
محاصرۀ هرمز؛ قمار خطرناک واشنگتن در آستانۀ بحران جهانی انرژی
بابک دریایی
تهدید اخیر دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به محاصرۀ دریایی تنگۀ هرمز و توقیف کشتیهایی که با ایران همکاری کنند، صرفاً واکنشی شتابزده به شکست مذاکرات اسلامآباد نیست؛ این تهدید، نشانهای از عبور واشنگتن از مرحلۀ فشار دیپلماتیک به آستانۀ زور عریان در یکی از حساسترین شریانهای انرژی جهان است.
این تحول در شرایطی رخ میدهد که سطح بیاعتمادی میان تهران و واشنگتن، بهویژه پس از دو دور حمله و تشدید فشارها در میانه و حاشیۀ مذاکرات، به یکی از بالاترین سطوح خود رسیده بود. با این همه، ایران بار دیگر تن به گفتوگو داد؛ نه از موضع ضعف، بلکه با اتکا به ضرورت پرهیز از تشدید بحران، حفظ مسیر دیپلماسی، و تکیه بر نوعی اعتماد به نفس سیاسی که از انسجام داخلی، ایستادگی اجتماعی، و حفظ ظرفیتهای بازدارندگی خود ناشی میشد.
اما همین دور از مذاکرات نیز نشان داد که مسئله صرفاً اختلاف بر سر چند بند فنی یا حقوقی نیست. برای ایران، مذاکره زمانی معنا دارد که بر پایۀ احترام متقابل، توازن، و بهرسمیتشناختن حقوق طرفین باشد؛ نه آنکه به سازوکاری برای تحمیل مطالبات یکجانبه و فرسایش تدریجی مؤلفههای قدرت و امنیت ملی تبدیل شود. از همین رو، ایستادگی تهران بر سر حق غنیسازی، حفظ توان بازدارندگی، و رد دیکتههای فراتر از چارچوب یک توافق متوازن، نه نشانهای از بنبستسازی، بلکه بیان شکافی عمیقتر بر سر تعریف امنیت، حاکمیت، و حدود مداخلۀ قدرتهای بزرگ در نظم منطقهای است.
تنگۀ هرمز، در چنین بستری، فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ گرهگاهی است که امنیت انرژی، تجارت جهانی، و موازنۀ ژئوپلیتیک منطقه و جهان به آن گره خورده است.
برای فهم چرایی این تهدید کمسابقه، باید به ریشههای بنبست در مذاکرات اخیر و ماهیت اختلافات راهبردی میان دو طرف بازگشت.
شکست مذاکرات اسلامآباد را باید نقطۀ عطفی دانست که در آن، بنبست دیپلماتیک بهسرعت به تهدید مستقیم نظامی و ژئواکونومیک تبدیل شد. گفتوگوهایی که با میانجیگری پاکستان و در شهر اسلامآباد برگزارشد، در ظاهر با هدف کاهش تنش و یافتن راهحلی برای پروندۀ هستهای طراحی شده بود، اما در عمل، به صحنۀ آشکارشدن شکافی بدل شد که ریشه در تضادهای ساختاری میان دو طرف دارد.
بر اساس نشانههای موجود، طرف آمریکایی مذاکرات را نه از موضع مصالحه، بلکه از موضع تحمیل پیش برد: محدودسازی شدید غنیسازی، کنترل گستردهتر بر برنامۀ هستهای، و سلب تدریجی مهمترین اهرمهای بازدارندگی ایران در منطقه. از منظر واشنگتن، تضعیف ظرفیت راهبردی ایران، پیششرط هر توافق پایدار است. اما از منظر تهران، پذیرش چنین شروطی چیزی جز واگذاری بخشی از حق حاکمیت و تن دادن به توازن قوایی نابرابر نیست.
در همین نقطه است که تهدید به محاصرۀ تنگۀ هرمز معنای واقعی خود را پیدا میکند. این تهدید، صرفاً ابزار فشار برای گرفتن امتیاز بیشتر در دور بعدی مذاکرات نیست؛ بلکه نشانهای از آن است که واشنگتن در صورت ناکامی در تحمیل خواستههای خود از مسیر دیپلماسی، آمادۀ انتقال بحران به سطحی خطرناکتر است: یعنی اعمال فشار مستقیم بر شریان حیاتی اقتصاد و امنیت منطقه.
آنچه این تحول را خطرناکتر میکند، صرفاً احتمال درگیری نظامی نیست، بلکه پیام سیاسی آن است: بازگشت آشکار منطق زور بهجای گفتوگو. در چنین شرایطی، مسئله فقط اختلاف بر سر چند درصد غنیسازی یا تعداد سانتریفیوژها نیست؛ مسئله بر سر این است که آیا در نظم جهانی امروز، یک قدرت بزرگ میتواند با اتکا به برتری نظامی و دریایی، ارادۀ خود را بر یک بازیگر منطقهای تحمیل کند و هزینۀ مقاومت را به سطحی فلجکننده برساند یا نه.
از این منظر، شکست مذاکرات اسلامآباد صرفاً یک ناکامی دیپلماتیک نبود؛ این شکست، نقطۀ ورود به مرحلۀ تازهای از بحران است که در آن، مرز میان فشار سیاسی، جنگ اقتصادی و تهدید نظامی بهطرزی بیسابقه در هم تنیده و شکننده شدهاند.
افزون بر پروندۀ هستهای، یکی از محورهای اصلی فشار آمریکا، محدودسازی توان موشکی ایران و کوتاهکردن برد موشکهایی است که در سالهای اخیر به مهمترین ستون بازدارندگی کشور در برابر تهدیدات خارجی تبدیل شدهاند. برای واشنگتن و متحد منطقهایاش، اسرائیل، مسئله صرفاً مهار فناوری هستهای نیست؛ مسئله، کاستن از توان ایران برای پاسخگویی به حملات احتمالی، ترورها، خرابکاریها و فشارهای نظامی است.
از منظر ایران، چنین مطالبهای بهمعنای خلع تدریجی مهمترین ابزارهای دفاعی در محیطی است که طی دو دهۀ گذشته، بارها شاهد ترور دانشمندان، عملیات خرابکارانه، حملات سایبری و تهدیدات مستقیم نظامی بوده است. در چنین شرایطی، محدودسازی همزمان برنامۀ هستهای، توان موشکی و اهرمهای ژئوپلیتیک، در نگاه تهران نه یک توافق متوازن، بلکه نوعی تسلیم یکجانبه و واگذاری مؤلفههای اصلی امنیت ملی تلقی میشود.
همینجا است که بنبست از سطح یک اختلاف فنی فراتر میرود و به مسئلۀ بنیادین توازن قوا تبدیل میشود. واشنگتن میکوشد از دل مذاکرات، ساختار بازدارندگی ایران را فرسوده کند؛ در حالی که تهران این مطالبات را تلاشی برای تحمیل آسیبپذیری راهبردی و باز کردن دست دشمنانش برای اعمال فشارهای بعدی میداند. به همین دلیل، شکست مذاکرات اسلامآباد را باید نه شکست بر سر چند بند حقوقی، بلکه شکست بر سر تعریف امنیت، حاکمیت و حق دفاع در یک محیط منطقهای بهشدت ناامن دانست.
تنگۀ هرمز در این بحران، صرفاً یک گذرگاه دریایی یا اهرم فشار منطقهای نیست؛ این آبراه، یکی از حیاتیترین شریانهای انرژی جهان و یکی از حساسترین گرهگاههای ژئواکونومیک در نظم جهانی امروز است. بخش قابلتوجهی از نفت خام، گاز مایع، و کالاهای راهبردی جهان از این مسیر عبور میکنند و هرگونه اخلال در آن، فراتر از یک مناقشۀ دوجانبه، مستقیماً بر قیمت انرژی، حملونقل، بیمه، زنجیرههای تأمین، و ثبات بازارهای جهانی اثر میگذارد.
از همین رو، تهدید آمریکا به محاصرۀ دریایی این تنگه، اگر از سطح لفاظی سیاسی فراتر رود، بهمعنای ورود آگاهانه به عرصهای است که پیامدهای آن محدود به ایران نخواهد ماند. چنین اقدامی، در عمل به معنای تبدیل یکی از اصلیترین شریانهای انرژی جهان به میدان زورآزمایی نظامی است؛ اقدامی که میتواند نهتنها منطقه، بلکه اقتصاد جهانی را وارد دور تازهای از شوک، التهاب و بیثباتی کند.
در این میان، اهمیت هرمز برای ایران نیز صرفاً در بعد اقتصادی آن خلاصه نمیشود. در شرایطی که تهران طی سالهای اخیر با تحریم، فشار، خرابکاری، و تهدیدات امنیتی مستمر روبهرو بوده، هرمز یکی از معدود اهرمهای ژئوپلیتیکی باقیمانده برای حفظ توازن بازدارندگی در برابر فشارهای بیرونی است. به بیان دیگر، برای ایران، هرمز فقط یک مسیر صادراتی نیست؛ بخشی از معماری امنیت ملی و یکی از ابزارهای حفظ موازنۀ قدرت در محیطی پرمخاطره است.
از این منظر، تهدید به محاصرۀ هرمز، صرفاً فشار بر صادرات نفت ایران نیست؛ تلاشی برای سلب یکی از آخرین مؤلفههای قدرت چانهزنی راهبردی ایران است. اما همینجا تناقض اصلی این راهبرد آشکار میشود: تنگهای که قرار است به ابزار فشار بر ایران بدل شود، در عین حال میتواند به منشأ بحرانی جهانی تبدیل شود که دامن خود آمریکا، متحدانش، و اقتصاد جهانی را نیز بگیرد.
آسیبپذیری اقتصادهای آسیایی، وابستگی بازار جهانی به ثبات این مسیر، و شکنندگی زنجیرههای تأمین در جهان امروز، سبب میشود که هرگونه ماجراجویی نظامی در هرمز، بهسرعت از سطح یک منازعۀ منطقهای فراتر رود و به بحران ژئواکونومیک بینالمللی تبدیل شود. به همین دلیل، آنچه امروز در هرمز در حال شکلگیری است، صرفاً یک تقابل نظامی محتمل نیست؛ بلکه آزمونی برای ظرفیت جهان در برابر بازگشت سیاست زور، ناامنی ساختاری، و قمار قدرت در حساسترین نقطۀ اتصال انرژی و تجارت جهانی است.
آنچه بحران کنونی را به مرحلهای خطرناک رسانده، صرفاً شدت تهدیدهای نظامی یا حساسیت تنگۀ هرمز نیست، بلکه فرسایش تدریجی قواعدی است که تا همین اواخر، مانع از لغزش سریع بحرانهای منطقهای به سوی آشوبهای گستردهتر میشد. امروز، مسئله فقط بر سر اختلاف میان ایران و آمریکا یا حتی سرنوشت یک دور مذاکرات نیست؛ مسئله بر سر آن است که آیا در جهان پرآشوب کنونی، هنوز مرزی میان فشار سیاسی، زور نظامی و تحمیل اراده از مسیر اخلال در شریانهای حیاتی اقتصاد جهانی باقی مانده است یا نه.
واشنگتن با تهدید به محاصرۀ هرمز، در واقع وارد قماری شده است که گرچه ممکن است در کوتاهمدت ابزار فشار و نمایش قدرت به نظر برسد، اما در سطحی عمیقتر میتواند به عاملی برای بیثباتی فراگیر تبدیل شود. بحرانهایی از این دست، برخلاف تصور طراحانشان، همیشه در چارچوب اراده و محاسبۀ اولیه باقی نمیمانند؛ چهبسا تنشی که قرار است به اهرم فشار بدل شود، به جرقهای برای بحران زنجیرهای، شکاف در ائتلافها، و بازآرایی ناخواسته در موازنۀ قدرت جهانی تبدیل شود.
در نهایت، آنچه این بحران را خطرناکتر میکند، فقط احتمال درگیری نظامی نیست؛ بلکه عادیسازی بازگشت منطق زور به روابط بینالملل و نشانهای هشداردهنده از شکنندگی نظمی است که زیر فشار بحرانهای انباشته، بیش از هر زمان دیگری در معرض ترکخوردگی قرار گرفته است. اگر تهدید به محاصرۀ دریایی و اعمال فشار قهری بر شریانهای حیاتی اقتصاد جهانی به رویهای پذیرفتهشده بدل شود، جهان وارد مرحلهای خواهد شد که در آن، ناامنی ساختاری، بیثباتی مزمن، و بحرانهای زنجیرهای به قاعده تبدیل میشوند. از این منظر، بحران هرمز آزمونی است نه فقط برای ایران یا آمریکا، بلکه برای سنجش حدود تحمل جهان در برابر قمار خطرناک قدرت در عصر بحرانهای درهمتنیده.
