
نوشته زهره روحی
به لحاظ جامعهشناسیِ قدرت، دین اسلام، از آنجا که دینی برونگرا با چشماندازی رو به جهانی آرمانی آنهم در همین جهانِ فانی است، مجهز به مجموعهای از آیینهای فرعی و اصلی و «جماعتِ» معتقدینی است که هستی اجتماعی و سیاسی خود را هر روزه و در هر لحظهاش در گرویِ آن میگذارند و بدین ترتیب با پیروی از قواعدش آن جهانبینی را پایدار و بازتولید میکنند. و در این میان چیزی که باید متوجهاش بود، حضور اسلام، به منزلة قدرتی «سیاسی ـ دینی» است که اصل و اساسش مبتنی بر «اُمتش» است. دینی که حداقل تا زمان حیات پیامبر، خواستار برچیدگیِ ظلم و سرنگونی نظامهای تبعیضآمیز بود. و به نظر میرسد در این دین، خاستگاهِ باور و امید به «اُمتِ دینی»، برای «رستگاری» (در معنای اصلاح) جهان، به جا مانده از هستیِ «اجتماعی ـ قبیلهایِ» ساده زیستیِ «جماعتی»اش در دوران پیش از اسلام است؛ از اینرو مهمترین شعارش «برادری مسلمانان» گردید. شعاری که بتواند زَهرِ قومگراییِ دوران جهالت را بگیرد و روحی تازه در آن بدمد تا جماعتگراییِ مورد نیازِ «اتحاد و برادریِ اسلامی»، به مثابه فرمانی از سوی خدا در سوره و آیة لازم نازل گردد.
«بیگمان [همة] مؤمنان با هم برادرند، پس میان برادرانتان را آشتی دهید و از خدا پروا کنید، باشد که مورد رحمت قرار گیرید» ( سوره حجرات، آیه 10 ، ترجمه قمشهای).
اما همانگونه که پتروشفسکی هم خاطر نشان کرده است، مبادا این «برادری»، مساواتطلبی تأویل و تفسیر شود:
«فکر برادری و برابری همة مسلمانان، به معنی مساواتِ اجتماعی و واقعی نبوده و از سوسیالیزم تخیلی (اوتوپیک) نیز صحبتی نبوده. ولی فکر “مساواتِ” مسلمانان در اسلام، صرفنظر از اصل و تبار و نسبت قبیلهای و طایفگیِ ایشان، مقدمة مهمی بود برای اتحاد سیاسی؛ نخست اتحاد سیاسی اعراب مدینه و از آن پس همة عرب». (پتروشفسکی، اسلام در ایران؛ 1354 : 31، 32 ، تأکید از من است).
چنانچه به وضوح دیده میشود، یکی از امتیازات بسیار مهم اسلام که به باور ما میتوان آنرا به عنوان اصلی دموکراتیک چه در بین «قبایل عربِ قبل از اسلام»، و چه در «اسلامِ نخستین» دید، این نکتة مهم است که همة افرادِ طایفه از قدرت انتخاب و داشتن حق رأی برخوردار بودند؛ حال آنکه در همان ایام در کشوری چون ایرانِ عهد ساسانی با تمدن چند هزار سالهاش، مردم عادی به دلیل زنجیرهای اسارت کاستی که به دست و پایشان بسته شده بود، از چنین حقی برخوردار نبودند… پس این اصلِ «مساوات در قلمروهای سیاسی و اجتماعی» بود که اعراب را ممتاز میساخت. صحبت دربارة اصل دموکراتیکِ اسلامیِ نخستین است؛ بنابراین نسبت به تمدن و فرهنگِ سیاسی ساسانیان، اصلی مترقی به شمار میآمد.
اکنون بیاییم اندکی دربارة ضرورت «اتحادِ» قبیلههای اعرابی بگوییم که از طریق «اسلام» و «برادری»، میبایست به طرد عادتهای «قبیلهگرایی» اقدام میکردند… اگر مسئلة «اتحاد» مطرح باشد، با توجه به پیشفهمهای فرهنگی چند صد سالة اعراب، خیلی که میکوشیدند، تنها میتوانستند، کم و بیش بر خصلتهای «قبیلهگرایی» خود چیره گردند، اما همانگونه که میدانیم، به طور معمول، اعراب نمیتوانستند بَردههایی را که به دین اسلام گرویده بودند، به دیدة «برادر مسلمان» بنگرند. بنابراین از آنجا که آیهای هم دربارة «برابری و برادریِ دینی اعراب و بردههای مسلمان نداریم»، پس فرض را بر این میگذاریم، که در آن مقطع تاریخی، آنچه قبل از هر چیز برای اعراب لازم بوده، «اتحادشان» بوده… در این صورت، ظهور «اسلام»، دیگر نه فقط جریانی دینی، بلکه با توجه به شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تاریخی زمانهاش، جریان سیاسیِ جدیدی است که میرفته تا به عنوان مدعیِ قدرتی جدید، علارغم مقاومت و مخالفتهای جریانهای قدرت موجود در آن ایام (ایران و روم)، به «مدارهای قدرت جهانی» در زمانة خویش اضافه شود، که شد…
با کمی تسامح، به نظر میرسد اکنون در پسِ «اتحاد عرب»، با الگوی نخستینِ «پانعربیسم»، مواجه هستیم. البته نه در معنا و مفهومِ پَسینِ ملیگراییاش در قرن نوزدهم که منظور زمانیست که غرب استعمارگر (بریتانیا و فرانسه)، جهت ویرانی در قدرت عثمانیان و تجزیة آن به یاری سیاستهای مدرنیتة استعماریشان دست به تغییر شرایط تاریخی زدند. آنهم از طریق حمایتهای آشکار و پنهان و استقبال از عزم و اتحاد شکلگرفتة اعرابی که در مناطقِ عربنشینی که مدتی نسبتاً طولانی به سلطة عثمانیان درآمده بود… اکنون شورشِ عربها در مناطق مختلفی که به سیطرة عثمانیها درآمده بود و بالاخره دستیابی به پیروزی و فتحهای قابل توجهشان که مترصد هر گونه فرصتی بودند تا اتحاد و وحدتی مابین خود (تمامی اعراب: اعم از اعرابی که در غرب آسیا و یا شمال آفریقا و یا … به سر میبردند)، به وجود آورند و خواستشان علاوه بر یگانگیِ ملی، (که آنرا از طریق انتخاب پرچمی که متشکل از رنگهایی باشد که وحدتِ بدست آمده را نشان دهد، به عنوان مثال: استفاده از رنگ سیاه در تمامی پرچمها که خلافت عباسی را نشان دهد و نیز وجود رنگ سفید که بیانگر خلافت بنیامیه است، و یا رنگ سبز، نماد خلافت اموی اندلس و رنگ قرمز، بیانگر اتحاد خاندان سلطنتی هاشمیون با بقیه عربهاست) به منزلة نمادی که این هدف را دنبال میکردند، تحت لوای پانعربیسم خود را از هر گونه سلطهای بیرون آورند… و این فرصت در ابتدای قرن بیست، یعنی چند سالی قبل از آغاز جنگ بزرگ (جنگ جهانی اول) فراهم آمد. فرصتی که چنانچه گفته شد، ظاهراً از طریق اتحاد قدرتهای غربیِ بریتانیا و فرانسه، جهت تجزیة عثمانی طرح و برنامه ریزی شد… و بدینترتیب اعرابِ مناطقِ عربنشینِ امپراتوریِ عثمانی، این امکان را یافتند تا در مناطق خود در اواسط قرن بیستم به استقلال دست یابند. ظاهراً بریتانیا به طور کلی نقش مؤثری در این شورشها داشته است و صد البته مثل همیشه با مقاصد استعماری. اما نکتة مهم اینجاست که کشورهای متحد عربی، پس از دستیابی به استقلال، با توجه به تجربه و شناختی که در آن مدت از بریتانیا و یا دولتهای غربی و مقاصد استعماریشان پیدا کرده بودند، از خواستهای عمده و مهمی که در پانعربیسم گنجاندند، حفاظت از استقلال و در عین حال یکپارچگیشان، در برابر دولتهای قدرتمند غربی بود…
اما در حال حاضر پرسش این است: کجاست آن «اتحاد» و اصلاً چه چیزی از آن بر جای مانده؟ زمانی اشغال فلسطین و مبارزه با اسرائیل، «مسئلة» بسیاری از ملتهای عرب و یا آزادیخواهان غیرعرب در سراسر جهان و همچنین مسئولیتِ بسیاری از کشورهای عرب به شمار میآمد؛ اما همانگونه که میبینیم و لازم به گفتن نیست، پس از این همه سال، اشغال فلسطین، فقط خاص فلسطین باقی نماند و متعلق به دورانی که به اصطلاح «دیگر گذشته است نیست!»؛ بلکه اکنون به مثابه بیماریِ در حال گسترش در جهانِ عرب به افشاء درآمده است؛ ویروسی که امپریالیسمِ غرب توسط اسرائیلِ اشغالگر (به عنوان نایب رئیسی با قدرتی همه جانبه در منطقه)، از روی برنامهای دقیق و مسلماً طرحهای توافقی با برخی از کشورهای اروپا و امریکا با ابزارهای خشونت نئولیبرالِ «ترور و سرکوبهای چریکی و نهادگرا» که چیزی به جز گروههای متعصبِ تروریستیِ داعشوار در پسِ نامهای ساختگی و جعلی در کشورهای مسلمان و در حال حاضر در سوریه نیستند به افشاء درآمده است؛ که مأموریت ویرانی را به عهده دارند و حتی از سوی برخی از قدرتهای اسلامی توانستهاند، چهرة ترورییستی خود را (به منزلة عناصری مشروع)، و صد البته تحت نظارت و زد و بند با غربِ نئولیبرال، در راستای نابودیِ ساختار سیاسی و سقوط دولتهایی همچون سوریه به انجام رسانند و بدین ترتیب ملتِ سوری را از آنچه بوده ناتوانتر به لحاظ اقتصادی، و دست کوتاهتر شده از حقوق اجتماعی و سیاسی… رها و سرگردان در نا امنی بیش از بیش سازند؛ پس آنچه در سوریه رخ داد و در حال پایان طرح و برنامهاش (در مقام مأموریتی سیاسی است)، ابزار تهدید نئولیبرالیستیِ غرب در منطقه است: درست در مقابل دیدگان همة ملتهای جهانی… ملتهایی که همچون زیبارویان خفته، مسخ در خواب عمیقی هستند که مدتهاست نئولیبرالیسم وِردَش را خوانده و جهان را در برابر انسانهای منتشر و به شدت روزمرة بیاعتنا نسبت به حال و روز ملتهای دیگر، به انفعال رسانده است…
اصفهان ـ آذر 1403
نقل از سایت انسان شناسی و فرهنگ
ارسالی از نویسنده محترم خانم روحی
