
میثم طاهری
مجله جنوب جهانی
—
محمدجواد ظریف بار دیگر از خاموشی بیرون آمده است. این بار نه پشت میز مذاکره، نه در سالنهای وین، بلکه در صفحاتِ «فارین افرز» — نشریهای آمریکایی، برای مخاطبانِ آمریکایی، با زبانی که بیشتر به گوشِ واشنگتن آشناست تا تهران. طرحی ارائه کرده که خود آن را «از موضع پیروزی» مینامد، اما هر خوانندهای که اندکی با واقعیتهای این جنگ و با ماهیتِ ادمینیستراسیونِ ترامپ آشنا باشد، در پسِ این کلماتِ سلحشورانه، یک سیگنالِ آشنا میشنود: تسلیم.
—
اول: پیامی برای کسی که هرگز نمیشنود
ظریف طرح خود را خطاب به ادمینیستراسیونی نوشته که از ابتدا تا انتها، نه اعتقادی به هیچ توافقی داشته و نه خواهد داشت. این ادمینیستراسیون با دروغ زندگی میکند، با وهم تصمیم میگیرد، و برای توجیه هر شکستی، پیروزی میسازد. ترامپ فردی نیست که مفهومِ «برد-برد» را بفهمد؛ در ذهنیتِ او هر معاملهای یا برد محض است یا بمباران. او هرگز نپذیرفته که از جایی عقب نشینی کرده، هرگز اعتراف نکرده که چیزی را از دست داده، و هیچگاه تن به توافقی نداده که رنگِ تساوی داشته باشد.
بر این اساس، تنها راهِ واقعی برای واداشتنِ ترامپ به هر نوع تجدیدنظر — نه توافق، بلکه صرفِ تجدیدنظر — این است که اقتصادِ جهانی به شکل جدی در معرضِ خطر قرار گیرد، به گونهای که مخاطبانِ داخلیِ او در والاستریت فریاد برآورند. ظریف اما به جای فشار، پیشنهاد میدهد. این نه دیپلماسی از موضع قوت، بلکه التماسِ آراسته با واژههای پیروزی است.
—
دوم: کارتِ اصلی را روی میز میگذاری، بعد مینشینی چانه میزنی؟
ظریف با طرحِ «بازگشاییِ تنگهٔ هرمز در ازای لغوِ تحریمها» عملاً مهمترین اهرمِ فشارِ ایران را — کارتی که جهانِ اقتصادی را به لرزه درمیآورد — به عنوانِ کالایی برای معامله تعریف کرده است. این نه یک امتیاز تاکتیکی، بلکه تسلیمِ استراتژیک است.
و آیا ظریف فراموش کرده که چنین معاملاتی چه سرانجامی داشتهاند؟ تجربهٔ برجام پیشِ روی همه است: ایران در برجام امتیازاتِ هستهای واقعی داد، و در مقابل چه گرفت؟ چند سال بعد، ترامپ با یک امضا خروج را اعلام کرد و تمام تحریمها بازگشت. آن شکست، آن حقارتِ تاریخی، نه درسی برای ظریف شده و نه برای هممسلکانش. انگار که برجام نه یک شکستِ استراتژیک، بلکه یک «سوءتفاهمِ قابلِ تکرار» بوده است.
پیشنهادهای مشابهتری از اینها را شاگردانِ همین ظریف، در آخرین دورِ مذاکرات، از طریقِ میانجیِ عمانی به آمریکا ارائه کردند. پاسخِ واشنگتن چه بود؟ بمبارانِ ایران. آیا اینک ظریف با همان پیشنهادها، به همان میز بازمیگردد؟
—
سوم: میدانی اشتباه میکنی، اما مینویسی
ظریف در مقالهاش نوشته که برای انتشار آن «دودل» بوده است. این اعتراف، نه نشانهٔ تواضع، بلکه دلیلِ اثباتِ خودآگاهی اوست: خودش میداند که خلافِ جریانِ مردم شنا میکند. خلافِ نیروهای مسلح. خلافِ آنچه ارتش ایران در میدان نشان داده. خلافِ خواستِ عمومیِ جامعهای که زیرِ بمباران، شعارِ «نه تسلیم، نه سازش» سر میدهد.
اما با این حال مینویسد. چرا؟ چون این «دودلی» نه یک هشدارِ وجدانی، بلکه یک سپرِ دفاعی است. روشِ قدیمی است: ابتدا اعلام کن که «میدانم این را نباید بگویم»، تا اگر موجِ انتقاد آمد، بتوانی بگویی «من خودم هم گفتم که دودل بودم.» این نه صداقت است، این مدیریتِ تصویر است.
پشتِ این «دودلی» یک پیامِ پنهان هم هست: یعنی ای مردم، ای نیروهای مسلح، ای مدافعانِ کشور — شما نمیفهمید. یک «شِرم» لازم است که از جای خود برخیزد و راهِ درست را نشان دهد. این تکبرِ دیپلماتیک، شاید ناخودآگاهترین، اما زشتترین لایهٔ این نوشته است.
—
چهارم: اسرائیل کجاست؟
در تمامِ این مقالهٔ بلند، یک غیابِ مهم به چشم میخورد: اسرائیل. ظریف از آمریکا مینویسد، از ترامپ، از کوشنر، از ویتکاف — اما از اسرائیل، از نتانیاهو، از لابیِ صهیونیستی در واشنگتن که هرگز اجازه نخواهد داد ایرانی بزرگ، متحد و اقتصادیِ قدرتمند وجود داشته باشد، سخنی نمیگوید.
این غیاب، تصادفی نیست. ظریف در مدلِ فکریِ خود، مسئله را به یک معادلهٔ دو طرفه تقلیل میدهد: ایران و آمریکا. اما واقعیتِ این جنگ سهضلعی است. اسرائیل نه کنارِ صحنه ایستاده، بلکه یکی از موتورهای اصلیِ این ماجراست — موتوری که هرگز به یک ایرانِ پیروز و ثروتمند تن نخواهد داد، حتی اگر واشنگتن بخواهد.
ظریف یا این واقعیت را نمیبیند — که بعید است — یا آگاهانه از آن میگذرد. هر دو احتمال، به یک اندازه نگرانکننده است.
—
پنجم: سرمایهگذاریِ نفتی به عنوان طُعمه
ظریف پیشنهاد میدهد که شرکتهای آمریکایی در نفتِ ایران سرمایهگذاری کنند. گویی بنسلمان و شرکایش در حاشیهٔ خلیجِ فارس این پیشنهاد را دهها برابر بهتر و با جیبهایی پُرتر به آمریکا ندادهاند. نتیجه چه بود؟ آمریکا در بحرانِ واقعی، آنها را رها کرد و به حمایت از اسرائیل چسبید. دیپلماسیِ «ما را بکُش ولی بیا در نفتمان سرمایهگذاری کن» نه در ریاض جواب داد، نه در ابوظبی — و قطعاً در تهران هم جواب نخواهد داد.
ترامپ «برد-برد» نمیشناسد. او یا همهچیز میخواهد یا بمباران میکند. ظریف این را میداند. اما باز مینویسد.
—
ششم: کشفِ بزرگِ گاردین
گاردین با لحنِ روشنگرانه نوشته که این مقاله «نشاندهندهٔ خطِ فکریِ موجود در بخشی از هیئتِ حاکمهٔ ایران است.» عجب کشفِ بزرگی. انگار جریانِ روحانی-ظریف در ایران پنهان بوده، انگار سالهاست که این خطِ فکری — که به دنبالِ هر نوع سازشی به ضررِ ایران برای رسیدن به آرامشِ رابطه با غرب است — وجودِ علنی نداشته. رسانههای غربی این «کشف» را میکنند چون به آن نیاز دارند: نیاز به این که نشان دهند «ایران درونِ خود شکافِ استراتژیک دارد.» ظریف، آگاه یا ناآگاه، ابزارِ این روایت شده است.
—
هفتم: توهمِ هستهای
ظریف همچنان در این بندِ کهنه گیر کرده که اگر ایران از برنامهٔ هستهای عقب بنشیند، دلیلِ حمله از بین میرود. این استدلال نه تنها تاریخِ گذشته را نادیده میگیرد — چراکه هرگز ثابت نشده ایران دنبالِ بمب بوده — بلکه نشان میدهد ظریف درکی از ماهیتِ این جنگ ندارد یا نمیخواهد داشته باشد. این جنگ بر سرِ سلاحِ هستهای نیست؛ بر سرِ بقا و قدرتِ منطقهای ایران است. ایرانی که قوی باشد — حتی بدونِ یک گرم اورانیومِ غنیشده — برای اسرائیل و برای معادلهٔ هژمونیِ آمریکا در خاورمیانه تهدید است.
—
در پایان: نه ظریف، نه پزشکیان
خوشبختانه — و این شاید تنها «خوشبختانهٔ» واقعیِ این ماجرا باشد — در ایرانِ امروز، در شرایطِ جنگِ تحمیلی، نه ظریف تصمیم میگیرد، نه پزشکیان، نه هیچ وزیرِ امورِ خارجهای. یک هستهٔ ناشناخته و نظامی-رهبری است که راهبردِ واقعی را تعیین میکند؛ و وزارتِ خارجه تنها مجریِ آجندایی است که از بالا دیکته میشود.
ظریف این را میداند. پس این مقاله نه یک طرحِ عملیاتی است، نه یک گزینهٔ واقعی روی میزِ تصمیمگیری. این یک تلاشِ بازگشت است — به همراهیِ روحانی، بازگشتِ جریانی که بارها ثابت کرده آمادهٔ هر سازشی به ضررِ ایران است — تلاشی برای اینکه بگوید: «من هنوز هستم. من هنوز مهمم.»
آقای ظریف تاریخ، صلحآوران را به یاد میآورد — این درست است. اما تاریخ همچنین کسانی را که در لحظهٔ پیروزی دستِ تسلیم دراز کردند، را هم به یادِ میآورد و خائنین را.
