آیا «۱۸ برومر» ترامپ فرا می‌رسد؟ – ژو دِیو

نویسنده: ژو دِیو (دکترای علوم سیاسی، دانشگاه پیتسبرگ – پسادکترای تاریخ، دانشگاه رنمین چین)
ترجمه مجله جنوب جهانی


خلاصه برای خوانندگان پرمشغله

۱. تکرار تاریخ به‌عنوان کمدی: مارکس می‌گفت وقایع بزرگ تاریخی دو بار رخ می‌دهند: اول تراژدی، دوم کمدی. ترامپ هم نسخهٔ مضحک‌تر لوئی بناپارت است، اما این شباهت صرفاً سطحی نیست.

۲. باور غلط به دموکراسی: مخالفان ترامپ خیال می‌کنند با رأی، اعتراض و مجلس می‌توانند جلوی او را بگیرند. این همان «توهم پارلمانی» است که مارکس مسخره می‌کرد.

۳. قدرت واقعی کجاست؟ ترامپ برخلاف دورهٔ اول، اکنون ارتش، نیروهای امنیتی، قوهٔ قضائیه و حزبش را با وفاداران مطلق پر کرده. دولت او «دولت متملقان» است؛ توانایی مهم نیست، فقط اطاعت مهم است.

۴. جنگ با ایران به‌مثابه آزمایش: هرچه جنگ ناکام‌تر باشد، ترامپ بیشتر دست به ماجراجویی می‌زند. او دارد وفاداری ارتش را می‌سنجد و همزمان ژنرال‌های نافرمان را برکنار می‌کند.

۵. کودتا دور از انتظار نیست: آمریکایی‌ها تا همین اواخر نمی‌توانستند سقوط کاپیتول، رد انتخابات توسط رئیس‌جمهور، یا شخصیتی مثل ترامپ را باور کنند. پس چرا کودتا را نه؟

۶. درس پایانی: «هرکه را پند دهی، گردن نهاده‌ای که او را صاحب‌اختیار بدانی.» تا وقتی مخالفان فقط «نالهٔ پس‌ازوقت» سر می‌دهند و منتظر معجزهٔ صندوق رأی می‌مانند، ترامپ با «سازمان و خشونت» پیش می‌رود.

نتیجهٔ کوتاه: ترامپ نیمهٔ راه را رفته. نه تضمینی برای موفقیت او هست، نه دلیلی برای خوش‌بینی مخالفان. «اگر جامهٔ ناپلئونی بر دوش او بیفتد، تندیس ناپلئون از فراز ستون فرو خواهد افتاد.»


در این جهان، آنچه یک اثر کلاسیک را جاودانه می‌کند، تواناییِ شگفتِ آن برای سخن گفتن با هر نسلی است؛ گویی هر بار که به‌سویش بازمی‌گردی، رازی تازه در آستین دارد.

از همان ۲۰۱۶ که دونالد ترامپ پا به کاخ سفید گذاشت، بسیارند کسانی که «هیجدهم برومرِ لوئی بناپارت» مارکس را از قفسه‌ها بیرون کشیدند. قیاسِ ترامپ با ناپلئون سوم، تقابلِ نخبگانِ بی‌کفایتِ واشنگتن با مجلسِ بی‌سامان پاریس، همانندیِ روستاییانِ شیفتهٔ ترامپ با کشاورزانِ فرانسوی که در برابر بورژوازیِ شهر به پشتیبانی از ناپلئون سوم برخاستند – و این‌همه، چونان آینه‌ای از آشفتگیِ آمریکای امروز بر فراز فرانسهٔ میانهٔ قرن نوزدهم.

اما در این کمان‌تیر، تنها همین شباهت‌های سطحی نهفته نیست. با بازگشتِ ترامپ به قدرت و بروزِ ابتکاراتی که بی‌گمان «انتزاعی» خوانده می‌شوند، گویی آمریکا گام‌به‌گام به صحنه‌ای نزدیک می‌شود که مارکس یک بار و برای همیشه وصفش کرد. این روزها، که جنگ با ایران به باتلاقی فروکشیده و ژنرال‌های ارتش یکی پس از دیگری برکنار می‌شوند، بازخوانیِ آن متن کلاسیک، نکته‌های تازه و شگفت‌انگیزی پیشِ رو می‌نهد.

آغازِ جاویدانِ یک متن

همگان آن سطرهای ماندگار را به خاطر دارند:

«هگل جایی گفته که تمامِ رویدادها و شخصیت‌های بزرگِ تاریخِ جهان، گویی دو بار ظهور می‌کنند. اما فراموش کرده بود بیفزاید: بارِ نخست به‌سان تراژدی، و بارِ دوم به‌سان کمدی… انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه از روی دلخواه و نه در شرایطی که خود برگزیده‌اند – بلکه در دلِ میراثی که مستقیم، معیّن و از پیش‌تعیین‌شده، از گذشته به آن‌ها رسیده است. سایهٔ سنگینِ سنتِ نیاکانِ مرده، چون کابوسی بر روانِ زندگان چنگ می‌اندازد.»

ظهور و سلطنتِ ترامپ نیز از این قاعده برکنار نیست. آنجا که در چهرهٔ او نشانه‌هایی از ناپلئون سوم یا حتی هیتلر می‌بینیم، این تصادفیِ محض نیست؛ بلکه حاصلِ رویای آمریکاییان به «آمریکای باشکوهِ دیروز» درآمیخته با زخم‌های دیرینهٔ ساختاریِ امروزِ این کشور است. شخصیتِ ترامپ در خود هم تکرارِ آن تراژدی‌ها و کمدی‌های همیشگیِ ناشی از طبیعتِ بشر و شرایطِ مادی را دارد، هم رنگ و بوی خاصِ همین دمِ آمریکایی.

پس از دورانِ نسبتاً آرامِ نخستینِ ترامپ و شکستِ او در انتخابات ۲۰۲۰، بسیاری نفس راحتی کشیدند و گمان بردند «کار از کار گذشته» و سازوکارِ آمریکایی تابِ چنین تکان‌هایی را دارد؛ دیگر جای ترسی از «کودتای ناپلئونیِ» او نیست. اما امروز، دیگر هیچ یک از این دلخوشی‌ها چندان استوار به نظر نمی‌رسد.

پرسشِ امروزِ ما این است: ترامپ تا کجای راهِ لوئی بناپارت را پیموده؟ و آیا می‌تواند تا انتها برود؟

نشانه‌هایی از یک تکرار

درست است که در دورِ دوم، محبوبیتِ ترامپ رو به کاهش نهاده، پایِ جنگ به باتلاق کشیده شده و این‌ها می‌تواند دلیلی بر سستیِ بنیانِ قدرت او باشد. شاید تداومِ جنگ در ایران و مشکلاتِ اقتصادی، مردم را از او ناامید کند و شکستِ سنگین در انتخابات میان‌دوره‌ای، حزب جمهوری‌خواه را از او پراکنده سازد؛ آن‌گاه سیاست‌های او به بایکوتِ همگانی دچار شود و نهایتاً به کیفرخواستی تاریخی بیانجامد.

همهٔ این سناریوها ممکن است، اما شرطِ اصلیِ آن‌ها این است که ترامپ و گروهِ حاکمِ او «طبق قاعده» بازی کنند. مشکل این جاست که ترامپ خود یک «قاعده‌شکنِ حرفه‌ای» است. پیشتر من ظهور او را با روی کار آمدنِ فاشیسم سنجیده بودم، اما اکنون – با توجه به ویژگی‌های شخصیِ ترامپ و بافتِ کنونیِ قدرت – کودتای به‌سبکِ ناپلئون سوم، محتمل‌تر از تغییرات درون‌سیستمیِ به‌سبک هیتلر به نظر می‌رسد.

اتفاقاً همان‌گونه که لوئی بناپارت برای تصاحبِ فرماندهیِ ارتش، دست به لشکرکشی به ایتالیا زد، ترامپ نیز جنگ با ایران را دستاویزی کرده است تا مرزهای وفاداریِ ارتش و حدودِ مهارِ خود در داخل را بیازماید.

تا به امروز، با وجودِ ناکامیِ جنگ و خبرهایی از نافرمانیِ سربازانِ ناو هواپیمابر «فورد»، ترامپ کنترلِ ارتش را از دست نداده است. همین هفته‌های اخیر، وزیر دفاعش (هگزست) بدونِ کوچک‌ترین مانعی، دسته‌جمعی فرماندهانِ بلندپایه – از جمله رئیس ستاد ارتش – را برکنار کرده است. در تمامِ عملیاتِ نظامی علیه ایران، کنگره و مردم، هرچه اعتراض کرده‌اند، نتوانسته‌اند جلویِ گسیلِ بیشترِ نیروها و فرورفتن در باتلاق را بگیرند.

نتیجهٔ شگفت‌انگیز آن است که هرچه جنگ در ایران ناکام‌تر باشد و دشواری‌های داخلی و خارجی بیشتر و مخالفان پرسر و صداتر، ترامپ بیشتر بر شرط‌بندیِ خود می‌افزاید و دست به ماجراجویی‌های تازه می‌زند.

در داخل هم، هنگامی که نیروهای «آی.سی.ای» – که همچون سربازانِ خصوصیِ ترامپ‌اند – در خیابان مرتکب قتل می‌شوند، واکنشِ مردم تنها به برکناریِ نمادینِ یک مدیر ارشد می‌انجامد. هرچند بر سرِ بودجهٔ «آی.سی.ای» مجلس به حالتِ نیمه‌تعطیل درآمده، اما این نیرو همچنان پابرجاست و از جیبِ ترامپ خرج می‌گیرد.

در چنین وضعی، ناخواسته این پرسش به ذهن می‌رسد: «آیا اشرافزادگانِ واشنگتن، با گریه‌های شبانه‌روزی خود، می‌توانند دونگ ژوئویِ روزگار را به زانو درآورند؟»

توهمِ پارلمانی

آمریکاییان گمان می‌کنند که با گریه و زاری و در نهایت با صندوق رأی و کشمکش‌های پارلمانی، بهایِ کارِ ترامپ را به او نشان خواهند داد. مگر نه اینکه پیشتر دو بار او را برگزیده و یک بار کنار زده‌اند؟ چرا این بار نشود؟

این ساده‌دلی، بر شماری از پیش‌فرض‌های سست استوار است: اینکه واقعاً رفتارِ وارونه‌ی ترامپ رأی‌دهندگان را از او رویگردان کند و او نتواند با ترفندهای دیگر این خشم را خنثی کند؛ اینکه ترامپ واقعاً به رأی اهمیت دهد نه اینکه خود را برای سهم‌الملکِ نهاییِ نام و نان آماده کند؛ اینکه اگر در انتخابات شکست خورد، واقعاً تن به تشریفاتِ دموکراتیک بدهد. گذشته از همهٔ این‌ها، باید پذیرفت که آمریکایی‌ها بسیار صبورند؛ ترامپ تا انتخابات بعدی و پایانِ دوره، فرصتِ بسیار دارد که هر طور می‌خواهد بر صحنه بتازد.

این شیفتگی به سیاستِ دموکراتیک، چیزی نیست جز همان «توهمِ پارلمانی» که مارکس به بادِ سخریه گرفت:

«از ۱۸۴۸ به این سو، اروپا دچار بیماریِ عجیبی شده بود: «توهمِ پارلمانی». مبتلایان به این بیماری، اسیرِ یک دنیای خیالی می‌شدند و هر گونه خرد، حافظه و درکی از واقعیتِ بیرون را از دست می‌دادند. تنها با این توهم می‌توان توضیح داد که چرا حزب نظم (حزب راست‌گرای فرانسه) پس از آنکه همه‌ی شروطِ حیاتِ قدرتِ پارلمان را با دستِ خود نابود کرده بود، هنوز پیروزی‌های پارلمانی اش را پیروزیِ واقعی می‌پنداشت…»

سیاستمداران و مردم آمریکا نیز امروز دقیاً در همان دام افتاده‌اند؛ آن‌ها گمان می‌کنند که کاهشِ محبوبیت، شکستِ انتخاباتی و آشفتگیِ کابینۀ ترامپ، یعنی پیروزیِ خودشان – غافل از اینکه ترامپ هنوز از تمامِ قدرتِ یک رئیس‌جمهور برخوردار است، تمامِ پلیس و نیروهای نظامی و امنیتیِ کشور را در قبضه دارد و با اطلاعاتِ محرمانه و فروشِ مناصب، می‌تواند هر طور که بخواهد ثروت‌اندوزی کند.

پیروزیِ واقعی در کجاست؟

پیروزیِ حقیقیِ ترامپ، در آن دروغ‌ها و توهماتِ اقتصادی و نظامی نیست؛ بلکه در این حقیقتِ ساده نهفته است: چه در سیاستِ داخلی پیروز شود چه شکست بخورد، چه در جنگ به کامروایی رسد چه به بن‌بست، او همچنان «یگانه فرماندهٔ کل» آمریکاست. مخالفانش با فروتنی تمام منتظرند تا «فرایندِ دموکراتیک» معجزه کند – و هیچ اقدامی برای توقفِ پیشاپیشِ ماشینِ حکومتیِ در دستِ او نمی‌کنند.

برای آنکه توهمِ «همه چیز تحت کنترل است» را حفظ کنند، مخالفان حتی واژه‌ای به نام «تاکو» (TACO) ساخته‌اند تا به خود بقبولانند که ترامپ، فقط به این خواسته‌های دیوانه‌وارش جامۀ عمل نمی‌پوشاند، یعنی همچنان در «قفسِ نهادی» اسیر است.

اما رویدادهای یک سالِ اخیر به روشنی نشان می‌دهد: ترامپ بارها «تاکو» کرده و عقب‌نشسته، اما همیشه باز ابتکارِ عمل را در دست داشته و هرگز از خواسته‌هایش دست نکشیده – چه در جنگِ تعرفه‌ها، چه در پشت کردن به اروپا، چه در جاه‌طلبی‌های فرامرزی. مهم‌تر از همه، تا وقتی او بر ماشینِ حکومت چیره است، درست مانندِ لوئی بناپارت در ۱۸۵۱، قدرتِ تقسیمِ مناصب و فرماندهیِ نیروهای مسلح را دارد؛ گروهی از کارگزاران و سربازانِ وابسته به خود را پدید آورده و نیروی لازم برای تصاحبِ قدرت را در اختیار دارد.

«کودتا» – آن پدیده‌ای که در بسیاری از کشورهای ریاست‌جمهوری مکرراً رخ داده – در چشمِ بسیاری از آمریکاییان همچون افسانه‌ای دست‌نیافتنی و بی‌ربط به «دموکراسیِ کاملِ» خودشان است. با این حال، همیشه نخستین بار وجود دارد. پیش از ترامپ، آمریکاییان هرگز تصور نمی‌کردند چنین کسی به ریاست‌جمهوری برسد؛ پیش از ۲۰۲۰، هرگز نمی‌پنداشتند رئیس‌جمهور نتایجِ انتخابات را رد کند؛ پیش از تسخیرِ کاپیتول، باور نمی‌کردند رئیس‌جمهور جمعیتی را به یورش به کنگره تحریک کند. پس چه تضمینی وجود دارد که اگر تیمِ ترامپ در انتخاباتِ بعدی شکست خورد، دست به کاری نزند که باز هم تصورِ آمریکاییان را گسترش دهد؟

البته، اگر بخواهیم میان دو گزینه یکی را برگزینیم، هنوز هم می‌گویم «کودتای ترامپ» رویدادی با احتمالِ اندک است – و موفقیتِ آن، حتی از این هم کمتر. اما با توجه به روندِ کنونی، ترامپ چند قدم دیگر نیز در راهِ تقلید از پیشینیانِ فرانسوی خود برداشته است.

درس‌گرفتن از شکست

لوئی بناپارت پیش از کودتا، شکست‌های بی‌شماری خورد – بسیاری از آن‌ها مضحک و تحقیرآمیز، درست مانندِ «تاکو»های پیدرپیِ ترامپ. اما این موانع مانع از آن نشد که قدرتِ اجراییِ اصلی را در دست نگه دارد و پیوسته تاکتیک‌هایش را بر اساسِ اوضاع تنظیم کند.

ترامپ هرچند در سیاست‌ورزی و چرب‌دستی، در قیاس با لوئی بناپارتِ حرفه‌ای، تازه‌کار به نظر می‌رسد، اما از شکست‌هایش درس می‌گیرد. او نتوانست نتیجهٔ انتخابات ۲۰۲۰ را تغییر دهد، زیرا در آن زمان یک شهروندِ کاملاً بیگانه با سیاست بود: در دولت و ارتش، از بالا تا پایین، کسی را نداشت که واقعاً به او دل ببندد و جز اندکی از نخبگانِ نیمه‌دل، پشتوانه‌ای نداشت.

امروز اما – در دومین دوره – اوضاع دگرگون شده است. ترامپ وفاداریِ مطلق به خود را در تار و پودِ حزب جمهوری‌خواه و دولتِ خود تنیده است. هنوز شمارِ قابل توجهی از نخبگانِ حزبی باقی اند، اما همگی خطِ ترامپ و انکارِ انتخابات ۲۰۲۰ را به تمامی پذیرفته‌اند. کابینهاش تماماً از «افرادِ خودش» است: بیشترشان چون هگزست، بیگانگانی بی‌ریشه‌اند که تمامِ حرفه‌شان به لطفِ ترامپ بسته است؛ معدودی چون روبیو از نخبگانِ کهنه‌کارند اما آنچنان در قالبِ جدید فشرده شده‌اند که حتی اگر کفشِ ترامپ به پایشان نرود، باز می‌گویند «چه اندازه می‌آید!». به بهانهٔ «بالا بردنِ کارآمدیِ دولت» و «پاک‌سازیِ دولتِ عمیق»، ترامپ می‌تواند هر بوروکراتِ نافرمانی را تصفیه کند؛ و به بهانهٔ «مبارزه با مهاجرتِ غیرقانونی» و «تقویتِ امنیت ملی»، نیروهای امنیتیِ وفادار به خود را بسازد.

این روزها، دولتِ ترامپ با تکیه بر جنگ، هم نیروهای خودی را در ارتش جا می‌دهد و هم بودجهٔ نظامی را از کنگره بالا می‌کشد – حلقه‌ای که باز هم دنبالهٔ همان منطق است.

دولتِ متملقان

می‌توانیم مسخره کنیم که ترامپ چگونه فردی را چون «سروان دریا» (اشاره به هگزست) – که کمترین تخصص را ندارد – به کابینه راه می‌دهد. اما این دقیقاً همان کاری است که لوئی بناپارت با دوستان و بستگان نالایق خود کرد. ترامپ را با تخصص کاری نیست، با وفاداری و وابستگیِ مطلق است.

در نتیجه، ما شاهد یک دولتِ بی‌سابقه از چاپلوسان در تاریخ آمریکا هستیم؛ جایی که «لطف و غضب، همه از سرِ ارباب است». اینکه هفته‌های قبل، وزیر امنیت داخلی (نوم) و دادستان کل (باندی) برکنار شدند، نه به خاطر ناکارآمدیِ محض، که به خاطر تردید در وفاداری‌شان بود. آخرین نی برای نوم آن بود که به نامِ ترامپ هزینه‌ی گزافی صرفِ خودنمایی خود کرده بود؛ و گناهِ بزرگِ باندی آن بود که نتوانست در پروندهٔ اپستاین از آبروی ترامپ دفاع کند.

آری، در کابینۀ ترامپ نیز همواره صدای مخالفی هست و کسانی که سعی می‌کنند او را از کارهای نسنجیده بازدارند. اما همان‌گونه که مارکس با طنز گفت: «هرکه را پند بدهی، گردن نهاده‌ای که او را صاحب‌اختیار بدانی.»

در یک سال گذشته نیز دیدیم: هرچه پند بدهند، در نهایت این ترامپ است که بر همه چیز حکم می‌راند. مخالفانِ کنونیِ او در میان سیاستمداران، درست مانند همان مجلس فرانسه عمل می‌کنند: «دولت را می‌گذارند هر کاری می‌خواهد بکند و خود به ناله‌های پس‌ازوقتِ اعتراضی قناعت می‌کنند.»

در میان مردم نیز آن تظاهراتِ پرشورِ به‌اصطلاح اعتراضی، چنان که مارکس در وصفِ شکستِ دموکرات‌های خرد بورژوا نوشت:

«به ندرت چیزی با این اعتمادِ به‌نفس و بی‌صبری از پیروزیِ حتمیِ دموکرات‌ها سخن گفته می‌شود. دموکرات‌ها گویا به قدرتِ صوتِ بوق‌هایی ایمان دارند که دیوارهای اریحا را فرو می‌ریخت. هر بار که در برابرِ دیوارِ استبداد می‌ایستند، سعی می‌کنند آن معجزه را تکرار کنند…»

پس کاهشِ محبوبیت و مخالفتِ کنگره برای ترامپ، بی‌معنا نیست، اما به هیچ وجه تمامِ ماجرا نیست. زیرا اگر ترامپ تصمیم بگیرد بازیِ تازه‌ای را آغاز کند، قواعدِ کهنه بی‌اعتبار می‌شوند. زمانی که تمامِ پوشش‌ها و توهماتِ دموکراسیِ غربی کنار رود، تعیین‌کنندهٔ نهاییِ قدرت، همواره «سازمان و خشونت» است.

وضعیتِ کنونی: نیمهٔ راه تا کودتا

در ۱۸۵۱، پشتیبانیِ پارلمانی از لوئی بناپارت هیچگاه به پای سلطهٔ ترامپ بر جمهوری‌خواهان امروز نرسید. اگر در آن زمان نظرسنجی‌های مدرن وجود داشت، آمارِ محبوبیتِ لوئی بناپارت نیز چندان درخشان نمی‌نمود. اما او خوب می‌دانست قدرتِ خود را مدیونِ چیست و می‌دانست چگونه پایگاهِ حکومت‌اش را حفظ و تقویت کند: روستاییانِ پهناوری که از او حمایت می‌کردند، کابینه و کارمندان دولتی که بقایشان به او بسته بود، ژنرال‌ها و سربازانی که فریفتهٔ وعده‌هایش شده بودند… در برابر، بورژوازی و زمیندارانی که می‌توانستند مخالف باشند، یا دچار تفرقه بودند، یا بی‌اعتنا، یا قابلِ خریدن – و هیچ نیروی جدیِ مقاومتی را تشکیل نمی‌دادند. پرولتاریا نیز از پیش توسط نیروهای دیگر درهم کوبیده شده بود.

اگر ترامپ بخواهد همان مسیری را برود که لوئی بناپارت پیمود، اکنون واقعاً در حساس‌ترین نقطه قرار دارد. جنگ او با ایران، پشتوانه‌ای از رادیکال‌های راست، سیاستمداران محافظه‌کار و سرمایه‌داران دارد؛ ارتش نیز تشنهٔ افتخارِ جنگی است. اگر جنگ با کامروایی پیش می‌رفت، ترامپ می‌توانست گام‌های استوارتری بردارد – اما مشکل همین «اگر» است.

البته دردسرهای امروزِ ارتش آمریکا را نمی‌توان تماماً به گردنِ ترامپ انداخت. ارتش آمریکا – درست مانندِ ارتش فرانسه در آن روزگار – از بنیان فاسد است:

«خودِ ارتش دیگر جوهرِ جوانانِ روستایی نبود، بلکه تفالهٔ لوطیانِ روستایی بود. بیشترِ سربازان، سربازگیری‌شدگانی بی‌ریشه بودند… اکنون ارتش با مأموریتِ ژاندارمری – یعنی دستگیریِ دهقانان – به قهرمانی‌هایی دست می‌یازد. از این رو اگر تضادهای درونیِ نظامِ سردستهٔ «انجمن دهم دسامبر» او را به لشکرکشی در بیرون از مرزها وادارد، ارتش پس از چند نوبت دزدی، به جای افتخار، چماق می‌خورد.»

با این حال، راه بر ترامپ بسته نیست. فتحِ کاپیتول از فتحِ تهران آسان‌تر است. قدرتِ اجراییِ ترامپ هنوز دست‌نخورده باقی مانده است؛ قدرتی که همیشه می‌توان با آن رشوه داد، چانه زد و موازنهٔ قوا را به نفع خود تغییر داد. مشکلِ اصلی این است: آیا ترامپ آن هوشِ سیاسیِ لازم را دارد؟ و آیا مخالفانش آن قدرتِ درکِ سیاسیِ کافی را؟ فعلاً که هر دو در حدِ «نیم‌چیزی» به سر می‌برند.

اما در حالی که بر ذهنیتِ بازیگرانِ روی صحنه تمرکز می‌کنیم، نباید آن دسته از واقعیت‌های عینی را فراموش کنیم که این بازیگران بر سکوی آن ایستاده‌اند. تاریخ هیچگاه خطیِ هموار نیست. چه مسئلهٔ انباشتِ دیرینهٔ معضلاتِ اقتصادی-اجتماعی، چه موازنهٔ نیروهای طبقاتی، همه در درازنای زمان تغییر می‌کنند – و هیچ‌گاه بی‌بازگشت.

به همین دلیل است که هماره شاهد تکرارِ تراژدی‌ها و کمدی‌های تاریخ بر صحنه‌ای دیگر هستیم؛ و رفتارِ ترامپ بی‌آنکه خود بداند، چنان با شخصیت‌های تاریخیِ صد سال پیش همانندی دارد که آدمی را به شگفت می‌اندازد. این نه تصادف است و نه تقدیر؛ بلکه سرنوشتِ محتومِ اشیاست که مردمانِ شبیه را به رفتارهای شبیه وا می‌دارد. آمریکا و ترامپ امروز، هر چند ویژگی‌های منحصربه‌فرد خود را داشته باشند، از چنگِ این قواعدِ عمومی نتوانند گریخت.

پایانی پیش‌گویانه

بدین‌سان، هنگامی که ترامپ این روزها در تناقض‌های «فنِّ برنده‌بودن» دست و پا می‌زند، شاید بد نباشد که نگاهی به آن پایانِ پیش‌گویانهٔ «هیجدهم برومر لوئی بناپارت» بیفکنیم:

«بناپارت که از یک سو در تنگنای تضادهایِ موقعیت خود می‌سوزد و از سوی دیگر چون شعبده‌بازی ناچار است با هر روز شگفت‌آوریِ تازه، تماشاگران را به عنوانِ جانشین ناپلئون به خود خیره کند – به عبارت دیگر ناگزیر است هر روز یک کودتای کوچک ترتیب دهد – سراسر اقتصادِ بورژوازی را دچار هرج‌ومرجی همه‌جانبه می‌کند. به هر آنچه در انقلاب ۱۸۴۸ مقدس به نظر می‌رسید، تعرض می‌کند؛ گروهی را سرد و گروهی دیگر را به شورش گرم می‌کند؛ به نامِ برقراری نظم، هرج‌ومرجِ حقیقی می‌آفریند؛ در عین حال، تمامِ دستگاهِ دولت را از هاله‌ی قدسی می‌اندازد، بی‌حرمتش می‌کند و آن را موجودی منفور و مضحک می‌سازد. او مراسمِ زیارتِ «جامهٔ مقدسِ کلیسای تریر» را به پاریس می‌آورد تا جامۀ ناپلئونی را زیارت کند. اما اگر آن جامهٔ ناپلئونی روزی بر دوشِ لوئی بناپارت افتد، تندیسِ مفرغی ناپلئون از فرازِ ستون واندوم فروخواهد افتاد.»