
نوشته پرینس کاپون
منتشر شده در weaponizedinformation |
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
خلاصه برای خوانندگان پرمشغله:
۱. کالبدشکافیِ روایت رسانهای: جنگ به مثابه وضعیت طبیعی
تحلیل نشان میدهد که رسانههای شرکتی (مانند آسوشیتدپرس) با استفاده از کلمات خنثی نظیر «تشدید تنش»، منشأ آغازگر جنگ را حذف میکنند تا تجاوزگری ایالات متحده و اسرائیل را به یک «فرآیند طبیعی و دوجانبه» تقلیل دهند. در این روایت، تهدید ترامپ به «محو کامل یک تمدن» تنها به عنوان یک «لفاظی سیاسی» قاببندی میشود تا از عمق جنایتکارانه و نسلکشانهٔ آن کاسته شود.
۲. منطق استراتژیک: نبرد بر سر شریانهای قدرت
جنگ فعلی فراتر از یک درگیری نظامی، نبردی بر سر «اقتدار حاکمیتی» در گلوگاههای کلیدی اقتصاد جهانی (تنگه هرمز) است. امپراتوری از طریق ترکیب بمب و تحریم (تروریسم اقتصادی)، سعی در فروپاشی ساختار ایران داشت، اما با «تداوم دولت» و «پایداری زیرساختی» مواجه شد. تنگه هرمز در اینجا نه فقط یک مسیر آبی، بلکه اهرم فشار ایران برای به چالش کشیدن نظم تکقطبی و تأثیرگذاری بر جریان انرژی به سمت آسیا (چین و هند) است.
۳. بنبست امپریالیسم و ضرورت مقاومت مادی
نویسنده استدلال میکند که وقتی قدرت امپریالیستی نمیتواند از طریق بازار و دیپلماسی اطاعت ایجاد کند، به زبان «نابودسازی» روی میآورد. این وضعیت نشاندهندهٔ رسیدن امپراتوری به محدودیتهای خود است. راهکار نهایی، عبور از «خشم منفعلانه» و حرکت به سمت «سازماندهی مادی» (مانند قطع شریانهای مالی جنگ، همبستگی فعال و افشای پیوند میان سیاستهای جنگی در خارج و ریاضت اقتصادی در داخل) برای گذار به یک نظم چندقطبی و عادلانه است.
خلاصهٔ نهایی: جنگ علیه ایران، تلاشی ساختارمند برای حفظ سلطهٔ استعماری بر منابع انرژی جهان است؛ اما پایداریِ راهبردی ایران، محاسباتِ غرب مبنی بر فروپاشی سریع را باطل کرده و ضرورتِ بازنگری در ساختار قدرت جهانی را به کرسی نشانده است.
تیترها حکایت از تشدید تنش دارند، اما واقعیات فاشکنندهٔ اولتیماتومی است که با مرگ انبوه پشتیبانی میشود؛ جایی که امپراتوری تهدید میکند تمدنی را نابود خواهد کرد تا یک گلوگاه راهبردی را بازگشایی کند. در زیر این لایه، واقعیتی ساختاریافته از جنایات جنگی، تحریمها و کنترل گزینشی بر تنگه هرمز نهفته است که سیستمی هماهنگ از اجبار را در پوشش مدیریت بحران عیان میسازد. هنگامی که این حقایق ترکیب شوند، تصویر واقعی پدیدار میگردد: یک سیستم استعماری در بنبست که برای کنترل جریانهای انرژی جهانی و مهار جهان چندقطبیِ در حال ظهور، جنگی «فرا-امپریالیستی» به راه انداخته است. وظیفهٔ پیش روی ما نه صرفاً تبیین، بلکه سازماندهی است؛ تبدیل این افشاگری به مقاومت علیه سیستمی که بقای خود را در گرو نابودی میبیند.
تنشزاییِ بیسرآغاز، ویرانیِ بینام
مقالهٔ خبرگزاری آسوشیتدپرس با عنوان «ترامپ هشدار داد: اگر توافق با ایران حاصل نشود، امشب یک تمدن کامل خواهد مرد»، که در ۷ آوریل ۲۰۲۶ به قلم باسم مروه، جان گامبرل، مایک کوردر و سامی مجدی منتشر شد، در جامهای آشنا از فوریت و بیطرفی عرضه شده است. این مقاله به ما میگوید که جنگ وارد ششمین هفتهٔ خود شده، تنشها در حال افزایش است، لفاظیها شدت گرفته و منطقه در لبهٔ پرتگاه فاجعه ایستاده است. به ما حملات هوایی به پلها و خطوط راهآهن، شلیک موشکها از فراز مرزها، پناه گرفتن غیرنظامیان و لرزش بازارهای جهانی از اختلال در جریان نفت نشان داده میشود. مقاله خود را پنجرهای رو به آشوبِ در حال وقوع معرفی میکند؛ اما مانند بسیاری از این پنجرهها، این یکی نیز به دقت قاببندی شده است تا نه تنها نشان دهد، بلکه آنچه را که دیده میشود، محدود سازد.
از همان جملهٔ نخست، جنگ به گونهای ارائه میشود که گویی پیشتر به حرکت درآمده و صرفاً «وارد ششمین هفتهٔ خود شده است». این یک عبارتپردازی پیشپاافتاده نیست؛ بلکه رسالت خاموش اما حیاتیِ حذف پرسش از «منشأ» را بر عهده دارد. جنگها خودبهخود آغاز نمیشوند؛ آنها پیریزی، ساختاردهی و هدایت میشوند. با این حال، در اینجا خواننده به میان حوادث پرتاب میشود، گویی قدم به طوفانی گذاشته که پیش از این در جریان بوده و نیازی نیست بپرسد چه کسی بادها را به حرکت درآورده است. نتیجهٔ این امر، تبدیل یک فعل تاریخیِ ملموس به یک وضعیت انتزاعی است. جنگ به جای آنکه یک «تصمیم» باشد به یک «محیط»، و به جای «کنش» به یک «جوّ» بدل میشود.
در چنین فضایی، مقاله ضربآهنگی از تشدید تنش را بنا میکند. ترامپ تهدیدی با ابعادی بهتآور صادر میکند و اعلام میدارد که اگر ایران به مطالبات مربوط به بازگشایی تنگه هرمز تن ندهد، «امشب یک تمدن کامل خواهد مرد». مقامات ایرانی با فراخوان برای بسیج تودهای، ترغیب شهروندان به ایجاد زنجیرههای انسانی در اطراف نیروگاهها و گزارش داوطلب شدن میلیونها نفر برای دفاع از کشور پاسخ میدهند. حملات هوایی زیرساختها را در هم میکوبد. ایران به اهداف منطقهای موشک شلیک میکند. هر حرکت با حرکتی متقابل جفت میشود و هر کنش با واکنشی قرینه میگردد تا حس یک نبرد متوازن و دوجانبه القا شود. ساختار تقریباً مکانیکی است: حرکت، ضدحرکت، تشدید، پاسخ. آنچه در میان این طراحیِ رقص (کوروگرافی) ناپدید میشود، هرگونه تمایز میان «ابتکار عمل» و «پاسخ»، و میان «تحمیل» و «مقاومت» است.
مقاله این تقارن را از طریق نحوهٔ پرداختن به رنجها تقویت میکند. خرابیها در تهران، ترس در شهرهای اسرائیل، آوارگی در لبنان و تلفات پراکنده در چندین کشور به تصویر کشیده میشود. تصاویر در کنار هم انباشته میشوند تا چشماندازی مشترک از درد ایجاد کنند؛ دردی که به نظر میرسد به طور مساوی به همه طرفها تعلق دارد. این اتفاقی نیست. روایت با توزیع رنج در سراسر منطقه بدون تفکیک منابع یا جهتگیریهای آن، نوعی «تسطیح اخلاقی» ایجاد میکند. خشونت جهانی میشود و بنابراین غیرقابل ردگیری میگردد. پرسش از مسئولیت در یک وضعیت عمومی از تراژدی حل میشود که در آن همه رنج میبرند و هیچکس پاسخگو نیست.
حتی خارقالعادهترین اظهارات نیز در این تعادل بلعیده میشوند. اعلامیهٔ ترامپ مبنی بر اینکه یک تمدن کامل میتواند نابود شود، نه به عنوان گسستی در زبان سیاسی و نه به عنوان گزارهای که مستلزم تفسیری قاطع باشد، بلکه به عنوان بخشی از تشدید گستردهتر «لفاظیها» تلقی میگردد. واژه در اینجا بار سنگینی را به دوش میکشد؛ این واژه تهدید به امحا را به ویژگیای از گفتمان تبدیل میکند که باید در کنار تنشهای دیپلماتیک و تحولات نظامی اندازهگیری شود. در این قاببندی، خودِ زبان خنثی میشود. تفاوت میان سخنرانی سیاسی معمولی و استمداد از نابودیِ تام، در یک پیوستار واحد از شدت و حدت فشرده میشود.
مقاله پیامدهای حقوقی آنچه را که توصیف میکند، به طور کامل نادیده نمیگیرد. به اختصار هشدارهای شخصیتهای بینالمللی را مطرح میکند که خاطرنشان میسازند حمله به زیرساختهای غیرنظامی طبق قوانین بینالمللی ممنوع است و میتواند جنایت جنگی محسوب شود. با این حال، این هشدارها در حاشیهٔ روایت قرار میگیرند؛ به عنوان نگرانیهایی که توسط ناظران مطرح شده، نه به عنوان ویژگیهای معرفِ اقداماتِ گزارششده. پرسش حقوقی عمیقتر — اینکه آیا خودِ جنگ قانونی است و آیا مصداق تجاوز محسوب میشود یا خیر — بیپاسخ میماند. قانون تنها در حواشی ظاهر میشود و هرگز در مرکز قرار نمیگیرد.
در همین حال، اهداف مادی جنگ با اصطلاحات فنی و عملیاتی توصیف میشوند. پلها مورد اصابت قرار میگیرند چون ممکن است تجهیزات نظامی حمل کنند. راهآهنها به عنوان مسیرهای لجستیکی زده میشوند. تأسیسات پتروشیمی به عنوان داراییهای استراتژیک مورد حمله قرار میگیرند. زبان در حیطهٔ واژگان «ضرورت نظامی» باقی میماند، حتی زمانی که خودِ این اشیاء متعلق به زیرساختهایی هستند که حیات غیرنظامی را تداوم میبخشند. آنچه ارائه میشود مجموعهای از ضربات علیه سیستمهاست، نه هجمهای مستمر علیه شرایط زیست اجتماعی. تبدیل زیرساخت به میدان نبرد در دل توصیفات فنیِ هدفگیری ناپدید میشود.
حاصلِ تجمیعی این روند نه سردرگمی، بلکه «مهار» است. به خواننده اطلاعات کافی داده میشود تا تشخیص دهد پدیدهای عظیم و خطرناک در حال وقوع است، اما نه آنقدر که ساختار یا منشأ آن را درک کند. فاعلیت پخش میشود، قانونمندی تلطیف میگردد و علیت تیره و تار میشود. آنچه باقی میماند، روایتی از تشدیدِ بدون آغاز، ویرانیِ بدون فاعلِ مشخص و بحرانی بدون نام است. این داستانی است که سریع حرکت میکند، با فوریت سخن میگوید و درست به اندازهای افشاگری میکند که واقعیتِ عمیقتر را به سلامت از دیدرس دور نگه دارد.
آنچه تلکسهای خبری گزارش میکنند، آنچه سوابق فاش میسازند
آسوشیتدپرس لایهٔ رسمی جنگ را به ما ارائه میدهد، و حتی همین لایه نیز بیش از آنچه قصد دارد، افشاگر است. ترامپ آخرین ضربالاجل خود را به بازگشایی تنگه هرمز گره زد و هشدار داد که اگر ایران تمکین نکند، «امشب یک تمدن کامل خواهد مرد». این همان سخن گفتنِ امپراتوری به زبان مادریاش است: اخاذی با لبخندِ مدرسهٔ مذهبی و تخیل یک گانگستر. آسوشیتدپرس همچنین گزارش میدهد که حملات هوایی به دو پل و یک ایستگاه قطار در ایران اصابت کرده، در حالی که ایالات متحده اهداف نظامی را در جزیره خارک هدف قرار داده که در این مطلب به عنوان قطب نفتی ایران توصیف شده است. گزارش میگوید که ایران به سمت اسرائیل و عربستان سعودی شلیک کرده و عربستان اعلام کرده که هفت موشک بالستیک و چهار پهپاد را رهگیری کرده است.
این خبرگزاری با اکراهِ خدمتکاری که نمیخواهد اربابش را شرمسار کند، اعتراف میکند که جنگ پس از حمله اسرائیل و آمریکا در ۲۸ فوریه آغاز شد و میگوید ایران سپس مسیر کشتیرانی در تنگه را مسدود کرد. همچنین اضافه میکند که بیش از ۱۹۰۰ نفر در ایران کشته شدهاند، بیش از ۱۵۰۰ نفر در لبنان جان باختهاند و بیش از یک میلیون نفر در آنجا آواره گشتهاند. گزارش میدهد که ایران بازگشایی تنگه هرمز را به رفع تحریمها منوط کرده، در حالی که میانجیهایی از پاکستان، مصر و ترکیه برای دستیابی به یک مصالحه پیش از ضربالاجل ترامپ در رقابت هستند. اینها آجرهایی است که آسوشیتدپرس به ما میدهد. مشکل آسوشیتدپرس اینجاست که وقتی این آجرها را صادقانه روی هم میچینید، خانهای که بنا میشود نه «تشدید تنش»، بلکه «تجاوز» است.
زمانی که از آن قفسِ خبرگزاریهای رسمی خارج شویم، جهان خیلی زود شفافتر میشود. آسوشیتدپرس میخواهد خواننده تصور کند ایران به سادگی تنگه هرمز را مانند یک صاحبخانه عصبانی که قفلها را عوض میکند، از بیرون بسته است. اما وزارت امور خارجه ایران اعلام میکند که تنگه هرمز بسته نیست، ترافیک دریایی متوقف نشده و تهران از تردد شناورهای متعلق به یا وابسته به طرفهای متجاوز جلوگیری میکند، در حالی که دریانوردی را تحت شرایط زمان جنگ ادامه میدهد. این یک انسداد بیهدف نیست؛ این یک کنترل گزینشی در زمان جنگ است. این تفاوت میان یک «باریکاد» و یک «ایست بازرسی» است؛ تفاوت میان هرجومرج و خطمشی. عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران خاطرنشان کرد که کشتیها نه به خاطر اینکه ایران صرفاً تنگه را «بسته» است، بلکه به دلیل ترس بیمهگران از جنگِ آغاز شده توسط ایالات متحده و اسرائیل تردید دارند و افزود که تنگه هرمز «بسته نیست». بنابراین، مسئله در هرمز یک شرارت کارتونی از سوی تهران نیست. مسئله، جنگ، ریسک بیمه و یک آبراه دریایی است که از میان میدان نبردی میگذرد که توسط تجاوزگری ایالات متحده و اسرائیل ایجاد شده است. این چیزی است که مطبوعات امپریالیستی نمیتوانند به صراحت بیان کنند، زیرا به محض اینکه آن را به وضوح بگویند، کل معماری اخلاقی داستان فرو میریزد.
همین اتفاق زمانی میافتد که به آنچه مورد اصابت قرار میگیرد نگاه میکنیم. آسوشیتدپرس تکههایی را به ما میدهد — پلهایی در اینجا، ایستگاههایی در آنجا، پتروشیمیهایی در جایی میان غبار — همیشه با این القا که اینها اهداف فنی در یک جنگ فنی هستند. اما کارزار ایالات متحده و اسرائیل شامل حملات و تهدیدهای مستمر علیه زیرساختهای غیرنظامی و خدماتی بوده است و تهدید علیه نیروگاهها و پلها، تهدید به ارتکاب جنایات جنگی است. این یک آرایهٔ دیپلماتیک نیست؛ این نامگذاری مستقیمِ مجموعه اهداف است. جزئیات ملموس هستند: سفیر ایران در سازمان ملل، ایالات متحده و اسرائیل را متهم کرد که پل B1 کرج-تهران، منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی ماهشهر و یک کارخانه سیمان در بندر خمیر را مورد اصابت قرار دادهاند و صراحتاً این حملات را به تهدیدهای عمومی قبلی ایالات متحده علیه زیرساختها پیوند داد. اینها آوارهای تصادفی نیستند که از آسمان میبارند. این خطی است که از تهدید به عمل، از گفتار به ضربه، و از دهان امپریالیستی به ویرانههای غیرنظامی کشیده شده است. بمبها حافظه خود را از دست نمیدهند، حتی اگر تیتر اخبار چنین کنند.
نکته دیگری نیز وجود دارد که قاببندی آسوشیتدپرس زیر لایهٔ سطحیِ بحثهایش درباره بنبستها و ضربالاجلها دفن میکند: ایران صرفاً به طور کورکورانه واکنش نشان نمیدهد؛ بلکه در حال مدیریت یک بحران است. مقامات ایران و عمان پیش از این گفتگوهای فنی در مورد تضمین جریان روان ترانزیت از هرمز داشتهاند. این به معنای هماهنگی، رویه و دسترسی تنظیمشده تحت شرایط جنگی است. به این معناست که تهران دستپاچه نیست؛ بلکه در حال تعیین شرایط است. همین منطق در پیشنهادهای دیپلماتیک گستردهتر نیز ظاهر میشود. مقامات ایرانی در حال بحث درباره پروتکلی برای نظارت بر ترافیک و رژیم دسترسی متمایز برای کشورهای «دوست» بودهاند، در حالی که الجزیره گزارش میدهد پیشنهاد ۱۰ مادهای ایران شامل پروتکلی برای عبور ایمن از هرمز، رفع تحریمها و بازسازی است. بنابراین، مسئله صرفاً حرکت کشتیها نیست. مسئله این است که تحت اقتدار چه کسی حرکت میکنند، تحت چه شرایط سیاسی و درون کدام نظمِ پس از جنگ. به همین دلیل است که این باریکهٔ آبی تا این حد متشنج شده است. این فقط آب نیست؛ این قدرت در قالب مایع است.
جنگ نیز در آن «آزمایشگاه پاکیزه و استریلی» که واشینگتن و تلآویو تصور میکردند، پیش نرفت. ایالات متحده و اسرائیل انتظار یک سلطهٔ برقآسا یا نتیجهای مبتنی بر «گردنزنیِ سیاسی» (فروپاشی آنیِ حاکمیت) را داشتند؛ اما در مقابل، این جنگ منجر به تداومِ اقتدار دولت و استمرار اهرمهای فشار ایران، از جمله بر تنگه هرمز شده است. این موضوعی به غایت حیاتی است. امپراتوری آمد تا «فروپاشی» را تحمیل کند، اما در عوض با «پایداری» مواجه شد؛ آمد تا «تسلیم» ایجاد کند، اما در مقابل، «قدرت چانهزنی» را در همان گلوگاهی پدید آورد که اقتصاد جهانی به آن وابسته است. به همین سبب است که زبانِ واشینگتن چنین وحشی، متورم و آخرالزمانی شده است. هنگامی که زورِ عریان در دستیابی به پیروزی سیاسی ناکام میماند، گفتار امپریالیستی شبیه به عربدههای مالکِ مستی میشود که مستأجران را تهدید میکند ساختمان را به آتش میکشد، تنها به این دلیل که آنها از زانو زدن امتناع کردهاند.
هیچیک از این موارد، بدون در نظر گرفتن «ماشینِ اجبار» که پیش از شلیک اولین موشکها ایران را احاطه کرده بود، قابل درک نیست. دفتر کنترل داراییهای خارجی (OFAC) در فوریه ۲۰۲۶ تحریمهای جدیدی را علیه معاملهگران غیرقانونی نفت ایران و «ناوگان سایه» اعلام کرد و به دنبال آن، شبکههای تأمینکنندهٔ برنامههای موشکی و مرتبط ایران را هدف قرار داد. بنابراین، این جنگ نه تنها با هواپیما و مواد منفجره، بلکه با تحریمها، کنترلهای کشتیرانی، لیستهای سیاه، شرکتهای بیمه و محاصرهٔ مالی در حال انجام است. یک دست از طریق وزارت خزانه داری گلوگاه را میفشارد و دست دیگر بمب میاندازد و آن را «دیپلماسی» مینامد. این است شیوهٔ عملکرد امپراتوری مدرن، آنگاه که به جای کلاهخود، کراوات بر گردن دارد.
سپس نوبت به جهان وسیعتری میرسد که این جنگ در آن منفجر میشود. وزارت امور خارجه ایران تصریح کرده است که ترتیبات، ابتکارات و سازوکارهای مربوط به ایمنی و امنیت دریانوردی در خلیج فارس، تنگه هرمز و دریای عمان باید با احترام کامل به حقوق و منافع ایران و در هماهنگی با مقامات ذیصلاح ایرانی پیش برود. این یک «ادعای حاکمیتی» است؛ پیامی دارد مبنی بر اینکه: شما نمیتوانید ما را بمباران کنید و سپس وانمود کنید جادهای که از محلهٔ ما میگذرد، به موجب حقی الهی متعلق به شماست. پیشنهاد ایران شامل عبور ایمن از هرمز، رفع تحریمها و بازسازی است؛ در حالی که علت ریشهایِ اختلال در دریانوردی هرمز، تجاوز نظامی غیرقانونی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران است، نه یک تصمیمِ مجزای ایرانی که از جنگِ پیش از خود گسسته باشد. این همان چیزی است که «علیت» نامیده میشود؛ پدیدهای که روزنامهنگاریِ شرکتی همانگونه با آن برخورد میکند که دراکولا با نور خورشید.
اهمیت اقتصادی هرمز نیز به همین اندازه آشکار است. تنگه هرمز مسیر اصلی صادرات نفتِ چندین کشور خلیج فارس است که معمولاً روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه از آن عبور میکند و بخش عمدهٔ نفتی که از این تنگه خارج میشود، به سمت کشورهای آسیایی، به ویژه چین، هند و ژاپن میرود. این یک کانال محلی نیست که صرفاً مورد توجه نقشهنگاران و دریاسالاران باشد؛ بلکه یکی از شریانهای اصلی اقتصاد جهانی است. و اکنون، این شریان تحت اختلال شدید قرار گرفته است. جریان عبوری از هرمز از حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز به قطرهچکانی ناچیز بدل گشته و تولیدکنندگان خلیج فارس خروجی خود را بیش از ۱۰ میلیون بشکه در روز کاهش دادهاند که این امر، بزرگترین اختلالِ عرضه در تاریخ بازار جهانی نفت را رقم زده است. بنابراین وقتی به شما میگویند این صرفاً یک «بحران منطقهای» است، بدانید که آنها سعی دارند یک زمینلرزه را به عنوان لرزشی ناچیز در تختههای کف اتاق توصیف کنند.
معنای حقوقی ماجرا نیز به همین وضوح است. غیرنظامیان و زیرساختهای غیرنظامی، از جمله تأسیسات هستهای، باید محترم شمرده و محافظت شوند و آزادی دریانوردی باید رعایت گردد. حمله، تخریب، حذف یا بلااستفاده کردن اشیایی که برای بقای جمعیت غیرنظامی ضروری هستند، ممنوع است. اینها پاورقیهای مبهمی نیستند که در آرشیو یک صومعه دفن شده باشند؛ اینها «قواعد صریح» هستند. و این قواعد، مستقیماً در تقابل با تهدیدهای علنی علیه نیروگاهها، پلها و زیرساختهای حیاتی قرار میگیرند. قانون دچار سردرگمی نیست؛ بلکه قدرتمندان صرفاً عادت کردهاند با قانون همانگونه رفتار کنند که یک اربابِ مزارع با انجیل برخورد میکرد: وقتی دیگران را منضبط میکند مفید است، و وقتی خودشان را محدود میسازد، دور ریختنی است.
سیستم ائتلافیِ پیرامون این جنگ نیز تحت فشار است. تنها توافقی که ایران میپذیرد، توافقی است که به این کشور حق اظهارنظر دربارهٔ تردد در تنگه را بدهد؛ موضوعی که به دلیل وابستگی انرژی، موجب نگرانی اروپا و متحدان آمریکا در شرق آسیا شده است. به عبارت دیگر، شرکای واشینگتن مزایای کنترل امپریالیستی را میخواهند، بدون آنکه هزینهای را بپردازند که هنگامِ به چالش کشیده شدنِ مسیرِ تحت کنترل، سررسید میشود. آنها میخواهند نفت جریان یابد، بازارها آرام بمانند و فرزندانِ دیگران ضرباتِ پیامدهای این جنگ را جذب کنند. آن محاسبات امپریالیستیِ قدیمی اکنون در ملأ عام در حال فروپاشی است.
و در پسِ تمام اینها، تاریخ طولانیای نهفته است که روزنامهنگاریِ مزورانه با آن همانگونه برخورد میکند که یک بانکدارِ فاسد با دفاتر مالی: همیشه صفحهای را که سرقت از آنجا شروع شده، گم میکند. سوابق رسمی ایالات متحده دربارهٔ مصدق، ملیشدن نفت و عملیات آژاکس (کودتای ۲۸ مرداد) به وضوح نشان میدهد که این رویارویی یک بحران ناگهانی نیست، بلکه بخشی از یک مبارزهٔ مستمر بر سر این است که چه کسی قدرت دولت ایران و جغرافیای استراتژیک انرژی در زیر پای آن را کنترل کند. این خطمشی در هیچ آرشیو مخفیای پنهان نبود، بلکه به طور علنی تئوریزه شده بود. مؤسسه بروکینگز در سال ۲۰۰۹، مسیرهای بالقوه، احتمالات و بهانههای جنگ ایالات متحده علیه ایران را ترسیم کرد و «تغییر رژیم» را نه به عنوان یک گمانهزنی، بلکه به عنوان یک «معماریِ خطمشی» طراحی نمود. نفت، حاکمیت، تحریمها، تغییر رژیم، خطوط کشتیرانی، زیرساختها، جنگ؛ اینها فصول جداگانهای نیستند که در زمان پراکنده باشند. اینها یک کتاب واحد و پیوسته هستند که از پیش نوشته شده و در زمان واقعی اجرا میشوند، و همان اثر انگشتهای کثیف در هر صفحه از آن دیده میشود.
در مجموع، روایتِ سطحی تحت سنگینیِ سوابق فرو میریزد. آنچه تیترها «تشدید تنش» مینامند، یک جنگِ ساختاریافتهٔ تجاوزکارانه است. آنچه «اختلال در کشتیرانی» مینامند، مبارزه بر سر اقتدار در یکی از اصلیترین گلوگاههای سرمایهداری جهانی است. آنچه «لفاظی» مینامند، شامل تهدیدهای آشکار علیه مبانی مادیِ حیات غیرنظامی است. و آنچه «بحران» مینامند، یک فرآیند تاریخی با قدمت چندین دهه است که اکنون از طریق زیرساخت، انرژی، قانون، امور مالی و خون در حال انفجار است. این است آن جنگِ نهفته در زیر پوستِ تیترها. نه مه، نه سردرگمی و نه تقارن؛ بلکه قدرت، اجبار، مقاومت و سیستمی که دندانهای خود را نشان میدهد.
هنگامی که امپراتوری به بنبست میرسد: نفت، گلوگاهها و تهدید به محو یک ملت
اگر زبانِ مؤدبانه، طراحیهای رقصِ دیپلماتیک و احتیاطِ تحریریهای را کنار بزنیم، آنچه در برابر ما ایستاده یک «درگیری» نیست، بلکه تناقضِ استعماری است که در زمان واقعی منفجر میشود. این همان نمایی است که یک سیستم امپریالیستی — بنا شده بر قرنها سرقت، سلطه و وابستگی تحمیلی — وقتی به دیواری برخورد میکند که به راحتی نمیتواند از آن عبور کند، از خود نشان میدهد. ایالات متحده و متحدانش از سرِ سردرگمی یا محاسبات غلط به سوی جنگ گام بر نمیدارند. آنها در حال اجرای قانون اساسیِ امپریالیسم در زمان بحران هستند: «کنترل باید حفظ شود، وگرنه کل ساختار شروع به ترک خوردن میکند.» ایران، در این لحظه، صرفاً کشوری تحت حمله نیست؛ بلکه یک «امتناع» است. امتناع از بلعیده شدن، منضبط شدن یا سازماندهیِ مجدد بر اساس نیازهای امپراتوری. و به خاطر این امتناع، در حال مجازات شدن است.
تنگه هرمز در مرکز این مبارزه مانند یک اسلحهٔ پُر روی میز قرار دارد. این فقط یک باریکهٔ آبی نیست؛ بلکه یکی از شریانهای اصلی است که سرمایهداری جهانی خونِ حیات خود را از طریق آن به گردش درمیآورد. نفت از آن عبور میکند، و با آن نفت، انرژیای جریان مییابد که کارخانهها را به حرکت در میآورد، کالاها را جابجا میکند و اقتصادهای ملی — به ویژه در سراسر آسیا، جایی که آیندهٔ تولید جهانی به طور فزایندهای در آن متمرکز است — را پایدار نگه میدارد. هر کس شرایطِ تردد در هرمز را تعیین کند، اهرمی بر کل سیستم جهانی در اختیار دارد. ایران این را درک میکند؛ به همین دلیل بر تنظیمِ دسترسی و اعمال حاکمیت بر فضایی که در حیاط خلوتِ ژئوپلیتیک خودش قرار دارد، پافشاری میکند. اما امپراتوری نیز این را میفهمد. و امپراتوری کنترلِ مستقل بر آنچه را که «زیرساختِ خود» میپندارد، تحمل نمیکند.
بنابراین آنچه شاهدش هستیم، صرفاً مناقشهای بر سر مسیرهای کشتیرانی نیست. این نبردی است بر سر اینکه چه کسی فرماندهیِ شریانهای مادیِ اقتصاد جهان را بر عهده دارد. و این نبرد از «جنگ سرد جدیدی» که علیه چین در حال شکلگیری است، تفکیکناپذیر است. نفتی که از هرمز میگذرد در هوا محو نمیشود؛ بلکه به سمت شرق حرکت میکند، به سوی مراکز صنعتی که به طور فزایندهای تولید جهانی را تعریف میکنند. مختل کردن، تنظیم کردن یا نظامی کردنِ این جریان، به معنای اعمال فشار بسیار فراتر از مرزهای ایران است؛ یعنی دستاندازی به جریان خونِ اقتصادیِ چین و شرکای آن. از این منظر، این جنگ محدود به غرب آسیا نیست؛ بلکه جبههای در یک کارزار بزرگتر برای بازپسگیری کنترل امپریالیستی بر جهانی است که به طور پیوسته و سرسختانه به سمت «چندقطبی شدن» حرکت میکند.
و امپراتوری چگونه این کنترل را دنبال میکند؟ نه با یک سلاح واحد، بلکه با کل زرادخانهٔ سلطه. بمبها از آسمان میبارند، بله — اما آنها در کنار تحریمهایی میبارند که تجارت را خفه میکنند، محدودیتهای مالی که اقتصادها را منزوی میسازند و اولتیماتومهای دیپلماتیکی که تلاش میکنند بدون حتی رعایت آداب مذاکره، تسلیم را تحمیل کنند. این همان «نظامیگریِ فرا-امپریالیستی» (Hyper-imperialist) است: سیستمی که به طور همزمان در هر حوزهای میجنگد. شکست دادنِ نظامیِ رقیب کافی نیست؛ هدف، خفه کردنِ اقتصادیِ آنها، انزوای سیاسیشان و در هم شکستنِ تواناییشان برای فعالیت به عنوان یک موجودیت مستقل است. جنگ نه به عنوان یک «واقعه»، بلکه به یک «وضعیت» تبدیل میشود — یک فشار دائمی که بر هر دولتی که از خطِ امپراتوری خارج شود، اعمال میگردد.
درون این ساختار، این تهدید که «امشب یک تمدن کامل خواهد مرد»، یک طغیانِ کلامیِ تصادفی نیست که از فیلترهای نزاکت عبور کرده باشد؛ بلکه این صدای سیستم است که برای یک بار هم که شده صریح سخن میگوید. وقتی قدرت به نقطهای میرسد که نمیتواند اطاعت را از طریق بازارها، معاهدات یا نیروهای نیابتی تأمین کند، شروع به سخن گفتن با زبان «امحا» میکند. و هنگامی که این زبان با هدفگیری سیستماتیک زیرساختها — پلها، سیستمهای انرژی و تأسیسات صنعتی — جفت میشود، معنای آن تردیدناپذیر میگردد. این دیگر صرفاً دربارهٔ شکست دادن یک ارتش نیست؛ بلکه دربارهٔ تخریب شرایط مادیای است که به یک جامعه اجازهٔ «بودن» میدهد. شما پلها را نابود میکنید، مردم را منزوی میسازید؛ سیستمهای انرژی را نابود میکنید، خانههایشان را تاریک میکنید؛ پایهٔ صنعتی را نابود میکنید، آیندهشان را خفه میکنید. اینگونه است که جنگ، ابعادی نسلکشانه به خود میگیرد — نه تنها در تعداد اجسادی که تولید میکند، بلکه در هجمهاش به خودِ امکانِ حیاتِ جمعی.
اما در اینجا تناقض شدت مییابد و امپراتوری بر سرِ مفروضات خود سکندری میخورد. سناریو، فروپاشی را پیشبینی کرده بود؛ سناریو، خواستار وحشت، تکهتکه شدن و شورش داخلی بود. در عوض، دولت ایران پایداری کرده است. شوک را جذب کرده، انسجام خود را حفظ نموده و به کنشگری — نظامی، سیاسی و استراتژیک — ادامه داده است. این برای طراحان امپریالیست یک ناراحتیِ جزئی نیست؛ بلکه گسستی در انتظارات آنهاست. زیرا کل استراتژی بر این باور بنا شده است که «قدرتِ برتر» میتواند نتایج سیاسیِ قابل پیشبینی ایجاد کند. وقتی این باور شکست میخورد، سیستم تنها با یک ابزار باقی میماند: تشدید تنش. فشار بیشتر. تهدید بیشتر. ویرانی بیشتر. صدا بلندتر میشود، دقیقاً به این دلیل که کاراییاش کمتر شده است.
این همان نمای بحران در یک سیستم امپریالیستی است. نه ضعف به معنای فروپاشی فوری، بلکه شکافی فزاینده میان آنچه قدرت «میتواند انجام دهد» و آنچه «میتواند به دست آورد». ایالات متحده همچنان دارای ظرفیت تخریبِ عظیمی است؛ میتواند در مقیاس جهانی بمباران کند، تحریم کند و تهدید نماید. اما تواناییاش برای تبدیل این تخریب به ترتیبات سیاسیِ پایدار و مطیع، در حال فرسایش است. جهانی که زمانی بدون چالشی جدی بر آن سلطه داشت، در حال تغییر است. مراکز جدیدِ ثقلِ اقتصادی در حال ظهورند. وابستگیهای قدیمی در حال گسستن هستند. و هر تلاش برای بازپسگیری کنترل، مقاومتهای جدید، ناپایداریهای جدید و تناقضات جدیدی پدید میآورد.
به همین سبب است که این جنگ را نمیتوان در انزوا درک کرد؛ چرا که بخشی از یک تحول گستردهتر در نظام جهانی است. بنیانهای استعماریِ قدرتِ امپریالیستی — یعنی این فرض که مناطق خاصی برای کنترل شدن، استخراج منابعشان و مشروط بودن حاکمیتشان وجود دارند — بیش از هر زمان دیگری آشکارا به چالش کشیده میشوند. موضع ایران، صرفنظر از تضادهای داخلیاش، نمایانگر شکلی از این چالش است: امتناع از تسلیمِ کنترلِ سرزمین، منابع و محیط استراتژیک خود. و این امتناع، بسیار فراتر از مرزهایش طنینانداز میشود، زیرا پرسشی خطرناک را برای امپراتوری برمیانگیزد: اگر دیگران نیز همین کار را انجام دهند، چه خواهد شد؟
بنابراین، سیستم تنها به همان شیوهای که میشناسد پاسخ میدهد: قبضهٔ قدرت را تنگتر میکند، مخاطرات را افزایش میدهد و تهدیدهایی را که زمانی غیرقابلتصور بودند، عادیسازی میکند. و با انجام این کار، خود را بیش از هر زمان دیگری به وضوح افشا میسازد؛ نه به عنوان نگهبانِ نظم، بلکه به عنوان ساختاری از سلطه که برای حفظ خود در جهانی که از فرمانش خارج شده، دستوپا میزند. این جنگ، با تمام بیرحمیاش، یک انحراف نیست؛ بلکه یک «پیام» است. پیامی دربارهٔ چگونگی رفتار قدرت زمانی که به چالش کشیده میشود، دربارهٔ آنچه حاضر است هنگام ناتوانی در کنترل نابود کند، و دربارهٔ ابعادی که برای حفظ سیستمی که دیگر مانند گذشته امن نیست، طی خواهد کرد.
### از افشاگری تا عمل: تبدیل آگاهی به مبارزه
اگر این جنگ چیزی را با وضوح عیان کند، این است که ما با رویدادهایی مجزا روبرو نیستیم، بلکه با سیستمی مواجهیم که «خشونت» را به عنوان روشی برای حکمرانی سازماندهی میکند. این بدان معناست که پاسخ نمیتواند محدود به خشم، تفسیر یا بازشناسیِ منفعلانه باشد. درک آنچه در حال رخ دادن است، به معنای تشخیص این مطلب است که خودِ این میدان، نیازمند اقدام است؛ اقدامی عینی، سازمانیافته و ریشهدار در مبارزهٔ مادی. افشای خشونت امپریالیستی به خودی خود هدف نیست، بلکه یک آغاز است؛ نقطهای که از آن باید نیروها را بسیج کرد، ائتلافها را تقویت نمود و تضادها را به نفع کسانی که در برابر سلطه مقاومت میکنند، شدت بخشید.
**نخستین وظیفه، شفافیت سیاسی در سطح تودههاست.** روایتهای مبتنی بر «درگیری»، «تشدید تنش» و «هر دو طرف» باید در هر کجا که ظاهر میشوند — در محل کار، در جوامع، در کلاسهای درس و در هر بستری که ایدهها در آن جریان دارند — به طور فعال از هم گسسته شوند. این یک تمرین انتزاعی نیست؛ بلکه به معنای توسعهٔ آموزش سیاسی است که این جنگ را به زندگی روزمره پیوند میزند: به قیمت انرژی، به بیثباتی اقتصادی، و به انحراف منابع به سمت نظامیگری در حالی که نیازهای اجتماعی نادیده گرفته میشوند. این به معنای شفافسازی این نکته است که آنچه در خارج بر سر آن جنگیده میشود، پیامدهای مستقیمی در داخل دارد و سیستمی که مسئول جنگ است، همان سیستمی است که ریاضت اقتصادی، نظارت و ناپایداری شغلی را در داخل تحمیل میکند.
**وظیفهٔ دوم، ایجاد همبستگی فعال با کسانی است که هدف خشونت امپریالیستی قرار گرفتهاند.** همبستگی یک شعار نیست، بلکه یک «عمل» است. این امر در قالب کارزارهای هماهنگ، حمایت مادی و فشارهای عمومی ظاهر میشود که توانایی دولت و شرکای شرکتیاش را برای فعالیت بدون مخالفت مختل میکند. این شامل حمایت از ائتلافهای ضدجنگ، انعکاس صدای مناطق آسیبدیده و ایجاد شبکههایی است که بتوانند به سرعت به تشدید تنشها پاسخ دهند. همچنین به معنای تشخیص این است که مبارزات در خارج و مبارزات در داخل از هم جدا نیستند؛ همان دستگاهی که در خارج جنگ راه میاندازد، در داخل برای مدیریت مخالفان به کار گرفته میشود. بنابراین، ایجاد همبستگی، مقاومت را در هر دو جبهه تقویت میکند.
**وظیفهٔ سوم، رویارویی با بنیانهای اقتصادی و نهادیِ جنگ است.** قدرت نظامی در خلاء عمل نمیکند؛ بلکه توسط صنایع، سیستمهای مالی و ساختارهای سیاسیای پشتیبانی میشود که از درگیری سود برده و آن را بازتولید میکنند. بنابراین، به چالش کشیدن جنگ مستلزم شناسایی و هدف قرار دادن این گرههاست — خواه از طریق اقدامات کارگری، کارزارهای قطع سرمایهگذاری، یا اختلال سازمانیافته. هنگامی که کارگران از مشارکت در ماشین جنگ امتناع میورزند و نهادها مجبور به پاسخگویی در قبال نقش خود در تداوم آن میشوند، سیستم با محدودیتهایی مواجه میگردد که نمیتوان تنها با زور بر آنها غلبه کرد. اینجاست که مبارزه از مخالفت نمادین به مداخلهٔ مادی تغییر مکان میدهد.
**در نهایت، وظیفهٔ ساختن جایگزینها وجود دارد.** مقاومت نمیتواند صرفاً در مقام مخالفت وجود داشته باشد؛ بلکه باید چشمانداز متفاوتی از سازماندهی اجتماعی و سیاسی را نیز ترسیم کند. این به معنای تقویت جنبشهایی است که ساختارهای زیربنایی امپریالیسم را به چالش میکشند — جنبشهایی که ریشه در عدالت اقتصادی، کنترل دموکراتیک و همبستگی بینالمللی دارند. این به معنای توسعهٔ اشکالی از سازماندهی است که قادر به تداوم مبارزه در بلندمدت باشد، نه اینکه تنها به بحرانهای فوری واکنش نشان دهد. و به معنای درک این مطلب است که تحولِ نظم جهانی از بالا ابلاغ نخواهد شد، بلکه از طریق اقدام جمعی کسانی ساخته میشود که هزینهٔ سیستمِ موجود را بر دوش میکشند.
لحظهای که در آن هستیم، لحظهٔ خطر و در عین حال لحظهٔ «امکان» است. همان تناقضاتی که جنگ ایجاد میکنند، فضایی را نیز برای مقاومت میگشایند. همان سیستمی که خشونت خود را فاش میکند، محدودیتهای خود را نیز عیان میسازد. پرسش این نیست که آیا این تضادها وجود دارند یا خیر، بلکه پرسش در چگونگی مواجهه با آنهاست. اگر آنها بیپاسخ رها شوند، به ویرانیِ بزرگتری عمق خواهند یافت. اما اگر با سازماندهی، شفافیت و همبستگی با آنها مقابله شود، میتوانند به پایهای برای تحول تبدیل گردند. بنابراین، وظیفه تنها درک جهان به همان شکلی که هست نیست، بلکه عمل کردن در آن به گونهای است که آن را به سمت آنچه «میتواند باشد»، سوق دهد.
