
احتضار امپریالیسم در آوردگاه جنگ ایران: واکاوی گسست در جبهه سلطه و انسجام در قطب مقاومت
استیون چو
ترجمه و تخلیص از مجله جنوب جهانی
تبارشناسی بحران و تکوین آرایش نوین جهانی
تاریخ قرن بیستم، عرصهی دگردیسی سرمایهداری از رقابت آزاد به مرحلهی انحصار و سیادت سرمایهی مالی بود؛ فرآیندی که امپریالیسم را نه به عنوان یک انتخاب سیاسی، بلکه به مثابه ضرورت ساختاریِ سرمایهداری انحصاری بر صحنه حیات بینالملل تحمیل کرد. اگر جنگ جهانی اول، تنازع گرگهای امپریالیست بر سر بازتقسیم جهان بود، جنگ جهانی دوم در بطن خود، ماهیتی ضد فاشیستی یافت. پیروزی در این نبرد، نقطه آغاز عروج جبهه سوسیالیسم و جنبشهای رهاییبخش ملی گشت که در تقابل با هژمونیِ تکقطبیِ برآمده از برتون وودز و سپس سیستم جامائیکا، قد علم کردند.
امپریالیسم مدرن، به سرکردگی ایالات متحده، با ابداع مکانیسمهای «نواستعماری» و حاکمیت «دلار نفتی»، تلاش کرد تا بحرانهای ذاتی انباشت سرمایه را به حاشیه براند. اما فروپاشی موقت بلوک شرق، که توهم «پایان تاریخ» و «نظم نوین جهانی» را در سران کاخ سفید پروراند، تنها آرامشی پیش از توفان بود. بازگشت روسیه به قامت یک قدرت استراتژیک و برآمدن چین به عنوان «کارخانه جهان»، سد سکندر امپریالیسم را در هم شکست. امروز، جهان نه در آستانه، بلکه در میانه ی یک «جنگ سرد نوین» است؛ جایی که G7 و ناتو در برابر بریکس (BRICS) و سازمان همکاری شانگهای، صفآرایی کردهاند. این رویارویی، برخلاف سلف تاریخیاش، در شرایطی رخ میدهد که قطب ضدامپریالیست به وحدتی ارگانیک دست یافته، در حالی که جبهه امپریالیسم در گرداب تضادهای درونی خویش دستوپا میزند.
جبهه امپریالیسم، در سودای بازسازی هژمونی در حال زوال خویش، استراتژی خطرناک توسعهی جنگهای منطقهای در چهار حوزه حیاتی (غرب آسیا، شرق آسیا، اروپای شرقی و آمریکای مرکزی) را در پیش گرفته است. هدف نهایی، پیوند دادن این کانونهای بحران برای شکلدهی به جنگ جهانی سوم است تا از طریق نظامیگری افراطی و تسلط بر فناوریهای نوین مانند هوش مصنوعی، بقای خود را تضمین کند.
اما واقعیتِ میدان، بطلان این محاسبات را اثبات کرد. شکست در تحریک جنگ در شرق آسیا به واسطه بازدارندگی کره شمالی و مقاومت قهرمانانه تودهها، امپریالیسم را ناچار به عقبنشینی استراتژیک به سمت غرب آسیا و شعلهور کردن آتش جنگ با ایران در فوریه ۲۰۲۶ نمود. منطق حاکم بر این تحرکات، ریشه در بنبستهای ژئوپلیتیک دارد: امپریالیسم که در جبهه اوکراین و غزه به گل نشسته است، اکنون در تلاش است تا با گشودن جبهههای جدید، ناتوانی خود را پنهان کند؛ غافل از آنکه تاریخ گواهی میدهد هیچ قدرتی یارای پیروزی همزمان در چندین جبهه فراگیر را ندارد.
در کانون این تنشها، نقش «سرمایه مالی صهیونیستی» (به محوریت خاندانهای راکفلر، روچیلد و غولهای مدیریت دارایی نظیر بلکراک) برجستگی مییابد. این شبکه در هم تنیده، نه تنها نبض اقتصاد ایالات متحده (۹۰ درصد شاخص S&P 500) را در دست دارد، بلکه محرک اصلی پروژه «اسرائیل بزرگ» است. طرحهای استراتژیکی همچون «میدان گازی لوانت»، «کانال بن گوریون» و کریدور «آیمک» (IMEC)، تنها با حذف فیزیکی و سیاسی نیروهای مقاومت (حماس، حزبالله، انصارالله و در راس آنها نظام جمهوری اسلامی ایران) میسر میگردد.
حمله به تاسیسات گازی «پارس جنوبی» و بمباران مکرر نیروگاه اتمی بوشهر، نه اقدامات نظامی پراکنده، بلکه قطعاتی از پازل گذار از «استاندارد دلار-نفت» به «نظام حیفا ۲۰۲۶» (استاندارد دلار-گاز) است. هدف، نابودی گرهگاههای استراتژیک طرح «یک کمربند، یک جاده» چین و منزوی کردن ایران در معادلات انرژی جهانی است. با این حال، واکنش متقارن ایران و تهدید به نابودی تاسیسات «دیمونا»، این قمار صهیونیستی را با خطر نابودی بیولوژیک و ساختاریِ رژیم اشغالگر مواجه کرده است. ایران با درک صحیح از ماهیت این نبرد، حیفا را به عنوان پاشنه آشیل پروژه اقتصادی صهیونیسم هدف گرفته است.
دولت ترامپ، که با شعار «اول آمریکا» و ادعای ستیز با «دولت پنهان» (Deep State) به قدرت بازگشت، اکنون در تضادی بنیادین گرفتار شده است. او از یک سو مدعی مبارزه با الیگارشی جنگطلب جهانیگراست و از سوی دیگر، به واسطه وابستگی مالی به حامیان صهیونیست (همچون ادلسون)، به مجری بیچون و چرای سیاستهای تلآویو بدل گشته است. این «شخصیت دوپاره»، ترامپ را در چشم افکار عمومی جهانی و حتی بدنه هوادارانش (MAGA)، به فاشیست-جنگطلبی تبدیل کرده که دستکمی از جهانیگرایان ندارد.
جنگ با ایران، بر خلاف تصور اتاقهای فکر واشینگتن، به جای اتحاد ملی، به تعمیق شکافهای اجتماعی و سیاسی در آمریکا دامن زده است. انسداد تنگه هرمز و جهش بیسابقه قیمت انرژی، نه تنها هژمونی دلار را مضمحل کرده، بلکه به مثابه مالیاتی سنگین بر دوش تودههای آمریکایی، پایگاه رای جمهوریخواهان را ویران ساخته است. رسواییهای اخلاقی (پرونده اپستین) و شکستهای انتخاباتی پیاپی، دولت ترامپ را به سمت «جنگ افروزی به مثابه گریز» (Wag the Dog) سوق داده است؛ اما ایران، عراق یا افغانستان نیست. قدرت موشکی و پهپادی ایران و موقعیت ژئوپلیتیک نفوذناپذیر آن، هزینهی این ماجراجویی را برای ایالات متحده غیرقابل تحمل کرده است.
ما در لحظهی حساسِ گسست تاریخی ایستادهایم. تضاد میان «شوینیسم ملی» ترامپ و «جهانیگرایی صهیونیستی»، ایالات متحده را به آستانه یک جنگ داخلی تمامعیار کشانده است. اتمام ذخایر تسلیحات راهبردی آمریکا در نبرد با ایران و اوکراین، توانایی این کشور را برای مقابله با چین در موضوع تایوان به حداقل رسانده است. سناریوی محتمل، عقبنشینی مفتضحانه یا معاملهای بزرگ با چین است که در آن، واشینگتن در ازای خروج از بحران خودساختهی خاورمیانه، برتری چین در شرق آسیا را به رسمیت بشناسد.
جنگ ایران، کاتالیزور نهایی سقوط امپریالیسم است. این نبرد، درخششِ ارادهی ملل مستقل را در برابر استبداد سرمایه نشان داد. امپریالیسم، که روزگاری با تکیه بر «دلار و ناوگان دریایی» حکم میراند، اکنون در میان شعلههای آتشی که خود افروخته، محاصره شده است. وحدت پولادین قطب ضدامپریالیست —از پیونگیانگ و پکن تا مسکو و تهران— نویدبخش نظمی نوین است که بر ویرانههایِ کاخِ لرزانِ امپریالیسم بنا خواهد شد. فرجام این کارزار، نه پیروزی فناوری بر انسان، بلکه غلبهی ایمان انقلابی تودهها بر ماشین جنگیِ در حال فروپاشیِ سلطه است. عصر حاکمیت تکقطبی به پایان رسیده و سپیدهدم جهانی چندقطبی و مستقل، از افقهای خونبار غرب آسیا در حال طلوع است.
باید به این حقیقتِ عریان نگریست که ماشین جنگی امپریالیسم، علیرغم تبلیغات پرطمطراق، در برابر استراتژی «جنگ نامتقارن» و توان موشکی-پهپادی ایران به گل نشسته است. مصرف بیرویه موشکهای رهگیر نظیر SM-3 و کروزهای تاماهاک در جبهه غرب آسیا، زرادخانههای ایالات متحده را به نفع رقبای شرقی تخلیه کرده است. امپریالیسم در حالی دم از جنگ جهانی سوم میزند که در تامین زنجیره لجستیک برای یک نبرد فرسایشی ناتوان است. این فرسودگیِ تسلیحاتی، نه یک اتفاق، بلکه نتیجه منطقیِ تضاد میان «سودآوری مجتمعهای نظامی-صنعتی» و «واقعیات میدان نبرد» است. سرمایه مالی صهیونیستی با تداوم جنگ، تنها به دنبال انباشت سود از طریق فروش سلاح است، حتی اگر این کار به قیمت اضمحلال توان دفاعیِ خودِ ایالات متحده تمام شود.
آنچه در متون کلاسیک به عنوان رقابت برای مستعمرات شناخته میشد، امروز در قالب جنگ کریدورها ظهور کرده است. طرح IMEC و کانال بنگوریون، صرفاً پروژههای ترانزیتی نیستند؛ اینها «خاکریزهای اقتصادی» صهیونیسم برای دور زدن تنگه هرمز و بیاثر کردن نفوذ ژئوپلیتیک ایران در شاهراه هند-اروپا هستند. گذار به «استاندارد گاز»، تلاشی مذبوحانه برای حفظ سیادت دلار در جهانی است که در آن «پترو-دلار» نفسهای آخر را میکشد. امپریالیسم قصد دارد با تخریب زیرساختهای انرژی ایران و روسیه، بازار اروپا را به گروگانِ گاز مایع (LNG) و منابع تحت کنترل اسرائیل درآورد. اما این استراتژی، با مقاومت سختِ قطب ضدامپریالیست مواجه شده است؛ چرا که پیوند استراتژیک تهران-پکن-مسکو، لایههای دفاعیِ اقتصادییی ایجاد کرده که نفوذ به آنها برای سرمایه مالیِ فراملی غیرممکن گشته است.
ریزش پایه های قدرت امپریالیسم تنها نظامی و اقتصادی نیست، بلکه یک «سقوط اخلاقی و سیستمی» است. افشای پروندههای سیاهی چون «آرشیو اپستین»، پرده از چهره کریه الیگارشی حاکم بر واشینگتن برمیدارد که از طریق فساد و اخاذی، سیاستمداران را به خدمت صهیونیسم درآورده است. دولت ترامپ، در حالی که شعار مبارزه با این گنداب را میداد، خود در مرکز این گرداب گرفتار شده است. استفاده از جنگ علیه ایران برای انحراف افکار عمومی از بحرانهای داخلی (مانند شورشهای مینیاپولیس و فروپاشی اقتصادی)، تکرار کلیشههای تاریخگذشتهی امپریالیستی است. اما بیداریِ لاتینتبارها و تودههای تحت ستم در قلب آمریکا، نشان میدهد که لبهی تیزِ تضادهای طبقاتی اکنون به درون مرزهای «دژِ امپریالیسم» نفوذ کرده است. هر قطره خونی که در غرب آسیا ریخته میشود، جبهه ضد جنگ را در داخل آمریکا رادیکالتر و انسجام «ماگا» را متزلزلتر میکند.
در تحلیل نهایی، امپریالیسم آمریکا برای بقای خود ناچار به معاملهای کثیف خواهد بود. ناتوانی در پیروزی همزمان در چهار جبهه، واشینگتن را به سمت «رئالپولیتیکِ تسلیم» سوق میدهد. زمزمههای معامله بر سر تایوان در قبال بازگشت ثبات نسبی به بازار انرژی، نشاندهنده شکست استراتژی «هژمونی مطلق» است. چین با صبر استراتژیک، در حال تماشای فروپاشیِ تدریجیِ رقیب در باتلاق خاورمیانه است. این بازیِ بزرگ، به وضوح نشان میدهد که دوران «تکتازی ناوگانهای آمریکایی» به سر آمده و اکنون این ارادهی ملتهای مستقل و محور مقاومت است که قواعد بازی را در «نظم نوین جهانی» دیکته میکند.
نبرد ایران، نقطه عطفِ تاریخ معاصر است. اگر امپریالیسم به رهبری سرمایه صهیونیستی موفق شود، جهان به بردگیِ دیجیتال و حاکمیتِ مطلق الیگارشی مالی درخواهد آمد. اما مقاومت رادیکال و تئوریکِ جبهه ضدامپریالیست، سدی نفوذناپذیر ایجاد کرده است. این جنگ، نه برای جابجایی قدرت، بلکه برای درهمشکستنِ بنبستهایِ تاریخیِ نظام سرمایهداری است. حقیقتِ علمی و انقلابی گواهی میدهد که امپریالیسم در مرحلهی احتضار است و هرچه بیشتر دستوپا بزند، بیشتر در لجنزارِ بحرانهای خودساخته غرق خواهد شد. پیروزی نهایی متعلق به ملل آزادهای است که با درک درست از تضادهای دوران، به استقبال فروپاشیِ قطب سلطه رفتهاند.
