
یک. ناکامی راهبردی امپریالیسم در برابر ایران، اما!
نوشته مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
تاریخِ معاصر منطقه یک اصل را بارها اثبات کرده است: ایالات متحده و رژیم صهیونیستی به هیچ تعهد بینالمللی پایبند نبوده و نیستند. این نه یک داوری اخلاقی، بلکه یک واقعیت ساختاری است که از منطقِ درونیِ این دو بازیگر ریشه میگیرد؛ منطقی که هر توافق را نه بهمثابه پیمان، بلکه بهمثابه ابزار موقت برای بازتنظیم موازنه قدرت به سود خود تعریف میکند.
در این میان، دکترین معاملهگرانه ترامپ ماهیتی یکسویه دارد: «برد برای من، باخت برای همه طرفهای دیگر.» این منطق نه استثنا، بلکه قاعده است. اما ترامپ یک آسیبپذیری ساختاری دارد که در بحران اخیر نیز خود را نشان داد: او ظرفیت راهبردیاش از دهانش کوچکتر است. او همواره وعدههایی میدهد که پشتوانه عملیاتیشان را ندارد، و این شکاف میان ادعا و توان، او را در تلههایی میاندازد که خود ساخته است.
دو. شکست نظامی و راهبردی آمریکا و اسرائیل در جنگ با ایران
واقعیتی که رسانههای غربی میکوشند پنهانش کنند این است که عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در تمام اهداف اصلی خود به شکست انجامید:
الف. شکست در هدف بلندمدت: تصاحب منابع نفتی ایران و سلطه بر اقتصاد انرژی منطقه محقق نشد.
ب. شکست در هدف کوتاهمدت: پروژه تغییر رژیم — که مستقیماً در ادبیات راهبردی واشنگتن مطرح بود — به نتیجه نرسید. مردم ایران، برخلاف محاسبات دشمن، در برابر تجاوز خارجی انسجام نشان دادند نه گسیختگی.
ج. شکست در کنترل تنگه هرمز: آمریکا که میپنداشت میتواند با فشار نظامی سلطه بر این شریان حیاتی جهانی را از ایران بگیرد، عملاً معادله را برعکس کرد؛ سیطره ایران بر تنگه هرمز نه تضعیف، بلکه تثبیت شد.
د. شکست در فعالیتهای هستهای: علیرغم تمام عملیاتهای خرابکارانه — از جمله ادعای دسترسی به تأسیسات غنیسازی در جنوب اصفهان — آمریکا نتوانست برنامه هستهای ایران را در طول جنگ متوقف کند.
ه. شکست در سیطره هوایی: ادعای کنترل آسمان ایران با سرنگونی دوازده فروند هواپیمای جنگنده آمریکایی در طول یک ماه عملاً باطل شد. این رقم نه یک اتفاق تاکتیکی، بلکه یک شکست راهبردی است.
تنها حوزهای که این دو رژیم در آن «موفق» بودند، کشتار غیرنظامیان، تخریب زیرساختها، و ارتکاب جنایت علیه بشریت بود. تاریخ تمامی جنگهای آمریکا این الگو را تکرار میکند: فقدان پیروزی راهبردی، جبرانناپذیری از طریق کشتار انبوه. اسرائیل نیز با هفتاد سال سابقه نسلکشی — که آخرین نمونه آن در غزه بهصورت زنده در برابر چشمان جهانیان جریان داشت — این الگو را تکرار کرد. هر ناظر آگاه به تاریخ منطقه میدانست که این دو قدرت از بدو ورود به جنگ، دستاوردی جز ویرانگری نخواهند داشت — و این ناتوانی از پیروزی واقعی، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه استیصال است.
سه. تله راهبردی ترامپ: از گندهگویی تا آتشبسِ فریبکارانه
ترامپ با اعلام علنی قصد «نابودی یکشبه تمدن ایران»، خود را در یک کیشومات راهبردی قرار داد. این ادعا چند بحران همزمان برای او ایجاد کرد:
بحران داخلی: موج مخالفت در داخل آمریکا — از جمله در میان افکار عمومی، نخبگان سیاسی، و حتی ارتش — به شدت بالا گرفت. آینده انتخاباتی حزب جمهوریخواه با این اظهارات نسنجیده به خطر جدی افتاد.
بحران مشروعیت بینالمللی: افکار عمومی غرب در برابر این ادعا شوکه شد. نابود کردن تمدنی چندهزارساله با نود میلیون جمعیت در یک شب — این دیگر لفاظی سیاسی نبود، بلکه نشانهای از بیثباتی ذهنی خواند که حتی متحدان آمریکا را نگران کرد.
بحران نظامی: مشاوران و فرماندهان نظامی ترامپ بهخوبی میدانستند که هیچ ماشین نظامیای چنین هدفی را قابل اجرا نمیداند. آنها دچار سردرگمی عمیقی شدند.
ترامپ در این موقعیت به یک راه فرار نیاز داشت — و آتشبس، آن راه فرار بود. اما نه آتشبس واقعی، بلکه آتشبسِ ابزاری.
چهار. آناتومی فریب: ده شرط پذیرفتهشده بهمثابه آلارم خطر
مشاوران ترامپ از طریق کانالهای میانجی — بگونه ای غیر داوطلبانه پاکستان، عربستان سعودی، ترکیه — یک آتشبس ظاهری برپا کردند که در آن ده شرط ایران پذیرفته شد. این پذیرش شروط ایران!! خود یک سیگنال هشداردهنده بود که ایران میبایست آن را جدی میگرفت؛ چراکه ترامپ در حالت عادی حتی به یکی از این شروط تن نمیدهد. پذیرش دهگانه به این معناست که کاسهای زیر نیمکاسه است.
منطق این فریب از این قرار بود:
هدف اول: ترامپ با آتشبس بهعنوان بهانه از لقمهای (نابودی یک شبه یک تمدن) که از دهانش بزرگتر بود عقبنشینی کند — بدون اینکه ضعف آشکار شود. جنگ متوقف نمیشود؛ فقط قاببندی آن عوض میشود.
هدف دوم: نتانیاهو باید در ازای این عقبنشینی ترامپ، حملات خود به لبنان را شدت میبخشید. لبنان در متن توافق آتشبس گنجانده شده بود — اما دقیقاً همین گنجاندن، آن را به ابزار تحریک تبدیل کرد. چراغ سبز حمله به لبنان را قبلاً نتانیاهو از ترامپ گرفته بود فراموش، این جزئی از برنامه بود. نباید فراموش کرد که نتانیاهو و اسرائیل بدون اجازه ترامپ آب هم نمیخورند.
هدف سوم: طراحان این سناریو میخواستند ایران را به واکنش نظامی علیه اسرائیل یا کشورهای منطقه — به خاطر لبنان — تحریک کنند. در این صورت، مسئولیت از سرگیری جنگ بر دوش ایران گذاشته میشد: «من ترامپ، شروط ایران را پذیرفتم؛ این ایران بود که پیمان را شکست.»
این طراحی ایران را در یک دوراهی راهبردی قرار میدهد:
اگر ایران واکنش نشان دهد: به آغازگر جنگ تبدیل میشود و آمریکا مشروعیت تداوم حملات را مییابد.
اگر ایران سکوت کند: متحدانش — حزبالله و نیروهای مقاومت در لبنان — در برابر اسرائیل تنها میمانند و به تکهتکه شدن تن میدهند. این امر به اعتبار راهبردی ایران در منطقه ضربهای جدی میزند و پیروزیای را که ایران در این جنگ به دست آورده خنثی میکند.
پنج. ایران در گرهگاه راهبردی
این دوراهی پیچیده است، اما نه بیراهحل. چند لایه از این معادله باید با هم دیده شوند:
لایه اول — محدودیت کارتها: ایران میداند که چین و روسیه، در حالی که پنهانی و بیسروصدا از تهران حمایت میکنند، در صورت از سرگیری جنگ توسط ایران، این حمایت را دچار تنش خواهند کرد. پیام ضمنی پکن و مسکو این است: منافع خود را محور قرار بده، نه تعهدات ایدئولوژیک به متحدان منطقهای.
لایه دوم — بازی اعراب خلیج فارس: کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس که همدستیشان با آمریکا و اسرائیل در این جنگ آشکار شد، از وضعیت دوراهی ایران لذت میبرند. آنها نه توان رویارویی با ایران را دارند و نه جرأت آن را — اما از هر موقعیتی که به وجهه ایران به عنوان متحد غیر قابل اعتماد و اتکا آسیب بزند، استقبال میکنند.
لایه سوم — فشار داخلی: بخشی از افکار عمومی ایران ممکن است از از سرگیری جنگ بهخاطر لبنان ناراضی باشد. این واقعیت سیاسی است که باید دیده شود، اما نباید تصمیمگیری راهبردی را به اسارت بکشد.
لایه چهارم — انتخابی که از پیش محدود بود: اگر ایران آتشبس را رد میکرد و جنگ را ادامه میداد، همین برچسب را میخورد که دنبال جنگ است. آتشبس را پذیرفت — و حالا در تله آن افتاده. هیچکدام از این دو مسیر بیهزینه نبود. اما پذیرش آتشبس دستکم این مزیت را داشت که ترامپ را نیز در برابر ادعاهای غلوآمیزش بیپاسخ میگذاشت.
شش. اپوزیسیون و قضاوت تاریخ
تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران یک آزمون تاریخی بود که بسیاری در آن شکست خوردند. اپوزیسیون — چه آن بخشی که خواهان بمباران ایران بود، چه آن بخشی که با ادعای «بیطرفی» خواستار توقف مقاومت شد — عملاً خود را در همسویی عینی با امپریالیسم قرار داد. «بیطرفی» در برابر تجاوز به خاک وطن، یک موضع سیاسی است — نه فراسیاسی. کسانی که در حالی که کشور زیر بمباران بود خواستار توقف مقاومت بودند، صرفنظر از نیتشان، عملاً در خدمت منطق اشغالگران قرار گرفتند. این یک قضاوت اخلاقی نیست؛ یک تحلیل ساختاری است. تاریخ این موضع را ثبت خواهد کرد.
پروژه تغییر رژیم از طریق «نیروی سوم» نیز در این بحران ثابت کرد که چه پشتوانهای دارد: صفر. انسجام مردم و حاکمیت در برابر تجاوز خارجی، محاسبات واشنگتن را باطل کرد و سناریویی را که رهبری جمهوری اسلامی سالها پیش ترسیم کرده بود — که هدف آمریکا و اسرائیل نه جمهوری اسلامی، بلکه ایران است — به یک واقعیت ملموس و تجربی تبدیل کرد.
هفت. چشمانداز: جنگ متوقف نمیشود، فقط شکل عوض میکند
سناریوی محتمل این است که جنگ در قالبی متفاوت ادامه یابد: طولانیتر، پراکندهتر، و با هدف فرسایش زیرساختها و ایجاد شکاف میان مردم و حاکمیت. ترامپ و نتانیاهو در این مسیر توافق کردهاند. ابزار این مرحله، احتمالاً عملیاتهای ترکیبی — از جمله پهپادهای آمارات و آمریکا، و حملات اسرائیل به لبنان — خواهد بود.
ایران در عرض ۲۴ تا ۴۸ ساعت باید موضع خود را روشن کند. احتمال تمرکز پاسخ ایران بر اسرائیل — بهخاطر تجاوزات پس از آتشبس — وجود دارد. اگر این پاسخ داده شود، جنگ دوباره شعلهور میشود.
این وضعیت فعلی ماست: نه صلح، نه جنگ — بلکه آتشبسی که از ابتدا برای شکستن طراحی شده بود.
