
دیمیتریوس پاتلیس
ترجمه مجله جنوب جهانی
خلاصهٔ برای خوانندگاه تنگوقت
۱. جهش کیفی در جنگ جهانی سوم
حملهٔ گستردهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران (اسفند ۱۴۰۴) صرفاً یک تشدید کمی یا خطی نیست، بلکه جهشی بنیادین در مناقشه است. برای نخستین بار، پاتکی هماهنگ و مؤثر، خطوط قرمز دشمن را در هم شکسته و پایگاههای پیشرفته و گرانقیمت او را آماج قرار داده است.
۲. درس بزرگ از ایران: انقلاب مردمی هنوز زنده است
ایران نشان داد انقلابی با پشتوانهٔ مردمی عمیق، حتی پس از دههها فشار، فساد و دیوانسالاری، میتواند در برابر ابرقدرتی حیلهگر عزت، شجاعت و ابتکار راهبردی خود را حفظ کند. پیروزی ایران حتی در صورت توقف جنگ، یک پیروزی تاریخی برای ضدسرمایهداری جهانی است.
۳. هدف محور امپریالیستی: سلطهٔ جهانی از طریق «تفرقه و تجزیه»
الگوی «بالکانزدایی» و «هرجومرج کنترلشده» از یوگسلاوی تا امروز، برای تجزیهٔ روسیه، ایران، چین و دیگر کشورها به کار گرفته میشود. ابزارها: جنگهای نیابتی، انقلابهای رنگی، تحریم، و سوءاستفاده از اختلافات قومی-مذهبی.
۴. ضعف مهلک قطب ضدسرمایهداری: فقدان انسجام
هند، روسیه و دیگر بازیگران، رفتارهای دوپهلو، نزدیکی به دشمن و اولویت دادن به منافع الیگارشی خود بر مقاومت جمعی نشان میدهند. این ناهماهنگی، بزرگترین مانع در برابر ابتکار راهبردی جبههٔ مقابل است.
۵. پیامدهای میدانی: تغییر موازنه به سود ایران
· کنترل انحصاری تنگهٔ هرمز و تأثیر آن بر امنیت انرژی جهانی.
· فعال شدن دوبارهٔ محور مقاومت (یمن، لبنان، سوریه، عراق) و تهدید تنگهٔ بابالمندب.
· فرار ناوهای آمریکایی، نابودی سامانههای گرانقیمت هشدار زودهنگام، و فرسایش مهمات پدافندی دشمن.
۶. رسوایی اپستین و ماهیت نخبگان حاکم
این پرونده، پیوند ذاتی سرویسهای اطلاعاتی (به ویژه موساد) با شبکههای فراقانونیِ قاچاق انسان، باجگیری و حتی آدمخواری آیینی را فاش کرده است. این شبکه، سازوکاری برای کنترل و اخاذی از نخبگان جهانی است.
تکلیف جنبش ضدسرمایهداری:
غلبه بر خودسانسوری، خودتخریبی و رفتارهای دوپهلو؛ ساختن سازمانی منسجم با هدف راهبردی روشن؛ و دفاع قاطع از هر نقطهای که محور امپریالیستی گشوده میشود.
دامنه و شدت «جنگ جهانی سوم» روزبهروز گسترش مییابد. از یک سو، جنگ فرسایشی اوکراین به درازای بیش از چهار سال کشیده شده؛ از سوی دیگر، در ۲۳ ژوئن ۲۰۲۵، آمریکا و اسرائیل عملیات علیه ایران را آغاز کردند. این تهاجم که «جنگ دوازدهروزه» نام گرفت، با وجود آنکه ایران از همهٔ ظرفیتهای خود استفاده نکرد، به شکستی سنگین برای این کشور انجامید. دشمن اما شتابان عقبنشست و وانمود کرد که به اهدافش رسیده است.
تنها چند ماه بعد، در ۱۳ دی ۱۴۰۴، عرصهٔ تازهای گشوده شد: آمریکا بخشهایی از شمال ونزوئلا، از جمله کاراکاس را آماج حملات هوایی قرار داد؛ عملیاتی شبیه به کارهای باندهای مافیایی با هدف ربودن نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا و همسرش سیلیا فلورس. این تجاوز، سراسر آمریکای لاتین، به ویژه منطقهٔ کارائیب و در نهایت کوبا ــ نخستین کشور سوسیالیست اولیه در قارهٔ آمریکا ــ را هدف گرفته است. هدف نهایی، تشدیدِ غیرانسانیِ محاصرهٔ انرژی، مواد غذایی و اقتصاد کوبا و در نهایت براندازی یا اشغال نظامی آن کشور است.
در خود آمریکا، دو سند رسمی یکی پس از دیگری منتشر شد: «راهبرد امنیت ملی» در دسامبر ۲۰۲۵ و «راهبرد دفاع ملی» در ژانویهٔ ۲۰۲۶. این اسناد، دستکم در بخشهای منتشرشده، روایتی نسبتاً عجیب ارائه میدهند: آنها میکوشند «دکترین مونرو» را زنده کنند و در عین حال، اهداف واقعی خود را پشت پردهای از ابهام پنهان میسازند. در این متون، به ندرت نامی از روسیه و چین به عنوان دشمنان اصلی برده میشود. این حیله، بسیاری را فریب داده است؛ کسانی که گمان کردند رژیم آمریکا صادقانه به اصطلاح «نیمکرهٔ غربی» قناعت میکند. حتی برخی این ابرهای دود را برای جهان، عین واقعیت پنداشتند، اما خیلی زود با انبوه نیروهای نظامی در اقیانوس هند و حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران (از ۱۰ اسفند ۱۴۰۴) سرخورده شدند. همهٔ اینها نشان میدهد که کانون اصلی عملیات نظامی ــ یعنی گشودن جبههای تازه و بزرگ در جنگ جهانی سوم ــ نه در آمریکای لاتین، که در جنوب غرب آسیا در حال شکلگیری است. همزمان، جنگ اطلاعات، فریبرسانی و جنگ روانی نیز شدت میگیرد.
محور امپریالیستی با تمام توان میکوشد ابتکار راهبردی را در دست بگیرد؛ ابتکاری که به او برتری میبخشد، هرچند پیروزی نهایی را تضمین نمیکند. این محور در جستجوی بازیابی قدرتی است تا بتواند دیکتاتوری جهانی برپا کند و هژمونی نئواستعماری خود را تثبیت نماید. از زمان پیروزی ضدانقلاب بورژوایی و آغاز بازسازی سرمایهداری در شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اولیهٔ اروپا، این محور به شکلی حسابشده و پیشگیرانه عمل کرده است. یوگسلاویِ فدرال، زمین آزمایش و تمرینی برای سناریوهایی بود که در آنها ترکیبی از رشوه، فریب، سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» (با بهرهگیری از کینههای ملی، دینی و منطقهای، مرزهای ساختگی و دولتهای دستنشانده)، زور مستقیم، جنگهای نیابتی، انقلابهای رنگی، مداخلات نظامی و عملیاتهای براندازی به کار گرفته میشد.
زخم کهنهٔ یوگسلاوی، الگویی تمامعیار از «هرجومرج کنترلشده» از طریق «بالکانزدایی» است؛ الگویی که میتواند هر زمان دوباره تمام اختلافات و درگیریها را شعلهور کند. پس از فروپاشی شوروی، این الگو نه فقط برای تجزیهٔ چکسلواکی، عراق، لیبی، سوریه، سودان، سومالی و یمن، بلکه برای تجزیهٔ احتمالی خود روسیه (با کانونهای تنش در قفقاز جنوبی، ترانسنیستریا و دونباس)، ایران و چین نیز به کار گرفته شده است. شاهد روشن این مدعا، رفتار امپریالیسم در مناقشهٔ ارمنستان و آذربایجان بر سر قرهباغ کوهستانی است؛ جایی که دو «دشمن دیرین» با سرعت تمام به ناتو پیوند میخورند و آمریکا، بریتانیا، فرانسه، ترکیه و اسرائیل فعالانه در آن نقش دارند.
این الگو در قبال کشورهای دستنشاندهای که پس از فروپاشی شوروی در آسیای مرکزی پدید آمدند نیز اعمال میشود؛ این بار با بهرهگیری از سازوکارهای قومی، فرهنگی و دینی. نمونهٔ بارز آن، «سازمان دولتهای ترک» است. از جمله اهداف اعلامشدهٔ این سازمان: ترویج همکاری چندجانبه میان دولتهای ترکزبان، تحکیم پیوندهای سیاسی، اقتصادی، تجاری، حملونقلی و فرهنگی، حفظ و اشاعهٔ تاریخ، زبان، فرهنگ، آموزش و سنتهای مشترک ترک، یکپارچگی اقتصادی و هماهنگسازی استانداردهای دفاعی (همانند ناتو) ــ همه زیر پرچم رهبری ترکیه. نمونهٔ دیگر، همکاری ترکیه و اسرائیل در تجزیه و اشغال سوریه، و نیز پشتیبانی عملیاتی، سازماندهی، فرماندهی، تجهیز و آموزش نیروهای مسلح و امنیتی آذربایجان است. افزون بر این، تلاش برای ایجاد یک واقعیتِ انجامشده علیه روسیه و ایران از طریق کریدور ترکیه-آذربایجان و «راه زمینی زنگزور» نیز در همین چارچوب ارزیابی میشود.
محور متجاوز، با بهرهگیری از روشهای نامتقارن و ضربات پیشگیرانهی پیاپی، جنگ جهانی سوم را گام به گام تشدید میکند. این تشدید در سطوح مختلف آمادگی، با طیف گستردهای از توانمندیها و اولویتها، همراه با انعطافپذیری، بهرهبرداری از فرصتهای میدان نبرد و ریسکپذیری فرصتطلبانه پیش میرود.
آنچه به محور امپریالیستی امکان میدهد ابتکار راهبردی را در دست گیرد، فراتر از قدرت انباشتهٔ اقتصادی و نظامی-فنی او (که با وجود افول، هنوز قابل توجه است)، ناکارآمدی نظری و عملی جبههٔ مقابل در ساماندهی به خود است. قطب مقابل هنوز نتوانسته به شکلی منسجم و یگانه در برابر این محور بایستد.
تلاشهای کنونی برای تجزیهٔ روسیه در میدان فرسایشی اوکراین از راه تحریمها و دیگر ابزارها، دولت ترامپ را به سمت اولویتهایی به طور فزاینده فاشیستی سوق داده است؛ از جمله سیاست به اصطلاح «فاصله گرفتن» از اوکراین. این سیاست، از یک سو، مؤلفهٔ اروپایی محور را از نظر اقتصادی و نظامی بیشتر به دام میاندازد و از سوی دیگر، به آمریکا سودهای انحصاری بزرگتر و انعطاف لازم برای ضربات غافلگیرانه در جبهههای دیگر میبخشد.
آیا حملهٔ کنونی به ایران بدون پیشینهٔ تجزیهٔ یوگسلاوی، دو جنگ خلیج فارس علیه عراق، «بهار عربی»، تجزیهٔ یمن، لیبی و سوریه، نسلکشی طولانی در فلسطین، و حملات به لبنان، حزبالله و تمام «محور مقاومت» امکانپذیر بود؟
این زمینه همچنین شامل تلاشهای مکرر برای تضعیف و تجزیهٔ بریکس و سازمان همکاری شانگهای؛ از جمله خروج آرژانتین، عقبنشینی موقتی برزیل (دوران بولسونارو) و بازگشت دوبارهٔ آن (دوران لولا)، و نیز ابزارسازی از هند به عنوان «حلقهٔ ضعیف» با سفر بدنام رسمی مودی به اسرائیل (که به طرز عجیبی با درگیری طالبان و پاکستان در افغانستان «همزمان» شد) درست در آستانهٔ حمله به ایران.
در اینجا، محور از کهنهترین گرایشهای اسلامهراسی در دل الیگارشی سرمایهداری هند بهره میبرد؛ میراث تلخ مرزکشیهای تصنعی استعمار بریتانیا (هند، پاکستان و بنگلادش با کشمیر به عنوان «سیب اختلاف» و ماشهای احتمالی برای «کمان ناپایداری» گسترده) نیز در این میان نقشی کلیدی دارد. نزدیک به ۲۵۰ میلیون مسلمان در هند زندگی میکنند.
بنابراین، قدرتهای محور، با استفاده از نفوذ دیپلماتیک و اقتصادی خود بر طالبان، به طبقهٔ حاکم هند فشار آوردند تا این جنگ را برانگیزند؛ بدین ترتیب، توجه و نیروهای پاکستان از حملهٔ برنامهریزیشده به ایران منحرف شود. پاکستان، این قدرت هستهای اسلامی، دروازهٔ کلیدی «ابتکار کمربند و راه» است؛ برنامهای که برای همکاری سودمند دوجانبه و زیرساخت بینالمللی درون زنجیرهٔ تأمین جهانی، از سوی چین طراحی شده و جایگزینی در برابر پروژههای تحت کنترل محور به شمار میآید. از این رو، تضعیف و شکست جمهوری خلق چین، یکی از اهداف راهبردی اصلی محور است.
خود پاکستان نیز همواره در هم تنیده از تضادها و کانون درگیریهای بینالمللی بوده است. این کشور در کنار عربستان سعودی، نقشی تعیینکننده در جنگ افغانستان علیه شوروی ایفا کرد. با جمهوری خلق چین، کره شمالی و ایران، حتی در حوزهٔ فناوری موشکی، روابطی برقرار ساخته است. در آوریل ۲۰۲۲، با کودتایی که آمریکا پشتیبانی کرد، عمران خان، نخستوزیر پیشین پاکستان (که گرایش به بریکس داشت) سرنگون شد. سرویسهای اطلاعاتی و نیروهای مسلح پاکستان به شدت تحت نفوذ سیا و امآی۶ هستند، اما در عین حال، پاکستان بدون چین هم نمیتواند دوام آورد.
ایرانیان برای دومین بار فریب خوردند و آمریکا آنها را پای میز مذاکرات انحرافی کشاند تا بهانهای برای حملهٔ خائنانه و مرگبار ائتلاف آمریکا-صهیونیسم فراهم شود. روسها نیز (با سهم خود از مسئولیت) فریب «توافقهای مینسک ۱ و ۲» را خوردند که آمریکا، ناتو و اتحادیهٔ اروپا برای پایان دادن به جنگ دونباس طراحی کرده بودند. در واقع، همان طور که رهبران دولتهای امپریالیستی بعدها با وقاحت اعتراف کردند، هدف این بود که روسها سرگرم شوند تا قدرتهای محور بتوانند رژیم نازی در کیاف را تا دندان مسلح کنند.
سرانجام، در ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، جنگطلبترین حلقههای الیگارشی مالی، ماشین جنگی آمریکا و موجودیت صهیونیستی (دستنشاندهٔ اسرائیل) را به کار انداختند تا حملات نظامی هماهنگی علیه ایران ترتیب دهند و بدین ترتیب، مناقشهای نظامی بزرگ آغاز شد.
با این حمله، تشدید جنگ جهانی سوم دیگر صرفاً خطی، کمی یا گسترده نیست، بلکه جهشی کیفی و بنیادین است. هرگز در تاریخ، چنین نیروی عظیمی از ماشین جنگی آمریکا (از جمله نیروی دریایی و هوایی و دهها پایگاه و زیرساخت در کشورهای دستنشاندهٔ راهبردی) مورد حمله قرار نگرفته بود. هرگز موجودیت صهیونیستی چنین ضرباتی به این عظمت و اهمیت راهبردی نخورده بود. برای نخستین بار شاهد یک پاتکِ عظیم علیه پیشقراولان، زیرساختهای پیشرفته و پایگاههای قدرتافکنی محور هستیم.
درس اساسی از آخرین حملهٔ محور به ایران این است: این تجاوز امپریالیستی نه تنها با مقاومتی سخت روبرو شد، بلکه در نتیجهٔ یک ضدحملهٔ منظم و کارآمد، خود نیز ضربات سختی خورد. برای نخستین بار در جنگ جهانی سوم، «خطوط قرمزی» ترسیم شد که نه با عقبنشینی و امتیاز دادن زیر فشار دشمن، نرم و رها شدند، بلکه با هماهنگی، برنامهریزی و قاطعیت از سوی مدافعان پاتکزننده حفظ گردیدند.
این به روشنی نشان میدهد که یک انقلاب ضدسرمایهداری که رژیم دستنشاندهٔ سلطنتی-فاشیستی را سرنگون کرده و از پشتوانهٔ مردمی عمیقی برخوردار است، در رویارویی با نیروهای برترِ متجاوز حیلهگر، از چه سرزندگی، عزت و کارآمدی شگفتانگیزی برخوردار است. این حقیقت، علیرغم گذشت زمان، فشار بیامان اقتصادی و نظامی بیرونی، و فساد و دیوانسالاریِ اجتنابناپذیر هر فرایند انقلابی (که در قالب دولت متبلور میشود)، به اثبات رسیده است. ایران نشان داده که دارای منش، شجاعت، اصول و ارادهٔ پاتک زدن است. این امر به شدت امیدبخش است. حتی اگر جنگ از هم اکنون به بنبست برسد، ایران پیروز میدان بوده است. آنچه ایران و محور مقاومت تا کنون به دست آوردهاند، یک پیروزی است؛ پیروزی درخشان برای جنبش جهانی ضدسرمایهداری.
در هر مناقشهٔ مسلحانه (جنگ، قیام، انقلاب)، موفقیت به تعریف روشن هدف راهبردی، ابزارها و روشهای تاکتیکی مناسب برای دستیابی به پیروزی، و نیز به دست گرفتن قاطع ابتکار راهبردی با ارادهای پولادین بستگی دارد.
محور متجاوز، در این عملیات، دستکم از یک نقص رنج میبرد: فقدان هدف راهبردی. این نقیصهٔ شرمآور در عقبنشینیهای پریشان و متغیرِ کلامی ترامپ و دیگر رهبران به وضوح دیده میشود. پس از ربودن مادورو به سبک مافیایی، این دومین بار است که دکترین «تکیه بر فروپاشی تماشایی یک کشور از طریق سر بریدن رهبری آن» به کلی بیاثر بودن خود را نشان میدهد. این امر به ویژه هنگامی صادق است که ماجراجویی امپریالیستی متوجه مردمی با تاریخی منحصربهفرد و فرهنگی عمیق شود.
با وجود آنکه رهبری ایران نهادی و اخلاقاً امکان دستیابی به فناوری هستهای برای اهداف نظامی را کنار گذاشته است، کارآمدی دفاع و ضدحملات نیروهای مسلح این کشور با سلاحهای متعارف، گواه سطح بسیار بالای توسعهٔ علمی، فناورانه و صنعتی ایران است. این توانمندی به ویژه در زمینههای شناسایی رادیویی، جنگ الکترونیک، صنایع هوافضا، فناوری موشکی و پهپادها چشمگیر است. ایران از انواع سامانههای موشکی با سوخت مایع و جامد، از جمله موشکهای بالستیک، زیربالستیک، کروز و فراصوتی، و نیز انبوهی از زیرمهماتها و کلاهکهای چندگانهٔ مستقل با هدایت دقیق برخوردار است.
گسترش و تعمیق میدان نبرد بیسابقه است. ایران کنترل انحصاریِ تنگهٔ هرمز را در اختیار دارد؛ حقیقت با پیامدهای عظیم برای اقتصاد جهانی، امنیت انرژی و امنیت غذایی. از سوی دیگر، فعال شدن دوبارهٔ محور مقاومت در عراق، سوریه، لبنان و یمن نیز حائز اهمیت است. انصارالله (که رسانههای غربی به شکلی نژادپرستانه و تحقیرآمیز «حوثی» مینامند) در یمن علیه ابزارهای سعودی و اماراتی میجنگند و توانایی مسدود کردن تنگهٔ بابالمندب را دارند؛ آبراهی که دریای عرب را به دریای سرخ پیوند میدهد و برای کشتیرانی جهانی اهمیتی راهبردی دارد.
از دست رفتن سامانهها و زیرساختهای فوقالعاده گرانقیمت، حیاتی و میانمدت غیرقابلجایگزین، نشانهٔ تحقیر دشمنی است که در پی سلطهٔ جهانی است. وادار کردن ناوهای هواپیمابر و کشتیهای همراه به فرار، نابودی سامانهها و پایگاههای شناسایی رادیویی در برد راهبردی و حیاتی، نابودی هواپیماهای گرانقیمت هشدار زودهنگام و سوخترسان، به پایان رساندن مهمات گرانقیمت پدافندی هوایی و موشکی، و تا حد زیادی خنثی و نابود کردن آنها، نشاندهندهٔ به دست گرفتن تدریجی اما پیوستهٔ ابتکار راهبردی از سوی ایران در این مناقشه است.
وسعت محدود و قابل سکونت اسرائیل و تمرکز فضایی زیرساختهای انرژی، مراکز حملونقل و صنعت آن (به ویژه صنایع موشکی، شیمیایی، هستهای و مجتمع نظامی-صنعتی که پیوندی تنگاتنگ با آمریکا دارد)، پیامدهای حملات موشکی ایران (که روزبهروز دقیقتر و مخربتر میشوند) را به مراتب هولناکتر میکند. این امر بر دلهرهٔ وجودی الیگارشی اسرائیل میافزاید، زیرا بسیار محتمل است که قلمرو آن بر اثر فاجعهای زیستمحیطی بزرگ (ناشی از آزادشدن آلایندههای شیمیایی، پرتوزا و دیگر مواد) غیرقابل سکونت شود.
واکنش مردم ایران به تجاوز امپریالیستی، تا کنون، یک پیروزی درخشان برای ضدسرمایهداری است. اما در عین حال، نقاط ضعف ساختاری درون قطب سوسیالیستی و ضدسرمایهداری را نیز آشکار میسازد. اگر این نقاط ضعف به موقع برطرف نشوند، فاجعهبار خواهد بود. متأسفانه، این قطب، چه در سطح ائتلاف دولتها و چه در سطح جنبش جهانی، هنوز تا تبدیل شدن به موجودیتی منسجم فاصله زیادی دارد. جهش کیفی و ماهوی جنگ جهانی سوم، این ناکارآمدی را آشکار میسازد؛ ناکارآمدی که وقتی به بیانیههای دیپلماتیکِ انتزاعی و مواضع و رفتارهای دوپهلو یا حتی تفرقهافکن فروکاسته میشود، به خود-تخریبی نزدیک میگردد. نمونهٔ بارز آن، رهبری هند است که پس از نزدیکی به موجودیت صهیونیستی، به سرعت ایران را به تجاوز به کشورهای منطقه (یعنی پایگاهها و سنگرهای آمریکا-اسرائیل) محکوم کرد. در عین حال، اگرچه مختصات غرق شدن ناوچهٔ بیسلاح ایرانی «دنا» را پس از یک دیدار رسمی از هند (با خدمهای عمدتاً از دانشجویان آکادمی نیروی دریایی ایران) در اختیار آمریکا نگذاشت، اما در برابر این اقدام وحشیانه و خائنانه هیچ واکنشی نشان نداد. این، حداقل، موضعی غیراخلاقی است. همزمان، دولت هند به قطعنامهای از سازمان همکاری شانگهای که حملهٔ آمریکا به ایران را محکوم میکرد، پایبند ماند و بعدها برای عبور آزاد کشتیهای دارای پرچم هند از تنگهٔ هرمز مذاکره کرد.
به همین ترتیب، بخش برجستهای از الیگارشی سرمایهداری روسیه نه تنها به رهبری آمریکا و ترامپیسم نزدیک شده (به امید دستکم کاهش نسبی تحریمها)، بلکه هیأتی از قانونگذاران روس را به آمریکا فرستاده است و بدین ترتیب، سناریوهای احتمالیِ اتحاد روسیه با آمریکا علیه چین، کره شمالی و دیگران را تقویت کرده است. در عین حال، تأثیرگذارترین حلقههای رهبری سیاسی و دستگاه ایدئولوژیک روسیه، آشکارا به سودهایی میبالند که الیگارشی آنها از افزایش قیمت هیدروکربنها در پی حملات امپریالیستی به کارائیب و خلیج فارس به دست میآورد. الیگارشی روسیه در قبال موجودیت صهیونیستی نیز موضعی به همین اندازه دوپهلو نشان میدهد و به نسبت بالای شهروندان روس و روسزبان در اسرائیل، و نیز تابعیت دوگانه یا انحصاریِ بخش قابل توجهی از الیگارشی و فعالیتهای تجاری آنان در اسرائیل استناد میکند.
جنگطلبترین حلقههای الیگارشی مالی جهان، به دلایل تاریخی، با ایدئولوژی و عملکرد نژادپرستانه و استعماری صهیونیسم پیوندی ذاتی دارند و میتوانند دولتها، نهادهای فراملی و سیاستمداران را برای منافع خود به کار گیرند. از این منظر، این پرسش که چه کسی در این جنگ رهبری چه کسی را بر عهده دارد (آمریکا رهبر اسرائیل است یا برعکس)، یک دورغنمای ساختگی است.
افزون بر این، رسوایی «اپستین» دارای پیامدهای اخلاقی و سیاسی عمیقی است. این رسوایی نشان داد: ۱) تا چه اندازه سرویس اطلاعاتی و جاسوسی خارجی اسرائیل (موساد) و دیگر سرویسهای اطلاعاتی در شبکهای فرادولتی و فراملی از قاچاق انسان و فساد افراطی که نخبگان جهانی را در بر میگیرد، نقش دارند؛ شبکهای که به عنوان سازوکاری برای باجگیری، دستکاری و کنترل افراد و گروهها عمل میکند؛ و ۲) تا چه اندازه بهرهکشی و آزار (از جمله آدمخواری آیینی) برای ارضای هوسهای عجیبترین و منحرفترین نخبگانی پیش میرود که در برابر حتی جنایتهای هولناکترین نیز هیچ هراسی ندارند.
