جایی برای زندگی!
محمدرضا پهلویی ِ بهقول شاملو «مشنگ»، زمانی گفته بود: «هرکس پادشاهی منو دوست نداره، پاسپورت بگیره بره هر جا دلاش میخواد». فاشیستها به یهودیان مهلت دادند کشور را ترک کنند. آقایی که سرپرست وزارت علوم بود، زمانی به نمایندهی دانشجویان دکترا فرموده بود: «شماها که اینقدر ناراحتید، برید یه کشور دیگه. راه که برای شما بازه . . .»
فرح دیبا میپرسد: «این چپها چرا بهجای آمریکا، نمیروند روسیه؟» و برای دوست عزیزی این سوال مطرح است: «امثال نوآم چامسکی در آمریکا چه میکنند؟ اینان که آمریکا را دولتی تروریست میدانند، چه حقی دارند در آمریکا زندگی کنند؟» و . . . آیا واقعاً هر کس باید در جایی زندگی کند که نقدی به آن ندارد، یا به الگوی ذهنیاش نزدیکتر است؟ آیا محل زندگی فرد، نشاندهندهی ذهنیت اوست یا باید باشد؟ آیا محل زندگی فرد میتواند نشاندهندهی تضاد میان نظریه و عمل وی باشد؟ اگر چامسکی سیاست خارجی آمریکا را توسعهی تروریسم میداند، باید آنجا را ترک کند و به جایی دیگر برود؟ اگر کسی منتقد اسرائیل است باید در غزه زندگی کند؟ چنین استدلالهایی بهحدی مخدوش و معیوب هستند که تنها از ذهن «ایرانی» تراوش میکنند و در بحث و جدلهای محافل امروزی جایی ندارند. هیچگاه حتی دولت اسرائیل به منتقدان سرسخت اسرائیلی خود، اعم از عرب یا یهودی، نگفته است کشور را ترک کنند و مثلاً به غزه بروند. هرگز هیچ مقام دولتی در آمریکا به کمونیستها و منتقدان آمریکایی نگفته است که مثلاً به شوروی بروند. ازسوی دیگر: آیا کسی حق دارد با موشک استینگر هواپیمای آمریکایی را هدف قرار دهد؟ میتوان با میکروفون و بلندگوی ساخت کارخانجات آمریکایی علیه تروریسم آمریکا سخنرانی کرد؟ اجازه هست با استفاده از آیفون، فایرفاکس و فیسبوک نقد رادیکال نوشت و منتشر کرد؟
یادم میآید بچه که بودم، در بعضی از کوچهوپسکوچههای شهر نمیشد رفتوآمد کرد. سروکلهی لات محل پیدا میشد و میگفت «اینجا محل ماست، زود بزنین به چاک». گویا این فرهنگ هنوز هم گریبان ما را ول نکرده است!
. . .
اما استدلال فرح خانوم دیبا و همسر خُلدآشیاناش اینروزها زیاد به گوش من میرسد: « چرا همه اونایی که نظام شوروی رو دوست دارن، رفتن اروپا و آمریکا؟ خُب اگه راست میگفتن، میرفتن روسیه مثلاً»! (جهت اطلاع دوستان جوان و آنان که نمیدانند: تا زمان حیات اتحاد شوروی اکثر چپهای ایران که امکان زیست در ایران را نداشتند به شوروی، آلمان شرقی، آلبانی و چک مهاجرت میکردند. بسیاری از چپها که منتقد شوروی هم بودند در آن سرزمین ماندند، زجر کشیدند و مردند زیرا به «میهن سوسیالیستی» اعتقاد داشتند اگرچه شوروی واقعاً میهن سوسیالیستی نبود؛ انسانهای پاک و فهمیدهای هم بودند. آنان را با چپ متعفن امروز ایران مقایسه نکنید. با جوانانی که چپ بودن را برای ارضای عقدههای درونی خود انتخاب کردهاند. با بچه نونورهایی که بخاطر یک حکم بازداشت موقت و تکمیل فرم پناهندگی، چپ شدهاند. نه عزیزان، کمونیستهای ایرانی، اعم از چپهای انقلابی و غیرانقلابی و حتا همین تودهایها که امروز سکهی یکپول شدهاند، به دنبال دیسکو و عرق و روسپی نبودهاند. کسانی که جان بر کف داشتهاند، شرف خود را به زندگی در سرزمین عجایب نفروخته و نمیفروشند.)
امروزه پس از جنگهای جهانی، هولوکاست، عربستیزی، یهودستیزی و ارمنیکشیهایی که بشریت تجربه کرده است، همین حقوق بشر بیروح آمریکایی اجازهی طرح چنین پرسشهایی را به کسی نمیدهد. مطابق یکی از بندهای اعلامیهی حقوق بشر، هر کس در هر جایی که بخواهد حق زندگی دارد و اتفاقاً یکی از نقدهای اساسی شوروی به این اعلامیه، معطوف به همین بند بود. روسها معتقد بودند این بند بیروح است و امکان اجرا ندارد. سوال میکردند: آیا هر کس که بخواهد میتواند در آمریکا زندگی کند؟ روسها همچنین نقد مشابهی به بند دیگر این اعلامیه داشتند که میگفت: «هر کسی حق دارد هر طور میخواهد فکر کند». نظریهپردازان اتحاد شوروی، آن اعلامیهی بیروح و بیخاصیت را سلاخی کردند، که البته نقد درخشان آنان در هیاهو و جنجالهای عوامفریبانهی غربیها گم شد. حال همین اعلامیهی بیروح و بیخاصیت که کتابدستی خانوم فرح دیبا است به ایشان میگوید که: هر کس میتواند هرجا بخواهد میتواند زندگی کند و هرطور بخواهد فکرکند.
غربیها فهمیدهاند که راز زندهماندن نظام سرمایهداری، وجود شبحی از نقد است. به همین دلیل است که نوآم چامسکی زنده است و کار میکند. اماگویا مدعیان ایرانی غرب، هنوز بر طبل «آقا اینجا محل ماست، بزن به چاک» میکوبند. به هر حال من هم «ایرانی» ام. لطفاً اگر کسی نقدی به یادداشت من دارد، محل را ترک کند. دریک کلام: «منتقد بیرون»!
هامون شیرازی
آبان 1393

