهانی دوم است. اگر این جنگ واقعاً تولید کشاورزی نیمکره شمالی را در سال جاری تحتالشعاع قرار دهد، زمستان و بهار آینده ممکن است شاهد قحطی و بیثباتی گسترده در کشورهای «جنوب جهانی» باشیم.
۴. پارادوکس قیمت طلا: در شرایط عادی، افزایش ریسک ژئوپلیتیک باید قیمت طلا را بالا ببرد. اما اینبار، طلا از اوج ۵۲۸۰ دلار در هر اونس پیشازجنگ، تا کف ۴۱۰۰ دلار سقوط کرد—روندی دردناک.
دلیل اصلی این است که در دو سال گذشته، حجم قابلتوجهی از سوداگران و سرمایهگذاران اهرمی در بازار طلا انباشته شده بود؛ از اینرو، نوسان شدید قیمت ناشی از جنگ، برخی از آنها را به «کاهش اجباری اهرم» و فروش فوری طلا وادار کرد. احتمال دیگر آن است که کشورهای خاورمیانهای که ذخایر طلای قابلتوجهی داشتند، بهدلیل کاهش شدید درآمدهای نفتی، مجبور به فروش طلا برای تأمین نقدینگی شدهاند. با اینحال، در بلندمدت، من همچنان به طلا خوشبینم: اگر روزی امپراتوری آمریکا فروبپاشد و اعتبار دلار به صفر برسد، قیمت طلای برحسب دلار بهسمت بینهایت میل خواهد کرد.
۵. تشدید خطر جنگ جهانی: عصر پرتلاطم دگردیسی جهانی، با ویژگی «موجهای بلند و باد شدید» همراه است. درگیریهای پراکنده در سراسر جهان در حال پیوند خوردن با یکدیگرند، و خطر «جنگ جهانی سوم» باید جدی گرفته شود.
روسیه بدون شک بزرگترین برنده این جنگ است: بهازای هر ۱۰ دلار افزایش قیمت نفت، درآمد ماهانه دولت روسیه ۱.۶ میلیارد دلار افزایش مییابد؛ و نفت روسیه که پیشتر با تخفیف فروخته میشد، اکنون با صرفقیمت معامله میشود. مسکو به تهران پشتیبانی اطلاعاتی میدهد، در حالی که کییف به تلآویو پهپاد ارائه میکند. تحولات اخیر در آفریقای فرانسویزبان—از جمله کودتاهای تحت حمایت واگنر—و نیز موازنه قوا در جنگ داخلی سودان، همگی تحتتأثیر جنگ ایران قرار گرفتهاند.
بر اساس آمار سازمان ملل، در سال ۲۰۲۵، حدود ۵۰ درگیری مسلحانه کوچک و بزرگ در جهان رخ داده است؛ و امروز، این درگیریها در حال همافزایی و ایجاد موجی هماهنگ هستند. از اینرو، برخی تحلیلگران هشدار میدهند: «شاید هماکنون در آستانه «جنگ جهانی ۲.۵» باشیم؛ و تنها حلقه گمشده، یک بحران در شرق آسیاست.»
سخن پایانی
جهان امروز در آستانه دگردیسیهای عمیق است. جنگ ایران—فارغ از نتیجه نهایی—نقشه قدرت جهانی را بازتعریف خواهد کرد. در این میانه، چین با تکیه بر استراتژی صبر فعال، توسعه درونزا، و دیپلماسی چندجانبهگرا، میتواند از این آشفتگی، فرصتهایی راهبردی برای تثبیت جایگاه خود در نظم نوین جهانی استخراج کند.
باشد که صلح، سرانجام بر زمین حاکم شود.
.
