
اثر اولگ یاسینسکی
ترجمه مجله جنوب جهانی
خلاصهای برای خوانندگان تنگوقت
ایران امروز همان نقشی را بازی میکند که ویتنام در دهه ۱۹۶۰ برای جنبشهای آزادیبخش داشت. این مقاله روایتی تازه از تقابل تمدنها ارائه میدهد: از آتش زدن اوستا به دست اسکندر در ۳۳۰ پیش از میلاد تا شکست استراتژیک آمریکا و اسرائیل در برابر ایران امروز. نویسنده استدلال میکند که نبرد کنونی نه بر سر اقتصاد و سلاح، بلکه بر سر روح و ارزشهاست. ایران، با وجود دههها تحریم و فشار، به جهان نشان داده که «فقر فرهنگی و اخلاقی غرب» از توان نظامی آن هم آسیبپذیرتر است. پیام نهایی مقاله: جهان برای نجات از سرنوشتی چون غزه، به «یک، دو، چند ایران» نیاز دارد.
ایران و آنچه زرتشت گفت
در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، هنگامی که سپاه اسکندر مقدونی تختجمشید، پایتخت امپراتوری هخامنشی را به آتش کشید، اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان را نیز که با مرکّب زرّین بر روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود، سوزاند. این آتش، نخستین عملیات نظامیِ آنچه بعدها «غرب» خوانده شد، علیه آنچه بعدها «ایران» نام گرفت، بود.
آموزههای زرتشت، پیشدرآمدی بر سه دین بزرگ جهان شد. پیام اصلی او این بود: جهان میدان نبردِ نیکی و بدی است، و آدمی در گزینش اخلاقی خود همواره آزاد است. گویا زرتشت بر آن بود که تاریخ خطی است، در برابرِ آن دیدگاههایی که زمان را چرخهای میدانند. اما از نگاه من، زمان و تاریخ هر دو یک مارپیچِ واحدند: هم خطیاند و هم چرخهای. جادوی روح انسان، این مارپیچ را جهتدار میکند – از پایین به بالا – و در دل تاریکیِ پرتگاهِ هستی، درخششی از امید میتراشد.
امروز، درست چون روزگار زرتشت، در ایران و پیرامونش آتشها شعله میکشند. آنان که داناترند، میدانند این آتش تنها زبانههای تراژدی نیست. ایرانیان باستان، آتش را جلوهای آشکار از راستی، پاکی و حضور نظمِ ایزدی میپرستیدند. اما بربرهای غربی به چیزی برمیخورند که در چارچوبِ منطقِ آنان نمیگنجد. آتش لزوماً مرگ نیست. مرگ همیشه پایان نیست. و پایان برای همه مترادف با ترس نیست.
ایرانیان امروز آسیبپذیری آن «شرِ تکنو-غارنشین» را که خود را قدرت برتر پنداشته، کشف کردهاند و به جهان نشان میدهند.
مکانیزم پیچیدهٔ اقتصاد سرمایهداری مدرن، زوال فرهنگی آن، و دستکاری شناختیاش – همگی به اندازهٔ یک ماشین لباسشوییِ آخرین نسل شکنندهاند: یک نقص کوچک میتواند کل سیستم را فرو بریزد.
در آوریلِ آن سال دورِ ۱۹۶۷، ارنستو چه گوارا از یک اردوگاه چریکی در بولیوی، در «پیام به کنفرانس سه قاره» نوشت که باید «دو، سه، چند ویتنام» ایجاد کرد. نزدیک به شصت سال میگذرد و دشمنِ انسانیت همان است، و وظیفه نیز همان. تمامِ معنا و رسالت «مطبوعات دموکراتیک» در دهههای گذشته این بود که ما را از درک چنین حقیقتِ سادهای بازدارند – تا هرگز نفهمیم که این جهان، همچون شصت سال پیش، نیازمند «دو، سه، چند ایران» است.
برای رمزگشایی از آخرین اخبار سیاسی و نظامی، نباید به توهماتِ «خودمان میدانیم کی» دل بست، بلکه باید به نشانههای خطاناپذیر بازارهای سهام چشم دوخت.
نشانهٔ اصلی این عصر جدید، نه در دستاوردهای پیشرفت علمی و فنی است، نه در جهانی شدنِ ابتذال و دروغ، بلکه در زوالِ اخلاقیِ نهاییِ قدرت سیاسی در اکثر قریببهاتفاق کشورهای جهان است.
چندی پیش، خوزه موخیکا رئیسجمهور اروگوئه بود. شاید رئیسجمهور بزرگی نبود، اما دنیا را با بیاعتناییِ شگفتآورش به پول، امتیازات و تجملات لرزاند. آنچه باید یک هنجار باشد، در این جهان چون معجزهای در میان معجزات مینماید. ایران نیز چنین است. بحث بر سر این نیست که از تکتک اقداماتِ دولت آن در سیاست داخلی خوشمان بیاید یا نه – همان جایی که «مطبوعات دموکراتیک» همواره میخواهند ذهن ما را به آن سو بلغزانند تا از اصلِ قضیه غافل شویم.
ایران در سیاست خارجی اش دقیقاً همان گونه رفتار میکند که هر کشورِ شایستهٔ نام «مستقل» باید رفتار کند.
او به همهٔ ما نشان میدهد که نه شگفتزده شدن لازم است، نه حسادت، نه تحسینِ پنهانی، نه به دنبال مقصر گشتن برای تردیدهای خویش – بلکه عمل کردن.
ما میبینیم که ایران چه مشکلاتِ عظیمی برای سیستمی به وجود میآورد که به نبودِ هیچ مقاومتی عادت کرده است. ما مقاومتِ واقعی کشوری را میبینیم که نه چندان بزرگ است و نه چندان ثروتمند، و دههها تحریم، خونش را گرفته است. سرابهای بیابان کنار میروند تا آشکار شود که این نبرد، نبردِ پول و اسلحه نیست، بلکه نبردِ روح و ارزشهاست. و اگر جهان نمیخواهد به غزه بدل شود، حتماً باید «یک، دو، چند ایران» پدید آید.
برای نخستین بار در تاریخِ بلندِ جنایات و تعدیهای آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه، این دو از یک شکستِ نظامی واقعی رنج میبرند.
اینکه ترامپ نخست دربارهٔ مذاکرات دروغ میگوید، سپس پیشنهادهای صلحش را برای قربانیای میفرستد که آن سرنوشت را نپذیرفته است – این خود یک پیروزی برای ایران است.
یک قاتلِ شکستخورده، برای نجات جانش، میتواند هر چیزی را به قربانیای که اسلحه را از دستش قاپیده، وعده دهد. رئیسجمهور آمریکا که آشکارا حقوق بینالملل را تحقیر میکند، میتواند هر چه میخواهد پیشنهاد دهد، وعده دهد و امضا کند. تنها نکتهٔ روشن این است که همهٔ وعدهها بیاجرا خواهند ماند. توان اقتصادی و نظامی ایران و آمریکا قابل قیاس نیست. اما در عرصهٔ فرهنگ و روح، همان تفاوتها میان آن دو وجود دارد – فقط برعکس.
آنها گزارشها را پر میکنند از نجاتِ خلبانانِ آمریکاییِ سرنگونشده در ایران و آمادهسازیِ یک تهاجم زمینی بزرگ. در میان این حجم از یاوهگوییهای ترامپ، دستکاری و سانسور جنگی، هر «حقیقت»ِ اخبارِ فوری میتواند دروغ باشد.
در ذهنم خلبانان متجاوز و آنانی را میبینم که در روزهای آینده سرنگون خواهند شد – که میان صخرهها و تپههای ایرانی پنهان میشوند، چون جاندارانی ساده که تا دیروز از فرازِ برتریِ امپراتوری و فناورانهشان حرفهای میکشتند، و امروز به زندگی چنگ میزنند. پیرامونشان، چهرهای فرازمینی گسترده است: نورهای دور، و تاریکیِ درندهشب که بر آنان فرود آمده تا شکارشان کند. و آن گزینش که زرتشت از دیرباز از آن سخن گفته بود، یکبار برای همیشه انجام شده است.
