چرا رهبران جهان انقلاب نباید مرتکب اشتباهات بزرگ شوند؟

در


چرا رهبران جهان انقلاب نباید مرتکب اشتباهات بزرگ شوند؟

علی پورصفر(کامران)

دانش و امید #۲۳، اردیبهشت ۱۴۰۳

 

پیشگفتار

جهان در ۸۰ سال گذشته و به دنبال پیروزی بشریت بر فاشیسم، در جنگی که بار سنگین آن به‌طور اساسی بر شانه‌های دولت استوار شوروی، طبقه کارگر نستوه و خلق‌های مبارز آن قرار داشت، بارها به آستانه جنگ‌هائی نزدیک شد که فردائی جز زمستان دائمی اتمی برای بشر و جامعه بشری نداشت. آستانه‌پرداز این زمستان جبران‌ناپذیر، فقط و فقط امپریالیسم بین‌المللی به‌ویژه دولت جامعه‌ستیز، انسان‌گریز و آدمی‌خوار آمریکا بوده است و بس. دولتی که از فردای انفجار اتمی در هیروشیما و ناکازاکی در روزهای ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵ و نابودی فوری قریب دویست‌هزار نفر انسان بی‌پناه از جانب رئیس خود هری ترومن – این خرده‌فروش ورشکسته اسبق و دلال سابق اتومبیل‌های دست دوم -که ردای هاویه‌سالاران جهنم زمینی را بر دوش داشت، مفتخر به عنوان قدرتمندترین ملت جهان و شاید قدرتمندترین ملت در تمام طول تاریخ شد. این دولت برای حفظ آن هیمنه بهیمی و بربریتی که بدان می‌نازید، چاره‌ای جز این نداشت که قدرت کشتار جمعی و نابودگری خودرا همواره دائم بدارد و یا دائمی نشان دهد و برای این مقصود تا امروز از هیچ جنگ و جنایتی روی‌گردان نبوده است. به گزارش فدراسیون دانشمندان آمریکائی، این دولت از سال ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۱ بیش از ۲۰۰ عملیات جنگی در خارج از قلمرو ملی انجام داده که در همه آنها اولین ضربه را ایالات متحده آمریکا وارد کرده است (جانسون، ص 82). بر این فهرست اضافه کنید ده‌ها اقدام نظامی مستقیم و غیرمستقیم آمریکا را در مناطق مختلف دنیا از آن سال تا امروز که تعداد اعلام‌شده فدراسیون دانشمندان آمریکا را از ۲۵۰ مورد نیز می‌گذراند. تلفات انسانی این جنگ‌ها و همچنین جنگ‌هائی که نوچه‌های آمریکا بر پا داشته‌اند، تا سال‌های ۲۰۱۰ – ۲۰۱۲ بالغ بر ۵۰ تا ۵۵میلیون کشته بوده است (چامسکی. ولچک، ص 21). یعنی نزدیک به تلفات انسانی جنگ جهانی دوم و این جدا از کالبد‌های بی‌جان شده‌ای است که نوچه‌های آمریکا از سرکوب مردم و مبارزان ترقی‌خواه در کشورهای خود به گور کرده‌اند و جدا از تلفات انسانی انواع کودتاهائی است که نظامیان برگزیده آمریکا در گوشه و کنار جهان به راه انداخته‌اند.

کشتارهائی با این عظمت تنها به یک معنی است: امپریالیسم و مزدورانش، ناتوانی و بی‌اعتباری و فقدان تناسب خود با جهان امروز را فقط با سرکوبگری‌های بی‌محابا و کشتارهای بی‌اندازه از انبوه آدمیان جبران می‌کنند، زیرا که چاره‌ای جز این ندارند. مگر آنچه امروز در غزه می‌گذرد، غیر از این است؟ وقاحت آشکاری را که دولت آمریکا در حمایت از جنایات اسرائیل در غزه و علیه مردم بی‌پناه فلسطین و همراهان غیرفلسطینی‌شان به کار گرفته، چنان نامعمول است که حتی از حد اعلای وقاحت‌های اعمال هیتلر و موسولینی و هیروهیتو نیز درمی‌گذرد. به‌راستی چرا آمریکا به چنین ذلتی افتاده است که حتی از تنزل به مراتبی نازل‌تر از فاشیسم هیتلری و موسولینی، گریزی ندارد؟ پاسخ آن فقط می‌تواند چنین باشد: اضطرار درمان‌ناپذیر بی‌بازگشت غیرقابل جبران.

 

دستاوردهای امپریالیسم (آمریکا): کشتار آدمیان، ویرانگری، نابودی طبیعت و محیط زیست، مسخ تغییرات ضروری و نومستعمره‌سازی

آمریکا در ۲۵۰سال گذشته موجد مصائبی بوده که برخی‌شان در هر حال به تاریخ پیوسته و فعلیتی ندارند، نظیر جنگ با دولت مستقل و تازه‌تأسیس مکزیک در دهه ۴۰ قرن نوزدهم برای حمایت از شورش برده‌داران آمریکائی مقیم بعضی مناطق شمالی مکزیک و تصاحب نیمی از خاک آن کشور – قریب ۲میلیون کیلومترمربع شامل ایالات آریزونا و کالیفرنیا و نیومکزیکو و مناطق بزرگی از ایالات تکزاس و یوتا و کلورادو؛ تصرف کوبا در سال‌های ۱۸۹۸-۱۸۹۹ و تبدیل آن به نومستعمره خود؛ و تصرف مجمع‌الجزایر فیلیپین و جنگ با استقلال‌طلبان از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۱ که صد‌هاهزار کشته به دنبال داشت.

– تحویل گرفتن جنگ داخلی در یونان از دولت ورشکسته بریتانیا به سال ۱۹۴۷، سرکوبی انقلابیون یونان در جنگ داخلی آن کشور و کمک به استقرار یکی از کثیف‌ترین دولت‌ها در تاریخ یونان مستقل از عثمانی تا امروز با این تلفات: ۱۵۴هزار کشته، ۴۰هزار زندانی، ۶هزار اعدامی با احکام دادگاه‌های نظامی یونان. جمعیت یونان در سال‌های جنگ داخلی کمتر از 7 میلیون نفر بود

– کودتا و جنگ علیه دولت ملی و ترقی‌خواه سرهنگ آربنز در گواتمالا و تحمیل یک دولت نظامی خونخوار بر مردم این کشور در سال ۱۹۵۴.

– سرکوبی شورش مخالفان پاپادوک رئیس‌جمهوری مالیخولیایی هائیتی در سال ۱۹۵۹.

– کودتای نظامی افسران مزدور آمریکا در دومینیکن به فرمان سفیر آن کشور علیه دولت ترقی‌خواه خوان بوش به سال ۱۹۶۳ و سپس اشغال آن کشور و سرکوبی انقلاب طرفداران خوان بوش در آوریل ۱۹۶۵.

– شرکت مستقیم در سرکوبی جنبش انقلابی هوک در فیلیپین و حمایت‌های وسیع تسلیحاتی از دولت‌های دست‌نشانده خود در فیلیپین در جنگ با هوک‌ها که از اواخر سال ۱۹۴۵ تا میانه سال ۱۹۵۳ ادامه داشت.

– دخالت آشکار در کودتای ارتش اندونزی به فرماندهی ژنرال سوهارتو علیه دولت ملی دکتر سوکارنو و احزاب ترقی‌خواه، به‌ویژه علیه حزب کمونیست آن کشور و کشتار یکی دو میلیون انسان وطن‌دوست و انقلابی در سال ۱۹۶۵.

– همراهی با دولت و ارتش جنایتکار اندونزی در اشغال تیمور شرقی و قتل‌عام مردم آن کشور از روز ۷ سپتامبر ۱۹۷۵ در اثنای جشن‌های تأسیس جمهوری دموکراتیک تیمور تا سال ۱۹۹۹ که جمعیت ۶۰۰هزار نفری آن کشور را در پایان اشغالگری به حدود ۳۰۰هزار نفر کاهش داد.

– اتحاد سیاسی و نظامی مشترک آمریکا و دولت نژادپرست آفریقای جنوبی با گروه یونیتا و سرکرده مزدور آن یوناس ساویمبی علیه دولت ملی و دموکرات حزب مپلا در آنگولا و تجهیز آن گروه جنایتکار با انواع اسلحه پیشرفته و همدستی در قتل و نابودی قریب ۵۰۰هزار نفر از مردم آنگولا از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۳.

– حمایت از دولت تبهکار السالوادور و حکومت ارتجاعی ۱۴ خانواده سرمایه‌دار این کشور کوچک در برابراعتراضات مدنی و ملی توده‌های مردم و احزاب میانه‌رو چپ و راست- گذشته از سرکوبی احزاب رادیکال چپ – و تسلیح ارتش خونخوار السالوادور و جوخه‌های مرگ آن در برابر اعتراضات همگانی مردم و همدستی با همه جنایتکاران دولتی در کشتار بیش از یک‌صدهزار نفر از جمعیت ۴میلیون نفری. یکی از نامدارترین قربانیان ترور دولتی، عالیجناب اسکار رومرو اسقف اعظم السالوادور بود که درسال ۱۹۸۰ به دست همین جوخه‌های مرگ به قتل رسید.

در این فهرست از اشاره به جنگ افروزی‌های مستقیم و غیرمستقیم آمریکا در نقاط مختلف جهان و یا کودتاهای گوناگون آن علیه دولت‌های ترقی‌خواه جهان و یا کمک‌های گوناگون و آشکار و نهان او به نیروهای متزلزل یا دست راستی ملی در دولت‌های مستقل و تبدیل آنان و دولت‌های مذکور به وابستگان خود صرف‌نظر شد، زیرا خوانندگان گرامی «دانش و امید» به‌خوبی از آنها با خبرند. غرض این مقاله پرداختن به حوادثی است که آمریکا در این ۸۰ سال گذشته ایجادش کرده اما هنوز نتوانسته است آنها را به نحو دلخواه خود پایان دهد. حوادثی از این قبیل، به‌ویژه ناکامی‌های رشد یابنده سازندگان چنین حوادثی، هر چند موجب صدمات و آسیب‌ها و مصائب فراوانی برای مردمان می‌شود که هدف تجاوزات و تخریب‌های آمریکا هستند، اما از سوی دیگر نشانگر ناتوانی روزافزون و کاهش استعداد دوام و بقای متجاوز و بادنمای تحولی اساسی در جهان با مضمون حذف تدریجی اما روزافزون اقتدار یک‌سویه امپریالیسم بین‌المللی و تبدیل آن به یکی دیگر از قدرت‌های کنونی جهان و مآلاً ظهور آفاق زوال امپریالیسم در سپهر آینده‌ای نه چندان دور است.

افزایش قدمت روندهای ناکامی امپریالیسم، علیرغم خونریزی‌های خوفناکی که آمریکا و یا مزدورانش انجام داده‌اند، آن شهاب‌سنگی است که از اعماق آسمان حیات بشری به‌سوی امپریالیسم و بنیاد آن یعنی مالکیت خصوصی پیش می‌آید و چنان قدرتمند است که اشعه‌های آن – بی‌اصابت شهاب‌سنگ به هدف – چهره هدف را تافته است.

 

سه حادثه همچنان خونریز تحمیلی امپریالیسم آمریکا

از میان حوادثی که امپریالیسم آمریکا بر جهان بشری تحمیل کرده، سه حادثه همچنان خونریز و یا دستکم مستعد خونریزی‌های کلان است. اولین آن تبعید ملت فلسطین به صحراها و بیابان‌ها و اردوگاه‌های آوارگان است که برخی از آنها خود قتلگاه‌هائی دوباره برای تبعیدیان مظلوم بوده است. از آنجا که دیگر دوران تبعید ملت‌ها بسر آمده و دیگر هیچ زمان و مکان و فضائی برای تکرار چنین اعمال پلیدی باقی نمانده است، ملت و ملتیان فلسطین، که هر دم بر جمعیت آن افزوده می‌شود، از تبعیدگاه‌های خود چشم به آینده‌ای دوخته‌اند که حامل فرصت بازگشت به خانه و کاشانه‌شان است. ترصد ملت فلسطین روز به روز ریشه‌دارتر شده و قدرت جهش آن نیز افزایش یافته است و این قابلیت علیرغم همه صدماتی است که در این ۸۰ سال بی‌وقفه بر مردم فلسطین وارد شده است.

حادثه دیگر، کمک به تجزیه جزیره فرمز یا تایوان از خاک اصلی جمهوری خلق چین و حمایت از یک حکومت مزدور و تبهکار از فردای پیروزی حزب کمونیست و ارتش سرخ چین بر دولت پوشالی کومین تانگ و فرار چیان کای چک و اغلب همدستان او به این جزیره است. در این فرار ده‌ها هزار نفر از پیروان و همدستان چیان کای چک از قبیل قاچاقچیان و شکنجه‌گران و آدمکشان و دزدان و راهزنان و برده‌فروشان و دلالان محبت و پااندازان روسپی‌خانه‌ها و نظامیان آدمکش و سرمایه‌داران ضد ملی و ملاکان خونریز با او همراه بوده و پس از کشتار قریب به ۳۰هزار نفر از بومیان جزیره، که با استقرار آن گروه بی‌وطن و جنایتکار در سرزمین‌شان مخالف بودند، تحت حمایت‌های نظامی آمریکا حکومت جزیره را در اختیار گرفتند. آمریکا نیز با استقرار هزاران نفر از نظامیان خود در فرمز آماده رویاروئی با ارتش سرخ چین شد و تا چند سال بعد بارها مناطقی از خاک اصلی چین را بمباران و گلوله‌باران می‌کرد تا به‌زعم خود مانع از دست‌اندازی دولت چین به قلمرو فراریان خودفروخته شود. این حادثه هرچند از اواخر دهه پنجاه موجب قتل و خونریزی نشده اما همچنان یکی از کانون‌های مستعد جنگ و خونریزی‌های گسترده است.

حادثه دیگر، تقسیم شبه جزیره کره به دوبخش شمالی و جنوبی توسط دولت آمریکا ار فردای پایان جنگ جهانی دوم و تبدیل جنوب آن به دولتی موسوم به جمهوری کره جنوبی است که یکی از بدنام‌ترین دولت‌های وابسته به آمریکا و یکی از خشن‌ترین سازمان‌های حکومتی ضد ملی و از جمله فاسدترین دولت‌های به اصطلاح دموکرات آسیائی محسوب می‌شود. آمریکا برای تثبیت چنین خیانتی نسبت به خلق کره جنگی به راه انداخت که بین ۳ تا ۴ میلیون نفر کشته داشت و اوضاعی بر آن مستولی کرد که هر لحظه بیم آن هست که مهار آن بگسلد و خونریزی‌های بی‌پایانی را موجب شود.

 

اشتباه محاسبه دولت اتحاد شوروی

صاحب این قلم در شماره ۱۵ مجله «دانش و مردم»، ضمن مقاله مفصلی که درباره کره و تاریخ معاصر آن تقدیم کرده بود، اشاره مبسوطی به یک اشتباه دولت مبارز و انقلابی شوروی و پیامد‌های ناخواسته آن داشته است و فعلا نیازی نمی‌بیند که در این نوشته دوباره به آن بپردازد، اما باید اشاره کرد که شکل دوام بحران کره و تصاعد ناتوانی خلق کره در تعیین تکلیف نسبت به بحرانی که بخشی از مردمش را از دایره مراودات عمومی جهان خارج کرده و برخی از سخت‌ترین تحریم‌ها و ممانعت‌های ضد انسانی را بر آنان تحمیل کرده است، ناشی از آن اشتباه محاسبه دولت شوروی در تحریم جلسات شورای امنیت سازمان ملل متحد در حمایت از واگذاری کرسی چین در سازمان ملل متحد به دولت جمهوری خلق چین بود. دولت شوروی در ژانویه ۱۹۵۰ و پس از مخالفت آمریکا و متحدان و نوچه‌هایش در شورای امنیت با واگذاری کرسی چین به جمهوری خلق چین، شرکت در جلسات شورای امنیت را تحریم کرد. در ۲۶ ژوئن همان سال، شورای امنیت که همگی اعضای آن یا متحد و یا نوچه‌های آمریکا بودند، بدون حضور نماینده شوروی، تشکیل ارتش سازمان ملل متحد را اعلام کرد – عملی که طبق منشور سازمان ملل متحد غیرقانونی بود – و در کم‌ترین زمان این ارتش بی‌مسما، که ستون فقرات و همه اندام‌های آن را واحد‌های ارتش آمریکا تشکیل می‌دادند، به جان مردم کره افتاد و سرزمینی متمدن و آباد را به ویرانه‌ای تبدیل کرد که حتی برخی فرماندهان ارتش آمریکا نظیر ژنرال اودانل خطاب به کنگره گفته بود: باید بگویم که تمام شبه‌جزیره کره، بله تمامش، مخروبه وحشتناکی شده است. همه چیز نابود شده و چیزی که ارزش نام‌گذاری داشته باشد سر پا نمانده است (بلوم، ص ۹۷).

دولت اتحاد شوروی در ماجرای فلسطین نیز اشتباهی داشته که اگر صورت نمی‌گرفت، شاید چینش نیروهای دوسوی معرکه و مصالح محرکه بحران طولانی خاورمیانه بدین‌گونه نمی‌بود که حال دیده می‌شود. دولت شوروی در سال ۱۹۴۶ نقش وسیعی در روند‌ها و حوادث خاورمیانه عربی نداشت و تنها در آستانه تقدیم گزارش کمیته انگلیسی-آمریکائی سازمان ملل برای قضیه فلسطین اقداماتی را در این باره آغاز کرد. بارزترین اقدام شوروی در این موقعیت، ملاقات سفیر شوری در فرانسه با حاج محمدامین الحسینی مفتی اعظم فلسطین در حومه پاریس بود. از قرار معلوم علیرغم همدستی‌های باورنکردنی مفتی اعظم با فاشیسم هیتلری و موافقت او با جنایات آلمان نازی در مناطق اشغال‌شده شوروی و شبه‌جزیره بالکان (در ادامه مقاله راجع به این موضوع نوشته خواهد شد) گفتگوهایشان به خوبی برگزار شد (روزنامه اطلاعات، س ۲۰، ش ۶۰۴۲، دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۲۵، ص ۴). پس از آنکه کمیته مختلط انگلیسی آمریکائی کمیسیون سازمان ملل متحد درباره بحران فلسطین گزارش و پیشنهادهای خود را دائر بر حفظ قیمومیت بریتانیا بر فلسطین و ضرورت لغو ممنوعیت مهاجرت انبوه یهودیان به فلسطین و تأکید بر انتقال صدهزار یهودی آواره و بی‌خانمان از اروپا به فلسطین منتشر کرد، برخی از مردم و سازمان‌های عربی فلسطین خواستار مداخله شوروی در این امر برای ممانعت از اجرای پیشنهاد‌های کمیته انگلیسی ـ‌آمریکائی در مورد فلسطین شدند.

انجمن اسلامی حیفا با مخابره تلگرافی به وزیرمختار شوروی در قاهره از او خواست که این درخواست را به دولت شوروی اعلام دارد تا به سهم خود مانع از پیشبرد پیشنهاد کمیته کذائی شود. این انجمن تاکید کرده بود که منظور کمیته مأمور تحقیق قضیه فلسطین، فقط و فقط حفظ سرمایه‌داری صهیونیست در فلسطین است (روزنامه اطلاعات، س ۲۰، ش ۶۰۴۷، یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۲۵). دو سه روز بعد، روزنامه المقطم در قاهره اعلام کرد که دولت شوروی موافق انتقال قضیه فلسطین به شورای امنیت است و آمادگی دارد تا در آن شورا خواسته‌های اعراب را تائید کند. همچنین رادیو لندن خبر عزیمت کنسول شوروی در بیروت را به بیت‌المقدس منتشر کرد و در ادامه گفته است که کنسول یاد شده درباره صحت و سقم این خبر هیچ اظهار نظری نکرده است (روزنامه اطلاعات، س ۲۰، ش ۶۰۵۲، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۲۵، ص ۱و۲و۵).

گویا شوروی در این باره اقدام چندانی نداشته و از این فرصت مناسب که به تقریب همه جهان عرب و بخش بزرگی از جهان اسلام را به مخالفت با امپریالیست‌های انگلیس و آمریکا برانگیخته بود، صرف‌نظر کرد. قریب بیست ماه بعد و در آخرین روزهای نوامبر ۱۹۴۷، قضیه فلسطین و برنامه تقسیم آن میان اعراب فلسطینی و یهودیانی که اکثرشان در دوران قیمومیت انگلیس بر فلسطین به این سرزمین منتقل شده بودند، به رأی‌گیری رسیده بود. اما این بار هم با وجود فرصت مناسبی که پیدا شد تا از آن ترتیبات ظالمانه پرهیز شود و یا میزان آن کاهش یابد، از این فرصت استثنائی نیز صرف‌نظر کرد و از تاثیرگذاری بر روند جاری که میسر و متضمن عدالت برای هر دو طرف معرکه بود، منصرف شد. نتایج رأی‌گیری نخستین جلسه مجمع عمومی سازمان ملل متحد درباره تقسیم فلسطین در روز ۲۷ نوامبر ۱۹۴۷(برابر پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۲۶)، که اتفاقاً اعتبار حقوقی خود را داشت، حاکی از این بود که از ۵۷ عضو سازمان، ۲۵رأی به نفع تقسیم فلسطین داده شد و ۱۳رأی در مخالفت با آن. ۱۷رأی نیز ممتنع شد و دو کشور نیز در جلسه حضور نیافته و در رأی‌گیری شرکت نکرده بودند. در این جلسه هیچیک از دو طرف یعنی موافق و مخالف موفق به کسب دو سوم آراء برای تقسیم و یا غیر از آن نشدند. بنابراین نماینده دولت فرانسه تعویق رأی‌گیری را – در ظاهر برای تأمین آخرین فرصت جهت حل اختلافات اعراب و یهودیان – پیشنهاد کرد و با موافقت اکثریت مجمع در آن جلسه، رأی‌گیری نهائی به روز شنبه ۲۹ نوامبر برابر ۷ آذر ۱۳۲۶ مؤکول شد (روزنامه داد، س ۶، ش ۱۱۰۱، پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۲۶، ص ۱ و ۴، داد، ش ۱۱۰۲، جمعه ۶ آذر ۱۳۲۶، ص۱).

 

توطئه آمریکا برای تغییر آراء برخی کشورها

در این فاصله زمانی، که می‌توان آن را لحظه طلائی برای هر دو طرف نامید، عملیات کثیفی توسط دولت آمریکا صورت گرفت که جز مردم‌ستیزی و تهیه آتش برای آدم‌سوزی و آدمکشی‌ها در حال و آینده نام دیگری نمی‌توان بر آن نهاد، هری ترومن به وزارت خارجه دستور داد تا به هر ترتیبی که شده باید آرای سه کشور فیلیپین، لیبریا و ‌هائیتی، که در جلسه قبل به تقسیم رای ممتنع داده بودند، تغییر کند و موافقت خود را با تقسیم اعلام کنند. همچنین کسانی نظیرهاروی فایرستون مالک کمپانی لاستیک‌سازی فایرستون که مالک ۴۰۰هزار هکتار مزرعه کائوچو در لیبریا بود، با دولت آن کشور در این باره مذاکره کرد. با این فشار‌ها در رای گیری روز 29 نوامبر 1947که به قول روزنامه داد با شتابزدگی مخصوصی صورت گرفت (س 6 ، ش 1104 ، دوشنبه 9 آذر 1326) آرای لازم برای تقسیم فلسطین به دست آمد.

برخی دولتمردان بزرگ آمریکا در همان روزها به افشای رفتارهای زننده دولت آمریکا پرداخته و بخشی از حقایق را در میان افکار عمومی منعکس کردند. لاورنس اسمیت عضو کنگره آمریکا گفته بود، فشارهائی که از طرف نمایندگان ما و مقامات رسمی ما و شهروندان آمریکائی بر سه کشور فیلیپین، لیبریا و ‌هائیتی وارد آمد، جای سرزنش و مواخذه دارد. سامنر ولز معاون وقت وزارت خارجه آمریکا تصریح کرده بود که به فرمان مستقیم کاخ سفید، می‌بایستی فشارهای مستقیم و غیرمستقیم را وارد می‌آوردند تا آرای لازم برای تقسیم فلسطین به دست آید. جیمز فورستال وزیر دفاع وقت نیز با صراحت اعلام کرده بود که روش‌های به‌کار رفته برای اعمال فشار و مجبور کردن دیگر کشور‌های عضو سازمان ملل نزدیک به افتضاح بود (گارودی، ص ۵۰ ۵۱).

این کودتای پنهان می‌توانست با خودداری برخی دیگر از کشورهای عضو سازمان ملل – به‌ویژه کشورهای بلوک سوسیالیستی که صاحب ۵ رأی بودند، مشتمل بر روسیه، اوکراین، روسیه سفید، چکسلواکی و لهستان – خنثی شود و دوسوم آراء که برای تقسیم فلسطین لازم بود ، بدست نیاید. اما چنین نشد و کشور فلسطین از دست ملت آن خارج شد و به دست مردمی افتاد که با خرافی‌ترین دلایل، بی‌آنکه خود اعتقادی به خدا و دین و مذهب داشته باشند – به قول ایلان پاپه شهروند منتقد اسرائیلی، بیشتر صهیونیست‌ها اعتقادی به خدا ندارند اما معتقدند که خداوند وعده سرزمین فلسطین را به آنها داده است- (لنتین، ص ۷، تاریخ قرن بیستم، ص ۱۹۰)، تحقق این وعده خرافی و استیفای حقوقی خیالی خود و در حقیقت کشورگشائی نظامی طرز جدیدشان را با اسلحه و اقتدار آمریکا به پیش بردند.

به دنبال این حکم ظالمانه و به‌ویژه بعد از اعلام موجودیت کشور اسرائیل، نزدیک به یک میلیون و سیصدهزار نفر آواره فلسطینی از سوی آژانس کار و رفاه سازمان ملل متحد ثبت‌نام شدند و تا اوایل دهه ۶۰ نیز بیش از یک میلیون دویست‌هزار نفر یهودی به اسرائیل مهاجرت کردند (‌هابسام، ص 75-76). آیا این تناسب گریه‌آور، اتفاقی است ؟

 

تاریخ‌نگاری‌های دروغین علیه اتحاد شوروی

برخی مورخان بدخواه و بیشتر تبلیغاتچی غرب و قشریت‌های سیاسی عامیانه برای توضیح حمایت شوروی از تشکیل اسرائیل به انواع تصورات بی‌پایه متوسل شده‌اند. مثلاً نویسندگان کتاب دائرةالمعارف مصور یهودیت و صهیونیسم به نقل از روزولت در کنفرانس یالتا – بدون اشاره به هرگونه سند و مرجعی – اسناد و مراجعی که قطعاً ناموجودند، چرا که روزولت تعلق‌خاطر چندانی به صهیونیسم نداشت – نوشته‌اند که او به استالین گفت: من یک صهیونیست هستم، شما چطور؟ و استالین نیز پاسخ داد که به طور نظری، بله (ص ۱۵۳ و ۱۵۵).

چنین تهمتی به دبیراول حزب کمونیست و نخست‌وزیر شوروی و در کل به همه کمونیست‌های شوروی و سایر کشورهای بلوک سوسیالیستی یک تهمت خنده‌آور است. به قول ایزاک دویچر، که هیچ فرصتی را برای ایراد تهمت به استالین و بلوک سوسیالیستی از دست نمی‌دهد: نباید فراموش کرد که نه تنها کمونیست‌ها بلکه همه چپ‌های روسیه و اروپای شرقی و از جمله اکثر یهودیان سوسیالیست سنتاً ضد صهیونیسم بودند (ص ۷۲۹). اما همین دویچر علیرغم اذعانی که در بالا بدان اشاره شد، چون قادر به ترک دشمنی‌های کورکورانه خود نسبت به استالین و شوروی نیست، در ادامه مطالب خود می‌نویسد، استالین به انگیزه کمک به تضعیف هرچه بیشتر استعمار بریتانیا و اخراج آن از خاورمیانه از یکسو و جلب توجه و همکاری‌های بیشتر آمریکا که حامی صهیونیسم بود، چنین بازی موذیانه‌ای را سازمان داده و پدرخوانده اسرائیل شد.

مورخ دیگری از همین قماش می‌نویسد، شاید رهبری شوروی حساب کرده بود که ایجاد کشور اسرائیل روابط اعراب با غرب را تضعیف می‌کند و در نتیجه وسائلی برای ورود شوروی به خاورمیانه فراهم خواهد آورد یا حتی یک اسرائیل سوسیالیست می‌تواند احتمالاً به صورت متحدی طبیعی درآید (گرنویل، ص ۸۲۵).

امپریالیسم و کارگزاران سیاسی و فرهنگی‌اش در چنین اوضاع خطیری که انقلابی‌گری و پیشروی سوسیالیسم در مستعمرات و نومستعمرات‌شان در کار است، برای کاهش استقبال توده‌های مردم از شوروی و اعمال انقلابی هیچ ترفندی جز آلودن چهره شوروی و سوسیالیسم از طریق شریک‌تراشی و همدست‌نمائی آن با متجاوزان ندارند. خاورمیانه و جهان اسلام هم‌زمان با تقسیم فلسطین، چون دریائی توفان‌زده به جوش و خروش درآمد و امواج بلند آن در لحظاتی حتی امتیازات گرانبهای امپریالیسم را هدف گرفته بود (نک: روزنامه داد، س ۶، شماره‌های ۱۱۰۵ تا ۱۱۱۲، مورخ ۱۰ -۲۰ آذر ۱۳۲۶). در این میان آنچه که لحظه به لحظه برجسته‌تر می‌شد، توقع دخالت شوروی در قضیه فلسطین و همراهی‌های مؤثرش برای جلوگیری از آوارگی صدهاهزار انسان بی‌پناه و مظلوم فلسطینی بود. البته در آن لحظات و چند صباحی بعد نیز چنین نشد. اما امپریالیسمِ نگران از رواج انقلابی‌گری در قلمرو امتیازات خود، با وجود تعلل – و شاید تأملی – که دولت شوروی در این باره نشان داد، به آلودن چهره آن ادامه داد و شوروی و بلوک سوسیالیستی را نیز به مثابه نیروهای مؤثر در تضییع حقوق خلق‌های فلسطین در کنار آمریکا نشانید تا مگر از حضور انقلابی و دورانساز آن در حوزه منافع بی‌بدیل امپریالیسم جهانی به‌ویژه آمریکا در خاورمیانه بکاهد.

این‌گونه بود که از هر طرف گزارش‌های شاخداری از دخالت شوروی و بلوک سوسیالیستی در حمایت از اسرائیل و تسلیح آن با اسلحه چکسلواکی منتشر شد. یکی از اینان به نام جان گرنویل تصریح کرده است که اوضاع ارتش اسرائیل در مرحله اول جنگ‌های ماه مه ۱۹۴۸ چنان وخیم شده بود که هر آن بیم پیروزی اعراب می‌رفت، اما یکبار دیگر پشتیبانی شوروی مؤثر واقع شد. روس‌ها، دولت چکسلواکی را تشویق کردند تا مقداری اسلحه به اسرائیل برساند. پلی هوائی برقرار (این پل هوائی را فرانسه برقرارکرده بود و نه چکسلواکی) و تسلیحات به موقع به اسرائیل رسید و جریان جنگ را به زیان اعراب تغییر داد (ص ۸۲۷).یکی دیگر از همین کارگزارانِ ستیزه با حق و عدالت به نام استفان آمبروز در کتابی با عنوان جذاب روند سلطهگری، تاریخ سیاست خارجی آمریکا، ۱۹۳۸-۱۹۸۳، همین مضمون را با الفاظ دیگری تکرار کرده است (ص 359). ایضا آلبرت حورانی در کتاب تاریخ مردمان عرب (ص ۵۰۰ – ۵۰۱).

 

رد تحریفات تاریخی

مرجع انتشار چنین اخباری، نخست دولت امریکا بود که در اثنای حوادث میان اعراب و اسرائیل با انتشار اعلامیه ای دولت چکسلواکی را متهم به ارسال اسلحه برای یهودیان کرده بود . دولت چکسلواکی نیز قاطعانه این تهمت را تکذیب کرد (صنعوی، ج ۱، ص ۱۷۶). این رفتارها و تحریکات از همان روزهای اوج‌گیری اعتراضات به نقش آمریکا و سازمان ملل متحد و انگلستان در تقسیم فلسطین آغاز شد و گروه‌هائی از اعراب معترض در شهر‌های دمشق و قاهره حملات خود را متوجه شوروی نیز کرده بودند و حتی در سوریه به دفاتر حزب کمونیست حمله شد و تعدادی از اعضا و هواداران آن حزب را کشتند و دولت سوریه نیز با اغتنام فرصت، آن حزب را منحل کرد (روزنامه داد، س ۶، ش ۱۱۰۶، چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۲۶). بی‌تردید بخشی از این فتنه‌گری‌ها از سوی حزب حاکم ملی و رئیس‌جمهور آن شکری قوتلی صورت می‌گرفت که به سبب شکست‌های سیاسی و اقتصادی‌شان نگران از دست دادن قدرت خود بودند و انگیزه آن نیز خاموش کردن اعتراضات مردم به‌ویژه از سوی حزب کمونیست سوریه به اصلاح اصل ۶۸ قانون اساسی بود که قوتلی را برای یک دوره ۵ ساله دیگر به ریاست جمهوری می‌نشانید.

در قاهره نیز تحرکاتی علیه شوروی صورت گرفت اما تظاهرات گسترده دانشجویان دانشگاه قاهره که با شعار زنده باد روسیه شوروی دوست و متفق ما، به دفاع از آن کشور برخاستند (داد، س ۶، ش ۱۱۰۴، سه شنبه ۹ آذر ۱۳۲۶، ص۴)، دامن‌گستری این موج کاذب را متوقف کرد و همه اعتراضات را به سوی امپریالیسم آمریکا برگردانید.

سلسله احتجاجات ضد تاریخی امپریالیسم و قشریت‌های سیاسی عامیانه، پایانی ندارد. و در ادامه به جعلیات شاخدار می‌رسد. استفان آمبروز نوشته است که علیرغم نقش مشترک آیزنهاور و خروشچف در توقف جنگ ۱۹۵۶، آیزنهاور فقط یک تشکر خشک و خالی از ناصر دریافت کرد، اما در عوض ناصر از روس‌ها که در حال ساختن سد اسوان برای او بودند و برای جای پائی که در خاورمیانه یافته بودند، از خوشحالی سیاست ده‌ساله حمایت از اسرائیل فراموش کردند (ص ۳۶۰). سیاست ده‌ساله حمایت از اسرائیل؟ پس، اقدام دولت شوروی در قطع مناسبات دیپلماتیک با اسرائیل در فوریه ۱۹۵۳ برای اعتراض به عملیات تروریستی علیه سفارت شوروی در اسرائیل (ساخارف، ص ۱۸۲، صنعوی، ج ۱، ص ۲۲۸) را نیز باید بخشی از سیاست حمایت‌های ده‌ساله دانست.

دیگر اینکه همه می‌دانند که پروژه ساخت سد بلند اسوان تا سال ۱۹۵۶ در اختیار کشورهای انگلیس و آمریکا بود. در این سال و پیش از ملی کردن کانال سوئز، دولت‌های یادشده از شرکت درپروژه احداث سد اسوان منصرف شدند و دولت شوروی دو سال پس از این رفتار عهدشکنانه دولت‌های یادشده در سال ۱۹۵۸ به این پروژه وارد شد. شوروی با تأمین اعتباری به مبلغ یک‌صدمیلیون دلار با کم‌ترین بهره عملیات ساختمان سد بلند اسوان را در اوایل سال ۱۹۶۰ آغاز کرد. به‌راستی مورخان می‌توانند تا این اندازه از سابقه یکی از بزرگ‌ترین عملیات عمرانی و ساختمانی جهان در نیمه دوم قرن بیستم بی‌خبر باشند؟ خیر چنین نیست. این مورخ و هم‌فکرانش اگر بخواهند همچنان بر عقاید و رفتارهای سیاسی اجتماعی خود پافشاری کنند، چاره‌ای جز دروغ‌گوئی ندارند.

 

چرایی موافقت اتحاد شوروی با تشکیل اسرائیل

صرف‌نظر از پرونده‌سازی‌های ارتجاع و امپریالیسم علیه شوروی و بلوک سوسیالیستی، این سؤال همچنان باقی است: چرا دولت شوروی با وجود آگاهی از ماهیت صهیونیسم به مثابه ایدئولوژی بورژوازی یهود و ایضاً ایدئولوژی قشریت سیاسی مذهبی یهودیان عظمت‌طلب، و علیرغم آگاهی به اعمال گرگی به نام ولادیمیر ژاپوتینسکی که خود نام عبری زیو به معنی گرگ را بر خود نهاده بود و اطلاعاتی که قطعا می‌توانسته از روابط پنهانی صهیونیست‌ها با فاشیست‌های آلمان و ایتالیا داشته باشد و حتی از همراهی‌ها و همکاری‌های نفرت‌انگیز امپریالیسم تحقیرشده فرانسه با صهیونیست‌ها و تروریست‌های صهیونیست می‌توانسته با خبر باشد (نک: آرنت، ص ۵۸، ۷۲، ۱۶۱-۱۶۵، ۱۷۹، ۱۹۰-۱۹۴، ایوانف ص ۱۶۶-۱۶۷، اسمیت، ص ۴۰۰-۴۰۳، دویچر، ص ۷۲۹، علیانی، ص ۱۱۳-۱۱۴، ۱۲۴-۱۳۲، ۱۴۳، فرامکین، ص ۲۶۵- ۲۶۶، ۴۳۲-۴۳۳ و ۵۰۹-۵۱۰، گارودی، ص ۱۶۰-۱۶۱، گرنویل، ص ۸۲۵، هابسبام، ص ۲۱۸) – با تقسیم فلسطین و ایجاد کشوری به نام اسرائیل برای یک فرقه نژادپرست موافقت کرده بود؟ و، چرا برای آمریکا، که از جایگاه امپریالیستی و تجاوزکاری‌های بی‌انتهایش آگاهی داشت و آن را بزرگ‌ترین خطر برای استقلال و آزادی خلق‌های جهان می‌دانست (مارتینس، ص ۳۷۰ – ۳۷۱)؛ و با وجود اینکه از گرایش‌های انگلیسی صهیونیسم (سوکولف ۱، ص ۱۲۷، ۱۳۵، ۱۶۴، ۴۲۵-۴۳۴، ج ۲، ص ۸۵-۸۶ و ۱۳۸)، آگاه بود؛ و همچنین از تبدیل این گرایش به آمریکا که در کنفرانس بیست و دوم صهیونیسم جهانی در شهر بال به سال ۱۹۴۶ قطعیت یافته بود، آگاهی داشت (ایوانف، ص 148)، چرا به تشکیل متحدی برای آن تن در داد؟

شاید نتوان پاسخ قطعی و تردیدناپذیری برای این سؤال پیدا کرد، اما بی‌گمان انگیزه‌های زیر در پیروی از چنین سیاستی دخیل بوده است:

۱. کمک به بازماندگان یهودی از هولوکاست هیتلری که صدهاهزار نفرشان پس از خاتمه جنگ آواره و دربه‌در در گوشه و کنار اروپا پراکنده بودند یا در اردوگاه‌های موقت نگهداری می‌شدند. انگیزه‌هائی که به وضوح در گفتگوهای آندره گرومیکو با اسحاق شامیر در محل سازمان ملل متحد به سال ۱۹۸۴ منعکس است.

۲. بی‌اعتمادی به رهبران شناخته‌شده فلسطینی که اغلب‌شان به سبب محدودیت‌های تاریخی تشخیص و استعمارستیزی معیوب علیه بریتانیا و مخالفت های قشری با یهودیت و صهیونیسم ، به فاشیسم هیتلری تمایل یافته بودند و اتفاقاً همین عامل شاید یکی از مؤثرترین انگیزه‌ها در اتخاذ مواضع متفاوت دولت شوروی نسبت به صهیونیسم بوده است.

بسیاری از نیروهای ملی و استقلال‌طلب مسلمان پیش از جنگ جهانی اول، مبارزه خود را با استعمارگران انگلیسی، روسی و فرانسوی به رقابت‌های بلوک دیگری از استعماگران و امپریالیست، که امپراتوری آلمان در رأس آنها قرار داشت، گره زده بودند. آنان نمی‌دانستند و یا نمی‌توانستند بدانند که مخالفت‌های دولت تبهکاری چون آلمان امپراتوری با استعمار و امپریالیسم مسلط، فقط ناشی از رقابت با آنان بر سر تقسیم و تجدید تقسیم جهان میان خود و دسترسی بیشتر به منابع مواد خام و بازار‌های صدور کالا و سرمایه بوده است و نه چیزی بیشتر از این.

گرایش به آلمان که رقیب استعمارگری انگلیس بود – و نه ضد استعمارگری انگلیس – پس از تشکیل دولت هیتلری، همچنان در میان بسیاری از فعالان ضد استعماری سابق خاورمیانه و از جمله در میان ملیون فلسطین، بی آنکه قباحت چنین تعلقاتی را درک کنند، ادامه یافت. آنها تنها به اتکاء این فرضیه که دشمنِ دشمن من، دوست من است، ننگ همفکری و همدستی با فاشیسم هیتلری را پذیرا شدند و همینان بودند که پس از شکست قیام‌هایشان علیه انگلستان در سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۹ خود را به آلمان رسانیدند و به خدمت دولت نازی درآمدند و در عملیاتی علیه نیروهای ضد فاشیست شرکت کردند، که جز جنایت علیه بشریت نام دیگری نداشت. به فهرست زیر نگاه کنیم:

۱. محمدامین الحسینی، مفتی اعظم فلسطین، که درآغاز به هردلیلی – و از جمله رقابت با خاندان نشاشیبی – موافق حضور انگلیس در فلسطین بود و مقام خود را در سال ۱۹۲۱ از حکومت انگلیس فلسطین گرفت، اما به‌تدریج از مخالفان قیمومیت انگلیس بر فلسطین شد. او رهبر اصلی قیام‌های فلسطینیان در سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۹ بود و پس از شکست آن قیام‌ها به سوریه و عراق و سپس به ایران گریخت. وی در سال ۱۳۲۰ پیش از ورود ارتش‌های متفقین به ایران، توسط عوامل گشتاپو به آلمان انتقال یافت و به خدمت آن رژیم درآمد. مفتی اعظم متأسفانه یکی از رهبران معنوی لژیون شرقی ارتش آلمان و از حامیان تشکیل لشکری از مسلمانان ضد یهود و ضد کمونیست بوسنی به نام لشکر خنجر برای جنگ با صرب‌ها، به‌ویژه جبهه آزادی بخش یوگسلاوی به فرماندهی مارشال تیتو بود.

مفتی اعظم بارها از ضرورت کشتار یهودیان و کمونیست‌ها سخن گفته بود و مسلمانان را به چنین جنایاتی تحریک می‌کرد. او پس از شکست آلمان هیتلری به فرانسه رفت و تحت حمایت‌های دولت دوگل در ویلائی واقع در خیابان سنمور– از حومه پاریس – مستقر شد. یکی از حامیان مؤثر او در این دوران، سیقدور بن غبریط فقیه الجزایری و امام جماعت مسجد مسلمانان پاریس بود که خود او نیز در همکاری با دولت ویشی شهرت بسیارداشت. مفتی در سال ۱۹۴۷ به قاهره رفت و از ملک فاروق پادشاه مصر پناهندگی گرفت و یکی از مخالفان سرشناس تقسیم فلسطین و تشکیل دولت اسرائیل شد.

۲. فوزی قاوقچی. از افسران سابق ارتش عثمانی در جنگ جهانی اول و سپس از یاران امیرفیصل اول مدعی پادشاهی سوریه. در جنگ علیه ارتش فرانسه به‌سال ۱۹۲۲ در میسلون همراه با یوسف العظمه وزیر جنگ دولت امیرفیصل شرکت داشت. این جنگ به شکست امیرفیصل و قتل یوسف العظمه منجر شد. قاوقچی پس از این به عراق رفت و در کودتای ژنرال فاشیست‌مآب عراقی بکر صدیق پاشا علیه دولت وقت در اکتبر ۱۹۳۶ شرکت داشت. سپس به انقلاب فلسطین پیوست و چندی پس از شکست آن انقلاب به عراق بازگشت و در قیام رشید عالی گیلانی علیه انگلستان، که با آگاهی و همراهی‌های ناتمام آلمان هیتلری صورت گرفت، شرکت داشت و پس از دستگیری به اعدام محکوم شد، اما حکم اجرا نشد. او پس از حوادثی سرانجام به آلمان رفت و به دولت هیتلری پیوست و سرهنگ افتخاری ارتش آلمان شد و گویا در تأسیس لشکر خنجر در بوسنی مؤثر بود. او نیز در سال ۱۹۴۷ به سوریه بازگشت و همچون مفتی اعظم با تقسیم فلسطین و تشکیل دولت یهود مخالفت داشت و یکی از فرماندهان اصلی اعراب در جنگ با اسرائیل در سال ۱۹۴۸ بود

۳. جمال الحسینی. از فرماندهان قوای طرفدار مفتی در قیام‌ها که به آلمان پیوست و پس از شکست هیتلر و خاتمه جنگ به فلسطین بازگشت و در یکی از جنگ‌ها با ارتش یهودیان به سال ۱۹۴۸ به قتل رسید.

۴. عبدالقادر موسی کاظم الحسینی. از رهبران قیام فلسطین در سال‌های ۱۹۳۶-۱۹۳۹، که پس از شکست آن قیام‌ها به عراق رفت و در قیام رشید عالی گیلانی علیه انگلستان و به نفع آلمان شرکت داشت. اوپس از این حوادث به عربستان رفت و به دولت ملک عبدالعزیز پیوست و پس از تقسیم فلسطین، به فرماندهی یکی از جبهه‌های جنگ با یهودیان منصوب شد و در همین جنگ‌ها به قتل رسید.

۵. گروه بزرگی از ملیون عرب – از جمله مصریان- در سال‌های جنگ از طرفداران آلمان و ایتالیا و آرزومند پیروزی آنان بودند برخی احزاب مصری مخالف یهود و تاسیس اسرائیل نظیر حزب مصر جوان روابط آشکار و عمیقی با عمال آلمان نازی داشتند. بسیاری از مصریان پابه‌پای پیشروی‌های مارشال رومل در شمال آفریقا و نزدیک شدن به قلمرو مصر، آشکارا آرزوی پیروزی او را بر زبان می‌آوردند.

۶. صدها نازی آلمانی و غیرآلمانی پس از خاتمه جنگ یا خود، یا به دعوت ملک فاروق به مصر آمدند و پناهندگی دریافت کردند (یکی از اینان داود منشیزاده نازی ایرانی بود که پس از شکست آلمان به مصر پناهنده شد و در سال 1328 به ایران آمد و حزب شبه فاشیستی سومکا را تاسیس کرد (آرنت، ص ۳۶، آگاریشف، ص ۳۴ و ۳۵، و ۶۳-۶۴، ابوایاد، ص ۶۱ و ۷۴، بروکلمان، ص ۵۰۳، فرامکین، ص ۵۰۲-۵۰۳، لاپیدوس، ج۲، ص۱۴۴-۱۴۶، معتدل، ص ۱۳۳، ۱۶۰، ۲۴۶-۲۵۰، ۳۸۶-۳۸۷ و ۴۱۲-۴۱۳).

چنین آرایشی می‌تواند موجب اشتباه در محاسبه شود و به اتخاذ تصمیماتی برسد که مآلاً خلاف جهت تاریخ بوده و تناسبی با مصالح خاص و عام نداشته باشد. دولت شوروی شاید از بیم تکرار حوادث شنیعی که فاشیسم مرتکب شده و نگران از تشکیل دوره‌ای دیگر از خونریزی‌ها، که شاید می‌توانستند مخوف‌تر از گذشته باشند، به طرحی رأی داد، که به گمان او، متضمن تأسیس دولت‌هائی شبه‌فدرال بود. دولتی برای یهودیان و دولتی برای اعراب فلسطینی که از یکدیگر جدا بودند، اما اتحاد اقتصادی داشتند.

البته تکوین چنین دولت‌هائی، با توجه به گذشته صهیونیسم و تروریسم بی‌محابای آن و آرزوهای اعلام‌شده اکثر رهبران آن برای تشکیل دولت خاص و تمام‌عیار یهود، همچنین آمادگی‌های گروه‌هائی از اعراب برای انجام کارهائی شبیه اعمال صهیونیست‌ها و بی‌اعتمادی متقابلی که میان‌شان موج می‌زد، خیالی بیش نبود.

نگرانی اتحادشوروی از آینده‌ای که شخصیت‌هائی همچون مفتی اعظم و فوزی قاوقچی عهده‌دار آن بودند، چندان هم بی‌راه نبود. اما، نکته اساسی در جای دیگری است. نمی‌توان مصالح ملتی را از بابت چنین خطرات و نگرانی‌هائی در پای آینده‌ای که نامعلوم است، قربانی کرد و نمی‌توان سیاهه اعمال گروهی اندک را در دفتر حساب مردمی نوشت که بنا به حکم زمانه و مقتضیات ملی شان پیروان آنان بودند. زیرا در جوامع رشد نایافته و یا مبتلا به رشد و توسعه معیوب، بسیاری از کسانی که عضو طبقه حاکمه نیستند یا در زمره مردم بی‌طبقه قرار ندارند و به هر دلیلی تمایل به فاشیسم و هر مکتب ارتجاعی دیگری داشتند، هنوز می‌توانستند و می‌توانند خط و خطوطی متفاوت از آن را برای خود برگزینند. (برهمین بنیاد حتی برخی اعضای طبقه حاکمه یا مردم بی‌طبقه نیز می‌توانند چنین تحولی را بگذرانند). انکشاف طبقاتی و اجتماعی در جوامع یادشده نسبت به کشورهای بزرگ و پیشرفته سرمایه‌داری و امپریالیستی بسیار وسیع‌تر، عمیق‌تر و سریع‌تر بوده و نهادهای سیاسی اجتماعی بزرگ ناهمگون مختلط را به سرعت دچار تجزیه و انکشاف می‌کند. به همین سبب بود که در کشوری مانند ایران ، نخستین گروه‌های سیاسی مخفی که پس از شهریور 1320، به‌ویژه در ارتش و برای جبران مافات و تجدید مجد و عظمت ایران شکل گرفته بودند، اغلب به نظریات عظمت‌طلبانه ناسیونالیستی وشبه فاشیستی باور داشتند و اعضای آنها مشتمل بر کسانی بود که صرف نظر از خاستگاه‌های طبقاتی و مراتب ارتشی – شامل امرای ارتش و افسران ارشد و افسران جزء – با یکدیگر پیوند داشتند. این وضع تا پیروزی استالینگراد ادامه داشت اما پایداری قهرمانانه دولت و خلق‌های شوروی و پیروزی‌های پی در پی ارتش سرخ بر دولت نازی و نابودی آن مظهر بربریت، اضمحلال آن گروه‌ها نیز آغاز شد. اقلیتی از آنان یعنی امرا و افسران ارشد به مقتضای دلالت‌های طبقاتی‌شان به سوی سازمان‌های ارتجاعی‌تر عزیمت کردند و اکثریت آنان که افسران جزء بودند در پیروی از تعین طبقاتی اجتماعی خود، متوجه حزب توده ایران شدند.

تاریخ سرشار از چنین مواردی است. برخی از مؤسسان دولت آلمان دموکراتیک گروهی از افسران متعصب ارتش ششم آلمان نازی در جنگ استالینگراد بودند. انقلابی بزرگ ما دکتر تقی ارانی از یک ناسیونالیست سختگیر و حتی خشن به یک انقلابی کمونیست فداکار رسید. جمال عبدالناصر از یک طرفدار متزلزل جمعیت اخوان‌المسلمین به یک سوسیالیست میهن‌دوست ترقی کرد. زنده یاد دکتر حسین فاطمی که به سبب برخی مواضع سیاسی و اجتماعی ناسالم در اوایل زندگی سیاسی خود متهم به وابستگی به سیاست‌های دولت انگلیس در ایران بود شهید نهضت ملی ایران شد. کورتزیو مالاپارته – نویسنده کتاب درخشان قربانی – از یک فعال فرهنگی سرشناس نیمه‌فاشیست به سوسیالیستی مبارز ارتقاء یافت. کامیلو تورز کشیش دلاور کلمبیائی و آغازگر الهیات رهائی‌بخش مسیحی آمریکای لاتین، چریک ضد دولت جنایتکار کلمبیا شد و در جنگ با ارتش همان دولت به قتل رسید. بگذریم از شاهزادگان سرخ ایرانی سلیمان میرزا و برادرش یحیی میرزا ثقةالسلطنه و به‌ویژه مریم سرخ ما، یعنی مریم فیروز و بگذریم از افسران ناسیونالیست ارتش ایران نظیر یوسف مرتضوی و ابوالحسن عباسی و بهرام دانش و احمد رصدی اعتماد و علی اصغر احسانی و جواد ارتشیار و مرتضی زربخت و حسن نظری و علی جودی و ده‌ها نفر دیگر از همانان که به سازمان نظامی حزب توده ایران پیوستند (نک: خسروپناه، ص ۱۳-۲۳، نظری، ص۳۸ و ۴۷-۴۸، زربخت، ص ۴۹-۶۶).

رفتار دولت شوروی نسبت به قضیه فلسطین هرچند انگیزه‌ای انسانی داشت، اما متکی بر اراده‌ای بود که هنوز حقانیت محمول آن ثبات و اقتداری نداشت. بله بسیاری از یهودیان شریف و شجاع نظیر متفکر و دانشمند برجسته مارتین بوبر در زمره صهیونیست‌ها قرار داشتند و این امید وجود داشت که آنان بتوانند سکان حیات اجتماعی و سیاسی یهودیان فلسطین را به دست گیرند. اما، آن تقلبیترین چپنمای عالم یعنی داوید بن گوریون (این عنوانِ درست فانتزی را کورش علیانی – البته با مقداری کج‌تابی کینه‌توزانه نسبت به شوروی و کمونیسم که احتمالاً از مراجع تحقیقات‌شان دریافت کرده‌اند – در کتاب متاستاز اسرائیل درباره بن گوریون به کار برده است، ص ۱۵۳) و همپالکی‌هایش که اسب منفعت‌طلبی‌های شخصی را مرکب تاخت و تاز یهودیان قرار دادند، و مطالبه یک میهن قلابی برای سارقان ستمگر حقوق مردمانی دیگر را به گرانیگاه تحولات مورد نظر خود تبدیل کرده بودند، نمی‌توانستند وارثانی جز گلدا مایر، شیمون پرز، موشه دایان، مناخیم بگین، آریل شارون، اسحاق شامیر و بنیامین نتانیاهو داشته باشند. به قول معروف از کوزه همان برون تراود که دروست.

به هر حال خودداری اتحاد شوروی از تأثیرگذاری مستقل بر قضیه فلسطین، پیامدی ناسور داشت و از آنجا که جبران آن اشتباه با ترتیبات یک قرن گذشته ممکن نشده است، زخم ناشی از آن ستمگری علیه خلق فلسطین نیز همچنان خونبار و خطرآفرین است، و چون دنیای انقلاب نمی‌تواند با خونریزی، اشتباه خود را جبران کند – کاری که امپریالیسم و انواع دشمنان مردم به خوبی از عهده آن برمی‌آیند – لاجرم باید کوشید که اشتباهاتی چنین صورت نگیرد. چرا که به قول معروف: احتیاط بهتر از پشیمانی است.

 

کتابنامه

– هانا آرنت. آیشمن در اورشلیم؛ گزارشی درباره ابتذال شر، ترجمه زهرا شمس، تهران ، برج ، ۱۳۹۸.

– آگاریشف. زندگی سیاسی ناصر، ترجمه محمدجواهرکلام، تهران، ویس، ۱۳۶۸.

– استفان آمبروز. روند سلطه گری؛ تاریخ سیاست خارجی امریکا ۱۹۳۸-۱۹۸۳، ترجمه احمد تابنده، تهران، چاپخش، ۱۳۵۶.

– ابوایاد (صلاح خلف). فلسطینی آواره، ترجمه حمید نوحی تهران، قلم، ۱۳۶۰.

– گراهام اسمیت. ملیتهای شوروی، ترجمه گروه مترجمان، ویراستار، میرحسین سرشار، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵.

– یوری ایوانف. صهیونیسم، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۶.

– کارل بروکلمان. تاریخ ملل و دول اسلامی، ترجمه هادی جزایری، تهران، علمی و فرهنگی، 1383.

– ویلیام بلوم. کشتن امید ترجمه منوچهر بیگدلی خمسه، تهران، اطلاعات، 1386.

تاریخ اسلام؛ پژوهش دانشگاه کمبریج. زیرنظر پیتر ملکوم هولت و آن لمبتون، ترجمه احمد آرام، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۰.

تاریخ قرن بیستم؛ پژوهش دانشگاه کلمبیا، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران، وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی، ۱۳۸۲.

– آلبرت حورانی. تاریخ مردمان عرب، ترجمه فرید جواهرکلام، تهران، امیر کبیر، ۱۳۸۷.

– محمدحسین خسروپناه. سازمان افسران حزب توده ایران، تهران، شیرازه، ۱۳۷۷.

-. چالمرز جانسون . برچیدن امپراتوری آخرین امید امریکا، ترجمه خسرو کلانتری، تهران، مهرویستا، 1390.

– نوآم چامسکی و آندره ولچک. درباره تروریسم غرب از هیروشیما تا پهپاد ها، ترجمه مازیار کاکوان، تهران ، مهراندیش، 1394.

– ایزاک دویچر. زندگینامه سیاسی استالین، ترجمه علی اسلامی و محمود ریاضی، تهران، نشرنو، ۱۳۶۸.

روزنامه اطلاعات. صاحب امتیاز عباس مسعودی، س ۲۰، ش ۶۰۴۴-۶۰۵۲، مورخ۹ -۲۱ اردیبهشت ۱۳۲۵.

روزنامه داد. ابوالحسن عمیدی نوری، س۶، ش ۱۱۰۱-۱۱۱۲، مورخ ۵-۱۸آذر ۱۳۲۶.

مرتضی زربخت. خاطراتی از سازمان افسران حزب توده، به کوشش حمید احمدی، تهران، ققنوس ۱۳۸۲.

– آندره ساخارف. خاطرات، ترجمه مرتضی میر مطهری، تهران، اطلاعات، ۱۳۷۰.

– ناهوم سوکولوف. تاریخ صهیونیسم، 2 ج ، ترجمه داود حیدری، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۷۷.

– قاسم صنعوی. گاهشمار اروپای شرقی ۱۹۴۰-۱۹۸۰ به همراه تعبیر حوادث، 2 ج، تهران، وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۷۱.

– کورش علیانی. متاستاز اسرائیل؛ روایت استمرار تبعیض، ترور و تعدی، تهران، جام جم، ۱۴۰۰.

– دیوید فرامکین. صلحی که همه صلحها را برباد داد، ترجمه حسن افشار، تهران، ماهی، ۱۳۹۶.

– حامد کفاش و فاطمه شفیعی سروستانی. دائرةالمعارف یهودیت وصهیونیسم، تهران، سایان، ۱۳۹۵.

– روژه گارودی. پرونده اسرائیل و صهیونیسم سیاسی، ترجمه نسرین حکمی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۶۹.

– جان گرنویل. تاریخ جهان در قرن بیستم، ترجمه جمشید شیرازی و دیگران، تهران، فرزان روز، ۱۳۷۸.

– آندره گرومیکو. خاطرات، ترجمه جمشید زنگنه، تهران، ویس، ۱۳۶۹.

– ایرا ماروین لاپیدوس. تاریخ جوامع اسلامی، ۲ج، ترجمه محسن مدیر شانه‌چی، مشهد آستان قدس رضوی، ۱۳۷۶.

رونیت لنتین. اندیشیدن به فلسطین، ترجمه فرهاد قربان‌زاده ربطی، تهران، شب خیز، ۱۴۰۰.

– لودومارتینس. سیمای دیگری از استالین، ترجمه غلامرضاپرتوی، هامبورگ ، ۲۰۱۴.

– دیوید معتدل. دنیای اسلام و جنگ آلمان نازی، ترجمه ایرج معتدل، تهر ان، ثالث، 1398.

– ناصرالدین نشاشیبی. در خاورمیانه چه گذشت؟، ترجمه محمدحسین روحانی (م.ح.شهری) تهران، توس، ۱۳۶۷.

– حسن نظری. گماشتگیهای بد فرجام، تهران، رسا، ۱۳۷۶.

– اریک هابسبام . عصر نهایتها؛ تاریخ جهان ۱۹۱۴-۱۹۹۱، ترجمه حسن مرتضوی، تهران، آگه، ۱۳۸۰.

– محمدحسنین هیکل. پائیز خشم، ترجمه محمدکاظم موسائی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب