بوم‌مارکسیسم و پرومتهٔ رهاشده: بوم‌مدرنیسمِ سرمایه‌دارانه در برابر سوسیالیستی

نشریهٔ مانتلی ریویو (Monthly Review)

به قلم جان بلِامی فاستر (John Bellamy Foster)

ترجمه مجله جنوب جهانی

جان بلامی فاستر ویراستار نشریهٔ مانتلی ریویو و استاد جامعه‌شناسیِ بازنشسته از دانشگاه اورِگُن است.

این مقاله در قالب متنی برای ارائه به عنوان سخنرانی کلیدی در چهارمین کنگرهٔ جهانی مارکسیسم، در تاریخ ۱۱ تا ۱۲ اکتبر ۲۰۲۵ در پکن، تدوین شده است.

در غرب، مدرنیزاسیون اکولوژیک (بوم‌مدرنیزاسیون)، به مثابهٔ الگویی برای پرداختن به مسائل زیست‌محیطی، دیرزمانی است که آماج نقدِ بوم‌سوسیالیست‌ها و عموماً بوم‌شناسان رادیکال قرار گرفته است. در مقابل، در چین، مدرنیسم اکولوژیک به عنوان طریقتی برای جبران مشکلات زیست‌محیطی، از پشتیبانی قوی مارکسیست‌های اکولوژیک برخوردار است. دلیل عمدهٔ این رویکردهای متفاوت باید بدیهی باشد. در غرب، مفهوم مدرنیزاسیون اکولوژیک، اگرچه فی‌نفسه به عنوان بخشی از یک فرایند جامعِ دگرگونی زیست‌محیطی، غیرقابل اعتراض است، اما از نظر ایدئولوژیک، به نماد الگوی محدودکنندهٔ مدرنیزاسیون اکولوژیکِ سرمایه‌دارانه بدل شده است. در این زمینه، چنین القا می‌شود که مسائل زیست‌محیطی را می‌توان صرفاً با ابزارهای فناورانه و در چارچوب روابط اجتماعی مستقر سرمایه‌داری و در بستری صرفاً اصلاح‌گرایانه حل‌وفصل کرد. در تمایز با این رویکرد، مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی، آن‌گونه که در چین و در معدودی دیگر از دولت‌های پساانقلابی متصوَّر است، ذاتاً متفاوت است. این امر مستلزم گسست از مناسبات اجتماعیِ انباشت سرمایه است، که دگرگونی‌هایی در رابطهٔ انسان با طبیعت را تسهیل می‌کند که دارای ماهیتی انقلابی هستند و هدفشان ایجاد یک تمدن اکولوژیک است که معطوف به توسعهٔ پایدار انسانی باشد.

مسئله‌ای مشابه در ارتباط با مفهوم «پرومته‌باوری» (Prometheanism) پدید می‌آید؛ اصطلاحی مبهم که ظاهراً مبتنی بر اسطورهٔ یونان باستان است که در آن پرومته، یک تیتان، آتش را به بشریت داد. در دیدگاه سرمایه‌داری معاصر، اسطورهٔ پرومته‌ای چنان تغییر شکل یافته است که به نماد فناوری و قدرت، و حتی نماد انقلابات صنعتی دیده می‌شود. با این حال، در اسطورهٔ اصلی یونانی، چنان‌که آیسخولوس (Aeschylus) در نمایشنامهٔ پرومته در زنجیر و بعدها متفکران عصر روشنگری، از جمله پرسی بیش شِلی و کارل مارکس، آن را پذیرفتند، پرومته که به فرمان زئوس توسط هفائستوس به صخره‌ای زنجیر شده بود، نماد عصیان انقلابی در برابر خدایان بود و منبع روشن‌نگری و خودآگاهی انسان به شمار می‌آمد. از این رو، پرومته‌باوری سرمایه‌دارانه همان پرومته‌باوری انسان‌گرای انقلابی نیست. اولی دربارهٔ فناوری و قدرت است و ارتباط اندکی با خود اسطورهٔ یونانی دارد؛ دومی دربارهٔ روشن‌نگری انقلابی، تکوین افراد اجتماعی، و هماهنگی انسانی با طبیعت است.

در ایدئولوژی سرمایه‌دارانهٔ حاکم در غرب/شمال جهانی، مسئلهٔ تأثیر فرایند انباشت سرمایه بر محیط زیست، از جمله خود بحران منظومهٔ زمین، یا به کلی نادیده گرفته می‌شود یا تنها موضوع راه‌حل‌های صرفاً فناورانه قلمداد می‌گردد، بدون آنکه نیازی به تغییر در مناسبات طبقاتی، مالکیت، سرمایه، و مصرف باشد. بنابراین، مدرنیزاسیون اکولوژیک به عنوان یک نظریه و یک عمل، اساساً نماد موضعی ضداکولوژیک شده است؛ زیرا روابط اجتماعی سرمایه‌دارانه را بر مسائل بشریت و طبیعت اولویت می‌دهد، و اصرار می‌ورزد که تنها ماشین‌ها نیاز به تغییر دارند، در حالی که انباشت سرمایه هدف اعلای سیستم باقی می‌ماند. این همان مدرنیزاسیون اکولوژیک در معنای تنگ‌نظرانهٔ اکوتکنیک است که وقتی از «سبزسازی سرمایه‌داری» سخن به میان می‌آید، مراد می‌شود. مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه، در طرد مطلق محدودیت‌های اکولوژیک بر انباشت مهارگسیخته، تجلیِ ناتوانی کشنده در پاسخگویی به نیازهای بشریت و طبیعت است.

در مقابل، در چارچوب مارکسیسم اکولوژیک چینی، مدرنیزاسیون اکولوژیک به معنای حفظ سرمایه‌داری و مخالفت با محیط‌زیست‌گرایی نیست. در عوض، این امر به عنوان مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی و بخشی از فرایند خلق یک تمدن اکولوژیک نوین تصور می‌شود. این بدان معنا نیست که تناقضات اکولوژیکِ توسعه و مدرنیته به طور معجزه‌آسایی ناپدید می‌شوند. اما در اینجا، این وظیفه به گونه‌ای دیگر نگریسته می‌شود و هدف آن ساختن آگاهانهٔ یک آگاهی و واقعیت زیست‌محیطی‌تر است. همان‌طور که شی جین پینگ می‌گوید، «آب‌های زلال و کوه‌های سبز» به اندازهٔ «کوه‌های طلا» و یا حتی بیشتر ارزش دارند، و این در نهایت بدان معناست که برای حفظ اولی، باید انتخاب‌هایی صورت گیرد، حتی به بهای دومی.

بوم‌سوسیالیسم و اسطورهٔ پرومته‌ای

آنچه درهم‌تنیدن بحث اکولوژیک در غرب را دشوار می‌سازد، آن است که آگاهی ازخودبیگانه و دوگانه‌انگار که به‌لحاظ تاریخی مشخصهٔ ایدئولوژی هژمونیک بوده، خود در جنبش بوم‌سوسیالیسم نیز نفوذ کرده است. این امر تمامی انواع تناقضات را ایجاد کرده است، که نه صرفاً از دل سرمایه‌داری، بلکه همچنین نشئت‌گرفته از میراث جنگ سرد و ایدئولوژی ضدانقلابی آن است. مارکسیسم غربی اغلب در جنگ سرد نقشی مبهم ایفا کرد، در حالی که هم منتقد سرمایه‌داری و هم منتقد سوسیالیسم دولتی بود، اما قربانی چهار عقب‌نشینی (از ماتریالیسم، دیالکتیک طبیعت، طبقه، و امپریالیسم) شد. از این رو، جای تعجب نیست که ظهور بوم‌سوسیالیسم به عنوان یک مفهوم تعیین‌کننده در دههٔ ۱۹۸۰، از نزدیک با ایدئولوژی جنگ سرد گره خورده بود. بوم‌سوسیالیست‌های پیشتاز آن دوره، مانند تِد بنتُن در انگلستان و جان پی. کلارک در ایالات متحده، موضعی اتخاذ کردند مبنی بر اینکه کار مارکس و عموماً مارکسیسم در معنای فراصنعتی‌گرا «پرومته‌ای» است و بنابراین با بوم‌شناسی مخالف است. بنتُن، که در نشریهٔ نقد چپ نو می‌نوشت، مارکس را متهم کرد که دارای «دیدگاه مکانیکی، ‹تولیدگرا’، و پرومته‌ای نسبت به تاریخ» است که با یک منظر زیست‌محیطی در تضاد است.

برای مارکس، اپیکور «روشن‌گر رادیکال واقعی عهد باستان» بود. مارکس در ستایش اپیکور در رسالهٔ دکتری خود، او را با پرومته (چنان‌که توسط آیسخولوس به تصویر کشیده شده بود) مقایسه کرد: تیتان انقلابی‌ای که با آوردن آتش – نماد نور و دانش – برای بشریت، خدایان المپ را به چالش کشیده بود و به فرمان زئوس به زنجیر کشیده شد تا ابد بر صخره‌ای مجازات شود. در اینجا، مارکس رونوشت ستایش مشهور لوکرتیوس از اپیکور در دربارهٔ طبیعت چیزها را تکرار کرد، که مبنای استفادهٔ ولتر از اصطلاح «روشنگری» در فرانسهٔ قرن هجدهم را شکل داده بود. همین امر، و یک لیتوگرافی معاصر دربارهٔ سانسور روزنامهٔ راینیشه تسایتونگ که مارکس سردبیر آن بود و پرومته را به یک دستگاه چاپ زنجیر شده به تصویر می‌کشید، باعث همسانیِ رایجِ مارکس با پرومته شد.

در انشقاق با تصور غالب هزاره‌ای از پرومته به عنوان آورندهٔ نور/روشنگری – گرچه ژوزف پیر-پرودون در قرن نوزدهم مبلغ نوعی پرومته‌باوری مکانیکی بود و مری شلی در زیرعنوان کتاب فرانکنشتاین خود از «پرومتهٔ نوین» یاد کرده بود – جنگ‌سالاران جنگ سرد در غرب، که بسیاری از آنان چپ‌گرایان دل‌زده بودند و برای نشریات با بودجهٔ سیا مانند اِنکانتِر می‌نوشتند، شروع به معرفی مارکس به عنوان طرفدار پرومته‌باوری افراطی کردند. این یک اسم رمز برای طرفداری از ابزارباوری نامحدود به عنوان هدف اصلی جامعه بود که برای همسان‌سازی مارکس با روسیه تحت رهبری ژوزف استالین، با صنعتی شدن سریع و تأکید ظاهری بر غول‌گرایی، به کار می‌رفت. زندگی‌نامه‌های متعدد از مارکس، ارجاع او به پرومته در رسالهٔ دکتری‌اش را تبلیغ می‌کردند، بدون هیچ تلاشی برای توضیح بافتار آن – یعنی ستایش او از اپیکور به عنوان شخصیتی شبیه به پرومته در معنای پرومته در زنجیر آیسخولوس. اپیکور به عنوان فیلسوف مادی‌گرای برجستهٔ جهان یونان باستان و به دلیل تعهد انسان‌گرایانه‌اش به یک جامعهٔ پایدار خودآگاه شناخته می‌شد، که همهٔ این‌ها مارکس را بر آن داشت تا او را با پرومتهٔ اسطوره‌ای مقایسه کند، و هیچ‌یک از این‌ها ربطی به ابزارباوری، فراصنعتی‌گرایی یا غول‌گرایی نداشت.

شایان ذکر است که فرانتس مرینگ در زندگی‌نامهٔ مشهور مارکس در سال ۱۹۱۸، مارکس را به عنوان «دومین پرومته هم در مبارزه و هم در رنج» توصیف کرده بود. این توصیف در همان اوایل توسط منتقدان مارکس مورد پذیرش و تحریف قرار گرفت. ادموند ویلسون در کتاب به سوی ایستگاه فنلاند (۱۹۴۰)، مارکس را به عنوان پرومته‌ای مکانیکی به تصویر کشید که تولید تنها هدف اوست و پشت سر او سایهٔ شوم لوسیفر ایستاده است. یکی از اولین و تأثیرگذارترین آثار جنگ سرد که مارکس را به عنوان یک ابزارباور پرومته‌ای به تصویر کشید، کتاب فلسفه و اسطوره در کارل مارکس (۱۹۶۱) اثر رابرت سی. تاکر بود، که هم گ. و. ف. هگل و هم مارکس را مروّج فلسفه‌هایی می‌دید که «اقرار خودشان، همان اقرار پرومته بود.» این دیدگاه عمومی توسط جنگ‌سالارانی مانند لوئیس فوئر در مارکس و روشنفکران (۱۹۶۹) و دانیل بل در تناقضات فرهنگی سرمایه‌داری (۱۹۷۶) پذیرفته شد، و اولی مارکس را به «اجبار اسطوره‌سازی» پرومته‌ای متهم کرد که وقف اقتدارگرایی فناورانه شده است.

مبلغان جنگ سرد که به مارکس و مارکسیسم به خاطر به اصطلاح پرومته‌باوری مکانیکی‌اش حمله می‌کردند، عمدتاً در پی آن بودند تا مارکسیسم را در راستای تصور خود از کمونیسم شوروی، ضدّانسان‌گرا، ابزارگرا و فراصنعتی‌گرا جلوه دهند. با این حال، این منتقدان مارکسیسم، که به دیدگاه سرمایه‌دارانهٔ خود وفادار بودند، نه دشمن تولیدگرایی بودند و نه طرفدار محیط زیست. از این رو، بل، در آمدن جامعهٔ پساصنعتی، یکی از منتقدان اصلی مطالعهٔ محدودیت‌های رشد باشگاه رُم (۱۹۷۲) بود. او استدلال کرد که محدودیت‌های اکولوژیک برای رشد به سادگی وجود ندارند و کمیابی منابع در جهان پساصنعتی جدید غیرممکن است.

اگرچه نقد جنگ سردی از مارکسیسم کلاسیک به دلیل پرومته‌باوری مکانیکی مفروضش، در اصل با هدف ادعای ضدّانسان‌گرایی ذاتی مارکسیسم انجام می‌شد، اما این امر از طریق کار شخصیت‌هایی مانند آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس بریتانیایی، که در سال ۱۹۸۱ در نقدی معاصر بر ماتریالیسم تاریخی مدعی شد که مارکس دارای «نگرشی پرومته‌ای» بود که در آن طبیعت به شرایط ابزاری فروکاسته می‌شود، به اتهام ضدمحیط‌زیست‌گرایی ماتریالیسم تاریخی تغییر شکل داد. این ادعا توسط شماری از بوم‌سوسیالیست‌های برجسته تأیید شد، که مدعی بودند مارکس یک متفکر تولیدگرای «پرومته‌ای» و در نتیجه ضدمحیط‌زیست‌گرا است. آنچه اکنون معمولاً به عنوان بوم‌سوسیالیسم مرحلهٔ اول شناخته می‌شود، در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، اساساً به نماد دیدگاهی تبدیل شد که نمایندهٔ گسست از مارکسیسم کلاسیک بر مبنای دلایل زیست‌محیطی بود و اغلب مارکس را از این جهت با توماس مالتوس و نئومالتوسیانیسم مدرن مقایسه می‌کرد.

با این حال، در اواخر دههٔ ۱۹۹۰، مارکسیسم اکولوژیک مرحلهٔ دوم ظهور کرد که با کار نویسندهٔ حاضر و پل بورکت آغاز شد. در اینجا، هدف کشف نقد اکولوژیک خود مارکس، ضمن مقابله با اتهامات مبنی بر طرفداری مارکس از به اصطلاح «پرومته‌باوری» فراصنعتی‌گرا بود. تأکید بر نقد اکولوژیک مارکس از سرمایه‌داری در نظریهٔ گسست متابولیک و مفهوم او از توسعهٔ پایدار انسانی قرار گرفت. این امر به توسعهٔ سریع بوم‌شناسی مارکسی یا بوم‌سوسیالیسم مرحلهٔ دوم انجامید که کاملاً با نقد سرمایه‌داری به مثابهٔ یک کل و با دیالکتیک مارکسی ادغام شده است. مجموعهٔ بسیار قابل توجهی از آثار، شامل صدها کتاب و مقاله، با استفاده از تحلیل کلی گسست متابولیک که از نقد اکولوژیک مارکس از سرمایه‌داری نشئت می‌گیرد، برای پرداختن به تقریباً همهٔ ابعاد بحران اکولوژیک سیاره‌ای مدرن، در گذشته و حال، منتشر شده است.

مارکس و مارکسیسم اکولوژیک را تنها در معنای خود اسطورهٔ یونان باستان پرومته، چنان‌که به‌طور خاص در پرومته در زنجیر آیسخولوس توصیف شده است و هزاره‌ها این‌گونه فهمیده می‌شد، می‌توان به درستی «پرومته‌ای» نگریست. مارکس، اپیکور را از طریق پرومته، به عنوان یک شخصیت پیشاانقلابی به تصویر کشید که با به چالش کشیدن کل «گروه خدایان»، روشن‌نگری را به دوران باستان آورد. در همین روحیه بود که راشل کارسون، در جنبش زیست‌محیطی مدرن، «خدایان سود و تولید» را به چالش کشید.

مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه به مثابهٔ ایدئولوژی

اگرچه شمار زیادی از بوم‌سوسیالیست‌های مرحلهٔ اول در دههٔ ۱۹۸۰، مارکس و فریدریش انگلس را متهم به پرومته‌باوری مکانیکی یا فراصنعتی‌گرایی کردند و بدین‌ترتیب ماتریالیسم تاریخی را تولیدگرا و ضدّاکولوژیک قلمداد نمودند، واقعیت این بود که بسیاری از رادیکال‌ترین مبارزات زیست‌محیطی از دههٔ ۱۹۵۰ به بعد، توسط اکولوژیست‌های سوسیالیست رهبری یا الهام گرفته می‌شدند؛ از جمله شخصیت‌هایی نظیر اسکات نیرینگ، باری کامانِر، ویرجینیا بروداین، شیگِتو تسورو، ک. ویلیام کاپ، ریموند ویلیامز، چارلز اچ. اندرسون، موری بوکچین، آلن اشنایبرگ، ریچارد لِوینز، ریچارد لوُنتین، نانسی کریگِر، و رودولف باهرو. در دههٔ ۱۹۷۰، بوم‌شناسی سوسیالیستی پیش‌تر نیرویی قوی در سطح جنبشی، به‌ویژه در ایالات متحده، محسوب می‌شد. محیط‌زیست‌گرایان سوسیالیست به دلیل طرد نئومالتوسیانیسم، یا این تلقی که مشکلات اکولوژیک اساساً ناشی از جمعیت هستند نه نظام تولید، به‌طور خاص شایان توجه بودند.

نقد فراگیر سوسیالیستی اکولوژیک به‌شدت تحت تأثیر ماتریالیسم تاریخی مارکس و دیالکتیک طبیعت انگلس بود. این نقد ابتدا در علوم طبیعی و در پاسخ به آزمایش‌های تسلیحات هسته‌ای، و در آثار دانشمندان منتقد مانند کامانر در دههٔ ۱۹۵۰، ظهور کرد، و سپس در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ و اوایل دههٔ ۷۰ در ایالات متحده، در واکنش به انبوهی از مشکلات، و از طریق نشریه و سازمان «علم برای مردم» (Science for the People) شتاب بیشتری گرفت.

در حوزهٔ علوم اجتماعی، تحلیل اکولوژیک رادیکال و مارکسیستی در بخش جامعه‌شناسی محیط زیستِ انجمن جامعه‌شناسی آمریکا (ASA) که برای اولین بار در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ پدید آمد، تسلط داشت. در میان چهره‌های پیشرو در جامعه‌شناسی محیط زیست، رادیکال‌هایی نظیر ویلیام کاتن، نویسندهٔ کتاب فرازروی: مبنای اکولوژیک دگرگونی انقلابی (۱۹۸۲)، و رایلی دانلپ حضور داشتند که در بستر مباحثات مربوط به محدودیت‌های رشد که در آن زمان عمدتاً توسط اقتصاددانان در جریان بود، (به همراه کاتن) تمایز میان پارادایم مستثنی‌انگاریِ انسان و پارادایم اکولوژیک نوین را معرفی کردند. پارادایم مستثنی‌انگاری انسان، چنان‌که کاتن و دانلپ آن را نقادانه تعریف کردند، نماد منظر هژمونیک مدرنیتهٔ سرمایه‌دارانه بود. این دیدگاه بر آن بود که بشریت تا حد زیادی از قیدهای طبیعی مستثنی است و در نهایت هیچ محدودیت طبیعی یا اکولوژیکی برای پیشرفت انسان وجود ندارد، و پیشرفت تنها متکی بر زیرکی و فناوری انسان است.

نمایندگان برجستهٔ مستثنی‌انگاری انسان در مباحثات دهه‌های ۱۹۷۰ و ۸۰ دربارهٔ محدودیت‌های رشد، جولیان سایمون، اقتصاددان منابع، نویسندهٔ منبع نهایی، و رابرت سولو، نظریه‌پرداز رشد اقتصادی و برندهٔ (به اصطلاح) جایزهٔ یادبود نوبل در علوم اقتصادی بودند. سایمون، در انکار تمامی قیدهای اکولوژیک بر انباشت سرمایه، اعلام کرد که «هیچ محدودیت فیزیکی معناداری… برای ظرفیت ما جهت ادامهٔ رشد [اقتصاد] برای همیشه» در محیط زیست زمین وجود ندارد. سولو نگاشت: «اگر جایگزین کردن عوامل دیگر به جای منابع طبیعی بسیار آسان باشد، در اصل هیچ ‹مسئله‌ای› وجود ندارد. جهان، عملاً، می‌تواند بدون منابع طبیعی به کار خود ادامه دهد، بنابراین اتمام منابع صرفاً یک رویداد است، نه یک فاجعه.» این همان پارادایم غالب مستثنی‌انگاری بود که توسط محدودیت‌های رشد به چالش کشیده شد؛ اثری که به محدودیت‌های فزایندهٔ زیست‌محیطی (عمدتاً منابع) اشاره می‌کرد که با گسترش اقتصاد جهانی و عبور از آستانه‌های بحرانی، نمایان می‌شوند – منظری که بعدها بسط یافت تا هم به مسئلهٔ افزایش محدودیت‌های منابع طبیعی یا «شیر آب» و هم به مسئلهٔ سرریز شدن پسماندهای اکولوژیک یا «زهکش» بپردازد.

پارادایم اکولوژیک نوین ارتباط نزدیکی با منظر محدودیت‌های رشد داشت و بدین‌سان، حملهٔ مستقیمی به پارادایم مستثنی‌انگاری انسان محسوب می‌شد. این پارادایم مبنای مشترک اولیهٔ بخش جامعه‌شناسی محیط زیست در ASA را تشکیل داد. این پارادایم، که در ابتدا توسط کاتن و دانلپ بیان شد، بعدها در قالب پنج اصل تدوین گشت: (۱) محدودیت‌های رشد، (۲) غیرانسان‌محوری (non-anthropocentrism)، (۳) شکنندگی «تعادل» طبیعت، (۴) غیرقابل دفاع بودن مستثنی‌انگاری انسان، و (۵) بحران اکولوژیک. اگرچه پارادایم اکولوژیک نوین از بسیاری جهات نقطهٔ آغاز بود، اما تا اواخر دههٔ ۱۹۷۰ و اوایل ۸۰، در بخش جامعه‌شناسی محیط زیست ASA، با نقدهای مارکسیستی از سرمایه‌داری انحصاری، پویاییِ باطلِ تولید/انباشت، و ضایعات اکولوژیک درآمیخت و به نقد پارادایم مستثنی‌انگاری انسان پیوست. از لحاظ نظری، جامعه‌شناسی محیط زیست در ایالات متحده، پیش از دههٔ دوم قرن حاضر، تحت سلطهٔ نقد مارکسی از سرمایه‌داری و تخریب اکولوژیک آن بود. این شامل نه تنها کسانی مانند اشنایبرگ که پیرو چارچوب پویاییِ باطلِ تولید بودند، بلکه کسانی که با بوم‌سوسیالیسم مرحلهٔ دوم مرتبط بودند و بسیاری از آن‌ها با بخش جامعه‌شناسی محیط زیست ASA همسو بودند، می‌شد.

با این حال، نقد قوی سرمایه‌داری که شالودهٔ بخش جامعه‌شناسی محیط زیست ASA را تشکیل می‌داد، از سال ۲۰۰۳ شروع به تضعیف کرد. در اکتبر–نوامبر ۲۰۰۳، کنفرانسی در دانشگاه ویسکانسین به افتخار اشنایبرگ و منظر پویاییِ باطلِ تولید سازماندهی شد، که سنت نو-مارکسیستیِ محوری جامعه‌شناسی محیط زیست آمریکا را که تضاد میان گرایش‌های انباشت سرمایه‌داری و محیط زیست را به تصویر می‌کشید، شکل می‌داد. با این وجود، کنفرانس همان‌طور که مشخص شد، یک برنامهٔ دوگانه داشت، چراکه بوم‌مدرنیست‌های هلندی، آرتور پی. جی. مول و گرت اسپارگارن نیز دعوت شده بودند. این متفکران شروع به نقد رویکردهای نو-مارکسیستی به محیط زیست و دفاع از توانایی سرمایه‌داری برای حل مشکلات زیست‌محیطی صرفاً از طریق ابزارهای فناورانه کردند – که در واقع، یک مستثنی‌انگاریِ انسانِ نوین و ظریف‌تر را ارائه می‌کردند که از دل جنبش اصلاحات زیست‌محیطی در اروپا پدید آمده بود. این مباحثه سال‌ها ادامه یافت. مدرنیزاسیون اکولوژیک – هرچند به‌طور گسترده‌ای به لحاظ نظری و تجربی در مقایسه با تحلیل‌های رادیکال اکولوژیک و بوم‌سوسیالیستی ضعیف شناخته می‌شد – در نهایت به دلیل انطباق بیشتر آن با سیستم، از اعتبار و پشتیبانی رسمی‌ای که این انطباق فراهم می‌کرد، جایگاه قابل توجهی کسب کرد. از نظر مول و اسپارگارن، لازم بود که از «جریان الهام‌گرفته از اکولوژی در جامعه‌شناسی محیط زیست» فاصله گرفته شود. پارادایم اکولوژیک نوین متهم به «عشوه‌گری با اکولوژی» و نمایندگی یک «هیبرید غیرقابل پذیرش از جامعه‌شناسی و اکولوژی» شد. مول و اسپارگارن تأکید کردند که هیچ «مانع اصلی» در برابر اصلاحات زیست‌محیطی تحت مناسبات تولید سرمایه‌دارانه وجود ندارد.

مدرنیست‌های اکولوژیک سرمایه‌دارانه، در بهترین حالت، این مفهوم را مطرح کردند که فناوری و بازارها می‌توانند از طریق اصلاحات ملایم و «سبزِ روشن»، چالش‌های زیست‌محیطی را در درون سیستم سرمایه‌داری و بدون تغییر در مناسبات اجتماعی برآورده سازند؛ در بدترین حالت، آن‌ها تمامی نیاز به راهبردهای و جنبش‌های اکولوژیک رادیکال را انکار کردند. در سال ۲۰۱۰، مول، نمایندهٔ پیشتاز نظریهٔ مدرنیزاسیون اکولوژیک، جایزهٔ «کمک برجسته» (یا یک عمر دستاورد) را از بخش جامعه‌شناسی محیط زیست ASA دریافت کرد، که نشان می‌داد نظریهٔ مدرنیزاسیون اکولوژیک، به‌رغم مخالفتش با نقد رادیکال اکولوژیک و موضع عمومی ضدمحیط‌زیست‌گرایانهاش، اکنون در حیطهٔ مناسب این رشته در نظر گرفته می‌شود. این امر بازتاب رشد کلی ضدمحیط‌زیست‌گرایی بود، به طوری که درصد آمریکایی‌هایی که خود را محیط‌زیست‌گرا می‌دانستند، از ۷۶ درصد در سال ۱۹۸۹ به ۴۱ درصد در سال ۲۰۲۱ کاهش یافت.

نظریهٔ آکادمیک مدرنیزاسیون اکولوژیک ریشه در نظریهٔ مدرنیزاسیون جنگ سردی داشت. اسپارگارن در حمله به نظریه‌های «سبز-قرمز» متفکرانی مانند باهرو و کامانر، استدلال کرد که آن‌ها به اشتباه با «نظریهٔ جامعهٔ صنعتی» که توسط «دانیل بل و دیگران» توسعه یافته بود و مدرنیزاسیون و صنعتی‌سازی سرمایه‌دارانه را تجلیل می‌کرد، مخالف بودند. مدرنیزاسیون، در این معنا، با کارکردگرایی ساختاری تالکوت پارسونز، جامعه‌شناس محافظه‌کار، و حتی بیشتر با تصوری مرتبط بود که مدرنیته را با غرب همسان می‌دانست، که در معنای وبرین به مثابهٔ فرهنگ «جهان‌شمول» توصیف می‌شد. همان‌طور که ادوارد شیلز، جامعه‌شناس برجستهٔ جنگ سرد و ضدّمارکسیست، استدلال کرد، مدرنیزاسیون به معنای غرب بود. به گفتهٔ خود او: «’مدرن› به معنای غربی بودن بدون تحمیل بار دنباله‌روی از غرب است. الگوی مدرنیته، تصویری از غرب است که به نوعی از خاستگاه و مکان جغرافیایی خود جدا شده است.» به‌طور طبیعی، «غرب» در این مفهوم نیز نماد سرمایه‌داری بود که به‌طور یگانه‌ای غربی تلقی می‌شد.

بنابراین، نظریهٔ مدرنیزاسیون اکولوژیک غربی طرفدار سرمایه‌داری و اروپا-محور است. با این وجود، یک گزارهٔ کلیدی هم برای اسپارگارن و هم برای مول این بود که مدرنیزاسیون اکولوژیک کاملاً مستقل از مناسبات اجتماعی و اقتصادی است. همان‌طور که مول بیان کرد، «ایدئولوژی مدرنیزاسیون اکولوژیک» شامل این دیدگاه بود که یک «جامعهٔ زیست‌محیطی سالم» می‌تواند بدون ارجاع به «مجموعه‌ای از معیارات و اهداف اجتماعی دیگر مانند مقیاس تولید، شیوهٔ تولید سرمایه‌دارانه، نفوذ کارگران، تخصیص برابر کالاهای اقتصادی، معیارات جنسیتی، و غیره» ایجاد شود. گنجاندن مجموعهٔ معیارهای اخیر ممکن است به یک برنامهٔ رادیکال‌تر (به معنای فاصله گرفتن بیشتر از نظم اجتماعی کنونی) منجر شود، اما لزوماً به یک برنامهٔ رادیکال‌تر اکولوژیک منجر نمی‌شود. مفهوم ضمنی این بود که ظهور سوسیالیسم، از نظر اکولوژیک، وضعیت را به طور ملموسی بهبود نخواهد بخشید. یا، همان‌طور که او در جای دیگری نوشت: «نظریه‌پردازان مدرنیزاسیون اکولوژیک معتقدند… که محیط زیست می‌تواند در منطق و عقلانیت سرمایه‌داری محافظت شود… سرمایه‌داری ‹سبز› ممکن و از برخی جهات حتی مطلوب تلقی می‌شود.» این بدان معناست که «تغییر جهت و دگرگون ساختن ‹سرمایه‌داری بازار آزاد› به گونه‌ای که کم‌وبیش مانع حفظ پایهٔ معیشتی جامعه نشود و به‌طور فزاینده‌ای به آن کمک کند.» او در معنایی گسترده‌تر اظهار داشت که مدرنیزاسیون اکولوژیک به معنای «ادغام طبیعت به عنوان سومین نیروی تولید [پس از کار و سرمایه] در فرایند اقتصادی سرمایه‌داری» است. از نظر مارتین هایِر، مدرنیست اکولوژیک، امکان‌پذیر بود که «مدرنیزاسیون اکولوژیک به مثابهٔ درک طبیعت به عنوان یک زیرسیستم جدید و ضروری» سرمایه‌داری صنعتی نگریسته شود. اما توضیح داده نشد که چگونه کل منظومهٔ زمین می‌تواند در ابعاد فضایی و زمانی به یک «زیرسیستم» جامعهٔ صنعتی تبدیل شود.

مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه و چپ غربی

در سال ۲۰۰۷، بوم‌مدرنیست‌ها مایکل شِلِنبرگر و تِد نوردهاوس، که در سال ۲۰۰۴ مقالهٔ «مرگ محیط‌زیست‌گرایی» را منتشر کرده بودند، کتاب خود با عنوان پیشرفت: از مرگ محیط‌زیست‌گرایی تا سیاست امکان را منتشر کردند و هم‌زمان مؤسسهٔ پیشرفت (Breakthrough Institute) را راه‌اندازی نمودند؛ یک اندیشکدهٔ طرفدار شرکت‌های بزرگ، طرفدار سرمایه‌داری، بوم‌مدرنیست، و ضدمحیط‌زیست‌گرا. مؤسسهٔ پیشرفت، که تلاشی برای آوردن بوم‌مدرنیسم به کانون توجه بود، نمایندهٔ برنامه‌ای است که ظاهراً مشکلات اکولوژیک را از طریق فناوری مبتنی بر بازار، با یارانهٔ دولت سرمایه‌دارانه، حل می‌کند، در حالی که مناسبات اجتماعی موجود را دست‌نخورده نگه می‌دارد. این رویکرد به معنای رد کردن جنبش زیست‌محیطی و ترویج اسطورهٔ سبزسازی سرمایه‌داری، ضدمحیط‌زیست‌گرایانه است. در سال ۲۰۱۵، مؤسسهٔ پیشرفت «مانیفست بوم‌مدرنیستی: از مرگ محیط‌زیست‌گرایی تا تولد بوم‌مدرنیسم» را منتشر کرد که استدلال می‌کرد تنها راه‌حل چالش‌های زیست‌محیطی، «جداشدگی تسریع‌شده» اقتصاد از محیط زیست، از طریق اَشکال فشرده‌تر تولید است که مستلزم «پیشرفت فناورانهٔ شتابان» می‌باشد. اگرچه این مانیفست ادعا می‌کرد که رویکردشان را نمی‌توان به نظام انباشت سرمایه یا محافظه‌کاری بازار آزاد فروکاست، اما با هرگونه تغییری در مناسبات اجتماعی موجود مخالفت می‌کرد. مانیفست بوم‌مدرنیستی تأکید کرد که بهترین پاسخ به تغییرات اقلیمی، انرژی هسته‌ای است که به عنوان «تنها فناوری صفرکربن امروزی با توانایی اثبات‌شده در برآوردن اکثر، اگر نگوییم تمام، نیازهای انرژی یک اقتصاد مدرن» معرفی شد.

مؤسسهٔ پیشرفت در گزارش‌های متعدد خود از بوم‌مدرنیسم، سرمایه‌داری را تنها مسیر برای راه‌حل سبز معرفی می‌کند. مارتین لوئیس، همکار ارشد مؤسسهٔ پیشرفت، در کتاب خود توهمات سبز (۱۹۹۲)، که به حمله به محیط‌زیست‌گرایی رادیکال و بوم‌سوسیالیسم می‌پرداخت، از یک «محیط‌زیست‌گرایی پرومته‌ای» مکانیکی حمایت کرد که آن را با رویکرد «فناورستایانه» و مستثنی‌انگارِ سایمون در منبع نهایی یکسان می‌دانست. پاتریک براون، دیگر همکار ارشد مؤسسهٔ پیشرفت، برخلاف هرگونه منطق و شواهد، استدلال کرده است که «سازگاری اقلیمی در دوران مدرنِ رشد سریع اقتصادی سرمایه‌دارانه، موفقیتی چشمگیر بوده است.» به گفتهٔ براون، «هیچ روند منسجمی در سیل‌های جهانی» یا خشکسالی‌های جهانی یا آتش‌سوزی‌های جهانی وجود ندارد. «بودجهٔ کربن» «نقض نشده است.» او این نقد را که سرمایه‌داری «بسیار سریع‌تر از سازگاری ما با آن»، آب‌وهوا را تغییر می‌دهد، به صراحت انکار می‌کند. نوردهاوس و آلکس اسمیت، همکاران ارشد مؤسسهٔ پیشرفت، که برای نشریهٔ «سوسیالیست دموکراتیک» ژاکوبین می‌نوشتند، استدلال می‌کنند که کسب‌وکار کشاورزی به شیوهٔ شرکتی، کارآمدترین راه برای پرداختن اکولوژیک به کشاورزی است و الگویی برای بوم‌مدرنیسمِ جداسازی (decoupling) محسوب می‌شود.

راهبرد بوم‌مدرنیستی اغلب به عنوان «پیشرو» عرضه می‌شود و به طور فزاینده‌ای از سوی متفکران لیبرال و سوسیال دموکرات، به مثابهٔ «پرومته‌ای» در معنای فراصنعتی‌گرایانه، آشکارا ستایش شده است. در این زمینه، «پرومته‌باوری» به عنوان یک اصطلاح تبلیغاتی جنگ سردی که برای توصیف مارکسیسم به مثابهٔ شکلی از ابزارباوری و تولیدگرایی افراطی، و بدین‌سان، ضدّانسان‌گرایانه، معرفی شده بود – و سپس توسط بوم‌سوسیالیست‌های مرحلهٔ اول برای نقد مارکس به عنوان ضدمحیط‌زیست‌گرا به کار رفت – اکنون در محافل سوسیال دموکراتیک به یک نشان افتخار تبدیل شده است. از این رو، بوم‌مدرنیست‌های به اصطلاح «سوسیالیست دموکرات» مانند مت هابر و لِی فیلیپس، که برای نشریهٔ ژاکوبین می‌نویسند، با افتخار خود را متعلق به سنت دیرینهٔ «مارکسیست‌های پرومته‌ای» مکانیکی معرفی می‌کنند. آن‌ها، در انطباق با این تصور هژمونیک که مسئلهٔ اکولوژیک بدون تغییرات بنیادی در مناسبات اجتماعی قابل مدیریت است، نظریهٔ گسست متابولیک مارکس را رد می‌کنند. هابر و فیلیپس، با پیروی از مستثنی‌انگاری انسانِ سایمون، اصرار دارند که تنها «محدودیت‌های غیرقابل غلبه» واقعی در برابر گسترش اقتصادی، «قوانین منطق و فیزیک» هستند. به بیان فیلیپس، در تقلید از مستثنی‌انگاری انسانِ ضدمحیط‌زیست سایمون، که آن را می‌ستاید، «شما می‌توانید در یک سیارهٔ محدود، رشد [اقتصادی] نامحدود داشته باشید.» او ادامه می‌دهد:

«سوسیالیست… باید از رشد اقتصادی، تولیدگرایی، و پرومته‌باوری [فراصنعتی] دفاع کند.» به ما گفته می‌شود که سیاره دارای ظرفیت تحملی است که می‌تواند از «۲۸۲ میلیارد» نفر – یا بیشتر – پشتیبانی کند. «انرژی، آزادی است. رشد، آزادی است.» هدف جامعه، «کالای بیشتر» است.

در این دیدگاه، توسعهٔ اقتصادی در اولویت قرار دارد و بشریت و سیاره در جایگاه آخر. برنامهٔ اکولوژیک چنین متفکرانی، که ظاهراً متعلق به چپ هستند، از لحاظ مادی با برنامهٔ نئولیبرال‌های مؤسسهٔ پیشرفت، که ارتباط نزدیکی با آن‌ها دارند، تفاوتی ندارد.

هابر و فیلیپس مناسبات اجتماعی را به طور کامل نادیده نمی‌گیرند. با این حال، از به چالش کشیدن انباشت سرمایهٔ نامحدود یا رشد اقتصادی نمایی بی‌نهایت خودداری می‌کنند. به ما گفته می‌شود که تنها چیزی که برای پرداختن به تغییرات اقلیمی لازم است، برنامه‌ریزی «سوسیالیستی» (یعنی سوسیال دموکراتیک) مبتنی بر نیروی کار سازمان‌یافته، به‌ویژه کارگران بخش برق، است. هابر به شدت با آنچه او «رادیکالیسم محیط‌زیستیِ ضدّسیستم» می‌نامد مخالفت می‌کند و «دموکراسی ضدّکربن» را به عنوان راه‌حل خود ارائه می‌دهد. در راستای کریستین پرِنتی، چپ‌گرای پیشین، او استدلال می‌کند که «سرنگونی انقلابی سرمایه‌داری» به عنوان یک راه‌حل بوم‌سوسیالیستی در یک بازهٔ زمانی منطقی، یک گزینهٔ عملی نیست. از این رو، راهبرد اتخاذشده باید با منطق درونی خودِ سیستم سرمایه‌داری مطابقت داشته باشد. هابر مدعی است که اگر سرمایه‌داری «کربن‌زدایی» می‌شد و صنعت سوخت‌های فسیلی به عنوان بخشی از یک «معاملهٔ جدید سبز» سرمایه‌دارانه «مرگِ خوب» (euthanized) می‌شد، تغییر اقلیمی انسان‌زاد به سادگی از بین می‌رفت و نیازی به «کاهش‌های تجمعی در مصرف انرژی» یا کاهش در انباشت سرمایه، حتی در کشورهای سرمایه‌داری توسعه‌یافته، وجود نداشت. فرض بر این است که انباشت سرمایه می‌توانست مانند گذشته ادامه یابد و به اوج‌های بزرگ‌تری برسد، اما بر مبنای کربن‌زدایی‌شده.

این استدلال که رشد/انباشت اقتصادی بی‌وقفه را به عنوان نیروی محرک در یک راه‌حل سرمایه‌داری سبز برای تغییرات اقلیمی تصور می‌کند، با تقلیل اضطرار منظومهٔ زمین تنها به تغییر اقلیمی گره خورده است. این امر با ادعای قابل توجه هابر و فیلیپس، در تقابل با تمامی علوم معاصر منظومهٔ زمین، تقویت می‌شود که سایر هشت مرز سیاره‌ای هیچ مانعی برای پیشرفت انسان ایجاد نمی‌کنند. مرزهای سیاره‌ای نظیر از دست دادن یکپارچگی زیستی (از جمله انقراض انبوه گونه‌ها)، گسست در جریان‌های بیوژئوشیمیایی (برهم‌خوردن چرخه‌های نیتروژن و فسفر)، تغییر در سیستم زمین (از جمله جنگل‌زدایی)، فقدان آب شیرین، عناصر نوین (آلودگی شیمیایی، رادیونوکلئیدی و پلاستیکی)، و اسیدی شدن اقیانوس‌ها – که همهٔ آن‌ها طبق گفتهٔ دانشمندان علوم طبیعی اکنون عبور کرده‌اند – به سادگی با یک آرزو، از قلمرو وجود خارج می‌شوند. بوم‌مدرنیسم سوسیال دموکراتیک (یا سوسیال دموکراتیک)، هنگامی که به این شیوه تصور می‌شود، «تنها زمانی به بیان کافی دست می‌یابد که به صرف یک تمثیل لفظی بدل شود» و هرگونه رابطهٔ عقلانی با بوم‌شناسی را انکار کند.

آنچه در تمام این‌ها آشکار است، این است که رویکرد سوسیالیستی به اضطرار اکولوژیک سیاره‌ای، یا باید ماهیتی انقلابی داشته باشد، یا یک تناقض در گفتار است: در بهترین حالت، راهبردی برای بهبود عملکرد جامعهٔ انباشت‌گرای کنونی، ضمن انکار تمامیت دیالکتیکی بحران منظومهٔ زمین.

شایان تأکید است که تقریباً هیچ متفکر اکولوژیکی در اردوگاه چپ وجود ندارد که به طور کلی با فرایند مدرنیزاسیون اکولوژیک، هنگامی که به عنوان بخشی از یک راهبرد جامع برای ترویج پایداری اکولوژیک، از جمله تغییرات در مناسبات اجتماعی و نیروهای مولد، تصور می‌شود، مخالفت کند. بلکه، مخالفت بوم‌سوسیالیست‌ها معطوف به مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه به عنوان یک نظریه و عمل است که شامل دیدگاه‌های ارتجاعی زیر می‌باشد: (۱) امتناع از به رسمیت شناختن اینکه مشکل بنیادی اکولوژیک به سرمایه‌داری مربوط است و نیازمند تغییرات انقلابی در مناسبات اجتماعی است؛ (۲) اصل غیرعقلانی مستثنی‌انگاری انسان مبنی بر اینکه فناوری – در انطباق با به اصطلاح «بازار آزاد» و «دولت زیست‌محیطی» – راهکار جامع برای تناقضات زیست‌محیطی را، صرف‌نظر از مناسبات اجتماعی غالب، تشکیل می‌دهد؛ (۳) اعتقاد به اینکه اتکای انحصاری بر فناوری ماشین‌آلات، یک رویکرد صرفاً اصلاح‌گرایانه را برای بحران‌های اکولوژیک ممکن می‌سازد؛ و (۴) انکار مرزهای سیاره‌ای بحرانی و محدودیت‌های اکولوژیک حیاتی، که عبور از آن‌ها گسست‌هایی را در چرخه‌های بیوژئوشیمیایی سیاره ایجاد می‌کند و بشریت و گونه‌های بی‌شمار دیگر را در معرض خطر قرار می‌دهد.

چین و مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی

مفهوم مدرنیته در ایدئولوژی بورژوایی در غرب، همیشه نماد تحولات گستردهٔ اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی سرمایه‌داری و غرب بوده که اغلب با یکدیگر معادل در نظر گرفته شده‌اند. ریشه‌های مدرنیته، از نظر ماکس وبر، در عقلانیت صوری‌ای نهفته بود که «تمدن غربی و… تنها تمدن غربی» را به عنوان فرهنگ «جهان‌شمول» تثبیت کرد، فرهنگی که با علم، فناوری، دین، روش تاریخی، موسیقی، هنر، معماری، قانون، سیاست، و بالاتر از همه سرمایه‌داری آن نمایندگی می‌شد. در کتاب پرومتهٔ رهاشده: تغییر فناورانه و توسعهٔ صنعتی در اروپای غربی از ۱۷۵۰ تا کنون (۱۹۶۹) اثر دیوید لاندِز، سرمایه‌داری غربی و انقلاب صنعتی صرفاً به عنوان محصولات فرایند بزرگ‌تری از مدرنیزاسیون دیده شدند که غرب در آن برتری یافته بود. مدرنیزاسیون، در تصور اروپا-محور، در نهایت معنایی جز سلطه بر طبیعت و پیرامون جهانی از طریق نهادهایی، به‌ویژه با ماهیت فناورانه و اقتصادی، که ظاهراً در غرب نشأت گرفته (و به اوج رسیده)اند، ندارد.

همان‌طور که انریکه دوسل، متفکر آمریکای لاتین، نگاشت: «’مدرنیته› [یا حداقل تصور اروپایی از مدرنیته] زمانی پدیدار می‌شود که اروپا خود را به عنوان ‹مرکز› تاریخ جهانی که خود آغازگر آن است، تأیید می‌کند؛ ‹پیرامونی› که این مرکز را احاطه کرده، در نتیجه بخشی از خودتعریفی آن است.» مدرنیزاسیون اکولوژیک در هستهٔ امپریالیستی غربی سیستم جهانی، صرفاً به عنوان یک افزودهٔ دیگر به این تصور نگریسته می‌شود؛ یک راه‌حل فناورسرمایه‌دارانه، مدرنیستی و اصلاح‌گرایانه برای مشکلات زیست‌محیطی که بازتاب مرحلهٔ دیگری از بلوغ غنی هستهٔ امپریالیستی غربی تلقی می‌گردد. این دیدگاه آنچه را که مارکس گسست متابولیک ذاتی در فرایند انباشت سرمایه‌داری می‌دانست، انکار می‌کند.

اما اگرچه در ایدئولوژی غربی، تصور می‌شود که تنها یک مدرنیته، مبتنی بر فرهنگ اروپایی و سرمایه‌داری وجود دارد، می‌توان استدلال کرد که خاستگاه‌های تاریخی واقعی مدرنیته، به عنوان یک گسست از دیدگاه‌های سنتی‌تر در مورد رابطهٔ انسان با جهان، بسیار فراتر بازمی‌گردد و در به رسمیت شناختن این حقیقت که بشریت انسان سازنده (homo faber) است، ظهور یافت. این دیدگاه که انسان‌ها قادر به تغییر جهان و بنابراین سازندگان تاریخ خود هستند، مستقل از «دستهٔ خدایان»، هرگز – چنان‌که منتقدان مارکسیست اروپا-محوری مانند جوزف نیدام و سمیر امین اعلام کردند – یک نوآوری منحصربه‌فرد در روشن‌نگری غربی نبود. بلکه، محصول توسعهٔ فرهنگی در سراسر جهان بود که در طول عصر محوریِ طولانی پدید آمد، و در آن، یک تمرکز مشابه بر خودتکاملی انسان در بسیاری از تمدن‌های مختلف قابل مشاهده بود. این امر در فلسفهٔ ماتریالیستی اپیکور در جهان هلنیستی، و در ظهور تائوئیسم (و کنفوسیوس‌گرایی) در دورهٔ ایالات متخاصم در چین مشهود بود. مدرنیته، در این معنای تاریخی عمیق‌تر، به محصول گرایش‌های تمدن جهانی تبدیل می‌شود که با ظهور خودآگاهی انسان در معنای هگلی، به صورت جهانی عمل می‌کند. مفاهیم سوسیالیستی مدرنیته، در تقابل با مفاهیم سرمایه‌دارانه، محصول این تصور گسترده‌تر جهانی هستند که قرن‌ها پیشینه دارد، و هدف آن، همانند تحلیل مارکس، توسعهٔ پایدار انسانی و تحقق کامل نیازهای اساسی انسان است.

اینجاست که باید مدرنیزاسیون سوسیالیستی، و به طور خاص مدرنیسم اکولوژیک سوسیالیستی، به‌ویژه در رابطه با توسعهٔ آن در چین، در نظر گرفته شود. چین یک تمدن ۵۰۰۰ ساله است، با یک میراث اکولوژیک سنتی قوی که از تائوئیسم و کنفوسیوس‌گرایی نشأت می‌گیرد، اما اکنون، تحت «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی»، یک مدرنیسم اکولوژیک انقلابی را معرفی می‌کند که با مفهوم تمدن اکولوژیک آن گره خورده و از هر آنچه در غرب متصور است، فراتر می‌رود. مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی، به‌رغم آشنایی برخی از اشکال اساسی آن – به عنوان مثال، تلاش برای توسعهٔ فناوری سبز و نگرانی آن در مورد رفاه اقتصادی – در منطق زیربنایی خود، بهترین حالت معکوس مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه تصور می‌شود. همان‌طور که چن یی‌وِن در «دیالکتیک اکولوژی و تمدن اکولوژیک» نگاشته است:

مدرنیزاسیون در هماهنگی با طبیعت، بخشی از تصور کلی مدرنیزاسیون چینی است، که بدین معناست که مستلزم موارد زیر است: (۱) اولویت دادن به هماهنگی جمعیت با منابع و ظرفیت تحمل محیط زیست؛ (۲) تضمین مالکیت عمومی منابع طبیعی و اشتراک اجتماعی رفاه اکولوژیک در فرایند پیشبرد شکوفایی مشترک؛ (۳) تولید محصولات اکولوژیک و پرورش فرهنگ اکولوژیک در بستر پیگیری هماهنگی میان پیشرفت مادی و فرهنگی-اخلاقی؛ (۴) مخالفت با هر شکل از امپریالیسم و استخراج‌گرایی اکولوژیک؛ و (۵) ترویج ایجاد یک جهان پاک و زیبا در عین پایبندی به مسیر توسعهٔ صلح‌آمیز.

هیچ چیز نمی‌تواند بیش از این در تقابل با تصور مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه در غرب باشد، که ریشه در مصادرهٔ طبیعت دارد. مدرنیزاسیون اکولوژیک عموماً در اروپا و ایالات متحده به عنوان بسط سلطهٔ فناورانه بر طبیعت تلقی می‌شود که هدف آن تضمین مستثنی‌انگاری انسان است. این رویکرد، جهانی از انباشت سرمایه‌دارانهٔ نامحدود را متصور است که به واسطهٔ فناوری از قیدهای زیست‌محیطی آزاد است و اقتصاد به سادگی از فرایندهای بیوژئوشیمیایی و شرایط بنیادی منظومهٔ زمین جدا شده است. در مقابل، همان‌طور که شی جین پینگ در مورد تمدن اکولوژیک چین توضیح می‌دهد: «طبیعت شرایط اساسی بقا و توسعهٔ انسان را فراهم می‌کند. احترام به طبیعت، سازگاری با آن و حفاظت از آن برای ساخت چین به یک کشور سوسیالیستی مدرن در همهٔ ابعاد، که مترادف با تمدن اکولوژیک است، ضروری است.» او می‌نویسد: «برای بهبود بنیادی اکوسیستم‌های خود، باید الگوی مبتنی بر افزایش مصرف منابع مادی، توسعهٔ گسترده، مصرف انرژی بالا و آلایندگی زیاد را کنار بگذاریم.»

مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی، که از توهمات «سرمایه‌داری سبز» دوری می‌جوید، ساخت یک تمدن اکولوژیک را به هدف مستقیمی تبدیل می‌کند. این امر در برابر بوم‌مدرنیسم سرمایه‌دارانه قرار می‌گیرد که قصد دارد مناسبات اجتماعی غالب و منطق ضدّاکولوژیک سیستم انباشت سرمایهٔ مهارگسیخته را حفظ کند، در حالی که صرفاً تلاش می‌کند برخی از بدترین آثار آن – در میان یک اضطرار اکولوژیک سیاره‌ای! – را از طریق مقررات درجهٔ دوم و فناوری نوین التیام بخشد. به عنوان مثال، در سرمایه‌داری انحصاری ایالات متحده، توسعهٔ فناوری خورشیدی همواره به دلیل تهدیدی که برای سیستم غالب سوخت‌های فسیلی ایجاد می‌کند، مختل شده است و بنابراین، در بهترین حالت، قصد بر آن است که مکمل دومی باشد. در اینجا مدرنیزاسیون اکولوژیک به معنای ادامهٔ تبعیت اهداف زیست‌محیطی از اهداف اقتصادی است.

چین تحت مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی خود، در تقریباً هر مقوله‌ای از توسعهٔ انرژی‌های تجدیدپذیر از غرب پیشی گرفته است. در سال ۲۰۲۳، چین ۸۳ درصد از تولید پنل‌های خورشیدی جهان را به خود اختصاص داد، در حالی که سهم ایالات متحده تنها ۲ درصد بود. سیستم ریلی سریع‌السیر چین بزرگ‌تر، سریع‌تر، و کارآمدتر از اروپاست، و چین همچنین ۹۰ درصد از بازار جهانی اتوبوس را به خود اختصاص داده است. فروش خودروهای الکتریکی در چین اکنون از موتورهای احتراق داخلی فراتر رفته است. طبق گزارش فایننشال تایمز، ظرف سه سال آینده، چین بیش از نیمی از انرژی خود را از منابع کم‌کربن تأمین خواهد کرد و «در مسیر تبدیل شدن به اولین ‹کشور برقی› جهان است»، با بخش فزاینده‌ای از اقتصاد خود که توسط برق و انرژی پاک پشتیبانی می‌شود. در نتیجه، انتشار کربن چین شروع به کاهش کرده است، حتی با وجود رشد قوی اقتصادی و اتکای سنگین، هرچند رو به کاهش، به نیروگاه‌های زغال‌سنگ‌سوز. چین در افزایش جنگل‌ها در سطح جهان پیشتاز است و پوشش جنگلی آن تقریباً از دههٔ ۱۹۸۰ دو برابر شده است.

با این حال، اشتباه خواهد بود که بر اساس چنین دستاوردهایی، مدرنیزاسیون اکولوژیک چینی را صرفاً به معنای نوعی تولیدگرایی سبز ببینیم که معنای مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه در غرب است. بلکه، مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی که هدف آن ساخت یک تمدن اکولوژیک است، به قول شی جین پینگ، «مدرنیزاسیون هماهنگی بین بشریت و طبیعت» است.

آنچه برای چینی‌سازی مارکسیسم حیاتی است، هدف شکل‌گیری یک «جامعهٔ زندگی» در تمامی ابعاد آن است، از اکوسیستم‌ها تا روابط انسان و طبیعت تا متابولیسم انسان با خودِ منظومهٔ زمین. چن نگاشته است که تمایز قائل شدن میان مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی در چین «از مفهوم ‹مدرنیزاسیون اکولوژیک› که در اواسط تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰ در اروپا پدید آمد… که در کشورهای سرمایه‌داری توسعه‌یافته رواج دارد، ضروری است، [زیرا] هدف آن ارتقای تدریجی کیفیت زیست‌محیطی از طریق بهبودهای اقتصادی و فناورانه و تنظیمات مدیریت عمومی (از جمله کاربرد فزایندهٔ ابزارهای بازار) است، اغلب بدون به چالش کشیدن اصول بنیادی سرمایه‌داری». در عوض، تأکید مدرنیزاسیون اکولوژیک سوسیالیستی بر «بازسازی سوسیالیستی مناسبات اجتماعی در کنار یک دگرگونی اکولوژیک بنیادی در روش‌های تولید موجود بشریت» است. در این فرایند، «هدف نهایی، تحقق کمونیسم است که مستلزم رهایی هم بشریت و هم طبیعت می‌باشد.»

طبیعت و بشریتِ رهاشده

ما تنها قطعاتی از نمایشنامهٔ گمشدهٔ آیسخولوس، پرومتهٔ رهاشده، دربارهٔ رهایی پرومته از زنجیرهایش در اختیار داریم. پرسی بیش شِلی، در اثر خود، پرومتهٔ رهاشده، که در اوایل قرن نوزدهم نگاشته شد، شعر حماسی خود را با وحدت مجدد پرومته با طبیعت به پایان می‌رساند. مری شلی در یادداشت‌های خود بر شعر او مشاهده کرد: «زمانی که نیکوکار بشر آزاد می‌شود، طبیعت زیباییِ شکوفایی خود را از سر می‌گیرد.» همان‌طور که والت شیزبی، بوم‌سوسیالیست، نگاشت: «به سختی می‌توان تصویری پویاتر از تجلیل رمانتیک [انقلابی] از طبیعت و آزادی به عنوان دو امر درهم‌تنیده یافت.»

دستکاری جنگ سردی در اسطورهٔ پرومته‌ای یونان باستان، با مصادرهٔ خارج از بافتارِ نقل قول مارکس از آیسخولوس در پیشگفتار رسالهٔ دکتری‌اش، ابزاری بود که برای تحقیر مارکسیسم به کار می‌رفت و آن را به عنوان فلسفه‌ای از ابزارباوری، تولیدگرایی افراطی، و ضدّانسان‌گرایی توصیف می‌کرد. آنچه «بوم‌سوسیالیسم مرحلهٔ اول» نامیده شد، اسطورهٔ جنگ سردیِ یک پرومته‌باوری ابزارگرا و مکانیکی را که ظاهراً در ماتریالیسم تاریخی کلاسیک تنیده شده بود، به اتهام ضدمحیط‌زیست‌گرایی تبدیل کرد، در حالی که نقد اکولوژیک خود مارکس را نادیده گرفت یا کم‌اهمیت جلوه داد. بوم‌سوسیالیسم مرحلهٔ دوم نشان داد که این توصیف از مارکسیسم کلاسیک به عنوان یک پرومته‌باوری ابزارگرا و مکانیکی، از هر نظر نادرست بود – هم در رابطه با اسطورهٔ پرومته‌ای یونان باستان، و هم در رابطه با رابطهٔ ماتریالیسم تاریخی کلاسیک با محیط زیست. در همین حال، نظریهٔ مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه، در جدل خود علیه محیط‌زیست‌گرایی رادیکال و مارکسیسم اکولوژیک، خود آشکارا یک پرومته‌باوری ابزارگرا/مکانیکی را به عنوان نمادی از جهان‌بینی خویش پذیرفت. طنز کامل در ظهور مجدد یک بوم‌مدرنیسم ظاهراً چپ در محافل سوسیال دموکراتیک، تحت پرچم دروغین مارکسیسم پرومته‌ای، مشهود بود که به غلط ادعا می‌کرد هدف برای مارکسیسم کلاسیک صرفاً رشد اقتصادی بوده است، نه توسعهٔ پایدار انسانی.

جهان وارونه و ازخودبیگانهٔ بوم‌مدرنیسم سرمایه‌دارانه با «پرومته‌باوری» مکانیکی‌اش، گریزی از امکان مدرنیسم اکولوژیک سوسیالیستی و یک پرومته‌باوری انقلابی انسان‌گرا-اکولوژیک است. مدرنیزاسیون اکولوژیک سرمایه‌دارانه، با نسخهٔ تحریف‌شده و مکانیکی خود از اسطورهٔ پرومته، بیهوده در پی تغییر نیروهای مولد است در حالی که مناسبات اجتماعی موجودِ انباشت و مصادرهٔ طبیعت را دست‌نخورده نگه می‌دارد. در مقابل، مدرنیسم اکولوژیک سوسیالیستی، یا پرومته‌باوری انسان‌گرا-اکولوژیک، چنان‌که امروز در مارکسیسم اکولوژیک چینی توسعه یافته است، در راستای سنت‌های انسان‌گرا-زیست‌محیطی خود چین، نمایندهٔ یک موضع انقلابی است. در اینجا هدف، تغییر مناسبات اجتماعی، تولیدی، و زیست‌محیطی به گونه‌ای است که جامعهٔ تملک‌گرا کنار گذاشته شود و هم طبیعت و هم بشریت رها شده و در هماهنگی متقابل باشند – همان‌طور که توسط متفکران انسان‌گرایی مانند لائوتسه، آیسخولوس، اپیکور، شلی، و مارکس، به شیوه‌های مختلف تصور می‌شد. همان‌طور که مارکس در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ بیان می‌کند، کمونیسم در عین حال «وحدت کامل در ذات انسان با طبیعت، رستاخیز واقعی طبیعت، ناتورالیسم تحقق‌یافتهٔ انسان و اومانیسم تحقق‌یافتهٔ طبیعت» است.


中国与社会主义生态现代化


在西方资产阶级意识形态中,“现代性”这一概念始终与资本主义及西方世界在经济、政治和文化层面的广泛发展紧密相连,二者常常被等同起来。正如马克斯·韦伯所言,现代性的根源在于一种形式理性,它将“西方文明——且仅限于西方文明”确立为一种“普世”文化,其代表包括科学、技术、宗教、历史方法、音乐、艺术、建筑、法律、政治,尤其是资本主义。大卫·兰德斯在《解缚的普罗米修斯:1750年至今西欧的技术变革与工业发展》(1969年)中,也简单地将西方资本主义与工业革命视为一种更宏大现代化进程的产物——而这一进程,西方被认为独占鳌头。在欧洲中心主义的视野下,“现代化”最终不过意味着通过制度——尤其是技术和经济制度——对自然及全球边缘地带的支配,而这些制度被假定起源于(并最终完成于)西方。


正如拉美思想家恩里克·杜塞尔所指出:“‘现代性’(至少是欧洲对现代性的理解)出现之时,正是欧洲将自身确立为它所开创的世界历史之‘中心’之际;而围绕这一中心的‘边缘’,则成为其自我定义的组成部分。”在世界体系的西方帝国核心地带,“生态现代化”被视为上述观念的自然延伸——它不过是一种技术资本主义式的、现代主义的、改良主义的环境问题解决方案,被视作西方帝国核心在富裕与成熟阶段的又一表现。这种思路恰恰否认了马克思所揭示的资本主义积累过程内在的“新陈代谢断裂”。


然而,倘若西方意识形态坚称现代性仅有一种,即根植于欧洲文化与资本主义的现代性,那么从历史实际出发,现代性作为人类与世界关系的一次根本性断裂,其起源远比启蒙时代更为久远。它可追溯至人类对自身作为“制造者”(homo faber)的自觉——即人能够改造世界,从而成为自身历史的创造者,而非受制于“诸神之群”。正如约瑟夫·尼达姆、萨米尔·阿明等批判欧洲中心主义的马克思主义学者所强调,这种人类能动性观念绝非西方启蒙运动的独特发明,而是轴心时代以来全球文明共同演进的产物。在希腊化时期的伊壁鸠鲁唯物主义哲学中,在中国战国时期道家(及儒家)思想的兴起中,皆可见人类自我发展的主体意识之萌发。若从这一更深厚的历史维度理解,现代性实为一种全球性的文明趋势,伴随着人类自我意识的觉醒(如黑格尔所言)而逐步展开。社会主义的现代性观——区别于资本主义——正是植根于这一跨越数千年的全球文明脉络之中,其核心目标正如马克思所揭示的那样:实现人类的可持续发展与基本需求的全面满足。


正是在此背景下,我们必须审视社会主义现代化,特别是社会主义生态现代化,尤需关注其在中国的发展。中国拥有五千年的文明积淀,其传统生态智慧深植于道家与儒家思想之中。如今,在“中国特色社会主义”指导下,中国正开创一种革命性的生态现代主义,其核心是“生态文明”理念——这一理念超越了西方所能想象的任何生态方案。


尽管社会主义生态现代化在某些形式上看似熟悉——例如发展绿色技术、关注经济福祉——但其内在逻辑恰恰是资本主义生态现代化的反面。正如陈艺文在《生态与生态文明的辩证法》中所指出:


> 人与自然和谐共生的现代化,是中国式现代化的重要组成部分,这意味着必须做到:(一)优先协调人口规模与资源环境承载能力;(二)在推进共同富裕进程中,确保自然资源的公有属性和生态福祉的社会共享;(三)在推动物质文明与精神文明协调发展的过程中,生产生态产品、培育生态文化;(四)反对任何形式的生态帝国主义与掠夺式开发;(五)坚持走和平发展道路,推动建设清洁美丽的世界。


这与根植于自然剥夺逻辑的西方资本主义生态现代化形成鲜明对照。在欧美,“生态现代化”通常被视为对自然实施技术性支配的延伸,其目标是实现所谓“人类例外论”——即借助技术手段,使经济无限积累摆脱地球系统生物地球化学过程与基本生态条件的约束。而习近平总书记关于中国生态文明的论述则明确指出:“大自然是人类赖以生存发展的基本条件。尊重自然、顺应自然、保护自然,是全面建设社会主义现代化国家的内在要求,也是生态文明的要义。”他强调:“要从根本上改善生态系统,就必须摒弃依靠物质资源消耗、粗放开发、高能耗、高排放的发展模式。”


社会主义生态现代化拒绝“绿色资本主义”的幻象,将生态文明建设作为直接目标。这与资本主义的“生态现代主义”截然不同——后者旨在维系既有社会关系和资本无限积累体系的反生态逻辑,仅试图通过次级规制与新技术手段,在全球生态危机日益深重的背景下缓解其最恶劣后果。以美国垄断资本主义为例,太阳能技术的发展长期受阻,因其威胁到主导性的化石燃料体系,故最多仅被允许作为补充。在此语境下,“生态现代化”实则意味着环境目标继续从属于经济目标。


在社会主义生态现代化的引领下,中国已在可再生能源发展的几乎所有领域超越西方。2023年,中国占全球太阳能电池板产量的83%,而美国仅占2%。中国高速铁路系统在规模、速度与效率上均超过欧洲;全球电动公交车市场中,中国占比高达90%;中国新能源汽车销量已超过传统燃油车。据《金融时报》报道,未来三年内,中国将有超过一半的能源来自低碳来源,正稳步迈向全球首个“电力国家”(electrostate)——其经济日益依托电力与清洁能源驱动。尽管经济持续强劲增长,且仍部分依赖燃煤电厂(尽管比例不断下降),中国的碳排放已开始下降。同时,中国是全球森林面积增长最快的国家,自1980年代以来,森林覆盖率几乎翻番。


然而,若仅凭这些成就便将中国的生态现代化简单归结为一种“绿色生产主义”——这正是西方资本主义生态现代化的本质——则是一种误解。正如习近平总书记所强调,社会主义生态现代化追求的,是“人与自然和谐共生的现代化”。


马克思主义中国化的一项核心要义,便是构建涵盖生态系统、人与自然关系乃至人类与地球系统新陈代谢在内的“生命共同体”。陈艺文指出,必须明确区分中国的社会主义生态现代化与1980年代中后期在欧洲兴起、并在发达资本主义国家盛行的“生态现代化”概念。后者“试图通过经济与技术改良、公共管理调整(包括日益依赖市场工具)逐步提升环境质量,却从不挑战资本主义的根本原则。”而中国的路径则强调:“在推进人类生产方式根本生态转型的同时,实现社会关系的社会主义重构。其最终目标,是实现共产主义——即人类与自然的双重解放。”