
پارادوکسِ پیروزی و شبحِ فروپاشی: کالبدشکافیِ قمارِ ترامپ در مصاف با رئالیسمِ ایرانی
حمید علوی برای مجله جنوب جهانی
عرصهی سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران، همواره صحنهی تقابلِ میان «توهمِ استراتژیک» و «واقعیتِ سختِ میدانی» بوده است. در حالی که جناح جمهوریخواه و بهویژه شخص دونالد ترامپ طی سالیان اخیر نشان دادهاند که درک درستی از پیچیدگیهای درونی و ساختار قدرت در جمهوری اسلامی ندارند، حزب دموکرات با تکیه بر زرادخانههای فکری و اندیشکدههای خود، همچنان در رویای تکرارِ الگوی «گورباچفسازی» و فروپاشیِ درونزایِ اتحاد جماهیر شوروی در تهران بهسر میبرد. مقالهی اخیر دنیس راس، مشاور سابق باراک اوباما، در واشینگتنپست را باید در همین راستا تحلیل کرد؛ متنی که در لایههای زیرین خود، از یک سو به شکستِ محاسباتیِ غرب در برآوردِ قدرتِ سختِ ایران اعتراف میکند و از سوی دیگر، درصدد است تا با موشدوانیهای دیپلماتیک، مسیرِ بازسازیِ توانِ ملی ایران را مسدود نماید.
نقطه عزیمتِ بحران کنونی، فراتر از توان نظامی ایران، در «جغرافیایِ اسلحه» یعنی تنگه هرمز نهفته است. دنیس راس به درستی اشاره میکند که آتشبس پیشنهادی ترامپ، نه از سرِ ملاحظات انسانی، بلکه ناشی از درکِ دیرهنگامِ این حقیقت است که ایران «اسلحهی تنگه» را به مهماتِ عملیاتی مسلح کرده است. تجاوزِ امپریالیستیِ اخیرِ آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، در واقع حماقتی راهبردی بود که به ایران مشروعیتِ لازم برای استفاده از این اهرمِ مرگبارِ اقتصادی را بخشید. پیش از این حمله، تنگه هرمز علیرغم تهدیدات کلامی، عملاً باز بود؛ اما اطمینانِ کاذبِ واشینگتن و متحدانِ شیخنشینِ خلیج فارس از بیعملیِ ایران، باعث شد ابعادِ فاجعهبارِ مسدود شدنِ شریانِ انرژیِ جهان را دستکم بگیرند.
ترامپ که پیشتر با نگاهی سطحی مدعی بود تنگه هرمز برای آمریکایِ مستغنی از نفت اهمیت ندارد، اکنون با واقعیتی مواجه شده که در آن، امنیتِ انرژی جهانی و ثباتِ بازارهای مالی مستقیماً تحتِ فرمانِ آتشبارهای ایرانی است. از این منظر، اصرار ترامپ بر بازگشاییِ دائمی و بدون شرطِ تنگه، تلاشی مذبوحانه برای خلعِ سلاحِ ایران در مرحلهی پس از جنگ است؛ تلاشی که با توجه به هزینههای گزافِ جانی و مادیِ ملت ایران، تقریباً غیرممکن به نظر میرسد و ایران را به عنوان یکی از تصمیمگیرانِ اصلیِ انرژی جهانی در معادله باقی خواهد گذاشت.
در جبههی هستهای، سناریوی دموکراتها و دنیس راس بر مبنایِ بیاعتمادیِ مطلق به هر بازیگرِ مستقلی، از جمله روسیه، بنا شده است. راس با هشدار به ترامپ دربارهی خروجِ احتمالیِ اورانیومِ غنیشده توسط روسیه، در واقع به دنبالِ مسدود کردنِ هرگونه راهِ تنفسی برای ایران است که خارج از سیطرهی مستقیمِ واشینگتن باشد. ادعایِ آمادگیِ ایران برای کاهشِ نمادینِ سطح غنیسازی به زیر دو درصد در قبالِ رفعِ کاملِ تحریمها، اگرچه در زمانِ حیاتِ رهبریِ فقید ایران به عنوانِ تاکتیکی برای حفظِ ثباتِ معیشتی مطرح بود، اما در شرایطِ فعلی و پس از عبور از آتشِ جنگ، معنای دیگری یافته است.
راس و همفکرانش با رویکردی ضدِ روسی، سعی دارند حتی از انتقالِ مواد به روسیه نیز جلوگیری کنند تا مبادا پیوندی راهبردی میان تهران و مسکو شکل بگیرد؛ غافل از اینکه این دشمنیِ کور با روسیه، بیش از آنکه منطقی فنی داشته باشد، برخاسته از ترسِ دموکراتها از فروپاشیِ نظمِ تکقطبی است.
با این حال، پیچیدهترین گرهِ این مذاکرات، مسئلهی توانِ بالستیک ایران است. جنگِ دوازدهروزه و مقاومتِ درخشانِ ایران در برابرِ پیشرفتهترین نیروی هواییِ جهان و ائتلافِ غربی، ثابت کرد که موشکهای بالستیک، تنها ابزارِ بقایِ ملی ایران هستند. دنیس راس با واقعبینیِ گزینشی، اذعان دارد که توافق بر سر محدودیتِ برد و تعدادِ موشکها تقریباً غیرممکن است؛ چرا که ایرانِ بدونِ موشک، طعمهای لذیذ برای اشتهاهای استعماری خواهد بود. مذاکره بر سرِ دفاعِ ملی، در لسانِ راهبردی ایران، مترادف با تسلیم و پایانِ موجودیتِ نظام است. از این رو، تاکیدِ دموکراتها بر «جنگِ هیبریدی» و راه انداختنِ شلوغبازیهای معیشتی در داخل ایران، نشاندهنده تغییرِ فاز از جنگِ نظامی به جنگِ ادراکی است. هنوز صدای انفجارِ موشکهایِ متجاوز خاموش نشده که جریاناتِ وابسته به اتاقهای فکر غرب، زمینه را برای آشوبهای معیشتی و دوقطبیسازیهای اجتماعی فراهم میکنند تا آنچه را در میدانِ نبرد به دست نیاوردهاند، از طریقِ «کودتایِ نرم» و فشار بر رویِ گرانیِ ارز و دلار تحصیل کنند.
در این میان، نقشِ سنتِ استراتژیکِ رهبری ایران غیرقابل کتمان است. آیتالله خامنهای با نگاهی دوربین و گسترده، فراتر از اشراقاتِ فردی و بر مبنایِ «پراکسیسِ» انقلابی و دانشِ راهبردی، ساختارِ مقاومتی را بنا نهاد که امروز در برابرِ قویترین ارتشهای جهان قد علم کرده است. اگرچه اشتباه استراتژیک صدور فتوا علیه ساخت بمب اتمی با هدفِ خلعِ سلاحِ بهانهجویانِ غربی صادر شد، اما قدرتِ دفاعی و نفوذِ منطقهای او، برتریِ دیدگاهِ وی را بر سرانِ مرتجعِ منطقه به اثبات رساند. اکنون که فرزند او در میانهی این کارزارِ سهمگین قرار دارد، تحلیلهایِ سطحیِ غربی سعی در القایِ نفوذِ مطلقِ نظامیان بر وی دارند؛ حال آنکه واقعیتِ جمهوری اسلامی همواره نشان داده که تصمیماتِ کلان، فراتر از نفوذِ یک لایهی خاص، بر اساسِ توازنِ قوایِ حقیقی و ضرورتهایِ بقایِ ملی اتخاذ میشود.
حضورِ چهرههایی چون قالیباف به عنوانِ محللِ احتمالیِ توافقات، نشاندهنده نفوذِ جریانی است که شاید بویِ «گورباچفهای داخلی» از آن به مشام برسد؛ اما فشارِ سنگینِ افکار عمومی و غیرتِ ملیِ ایرانیانی که در این جنگ، بیپروا از جان و مال خود گذشتند، مانع از هرگونه عقبنشینیِ خفتبار خواهد بود. ایران در این بدهبستانِ بزرگ، به دنبالِ حفظِ نیرویِ بازدارنده و رفعِ واقعیِ تحریمهاست.
برداشتنِ تحریمها تنها راهِ سد کردنِ مسیرِ کودتاهای معیشتی و اصلاحِ ساختارهای بیمارِ نئولیبرالی است که از دورانِ خامنهای پدر به پسرش به ارث رسیده است. موفقیتِ جانشینِ رهبری در این است که بتواند در عینِ حفظِ صلابتِ نظامی، با الیگارشهایِ داخلی و نئولیبرالیسمِ فاسدی که خونِ طبقاتِ فرودست را میمکد، به مقابله برخیزد. اگر این همبستگیِ بزرگِ میهنپرستانه که در روزهایِ سختِ جنگ تجلی یافت، با بیتوجهی به معیشت و عدالتِ اجتماعی پاسخ داده شود، فاصله میانِ «مقاومتِ ملی» و «نارضایتیِ عمومی» بسیار کوتاه خواهد بود. ایرانِ پساجنگ، نیازمندِ تدبیری است که در آن، پیروزیِ نظامی به نفعِ رفاهِ عمومی مصادره شود، نه آنکه به ابزاری برایِ بقایِ الیگارشیِ داخلی بدل گردد.
