هنگامی که امپراتوری خدا را کشف میکند – پرینس کاپون

هنگامی که امپراتوری خدا را می‌یابد: «اینترسپت»، جنگ مقدس علیه ایران و نوزایی دین‌سالاری آمریکایی

پرینس کاپون در weaponizedinformation
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی


خلاصه تفصیلی:
این متن نقدی است بر مقاله‌ای در نشریه «اینترسپت» (۳ آوریل ۲۰۲۶) که به نقش محوری راست مسیحی در ائتلاف ترامپ و توجیه جنگ علیه ایران می‌پردازد. نویسنده (پرینس کاپون) ضمن تأیید دستاورد اصلی آن مقاله – یعنی نشان دادن اینکه ناسیونالیسم مسیحی نه یک حاشیه تزئینی، بلکه عصب زنده ترامپیسم است – آن را به دلیل محدودیت‌های چپ‌لیبرال‌اش نقد می‌کند.

نقاط قوت مقاله «اینترسپت» از دید نویسنده:

· افشای پیوند میان چهره‌هایی مثل پیت هگست (وزیر دفاع سابق) که برای «خشونت سهمگین» دعا می‌کند، جان هیگی (صهیونیسم آخرالزمانی)، و بنیاد هریتیج (دکترین خانواده).
· نشان دادن اینکه جنگ علیه ایران نه با ادله عقلانی، بلکه با زبان الهیاتی و آخرالزمانی فروخته می‌شود.
· پیوند زدن جنگ خارجی با سرکوب داخلی (مهاجران، حقوق رأی، خانواده‌های غیرسنتی).

نقد اصلی نویسنده به آن مقاله:
شخصی‌سازی ساختار: مقاله تندروی‌های مذهبی را به حساب «افراد شرور» می‌گذارد، نه «نیاز سیستمی». در حالی که امپراتوری آمریکا در بحران، به ایدئولوژی مذهبی به عنوان «زره جدید» نیاز دارد.

نادیده گرفتن زیربنای مادی: مقاله به جنگ علیه ایران می‌پردازد، اما هرگز توضیح نمی‌دهد که چرا ایران هدف است. در حالی که تنگه هرمز سالانه یک‌چهارم نفت دریایی جهان را عبور می‌دهد. ایران روی گلوگاه انرژی جهانی نشسته است؛ این علت اصلیِ خصومت است، نه فقط باورهای آخرالزمانی.

حذف تاریخ استعماری: هیچ اشاره‌ای به کودتای ۱۹۵۳ علیه مصدق یا خروج ترامپ از برجام در ۲۰۱۸ نمی‌شود. در حالی که این توالی تاریخی نشان می‌دهد جنگ امروز ساخته سیاست‌گذاری دولت است، نه وحی آسمانی.

کم‌تعداد نشان دادن دشمن: مقاله راست مسیحی را به عنوان یک نفوذ خطرناک بر دولت نشان می‌دهد، در حالی که در واقع «دولتِ در بحران» خود به دنبال چنین زبانی است. راست مسیحی جنگ را نمی‌آفریند، آن را «ترجمه» می‌کند: ضرورت امپریالیستی را به سرنوشت اخلاقی تبدیل می‌کند.

تحلیل نهایی نویسنده:
آنچه می‌بینیم «رسوخ دین در سیاست» نیست، بلکه بلوغ یک نظم سیاسی است که دیگر نمی‌تواند با زبان دروغین حقوق بشر و دموکراسی عمل کند. در مواجهه با جهان چندقطبی و افول سلطه خود، امپراتوری به سراغ کهن‌الگوهای «برگزیدگی»، «رسالت» و «جنگ تمدنی» می‌رود. زبان آخرالزمان و سیادت، کاری می‌کند که زبان خنثی از عهده آن برنمی‌آید: خشونت را به تکلیف الهی تبدیل می‌کند.

بخش پایانی: راهبرد مقاومت
نویسنده بر ضرورت «درهم شکستن منبر امپراتوری» تأکید می‌کند و می‌گوید مبارزه فقط سیاسی نیست، بلکه ایدئولوژیک نیز هست. همان زبان مذهبی را نباید به راست مسیحی واگذار کرد. او به جنبش‌های موجود مسیحیِ ضدجنگ اشاره می‌کند: «کمیته خدمات دوستان آمریکایی»، «پاکس کریستی»، «کاتولیک ورکر»، «الهیات رهایی‌بخش»، و گروه‌هایی مثل «مسیحیان علیه ناسیونالیسم مسیحی». این جریان‌ها نشان می‌دهند ایمان می‌تواند در خدمت رهایی باشد نه امپراتوری. وظیفه استراتژیک، پیوند زدن مبارزه ضد جنگ با مبارزه برای عدالت نژادی، مهاجران و خانواده‌های به حاشیه رانده شده است.


جنگی که پیش‌تر از طریق هراس‌افکنی فروخته می‌شد، اکنون همچون یک سرنوشت محتوم موعظه می‌شود؛ چرا که زبان نهادهای اطلاعاتی جای خود را به زبان الهی داده است. پشت نمایش شور و حرارت تبشیری (اونجلیکال)، حقیقتی سخت‌تر نهفته است: ایران در چهارراه انرژی جهانی و سلطه امپریالیستی قرار دارد.
در داخل کشور، همان نیروهایی که به جنگ قداست می‌بخشند، در حال بازسازی جامعه از طریق دکترین خانواده، اجرای سخت‌گیرانه قوانین مرزی و حذف سیاسی هستند. آنچه به عنوان افراط‌گرایی مذهبی جلوه می‌کند، در واقع سیستمی در بحران است که برای حفظ حاکمیت خود، سلاح ایدئولوژیک جدیدی می‌سازد.

هنگامی که امپراتوری بلند دعا کردن را می‌آموزد

مقاله «جنگ مقدس ترامپ در خارج و داخل»، منتشر شده در نشریه «اینترسپت» به تاریخ ۳ آوریل ۲۰۲۶، پیرامون مصاحبه‌ای با سارا پوزنر، روزنامه‌نگار، شکل گرفته است تا استدلال کند که راست مسیحی نه یک حاشیه تزئینی بر آستین ترامپیسم، بلکه یکی از عصب‌های زنده آن است. این نوشتار از تقوای خون‌آلود پیت هگست در پنتاگون آغاز شده، به صهیونیسمِ آخرالزمانی جان هیگی می‌رسد و سپس وارد دکترین خانواده در «بنیاد هریتیج»، سیاست‌های ارتجاعی، سرکوب مهاجران و ماشین گسترده‌تر ناسیونالیسم مسیحی سفیدپوست می‌شود.

دستاورد اصلی این مقاله پافشاری بر این نکته است که مطبوعات جریان اصلی برای مدتی بس طولانی، ائتلاف ترامپ با راست مسیحی را یا یک نمایش بی‌ضرر و یا یک معامله کلبی‌مسلکانه تلقی کرده‌اند، در حالی که در واقعیت، این یک درهم‌تنیدگی ایدئولوژیک با پیامدهای جدی برای جنگ در خارج و انضباط‌بخشی در داخل است. این یک اصلاحیه مهم است و مقاله فوریت خود را از رد کردن قصه شبِ لیبرال‌های قدیمی کسب می‌کند؛ همان قصه‌ای که مدعی بود دین صرفاً موسیقیِ متنِ قدرت است. با این حال، این نوشتار همچنان در دام محدودیت‌های آشنای روزنامه‌نگاری چپ-لیبرال گرفتار می‌ماند: تب را شناسایی می‌کند، اما دقیقاً کارخانه‌ای را که مدام این حرارت را تولید می‌کند، ردیابی نمی‌کند.
این محدودیت از نحوه موضع‌گیری مقاله در قبال مرجعیت آغاز می‌شود. «اینترسپت» خود را به عنوان نشریه‌ای انتقادی خارج از گله مطبوعات شرکتی معرفی می‌کند که با حمایت اعضا تداوم یافته و انگیزه آن مخالفت خودآگاه با رانش به سوی اقتدارگرایی است. این ژست به مقاله تیزیِ لازم را می‌بخشد. این نوشتار نسبت به موعظه‌های معمول اتاق‌های خبر محترم درباره «دوقطبی‌سازی»، ترس کمتری دارد و با صراحت بیشتری می‌گوید که تبلیغات جنگی، ناسیونالیسم مسیحی و حاکمیت توتالیتر به هم پیوند خورده‌اند.

اما حتی رسانه‌های لیبرالِ دگراندیش نیز اغلب عادت‌های مهارگریِ خاص خود را به همراه دارند. آن‌ها می‌دانند چگونه تزویر را فاش کنند، از شروران تصویرسازی کنند و زنگ خطر را به صدا درآورند، اما همچنان ماشین‌آلات عمیق‌تر قدرت طبقاتی و استراتژی امپریالیستی را که به آن اشرار کارکرد تاریخی می‌بخشد، دست‌نخورده رها می‌کنند. نتیجه این است که قدرت به جای آنکه بیان سیاسیِ سیستمی در حال انحطاط باشد که به دنبال سلاح‌های ایدئولوژیک قوی‌تر می‌گردد، به شکل پیروزیِ ایده‌های بد، مردان بد و الهیات بد جلوه می‌کند.

اینجاست که مشکل اصلی تبلیغاتیِ مقاله آشکار می‌شود؛ نه به این دلیل که تبلیغات دولتی را تکرار می‌کند، بلکه چون هنوز توسط یک گرامر لیبرال سازمان‌یافته است که ساختار را شخصی‌سازی می‌کند. پیت هگست به عنوان نماد خطر معرفی می‌شود و او براستی شایسته هیچ شفقتی در نقد نیست. مردی که در لباس انجام وظیفه عمومی، برای «خشونت سهمگین در عمل» دعا می‌کند، ظریف عمل نمی‌کند؛ او یک جنگجوی صلیبی با یک حساب هزینه دولتی است. اما مقاله بار تبیینی بیش از حدی را بر دوش او می‌گذارد. افراط‌گرایی مذهبی او واقعی است، اما نوشتار او را عمدتاً به عنوان یک بازیگر به‌شدت متعصب قاب‌بندی می‌کند، نه به عنوان یکی از تجلیات یک نیاز امپریالیستی بزرگتر که اکنون به دنبال زره الهیاتی است.

به همین ترتیب، جان هیگی به عنوان مدیر آخرالزمانیِ صهیونیسم مسیحی، بنیاد هریتیج به عنوان معمار ارتجاع خانوادگی و کندیس اوونز به عنوان فرصت‌طلب یهودستیز ظاهر می‌شوند و در کنار هم گالری‌ای از صور قبیحه را تشکیل می‌دهند. این گالری دقیق است، اما گالری همچنان یک گالری است. خواننده یک‌به‌یک از کنار هیولاها عبور داده می‌شود، در حالی که ساختمانی که آن‌ها را در خود جای داده، عمدتاً در تاریکی باقی می‌ماند.

همچنین مقاله به‌شدت به سلسله‌مراتب منابع تکیه می‌کند که افق دید خودش را محدود می‌سازد. پوزنر آشکارا آگاه است و مصاحبه به متن انسجام می‌بخشد، اما این انسجام به بهایی به دست می‌آید. صدای تفسیری او چنان بر روایت حاکم است که مقاله بیش از آنکه حفاری روابط مادی باشد، به تور هدایت‌شده‌ای در میان گرایش‌های ایدئولوژیک تبدیل می‌شود. همه چیز از صافیِ آنچه این بازیگران مذهبی باور دارند، موعظه می‌کنند و سیگنال می‌دهند، عبور می‌کند. این روش به افشای جهان‌بینی کمک می‌کند، اما مرکز ثقل را از آنچه آن جهان‌بینی‌ها برای قدرت دولتی انجام می‌دهند، دور می‌کند. دین به جای آنکه یکی از ابزارها باشد، خودِ «توضیح» می‌شود. بنابراین، جنگ علیه ایران عمدتاً از طریق زبانِ باورهای آخرالزمانی، شورِ سیادت‌طلبانه (Dominionist) و تجاوزگریِ ناسیونالیسم مسیحی ارائه می‌شود، در حالی که زمین مادیِ سخت‌تر در زیر این نمایش، عمدتاً خارج از صحنه باقی می‌ماند.

سپس نوبت به مهم‌ترین حذفیات مقاله می‌رسد که مانند دیواری مفقوده در اتاق است. مقاله می‌گوید جنگ غیرقانونی و تحریک‌نشده است و این حقیقت دارد. اما بستر استراتژیکی را که ایران را در وهله اول به هدفی چنین ارزشمند برای امپراتوری تبدیل کرده، بازسازی نمی‌کند. مقاله درباره مردانی که آرزوی قداست بخشیدن به جنگ را دارند بسیار می‌گوید، اما درباره نظم امپریالیستی که به این قداست‌بخشی نیاز دارد، بسیار کمتر می‌گوید. از این منظر، این نوشتار شکلی آشنا از مهارگری لیبرال را تمرین می‌کند: کادر را فقط تا حدی گشاد می‌کند که نشان دهد دین اهمیت دارد، اما نه آنقدر که نشان دهد چگونه الهیات، نظامی‌گری، مسیرهای نفت، تحریم‌ها، قدرت صهیونیستی و انضباط اجتماعی داخلی در یک پروژه حکمرانی واحد ذوب شده‌اند. این مقاله راست مسیحی را به عنوان یک نفوذ خطرناک بر دولت می‌بیند، در حالی که فرمول‌بندی دقیق‌تر این است که «دولتِ در بحران»، در راست مسیحی زبانی متناسب با اهداف خود یافته است. امپراتوری که جنایات بسیاری را با زبان آزادی مرتکب شده، اکنون ارتکاب آن‌ها را با زبان خدا سودمند می‌یابد.

آنچه منبر فروگذار می‌کند، «تنگه» توضیح می‌دهد

بستر واقع‌گرایانه و فوری با خط مبنای خود مقاله آغاز می‌شود. ترامپ با تکرار ادعاها درباره تهدید هسته‌ای ایران، جنگ را علناً توجیه کرد؛ حتی در حالی که ارزیابی سالانه تهدیدات جامعه اطلاعاتی آمریکا در سال ۲۰۲۵ اعلام کرد که ایران در حال ساخت سلاح هسته‌ای نیست. در خودِ بحث پادکست، جنگ به گونه‌ای ارائه می‌شود که گویی از طریق زبان وضعیت اضطراری ملی، ضرورت نظامی و خطر قریب‌الوقوع فروخته شده است، در حالی که موضع‌گیری عمومی پیت هگست به آن پیام، لبه‌ای آشکارا فرقه‌گرایانه داد.
مقاله دعای هگست در پنتاگون را نقل می‌کند که خواستار «خشونت سهمگین در عمل علیه کسانی که مستحق هیچ شفقتی نیستند» شده است؛ و بدین ترتیب در اسناد ثبت می‌کند که یکی از مقامات اصلی ناظر بر سیاست جنگی ایالات متحده، خشونت دولتی را در واژگان الهیاتیِ حقانیت و مجازات پیچیده است. سارا پوزنر در ادامه، هگست را متعلق به «پیوند کلیساهای انجیلی اصلاح‌شده» معرفی کرده و آن جریان را در ذیل درکی «بازسازی‌خواهانه» (Reconstructionist) قرار می‌دهد که در آن قانون کتاب مقدس برتر از خویشتنداری سکولار تلقی می‌شود.

مقاله همچنین صهیونیسم مسیحی را به عنوان یک نیروی سیاسی توده‌ای شناسایی می‌کند و بر جان هیگی و «مسیحیان متحد برای اسرائیل» (CUFI) تمرکز می‌کند که علناً از عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل حمایت کردند و خود را جنبشی با بیش از ۱۰ میلیون عضو در تمام ۵۰ ایالت توصیف می‌کنند. در بعد داخلی، مقاله ذهنیت جنگی را به برنامه گسترده‌تر انضباط اجتماعی ناسیونالیسم مسیحی پیوند می‌دهد و به گزارش ۲۰۲۶ بنیاد هریتیج با عنوان «نجات آمریکا از طریق نجات خانواده» اشاره می‌کند که صراحتاً «خانواده طبیعی»، والدین بیولوژیک ازدواج‌کرده و ازدواج بین زن و مرد را به عنوان هنجار اجتماعی مطلوب ارتقا می‌دهد و انحراف از این الگو را خطری برای تمدن قلمداد می‌کند.
این نوشتار همین دستور کار را به الزامات مستندات اثبات شهروندی در «قانون SAVE» برای ثبت‌نام رای‌دهندگان فدرال پیوند می‌زند؛ رژیمی که بارهای اضافی بر ثبت‌نام تحمیل کرده و موانع آشکاری برای افرادی ایجاد می‌کند که نامشان با اسناد شهروندی زیربنایی آن‌ها مطابقت ندارد. خط مبنای نهایی واقعیات در این مقاله آن است که ناسیونالیسم مسیحی یک گرایش تزئینی در ائتلاف ترامپ نیست، بلکه یک بلوک اجتماعی واقعی است که به سرکوب مهاجران گره خورده است؛ نکته‌ای که توسط یافته‌های مارس ۲۰۲۶ مؤسسه PRRI تقویت شده و نشان می‌دهد معتقدان به ناسیونالیسم مسیحی به مراتب بیشتر از مخالفان آن، از عملکردهای قهریِ اداره مهاجرت (ICE) حمایت می‌کنند.

اما مقاله زمین مادی و سخت زیر این نمایش را رها می‌کند. اهمیت استراتژیک مکانی را که این جنگ حول آن در حال شکل‌گیری است، بازسازی نمی‌کند. اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده گزارش می‌دهد که در سال ۲۰۲۴ و اوایل ۲۰۲۵، تنگه هرمز بیش از یک‌چهارم تجارت جهانی نفت دریایی، حدود یک‌پنجم مصرف جهانی نفت و فرآورده‌های نفتی و حدود یک‌پنجم تجارت جهانی گاز طبیعی مایع (LNG) را جابه‌جا کرده است. این یک انتزاع الهیاتی نیست؛ این لوله‌کشی پولیِ اقتصاد جهان است. این اهمیت استراتژیک صرفاً به صورت بالقوه و ساکت در پس‌زمینه ننشسته است. رویترز در ۳ آوریل گزارش داد که موقعیت ایران بر فراز تنگه، پیش از این شوک‌های نفتی ایجاد کرده و به تهران اهرم فشاری بر واشینگتن و اقتصاد جهانی بخشیده است. به عبارت دیگر، جنگ نه تنها علیه دولتی که در الهیات سیاسی ایالات متحده شیطان‌سازی شده، بلکه علیه دولتی در جریان است که در یکی از حساس‌ترین گلوگاه‌های سرمایه‌داریِ سیاره قرار گرفته است.

همچنین مقاله با موضوع هسته‌ای عمدتاً به عنوان لفاظی‌های تبلیغاتیِ زودگذر برخورد می‌کند، بدون آنکه توالی سیاست‌هایی را بازسازی کند که به تولید بحرانی کمک کرد که اکنون به عنوان وضعیت اضطراری فروخته می‌شود. ترامپ در مه ۲۰۱۸ رسماً ایالات متحده را از برجام خارج کرد و دستور بازگشت تحریم‌ها را صادر نمود و پرونده ایران را از مهارِ مذاکره‌محور به سوی اجبار آشکار سوق داد. این توالی اهمیت دارد زیرا نشان می‌دهد فضای جنگیِ امروز مانند یک وحی از آسمان نازل نشده است؛ بلکه از طریق سیاستگذاری دولتی ساخته شده است.

این حذف حتی عمیق‌تر است، زیرا خصومت بین واشینگتن و ایرانِ مستقل، جدال تازه‌ای نیست که توسط پیشگویی‌های تبشیری یا هوس‌های ترامپی ایجاد شده باشد. اسناد از طبقه‌بندی خارج‌شده وزارت امور خارجه و مستندات آرشیو امنیت ملی درباره کودتای ۱۹۵۳ علیه محمد مصدق، برنامه‌ریزی و اجرای مستقیم ایالات متحده پیرامون «عملیات تی‌پی‌آژاکس» را نشان می‌دهد. آن هجوم دیرینه به حاکمیت، یک تزئین پس‌زمینه‌ای نیست؛ بخشی از شالوده واقعی است که برای توضیح اینکه چرا ایران به ابژه مرکزیِ انضباط امپریالیستی تبدیل شده و باقی مانده، مورد نیاز است.

ابعاد داخلی مقاله نیز زمانی که ابعاد نهادیِ حذف‌شده‌اش بازیابی شود، روشن‌تر می‌گردد. نوشتار در نام بردن از صهیونیسم مسیحی، هریتیج و «اتحاد دفاع از آزادی» (ADF) برحق است، اما اندازه و دوام این ماشین را کاملاً مادی نمی‌سازد. بیانیه عمومی خودِ CUFI این سازمان را فعال در تمام ۵۰ ایالت با بیش از ۱۰ میلیون عضو توصیف می‌کند که آن را نه به یک سرگرمی الهیاتیِ حاشیه‌ای، بلکه به یک دستگاه عظیم لابی‌گری و بسیج تبدیل می‌کند. ADF صراحتاً مدعی نقش خود در تصمیم «دابز» (لغو حق سقط جنین) است و به دادخواهی و مبارزه علیه حمایت از گروه‌های تحت ستم ادامه می‌دهد؛ امری که نشان می‌دهد زیرساخت حقوقی راست مسیحی، تئوریک یا آرزومندانه نیست، بلکه پیش از این به شکلی عمیق در حکمرانی ارتجاعی نهادینه شده است.

در همین حال، گزارش خانواده ۲۰۲۶ هریتیج صرفاً به ستایش انتزاعیِ ازدواج دگرجنس‌گرایانه نمی‌پردازد؛ بلکه احیای «خانواده طبیعی» را برای بقای ملی ضروری دانسته و سقط جنین، ایدئولوژی جنسیتی و اشکال جایگزین خانوار را به عنوان تهدیدی برای نظم اجتماعی تلقی می‌کند. نکته در اینجا پیش از هر چیز واقعیتی است: دستگاه توصیف‌شده در مقاله، شبکه‌ای سست از واعظان و مفسران نیست، بلکه بلوکی چندلایه از سازمان‌های لابی‌گر، دفاتر حقوقی، کارخانه‌های سیاست‌گذاریِ تحت حمایتِ حامیان مالی، چرخه رسانه‌ای و نهادهای بسیج رای‌دهندگان است.

بعدِ مهاجرت نیز باید با دقت بیشتری نسبت به آنچه مقاله ارائه داده، بیان شود. مسئله فقط این نیست که تبشیری‌های سفیدپوست به طور کلی از ترامپ حمایت می‌کنند. گزارش مارس ۲۰۲۶ مؤسسه PRRI نشان داد که معتقدان به ناسیونالیسم مسیحی به طور قابل توجهی بیشتر احتمال دارد از شیوه‌های خشن اجرای قوانین مهاجرتی حمایت کنند، از جمله جابه‌جایی مهاجران بدون مدرک بدون اجازه به آن‌ها برای اعتراض به بازداشت. این امر مهم است زیرا به ادعای مقاله مبنی بر پیوند روایت «ملت مسیحی» با سرکوب مرزی، ماهیت تجربی می‌بخشد.
به همین ترتیب، بعدِ حقوق رای‌دهندگان صرفاً نمادین نیست. متن مصوبه SAVE در مجلس، متقاضیانی را که از فرم ثبت‌نام رای‌دهنده پستیِ فدرال استفاده می‌کنند ملزم می‌کند تا مدرک مستند شهروندی ایالات متحده را ارائه دهند و آنچه را که به عنوان مستندات قابل قبول شمرده می‌شود به شدت محدود می‌کند، در حالی که بارهای مراجعه حضوری را نیز تعبیه کرده که می‌تواند به راحتی افرادی را که نام قانونی فعلی‌شان با سوابق تولد یا سایر اسناد شهروندی مطابقت ندارد، گرفتار کند. این‌ها ژست‌های پراکنده جنگ فرهنگی معلق در فضا نیستند؛ این‌ها مکانیسم‌های سیاستیِ ملموسی هستند که هدفشان تنظیم این است که چه کسی تعلق دارد، چه کسی رای می‌دهد، خانواده باید چه شکلی باشد و کدام اشکال اجتماعی باید به حاشیه رانده شوند.

امپراتوری در آخرین زبانِ خود، به نام خدا سخن گفتن را می‌آموزد

آنچه مقاله به آن اشاره می‌کند اما در محدودیت‌های خود نمی‌تواند به طور کامل بیان کند، این است که ما شاهد رسوخِ دین در سیاست نیستیم؛ بلکه با بلوغِ یک نظم سیاسی مواجهیم که اکنون به دین به عنوان یکی از زبان‌های سازمان‌دهندهٔ خود نیاز دارد. حقایق ترسیم‌شده، توصیف‌گر یک همگرایی تصادفی نیستند، بلکه سیستمی تحت فشار را توصیف می‌کنند که در جستجوی اشکال جدیدی از مشروعیت است و در «ناسیونالیسم مسیحی»، واژگانی را یافته که قادر است آنچه را دیگر در اصطلاحات فرسودهٔ لیبرال‌دموکراسی قابل توجیه نیست، مقدس جلوه دهد.

هنگامی که یک دولت در تقابل با ارزیابی‌های اطلاعاتی خود وارد جنگ می‌شود، وقتی درگیری را پیرامون گلوگاهی که یک‌پنجم جریان انرژی جهان را حمل می‌کند تشدید می‌کند و زمانی که تحریم و اجبار را علیه کشوری که دهه‌ها تحت مداخله و مبارزه برای حاکمیت بوده افزایش می‌دهد، به چیزی بیش از برگهٔ سیاست‌گذاری و کنفرانس خبری نیاز دارد؛ او به «ایمان» نیاز دارد. نه ایمان به معنای اعتقاد شخصی، بلکه ایمان به مثابه یک نیروی اجتماعی؛ انرژی متحرکی که می‌تواند تضاد را به وظیفه و خشونت را به تکلیف بدل کند.

اینجاست که جنگ ایران را نباید یک انحراف ایدئولوژیک، بلکه باید لحظهٔ یک همگرایی دانست. در یک سو، منطق مادی امپراتوری ایستاده است: نیاز به انضباط‌بخشی به دولت‌هایی که در برابر ادغام در نظم اقتصادی و ژئوپلیتیک آن مقاومت می‌کنند، نیاز به حفظ کنترل بر کریدورهای استراتژیک انرژی و تجارت، و نیاز به اثبات این موضوع که حاکمیتِ خارج از مدار آن، هزینه‌ای گزاف دارد. در سوی دیگر، دستگاه ایدئولوژیکی قرار دارد که برای پذیرفتنی کردن — و حتی حق‌جویانه جلوه دادن — این منطق برای جمعیتی که به طور فزاینده‌ای از وعده‌های سیستم ناامید شده‌اند، ضروری است. ناسیونالیسم مسیحی دقیقاً در همین نقطه تلاقی وارد می‌شود. این جریان جنگ را خلق نمی‌کند، بلکه آن را «ترجمه» می‌کند. ضرورتِ امپریالیستی را به سرنوشتِ اخلاقی بدل می‌سازد و به مردم می‌گوید آنچه برای قدرت انجام می‌شود، در واقع برای خداست.

از این منظر، نمایشِ دعای پنتاگون، پیشگویی‌های تبشیری و شور صهیونیستی، یک برنامهٔ جانبی در کنار ماشین‌آلات واقعی قدرت نیست؛ بلکه بخشی از همان ماشین‌آلات است. همان دولتی که از توافقات مذاکره‌شده عقب‌نشینی کرد و تحریم‌ها را تشدید نمود، همان دولتی است که اکنون اقدامات خود را در زبان الهیاتی می‌پیچد. همان سیستمی که با جهانی چندقطبی مواجه است که در آن سلطه‌اش دیگر بلامنازع نیست، همان سیستمی است که به سراغ روایت‌های قدیمی‌تر و عمیق‌تر از «برگزیدگی»، «رسالت» و «نبرد تمدنی» می‌رود. دین در اینجا به مثابه یک چسب عمل می‌کند. دین عناصر ناپایداری چون نظامی‌گری، هویت شهرک‌نشینی، سلسله‌مراتب نژادی، نظم پدرسالارانه و جاه‌طلبی ژئوپلیتیک را به هم پیوند می‌دهد. به آن‌ها یک بستر مشترک عاطفی و نمادین می‌بخشد و سیاست را به پیشگویی و استراتژی را به کتاب مقدس تبدیل می‌کند.
جبههٔ داخلی این منطق را با شفافیتی تکان‌دهنده منعکس می‌کند. به اصطلاح «خانوادهٔ طبیعی» صرفاً یک ترجیح فرهنگی یا دلتنگی نوستالژیک برای دوران ساده‌تر نیست، بلکه یک صورت‌بندی انضباطی متناسب با سیستمی است که در شرایط بحرانی به نظم، سلسله‌مراتب و پیش‌بینی‌پذیری نیاز دارد. هنگامی که دولت به سمت تنظیم بازتولید، محدود کردن دسترسی به رای‌دهی، تشدید اجرای قوانین مهاجرتی و حاشیه‌نشین کردن کسانی که خارج از هنجارهای صلب جنسیتی قرار می‌گیرند حرکت می‌کند، بر اساس یک سری پیش‌داوری‌های گسسته عمل نمی‌کند؛ بلکه در حال تثبیت یک پایگاه اجتماعی است. دولت در حال ساختن جمعیتی است که حکومت بر آن آسان‌تر، بسیج آن ساده‌تر و توان مقاومت آن کمتر باشد. خانواده در این بستر، به واحدی برای کنترل بدل می‌شود که کار، بازتولید و هویت را در جهت نیازهای یک سیستم در حال انقباض سازمان‌دهی می‌کند.

آنچه به عنوان «جنگ فرهنگی» ظاهر می‌شود، از آنچه در خارج از مرزها در جریان است تفکیک‌ناپذیر است. همان جریان ایدئولوژیکی که در مرزها اطاعت می‌طلبد، در خانه نیز خواستار طاعت است. همان منطقی که ایران را به عنوان دشمن حق‌طلبی تعریف می‌کند، مهاجران، رنگین‌کمان‌ها و دگراندیشان را به عنوان تهدیدی برای بافت اخلاقی ملت معرفی می‌نماید. این‌ها تحولات موازی نیستند، بلکه بیانگر یک فرآیند واحدند. بلوک حاکمی که دیگر نمی‌تواند تنها به «رضایت» تکیه کند، تکیهٔ سنگین‌تری بر «اجبار» آغاز می‌کند و اجبار نیازمند توجیه است. آن توجیه به شکلی فزاینده صورتی مقدس به خود می‌گیرد. دشمن دیگر تنها یک حریف استراتژیک نیست؛ دشمن، «شرّ» است. مأموریت دیگر تنها سیاسی نیست؛ مأموریت، «الهی» است.

به همین دلیل است که قاب‌بندی لیبرال از مسئله به عنوان شکست در «جدی گرفتن راست مسیحی» عقیم می‌ماند. موضوع این نیست که رسانه‌ها یک جنبش مذهبی را دست‌کم گرفته‌اند؛ موضوع این است که رسانه‌ها همچنان با آن جنبش به عنوان یک نفوذ خارجی بر یک سیستمِ در غیر این صورت نرمال، برخورد می‌کنند. اما خودِ سیستم در حال تغییر است. در شرایط فشار امپریالیستی، مرز بین قدرت دولتی و افراط‌گرایی ایدئولوژیک شروع به ذوب شدن می‌کند. آنچه زمانی حاشیه‌ای بود، اکنون کارکردی می‌شود. آنچه زمانی شرم‌آور بود، اکنون مفید واقع می‌گردد. زبانِ آخرالزمان، سیادت و مأموریت الهی نه به رغم افراطی بودن، بلکه دقیقاً به دلیل افراطی بودن تحمل می‌شود؛ زیرا کاری را انجام می‌دهد که زبانِ دیگر-خنثی از عهدهٔ آن بر نمی‌آید.

در این معنا، ما شاهد دگردیسی در نحوهٔ ارائهٔ قدرت هستیم. زبانِ قدیمی دموکراسی، حقوق بشر و نظم قانون‌محور هنوز به کار گرفته می‌شود، اما دیگر همان نیروی اقناعی سابق را ندارد. این زبان در پس‌زمینهٔ جنگ‌های بی‌پایان، بی‌ثباتی اقتصادی و تضادهای مشهود، توخالی به نظر می‌رسد. سیستم این زبان را به طور کامل رها نمی‌کند، اما آن را با چیزی احشایی‌تر تکمیل می‌نماید. به ذخایر عمیق‌تر هویت و باور متوسل می‌شود و به جمعیت خود نه تنها می‌گوید که «باید عمل کنید»، بلکه می‌گوید «شما برای عمل کردن برگزیده شده‌اید»؛ و اینکه خشونت شما نه تنها موجه، بلکه مقدر شده است.

مقاله خطوط کلی این تغییر را می‌بیند اما در آستانهٔ آن متوقف می‌شود. تصویر کامل‌تر، برآمده از حقایق تثبیت‌شده، این است که ما با یک انحراف موقت در سیاست توسط تعصب مذهبی طرف نیستیم. ما با مرحله‌ای روبرو هستیم که در آن یک نظم امپریالیستی، در مواجهه با محدودیت‌هایی که نمی‌تواند به راحتی بر آن‌ها فائق آید، شروع به بازسازی زره ایدئولوژیک خود کرده است. ناسیونالیسم مسیحی یکی از فلزاتی است که در این کوره به کار می‌رود. این جریان، نمای بیرونی سیستم را سخت‌تر می‌کند، انضباط داخلی آن را تیزتر می‌نماید و زبانی به آن می‌بخشد که از طریق آن هم با رقبای خارجی و هم با مخالفان داخلی مقابله کند. جنگ علیه ایران و جنگ علیه عناصر به اصطلاح «فاسدِ» جامعه، دو کارزار جداگانه نیستند؛ آن‌ها فصل‌هایی از یک روایتِ در حال وقوع‌اند که با جوهرِ قدرت نوشته شده و اکنون به شکلی فزاینده با صدای خدا بلند خوانده می‌شوند.
درهم‌شکستن منبر امپراتوری: سازمان‌دهی در جایی که ایمان از جنگ سر باز می‌زند
اگر بخش‌های پیشین چیزی را روشن کرده باشند، این است که مبارزه صرفاً علیه یک سیاست یا حتی یک دولت خاص نیست، بلکه علیه سیستمی است که می‌آموزد قدرت را با باور پیوند بزند. این بدان معناست که مقاومت نمی‌تواند عرصهٔ باور را به نیروهای سلطه واگذار کند. همان زبان مذهبی که اکنون برای قداست بخشیدن به جنگ و انضباط‌بخشی به جامعه به کار می‌رود، خود زمینی مورد مناقشه است. این زبان در درون خود سنت دیگری را حمل می‌کند؛ سنتی که نه در امپراتوری، بلکه در مبارزات ستمدیدگان ریشه دارد. وظیفه، نه تنها مخالفت با ماشین جنگ و سرکوب، بلکه همسویی با جریان‌هایی است که اجازه نمی‌دهند ایمان در خدمت امپراتوری سلاح‌سازی شود.

در مورد خودِ مسئلهٔ جنگ، پیش از این شبکه‌ای از سازمان‌های مسیحی وجود دارد که مواضع روشنی علیه نظامی‌گری، تحریم‌ها و تجاوزات امپریالیستی اتخاذ کرده‌اند. تشکل‌هایی نظیر «کمیته خدمات دوستان آمریکایی»، «کمیته دوستان در قانون‌گذاری ملی» و «پاکس کریستی آمریکا» مدت‌هاست علیه جنگ‌های ایالات متحده، از جمله بسیج‌های اخیر علیه تنش با ایران، سازمان‌دهی کرده‌اند. این‌ها بیانیه‌های نمادین نیستند؛ این‌ها تلاش‌های سازمان‌یافته‌ای هستند که لابی می‌کنند، آموزش می‌دهند، بسیج می‌کنند و ائتلاف‌هایی می‌سازند که قادر به اعمال فشار بر فرآیند سیاسی هستند. درگیر شدن با این تشکل‌ها — چه از طریق شاخه‌های محلی، کارزارها یا اقدامات ملی — تعهد ضد جنگ را در ساختار موجودِ مقاومت پایدار قرار می‌دهد، نه یک خشمِ منزوی.

همزمان، جنبش‌های مسیحی با رویکرد «الهیات رهایی‌بخش»، پلی حیاتی بین مبارزهٔ ضد جنگ و پرسش‌های گسترده‌تر عدالت فراهم می‌کنند. جنبش «کاتولیک ورکر» با جوامع غیرمتمرکز خود در سراسر کشور، همچنان به تمرین شکلی از اقدام مستقیم ریشه در همبستگی با فقرا، مخالفت با جنگ و ردِ خشونت دولتی ادامه می‌دهد. به همین ترتیب، «سوجرنرز» و «مرکز کیشوت»، ایمان را به مبارزات پیرامون فقر، مهاجرت و نابرابری جهانی پیوند می‌دهند و روشن می‌کنند که نظامی‌گری در خارج و استثمار در داخل تفکیک‌ناپذیرند. تشکل‌های دارای ریشهٔ بین‌المللی مانند «سبیل» و شاخه‌های آمریکایی آن، این دیدگاه را به همبستگی ضد استعماری، به ویژه در رابطه با فلسطین، گسترش می‌دهند و توجیهات الهیاتی مورد استفاده برای حمایت از پروژه‌های استعماری را به چالش می‌کشند.

این عرصه در مواجهه با ابعاد داخلیِ نظمِ نوظهور اهمیت بیشتری می‌یابد. همان جریان ایدئولوژیکی که به جنگ مشروعیت می‌بخشد، می‌کوشد تعریف کند چه کسی متعلق به ملت است و تحت چه شرایطی. سازمان‌هایی مانند «میخنته» و «یونایتد وی دریم» پیش از این در برابر رژیم‌های اجرایی که مهاجران را هدف قرار می‌دهند مقاومت می‌کنند، در حالی که ائتلاف‌های پیوندیافته با ایمان نظیر «کلیساهای صلح خاورمیانه» و «شورای ملی کلیساها» صراحتاً سیاست خارجی را با دغدغه‌های عدالت داخلی پیوند می‌دهند. حمایت و همکاری با این تلاش‌ها به درهم‌شکستن جدایی مصنوعی بین مسائل «خارجی» و «داخلی» کمک می‌کند و این واقعیت را تقویت می‌نماید که هر دو، بیانگر یک سیستم واحد کنترل هستند.
همچنین یک مبارزهٔ ایدئولوژیک ضروری در درون خودِ مسیحیت وجود دارد. برآمدن ناسیونالیسم مسیحی به این توهم بستگی دارد که گویی از جانب کلِ ایمان سخن می‌گوید. این توهم می‌تواند و باید به چالش کشیده شود. ابتکاراتی مانند «مسیحیان علیه ناسیونالیسم مسیحی» تلاش می‌کنند افشا کنند که چگونه زبان مذهبی برای توجیه حذف، سرکوب و خشونت دستکاری می‌شود. درگیر شدن در چنین تلاش‌هایی، بحث الهیاتی به خاطرِ خودِ بحث نیست؛ بلکه برهم زدن انحصار ایدئولوژیکی است که به نیروهای ارتجاعی اجازه می‌دهد پروژهٔ خود را به عنوان امری الهی و بلامنازع ارائه دهند.

وظیفهٔ استراتژیک از این رو دوگانه است: نخست، پیوستن و تقویت تشکل‌های موجود که فعالانه در برابر جنگ، سرکوب و استثمار مقاومت می‌کنند. دوم، کمک به ایجاد وحدت عمیق‌تر در میان این مبارزات؛ یعنی پیوند دادن جنبش‌های ضد جنگ، سازمان‌های عدالت‌خواه مهاجران، مبارزات عدالت نژادی و جوامع ایمانی آزادی‌بخش در یک جبههٔ منسجم‌تر. این امر مستلزم چیزی بیش از مشارکت گاه‌به‌گاه است؛ مستلزم تعهدی پایدار است: شرکت در جلسات، کمک به منابع، ساختن شبکه‌های محلی و توسعهٔ شفافیت سیاسی لازم برای پیمایش در یک بستر پیچیده و متغیر.
امپراتوری در تلاش است تا خود را نه تنها از طریق زور، بلکه از طریق «معنا» تثبیت کند. او می‌کوشد تعریف کند چه چیزی حق‌طلبانه، چه چیزی طبیعی و چه چیزی اجتناب‌ناپذیر است. برای مقابلهٔ مؤثر با این پروژه، مقاومت باید در همان ابعاد عمل کند؛ یعنی نه تنها با سیاست‌های خاص مخالفت کند، بلکه روایت‌هایی را که تکیه‌گاه آن‌ها هستند به چالش بکشد. وجود جنبش‌های مسیحی ضد جنگ و آزادی‌بخش نشان می‌دهد که این روند آغاز شده است. پرسش این است که آیا این جریان پراکنده و حاشیه‌ای باقی می‌ماند، یا به بخشی از یک نیروی سازمان‌یافته و گسترده بدل می‌شود که قادر است سیستمی را که اکنون می‌کوشد به نام خدا سخن بگوید، به چالش بکشد.