
نوشتهی خورخه ماخفود
ترجمه مجله جنوب جهانی
بر اساس یکی از استوارترین نظریههای خوانش تاریخ، ماتریالیسم دیالکتیک، پدیدههای نمادین، بازتابهای زیربنای مادی یک جامعه، یعنی ابزارهای تولید و مصرف آن هستند. پس از مرگ مارکس، پیروان و مخالفان او تغییراتی را وارد کردند که از ماکس وبر تا مارکسیستهایی چون آنتونیو گرامشی، لوئی آلتوسر و مکتب فرانکفورت را در بر میگرفت.
مارکسیستهای قرن بیستم بر این ایده تمرکز کردند که روبنای نمادین، صرفاً نتیجهی شرایط تولید و مصرف نیست، بلکه از استقلال نسبی و تأثیرگذاری بر زیربنای مادی برخوردار است. این انتقاد مارکسیستها به مارکس، عموماً بیان میداشت که این نهادها، ایدهها و ایدئولوژیهای مستقل از نظامهای اقتصادی، هنگامی که مسلط میشوند، هدفشان تأیید منافع طبقهی اجتماعی ذینفع است.
یکی از مفاهیمی که مایلم در اینجا مطرح کنم، مبتنی بر دیالکتیک عجیب و ظاهراً متناقض میان (۱) ترجمانهای نمادین زیربنای مادی جوامع و (۲) ایدههایی است که در اصل برای آن نامناسب و حتی بیگانه هستند. منظور من دو جزم ایدئولوژیک مسلط عصر مدرن است: سرمایهداری و دموکراسی. برای نسلها، در ایالات متحده این یک فهم رایج بوده است که این دو عین یکدیگرند، همانطور که سوسیالیسم و دیکتاتوری – یا سرمایهداری و مسیحیت – یکی دانسته میشوند.
لیبرالیسم، صورتبندی ایدئولوژیک اربابان فئودال پیشین و بردهداران بعدی، با قدرت سیاسی متمرکز سلطنتها مخالف بود. این جریان با سلطنتهای پارلمانی که از نخبگان بورژوای جدید (طبقهی اشرافی سابق) محافظت میکردند، مخالف نبود، بلکه با سلطنتهای مطلقه (دیکتاتوریها) که به کنترل مستقیم آنها پاسخگو نبودند، مخالفت میورزید؛ کنترلی که، همانند آتن امپراتوری، در اقلیتی برگزیده، و چه بسا در یک سنای موروثی، تجلی مییافت. خرید و ربودن قدرت دولت (سلطنتها) توسط دشمنانشان، یعنی اشراف لیبرال، نیروی سرکوب وحشیانهای را برای طبقهی حاکم جدید در برابر شورشهای پیشین کمونرها و دهقانان سلب مالکیتشده از طریق نظام محصور کردن زمین (مگسها در تار عنکبوت) تضمین کرد.
سرمایهداری بنا به تعریف، ضد دموکراتیک است، زیرا تنها هدف آن تمرکز سرمایههاست. هیچ دموکراسی واقعی نیست اگر آزادی شهروندانش محدود به اقلیتی باشد که دستور میدهد و اکثریتی که اطاعت میکند. بدون قدرت، آزادی (اجتماعی) وجود ندارد و بدون پول، قدرتی نیست. اکثریت اعضای یک جامعهی سرمایهداری، مزدبگیر، متخصص یا تاجران کوچک هستند – یعنی سرمایهدار نیستند. قدرت تصمیمگیری، قانونگذاری، خرید و فروش کالاها، خدمات، روایتها و ارادهها متمرکز-خصوصیسازی شده است. در ایالات متحده و هر مستعمرهی نوینی، مشتی مرد سفیدپوست به اندازهی نیمی از کشور ثروت دارند و به خرید سناتورها و رؤسای جمهور یا نوشتن مستقیم قوانین مشغولند. الگوی جوامع بردهدار دستنخورده باقی مانده است: همه، همانند دوران بردگی با غل و زنجیر، از آزادی بیان تضمینشده توسط قانون اساسی برخوردارند (به شرطی که فرمول P=d.t رعایت شود)؛ همه به طور یکسان با یک دگمای اسطورهای (ملی و مذهبی)، با یک اطاعت یکسان از کار سخت و مؤثر به عنوان یک ارزش برتر، متحد شدهاند. شرکتهایی که در دوران بردهداری ثروتمند شدند، از الغای قانونی نظام بردهداری جان سالم به در بردند و با ربودن موعظهی آزادیخواهانه و ارائه آن به عنوان موعظهی خود، خواستار اعتبار آزادیهایی شدند که بردگان سابقِ در زنجیر امروزه از آن برخوردارند.
از نظر تاریخی، سرمایهداری نیز همواره ضد دموکراتیک بوده است. از زمان پیدایش آن در قرن هجدهم، سرمایهداری به نام آزادی بازارها، آزادی فردی و دموکراسی، در تخریب آزادی اتباع و بردگان خود تخصص یافت. این نظام در تخریب آزادی بازار، هر جا که وجود داشت، برای استقرار دیکتاتوری سرمایهها و امپراتوریهایشان کوشید. سرمایهداری در تخریب دموکراسیها و جایگزینی آنها با دیکتاتورهای دستنشانده در تمام قارههایی که با زور اسلحه، قتل عامها و فساد جوامع تحت ستم، آنها را استثمار کرد، فعال بود و سپس خود را به عنوان الگوی نمونهی توسعه، آزادی و تمدن معرفی کرد.
فرضیهی مشکلآفرین دیگر در اینجا این است که: دموکراسی، برخلاف پروتستانتیسم، از زیربنای مادی خود با نظام سرمایهداری در تضاد بود. چرا یک ایده، یک ایدئولوژی، به پرچم مخالف خود، یعنی سرمایهداری و امپریالیسم، تبدیل شد؟ چگونه ممکن بود که ایدههای دموکراسی به شکلی چنین پایدار با ایدههایی مانند برتری نژادی، همانطور که در مورد تئودور روزولت و تمام امپریالیستهای عصر مدرن صادق بود، همزیستی داشته باشند؟
نخستین پاسخ من این است که روشنگری، سردرگمی عمیق ناشی از کشف دموکراسیهای بومی در آمریکا را منعکس کرد و، همانند موارد پیشین، به ربودن آن همت گماشت. چگونه؟ از طریق پیشینهی یونانی یا “غربی”. مجامع یونان باستان (اکلسیا) تنها از شهروندان مرد تشکیل میشد، مشابه دموکراسی ایالات متحده در نخستین قرن موجودیتش. در هر دو مورد، تنها پانزده درصد از ساکنان در انتخابات شرکت میکردند. در درون این درصد نیز، اقلیت ثروتمندتری مسلط بود.
دموکراسی بومیان آمریکا، که از طریق وقایعنگاریهای یسوعیان به اروپا راه یافت، احتمالاً همان تأثیر روانی و فرهنگی را بر سنت نوظهور و متخاصم آرمانشهرهای اجتماعی، مانند آرمانشهر توماس مور، گذاشت که وقایعنگاریهای وسپوچی داشت. بسته به قدرت ایدههای جدید، طبقهی حاکم یا آنها را میرباید یا آنها را شیطانی جلوه میدهد.
در دموکراسی ایروکویی، مردان و زنان در تصمیماتی که با اجماع اتخاذ میشد، حق اظهارنظر و رأی داشتند. هر تصمیمی میبایست اصل “هفت نسل” را در نظر میگرفت. دموکراسی آتنی فردگرایانهتر بود، در حالی که دموکراسی بومی، هماهنگی جزء با کل را برقرار میکرد، که این امر به ثبات سیاسی و اجتماعی بیشتری نسبت به مورد یونان یا دموکراسیهای لیبرال منجر میشد.
شاید تأثیر تجربهی “وحشیهای آمریکایی” بر اروپای سرمایهداری قرن هجدهم بیشتر بود، زیرا حافظهی تاریخی این قاره یک نمونهی “بومی”، یعنی یونان، را ثبت کرده بود که به مرور زمان به عنوان شکل طبیعی جایگزینی سلطنتهای مطلقه با سنت پیشین اشراف فئودال، یعنی لیبرالهای مدرن، تحمیل شد.
پدیدهی دیگری که به عنوان فرضیهی کاری به آن خواهیم پرداخت، میتواند به این صورت خلاصه شود: تمام نظامهای امپراتوری با سیاست بیرحمی مشخص میشوند، زیرا هدف اصلی آنها ترس از دست دادن کنترل است، حتی زمانی که خود را متمدن جلوه میدهند، همانطور که پاکس رومانا یا پاکس آمریکانا چنین بودند. کافی است نمایشهای بیرحمانهی سیرک روم را به یاد آوریم، جایی که نبرد نابرابر بین یک گلادیاتور (برده) و یک شیر برای امپراتور و عموم مردم هیجانانگیز بود. سپس میتوانیم به بیرحمی امپراتوریهای بسیار متفاوت مانند مغول، آزتک، یا امپراتوریهای انگلیسیزبان اخیر با تهاجمها، جنگها و قتل عامهایشان در مستعمرات ادامه دهیم.
آیا دموکراسی (همانطور که در مورد هزارسالهی ایروکویی صادق بود) با نظامهای سیاسی مسلط از نظر ژئوپلیتیکی ناسازگار است؟ به نظر من، بله.
