
چیان جینگ
ترجمه مجله جنوب جهانی
تجربه تاریخی بارها گواهی داده است: جنگها کمتر از سر ناگزیری آغاز میشوند و بیشتر از سر سوءبرداشت؛ و کمتر از سر ناتوانی به پایان میرسند و بیشتر از سر تکبّر.
با ورود به سومین ماه، نبرد میان آمریکا، اسرائیل و ایران رفتهرفته همان راه دیرینه را میپیماید: آنچه در آغاز حملهای دقیق، محدود و مهارپذیر پنداشته میشد، اکنون به سوی کشمکشی درازمدت و بیپایان در حال سرازیر شدن است.
مسئله نه در میدان نبرد، که در نقطه آغاز نهفته است — این جنگ نخست یک مسئله خاورمیانهای نیست، بلکه مسئلهای آمریکایی است؛ و دقیقتر بگوییم: غلبه «آمریکای انتخاباتی» بر «آمریکای حکومتی».
هنگامی که ساعت سیاسی واشینگتن به انتخابات میاندورهای نزدیک میشود، جنگ دیگر ابزاری صرفاً ژئوپلیتیکی نیست، بلکه امتدادی از منطق درونی سیاستگذاری میگردد. بنابراین، پرسش شایسته، نه این است که آیا آمریکا پیروز خواهد شد، بلکه این است که چرا در این لحظه و به این شیوه، به سوی جنگی دامنهدار و دشوارخروج سوق یافته است.
نقطه آغاز واقعی جنگ: هنگامی که «آمریکای انتخاباتی» بر «آمریکای حکومتی» چیره میشود
اگر صرفاً از منظر حملات هوایی، ترورهای هدفمند و حمله به تأسیسات هستهای بنگریم، این جنگ به نظر میرسد از تشدید بحران هستهای ایران و امنیت منطقهای سرچشمه گرفته است؛ اما اگر دیدگاه را یک سطح بالاتر ببریم، درمییابیم که نقطه آغاز واقعی نه در تهران، که در واشینگتن نهفته است.
با آغاز چرخه انتخابات میاندورهای، کانون زندگی سیاسی آمریکا روشنتر از پیش از «آمریکای حکومتی» به سوی «آمریکای انتخاباتی» در حال حرکت است. در این منطق، سیاستگذاری نه در خدمت توسعه و حکمرانی، بلکه بیشتر در خدمت بسیج انتخاباتی قرار میگیرد؛ اهداف درازمدت جای خود را به پیروزیهای کوتاهمدت میدهند و کارکرد نهادها بیشازپیش تحت تأثیر ریتم انتخاباتی قرار میگیرد.
برای ترامپ، این گذار آشکارتر از همه است. مسائل اقتصادی و هزینههای زندگی همواره نقطه ضعف بنیادین حکومت او بوده و همچنین آشیل پاشنه جمهوریخواهان پیش از انتخابات ۲۰۲۶ میاندورهای است. پیشتر در همین ستون «نگاه از دریچه مه» اشاره کردیم که اگرچه اکثریت جمهوریخواهان در سنا ظاهراً استوار است، اما کنترل مجلس نمایندگان در خطر سقوط قرار دارد؛ و آنچه رأیدهندگان بیش از همه بدان میاندیشند، اقتصاد، تورم و هزینه زندگی است، نه شعارهای ایدئولوژیک انتزاعی. تیم ترامپ کوشیده است با مسائل اجرای قانون مهاجرت و اصلاح حق رأی، دستور کار انتخاباتی را تغییر دهد، اما نتایج همواره ناچیز بوده است.
در این بستر، سیاست خارجی و نظامی تقریباً تنها حوزهای است که رئیسجمهور میتواند بر آن تسلط بالایی داشته باشد و به سرعت «حسی از پیروزی» بیافریند. جاذبه بیهمتای اقدامات خارجی برای رئیسجمهور آمریکا دقیقاً در همین است که برخلاف سیاست داخلی، با مانعتراشی کنگره، دولتهای ایالتی، دستگاه قضایی و شبکههای ذینفع روبرو نیست. زنجیره تصمیمگیری کوتاهتر است، اصطکاک سیاسی کمتر، و امکان ایجاد تصویر «اقتدار» و «رهبری» در کوتاهمدت بیشتر. همینروست که هرگاه «آمریکای حکومتی» نتواند کارآمدی کافی از خود بروز دهد، «آمریکای انتخاباتی» چشم به دنیای بیرون میدوزد و میکوشد با اقدامی خارجی که «پیروزی» نامیده شود، واقعیت سیاسی را بازآفرینی کند.
این دقیقاً همان شیوه آشنا در منطق «پیروزیگرایی» ترامپ است: هرگاه واقعیت دگرگونناپذیر به نظر میرسد، روایت را دگرگون کن؛ هرگاه سیاست پیش نمیرود، کانون توجه نو بیافرین؛ هرگاه مسئله داخلی حل نمیشود، توجه ملی را به سوی دشمن خارجی و کشمکش بیرونی سوق دهید.
از این منظر، حمله ترامپ به ایران هرگز صرفاً یک گزینه ژئوپلیتیکی نبود، بلکه در بستر بنبست سیاسی واشینگتن، حملهای سیاسی برای جبران «امتیازات ازدسترفته داخلی» با «پیروزی خارجی» بود.
بنبست تصمیمگیری: چرا ترامپ به جنگ با ایران روی آورد؟
در نهایت، آنچه دولت ترامپ را به باتلاق جنگ ایران کشاند، ریشه در خودِ تصمیم جنگافروزی دارد. و این تصمیم نه بر پایه راهبرد امنیت ملیای همآواز، شدنی و پایاناندیش شکل گرفت، بلکه قماری «پیروزیگرایانه» بود که میان تکانه سیاسی کوتاهمدت، فشار متحدان خارجی و انگارههای دیرینه محافظهکاران حزب گرفتار آمده بود.
اگر رد پای تصمیم نظامی را به دقت بکاویم، آشکار میشود که کاخسفید پیش از جنگ، راهبردی واقعاً پرداختهشده برای اوضاع ایران — از آغاز تا پایان — تدوین نکرده بود، و پیامدهای ژئوپلیتیکی و اقتصادی تشدید بحران را نیز درست نمیاندیشید. پس از آغاز جنگ، اهداف «راهبردی» دولت ترامپ با یکدیگر در تناقض بودند: آیا هدف تخریب تأسیسات هستهای و توان موشکی پاسخدهی ایران و تضعیف نفوذ منطقهایاش بود، یا تغییر رژیم و بازسازی بنیادین مسئله خاورمیانه؟ یا صرفاً تأمین امنیت اسرائیل و همراهی با اقدامات آن؟ این سخنان پس از آغاز جنگ و برای توجیه واقعیتِ رخداده طرح شدند، نه اهداف سیاسی و راهبردیِ از پیش اندیشیدهشده.
بنابراین، منطق تصمیم ترامپ در مسئله ایران همچنان بر یک کلمه استوار است: «پیروزی». در بستر بنبست سیاسی داخلی، نظرسنجیهای نزولی و فزاینده فشار انتخابات میاندورهای، آفرینش کانون توجه خارجی، منحرفسازی چشم افکار عمومی، و دستیابی به روایتی «پیروزمندانه» از راه اقدام نظامی، همان شیوه کلاسیک «پیروزیگرایی» ترامپ است. افزون بر این، در نگاه ترامپ و نزدیکانش، اقدامات سختگیرانه پیشین — از حملات محدود به ایران تا برخورد تند با ونزوئلا — توهم را تقویت کرده بود که آمریکا میتواند با فشار نظامی و دیپلماتیک کوتاهمدت و پرهزینهی کم، بازده سیاسی بالا کسب کند.
بدینسان، در سایه این اعتمادِ فزاینده، جنگ با ایران بهطور طبیعی فرصتی دیگر برای «پیروزی» پنداشته شد.
با پیروزی نظامی و دیپلماتیک در مسئله ایران، ترامپ و جمهوریخواهان نهتنها میتوانستند قاطعیت خود را به نمایش بگذارند و انتقادات «سستی و عقبنشینی» را پاسخ دهند، بلکه میتوانستند مسئله دیپلماسی و امنیت ملی را بهزور در کانون دستور کار انتخابات میاندورهای بنشانند و با بهرهگیری از «موضوع برتری» حزب، بر موضوعات نامساعد رفاه و هزینه زندگی سرپوش بگذارند. از این منظر، جاذبه سیاسی این جنگ نه در احتمال بیشتر موفقیت، که در امکان بیشتر «بستهبندی آن بهسان پیروزی» در منطق انتخاباتی نهفته بود.
با این همه، سستی منطق «پیروزیگرایی» ترامپ در مسئله ایران دقیقاً همجا آشکار شد. تحولات ایران نشان داد که دولت ترامپ بهشدت کارآمدی اقدامات ترور و حملات هوایی را بیشازحد برآورد کرده، استحکام و اراده انتقامجویی رژیم کنونی ایران را دستکم گرفته، و پیچیدگی ژئوپلیتیک خاورمیانه و آسیبپذیری بازار جهانی انرژی را نادیده انگاشته است.
همینروست که این اقدام نظامی علیه ایران نهتنها «نمایشنامه پیروزی» مورد انتظار ترامپ را نیافرید، بلکه در کوتاهترین زمان بحران خاورمیانه را برافروخت، بازارهای انرژی و تجارت جهانی را بههمریخت، و آمریکا را گامبهگام به سوی کشمکشی درازمدت و چندخطی که خروج از آن دشوار است، کشاند.
سه نیروی دیگر پشتپرده جنگ، فراتر از «پیروزیگرایی»
حماقت ترامپ صرفاً از «پیروزیگراییِ ویژه» او نشأت نمیگرفت. برای درک ریشههای آن، باید به سه نیروی دیگر نیز بنگریم.
نخست، «تکانه خارجی» ناشی از فشار انتخابات میاندورهای و رکود سیاستگذاری داخلی. وضعیت دشوار جمهوریخواهان پیش از انتخابات میاندورهای، تیم ترامپ را ناگزیر از یافتن نقطه گسست میکرد. کنترل مجلس نمایندگان در خطر بود، و اقتصاد، تورم و هزینه زندگی همچنان نقطه ضعف ترامپ باقی مانده بود. در این بستر، اقدام نظامی «موفق» هم میتوانست تصویر «رهبر قدرتمند» را بازآفریند و هم — با بهرهگیری از «اثر پرچم» تاریخی در دوران جنگ — توجه رأیدهندگان را از بحران اقتصادی به سوی امنیت ملی و روایت «آمریکای قدرتمند» منحرف کند و به رأی جمهوریخواهان تزریق کند.
دوم، انگاره ایدئولوژیک دیرینه محافظهکاران حزب درباره ایران. از انقلاب ۱۹۷۹ ایران به این سو، مسئله ایران بخشی از هویت سیاسی محافظهکاران جمهوریخواه شده است. بسیاری از آنها رژیم ایران را یکی از جدیترین تهدیدات امنیتی آمریکا میپندارند و همواره در پی تضعیف یا براندازی آن بودهاند. اگرچه ترامپ در ۲۰۱۶ با مخالفت با جنگ عراق و جنگهای بیپایان خاورمیانه برخاست، اما زمینه احساسی او درباره ایران با کهنهسربازان تندرو چندان در تضاد نبود. خاطره جمعی بحران گروگانگیری ایران و «واکنش سست» دولت کارتر، دیدگاه جهانی نسلای از سیاستمداران محافظهکار آمریکا را شکل داده است.
ترامپ در دوره نخست با خروج از برجام، ترور سلیمانی و اعمال فشار حداکثری، نشان داد که در مسئله ایران بسیار تندتر از یک «ایزولاسیونیست» معمولی است. جنگافروزی کنونی، تا حد زیادی تداوم این انگاره و نتیجه تلاشهای کهنهسربازان نومحافظهکار همچون گراهام بود.
سوم، تحولات ژئوپلیتیک خاورمیانه از اکتبر ۲۰۲۳ به این سو و منافع درهمتنیده خانواده ترامپ در منطقه، که همگی ممکن است در تصمیمگیری نقش داشته باشند.
بهطور خلاصه، این جنگ نه حاصل یک منطق واحد، که پیونددهنده انگیزه انتخاباتی کوتاهمدت، تکانه ایدئولوژیک درازمدت و شبکه راهبردی منطقهای است.
اسرائیل و «آمریکای جهانی»: چه کسی تخته شطرنج را به سوی جنگ میکشاند؟
فراتر از عوامل داخلی آمریکا، فشار مستمر اسرائیل و نتانیاهو نیز بر تصمیمگیری دولت ترامپ تأثیری ژرف داشت.
این شطرنج بزرگ خاورمیانه هرگز تنها رویارویی آمریکا و ایران نبوده است. اسرائیل همواره کفهای کلیدی بوده که میکوشید تخته را به سوی جنگ سنگینتر کند. اسرائیل ایران را یکی از اصلیترین رقبای راهبردی خود میپندارد و به شیوههای گوناگون در پی تضعیف تهدید امنیتی ناشی از ایران و شبکه نیابتیاش بوده است. بهویژه پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳، جامعه و نخبگان اسرائیل به سوی امنیتیگرایی و سختگیری بیشتر گرایش یافتهاند؛ رویکرد پیشدستانه، شکستن موازنه موجود و پیشگیری از بحران، اکنون احساس سیاسی مسلط است.
همزمان، سرنوشت سیاسی نتانیاهو نیز عمیقاً با جنگ و مسائل امنیتی درهمتنیده است. در شرایطی که با انتقادات از اصلاحات قضایی، اتهامات فساد و فشار انتخاباتی روبروست، آفرینش تهدید امنیتی خارجی و تقویت تصویر «حامی اسرائیل»، تقریباً مهمترین راه حفظ حیات سیاسی اوست.
برای اسرائیل و نتانیاهو، هرچند تضعیف رژیم کنونی ایران و بههمریختن چارچوب خاورمیانه حتی به قیمت ایرانِ تکهتکهشده، جنگزده و بینظم درازمدت باشد، باز هم از ایرانِ کنونی که میتواند موازنه رویارویی را حفظ کند، بهتر است. به عبارت دیگر، هرچه اوضاع ایران و خاورمیانه آشفتهتر، برای اسرائیل و نتانیاهو بهتر.
با این همه، این مطالبه منافع با منافع محوری آمریکا و ترامپ در خاورمیانه یکی نیست. آمریکا بهسان نگهدارنده کلیدی نظم اقتصادی و سیاسی جهانی و حامی امنیت منطقه خلیجفارس، نه از بینظمی ایران و خاورمیانه خرسند است و نه حاضر است پیامدهای اقتصادی و سیاسی سنگین انسداد تنگه هرمز، حملات مکرر به کشورهای حاشیه خلیجفارس و جهش قیمت نفت را درازمدت تحمل کند. آنچه آمریکا واقعاً میخواهد، هرگته آشوب فراگیر در خاورمیانه نیست، بلکه ثبات منطقهای و اعتماد به بازار در چارچوبی مهارپذیر است.
با این همه، اسرائیل و نتانیاهو با بزرگنمایی پیوسته تهدید ایران، توانستند اضطراب امنیتی اسرائیل را به اقدام نظامی آمریکا بدل کنند و بار دیگر آمریکا را در مسئله خاورمیانه از سوی متحد کلیدیاش کشانده، و خودمختاری راهبردیاش را شدیداً تضعیف کنند.
این دقیقاً نمونهای دیگر از «آمریکای جهانی» است. «آمریکای جهانی» نهتنها به شبکه نخبگان راهبردی واشینگتن و فراملی اشاره دارد، بلکه شامل نیروهای خارجیای است که میتوانند در ساختار سیاسی، اجتماعی و مذهبی آمریکا عمق یابند و تصمیمات خارجی آمریکا را شکل دهند. اسرائیل نمونهای بارز از این پدیده است. حتی اگر حمایت از اسرائیل در میان بخشی از پایگاه آمریکا — بهویژه نسل جوان — تضعیف شده باشد، تا زمانی که جایگاه ویژه اسرائیل در میان راست مسیحی به دلایل مذهبی برقرار است و شبکههای لابیگری نخبگان همچون کمیته امور عمومی آمریکا-اسرائیل (AIPAC) نیرومند باقی میمانند، اسرائیل همچنان بر تصمیمات دیپلماتیک و راهبردی آمریکا در خاورمیانه تأثیر ژرف خواهد داشت.
مرزهای «پیروزیگرایی»: چرا ایران نمایشنامه مهارپذیر نیست
تیم ترامپ در مسئله ایران دچار سوءبرداشت شد، زیرا تجربه اقدامات «کمهزینه-پربازده» گذشته را — بهاشتباه — بر رقیبی در جوهر پیچیدهتر و دشوارتر کنترل اعمال کرد.
ایران نه یک بازیگر منطقهای کوچک که با چند دور بمباران، چند ترور یا چند فشار سنگین تسلیم شود، بلکه قدرتی منطقهای با ساختار نهادی کامل، سنت انقلابی، روایت تمدنی، نظام امنیتی، شبکه نیابتی و تاریخچهای عمیق از مقاومت است.
همینروست که «پیروزیگرایی» ترامپ در مسئله ایران بهسرعت آشکار شد. در معاملات تجاری، در گردهماییهای انتخاباتی، و حتی در برخی کشمکشهای دیپلماتیک کوتاهمدت، الگوی «فشار-عقبنشینی-اعلام پیروزی» ممکن است کارساز باشد؛ اما در برابر کشوری با ژرفای ژئوپلیتیکی، ساختار پیچیده قدرت داخلی و توان انتقامجویی قوی، این نمایشنامه به آسانی اجرا نمیشود.
موفقیتهای تاکتیکی بهخودیخود به «پیروزی» سیاسی بدل نمیشوند؛ شوکهای ترور نظامی نیز بهطور خودبهخود تسلیم سطح رژیم نمیآورند. برعکس، هرچه حملات خارجی شدیدتر باشد، ایران آسانتر میتواند آن را در روایت ایدئولوژیک «مقاومت در برابر آمریکا» جذب کند، برای استحکام درونی بهره برد، و جایگاه نیروهای تندرو همچون سپاه پاسداران را تقویت کند.
به عبارت دیگر، آنچه ترامپ میکوشید با حمله نظامی «لحظه پیروزی» بیافریند، در مسئله ایران بهاحتمال زیاد دقیقاً بهعکس، به مادهای برای بازتولید مشروعیت سیاسی درونی ایران بدل شد.
آیا ترامپ و آمریکا میتوانند بهسادگی خارج شوند؟
برخلاف بسیاری از مسائل داخلی که ترامپ میتوانست نسبتاً آزادانه در آنها پیشروی یا عقبنشینی کند، اقدام نظامی خارجی هنگامی که «جعبه پاندورا» گشوده شود، دیگر کنترل اوضاع بهطور کامل در دست واشینگتن نیست. گزینههای ایران و اسرائیل، همراه با آمریکا، آینده را شکل خواهند داد، و ترامپ نیز نمیتواند بهآسانی از این آتشی که خود افروخته، خارج شود.
نتانیاهو، بهسان یکی از بازیگران برد کنونی، انگیزه کافی برای طولانیتر کردن و تشدید جنگ دارد. تضعیف پیوسته ایران، بافر امنیتی مرحلهای برای مرزهای اسرائیل میآفریند؛ و خود وضعیت جنگ نیز به نتانیاهو کمک میکند تا در داخل، حمایت راست را استحکام بخشد، نیروهای مخالف را سرکوب کند، بحران قضایی و سیاسیاش را رفع کند و برای انتخابات آینده جایگاه بگیرد. بنابراین، اسرائیل انگیزه کافی برای مخالفت با آتشبس زودهنگام و سوق دادن اوضاع به سوی تشدید دارد — که این با آرزوی آمریکا برای «حمله محدود، جنگ سریع» در تضاد بنیادین است.
و برای رژیم ایران، رویارویی مستقیم با آمریکا هم بحران است و هم فرصت. با نمایش قاطعیت در برابر آمریکا، بهرهگیری از راهبرد پاسخ نامتقارن — آشوب در متحدان منطقهای آمریکا، اختلال در کانال انرژی تنگه هرمز، فشار پیوسته از راه شبکه نیابتی — ایران نهتنها میتواند مشروعیت ایدئولوژیک خود را استحکام بخشد، بلکه میتواند توجه شهروندان از بحران اقتصادی و نارضایتیهای اجتماعی منحرف کند.
با شوک رهبری ناشی از اقدامات ترور آمریکا-اسرائیل که بحران را تشدید کرده، سپاه پاسداران — که سالهاست رگهای سیاسی و اقتصادی کلیدی را در دست دارد — ممکن است در بحران جایگاه قدرت درونیاش را تقویت کند. با تبدیل جنگ برقآسا به کشمکش فرسایشی، و ارتقای جنگ نظامی به جنگ اقتصادی، ایران — برخلاف آنچه کاخسفید تصور میکرد — نهتنها زود فرو نمیپاشد، بلکه ممکن است بیشتر تمایل به کشاندن خط زمانی داشته باشد و ببیند دولت ترامپ چگونه در بنبستها بارها و بارها دستبهیقه میشود و سرمایه اجتماعی-سیاسیاش را تضعیف میکند.
با توجه به مطالبات متناقض آمریکا، اسرائیل و ایران، آینده جنگ سه گزینه اصلی دارد: «اعلام پیروزی و عقبنشینی» به سبک ترامپ؛ تشدید جنگ تحت فشار؛ و «تسلیم فعال ایران» — که آرمانگرایانهترین و غیرواقعیترین گزینه برای کاخسفید است. اما هر سه مسیر به یک واقعیت واحد میرسند: آمریکا دیگر بهسختی میتواند با هزینه کم و در دوره کوتاه از این کشمکش خارج شود.
چگونه جنگ به آمریکا بازمیگردد: پیامدهای سیاسی بحران ایران
هرگونه که جنگ ایران سرانجام یابد، پیامدهای ژرفی بر سیاست داخلی آمریکا گذاشته و خواهد گذاشت. برای ترامپ و جمهوریخواهان، این قمار نهتنها تقویت انتخاباتی مورد انتظار را نیافرید، بلکه طوفان سیاسیای را در حال شکلدهی است که ترامپ بهسختی میتواند آن را کنترل کند.
برخلاف جنگ عراق ۲۰۰۳، جامعه آمریکا امروزه خاطرهای دردناک و عمیق از جنگهای خاورمیانه دارد. دو جنگ درازمدت و پرهزینه تروریسم در عراق و افغانستان، احساسات ضدجنگ پایدار و ریشهداری در سطح اجتماعی شکل داده است. افزون بر این، دولت ترامپ — برخلاف برخی دولتهای جمهوریخواه پیشین — آمادگی تبلیغاتی درازمدت برای جنگ نداشت و دلایل متقاعدکننده کافی برای افکار عمومی نداشت. بنابراین، اقدام نظامی علیه ایران نهتنها «اثر پرچم» پس از ۱۱ سپتامبر را بازتولید نکرد، بلکه بهسرعت واکنش ضدجنگ رأیدهندگان مستقل و بخشی از رأیدهندگان و رهبران نظری جمهوریخواهان را برانگیخت.
نظرسنجیها حاکی از آن است که حمایت از جنگ ایران همواره در حدود چهل درصد در نوسان بوده و مخالفان همچنان اکثریتند. نکته حائز اهمیت آنکه، این صدای ضدجنگ صرفاً از اردوگاه لیبرالها یا دموکراتها نیست، بلکه در درون خود بومزاد MAGA نیز ظهور کرده است. برخی از افراد بسیار تأثیرگذار در نظام رسانهای راست، علناً سیاست خاورمیانهای دولت ترامپ را مورد انتقاد قرار دادهاند. این صداها بدان معناست که اوضاع ایران ممکن است به شکافی در MAGA و تهدیدی برای آینده ترامپیسم بدل شود.
با این همه، ضدجنگبودن نخبگان MAGA بهمعنای همراهی رأیدهندگان پایگاه MAGA نیست. نظرسنجیهای متعدد بارها ثابت کردهاند که اکثر رأیدهندگان جمهوریخواه و پایگاه MAGA همچنان تمایل به حمایت از تصمیمات ترامپ دارند، حتی اگر در سطح ایدئولوژیک با موضع بنیادین «آمریکا اول» در تضاد باشد. این دقیقاً ویژگی بنیادین MAGA را آشکار میکند: این حرکت سیاسی ایدئولوژیکی همگن و سازمانیافته نیست، بلکه بیشتر حول اراده فردی ترامپ بهسان یک رهبر شکل گرفته است. هنگامی که ترامپ تصمیمی میگیرد، اکثر حامیان همچنان پیروی میکنند. همینروست که گسست میان نخبگان و رأیدهندگان پایگاه MAGA — اگرچه شاید فوراً MAGA را نابود نکند — متغیری کلیدی برای رصد انتخابات میاندورهای و مقدماتی ۲۰۲۸ خواهد بود.
با این همه، مرگبارترین ضربه نبرد تازه آمریکا-اسرائیل-ایران احتمالاً در سطح اقتصادی نهفته است. آشوب بازار انرژی ناشی از بحران خاورمیانه، بحران تورم و هزینه زندگی در آمریکا را تشدید کرده و خواهد کرد. افزایش بهای بنزین بهطور مستقیم درآمد قابل تصرف خانوارهای رأیدهنده را تحت فشار قرار میدهد. جمهوریخواهان پیشتر در تبلیغات انتخابات میاندورهای میکوشیدند رکود اقتصادی آمریکا را به دولت بایدن و دموکراتها نسبت دهند؛ اما اکنون، با آنکه جمهوریخواهان در افکار عمومی بهنظر میرسد آغازگر این بحران انرژیاند، هر بدترشدن دیگری در اقتصاد کلان میتواند اوضاع ایالتهای کلیدی و پایگاههای حزبی را به نقطه بحرانی سوق دهد.
در حال حاضر، دموکراتها در مجلس نمایندگان برتری آشکار یافتهاند و احتمال تغییر دستها در انتخابات میاندورهای بسیار است. اما از دست دادن ده کرسی با از دست دادن سی کرسی یکسان نیست: نخستی بهمعنای اصلاح، دومی بهمعنای ضربه سنگین و تأثیر بر توانایی جمهوریخواهان برای بازگشت در ۲۰۲۸. در سنا، جمهوریخواهان که ساختاراً برتری داشتند، ممکن است با پیشرفت بحران ایران و انرژی، برتری «پیشگفته» خود را به «پنجاه-پنجاه» تقلیل دهند یا حتی شکستی غیرمنتظره را تجربه کنند.
اگر اقتصاد کلان بدتر شود، جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای با شکستی «همهجانبه» — نه صرفاً شکستی کوچک — روبرو خواهند شد. و این برای ترامپ فاجعهبار خواهد بود.
سایه ۲۰۲۸: اختلافات روبیو و ونس
اگر دیدگاه را فراتر ببریم، این بحران ایران ممکن است تأثیر غیرمنتظرهای بر دو نامزد بالقوه رقابت مقدماتی ریاستجمهوری ۲۰۲۸ جمهوریخواهان داشته باشد.
در حال حاضر، معاون رئیسجمهور ونس و وزیر امور خارجه روبیو، تقریباً بهعنوان دو بذر اصلی رقابت برای جانشینی «عصر پساترامپ» در درون حزب شناخته میشوند. و در این مسئله بسیار دچار شکاف و فاقد اجماع، رفتار و موضع متفاوت آنها دقیقاً دو مسیر آینده ترامپیسم را پیشگویی میکند.
بهسان جانشین طبیعی ترامپ و پرچمدار «راست نوین»، ونس در مسئله ایران همواره خویشتنداری و فاصلهگذاری آشکار نشان داده است. او مشتاقانه از اقدام نظامی استقبال نکرده، بلکه بارها تأکید کرده که آمریکا نباید دوباره در باتلاق خاورمیانه گرفتار شود و باید منابع و توجه خود را دوباره بر داخل متمرکز کند. این «آمریکا اول»گرایی خالصانه نه صرفاً ژست، که پایهگذاری «عصر پساترامپ» است. ونس بهخوبی میداند که اگر جنبش MAGA بخواهد پس از ترامپ ادامه یابد، نمیتواند برای همیشه تنها به شخص ترامپ وابسته باشد، بلکه باید نظام فکریای فراتر از فرد رهبر و پاسخگوی چالشهای نو بیافریند. فاصلهگرفتن از این بحران احتمالی باتلاق — بدون برخورد رودررو با ترامپ — و ایفای نقش «برندهبینترِ آیندهنگر» در صورت وخامت اوضاع، انعطافپذیری بیشتری برای کمپین ۲۰۲۸ او باقی میگذارد.
در مقابل، وزیر امور خارجه روبیو، بهسان نماینده گذار از دستگاه سنتی به MAGA، در مسئله ایران بسیار فعال ظاهر شده است. از ونزوئلا تا ایران، او مکرراً در صحنههای دیپلماتیک حاضر شده، با اشتیاق از اقدامات دولت حمایت کرده، و میکوشد خود را بهسان مرجع در حوزه امنیت ملی و سخنگوی سرسخت «دموکراسی در برابر استبداد» جهانی جلوه دهد. آشکار است که روبیو میکوشد با این روش جایگاه «تندرو» را در درون حزب استحکام بخشد و حامیان مالی سنتی جمهوریخواهان و شاهینهای امنیت ملی را جذب کند. با این همه، این مسیر ریسک بالایی دارد. اگر جنگ ایران به باتلاق درازمدت بدل شود و اقتصاد آمریکا و جهان آسیب ببیند، روبیو عمیقاً با این بحران گره خواهد خورد، و لحظات اوج امروز او کاملاً ممکن است در آینده به بدهی سیاسی سنگین بدل شوند.
ونس و روبیو، دو جهتگیری متفاوت آینده ترامپیسم را نمایندگی میکنند: یکی انقباضیتر و درونگراتر، که میکوشد MAGA را دوباره در ضدمداخلهگری و اولویت داخلی لنگر اندازد؛ دیگری برونگراتر، که میکوشد MAGA را با منطق سنتی امنیت ملی شاهینوار دوباره ببندد. رقابت آنها البته صرفاً به خاطر این یک مسئله رقم نخواهد خورد، اما با نزدیکشدن انتخابات میاندورهای و مقدماتی ۲۰۲۸، این کشمکش بر سر مسیر و جانشینی «عصر پساترامپ» آشکارتر و آشکارتر خواهد شد.
هنگامی که تاس انداخته میشود و شطرنج دیگر تنها در کنترل او نیست
جنگ همواره امتداد سیاست است، و سیاست در نهایت باید هزینه جنگ را بپردازد. قمار «پیروزیگرایانه» دیگر ترامپ در مسئله ایران، در essence تلاشی برای شکستن بنبست سیاسی داخلی با کشمکش خارجی بود. با این همه، هنگامی که تاس انداخته میشود، جهت شطرنج دیگر تنها در کنترل او نیست.
از منظر راهبردی، آمریکا در باتلاقی پیچیدهتر و چسبندهتر از پیشبینیها گرفتار شده است. هرچه آینده — پایان ناگهانی، تشدید جنگ، یا رؤیای «تسلیم ایران» — رقم بخورد، آمریکا بهسختی میتواند از گرداب خلیجفارس سالم خارج شود. از منظر سیاسی، این جنگ نهتنها نجاتبخش انتخابات نبود، بلکه ممکن است سرعت بخشد به وخامت اوضاع جمهوریخواهان و گشایش درِ رقابت مسیر «عصر پساترامپ» در حزب.
طنزآمیز است که بیست سال پیش، ماجراجویی نظامی آمریکا در خاورمیانه بهطور غیرمنتظرهای جنبش چایپارتی را در درون حزب جمهوریخواه زایید و بذر برخاستن ترامپ — سیاستمداری تازهوارد — را کاشت. بیست سال بعد، آتش خاورمیانهای دیگر شاید در حال آهنگری شکافهای نوین، ائتلافهای تازه و عدمقطعیتهای جدید برای سیاست آمریکا در «عصر پساترامپ» باشد.
هنگامی که «آمریکای حکومتی» نتواند کارآمدی کافی تولید کند، «آمریکای انتخاباتی» بارها و بارها کاخسفید را وسوسه میکند تا از نیروی «آمریکای امپراتوری» در خارج بهره جوید و با اقدام برونمرزی وهم بازگشت نظم داخلی را بیافریند. با این همه، مسئله آن است که منطق امپراتوری شاید در کوتاهمدت وهم اقتدار بیافریند، اما نمیتواند کسری حکمرانی درونی جمهوری را واقعاً ترمیم کند. برعکس، هر تشدید کشمکش خارجی ممکن است بودجه را تضعیف کند، اجماع اجتماعی را بشکافد، هزینه زندگی را افزایش دهد، و فضای ترمیم نهادهای داخلی را بیشازپیش تنگ کند.
آنچه واقعاً خطرناک است، نه این است که آیا آمریکا در جنگی «نمیتواند ببرد»، بلکه این است که هنگامی جنگ بهطور پیوسته در منطق روایت «پیروزیگرایانه» فرو میرود، سیاست آمریکا بیشازپیش به کشمکشهای خارجی وابسته میشود تا ناکارآمدی درونی را بپوشاند. در آن هنگام، نهتنها اوضاع خاورمیانه، بلکه آینده سیاسی و نهادی خود آمریکا در باتلاق کشیده خواهد شد.
ستون «نگاه از دریچه مه» به قلم دو پژوهشگر و رصدگر باسابقه آمریکایی — چیان جینگ، معاون رئیس انجمن آسیا، همبنیانگذار و مدیر مرکز چین انجمن آسیا، و وانگ هائولان، پژوهشگر مرکز چین انجمن آسیا — نوشته میشود و میکوشد ویژگیها و منطق پشتپرده «ترامپ ۲.۰» را بکاود و چارچوبهای تحلیلی جدی، بیطرفانه و دوراندیشانه برای گفتگو و تدوین سیاست فراهم آورد. این ستون هر ماه منتشر میشود.
