کلیشه نژادپرستانه و ماندگار رد گرایی (طردگرایی) فلسطینی ها

در




الشبکه – فتحی نمر

ترجمه مجله هفته

در طول تاریخ، وقتی که فلسطینیان پیشنهادات مذاکره یا پیشنهادات متقابل ارائه داده‌اند که سپس از سوی رژیم اسرائیل رد شده، یک استانداد یکسان اعمال نشده است. همانطور که در سال‌های 1928، 1948 و 2000 از جمله موارد دیگر اتفاق افتاد، نخست وزیر وقت اسرائیل ایهود اولمرت، پیشنهاد متقابل دیگری را در سال 2008 از سوی مذاکره کنندگان فلسطینی که خواستار مبادله 1 به 1 اراضی کرانه باختری با زمین‌هایی به همان کیفیت در داخل خط سبز بودند، رد کرد.

در دهه‌های پس از دوره روند صلح، همچنان مقصر انحطاط راه حل دو دولتی، فلسطینی‌ها معرفی می‌شوند که گویا “شریک صلح” نبوده‌اند. این امر صرف نظر از کارزار الحاق مستمر رژیم اسرائیل در کرانه باختری و وعده نخست وزیران متوالی اسرائیل برای ناکام گذاشتن ایجاد یک دولت فلسطینی در دوران تصدی خود است. 

از آغاز طرح صهیونیستی در فلسطین، تلاش‌های گسترده‌ای برای به تصویر کشیدن هرگونه مقاومتی در برابر تلاش‌های استعماری به عنوان اعمالی غیرمنطقی و مغایر با پیشرفت و مدرنیته صورت گرفته است. تئودور هرتزل، بنیانگذار صهیونیسم سیاسی، از همان ابتدا تصور می‌کرد که اعراب فلسطینی از پیشرفتی که استعمارگران صهیونیستی به ارمغان می‌آورند استقبال کرده و با آغوشی باز از آن‌ها پذیرایی می‌کنند. اما کسانی که پذیرا نبودند یا “بی‌چیزانی” که نمی‌توانستند به این جامعه جدید کمک کنند، از مرز “عقب رانده” می‌شدند.

برخلاف پیش‌بینی‌های هرتزل، پروژه استعماری صهیونیستی با مقاومت گسترده‌ای روبرو شد. رهبران صهیونیست به جای درک این مقاومت به عنوان واکنش طبیعی مردم بومی در برابر استعمار، این مخالفت را ارتجاعی و ریشه در ترس از نوآوری و رفاه دانستند. بعدها، مقاومت فلسطین با اتهاماتی مانند یهودی‌ستیزی و خونریزی بی‌معنا همراه شد.

این دوگانگی عمداً ساخته شده بین شهرک‌نشین ثروتمند و متمدن در مقابل عرب راکد و مخالف که مانع پیشرفت است، برای دهه‌های آینده لحن تحولات بین فلسطینیان و شهرک‌نشینان صهیونیستی را تعیین کرد. این مقاله به بررسی پیدایش این کلیشه و شیوه استفاده از آن برای انکار حقوق اساسی فلسطینیان و شیطان‌سازی آرمان‌های جمعی آن‌ها برای دستیابی به هژمونی می‌پردازد.
دولت انگلیس در دوران قیمومیت فلسطین، سیاست آشکارا طرفداری از صهیونیسم را در پیش گرفت. این سیاست به مهاجران جدید یهودی امتیازات و ترجیحات ویژه‌ای اعطا می‌کرد که برتری و رفاه آن‌ها را نسبت به اعراب فلسطینی تضمین می‌کرد. این مزایا نه تنها اقتصادی بودند، بلکه صهیونیست‌ها و حامیان آن‌ها را در مناصب قدرت قرار می‌دادند و ابزارهای لازم برای کنترل فلسطین پس از پایان قیمومیت را در اختیارشان می‌گذاشتند.



رهبری اسرائیل در یک اقدام قابل توجه در زمینه بازنویسی تاریخ، مخالفت فلسطینیان با اعلامیه بالفور را به عنوان یکی از اولین نمونه‌های ردِ همزیستی و حقوق برای همه توسط فلسطینیان به کار می‌برد.

حق مسلم فلسطینیان برای حاکمیت ملی، هیچ تاثیری بر برنامه‌های بریتانیا برای فلسطین نداشت. این موضوع در اعلامیه بالفور که حمایت دولت بریتانیا از تأسیس یک میهن ملی برای یهودیان در فلسطین را وعده می‌داد، بیان شد. در حالی که این اعلامیه همچنین قول داد که به حقوق “غیر یهودیان” ساکن در آن زمان “خسارت” وارد نشود، اما کلمات آن به صراحت نشان می‌داد که جامعه بومی فلسطین تنها حاشیه‌ای در نظر گرفته خواهند شد و هویت آن‌ها به عنوان فلسطینی انکار می‌شود. جای تعجب ندارد که فلسطینیان با تمام وجود با این اعلامیه مخالفت کردند، چرا که یک قدرت استعماری وعده داده بود که سرزمین آن‌ها را به قومی دیگر واگذار کند. این اعلامیه جرقه اعتراضاتی را زد که تا به امروز در سالگرد صدور آن ادامه دارد.

نکته قابل توجه این است که نارضایتی‌های فلسطینیان در گزارش‌ها و تحقیقات بریتانیا در آن زمان منعکس شده بود. برای مثال، کمیسیون تحقیق هایکرافت در سال ۱۹۲۱، ایده یهودی‌ستیزی به عنوان نیروی محرکه مقاومت اعراب در برابر مهاجران جدید را رد کرد و در عوض به تهدید واقعی تسلط صهیونیستی بر فلسطین به عنوان مبنای واکنش آن‌ها اشاره کرد. با وجود این، شکایت‌های مشروع فلسطینیان که در این گزارش و سایر گزارش‌های بعدی برجسته شده بود، تا حد زیادی نادیده گرفته شد و روایت غالب این بود که “ردگرایی” (منظور از ردگرایی در اینجا یعنی رد کردن هر نوع پیشنهادی برای توافق) فلسطینیان مانع اصلی برای یافتن راه‌حلی بین اعراب و یهودیان است.

در همین حال، با گسترش نفوذ و قدرت صهیونیستی در فلسطین، درخواست‌ها برای پاکسازی قومی بومیان فلسطین افزایش یافت و پیشنهادهای متعددی برای چگونگی دستیابی به این هدف ارائه شد. برای مثال، کمیسیون پیل در سال ۱۹۳۷ که پس از قیام بزرگ فلسطین ایجاد شد، تقسیم فلسطین و انتقال اجباری ۱۲۵ هزار عرب فلسطینی به سرزمین‌های بایر را به منظور ایجاد فضای کافی برای یک کشور یهودی پیشنهاد داد. این پیشنهاد با مخالفت شدید فلسطینیان روبرو شد، زیرا آن‌ها درک میکردند که حق آن‌ها برای تعیین سرنوشت خود بر بخش بزرگی از سرزمینشان در حال سلب شدن و به جمعیت مهاجران اروپایی داده می‌شود. قابل ذکر است که این پیشنهاد همچنین توسط بخش بزرگی از جامعه صهیونیستی که احساس می‌کردند دولت پیشنهادی یهودی بسیار کوچک است، رد شد. در واقع، شهرک‌نشینان یهودی همچنین پیشنهادات برای تشکیل یک دولت واحد برای همه مردم بین رود اردن و دریای مدیترانه را در سال‌های ۱۹۲۸ و ۱۹۴۷ رد کردند.

ده‌ها سال تبلیغات و گزارش‌دهی گزینشی در مورد ماهیت این برنامه‌های مختلف در دوران قیمومیت بریتانیا، به کلیشه‌ی “فلسطینی‌های غیرمنطقی و ردگرا” در مقابل همتایان صهیونیستی آن‌ها که به طور تاریخی به عنوان شرکای صلح و سازش معرفی می‌شوند، منجر شده است. این تاریخ است که به این سخن نژادپرستانه وزن می‌دهد که “اعراب هرگز فرصتی را برای از دست دادن فرصتی دیگر از دست نمی‌دهند” که از آن زمان به عنوان سنگ بنای تحلیل غرب از فلسطین جا افتاده است.

این چارچوب‌بندی، شیوه‌ی برخورد جامعه جهانی با فلسطینیان را در طول سال‌های روند صلح، که طی آن کنفرانس‌ها و مذاکرات متعددی به بهانه یافتن راه‌حلی دائمی برگزار می‌شد، تحت سلطه خود درآورد. در واقع، این تلاش‌ها همیشه در درجه اول در مورد تأمین منافع اسرائیل بدون توجه به حقوق فلسطینیان بود. صرف نظر از اینکه این خواسته‌ها از سوی اسرائیل در طول مذاکرات چقدر فاحش بودند – مانند پیشنهاداتی برای تبادل اراضی غیرعادلانه – چالش‌های فلسطینیان دائماً به عنوان رد صلح به طور کلی تصویر می‌شد.

افسانه‌ی سرسختی فلسطینیان به عنوان سلاحی به کار گرفته شد و برای این استدلال استفاده شد که نمی‌توان با فلسطینیان به توافق رسید و صرف نظر از اینکه طرف مقابل اسرائیلی چقدر سخاوتمند باشد، صلح همچنان رد خواهد شد.

این روایت به طور خاص در مذاکرات کمپ دیوید در سال ۲۰۰۰ رایج بود، جایی که این ترفند به طور گسترده توسط دولت و رسانه‌های آمریکا برای ارعاب فلسطینیان به منظور پذیرش خودمختاری اسمی به جای یک دولت مستقل به کار گرفته شد. پیشنهاد به ظاهر سخاوتمندانه‌ای که فلسطینیان در طول مذاکره رد کردند، در واقع یک دولت شبه‌دولتی بود که هیچ کنترلی بر مرزهای خود و هیچ حاکمیتی بر پایتخت، حریم هوایی یا منابع طبیعی خود نداشت. علاوه بر این، قرار بود بخش‌های وسیعی از زمین ضمیمه شود، کرانه باختری به مناطق غیرمتصل تقسیم شود و یک حضور دائمی نظامی اسرائیل در آنجا برقرار باشد. حقوق آوارگان فلسطینی به طور کامل نادیده گرفته شد و اسرائیل هر زمان که می‌خواست حق حمله به کرانه باختری را برای خود محفوظ می‌داشت. این پیشنهاد چنان ضعیف و ناعادلانه بود که حتی شلومو بن‌عمی، وزیر امور خارجه وقت اسرائیل، بعداً اعتراف کرد که اگر فلسطینی بود آن را رد می‌کرد.

با وجود این، سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) علی‌رغم مخالفت‌های مردمی فلسطین، مایل بود اکثر خواسته‌های اسرائیل را بپذیرد و با آن‌ها سازگار شود. در واقع، پیشنهاد متقابل ساف با پذیرش مرزهای ۱۹۶۷، تقریباً از ۸۰ درصد فلسطین چشم‌پوشی می‌کرد؛ حضور نیروهای حافظ صلح بین‌المللی یا آمریکایی را در کشور فلسطین مجاز می‌دانست؛ از حق بازگشت تقریباً برای همه آوارگان امتناع می‌کرد؛ و کنترل بخش‌های وسیعی از شرق اورشلیم را رها می‌کرد. با این حال، حتی با تمایل ساف به تسلیم حقوق و حاکمیت حیاتی، مذاکرات در نهایت با گسترش بی‌وقفه لیست خواسته‌های اسرائیل با شکست مواجه شد.

همانطور که انتظار می‌رفت، تردید فلسطینیان در پذیرش خواسته‌های روزافزون رهبری اسرائیل – به ویژه در مورد حاکمیت بر شرق اورشلیم و اماکن مقدس آن، و همچنین مرزهای نهایی دولت فلسطین – به انبوه فزاینده‌ی به اصطلاح “فرصت‌های از دست داده”ی آن‌ها اضافه شد. در واقع، افسانه‌ی سرسختی فلسطینیان به عنوان سلاحی به کار گرفته شد و برای این استدلال استفاده شد که نمی‌توان با فلسطینیان به توافق رسید و صرف نظر از اینکه طرف مقابل اسرائیلی چقدر سخاوتمند باشد، صلح همچنان رد خواهد شد. از این استدلال به عنوان بهانه‌ای برای اشغال نظامی نامحدود کرانه باختری و غزه توسط اسرائیل استفاده شده است.

البته همین استاندارد تاریخاً در مواردی که فلسطینی ها پیشنهادهای مذاکره یا پیشنهادات متقابل ارائه کرده اند که سپس از سوی رژیم اسرائیل رد شده، اعمال نشده است. همانطور که در سالهای 1928، 1948 و 2000 از جمله موارد دیگر، نخست وزیر وقت اسرائیل ایهود اولمرت، پیشنهاد متقابل دیگری را در سال 2008 از سوی مذاکره کنندگان فلسطینی که خواستار مبادله 1 به 1 اراضی کرانه باختری با زمین هایی به همان کیفیت در داخل خط سبز بودند، رد کرد. اولمرت همچنین قبلاً حتی ایده تقسیم کنترل اماکن مقدس فلسطینی در بیت المقدس را رد کرده بود، علیرغم حمایت قانون بین المللی از حاکمیت فلسطینی بر این اماکن. پس از جایگزینی اولمرت در سال 2009، بنیامین نتانیاهو از ادامه روند مذاکرات جاری خودداری کرد و اصرار داشت از نقطه شروع جدید و محافظه کارانه آغاز شود.

در دهه های پس از دوره روند صلح، مقصر انحطاط راه حل دو دولتی همچنان فلسطینی ها معرفی می شوند که “شریک صلح” نبوده اند. این امر صرف نظر از کارزار الحاق مستمر رژیم اسرائیل در کرانه باختری و وعده نخست وزیران متوالی اسرائیل برای ناکام گذاشتن ایجاد یک دولت فلسطینی در دوران تصدی خود است.

رد کردن پس از 7 اکتبر

در پی 7 اکتبر و نسل کشی بعدی اسرائیل در غزه، جامعه بین المللی با این واقعیت روبرو است که نمی تواند “منازعه را کوچک کند” تا ابد. سخنرانی های راکد طولانی درباره راه حل دو دولتی دوباره زنده شده، همراه با سیلی از تحلیل های سرزنش کننده که “رد کردن” و طرد گرایی فلسطینی ها را مقصر وضعیت کنونی می دانند.

با تکرار پیوند دروغین بین اسطوره رد کردن فلسطینی ها، ظهور “افراط گرایی” و حمله کنونی به غزه، تقصیر ضمناً به خود فلسطینی ها برای نسل کشی که علیه آنها اعمال می شود، نسبت داده می شود…

استقرار سریع و گسترده این کلیشه بلافاصله پس از 7 اکتبر قابل توجه بود، گویی با هماهنگی یک سیل از تحلیلگران کر و کور با تکرار همان نکات کلیدی از دهه های گذشته پیوستند. به عنوان مثال، در یک سرمقاله برای تایمز اسرائیل، کنت جکوبسون معاون مدیر ملی کمیته ضد تبعیض گفت: “ایدئولوژی رد کردن فلسطینی ها که جز تحقیر اسرائیل و مردم یهودی چیزی ندارد، ریشه این افراط گرایی است.” اسپکتیتور، روزنامه بریتانیایی، مقاله ای را منتشر کرد که در آن ادعا شده بود: “هفت دهه هدر رفته باید بیش از حد کافی باشد اما انگیزه های بسیاری در سیاست و جامعه مدنی فلسطینی همچنان معطوف به افراط گرایی و رد کردن است.” علاوه بر این، مقاله ای که در سندیکای اخبار یهودی (JNS) منتشر شده بود، فلسطینی ها را به “کودک پرمشغله” تشبیه کرده بود که نباید برای “ترساندن” والدینش پاداش بگیرد. JNS همچنین مقاله ای را منتشر کرد که اسطوره آشنای “اهود باراک به عرفات همه چیزی را که ادعا می کرد می خواهد، پیشنهاد داد” را مطرح می کرد. در حالی که محتوای پیشنهاد باراک مشخص نشده بود، لب کلام استدلال این بود که فلسطینی ها را نمی توان متقاعد کرد.

تأکید بر این پیام خطرناک که سیاستمداران و تحلیلگران در اینجا مطرح می کنند، مهم است: با تکرار پیوند دروغین بین اسطوره رد کردن فلسطینی ها، ظهور “افراط گرایی” و حمله کنونی به غزه، تقصیر صریحاً یا ضمناً به خود فلسطینی ها برای نسل کشی علیه آنها نسبت داده می شود.

ما شاهد استفاده مشابهی از این کلیشه در پوشش خبری مذاکرات با حماس درباره آتش بس و امکان تبادل زندانیان هستیم. اگرچه حماس در اوایل جنگ اشاره کرد که آماده مذاکره است و نخست وزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو ایده گروگانگیری در ازای آزادی زندانیان را به شدت رد کرد.

با این حال، هر زمان که سیاستمداران اسرائیلی پیشنهاد حماس را رد می کنند، این تصور ایجاد می شود که آنها تصمیم منطقی گرفته اند، زیرا آن پیشنهاد شرایط و تهدیداتی برای امنیت و منافع اسرائیل در بر داشته است. اگر اعضای حماس پیشنهادات اسرائیلی را به این دلیل رد کنند که نمی تواند آتش بس پایداری را تضمین کند، تصمیم آنها به عنوان رد صلح و تمایل به تداوم جنگ که ریشه در خونریزی و ضدیت با یهودیان دارد، تلقی می شود. 

از آغاز پروژه استعماری صهیونیستی، به ندرت با فلسطینیان به عنوان بازیگران عاقل و منطقی برخورد شده است. در عوض، انتظار می رود که آنها همواره منافع ایالات متحده و اسرائیل را بپذیرند و پیشنهاداتی را بپذیرند که حاکمیت و حقوق غیرقابل انتقال آنها را نادیده می گیرد.

این بخشی از یک چارچوب ضدفلسطینی گسترده تر است که بر ایجاد و گسترش کلیشه های نژادپرستانه و بی انسانی برای توجیه و پیشبرد استعمارگری صهیونیستی استوار است.

این چارچوب منجر به نابرابری قدرت بزرگی می شود که غرب از آن برای تحمیل راه حل به فلسطینیان بدون توجه به پیامدهای آن برای حقوق و خواسته‌های سیاسی آنها بهره می برد. 

نسخه های این راه حل در طول سالها تغییر کرده اند، اما همگی هدف اصلی مشترکی دارند: آرام کردن نگرانی های جمعیتی و امنیتی اسرائیل، بدون توجه به زندگی یا کرامت فلسطینیان. این امر منجر به دهها پیشنهاد شده که در نهایت به بازنویسی زیبایی یا اسمی از خودگردانی محدود و اشغال ادامه دار می انجامد.

در نهایت، فرض پذیرش این که با استعمارگران و اهداف استعماری آنها می توان سازش کرد، ناعادلانه – و همانطور که تاریخ نشان می دهد، بیهوده است. اما حتی زمانی که عرب ها و فلسطینی ها آمادگی پذیرش سطحی از ناعدالتی را به خاطر رسیدن به یک راه حل نشان داده اند، این موضوع ناکافی تلقی شده است.

بنابراین، واضح است که هرگز موضوع جزئیات یا چارچوب گفتگو نبوده، بلکه هدف نابودی مقاومت و هویت فلسطینی به طور کلی بوده است. 

صرف نظر از تعداد دورهای مذاکره و میزان حقوق فلسطینیان که کنار گذاشته شده، رژیم اسرائیل هرگز راضی نخواهد شد. در واقع، آرام کردن سیستم های استعماری از طریق سازش غیرممکن است، زیرا تنها هدف آنها نابودی جمعیت بومی است.


فتحی نمر، کارشناس سیاست فلسطین در الشباکا، قبلا به عنوان محقق در موسسه جهان عرب برای تحقیق و توسعه، مدرس در دانشگاه بیرزیت و مسئول برنامه در مرکز حقوق بشر رام الله کار کرده است. وی دارای مدرک کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه هایدلبرگ است و از بنیانگذاران DecolonizePalestine.com، یک پایگاه دانش در مورد مسئله فلسطین است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب