
پرینس کاپون
منتشر شده اطلاعات مسلح
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
آوریل ۲۰۲۶
بمبهایی که بر سر ایران فرود میآیند، آغازگر این جنگ نبودند؛ بلکه پرده از آن برداشتند. برای دههها، استراتژی ایالات متحده بر درهمشکستن دولتها، خفه کردن اقتصادها و تکهتکه کردن مناطق استوار بوده است تا بدینوسیله جریان انرژی را کنترل کرده و هرگونه مسیر توسعهٔ مستقل را منقاد سازد. آنچه به مثابه یک منازعهٔ منطقهای جلوه میکند، در واقع سفت کردنِ پیچومهرههای یک منگنهٔ جهانی است که نه تنها ایران، بلکه قدرتِ نوظهور چین و طغیان «جنوب جهانی» را نشانه رفته است. امپراتوری در حال تشدید تنش است، چرا که ناگزیر از آن است؛ و در این تشدید، هم خشونت و هم محدودیتهای خود را برملا میسازد.
جنگی که پیش از وقوع، مکتوب شده بود
قدیمیترین ترفند امپراتوری این است که «طرح و نقشه» را به عنوان «تصادف» جلوه دهد. بمبها فرو میریزند، گویندگان اخبار صدای خود را پایین میآورند، سیاستگذاران دستی به چانه میکشند و ناگهان به افکار عمومی گفته میشود که حوادث «از کنترل خارج شده»، تنشها «لبریز گشته» و هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند که اوضاع چگونه به این وخامت گراییده است. گویی جنگ، پدیدهای جوی است. گویی مجهزترین ماشین خشونتِ سازمانیافته بر روی زمین، همچون مستی که از پلههای زیرزمین سقوط میکند، به شکلی تصادفی در ورطهٔ فاجعه افتاده است. اما امپراتوریها به درون جنگ تلوتلو نمیخورند. آنها مدتها پیش از آنکه نخستین موشک آسمان را روشن کند، طرح آن را ترسیم، آن را آزمایش، هزینهاش را برآورد، آن را ترویج و تمرین کرده و عادیسازی میکنند. آنها فاجعه را کشف نمیکنند؛ بلکه آن را به صورت اداری تدارک میبینند.
به همین سبب است که روشنگرترین نقطه برای آغاز، نه انفجارهای سال ۲۰۲۶، بلکه ادبیات سیاستگذاری است که پیشدرآمد آنها بود. مدتها پیش از آنکه جنگ کنونی در بستهبندیِ «وضعیت اضطراری» عرضه شود، طبقهٔ استراتژیست واشینگتن پیشتر ایران را به یک «مجموعه مسائل فنی» تقلیل داده بود. از جمله واضحترین نمونهها، سند «کدام راه به پرشیا میرسد؟» (Which Path to Persia?) است که توسط مؤسسه بروکینگز تدوین شد. آنچه این سند را چنین کاربردی میسازد، نه بیان امری غیرعادی، بلکه بیان امری متداول با صراحتی غیرعادی است. این سند در برابر احتمال جنگ به لرزه نمیافتد؛ بلکه روشها را فهرستبندی میکند. نمیپرسد آیا ایالات متحده حق دارد حاکمیت یک کشور مستقل دیگر را تضعیف کند یا خیر؛ بلکه میپرسد کدام ابزارها — تحریم، عملیات مخفی، نیروهای نیابتی، بیثباتسازی یا نیروی مستقیم — بهتر میتواند نتیجهٔ مطلوب را حاصل کند. این یک پژوهش بیطرفانه نیست؛ این امپراتوری است که در حال انجام امور اداریِ خشونتهای آتی است.
اهمیت این سند دقیقاً در آرامش حاکم بر آن نهفته است. نثر آن مدیریتی است، نه پرشور و هیجانی. از همینجا میتوان فهمید که در حال خواندن زبانِ درونیِ قدرت هستید. دیوانگی در تلویزیون اغلب یک نمایش تئاتری است؛ اما آرامش در یادداشتهای استراتژیک، جایی است که خطر واقعی در آن سکنا دارد. در اینجا، «تغییر رژیم» به مثابه فانتزیِ وحشیانهٔ افراد تندرو تلقی نمیشود، بلکه به عنوان یک مسئلهٔ فنی نگریسته میشود که نیازمند توالی اقدامات، اهرمهای فشار و بهانههای عمومی است. تهاجم مستقیم در برابر متدهای غیرمستقیم سنجیده میشود. گسستهای داخلی، ابزارهایی کاربردی قلمداد میگردند. فشار اقتصادی به مثابه یک ابزار استراتژیک تلقی میشود. تحریک (Provocation) نه به عنوان یک عارضهٔ جانبی ناگوار، بلکه به عنوان یک منبع سیاسی احتمالی مورد تامل قرار میگیرد: فشار را ایجاد کن، گزینهها را محدود ساز، برای پاسخ دادن طعمهگذاری کن و سپس در انظار عمومی به عنوان طرفِ آسیبدیده ظاهر شو. ابتدا تله را بساز و سپس وقتی قربانی در میان آن دست و پا میزند، ژستِ رنجیدهخاطر به خود بگیر.
این مسئله حائز اهمیت است زیرا افسانهٔ کودکانه را که مدعی است جنگ زمانی آغاز میشود که مقامات آن را اعلام کنند، در هم میشکند. خیر؛ جنگ بسیار پیشتر آغاز میشود، در دل تلاشهای نهادی برای آنکه تجاوزگری، «تدبیر» جلوه کند. نوشتارهایی همچون «کدام راه به پرشیا میرسد؟» صرفاً دربارهٔ آیندههای محتمل اظهار نظر نمیکنند؛ آنها به تدوین «دستور زبانی» کمک میکنند که از طریق آن، آن آیندهها عملیاتی میشوند. آنها واژگانی را تثبیت میکنند که به واسطهٔ آن، میتوان «خفه کردن» را «فشار»، «براندازی» را «ارتقای دموکراسی» و «تشدید تنش نظامی» را «بازدارندگی» نامید. اینها بخشی از نقطهٔ گذار هستند که در آن، سلطهجویی از ساحتِ میل و رغبت به ساحتِ دکترین عبور میکند.
به همین دلیل است که عادت لیبرالها در برخورد با جنگ به مثابه «اختلال در ارتباطات»، بدتر از بیفایده بودن است. این رویکرد، ساختار را به خلقوخو تقلیل میدهد. از ما میخواهد که به شخصیتها، خلقوخوها، چرخههای انتخاباتی یا اتمسفر دیپلماتیک خیره شویم و در عین حال، تداوم نهادهایی را که کارشان برنامهریزی برای اجبار و زورگویی در تمامی دولتهاست، نادیده بگیریم. رؤسای جمهور شعارهایشان را تغییر میدهند. کابینهها چهرههایشان را عوض میکنند. یک جناح با تکبر گاوچرانها سخن میگوید و جناحی دیگر با عطرِ بشردوستی. اما در پسِ این تفاوتهای ظاهری، پیشفرضهای استراتژیک پابرجا میمانند. سناریو میتواند از تغییر بازیگران جان سالم به در ببرد، چرا که مسئلهٔ عمیقتر این نیست که چه کسی سخن میگوید؛ مسئله این است که دولتِ امپریالیستی چه نقشی را در جهان برای خود قائل شده است.
ایران مدتهاست که جایگاه ویژهای در این سناریو ایفا کرده است. ایران هرگز صرفاً کشوری نبود که واشینگتن با آن اختلاف نظر داشته باشد. ایران یک رخنهٔ مداوم در مدیریت منطقهای بود: کشوری که از قلادهٔ نظارت ایالات متحده گریخت، در برابر فشارهای مکرر تاب آورد و همچنان نشان داد که پایداری سیاسی خارج از مدار آمریکا امکانپذیر است. این همان الگویی است که امپراتوری نمیتواند به سادگی از آن بگذرد. امپراتوری میتواند فساد، وحشیگری، دیکتاتوری و وابستگی را در تمام طول روز جذب و هضم کند. آنچه نمیتواند به راحتی تحمل کند، «پایداری در نافرمانی» است، زیرا نافرمانیِ مستمر، تقلید را باورپذیر و متصور میسازد.
بنابراین، جنگی که در سال ۲۰۲۶ آشکار شد، در سال ۲۰۲۶ متولد نشده بود. این جنگ طی دههها در اوراق استراتژیک، معماری تحریمها، طراحی نیروهای نیابتی، برنامهریزی نظامی و پرورش صبورانه و نهادیِ شرایط بحرانی، رسوب کرده بود. پرسش این نیست که چرا جنگ ناگهان از راه رسید؛ پرسش این است که چه مدت در پشت صحنه در حال مونتاژ شدن بود، در حالی که افکار عمومی آموزش میدیدند تا تنها اپیزودهای مجزا و پراکنده را ببینند. اگر میخواهیم این منازعه را در ابعاد واقعیاش درک کنیم، نباید با صدای انفجار شروع کنیم. باید از نقشهٔ ساختمان آغاز کنیم.
پیش از نخستین شلیک: میدان نبرد چگونه ساخته شد
نخستین بمب، هرگز واقعاً نخستین نیست. تا زمانی که موشک از ریل پرتاب جدا شود، تا زمانی که نقشه در شبکه سیانان به رنگ قرمز درآید، و تا زمانی که فلان مقامِ بیروح شروع به صحبت از «عملیاتهای محدود» کند، کار اصلی پیشتر انجام شده است. جنگ زودتر آغاز میشود — در زیرزمین، پشت پرده، در کارِ طولانی و کثیفِ بازآراییِ واقعیت، به گونهای که خشونت هنگام فرارسیدن، طبیعی جلوه کند. شما به کشوری مانند ایران حمله نمیکنید که فقط امیدوار باشید اوضاع خوب پیش برود. شما پیش از آنکه به سینهٔ او مشت بزنید، ریههایش را ضعیف میکنید. او را منزوی میکنید، اتحادهایش را تضعیف مینمایید، مرزهایش را شلوغ میکنید، اقتصادش را به گرسنگی میکشانید، نیروهایی را که میتوانند برنامههای شما را پیچیده کنند فرسوده میسازید و سپس — تنها پس از آن — با سخنرانیِ مزورانه و کوچک خود دربارهٔ امنیت و صلح پیشقدم میشوید. جنگ علیه ایران ناگهان شعلهور نشد؛ بلکه آجر به آجر، تحریم به تحریم، نیابتی به نیابتی و جسد به جسد بنا شد.
ریشههای مدرن آن با زخمی آغاز میشود که امپراتوری هرگز موفق به التیام آن نشد. در سال ۱۹۷۹، مردم ایران رژیمی را سرنگون کردند که به عنوان ستون وفادار قدرت ایالات متحده در منطقه عمل میکرد. آن واقعه صرفاً جابهجاییِ قدرت نبود؛ یک قطع عضو استراتژیک بود. رژیمِ دستنشانده سقوط کرد و با آن، یکی از یراقآلاتِ حیاتی در معماری سلطهٔ ایالات متحده بر غرب آسیا فرو ریخت. واشینگتن نه تنها یک حاکم، بلکه یک موقعیت را از دست داد. و امپراتوری، همچون هر اربابِ قدیمیِ مزارع، هرگز واقعاً روزی را که مباشر اخراج شد و مزارع دیگر به ضرب تازیانه پاسخ ندادند، فراموش نمیکند. هدف تغییر رژیم در طول دههها پابرجا ماند و از طریق تحریمها، منازعات نیابتی و انزوای دیپلماتیک دنبال شد. دولتها نمادهای خود را عوض کردند. جمهوریخواهان بر آن پارس کردند و دموکراتها به آن جلا دادند. یک طرف خنجر را در لفافهٔ زبان ضد تروریسم پیچید و طرف دیگر در پوششِ گفتگوهای دیپلماتیک. اما تیغه همان تیغه باقی ماند.
با این حال، دولتهای بزرگ با یک ضربه درهم نمیشکنند، به ویژه زمانی که دارای عمق، حافظه، نهادها و روابط منطقهای باشند. از این رو، متد استراتژیک، تهاجم مستقیم و فوری نبود؛ بلکه محاصره از طریق توالی اقدامات بود. تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ صرفاً یک دولت را سرنگون نکرد؛ بلکه کل نظم منطقهای را منفجر کرد و آن را با تکهتکه شدن، اشغال، مهندسی فرقهای و بیثباتی دائمی جایگزین ساخت. به عراق صرفاً حمله نشد؛ عراق از هم دریده شد و به کارگاهی برای بازآراییِ امپریالیستی بدل گشت. لیبی در سال ۲۰۱۱ از آن پیروی کرد و دستگاه دولتیاش تحت مداخلهٔ ناتو به فروپاشی کشیده شد. دولتی دیگر به نام نجات دادن، پارهپاره شد. کشوری دیگر از حاکمیت به ویرانی رانده شد و سپس به خاطر مثله شدنِ خودش، مورد ملامت قرار گرفت. هر جنگ در بستهبندیِ ضرورتِ مبرمِ خاصِ خود عرضه شد. اما وقتی در کنار هم چیده شوند، داستانی صادقانهتر را روایت میکنند: منطقه در حال نرم شدن بود، به قطعات قابل مدیریت تقسیم میشد و برای آسیبپذیری، منقاد میگشت.
سوریه، لولای این در بود. نه به این دلیل که تنها میدان نبردِ حائز اهمیت بود، بلکه چون در نقطهٔ تلاقی چندین خط استراتژیک قرار داشت. پس از سالها جنگ و تغییر رژیمِ هدایتشده از خارج که به سقوط دولت سوریه در اواخر سال ۲۰۲۴ منجر شد، راهروی زمینی که ایران را از طریق عراق و سوریه به لبنان پیوند میداد — و برای جابهجایی تسلیحات و حمایت از نیروهای متحد استفاده میشد — قطع گردید. این صرفاً یک تغییر در دمشق نبود؛ این قطع کردن بافتهای پیونددهنده بود. آنچه زمانی یک پیوستگی بود، به گسست بدل شد. نقشه نه تنها در ظاهر، بلکه در ماهیت تغییر کرد. مسیرها، لجستیک، بازدارندگی، هماهنگی و عمق استراتژیک؛ همگی محدود شدند. ایران بله، همچنان ایستاده بود، اما اتاقِ اطراف آن خالی شده بود، اثاثیه به کناری پرتاب گشته و راههای خروج تقلیل یافته بود.
سپس نوبت به تنگتر کردنِ حلقه رسید. در لبنان، بمبارانهای مستمر اسرائیل، ترورهای هدفمند و چارچوب آتشبس با میانجیگری ایالات متحده، همگی در راستای تضعیف ظرفیت بازدارندگی حزبالله و محدود کردن فضای مانور سیاسی-نظامی آن جهتدهی شدند. هدف لزوماً نابودی تکتک جنگجویان یا محو کردن تمامی سنگرها نبود؛ امپراتوریها اغلب واقعبینتر از تبلیغات خودشان هستند. هدف، کاهشِ ظرفیتِ «تحمیل هزینه» بود؛ تضعیف نیرویی که میتوانست قیمتی چنان گزاف مطالبه کند که تشدید تنش در مراحل بعدی را با دشواری مواجه سازد. در غزه، ویرانیها حماس را از یک نقطهٔ فشار استراتژیک به یک فاجعهٔ بشری تقلیل داد، آن هم از طریق تخریب سیستماتیک حیات اجتماعی، زیرساختها و شرایط مادیِ بقا. غزه تنها مجازات نمیشد؛ غزه به صورت استراتژیک مورد ضرب و شتم قرار میگرفت تا از اهمیت آن به عنوان یک جبههٔ فعالِ مقاومت کاسته شود. در یمن، حملات مستمر انصارالله به کشتیهای تجاری در دریای سرخ و بابالمندب — که تقریباً ۱۵ درصد تجارت دریایی جهان از آن میگذرد — جریان حمل و نقل را مختل کرد و منجر به حملات هوایی ایالات متحده و بریتانیا گشت که صراحتاً با هدفِ «احیای گردشِ دریایی» انجام شد. زبانِ گزارشها اینگونه است: ایمنسازی مسیرهای دریایی. بسیار تمیز، بسیار آبرومندانه. گویی آنچه در مخاطره بود صرفاً حق بیمهٔ کشتیهاست و نه خنثیسازیِ سیاسی-نظامیِ نیروهایی که قادر به مختل کردنِ شریانهای تجارت جهانی هستند.
به طور همزمان، خنجر از درون و از طریق اقتصاد به کار گرفته میشد. تحریمها نه به عنوان مجازاتهای موقت، بلکه به مثابه ابزارهای قهری طراحی شدند تا دولتها را برای تغییر رفتار سیاسی خود تحت فشار قرار دهند. آنها دسترسی به سیستم مالی مبتنی بر دلار را محدود کردند، شرکتهای خارجی را از بازار بیرون راندند، صادرات نفت را به شدت کاهش دادند و جریان تجارت و سرمایهگذاری را مختل ساختند. این واژگانِ اداری است. در زبان انسانی، این یعنی فشار نه تنها بر نهادهای دولتی، بلکه بر کل سوختوساز حیات اجتماعی اعمال شد. تورم، گلوگاههای وارداتی، ناپایداری ارز و بلاتکلیفی؛ همگی مانند یک منگنهٔ کُند عمل میکنند. تحریمها با فروپاشی ارز، اوجگیری تورم، رکود و از دست رفتن دهها میلیارد دلار درآمد نفتی گره خوردهاند. تحریمها، جنگِ محاصرهای با استفاده از جداول محاسباتی هستند. آنها نسخهٔ حسابداریِ توپخانه محسوب میشوند. آنها صرفاً «رژیم را مجازات نمیکنند»؛ آنها جامعه را میسایند و بر این قمار استوارند که دردِ کافی، فشارِ کافی و فرسودگیِ کافی، تضاد داخلی را به بیثباتیِ قابل بهرهبرداریِ خارجی تبدیل خواهد کرد.
جغرافیا نیز در این کارزار به خدمت گرفته شد. خلیج فارس با انباشت مستمر قوای نظامی ایالات متحده و بسیج متقابل نیروها اشباع شده است؛ نیروهایی که کنترل بر این آبها را صراحتاً به مثابه نبردی بر سر مزیت استراتژیک و قدرت منطقهای ترسیم میکنند. تنگه هرمز، که حدود یکپنجم نفت جهان از آن عبور میکند، به نقطهٔ ثقل فشاری بدل گشته که در آن جغرافیا، توانمندی نظامی و چرخش جهانی انرژی با یکدیگر تلاقی میکنند. همچنین پهنهٔ دریای سرخ و گذرگاه بابالمندب، به عنوان دروازهٔ حیاتی دریایی که کانال سوئز را به خطوط کشتیرانی جهانی پیوند میدهد، حامل حدود ۱۰ تا ۱۲ درصد از تجارت جهانی است و به کانون بحرانی بدل شده که اختلال در آن، ارتعاشاتی را در زنجیرههای تأمین، هزینههای حملونقل و بازارهای انرژی پدید میآورد. این همان واقعیتی است که استراتژیستهای امپراتوری به خوبی درک میکنند و اخلاقگرایان لیبرال به ندرت از آن سر در میآورند: کنترل بر فضا، همان کنترل بر زمان است. هر کس بر گلوگاهها چیره شود، ضربآهنگِ گردش را در اختیار میگیرد؛ گردشِ انرژی، کالا، بحران و اهرمهای فشار. نیازی نیست مالک تکتک بشکهها باشید، اگر بتوانید بر فراز تنگنایی که بشکهها ناگزیر از عبور از آن هستند، خیمه بزنید.
بنابراین، هنگامی که تمامی این تحولات را در کنار یکدیگر قرار میدهیم، الگو صلب و آشکار میشود: دولتی انقلابی که مدتها هدفِ انقیاد بوده است؛ کشورهای همسایهای که درهمشکستهاند؛ یک رابط کلیدیِ منطقهای که قطع شده است؛ متحدانِ بازدارندهای که تضعیف گشتهاند؛ فشارهای اقتصادی که شدت یافته و مسیرهای دریایی و انرژی که تحت مدیریت نظامی درآمدهاند. هیچ امر تصادفی در اینجا وجود ندارد. ایران ناگهان در سال ۲۰۲۶ به عنوان یک تهدید کشف نشد، بلکه به صورت روشمند در موقعیت آسیبپذیری بازآرایی شد. ایران ابتدا مورد اصابت قرار نگرفت؛ ایران ابتدا محاصره شد.
این همان حقیقتی است که بسیاری از تحلیلهای جریان اصلی نمیتوانند یا نمیخواهند به صراحت بیان کنند. آنها مدام در انتظارند تا جنگ با یک انفجار رویتناپذیر آغاز شود، چرا که این نگرش به آنها اجازه میدهد از تکاپویِ کمتر فتوژنیکی که به انفجار معنا میبخشد، چشمپوشی کنند. اما میدان نبرد پیشتر ترسیم شده بود؛ توازنها پیشتر تغییر یافته و توالی اقدامات پیشتر کار خود را کرده بود. تا زمانی که نخستین شلیک آشکار صورت گرفت، جنگ فرسنگها پیش رفته بود. موشک آغازگر منازعه نبود؛ بلکه صرفاً اعلام کرد که مرحلهٔ تدارکات به پایان رسیده است.
سیستمِ پسِ پشتِ ضربه
هنگامی که دریافتیم میدان نبرد چگونه بنا شده است، پرسش بعدی اجتنابناپذیر خواهد بود: این میدان برای چه هدفی بنا شده؟ نه صرفاً برای انتقام، نه فقط برای خوشآمدِ فلان متحد، و نه فقط به این دلیل که دیوانگان بر واشینگتن حکم میرانند — اگرچه هرگز کمبودی از این دست افراد وجود ندارد. مسئلهٔ عمیقتر، ساختاری است. این جنگ از دلِ نظم جهانیای سر برآورده که میخواهد سیطرهٔ قهری خود را در دورانی حفظ کند که این سیطره بیش از هر زمان دیگری به طور علنی، نامتقارن و در جبهههای متعدد به چالش کشیده شده است. برای درک این موضوع، باید از نگریستن به جنگ به مثابه یک «کجخلقی منطقهای» دست برداریم و آن را به عنوان نمودی از اقتصاد سیاسی امپریالیستی بازخوانی کنیم.
به همین سبب است که تبیینِ «همه چیز زیر سر اسرائیل است» باید مستقیماً مورد نقد قرار گیرد. این تبیین، یک عنصر واقعی را میگیرد و سپس آن را به جایگزینی همهمنظوره برای تحلیل بدل میکند. اسرائیل اهمیت دارد؛ مسلح میشود، تامین مالی میگردد، تحت حمایت قرار میگیرد، ادغام میشود و مکرراً به عنوان بازوی عملیاتی پیشقراولِ قدرت منطقهای ایالات متحده به کار گرفته میشود. اما تقلیل دادن جنگ به دستکاریهای اسرائیل، امپراتوری را به یک عروسک خیمهشببازی و تاریخ را به غیبت و خالهزنکبازی تقلیل میدهد. ایالات متحده در طول قرنها و در قارههای مختلف، جنگها و مداخلات نظامی متعددی را به عنوان یکی از ویژگیهای ساختاری قدرت جهانی خود به راه انداخته است — از کره و ویتنام تا آمریکای لاتین و آفریقا — که منجر به صدها مداخله نظامی در دهها کشور طی دو قرن اخیر و بروز ۴.۵ میلیون تلفات تنها در ۲۵ سال گذشته شده است، آن هم بدون کوچکترین نیازی به وساطت اسرائیل. اسرائیل صرفاً چکشِ درونِ جعبهابزارِ امپراتوری است. یک چکش ممکن است در دست یک سارق مفید باشد، اما این به معنای آن نیست که چکش نقشهٔ سرقت را طراحی کرده است.
محرک واقعی، اقتصاد سیاسیِ قدرتِ ایالات متحده است. ایالات متحده در رأس یک نظم جهانی سرمایهدارانه قرار دارد که بلوکهای حاکم بر آن، صرفاً به دنبال سود در معنای محدود حسابداری نیستند. آنها به دنبال حفظ شرایطی هستند که در آن سود، اهرم فشار و فرماندهی ژئوپلیتیک در طول زمان بازتولید شود: مسیرهای امن در جایی که مفید است، انسدادهای قهری در جایی که لازم است، دسترسی به منابع، نیروی کار منقاد، دولتهای تحتالامر و سد کردنِ مسیرهای توسعهای که از مدیریت امپریالیستی میگریزند. امپریالیسم سیستمی است که از طریق آن، یک قدرت مسلط بر تجارت، سرمایهگذاری، نیروی کار و منابع طبیعی سایر ملل کنترل مییابد. تحریمها، توقیف ذخایر ملی و داراییها و سایر اشکالِ اجبارِ غیرنظامی، در کنار قدرت نظامی به عنوان بخشی از یک ساختار امپریالیستی یکپارچه عمل میکنند. تحریمها از نظر اخلاقی متمایز از جنگ نیستند، بلکه سلاحی در جنگ اقتصادیاند که دولتها و جوامع را منقاد کرده و اغلب زمین را برای اشکال گستردهتر مداخله هموار میکنند. حملهٔ پهپادی و توقیف داراییها از یک خانوادهاند؛ یکی آشکارتر درهممیشکند و دیگری مودبانهتر خفه میکند.
در این خانوادهٔ قهری، انرژی جایگاه استراتژیکی را اشغال میکند که مفسران بورژوا مدام از ارزش آن میکاهند. روایتِ کودکانه مدعی است آمریکا نفت میخواهد چون باید باکِ خود را پر کند. اما استراتژی امپریالیستی انرژی اصلاً اینگونه عمل نمیکند. ایالات متحده خود مقادیر عظیمی نفت تولید میکند، به صادرکنندهٔ خالص نفت بدل شده و برای بقای خود وابستگی ساختاری به منابع غرب آسیا ندارد. این واقعیت باید افسانهٔ عامیانه را که مدعی است مسئلهٔ اصلی کمبود داخلی است، به خاک بسپارد. مسئلهٔ سرنوشتساز، اهرم فشار بر روی «جریان» است. استراتژی ایالات متحده پیرامون نیازِ فوریِ مصرف سازماندهی نشده، بلکه پیرامون فرماندهی بر گردش بنا شده است. به همین دلیل است که دکترینِ خودِ آنها بر جلوگیری از «تسلط قدرتهای متخاصم بر منابع نفت و گاز و گلوگاهها» تأکید میورزد؛ امری که روشن میسازد با انرژی نه به عنوان سوخت در معنای انتزاعی، بلکه به مثابه اهرم ژئوپلیتیک بر کلِ متابولیسمِ اقتصاد جهانی برخورد میشود.
و اینجاست که تحلیل باید دقیقتر شود. زیرا کنترل انرژی، رژیمهای تحریمی، موقعیتیابی نظامی و سلطهٔ مالی، ابزارهایی پراکنده در فضای سیاستگذاری نیستند؛ بلکه همگی پیرامون یک مسئلهٔ استراتژیک واحد همگرا میشوند: ظهور چین. چین به طور قابلتوجهی حضور اقتصادی و استراتژیک خود را در سراسر خاورمیانه گسترش داده و به عنوان یک بازیگر خارجی عمده در چشمانداز انرژی و زیرساخت منطقه ظاهر شده است. چین به عنوان بزرگترین واردکنندهٔ انرژی در جهان، به شدت به خلیج فارس وابسته است. بیش از نیمی از واردات نفت چین از کشورهای خلیج فارس منشأ میگیرد که این منطقه را برای امنیت انرژی آن حیاتی میسازد، در حالی که هرگونه اختلال در این مسیرهای کشتیرانی، خطری جدی برای عملکرد اقتصاد چین تلقی میشود.
این همان «لولا» است. نه فاکتوری در کنار فاکتورهای دیگر، بلکه محوری که سایر عوامل به دور آن میچرخند. کنترل بر جریان نفت به اهرم فشاری بر متابولیسم صنعتی چین بدل میشود. کنترل بر گلوگاهها به اهرم فشاری بر ریتمِ زمانیِ رشد چین تبدیل میگردد. رژیمهای تحریمی به آزمایشگاههایی برای مهارِ مالی بدل میشوند. تشدید تنش نظامی راهی برای شکل دادن به محیط پیش از رویارویی مستقیم میشود. آنچه در سطح، جنگ با ایران به نظر میرسد، در سطح ساختاری تلاشی است برای منقاد ساختنِ شرایطی که چین در آن رشد میکند. این جنگ در فرم، محلی اما در عملکرد، سیستمیک است. موضوع صرفاً درهمشکستن یک دولت نیست؛ موضوع تنظیمِ آیندهٔ قدرت جهانی است.
دولت ایالات متحده پیشتر با زبانِ خود به ما گفته است که این رقابت تا چه حد مرکزی شده است. انتصابِ صریح چین از سوی پنتاگون به عنوان «تهدیدِ گامساز» (Pacing Threat) به این معناست که چین نه یکی از نگرانیها در میان بسیار، بلکه رقیبی است که آرایش نیروهای بلندمدت، تدارکات، دکترین و برنامهریزیهای استراتژیک به طور فزایندهای بر اساس آن سازماندهی میشوند. به همین ترتیب، استراتژی دفاعی رسمی، چین را به عنوان «پیامدمندترین رقیب استراتژیک» تعریف میکند؛ نه به عنوان یک آزردگی گذرا، بلکه به مثابه نقطهٔ مرجع مرکزی برای برنامهریزی نظامی امپریالیستی. از این منظر، جنگ علیه ایران به عنوان یک «جنگ موقعیتی» در دلِ جنگ سرد جدید علیه چین قابل درک میشود.
امور مالی این تناقض را عمیقتر میکند. فروش جهانی نفت به طور گستردهای با دلار ایالات متحده قیمتگذاری و تسویه میشود و بدین ترتیب، این ارز در مرکز تجارت انرژی تثبیت شده است. این سازوکار، سلطهٔ مالی ایالات متحده را تقویت میکند، چرا که بازیافتِ دلارهای نفتی (Petrodollars) به داراییهای مالی آمریکا، تقاضا برای دلار را حفظ کرده، به تأمین مالی کسری بودجههای مستمر کمک میکند و قدرت اقتصادی آمریکا را ثبات میبخشد. اما تحولات اخیر به سمت «دلارزدایی» و چندجانبهگرایی، این سیستم را تحت فشار قرار داده است، در حالی که تلاشهای ایران برای دور زدن دلار به فرسایش گستردهترِ انحصارِ پولی کمک میکند. هرچه سیستم بیشتر به چالش کشیده شود، اجبار و زورگوییِ بیشتری برای دفاع از آن مورد نیاز است.
با این حال، این استراتژی آکنده از تناقض است. گسترش در جبهههای متعدد، منابع را تحت فشار قرار داده و شکنندگی اقتصادی را برملا میکند. هر تحریم، انگیزهای برای دور زدن ایجاد میکند. هر جنگی بیثباتی به بار میآورد. هر ادعای سلطهای نشان میدهد که اکنون چه میزان از این سلطه باید با توسل به زور موجودیت یابد. این پارادوکسِ یک هژمونِ در حال افول است: او متجاوزتر میشود نه به این دلیل که امنیت دارد، بلکه دقیقاً به این دلیل که امنیت ندارد.
و این همان پلی است به سوی آینده. زیرا زمانی که درک کنیم این جنگ نه یک حادثهٔ ایزوله، بلکه یک مانور ساختاری در دلِ یک سیستم جهانیِ تحت فشار است، میتوانیم ببینیم که آن سیستم چگونه در مناطق مختلف عمل میکند — نه به صورت قطعات پراکنده، بلکه به مثابه یک الگوی واحد از سلطه که خود را با سرزمینهای مختلف تطبیق میدهد.
یک سیستم، تئاترهای متعدد
زمانی که محور چین و اقتصاد سیاسی قدرت امپریالیستی در کانون دید قرار گیرند، جنگ دیگر به عنوان یک اپیزود منطقهایِ مجزا ظاهر نمیشود و شروع به افشای خود به عنوان یکی از «تئاترها» در دلِ یک سیستم گستردهترِ مدیریتِ قهری میکند. غرب آسیا از آمریکای لاتین جدا نیست. خلیج فارس از دریای کارائیب جدا نیست. تحریمهای ایران یک تخصصِ غریب در سیاست خارجی نیست که از محاصره، توقیف داراییها، فشار برای کودتا و خفه کردن سیاسی در جاهای دیگر متمایز باشد. سیستم یکپارچهتر از این حرفهاست. ابزارهای خود را با زمین تطبیق میدهد، اما منطق حاکم بر آن به وضوح همان است: مجازاتِ نافرمانیِ حاکمیتی، کنترل گردش استراتژیک، عبرتآموزی از نافرمانان و هشدار به سایر جهانیان که استقلال برای آنها چه هزینهای خواهد داشت.
اینجاست که نقشهٔ منطقهای باید به عنوان بخشی از یک نقشهٔ سیارهای خوانده شود. در غرب آسیا، این منطق از طریق انباشت نظامی، جنگ نیابتی، اختلال در گذرگاهها و مدیریت گلوگاههای انرژی ظاهر میشود. در آمریکای لاتین، از طریق تحریمها، محاصرهٔ مالی، انزوای دیپلماتیک، سرقت داراییها، نیروی نظامی گزینشی، ربودن رؤسای جمهور و احیای مستمر تکبرِ «دکترین مونرو» تحت شرایط بهروزرسانی شده تجلی مییابد. رسانهٔ Weaponized Information این رویکرد را به عنوان استراتژی «قلعهٔ آمریکا/قطب آمریکایی» شناسایی کرده است. جامه و لباسها تغییر میکنند؛ ممکن است در یک جبهه از زبانِ امنیت دریایی استفاده شود، در جبههای دیگر از زبانِ احیای دموکراسی و در دیگری از زبانِ دغدغههای بشردوستانه. اما سناریو آشناست. هر جا که دولت یا جنبشی در برابر ادغام در سلسلهمراتب فرماندهی امپریالیستی مقاومت کند، فشار به دنبال آن میآید. گاهی به شکل یک بمب، گاهی به شکل یک ابلاغیهٔ بانکی، گاهی به شکل یک محاصره و گاهی به شکل وعظ و خطابههای سازمانهای غیردولتی (NGO) با کدهای رنگی. امپراتوری در دروغهایش به زبانهای متعددی سخن میگوید، اما در هدفِ مادیاش کاملاً ثابتقدم و منسجم است.
غرب آسیا را نباید به مثابه مجموعهای از بحرانهای پراکنده، بلکه باید به عنوان یک «تئاتر استراتژیک یکپارچه» درک کرد. عراق، سوریه، لبنان، غزه، یمن، خلیج فارس و ایران تنها سرخطهای خبری همسایه نیستند؛ آنها میدانی بههمپیوسته را تشکیل میدهند که در آن لجستیک، بازدارندگی، گردش دریایی، قدرت هوایی، مشروعیت سیاسی و ساختارهای اتحاد، همگی بر یکدیگر اثر میگذارند. تضعیف حزبالله، محیط بازدارندگی ایران را متأثر میسازد؛ نابودی غزه، یکی از کانونهای فشار منطقهای را حذف میکند؛ قطع کریدور سوریه، عمق استراتژیک و جابهجایی تجهیزات را محدود مینماید؛ و ضربه به یمن، برای منقاد ساختن نیرویی است که توان مختل کردن گردش دریایی را دارد. تنگتر کردن حلقه در هرمز و بابالمندب نیز به معنای نزدیک کردن دست به شیرفلکههای انرژی و تجارت است. اینها جبهههای متفاوت در یک «تصویر عملیاتی واحد» هستند.
همین امر در سطح جغرافیای طبقاتی جهانی نیز صادق است. این صرفاً برخورد انتزاعیِ دولتها نیست، بلکه با کنترل منابع، مسیرهای تجاری، سلسلهمراتب ارزی، رژیمهای تحریمی و تلاش دیرینهٔ امپریالیستی برای جلوگیری از تحکیم اشکال خودمختار توسعه در «جنوب جهانی» گره خورده است. همسوییهای منطقهای و آرایشهای مالی جایگزین، دقیقاً به همان اندازهای تهدیدآمیز میشوند که توانایی واشینگتن در تعیین شروط بازی را کاهش میدهند. از این منظر، عملیاتهای امپریالیستیِ بهظاهر مجزا، به محض کنار زدنِ لباسهای محلی، شبیه به یکدیگر میشوند؛ آنچه دفاع میشود، نه یک سیاست خاص، بلکه «معماری سلسلهمراتب» است.
بنابراین به این سنتز نهایی میرسیم: یک سیستم، تئاترهای متعدد. نه به این دلیل که هر رویدادی از پشت یک میز واحد مدیریت میشود، بلکه چون یک دولت امپریالیستی با مسئلهای تاریخی مواجه است: بخش بزرگتری از جهان میکوشد خارج از نظارت بیچونوچرای ایالات متحده زندگی کند. امپراتوری به هر کدام از این تلاشها با یک «بستهٔ فشار» متفاوت پاسخ میدهد، اما ماهیت پاسخها همگی امپریالیستی است. جنگ علیه ایران را باید در کنار محاصره فلسطین، مجازات یمن، فشار بر ونزوئلا و بلوکبندی کوبا خواند؛ سرزمینهای متفاوت، اما سیستم و دستی واحد.
تبدیلِ افشاگری به سلاح
اکنون به پرسش حیاتی میرسیم: پیامد سیاسیِ این تحلیل چیست؟ هدف از افشای این معماری، تبدیل شدن به ناظرانِ مطلعِ جنایات امپراتوری نیست، بلکه یافتنِ تضادها، سنجش محدودیتها و تبدیل این درک به «سازماندهی» است. در غیر این صورت، حقیقت تنها به یک زینت بدل میشود و زینت هرگز مانع فرود بمبی نشده است.
تضاد اول: این جنگ نه نشانهٔ اعتمادبهنفس مطلق، بلکه نشانهٔ «سلطهٔ تحت فشار» است. ایالات متحده هنوز میتواند ویران کند، اما این کار را در شرایطی انجام میدهد که جهان دیگر با قواعد قدیمی ادارهشدنی نیست. آنچه به مثابه قدرتنمایی جلوه میکند، در واقع سرشار از اضطراب است.
تضاد دوم: هزینههای حفظ فرماندهی امپریالیستی در خارج باقی نمیماند، بلکه به شکل طبقاتی به خانه باز میگردد. بمبهایی که در دوردست فرود میآیند، در داخل کشور به شکل تورم، ریاضت اقتصادی، سرکوب پلیسی و فرسایش خدمات عمومی ظاهر میشوند. دولتی که برای مسکن و بهداشت بودجه ندارد، برای جابهجایی ناوها و تأمین مالی نیروهای نیابتی گشادهدست است. بودجهٔ جنگ و اجارهبهای مسکن، غریبه نیستند؛ آنها خویشاوندند.
تضاد سوم: بحرانها لزوماً به پیروزی منجر نمیشوند. بیثباتی امپریالیستی میتواند به جای آگاهی ضدامپریالیستی، به فاشیسم و نژادپرستی منجر شود. تضادها تنها «زمین بازی» را میسازند؛ این انسانها هستند که باید روی آن بنای خود را بسازند.
از این رو، جنبش ضد جنگ نباید مقطعی یا صرفاً اخلاقی باشد. اعتراض بدون سازماندهی، رعدی بدون باران است. وظیفهٔ ما پیوند زدن مبارزات ضدامپریالیستی به مبارزات کارگری، مسکن، دفاع از مهاجران و مقابله با ریاضت اقتصادی است. امپراتوری بر «تکهتکه کردن» استوار است؛ وظیفهٔ ما پیوند دوبارهٔ چیزهایی است که دشمن برای جداییشان اضافهکاری میکند.
همبستگی نیز باید «سخت و استراتژیک» شود، نه نمادین و تئاتری. همبستگیِ واقعی یعنی درک این نکته که ایران، فلسطین، کوبا، ونزوئلا و یمن، نه هشتگهایی جداگانه، بلکه جبهههای پیوندخورده در یک مبارزه علیه یک سیستم هستند. سلاحها بسته به مکان تغییر میکنند — اینجا تحریم، آنجا بمب، اینجا بلوکبندی و آنجا بیثباتسازی — اما دستی که فشار را تنظیم میکند، متعلق به همان نظم است.
این مسیر مستلزم سازمانهایی است که عمرشان از چرخهٔ اخبار فراتر برود؛ مستلزم آموزش سیاسی است که کارکرد امپراتوری را بیاموزد؛ و مستلزم ائتلافهایی است که از نام بردن از «سیستم» نهراسند. امپراتوری دیگر از روی اقتدارِ بیدردسر حکم نمیراند؛ او به زور متوسل شده چون تاریخ دیگر مطیع نیست. این همان روزنهای است که باید از آن وارد شد.
بنابراین، نتیجه نباید ناامیدی یا تحسینِ زیرکیِ امپریالیستی باشد، بلکه باید یک «خطِ پیشروی» باشد. در هر کجا که هستید سازماندهی کنید، مبارزات جداافتاده را پیوند دهید، عمیقتر بنا کنید و ضدامپریالیسم را عینی سازید. این سیستم از شرمندگی سقوط نخواهد کرد؛ باید آن را هُل داد. تاریخ تنها زمانی به مردم تعلق مییابد که مردم برای تسخیر آن تصمیم بگیرند.
