
تلههای انفجاری امپراتوری: پادشاهیهای خلیج [فارس]، جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران و بحران امنیت امپریالیستی
این جستار با واکاوی این مسئله آغاز میشود که چگونه نشریه «گاردین»، جنگ آمریکا-اسرائیل و پیامدهای آن را در قالب روایتی هراسافکن با محوریت ایران بازسازی کرده و همزمان، ساختار امپریالیستی نهفته در پس این خشونت را مسکوت میگذارد. سپس، سیمای واقعی منطقه ترسیم میشود: نظامیگری در خلیج [فارس]، تحریمها علیه ایران، تنگههای راهبردی، بازتنظیم منطقهای و آن روابط دیپلماتیک و اقتصادی که مقاله مذکور در سایه رها کرده است. از آن نقطه، داستان به مثابه نشانهای از زوال امپریالیستی بازتعریف میشود؛ جایی که معماری امنیتی ایالات متحده مولد بیثباتی است، ایران در میانهی مبارزه برای حاکمیت میجنگد و حکام خلیج [فارس] با احتیاط در حال محک زدن نظمی چندقطبیتر هستند. در نهایت، تحلیل به سوی سازماندهی معطوف میگردد تا نیروها، همبستگیها و پیوندهای طبقه کارگر را که برای مقابله با ماشین جنگی در سراسر غرب آسیا، خلیج [فارس] و هسته مرکزی امپراتوری مورد نیاز است، شناسایی کند.
نویسنده: پرنس کاپون | اطلاعات تسلیحاتی شده
ترجمه مجله جنوب جهانی
هنگامی که امنیت به روایتی از هراس بدل میشود
مقاله «کشورهای خلیج [فارس] در پی جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران در امنیت خود بازنگری میکنند» به قلم سعید شاه، که در ۱۰ آوریل ۲۰۲۶ در گاردین منتشر شد، با کتوشلوار اتو کشیده و کفشهای واکسزدهی ژورنالیسم متین از راه میرسد، اما زیر این پارچهی خوشدوخت، همان توجیهگر قدیمیِ امپریالیستی نهفته است. مقاله به ما میگوید که پادشاهیهای خلیج [فارس]، هراسان از تلافیجویی ایران و مردد درباره آینده، در حال بازنگری در ترتیبات امنیتی خود در پی جنگ هستند. موشکها آسمان را درنوردیدند، دیپلماتها تماس گرفتند، تحلیلگران چانههای خود را مالیدند و اکنون دولتهای خلیج [فارس] باید خود را با چشمانداز جدید و خطرناکی وفق دهند. این ملودی رسمی است. اما اگر دقیق گوش بسپارید، این نغمه قدیمیتر از کاغذی است که بر آن چاپ شده است. ایران در نقش طوفان، تهدید و خطر همیشگی ترسیم شده که اکنون دیگران باید زندگی خود را حول محور آن سازماندهی کنند. خودِ جنگ نه به عنوان واقعهای دارای علت، عامل و ساختار، بلکه همچون یک منظره و دکور وارد داستان میشود؛ با آن مانند آبوهوای نامساعدی برخورد میشود که از ناکجاآباد وزیدن گرفته است. آنچه اهمیت دارد، آنگونه که مقاله به ما میآموزد، این نیست که چه کسی آتش را افروخته، بلکه این است که همسایگان چگونه قصد دارند پس از آن، مبلمان خانه را بازچینی کنند. بدین ترتیب، خواننده با ظرافت و به شکلی حرفهای، از تاریخ دور شده و به سوی «حس و حال» هدایت میشود: اضطراب، بلاتکلیفی، آسیبپذیری و دعوتی آشنا برای پذیرش هر رژیم «امنیتی» جدیدی که قدرتمندان قصد فروش آن را دارند.
گاردین، با وجود تمام جدیت اخلاقیِ به دقت پرورده و خودبزرگبینی لیبرالمآبانهاش، همچنان به سختی در درون اقتصاد سیاسی رسانههای غربی محصور مانده است. بله، این نشریه متعلق به «اسکات تراست» است نه سهامداران عامی که برای سود فصلی پارس میکنند. بله، دوست دارد خود را به عنوان پسرعموی بااخلاق در خانواده روزنامههای امپریالیستی معرفی کند؛ همان که وقتی در همان ضیافت شرکت میکند، پیکسلِ «وجدان» به سینه میزند. اما این روزنامه همچنان در همان دنیای بازارهای تبلیغاتی، فشارهای اشتراک، محافل حامیان مالی و دسترسیهای نخبگانی تنفس میکند. گاردین همچنان هوای ایدئولوژیک نظم آنگلو-آمریکایی را استنشاق میکند. ممکن است از زشتترین حالات چهره امپراتوری انتقاد کند، حتی ممکن است وقتی چاقو بیش از حد آشکارا سر میز غذا استفاده میشود اعتراض کند، اما به ندرت میپرسد که مالک چاقو کیست، چه کسی میز را چیده، یا چرا نام بسیاری از ملتها همواره در منوی غذا به چشم میخورد. بینالمللگرایی لیبرالِ آن، مجالی برای سرزنش کردن فراهم میآورد، اما مجالی برای گریختن نه. این مسئله حائز اهمیت است زیرا ایدئولوژی صرفاً یک نظر نیست؛ بلکه ساختارِ ادراک است. ایدئولوژی به یک روزنامه نه تنها میگوید چه بگوید، بلکه تعیین میکند چه چیزی اصلاً دیده شود. و هنگامی که این را درک کنید، سکوتهای موجود در متن به بلندیِ واژگانش میشوند.
سعید شاه از درون آن دستگاه به عنوان مفسر حرفهای قدرت مینویسد. او از اردوگاه کار، کف پالایشگاه، اسکله، بخش باربری فرودگاه، بندر ماهیگیری، پناهگاه موشکی یا بلوکهای آپارتمانی که کارگران مهاجر در آن چپیدهاند (در حالی که بزرگان منطقه درباره امنیت ملی سخنرانی میکنند) نمینویسد. او از طبقه میانجیگریِ معتبر مینویسد؛ جایی که خبرنگاران، تحلیلگران، دیپلماتها، استادان و مردان اندیشکدهها، توضیحات را مانند جامهای شراب وارداتی میان یکدیگر دستبهدست میکنند. این جایگاه طبقاتی مهم است. این جایگاه تعیین میکند چه کسی شاهد معتبر محسوب شود. در این متن، صداهای مقتدر از دانشگاهها، محافل سیاستگذاری و نهادهای تخصصی برمیآیند. این افراد بیفایده نیستند، اما بیطرف هم نیستند. آنها به شکلی نابرابر از جهانهایی برآمدهاند که با کشورداری، مدیریت نخبگان و عقل سلیمِ امپریالیستی گره خورده است. در این مقاله، کارگرانی که نیروی کارشان خلیج [فارس] را زنده نگه داشته، غایب هستند: مهاجران جنوب آسیا که برجها را میسازند، فرودگاهها را تمیز میکنند، کامیونها را میرانند، کشتیها را بارگیری میکنند، خطوط لوله را نگهداری میکنند و هنگام بروز بحران، مردگان خود را در سکوت دفن میکنند. خانوادههایی که محلههایشان به فضایی استراتژیک روی نقشه فردی دیگر بدل میشود، غایب هستند. مردمی که جنگ را نه به عنوان یک مسئله سیاستی، بلکه به عنوان وقفهای در اجارهبها، دستمزد، وعده غذایی، دارو و خواب میشناسند، غایب هستند. حذف آنها یک نقص در داستان نیست؛ بلکه بخشی از مِتُد داستان است. به محض آنکه صدای مردم عادی وارد شود، زبانِ «امنیت» بر روی زبان شروع به پوسیدن میکند.
مهمترین کارِ مقاله از طریق «قاببندی روایی» انجام میشود. به ایران نقش بیثباتکننده اصلی داده شده است؛ کنشگری که موشکها، جغرافیا و قدرتش بر تنگه هرمز، خلیج [فارس] را به منطقه خطر دائمی بدل میکند. ایران با زبانی توصیف میشود که آن را به عنوان یک تهدید پایدار و تقریباً ذاتی جلوه میدهد، چیزی شبیه به یک آتشفشان که باید برای همیشه پایش شود. در مقابل، کشورهای خلیج [فارس] در نقش کنشگرانی واکنشی، تدافعی، محتاط و تقریباً رنجکشیده تصویر میشوند. آنها بحران ایجاد نمیکنند؛ بلکه آن را مدیریت میکنند. آنها خطر صادر نمیکنند؛ بلکه آن را جذب میکنند. این یک چیدمان بیغرض از جملات نیست؛ این معماری مقاله است. این قاببندی به خواننده میگوید چه کسی تاریخ را به حرکت درمیآورد و چه کسی صرفاً با آن کنار میآید، چه کسی تهدید میکند و چه کسی تهدید میشود، چه کسی عمل میکند و چه کسی واکنش نشان میدهد. در این جغرافیای اخلاقی، ایران به نویسنده تاریخ بدل میشود، در حالی که پادشاهیهای خلیج [فارس] و شرکایشان به کارگزارانِ زیر بارِ تاریخ تبدیل میشوند. این عدم تقارن، ایدئولوژیک و عامدانه است. این کار میدان را از نیروی متقابل، اجبار پیشین و وابستگی ساختارمند تهی میکند. این رویکرد، نظم منطقهای اشباعشده از پایگاهها، اتحادها، سیستمهای قهری و مدیریت امپریالیستی را به داستانی اخلاقی با یک مرکز تاریک و حلقهای از قربانیان مضطرب تبدیل میکند.
مقاله این قاببندی را از طریق استناد به مراجع قدرت (اتوریته) تقویت میکند. خواننده از صدای یک کارشناس به صدای دیگری هدایت میشود؛ استادان، تحلیلگران و مفسران اندیشکدههایی که به عنوان حافظان بیطرفِ عقل ظاهر میشوند. اما اقتدارِ چنین صداهایی هرگز کالبدشکافی نمیشود. جایگاه نهادی آنها مورد پرسش قرار نمیگیرد. پیشفرضهای آنها به زیر نور خورشید کشیده نمیشود تا با چوبی زده شوند. در عوض، به سخنان آنها اجازه داده میشود تا با هالهای از تخصص از راه برسند. اینگونه است که ژورنالیسم بورژوا، سیاست را به عقل سلیم تبدیل میکند (پولشویی سیاسی). همیشه نیاز به دروغگویی آشکار نیست؛ اغلب کافی است به افراد معتبر اجازه داد تا حیطه تفکر را برای شما تنگ کنند. همین که کارشناسان مرزهای تفسیر قابلقبول را علامتگذاری کردند، مقاله میتواند به راحتی در میان آنها حرکت کند. نتیجه، یک مدار بسته از مشروعیت است: نهاد نخبگانی، روزنامه نخبگانی، مخاطب تودهای. از مردم دعوت میشود تا نتایج را مصرف کنند، بدون آنکه هرگز ماشینی را که آنها را تولید کرده، بازرسی کنند.
سپس نوبت به «چیدمان گزینشی» (Card Stacking) میرسد؛ همان شعبدهبازی قدیمی که یک دست را با جزئیات کامل به شما نشان میدهد در حالی که دست دیگر سکه را در آستین پنهان میکند. حملات ایران با وزنِ عددیِ دقیق ارائه میشوند. پهپادها در دستههای مشخص میرسند. موشکها موجوار میآیند. نیروی تلافیجویانه، زنده، قابل اندازهگیری و چنان واقعی به نظر میرسد که میتوان آن را شمرد. در همین حال، اقدامات کشورهای خلیج [فارس]، متحدانشان یا سیستم نظامی گستردهتری که آنها را احاطه کرده، تلطیف و محو شده یا به عنوان نکاتی گذرا با آنها برخورد میشود. گزارش حملهای به تأسیسات ایران بدون بسطِ معادل ذکر میشود. زیرساختهای متحدین به عنوان دکور و منظره ظاهر میشوند، نه به عنوان عامل کنشگر. این صرفاً یک عدم تعادل نیست؛ بلکه توزیع ایدئولوژیک است. «جزئیات» امری سیاسی است. آنچه صراحت دریافت میکند، جرم عاطفی پیدا میکند. آنچه مبهم باقی میماند، به امری فضایی، عرضی و ثانویه بدل میشود. مقاله با ارائه تصویری با لبههای تیز از کنش ایران و تصویری تار از هر آنچه پیرامون آن است، سلسلهمراتبی از توجه را مهندسی میکند. یک سو عینی و خطرناک میشود، و سوی دیگر به صدای پسزمینه و وزوزِ خودِ سیستم بدل میگردد.
در زیر پوست کل این نوشتار، سیاستِ هراس جریان دارد. نه هراسِ تئاتریِ تیترهای زرد، بلکه هراسِ فروخورده و منضبطِ ژورنالیسم نخبگانی؛ از آن نوعی که در وعدههای میانهرو سرو میشود تا خواننده آن را با تدبیر و دوراندیشی اشتباه بگیرد. «تهدید مستمر»، «پاسداری ۲۴ ساعته». خطری همیشگی که بر فراز مسیرهای تجاری، شهرها و اتحادها پرسه میزند. عقل سلیمِ امپریالیستی وقتی میخواهد بالغ به نظر برسد، اینگونه عمل میکند. فریاد نمیزند؛ تکرار میکند. اجازه میدهد اضطراب به آرامی در مغز استخوان بنشیند. با گذشت زمان، نظامیگری شبیه به واقعگرایی احساس میشود، هوشیاری مسلحانه مانند عقل سلیم جلوه میکند و آمادگی بیپایان برای جنگ، صرفاً به نحوه صحبت بزرگسالانِ مسئولیتپذیر بدل میگردد. هراس در این حالت، یک حادثه عاطفی نیست؛ یک حلال سیاسی است. حافظه را ضعیف میکند، تفکر را محدود میسازد و افکار عمومی را برای پذیرش ترتیباتی آماده میکند که در غیر این صورت ممکن بود در برابرشان مقاومت کنند.
و در نهایت «حذف» وجود دارد؛ پادشاهِ ابزارهای تبلیغاتی، حاکم خاموشی که بر کل صفحه فرمان میراند. مقاله بر چگونگی آغاز جنگ درنگ نمیکند. به طور جدی نیروی آغازگر را بازسازی نمیکند. تلافیجویی را در زنجیرهای از اجبار، تنشزایی و معماری استراتژیک قرار نمیدهد. ساختارهایی را که پیش از آنکه اولین تیتر خبر، وقوع جنگ را اعلام کند، آن را «فکرکردنی» و ممکن ساخته بودند، ردیابی نمیکند. مقاله به ما «معلول» را بدون «علت»، «پسلرزه» را بدون «زلزله» و «واکنش» را بدون «فشار پیشین» میدهد. با انجام این کار، یک «حالِ ابدی» تولید میکند؛ جعبه کوچک و تنگی که در آن خواننده میتواند بیثباتی را مشاهده کند بدون آنکه اجازه داشته باشد آن را درک نماید. وقتی تاریخ قطع عضو شود، رفتار ایران میتواند به عنوان امری خودجوش، خودانگیخته و بدیهی تلقی گردد. تنشهای منطقه به جای آنکه برآمده از «سیستم» باشند، ناشی از «خلقوخوی» افراد به نظر میرسند. امپراتوری در نقش و نگار دیوار ناپدید میشود. ماشین قدرت بیرون از صحنه رانده میشود. و چنین میشود که «نشانه» را به جای کل حقیقت مینشانند.
این ابزارها را کنار هم بگذارید —قاببندی روایی، استناد به مرجعیت، چیدمان گزینشی، هراس و حذف— و نتیجه داستانی است که برای خوانندگانی که توسط رسانههای لیبرال آموزش دیدهاند تا «جلا و صیقل» را با «حقیقت» اشتباه بگیرند، متین، آگاهانه و متوازن به نظر میرسد. اما آن صدای آرام، بخشی از فریب است. آن میانهروی، خود یکی از سلاحهاست. این متن خواننده را با نزاکتی تمام به سوی نتیجهای همراهی میکند که از پیش گرفته شده است: اینکه بیثباتی یک منشأ آشکار دارد، امنیت تنها یک منطق درست دارد و ساختارهایی که هر دو را تولید میکنند، بهتر است بیرون از کادر باقی بمانند. این پروپاگاندا با کراوات است. این صدای آرامِ امپراتوری است تا خشونتش همچنان معقول به نظر برسد.
آنچه مقاله در سایهها رها میکند: بازسازی سیمای واقعی
لحظهای که قطعات پراکنده کنار هم جمع شوند، چیدمان تمیز و کوچک مقاله در دستان شما از هم میپاشد. آنچه در صفحه به عنوان بحران ناگهانیِ اعتماد در خلیج [فارس] ظاهر میشود، به هیچ وجه چنین نیست. این جدیدترین نمود از نظم منطقهای است که پیش از این از ادغام نظامی، بازمحاسبات دیپلماتیک، وابستگی متقابل اقتصادی، فشار تحریمها و پروژههای رقیب در حوزه حاکمیت اشباع شده است. واقعیتها غایب نیستند؛ آنها پراکنده، طبقهبندیشده و از ورود به رابطه با یکدیگر بازداشته شدهاند. پروپاگاندا در شکل پیچیدهترش اغلب اینگونه عمل میکند. همیشه جعل نمیکند؛ بلکه تکهتکه میکند. یک «کلیت اجتماعی» را میگیرد و آن را به قطعات کوچک و بیضرر تقسیم میکند تا زمانی که خواننده دیگر نتواند وحش را به مثابه یک وحش ببیند.
در پهنه واقعیات این مقاله، پیشاپیش تَرکهایی چنان عمیق دهان گشودهاند که میتوان کاروانی را از میان آنها عبور داد. عربستان سعودی و ایران در گیرودار درگیریها، تماسهای مستقیم در سطح وزرا را از سر گرفتند و محور گفتگوی «فیصل بنفرحان» و «عباس عراقچی»، بر کاهش تنشها و بازگرداندن امنیت و ثبات به منطقه استوار بود. این مسئله از آن رو حائز اهمیت است که نشان میدهد حتی در میانه یک بحران سرگشاده منطقهای، دولت سعودی صرفاً پشت دیواری از هیستریِ ضدایرانی سنگر نگرفته بود، بلکه در حال آزمودن مجاری دیپلماتیک نیز بود. بحرین به طور رسمی از آتشبس استقبال کرد و خواستار تنشزدایی و حلوفصل مسالمتآمیز شد؛ امری که هرگونه تصویرسازی سطحی از یک بلوک یکپارچه در خلیج [فارس] را که گویی همگام و همصدا حول یک خط نظامی واحد حرکت میکنند، به چالش میکشد. امارات متحده عربی رهگیری مستمر موشکهای بالستیک، کروز و پهپادها را در طی چندین روز مستند کرد، که این خود آشکار میسازد جنگ نه یک نمایش نمادین بود و نه اغراق رسانهای؛ بلکه رویارویی مادی و عینی با پیامدهای مستقیم برای پدافند هوایی، امنیت زیرساختها، تجارت و محاسبات سیاسی بود.
این مقاله در این ادعا که کشورهای خلیج [فارس] در حال تنوعبخشی به روابط امنیتی خود هستند، چندان به خطا نرفته است؛ اما در درک معنای واقعی این پدیده، بسیار سطحی عمل میکند. عربستان سعودی و پاکستان از طریق یک «توافقنامه دفاع متقابل راهبردی» به یکدیگر پیوند خوردهاند. این یک عبارت تزئینی نیست؛ بلکه به این معناست که رابطه مذکور، نهادینه، راهبردی و در افق امنیتی گستردهتری تعبیه شده است. امارات و هند در ژانویه ۲۰۲۶ چارچوبی را رسمی کردند که همکاریهای دفاعی، فناوریهای پیشرفته، آموزش و ظرفیتهای عملیاتی مشترک را پوشش میدهد. باز هم تأکید میشود که اینها کاغذدیواریهای دیپلماتیک نیستند؛ بلکه گواهی هستند بر منطقهای که دیگر مایل نیست به یک حامی خارجی تکیه کند و در عین حال تظاهر نماید که این وابستگی، همان حاکمیت ملی است. تنگه هرمز همچنان در کانون ترتیبات آتشبس باقی ماند و تردد دریایی تحت هماهنگی با نیروهای مسلح ایران تنظیم شد. همین یک واقعیت به تنهایی باید هر نویسنده جدی را وامیداشت تا از برخورد با «هرمز» به عنوان یک ابزار خطابی دست بکشد و با آن همانگونه که هست برخورد کند: یک گلوگاه عینی و ملموس که در آن حاکمیت، تجارت و جنگ با یکدیگر تلاقی میکنند.
اما به محض آنکه از قطعات گزینششده توسط مقاله فراتر رویم، معماری واقعی نمایان میشود. این جنگ محصول تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به خاک ایران است. این یک جزئیات اختیاری نیست؛ بلکه حقیقتی محوری در نحوه درک و توجیه درگیری توسط یکی از بازیگران اصلی است. حذف این حقیقت، صرفاً داستان را کوتاه نمیکند، بلکه آن را مسخ مینماید. در این صورت، خواننده با این برداشت رها میشود که گویی اقدامات ایران به اراده خود از آسمان فرود آمدهاند، نه اینکه در میان زنجیرهای از حمله، تلافی و رقابت راهبردی پدیدار شده باشند.
همین دستکاری در مورد تنگه هرمز نیز اعمال میشود. مقاله، این تنگه را در درجه اول به عنوان اهرم فشار و قهر ایران قاببندی میکند. با این حال، موضع واقعی در آتشبس، برقراری گذرگاه تنظیمشده تحت هماهنگی ایران بود، نه یک انسداد بیرویه و کور. این تفاوت، یک بازی زبانی و لفاظی نیست؛ بلکه تفاوت میان به تصویر کشیدن ایران به عنوان کشوری است که غیرمنطقی گلوگاه تجارت جهانی را میفشارد، با به رسمیت شناختن این واقعیت که ایران در حال اعمال اقتدارِ کنترلشده بر یک آبراه راهبردی در شرایط جنگی بوده است. رسانههای بورژوا عاشق آن هستند که «حاکمیت» را «قهر و اجبار» بنامند، هرگاه که این حاکمیت توسط دولتِ «غلط» اعمال شود.
خودِ منطقه خلیج [فارس] نیز پهنه بیگناهی از بیابان نیست که ناگهان توسط یک همسایه متمرد در معرض خطر قرار گرفته باشد. این منطقه در طول دههها به یک منطقه امنیتی امپریالیستی و به شدت نظامیشده تبدیل شده است. اسناد نشستهای شورای همکاری خلیج [فارس] و ایالات متحده، طرحهای بازدارندگی مشترک، اشتراکگذاری اطلاعات و دفاع از آبراههای کلیدی مانند هرمز و بابالمندب را ترسیم میکنند. این بدان معناست که منطقه پیش از ورود به این بحران، در تار و پود یک معماری جنگی به رهبری آمریکا تنیده شده بود. پایگاهها، توافقنامههای امنیتی، روابط فرماندهی و پیشفرضهای دفاعی یکپارچه، پیامدهای بعدی درگیری نبودند؛ بلکه پیششرطهای آن محسوب میشدند. کشورهای خلیج [فارس] یک روز صبح از خواب بیدار نشدند تا کشف کنند که ادغام نظامی خارجی آنها را آسیبپذیر کرده است؛ آسیبپذیری از همان ابتدا در ذات این ترتیبات تعبیه شده بود. «حفاظت» در حالی به آنها تقدیم شد که «در معرض خطر بودن» مانند یک سبد هدیه از اعماق جهنم، به دور آن پیچیده شده بود.
این مقاله همچنین زمان را چنان فشرده میکند که تاریخ به لکهای محو بدل میشود. ایران و عربستان سعودی پیش از این مسیر عادیسازی پکن را طی کرده و روابط دیپلماتیک را احیا کرده بودند. این نزدیکی تنها شامل لبخندهای نمادین نبود، بلکه بازگشایی مجاری و احیای مکانیسمهای همکاری را در بر میگرفت. ایران و امارات نیز تعاملات دیپلماتیک را از سر گرفته و درباره گسترش تجارت، روابط کنسولی و ظرفیتهای اقتصادی مشترک گفتگو کرده بودند. اینها جزئیات حاشیهای نیستند. این وقایع نشان میدهند که پیش از آنکه جنگ تضادها را تیزتر کند، منطقه در حال آزمودن بازتنظیم، تنشزدایی و سست کردن نسبی دشمنیهای قدیمی بود. به عبارت دیگر، جنگ در یک چشمانداز منجمد از خصومت ابدی نازل نشد؛ بلکه به منطقهای ضربه زد که پیش از آن در حال حرکت، در حال بازاندیشی و در حال تلاش برای مذاکره جهت یافتن فضایی جدید در شرایط در حال تغییر جهان بود.
سپس لایه اقتصادی وجود دارد که ژورنالیسم لیبرال طبق عادت، آن را به انتزاعاتی درباره «منافع» تقلیل میدهد، چرا که جامعه طبقاتی، «نیاز عینی» را شرمآور مییابد. رابطه امارات و هند، دفاع را به گاز طبیعی مایع (LNG)، تجارت مواد غذایی، زیرساختها و ادغام مالی پیوند میزند. اینها بخشهایی تصادفی در یک اسلاید نمایشی نیستند؛ بلکه به نیازهای مادی پاسخ میدهند: امنیت انرژی برای هند، امنیت غذایی برای امارات، ثبات زنجیره تأمین، جریانهای سرمایهگذاری و جایگزینی راهبردی. دولتی که همزمان نگران غذا، انرژی، امور مالی و دفاع است، صرفاً در حال «تنوعبخشی به شرکا» نیست؛ بلکه در تلاش است تا زیربنای مادیِ بازتولید خود را در شرایط ناپایدار حفظ کند. پیوندهای عربستان و پاکستان نیز به طور مشابه در چارچوب گستردهتری از صلح و امنیت منطقهای قرار دارند؛ نه صرفاً به عنوان یک مصافحه در زمان جنگ، بلکه به مثابه یک رابطه راهبردی پایدارتر.
و در پسِ تمام اینها، مانند سایهای که مفسران بورژوا مدام تظاهر به ندیدنش میکنند، رژیم تحریمها علیه ایران ایستاده است. محدودیتها بر صادرات نفت، دسترسی بانکی، دارو و واردات صنعتی، موضع اقتصادی و امنیتی ایران را در طول سالها فشار مستمر شکل داده است. در گفتمان مبادیآدابِ غربی، از تحریمها چنان سخن میرود که گویی تلنگرهای دیپلماتیک هوشمندانهای هستند، اما در زندگی مادی، آنها ابزارهای خفهکننده محسوب میشوند. تحریمها توسعه را منقبض میکنند، فضای سیاستگذاری را تنگ مینمایند، برنامهریزی اقتصادی را مسخ میکنند و به یک دولتِ تحت محاصره میآموزند که کنترل بر منابع راهبردی و ظرفیت بازدارندگی، امری اختیاری نیست. هر روایتی از رفتار ایران که این تاریخِ قهری را در کانون خود قرار ندهد، اصلاً روایتی جدی نیست.
هنگامی که این واقعیتها در نسبت با یکدیگر قرار میگیرند، کل روایت تغییر میکند. منطقه به این دلیل که یک کشور بیش از حد خطرناک شده، کورکورانه به عصر جدیدی از ناامنی درنغلتیده است؛ بلکه در درون نظمی زندگی میکند که پیش از این توسط ادغام نظامی، دیپلماسی قهری، آسیبپذیری اقتصادی و حاکمیت مورد مناقشه ساختار یافته است. پادشاهیهای خلیج [فارس] صرفاً در برابر ایران واکنش نشان نمیدهند؛ آنها در حال ناوبری در جهانی هستند که در آن وابستگی به چتر امنیتی ایالات متحده، خطرات خاص خود را ایجاد میکند، در حالی که مشارکتهای نوظهور با پاکستان، هند و دیگران، فضای مانور جدیدی را میگشاید. ایران در خلأ عمل نمیکند؛ بلکه تحت فشار تحریمها، حملات خارجی و مبارزهای طولانی برای حفظ فضای حاکمیتی جهت کنشگری حرکت میکند. جنگ این شرایط را اختراع نکرد؛ بلکه رنگ و لعاب را از روی آنها زدود.
هنگامی که نقاب فرو میافتد: امنیت، حاکمیت و بحرانِ زیرینِ روایت
زمانی که کل پهنه واقعیت نمایان شود، داستانِ ناامنیِ این مقاله، کمتر بوی تحلیل و بیشتر بوی دفترداریِ ایدئولوژیک میدهد. آنچه این مقاله «بیثباتی» مینامد، یک وضعیت نامطلوب منطقهای نیست که ناشی از عادتهای بدِ یک دولت متمرد باشد؛ بلکه تجلیِ عینیِ یک تضاد عمیقتر در درون خودِ نظم امپریالیستی است. سیستمی که به نام ثبات بنا شده، اکنون «بیثباتی» را به عنوان یکی از خروجیهای همیشگی خود تولید میکند. این سیستم «حفاظت» میفروشد و «در معرض خطر بودن» را توزیع میکند؛ وعده «نظم» میدهد و «بحران» تولید میکند. این یک نقص در ماشین نیست؛ این خودِ ماشین است که طبق طراحیاش کار میکند.
خلیج [فارس] به طور تصادفی به سوی خطر گام برنداشت؛ بلکه در درون یک معماریِ «سد نفوذِ پیشرو» (Forward Containment) ساخته شد که در آن پایگاههای نظامی، بازدارندگی یکپارچه، هماهنگی اطلاعاتی و مدیریت گلوگاههای دریایی، اسکلت امنیت منطقهای را تشکیل میدهند. هدف این معماری هرگز صرفاً «صلح» نبوده است؛ بلکه هدف آن «انضباط» بود: انضباط بخشیدن به مسیرهای تجاری، جریانهای انرژی، همسوییهای منطقهای، دولتهایی که بیش از حد مستقل تلقی میشدند و هرگونه نظم گستردهتری که ممکن بود خارج از نظارت ایالات متحده پدید آید. در چنین سیستمی، جنگ هرگز دور نیست، چرا که «قهر و اجبار» همواره در نزدیکی است. نمیتوان منطقهای را به عنوان سکوی مسلحِ مدیریت امپریالیستی بنا کرد و سپس وقتی مانند یک سکوی جنگی عمل میکند، شوکه شد. نوحهسرایی برای دود و در عین حال ستایش مهندسیِ شخصِ آتشافروز، تخصص ژئوپلیتیکِ لیبرال است.
از این زاویه، موضع ایران بسیار متفاوت به نظر میرسد. دولتی که تحت تحریمهای طولانیمدت، فشارهای استراتژیک و تهدید نظامی مستقیم قرار دارد، مانند یک بازیگرِ انتزاعاً آزاد که انتخابهای دمدستی و هوسبازانه میکند، رفتار نمیکند؛ بلکه مانند دولتی رفتار میکند که برای حفظ حاکمیت در محاصره میجنگد. برنامههای موشکی، روابط منطقهای، اهرمهای دریایی و اصرار بر کنترل فضای راهبردی، ترجیحات ایدئولوژیک معلق در هوا نیستند؛ آنها ابزارهایی هستند که توسط «اجبار و قهر» شکل گرفتهاند. آنها ابزارهای دولتی هستند که در طول سالها آموخته است که ضعف، دعوت به خفگی است و وابستگی، دعوت به تکهتکه شدن. برای درک این موضوع نیازی به رمانتیکسازی دولت ایران نیست؛ تنها کافی است آن نمایشِ اخلاقیِ کودکانه را رد کرد که در آن تمام اشکالِ قدرت برابرند، جز آن قدرتی که توسط مرکز امپریالیستی اعمال میشود و گویی به عنوان «امنیت» نازل میگردد، در حالی که قدرت اعمالشده در مسیر مقاومت، به عنوان «بیثباتسازی» معرفی میشود.
این واژگونسازی، ترفند کلیدیِ کل این روایت است. مقاله از خواننده دعوت میکند تا از توانمندی ایران بهراسد، در حالی که شبکه نظامیای را که خلیج [فارس] پیشاپیش در آن تعبیه شده، نادیده میگیرد. اما توانمندی در خلأ پدید نمیآید؛ بلکه در نسبت با «تهدید» زاده میشود. بازدارندگی در گهواره «اجبار» متولد میشود. عمق راهبردی در جایی جستجو میشود که محاصره حس شده باشد. اهرمهای دریایی در جایی ارزشمند میشوند که تحریمها به دنبال بستن هر درِ دیگری باشند. برخورد با مقاومت ایران به عنوان آغاز داستان، به معنای پاک کردن فشاری است که چنین مقاومتی را عقلانی ساخته است. این یعنی تبدیل «معلول» به «علت» و سپس تبریک گفتن به خود بابت بیطرف بودن.
در این میان، پادشاهیهای خلیج [فارس] صرفاً تماشاگران منفعلی نیستند که در لبه قدرت ایران بر خود میلرزند. بازتنظیمِ مواضع آنها نشاندهنده آگاهی از جهانی در حال تغییر است، هرچند به شکلی محتاطانه و متناقض. آنها با بازگشایی مجاری با ایران، گسترش پیوندها با پاکستان و هند و عمیقتر کردن روابط راهبردی چندبخشی، در واقع به حقیقتی اذعان میکنند که مقاله پیرامون آن میچرخد اما نمیتواند نامش را ببرد: اینکه تکیه بر یک حامی امپریالیستی واحد، آسیبی است که نقابِ حفاظت بر چهره زده است. چتر نظامی ایالات متحده صرفاً محافظت نمیکند؛ بلکه خود هدفگیری میکند. این چتر، رژیمهای محلی را به یک سیستم جنگ منطقهای لنگر میکند که پیامدهای تلافیجویانه آن در کنترل کامل آنها نیست. پایگاهها باقی میمانند، پیوندهای امنیتی باقی میمانند، معاملات تسلیحاتی باقی میمانند—اما معنای سیاسی آنها تغییر کرده است. آنچه زمانی شبیه به «بیمه» به نظر میرسید، به شکلی فزاینده شبیه به «گرفتاری در تله» است.
اینجاست که بحران امپریالیسم مرئی میشود. سلطه تکقطبی نه صرفاً بر برتری نظامی، بلکه بر اعتبارِ «کنترل» متکی است. مرکز امپریالیستی باید شرکای خود را متقاعد کند که میتواند همزمان تنشها را مدیریت کند، دشمنان را مجازات نماید، از کشورهای همسو محافظت کند و جریان تجارت را حفظ نماید. اما زمانی که بازدارندگی به تلافیجویی میانجامد، وقتی قلمرو متحدان به میدان نبرد تبدیل میشود، وقتی گلوگاهها مورد مناقشه قرار میگیرند و هنگامی که دولتهای منطقهای شروع به جستجوی شرکای اضافی میکنند، هاله مدیریتِ همهتوان شروع به ترک خوردن میکند. امپراتوری در یک انفجار سینمایی واحد نمیمیرد؛ بلکه به شکلی نابرابر میپوسد. وعدههایش گران تمام میشوند. حفاظتهایش خطرناک میگردند. و پیروانش شروع به این پرسش میکنند که آیا محافظ شخصی، همان کسی نیست که گلولهها را به سوی خود جذب میکند؟
بنابراین، آنچه شاهد آن هستیم فراتر از یک تعدیل امنیتی منطقهای است؛ این بخشی از یک بازتنظیم چندقطبی گستردهتر است. دولتهای سراسر منطقه تمام پیوندهای خود را با نظم کهن نگسستهاند، اما دیگر به ماندن در اسارت مطلق آن نیز رضایت نمیدهند. عربستان سعودی به سوی روابط دیپلماتیک و دفاعی گستردهتر مایل شده است. امارات متحده عربی امنیت را به شبکههای غذا، سرمایه و انرژی که تا هند امتداد مییابند، گره میزند. پاکستان نه صرفاً به عنوان یک متحد دوجانبه، بلکه به مثابه یک میانجی منطقهای در میدان راهبردی در حال تغییر ظاهر میشود. ایران به دفاع از فضای حاکمیتی خود ادامه میدهد و همزمان برای بقا در برابر معماری تحریمهایی میجنگد که برای منقبض کردن افقهایش طراحی شده است. هیچیک از این حرکات به تنهایی به معنای یک گسست انقلابی نیست؛ اما در کنار هم نشان میدهند که نقشه تکقطبی قدیمی دیگر فرمانبرداری بیچونوپرا چرا را برنمیانگیزد. منطقه در حال کاوش برای یافتن فضا است.
با این حال، این گذار نه پیراسته است، نه خالص و نه کامل؛ بلکه در میان تضادها پیش میرود. کشورهای خلیج [فارس] همچنان عمیقاً در همان نظم تحت رهبری آمریکا تنیده شدهاند که اکنون بیش از پیش محدودیتهایش را درک میکنند. ایران در شرایط فشار واقعی بر حاکمیت خود پای میفشارد، اما این کار را در جهانی انجام میدهد که هنوز به شدت تحت تأثیر قهر امپریالیستی است.
مشارکتهای جدید سر بر میآورند، اما وابستگیهای کهن پابرجا میمانند. به همین دلیل است که لحظه کنونی چنین پرتنش احساس میشود. دلیل آن «تغییر نکردنِ هیچچیز» نیست؛ بلکه به این خاطر است که «بسیاری چیزها» در حال تغییرند، بیآنی که هنوز در توازنی جدید مستقر شده باشند. این فساد و زوال امپریالیستی در شکل زیسته آن است: جهانی که در آن معماری قدیمی هنوز پابرجاست، اما تیرهایش جیرجیر میکنند، سیمکشیهایش جرقه میزنند و ساکنان داخل آن شروع به جستجوی درهای خروج کردهاند.
آن مقاله [گاردین] نمیتواند این داستان را روایت کند، زیرا برای این کار باید سیستمی را متهم کند که فرضیات خود را از آن وام گرفته است. باید اعتراف کند که «امنیت» در واژگان امپریالیستی، اغلب به معنای مدیریت مسلحانهٔ وابستگی است. باید بپذیرد که بیثباتی توسط یک بازیگر متمردِ واحد ایجاد نمیشود، بلکه محصول کل یک شبکه از ادغام نظامی، سیاستهای قهری، تحریمها و مدیریت گلوگاههای راهبردی است. باید به صراحت بگوید که بینظمیِ حاکم بر منطقه، امری بیرونی نسبت به نظم امپریالیستی نیست، بلکه یکی از محصولات آن است. چنین صداقتی برای یک روزنامه معتبر هنگام صرف صبحانه، بیش از حد سنگین خواهد بود.
برای طبقه کارگر جهانی و ملتهای تحت ستم که نیروی کار و منابعشان کل این دستگاه را سرپا نگه داشته، هیچیک از اینها انتزاعی نیست. انرژی استخراجشده از منطقه، مسیرهای لجستیکی که از طریق سلطه مسلحانه ایمن شدهاند، زیرساختهایی که به نام ثبات دفاع میشوند و تحریمهایی که با زبان «قوانین» وضع میگردند—اینها همگی اجزای یک سیستم جهانی هستند که بر پایه قدرت نابرابر بنا شده است. کارگران در بنادر، خطوط لوله، انبارها، فرودگاهها، کارگاههای ساختمانی، خطوط کشتیرانی و مناطق صنعتی، به طور مادی به درگیریهایی گره خوردهاند که مفسران نخبگانی با آنها مانند مهرههای شطرنج برخورد میکنند. بمبها بر سر یک سرزمین فرود میآیند، تحریمها گلوی سرزمینی دیگر را میفشارند، پایگاهها در سرزمین سوم لنگر میاندازند، اما سیستمی که آنها را به هم میپیوندد، جهانی است. به همین دلیل است که داستان خلیج [فارس] صرفاً منطقهای نیست؛ بلکه فصلی از بحران گستردهترِ حاکمیت امپریالیستی است.
بازتنظیمی که اکنون در سراسر خلیج [فارس] مشهود است، بنابراین نه صرفاً یک تعدیل سیاستگذاری، بلکه یک «منورِ هشدار» از جهانی در حال تغییر است. تضمینهای قدیمی دیگر مانند گذشته باورپذیر نیستند. معماری کهن هنوز از نیروی عظیمی برخوردار است، اما قطعیت کمتری دارد. بیثباتی واقعی است، بله—اما منشأ آن نه در توهمِ یک دولتِ همیشه تهدیدآمیز، بلکه در ساختاری نهفته است که دیگر نمیتواند نظمی را که ادعای دفاع از آن را دارد، تأمین کند. امپراتوری هنوز با صدای فرماندهی سخن میگوید، اما زیر این فرمان، صدای خرد شدن چرخدندهها به گوش میرسد. تاریخ هنوز جهان جدید را به طور کامل تحویل نداده است، اما جهان قدیمی در کتوشلوارش در حال عرق ریختن است.
از تفرقه تا همبستگی: سازماندهی از کجا آغاز میشود؟
اگر وظیفه نخست افشای دروغ و وظیفه دوم بازسازی میدان واقعیت بود، اکنون وظیفه آن است که تنها پرسش ارزشمند در سیاست را بپرسیم: مردم هماکنون در کجا در حال حرکت هستند و چگونه میتوانیم دست آنها را تقویت کنیم؟ کافی نیست که جنگ را با نثری فاخر محکوم کنیم و سپس با احساس پاکیزگیِ اخلاقی به خانه برویم. امپراتوری نه به دلیل قدرت مطلق، بلکه به دلیل مهارتش در تکهتکه کردن و تفرقه برای قرنها زنده مانده است. امپراتوری کارگر خلیج [فارس] را از مهاجر جنوب آسیا، مهاجر را از دیاسپورا (جوامع دور از وطن)، دیاسپورا را از جنبش ضدجنگ، جنبش ضدجنگ را از جنبش کارگری، جنبش کارگری را از ضدامپریالیسم و همگان را از ساختار بزرگتری که مولد خشونت است، جدا میکند. امپراتوری هر زخم را به یک آسیب خصوصی و هر مبارزه را به یک پرونده جداگانه تبدیل میکند. سپس کارشناسان این سردرگمیِ حاصل را «پیچیدگی» مینامند، گویی «تکهتکه کردن» یک مقوله فلسفی است.
هر خط سازماندهی جدی باید با شکستن این جداییها آغاز شود. درسِ اینجا صرفاً این نیست که جنگ بد است—کودکان پیش از آنکه بتوانند روزنامه بخوانند این را میدانند. درس این است که معماریِ مولدِ جنگ، نظامیگریِ خلیج [فارس]، استثمار مضاعفِ مهاجران، سرکوب در غرب آسیا، جنگ اطلاعاتی در شمال و انضباطبخشی به مقاومت سیاسی در سراسر مرزها را به هم پیوند میدهد. این بدان معناست که همبستگی نمیتواند صرفاً احساسی باشد؛ بلکه باید در جایی سازماندهی شود که این خطوط واقعاً به هم وصل میشوند.
شبکه همبستگی با زندانیان فلسطینی (صامدون) از این جهت حائز اهمیت است که درک میکند سلول زندان، ایست بازرسی مرزی، دستگاه نظارتی و کارزار بمباران، همگی خویشاوندانِ یک خانواده سلطهگر هستند. فعالیت این شبکه، مبارزات زندانیان فلسطینی را به سیستمهای گستردهتر جرمانگاری و سرکوب در سراسر جهان امپریالیستی پیوند میدهد. این ارزشمند است زیرا امپراتوری هرگز تنها با هواپیما و موشک نمیجنگد؛ بلکه از طریق دستهبندیها، لیستهای سیاه، زندانها، اشتراکگذاری اطلاعات و چرخش فراملیِ تکنیکهای سرکوب نیز میجنگد.
صامدون یک مدل سازماندهی صراحتاً بینالمللگرا بنا کرده که جوامع دیاسپورا در آمریکای شمالی و اروپا را به مقاومت در غرب آسیا متصل میکند و مرز ساختگی میان سرکوب «داخلی» و سیاست «خارجی» را نمیپذیرد. اسناد خود این تشکل به صراحت بیان میکنند که به جای حمایتهای دولتی یا بنیادهای بزرگ، بر کمکهای مردمی و کار داوطلبانه متکی هستند و سوابق عمومی غیرانتفاعی نشاندهنده پیوندهای معمول با جریانهای مالی دولتی غرب نیست. این مهم است زیرا سازمانهایی که توسط امپراتوری تأمین مالی میشوند، به ندرت میتوانند سیاستی علیه امپراتوری را برای مدت طولانی حفظ کنند. پول حافظه دارد؛ معمولاً به یاد میآورد چه کسی به او غذا داده است.
کارزار کارگران در فلسطین (Workers in Palestine) از آن رو اهمیت دارد که «کار» را به میدانی بازمیگرداند که بورژوازی مدام تلاش میکند آن را از محتوای طبقاتی تهی کند. اشغال و جنگ صرفاً پرسشهای دیپلماتیک نیستند؛ بلکه پرسشهایی درباره کار، جابهجایی، دستمزد، دسترسی صنعتی، مجوزها و حق مردم عادی برای بازتولید زندگی در شرایطی هستند که برای غیرممکن ساختن زندگی طراحی شده است. این تشکل، نیروی کار فلسطینی را به اتحادیههای کارگری بینالمللی و شبکههای همبستگی کارگری پیوند میدهد و مبارزه ضدامپریالیستی را به جای زبان استریلِ مدیریت بحران نخبگان، در خشونتِ روزمرهٔ استثمار ریشهدار میکند. اسناد آنها ساختاری تحت رهبری کارگران را توصیف میکنند که از طریق همکاری اتحادیههای مردمی بنا شده و گزارشهای مالی عمومی آنها مدلی مبتنی بر اهداکنندگان خرد را نشان میدهد، نه وابستگی به بنیادهای ممنوعه دولتی. این بدان معناست که این سازمان صرفاً به صورت انتزاعی از طرف کارگران سخن نمیگوید؛ بلکه حول این حقیقت بنا شده که بدن کارگر اغلب نخستین میدان نبرد و آخرین جایی است که به رسمیت شناخته میشود.
فراتر از این سازمانهای ثبتشده، لایه دیگری وجود دارد که نباید صرفاً به دلیل صیقلیافتگیِ کمتر، نادیده گرفته شود. در سراسر رسانههای اجتماعی، حلقههای محلی و مجاری غیررسمی کمکهای متقابل، تشکلهای تحت رهبری دیاسپورا و مجموعههای کارگری در میان جوامعی که پیوندهای مستقیم با غرب آسیا و خلیج [فارس] دارند، در حال شکلگیری هستند. به ویژه در میان کارگران مهاجر جنوب آسیا در امارات، قطر و عربستان سعودی، شبکههای غیررسمی برای مبارزات دستمزد، دفاع حقوقی، حمایتهای اضطراری و اشتراکگذاری عملی اطلاعات در شرایط سخت و به شدت نابرابر مورد استفاده قرار گرفتهاند. این تشکلها اغلب در لباس محترمِ تمدنِ سازمانهای غیرانتفاعی ظاهر نمیشوند. آنها ممکن است وبسایتهای ظریف، گزارشهای سالانه یا بروشورهای جلب حمایت نداشته باشند. چه بهتر! اغلب اوقات، این چیزها لباسِ متحدالشکلِ اهلیسازی هستند. آنچه اهمیت دارد این است که این کارگران در قلب همان سیستمهای لجستیک، انرژی و ساختوسازی نشستهاند که خلیج [فارس] را سرپا نگه میدارند. آنها به شریانهای اقتصاد منطقهای نزدیک هستند. کار آنها بخشی از زیربنای مادی است که جنگ، تحریم و نظامیگری از طریق آن حس میشود. اگر سیاستِ ضدجنگ به آنها نرسد، آن سیاست نیمهنابینا باقی میماند.
نشریه پیپلز دیسپچ (Peoples Dispatch) نیز حائز اهمیت است؛ نه به عنوان یک رسانه بیطرف که بر فراز مبارزه شناور است، بلکه به عنوان بخشی از زیرساخت ارتباطی مورد نیاز برای سیاستِ بینالمللگرا. این نشریه به طور مداوم درگیریهای غرب آسیا را در نقشهای گستردهتر از کار، مبارزه ضدامپریالیستی و مقاومت جنوب جهانی قرار میدهد و عادتِ «بیگانهسازِ» رسانههای غربی را که با منطقه به عنوان تئاتر دائمیِ هرجومرج باستانی برخورد میکنند، رد میکند. مطالب عمومی این رسانه، هویت آن را با شبکههای جنبشمحور پیوند میدهد و سوابق عمومی نشان میدهد که خارج از مجاری مالی ممنوعه معمول قرار دارد. این مهم است زیرا «اطلاعات» یک میدان بیطرف نیست. امپراتوری نه تنها کار و جغرافیا، بلکه خودِ «ادراک» را تکهتکه میکند. امپراتوری به هر ملت میآموزد که سیستم را تنها در نقطهای تجربه کند که چاقو به پوست خودشان میرسد. رسانه جنبشی به پیوند دوباره این پیکر کمک میکند.
از دل این تشکلها، یک جهتگیری راهبردی پدیدار میشود که باید به صراحت بیان شود. نخست، همبستگی باید در امتداد زنجیرههای کارگری حرکت کند که خلیج [فارس] را به جنوب جهانیِ گستردهتر پیوند میدهد: کارگران بنادر، رانندگان کامیون، کارگران انبارها، فرودگاهها، بخش انرژی، دریانوردان، کارگران ساختمانی و سیستمهای لجستیکی که سوخت، غذا، سرمایه و سلاح از طریق آنها به گردش درمیآیند. اینها میدانهای ثانویه نیستند؛ اینها «گلوگاهها» هستند. اینها مکانهایی هستند که در آن جنگ امپریالیستی به «کارِ روزمره» بدل میشود و جایی که اخلالِ سازمانیافته میتواند هزینه ویرانگری را برای کسانی که از آن سود میبرند، افزایش دهد. دوم، جوامع دیاسپورا در شمال جهانی باید نه به عنوان اقلیتهای محصور یا التماسکننده، بلکه به عنوان امتدادِ سیاسیِ فعالِ مبارزات گستردهتر سازماندهی شوند—جوامعی که قادرند اعتراضات محلی، فشار عمومی، همبستگی کارگری و کارزارهای ضدجنگ را به مبارزات حاکمیتی در غرب آسیا و خلیج [فارس] پیوند دهند. سوم، ارتباطات سیاسی مستقل باید تقویت شود زیرا امپریالیسم تنها شهرها را بمباران نمیکند؛ بلکه حافظه، ادراک و زبان را نیز بمباران میکند. امپریالیسم یک سیستم متصلِ استثمار را میگیرد و آن را به شکل تراژدیهای گسسته جلوه میدهد و سپس هر کسی را که متوجه این پیوندها شود، «ایدئولوژیک» مینامد؛ گویی «فراموشیِ طبقه حاکم»، عینِ واقعگرایی است.
این بدان معناست که وظیفه ما، اعتراض نمادین نیست. اعتراض نمادین جای خود را دارد، اما امپراتوری به این دلیل که کسی میان وعده ناهار و شام پلاکارد زیبایی حمل کرده، بر خود نمیلرزد. وظیفه اصلی، همسویی (Alignment) است؛ همسویی سیاسی، سازمانی و راهبردی. همان نظمی که ایران را تهدید میکند، خلیج [فارس] را نظامی میسازد و با کشتیهای جنگی از گلوگاهها نگهبانی میدهد، همان نظم است که کارگران مهاجر را استثمار مضاعف میکند، مخالفت را در هسته امپراتوری سرکوب مینماید و کل مناطق را به عنوان دالانهای خدماتی برای سرمایه میبیند. به محض آنکه این پیوندها برقرار شوند، مبارزه فراتر از یک واکنشِ صِرف میرود؛ منسجم میشود. آنگاه جنبش ضدجنگ از یک تقاضای اخلاقی از وجدانِ حکام بازمیماند و به بخشی از یک نیروی بزرگترِ ضدامپریالیستی بدل میگردد.
همبستگی در این معنا، نه یک شعار است، نه یک هشتگ و نه یک ژست بشردوستانه اشکآلود برای دوربینها؛ بلکه یک ممارستِ مادی از «پیوند» است. همبستگی یعنی کارگران، جنبشها، زندانیان، مهاجران، خانوادهها و جوامع تشخیص دهند مرزهایی که رنجهای آنها را از هم جدا میکند، توسط همان دستهایی ترسیم شده که از این رنج سود میبرند. همبستگی، کارِ صبورانه، منضبط و اغلب طاقتفرسای تبدیلِ آسیبهای پراکنده به یک نیروی سازمانیافته است. اینجاست که تفرقه شروع به مردن میکند. اینجاست که مقاومت از حالت تزئینی خارج شده و شروع به «خطرناک شدن» میکند. و خطرناک، دقیقاً همان چیزی است که برای کسانی که جهانی از جنگ ساختهاند، باید باشیم.
