هراس از «توقف جنگ» و فروپاشیِ چترِ پوشالی


بن‌بستِ راهبردی شیخ‌نشین‌ها: هراس از «توقف جنگ» و فروپاشیِ چترِ پوشالی

میثم طاهری برای مجله جنوب جهانی

در جغرافیای سیاسی معاصر، منطقه‌ی خلیج فارس شاهد پارادوکسی غریب و در عین حال آموزنده است. در حالی که افکار عمومی جهان همواره در پی ثبات و پایان مخاصمات است، لایه‌هایی از قدرت در شیخ‌نشین‌های منطقه از توقف احتمالی درگیری‌ها میان ایران و جبهه‌ی غربی-صهیونیستی دچار هراسی وجودی شده‌اند. این واهمه، برخاسته از یک درک سنتی یا اخلاقی نیست، بلکه ریشه در یک «زیستِ انگلی» و پیوندِ ارگانیکِ امنیتِ این دولت‌شهرها با استمرارِ تنش و حضورِ مداومِ نیروهای فرامنطقه‌ای دارد. برای بازیگرانی که دهه‌هاست استقلال راهبردی خود را در پای پایگاه‌های نظامی آمریکا قربانی کرده‌اند، پایانِ بی‌فرجامِ این جنگ، به مثابه فروریختنِ آخرین سنگرهای بیمه است که به بهایی گزاف خریداری شده بود.
واقعیت این است که ایران طی دهه‌های متمادی، همواره رویکرد «دیپلماسی همسایگی» و همکاری‌های منطقه‌ای را به عنوان بدیلِ مداخله‌ی خارجی پیشنهاد داده است. حجم سرمایه‌گذاری‌های ایران در مراکزی چون امارات، فراتر از یک ضرورت اقتصادی برای دور زدن تحریم‌ها، پیامی روشن برای درهم‌تنیدگی منافع بود. با این حال، نخبگان سیاسی این کشورها با نادیده گرفتن این فرصت، ترجیح دادند در زمینِ غرب بازی کنند. ارزیابی راهبردی آن‌ها بر این فرضِ واهی استوار بود که فناوری نظامی برتر آمریکا و پیوندِ مالیِ آن‌ها با مجتمع‌های نظامی-صنعتی واشینگتن، سدی نفوذناپذیر در برابر هرگونه تهدید منطقه‌ای خواهد ساخت. آن‌ها تصور می‌کردند با پرداختِ میلیاردها دلار، عملاً امنیت خود را «پیش‌خرید» کرده‌اند؛ غافل از اینکه در جهانِ واقعی، چترِ امنیتیِ آمریکا همواره بر اساس منافعِ لحظه‌ایِ کاخ سفید باز و بسته می‌شود.

امروز، شیخ‌نشین‌ها خود را میان دو چرخ‌دنده‌ی سخت گرفتار می‌بینند. از یک سو، توانمندی نظامی و نفوذ ژئوپلیتیک ایران به عنوان یک واقعیتِ غیرقابل‌انکار بر منطقه سایه انداخته و از سوی دیگر، پوشالی بودنِ وعده‌های حمایتیِ آمریکا و اسرائیل در لحظاتِ بحرانی عیان گشته است. کشورهایی چون امارات، که با وجود محدودیت‌های جمعیتی و جغرافیایی، سودای «امپریالیسم کوچک» را با تکیه بر دلارهای نفتی و استخدامِ مزدورانِ بیگانه در سر می‌پروراندند، اکنون با شکستی ساختاری روبرو شده‌اند. این سیاستِ توسعه‌طلبانه‌ی نیابتی، نه تنها منفعتی برای آن‌ها در پی نداشت، بلکه هزینه‌های مادی و معتبری سنگینی را بر آن‌ها تحمیل کرد که با وزنِ واقعی ژئوپلیتیک‌شان همخوانی ندارد.

دردِ بزرگِ این رژیم‌ها، عدمِ توانایی در «اندیشیدنِ مستقل» است. آن‌ها سال‌هاست که نافِ حیاتِ سیاسی خود را به حضورِ بیگانه گره زده‌اند و اکنون که آمریکا درگیرِ ملاحظاتِ داخلی و رقابت‌های انتخاباتی است، خود را رها شده می‌یابند. وحشتِ آن‌ها از توقفِ جنگ در شرایط فعلی، ناشی از این است که ایران نه تنها تضعیف نشده، بلکه با اثباتِ قدرتِ بازدارندگی خود، به عنوان بازیگری که «زورش به آمریکا و اسرائیل می‌رسد»، تثبیت شده است. برای آن‌ها، پایانِ جنگ بدونِ نابودی یا تضعیفِ بنیادینِ ایران، کابوسی مدام است؛ چرا که ایرانِ مقتدر را به مثابه اسلحه‌ای آماده‌ی شلیک می‌بینند که هر لحظه ممکن است نظمِ نوکر مآبانه‌ی آن‌ها را به چالش بکشد. آن‌ها به جای آنکه از فرصتِ توقفِ جنگ برای بازگشت به میزِ مذاکراتِ منطقه‌ای و ایجادِ یک «نظمِ درون‌زا» با مشارکت ایران و پاکستان بهره ببرند، با لجاجتی انتحاری خواستار ادامه‌ی درگیری هستند تا شاید در شعله‌های آن، رقیبِ قدرتمندشان خاکستر شود.

این بن‌بست زمانی مضحک‌تر می‌شود که می‌بینیم آمریکا از همان خاک و پایگاه‌هایی که این کشورها در اختیارش قرار داده‌اند برای تهاجم و فشار علیه ایران استفاده می‌کند، اما در مقابل، حتی حاضر نیست از امنیتِ حداقلیِ همین «کارگزارانِ مالی» خود دفاع کند و مدام مبالغِ بیشتری برای حفاظتِ خیالی طلب می‌کند. شیخ‌نشین‌ها در مخمصه‌ای گرفتار شده‌اند که خود ساخته‌اند: آن‌ها آن‌قدر به سیاستِ بردگی و وابستگی عادت کرده‌اند که حتی تصورِ یک خلیج فارسِ منهایِ آمریکا برایشان مترادف با مرگ است.

شبحی که امروز خواب را از چشمان آن‌ها ربوده، نه صرفاً قدرتِ نظامی ایران، بلکه حقیقتِ استقلالِ یک قدرتِ منطقه‌ای است که توانسته بدونِ باج دادن به قدرت‌های جهانی، سر پا بایستد؛ حقیقتی که کلِ فلسفه‌ی وجودیِ حکومت‌های «دیسنی‌لندی» و انگلیِ منطقه را زیر سؤال می‌برد. برای آن‌ها، صلح به معنای مواجهه با واقعیتِ تنهایی‌شان است و به همین دلیل، امروز بیش از جنگ‌طلبانِ واشینگتن، خواهانِ استمرارِ خون‌ریزی در منطقه هستند.