لنین و دیالکتیک سوسیالیسم – گابریل راک‌هیل

در

,

لنین و دیالکتیک سوسیالیسم

نوشتهٔ گابریل راک‌هیل
استاد فلسفه در دانشگاه ویلانوا
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

آموختن کوه‌نوردی با لنین
و. ای. لنین زمانی صحنه‌ای را ترسیم کرد که در آن کوه‌نوردی، در تکاپو برای فتح قله‌ای دست‌نیافتنی، «مجبور به عقب‌گرد، فرود و جستجوی راهی دیگر می‌شود؛ راهی که شاید طولانی‌تر باشد، اما [او را] به مقصود می‌رساند.» در فاصله‌ای امن، تماشاگرانی از پایین با تلسکوپ حرکات او را زیر نظر داشتند و به سبب ناتوانی در دستیابی مستقیم به هدف، زبان به تمسخرش می‌گشودند.

برخی با شادمانی ناکامی‌اش را جشن می‌گرفتند، او را مجنون می‌خواندند و در انتظار سقوطش بودند؛ دیگران شادمانی خود را پنهان کرده و به‌ظاهر ابراز تأسف می‌کردند که چرا این مرد بیچاره منتظر نماند تا آن‌ها طرح دقیق و سنجیده خود را برای صعود کامل کنند. با این حال، همگی متفق‌القول بودند که آنچه پیش چشم دارند، مصداق بارز شکست است.

مشاهده‌گرانِ این تمثیل، برای نتیجه‌گیری تنها به ادراک حسی خویش اتکا می‌کنند. آنچه آن‌ها دیدند، کوه‌نوردی بود که از قله فاصله گرفته و رو به پایین حرکت می‌کرد. آنچه در این میان مفقود بود، «فهم» و درایت است: از آنجا که صعود از مسیر پیشین ناممکن گشته بود، تنها راهِ متصور برای رسیدن به قله، فرود آمدن و جستجوی مسیری دیگر بود.

این متن یازده ماه پس از تصویب «سیاست اقتصادی جدید» (NEP) در مارس ۱۹۲۱ نگاشته شد؛ سیاستی که موقتاً «بازار آزاد و سرمایه‌داری را تحت نظارت دولت» وارد کرد. همان‌طور که در پاراگراف پایانی مقاله لنین تصریح شده، آن کوه‌نورد در واقع استعاره‌ای از مردم شوروی بود که سیاست NEP را به اجرا درآوردند؛ سیاستی که لنین آن را «عقب‌نشینی و فرود ما» توصیف کرد. بدین ترتیب، رهبر انقلاب روسیه تصویری استعاری از دیالکتیک سوسیالیسم ارائه داد: آنچه در سطح ادراک حسی، گامی به عقب می‌نماید، در سطح فهم و درایت، صرفاً مانوری ضروری برای پیشروی موفقیت‌آمیز به سوی هدف غایی است.

دیالکتیک سوسیالیسم
فرایند تکامل سوسیالیسم با تضادهایی عمیق گره خورده است که مواجهه و غلبه بر آن‌ها غالباً دشوار می‌نماید. از منظر تحلیل ابژکتیو، این امر ابداً غافلگیرکننده نیست. سوسیالیسم، در واقع، فرایند متناقضِ بنای کمونیسم بر ویرانه‌های سرمایه‌داری است. مواد خام آن از جهان سرمایه‌داریِ موجود فراهم می‌آید، نه از طرح‌های نظریِ بی‌نقص؛ و محصول نهایی که قصد تولیدش را دارد، از بسیاری جهات، نقطه مقابل جهان کنونی است. از این رو، سوسیالیسم وظیفه انجام امری را بر عهده دارد که محال به نظر می‌رسد: ساختن کمونیسم از دل سرمایه‌داری.
با این حال، بسیاری در چپِ غرب — یعنی چپِ مستقر در هسته امپریالیستی — این تضاد را درک نمی‌کنند. در عوض، آنان صرفاً تصویر ذهنی خود از یک جامعه کمونیستیِ ایدئال را با جوامع سوسیالیستی موجود مقایسه کرده و دومی را به سبب عدم انطباق با اولی، تحقیر می‌کنند. اگر دموکراسی کارگریِ ناب و بی‌نقص برقرار نباشد، اگر تمامی اشکال روابط نابرابر کار فوراً برچیده نشود، یا اگر استخراج‌گرایی تداوم یابد، آن جامعه به سبب دور بودن از الگوی ذهنی آنان محکوم می‌شود.

حتی برخی در چپِ غرب بر این باورند که نهاد «دولت» باید در همان آغازِ کمونیسم مضمحل شود؛ بدین معنا که هر پروژه دولت‌سازی سوسیالیستی که بلافاصله به زوال خویش منجر نگردد، باید مردود شمرده شود.

کسانی که جهان را این‌گونه می‌بینند، در سطح ادراک حسی باقی مانده‌اند؛ جایی که «حقیقت همان است که دیده می‌شود». اگر سوسیالیسم شبیه به شکل کامل کمونیسم نباشد، پس لابد در مسیر آن نیز قرار ندارد. آنان نیز همچون استهزاکنندگانِ کوه‌نوردِ لنین، از درک بستر مادی گسترده‌تر عاجزند و نمی‌فهمند که چگونه یک عقب‌نشینی موقت می‌تواند برای یافتن مسیر صحیح پیشروی ضروری باشد. به بیان دیگر، آنچه آنان فاقدش هستند، درک «دیالکتیک سوسیالیسم» است.

امپریالیسم در برابر حاکمیت
از ارنستو چه‌گوارا، پس از پیروزی انقلاب ۱۹۵۹ کوبا، درباره اصلی‌ترین مشکلات پیش روی این کشور پرسیدند. او پاسخ داد دو مشکل وجود دارد: نخست «امپریالیسم» و دوم… «امپریالیسم». ظرافت این پاسخ در آن بود که مسئله امپریالیسم چنان سهمگین است که فراتر از یک موضوع واحد جلوه می‌کند. مد نظر او، تمام عملیات‌های شنیعی بود که قدرت اصلی امپریالیستی، یعنی ایالات متحده، علیه مبارزات حق‌طلبانه این جزیره کوچک به راه انداخت: بمباران‌ها، حملات هوایی با بمب‌های آتش‌زا، کارزارهای تروریستی، جنگ اقتصادی و محاصره غیرقانونی، حملات بیولوژیک و اشاعه عمدی بیماری میان انسان‌ها و دام‌ها، نابودی محصولات کشاورزی، سوءقصدها، تبلیغات مستمر و پرهزینه، شبکه‌های جاسوسی گسترده و توطئه‌گر، کارزارهای بی‌شمار بی‌ثبات‌سازی و البته تهاجم بدنام «خلیج خوک‌ها».

این نبرد برای حاکمیت سوسیالیستی در برابر امپریالیسم، تنها مختص به انقلاب کوبا نبوده، بلکه ویژگی بارز تمامی تجربیات سوسیالیستی است. به هیچ‌کدام از آن‌ها اجازه داده نشد که به‌طور مستقل، بدون مداخله خارجی و به دور از فجیع‌ترین اشکال جنگ‌های ترکیبیِ ضدکمونیستی تکامل یابند. به تعبیر «مایکل پرنتی»، ما هرگز حتی یک نمونه از سوسیالیسم را ندیده‌ایم که در شرایط آزاد رها شده باشد؛ تنها چیزی که توانسته راه خود را به سوی هستی بگشاید، «سوسیالیسم تحت محاصره» بوده است.

این جنگ جهانی پایان‌ناپذیر علیه سوسیالیسم، بستر مادیِ گریزناپذیری است که برای درک ماهیت سوسیالیسم در جهان واقعی ضرورت دارد. سوسیالیسم لزوماً پیامد نبرد برای استقرار حاکمیتی مستقل است، تا از کنترل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی قدرت‌های امپریالیستی رها شود. با توجه به ابزارهای خشونت‌آمیز و متجاوزانه امپریالیسم، مبارزه برای حاکمیت سوسیالیستی مستلزم بهره‌گیری از قدرت و اعمال کنترل بوده است.

این فرایندِ بازپس‌گیری قهریِ حاکمیتِ سلب‌شده، ممکن است طولانی باشد، اما تاکتیکی است که راهبرد غایی آن، دستیابی به شکلی والاتر از حاکمیت دموکراتیک است که دیگر به همان سطح از اعمال قدرت نیاز نداشته باشد. کسانی که پروژه‌های سوسیالیستی را به «اقتدارگرایی» متهم می‌کنند، غالباً در سطح ادراک حسی متوقف شده‌اند و تنها تدابیر اتخاذشده برای اِعمال کنترل بر حیات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را می‌بینند؛ آنچه آنان درک نمی‌کنند این است که چگونه این واقعیت توسط امپریالیست‌ها تحمیل شده است، نه سوسیالیست‌ها.

توسعه یا مرگ
چنانچه سوسیالیست‌ها در کشورهایی که تاریخاً تحت سلطه استعماری، نیمه‌استعماری یا نئواستعماری بوده‌اند به قدرت برسند، مبارزه آنان از آنچه «دومنیکو لوسوردو» فاز «سیاسی-نظامی» می‌نامید، به فاز «سیاسی-اقتصادی» منتقل می‌شود که در آن، توسعه نیروهای مولده اهمیتی حیاتی می‌یابد. پس از دهه‌ها یا حتی قرن‌ها توسعه‌نیافتگیِ سرمایه‌دارانه، ارتقای نیروهای مولده برای عبور این کشورها از وضعیت فرودستی الزامی است.

این توسعه همچنین برای پاسخگویی به نیازهای جمعیتی که به سبب شرایط تحمیلیِ فقر و محرومیت رنج برده‌اند، ضرورتی تام دارد. در حالی که تاریخ سرمایه‌داری نشان داده است که نیروهای مولده می‌توانند از طریق غارت استعماری و استثمار شدید طبقات تولیدکننده در خارج از مرزها به‌سرعت رشد کنند، دولت‌های سوسیالیست باید مسیری متفاوت را برگزینند؛ یعنی تحکیم پایگاه حمایتی خود میان طبقات کارگر، بدون تکیه بر مازاد حاصل از امپریالیسم و مبادلات نابرابر.

اگر نیروهای مولده با سرعت کافی رشد نکنند تا کشور به خودکفایی و توان دفاعی برسد، توسط قدرت‌های امپریالیستی درهم شکسته خواهد شد. در برخی موارد، فوریت نیاز به توسعه چنان حاد بوده است که برخی کشورهای سوسیالیست ناگزیر به پذیرش مقطعیِ سازش‌های تاکتیکی شده‌اند؛ اموری نظیر اثرات زیست‌محیطی گسترده‌تر، استخراج‌گرایی، بهره‌گیری از نیروی کار استثمارشده و توسعه ناهمگون.
بسیاری با دیدن این فعالیت‌ها تحت پرچم سوسیالیسم، فریاد اعتراض برآورده‌اند. آنان این موارد را نشانه‌هایی آشکار می‌دانند بر اینکه کشورهای مزبور در مسیر کمونیسم نیستند و در نتیجه سوسیالیست واقعی محسوب نمی‌شوند. بار دیگر، شکاف میان تصویر ازپیش‌تعیین‌شده از کمونیسم و ادراک حسیِ آنی، فهمِ مبارزات مادی برای بنای سوسیالیسم در جهان واقعی را تیره و تار می‌کند. برخی از درجاماندگان در سطح ادراک حسی تا آنجا پیش می‌روند که مدعی می‌شوند هیچ‌یک از آنچه پیش چشم دارند شایسته برچسب سوسیالیسم نیست، مگر آنکه دقیقاً با تصویر ایدئال از جامعه آینده منطبق باشد.

این افراد همچون همان تمسخرگرانی هستند که مدام در حال صیقل دادنِ تصورات خود از کوه‌نوردی‌اند، در حالی که دیگران واقعاً در حال صعود از کوه‌اند؛ هرچند این صعود با حرکت‌های زیگزاگی همراه باشد که در ظاهر با تصورات گروه نخست در تضاد است.

دیالکتیک سوسیالیسم
می‌توان گفت ادراک حسی، نازل‌ترین سطح آگاهی سوسیالیستی است؛ این سطح صرفاً شامل نگریستن به جهان و مقایسه آن با یک تصویر ذهنی است، بدون آنکه ضرورتاً ماهیت عینی جهان یا مبارزات مادی در جریان درک شود. دیالکتیک سوسیالیسم مستلزم گذار به سطح والای «فهم» است. همان‌طور که در نمونه‌های استقرار قهری حاکمیت مستقل و توسعه‌گرایی دیدیم، این اقدامات برای بقای سوسیالیسم در جهانی امپریالیستی ضروری بوده‌اند.

برای تبیین دیالکتیک سوسیالیسم، تفکیک میان «تاکتیک» و «راهبرد» (استراتژی) مفید است. تاکتیک‌ها مانورهای کوتاه‌مدتی هستند که برای پیشروی به سوی راهبرد یا همان هدف غایی ضرورت دارند. همان‌گونه که لنین در تمثیل کوه‌نورد روشن ساخت، گاهی تاکتیک‌ها در تضاد با راهبرد به نظر می‌رسند. به هر حال، اگر کسی فرود یک کوه‌نورد را ببیند، چرا باید تصور کند که این یک تاکتیک برای رسیدن به قله است؟ به همین ترتیب، اگر کسی مشاهده کند که کشورهای سوسیالیست اشکال منضبطی از کنترل را حفظ کرده و با سرعتی توسعه می‌یابند که بر برخی کارگران یا محیط زیست اثر منفی دارد، چرا باید بپندارد که این مسیرِ رسیدن به کمونیسم است؟

پاسخ قطعاً در سطح آگاهی سوسیالیستیِ فراتر از ادراک حسی نهفته است. در این سطح، آشکار می‌شود که ماهیت مادی جهان چنان است که برخی تاکتیک‌ها — که در چشم ناظران غیرحرفه‌ای به شکل عقب‌نشینی جلوه می‌کنند — در واقع گام‌هایی ضروری به عقب برای برداشتن جهش‌هایی به جلو هستند.
هرچه کشورهای سوسیالیست سریع‌تر بتوانند حاکمیت خود را تثبیت کرده و نیروهای مولده را توسعه دهند، سریع‌تر قادر خواهند بود — در صورت پایبندی به مسیر سوسیالیستی — به سطح بعدی گام نهاده و بر این تضادها فائق آیند؛ چرا که دیگر صرفاً برای بقا نمی‌جنگند.

البته این بدان معنا نیست که باید هرگونه انضباط یا توسعه‌گرایی را صرفاً چون پرچم سوسیالیسم بر فراز آن است، بی‌چون‌وچرا پذیرفت. سوءاستفاده‌های گوناگونی وجود داشته و دارد؛ سوسیالیسم امری نیست که توسط موجوداتی انتزاعی ساخته شود، بلکه محصول انسان‌هایی است با تمام لغزش‌هایشان؛ انسان‌هایی که تحت تأثیر ایدئولوژی سرمایه‌داری پرورش یافته‌اند.
از این منظر، تداوم مبارزه اجتماعی در لوای سوسیالیسم حائز اهمیت است. پروژه‌های سوسیالیستی تاکتیک‌های متفاوتی را برای مقابله با امپریالیسم و پاسخ به نیاز توسعه به کار بسته‌اند. ما می‌توانیم و باید موفقیت یا شکست نسبی تاکتیک‌های خاص را مورد نقد و ارزیابی قرار دهیم.

اوج آگاهی سوسیالیستی نه «فهم»، بلکه «آگاهی پراکسیس» (عمل‌گرایانه) و بازشناخت این حقیقت است که «عمل»، داور نهایی حقیقت است. این همان چیزی است که روشن می‌کند چه چیزی کارآمد است و چه چیزی نیست. در مورد آن کوه‌نورد، آیا فرودِ ظاهری او در عمل به صعود موفقیت‌آمیزش انجامید یا دست‌کم او را به تراز بعدی رساند؟

در مورد سوسیالیسم، آیا این گام‌های ظاهری به عقب، به کشورهای سوسیالیست اجازه داده است که در گذر زمان به سوی راهبرد کلان حرکت کنند، حتی اگر دهه‌ها به طول انجامیده باشد؟ اگر نه، چه درسی می‌توان از این عقب‌نشینی گرفت و چه راه‌های جایگزینِ عملی دیگری وجود دارد؟ به هر حال، هیچ نقشه‌ٔ پیش‌ساخته‌ای برای سوسیالیسم وجود ندارد؛ تنها یک فرایند عملیِ یادگیری در جریان است که بخشی از آن از طریق آزمون و خطا پیش می‌رود.

این یکی از دلایلی است که یادگیری سوسیالیست‌ها از خطاهای عملی خویش — یا خطاهای دیگران — برای یافتن بهترین شیوه صعود از کوه، تا این حد حیاتی است. این وظیفه، هرچند دشوار، باید به سرانجام برسد اگر بشریت خواهان آینده‌ای است؛ و درک دیالکتیک سوسیالیسم — مبتنی بر اصالت عمل — می‌تواند ما را در این مسیر پرپیچ‌وخم یاری رساند.

میراث عملی لنین
لنین تبیینی هم نظری و هم عملی از دیالکتیک سوسیالیسم به ما ارائه داد. اگرچه او صد سال پیش درگذشت، میراثش در مبارزات امروزی برای گسستن زنجیرهای امپریالیسم و پیشبرد پروژه سوسیالیسم تداوم دارد. در سدهٔ اخیر، به سبب تاریخ پیچیده سوسیالیسمِ سبک شوروی و فروپاشی نهایی آن، درس‌های بسیاری آموخته شده است.

آن اتفاق عقب‌گرد بزرگی برای جنبش سوسیالیستی جهانی بود و همزمان با تشدید تهاجمی امپریالیسم همراه گشت. با این حال، پایان اتحاد جماهیر شوروی هرگز به معنای ناقوس مرگ پروژه سوسیالیستی نبود.

چین، به عنوان بزرگ‌ترین و عیان‌ترین نمونه، تاریخ شوروی را به‌دقت مطالعه کرد و درس‌های عملی بسیاری از موفقیت‌ها و شکست‌های آن استخراج نمود. سیاست «اصلاحات و گشایش» چین، که تفاوت چندانی با NEP لنین ندارد، توسط برخی به عنوان دست شستنِ صرف از سوسیالیسم به استهزا گرفته شده است.

اما بهتر است آن را به عنوان یک تاکتیک مشخص برای توسعه نیروهای مولده درک کرد؛ با این هدف که پروژه سوسیالیستی به تراز بعدی منتقل شود. این فرایند البته خالی از تضاد نبوده و هنوز کارهای مهم بسیاری در پیش است. با این وصف، همین رویکرد به چین اجازه داده است که در مسیر توسعه «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» پایداری ورزد و از منظر عملی، به رهبر پروژه سوسیالیستی در قرن بیست و یکم بدل شود. بدین ترتیب، چین نمونه‌ای زنده از دیالکتیک سوسیالیسم و در نتیجه، میراث جهانی و تاریخی لنین به شمار می‌رود.