
عمر حسن
ترجمه مجله جنوب جهانی
از نظر تاریخی، دولت ایالات متحده چندین کشور را با عنوان «دولتهای یاغی» معرفی کرده است؛ اصطلاحی تحقیرآمیز که خود واشنگتن برای طرد کشورهایی ابداع کرد که در «مدار» ژئوپلیتیکی آن قرار ندارند. این اصطلاح را ویلیام کلینتون به کار برد و رقبای ژئوپلیتیکی خود را «یاغی» خواند و مدعی شد که آنها «ناتوانی مزمن در تعامل سازنده با جهان خارج نشان میدهند و اغلب خصومت شدیدی نسبت به دیگر کشورها در یک منطقه یا در سطح نظام بینالمللی ابراز میدارند».
بر اساس معیارهای ایالات متحده، این کشورها دارای دولتهایی هستند که ظاهراً از تروریسم حمایت میکنند، به دنبال سلاحهای کشتار جمعی هستند، در برابر سایر کشورها رفتار تهاجمی و توسعهطلبانه دارند، به طور سیستماتیک قوانین بینالمللی را نقض میکنند و ثبات جهانی را به مخاطره میاندازند. از جمله این کشورها میتوان به کره شمالی، ایران، سوریه، کوبا، ونزوئلا، لیبی و عراق اشاره کرد.
در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده فصل دیگری از فروپاشی نظم پساجنگ جهانی را گشود. دومین تجاوز به جمهوری اسلامی ایران، نقطه عطفی دیگر در تحول درازمدت آمریکا از یک قدرت هژمون در نظام بینالمللیِ خودساخته به یک «کشور یاغی» محسوب میشود. در این واقعه عجیب و بیسابقه، دو قدرت هستهای (که مشمول اقدامات قهری ویرانگر اقتصاد خود نیستند) به یک قدرت غیرهستهای (با پنج دهه اقدامات اقتصادی ویرانگر) حمله میکنند، آن هم به بهانه از بین بردن سلاحهای هستهای که به وضوح در اختیار ندارد.
این تجاوز به عنوان اقدامی «پیشگیرانه» ارائه میشود، اما اگر وضعیت برعکس میبود – یعنی ایران به واشنگتن حمله میکرد و دونالد ترامپ و مقامات آمریکایی را ترور میکرد – آن اقدام «تروریستی» خوانده میشد و پیش از آن از سلاح هستهای استفاده میگردید. اما، همان طور که میدانیم، استاندارد دوگانه در سیاست بینالملل نه تنها ادامه دارد، بلکه به طور تصاعدی در حال تشدید است.
مخالفان ترامپ در آمریکا اصرار دارند که این جنگی بدون دلایل، اهداف یا روشهای روشن است. در واقع، موضوع آنقدرها هم که ادعا میکنند مبهم نیست. وضعیت داخلی ایالات متحده کاملاً پیچیده است و حاصل مجموعهای از اقدامات فاجعهبار اقتصادی-اجتماعی و سیاسی ترامپ میباشد. زوال وضعیت دولت او غیرقابل توقف است و این که او از سال ۲۰۲۵ در تمام انتخابات میاندورهای شکست خورده، نشاندهنده یک فاجعه انتخاباتی حتمی است که میتواند پس از نوامبر ۲۰۲۶ به برکناری او از قدرت بینجامد. از آنجا که هیچ راهحلی برای این همه تناقضات داخلی و حتی کمتر برای پنهان کردن رسوایی عظیم جفری اپستین، مأمور موساد، یافت نشده، تصمیم گرفتهاند بحران داخلی را به عرصه بینالمللی «برونریزی» کنند.
نخستین موفقیتهای واقعی این راهبرد «برونریزی مشکلات داخلی» در آمریکای لاتین دیده شد: پاناما علیه چین اعلام جنگ کرد و واشنگتن را خشنود ساخت و آینده اقتصادی بلندمدت خود را تباه کرد. سپس همتایان فاشیست او از راه رسیدند: کاست در شیلی، مایلی در آرژانتین (که از انتخابات پارلمانی گریخت)، نوبوآ در اکوادور و آسفورا در هندوراس. پروژه گرینلند پیش نرفت، زیرا اروپاییها برای نخستین بار ستون فقرات داخلی خود را تقویت کردند و فعلاً به آن موضوع پایان دادند.
سپس نوبت به ونزوئلا میرسد. تجاوز نظامی به این کشور کارائیبی به کشته و نابودی شماری از شهروندان آن و ربودن نیکولاس مادورو موروس، رئیسجمهور قانونی، و همسرش (نماینده مجلس ملی) انجامید. فهرست موارد نقض حقوق بینالملل در این زمینه طولانی است و در اینجا قصد ارزیابی آن را نداریم. در ونزوئلا، واشنگتن پس از ۲۵ سال شکست در انجام همین هدف در کاراکاس، سرانجام دستورالعملی کامل برای «تغییر رژیم» یافت. راهحل ترامپ انجام کاری متفاوت و نامیدن آن «تغییر رژیم» بود. پس از ۳ ژانویه ۲۰۲۶، دولت بولیواری به سرعت با دولتی دیگر جایگزین شد، رئیسجمهور «ظاهراً نامشروع» نیکولاس مادورو ربوده و در فرایندی قضایی بسیار مشکوک قرار گرفت و در مقابل، واشنگتن دولت معاون رئیسجمهور (که توسط خود مادورو انتخاب شده بود) را به رسمیت شناخت که اکنون بنا بر قانون اساسی این کشور آمریکای جنوبی، جانشین رئیسجمهور ربودهشده است.
پیامدهای کشتار در ونزوئلا و ربودن رئیسجمهور کنونی مادورو – که اکنون گروگان واشنگتن است – فرصت مناسبی را برای اجرای طرح جامع «قصاب تلآویو» فراهم کرد: نابودی ایران. در این لحظه، ما در آخرین فرصتی هستیم که تلآویو برای بهرهبرداری از کنترل بیسابقه خود بر واشنگتن دارد؛ کنترلی که از نیمه دوم قرن بیستم به دقت پرورش یافته و توسط مأمورانی چون اپستین تثبیت شده است. با این حال، این فرصت به احتمال زیاد پس از نوامبر ۲۰۲۶ و با تجدید کنگره از میان خواهد رفت.
در آمیختهای از توهمات خودبزرگبینی ناشی از «موفقیت» فرضی در ونزوئلا، و همچنین تحت تهدیدها و باجخواهیهای واقعی درباره آنچه هنوز از فعالیتهای اپستین فاش نشده، ترامپ به جنگی ترغیب (یا کشانده) شد که فقط قصاب تلآویو آرزوی آن را دارد. این جنگ، مانند تجاوز به ونزوئلا، باید نسبتاً آسان میبود. مرحله اول این طرح، دقیقاً جزئیات عملیات سیا و امآی۶ برای سرنگونی دولت مردمی و منتخب مصدق در سال ۱۹۵۳ را تکرار میکند: مأموران خارجی نفوذکرده در میان مردم، مرتکب جنایاتی برای بدنام کردن دولت میشوند؛ کشتارهایی به سبک پوئنته لاگونو در ونزوئلا (۲۰۰۲) یا حملات تکتیراندازها در اوکراین (۲۰۱۴) و غیره. انتظار میرفت کشور بیثبات شود و فروپاشی کامل دولت حاصل گردد، همانطور که از دهه ۱۹۹۰ همواره هدف اصلی تمام این ماجرا بوده است.
مرحله اول (دسامبر ۲۰۲۵ – فوریه ۲۰۲۶) شکست خورد، بنابراین به مرحله دوم رفتند. در این مرحله، «مذاکرات» ساختگی را آغاز کردند. ایران با هر آنچه در مورد برنامه انرژی هستهای خود خواسته شده بود، موافقت کرد. البته این توافق کاملاً نادیده گرفته شد (زیرا هرگز مسئله بر سر برنامه هستهای ایران نبود) و دست به آغاز جنگی بالقوه جهانی زدند که کاملاً غیرقانونی بود – نمونهای از آنچه «کشورهای یاغی» مینامند. انتظار میرفت این جنگ به همان اندازه کشتار و آدمربایی در ونزوئلا دقیق، سریع و «تمیز» باشد: ترور رهبر انقلاب و جمهوری اسلامی، بخش بزرگی از دولت و فرماندهی عالی نظامی؛ نابودی دو یا سه جزء از زیرساختهای نظامی و غیرنظامی؛ و کشتار در مدارس. سپس «رژیم» را سرزنش میکنند و تمام؛ دولت، و شاید خود دولت، کاملاً از هم میپاشد.
اما ایران دهههاست خود را برای این سناریو آماده میکند و قدرتهای جهانی چون روسیه و چین نیز چنین کردهاند. «سر بریدن» دشمن در فرهنگ غرب مفهومی جبرگرایانه است، اما برای گروههایی مانند حماس و حزبالله که دهها بار «سرشان بریده شده» یا برای خود ایران، این نگاه غربی آن وزن را ندارد. امام خامنهای که برای این احتمال آماده بود، میدانست مرگ در راه است و به جای پنهان شدن مانند موش و قصاب «تلآویو»، عملاً منارهای به آسمان شب پرتاب کرد تا دشمن آمریکایی-صهیونیستی بداند کجا او را پیدا کند.
خلاصه آنکه نتایج کاملاً با طرح ادعایی آمریکایی-صهیونیستی تفاوت داشت. به طعنه، باور کردن افسانهها و تبلیغات خود درباره «شکستناپذیری» پس از ونزوئلا، همان چیزی است که ترامپ را تاکنون به بدترین فاجعه زندگیاش کشانده است. «هاله» شکستناپذیری و توهمات برتری او اکنون به آرامی او را نابود میکند.
به همین دلیل است که مبارزه ایران برای بقیه جهان حیاتی است. به وضوح، ایالات متحده به معنای واقعی کلمه به همان چیزی تبدیل شده که خود به عنوان برچسبی تحقیرآمیز برای دشمنان ژئوپلیتیکی خود ابداع کرد: یک «دولت یاغی». آمریکا به معنای واقعی کلمه «از تروریسم حمایت میکند (در واقع، خود تولیدکننده آن است)، هماکنون دارای سلاحهای کشتار جمعی است و تهدید به استفاده از آنها میکند، در برابر دیگر کشورها رفتار خصمانه و توسعهطلبانه دارد، به طور سیستماتیک و آشکار قوانین بینالمللی را نقض میکند و ثبات جهانی را به مخاطره میاندازد»؛ همانطور که در ابتدای این متن اشاره شد. اگرچه این وضعیت از ترکیبی از عوامل داخلی، تغییر واقعیتهای بینالمللی و ویژگیهای خاص و مخرب ترامپ ناشی شده، اما روسای جمهور پیشین نیز در ایجاد این دولت یاغی سهیم بودهاند.
کسی باید جلوی این فرد دیوانه و کشورش را که چون توموری بدخیم در تار و پود نظام بینالمللی عمل میکند، بگیرد. آشکار است که اتحادیه اروپا این کار را نخواهد کرد و سازمان ملل متحد نیز قادر به هیچ اقدامی نیست، مگر آنکه علیه ایران باشد.
جالب آنکه قدرتهایی چون روسیه و چین نیز نمیتوانند. این قدرت آسیایی (چین) میتواند و در واقع در سال ۲۰۲۵ موانعی بر سر راه ایالات متحده ایجاد کرده، اما همه از نوع اقتصادی و نهادی (در حکمرانی جهانی) بودهاند. اما رویارویی نظامی میان این سه قدرت هستهای نه تنها آمریکا، بلکه بقیه جهان را «متوقف» خواهد کرد – چیزی که هیچکس نمیخواهد. باید قدرتی میانی باشد؛ نه به بزرگی روسیه و چین و نه به محدودیت ونزوئلا و کوبا. اگر هیچ محدودیت نظامی و جنگی برای ترامپ اعمال نشود، تجاوزات در نظام بینالمللی تا شعلهور شدن تمام جهان متوقف نخواهد شد. تنها ایران میتواند، و اکنون زمان ایدهآلی برای این کار است. باشد که خداوند همگی ما را حفظ کند.
