
«خباثت سفید» و جنگ غرب علیه آزادیخواهی آفریقا
پرینس کاپون
ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی
کتابی که تاریخ را از زاویه امپریالیسم روایت میکند
کتاب «خباثت سفید» اثر سوزان ویلیامز، بررسی دقیقی است از دوره حساس دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی، زمانی که قاره آفریقا در آستانه یک تحول بنیادین تاریخی قرار داشت. ویلیامز با اتکاء به اسناد بایگانیشده، گزارشهای دیپلماتیک و شواهد مستند، نشان میدهد که استقلال کشورهای آفریقایی چیزی بیش از یک دستاورد ملی نبود؛ بلکه تهدیدی جدی علیه ساختار قدرت جهانی بود که به سرعت با واکنش تهاجمی قدرتهای غربی روبرو شد. این گزارش کوشیده است تا تحلیلی عمیق، منسجم و بدون وابستگی به اصطلاحات بیگانه از محتوای این اثر ارائه دهد، با تأکید بر درک ماهیت امپریالیسم نوین و پیامدهای آن تا به امروز.
استقلال غنا: نقطه عزیمت یک پروژه انقلابی
نویسنده کتاب، معتقد است که استقلال غنا در مارس ۱۹۵۷ و در شهر آکرا، تنها یک مراسم تغییر پرچم نبود. در حالی که رسانههای غربی این رویداد را بهعنوان یک واگذاری مسالمتآمیز و نشانهای از بخشندگی امپراتوری بریتانیا به تصویر میکشیدند، واقعیت این بود که قوام نکرومه، رهبر این کشور، پروژهای فراتر از مرزهای ملی را کلید زده بود. او استقلال غنا را نقطه آغاز یک دگرگونی قارهای میدانست.
نکرومه در میدان استقلال آکرا نه تنها پرچم جدید را برافراشت، بلکه پیامی روشن به همه مبارزان آزادیخواه قاره فرستاد: غنا پایان کار نیست، بلکه سنگ بنایی برای ساختن «ایالات متحده آفریقا» است. او به دنبال برنامهریزی صنعتی، کنترل بازارهای جهانی توسط آفریقا و حذف واسطههای اروپایی و آمریکایی بین نیروی کار آفریقایی و اقتصاد جهانی بود. این رویا برای غرب کابوسی بزرگ بود: یک قدرت سیاهپوست با پایگاه مردمی گسترده، ارتباط با جنبشهای آزادیبخش سراسر قاره و طموحی که از آکرا تا الجزایر و لوآندا گسترده میشد.
کنگو: قلب استراتژیک امپریالیسم
درست زمانی که غنا پرچم خود را برافراشت، کنگو هنوز مستعمره بلژیک بود. معادن شینکولوبوه در کنگو، اورانیومی تأمین کرده بود که برای بمباران هیروشیما و ناگازاکی به کار رفته بود. واشنگتن، اجازه نمیداد دولتی آفریقایی بر این منبع استراتژیک کنترل پیدا کند. نکرومه کنگو را بهعنوان برادر در مبارزه میدید، اما آمریکا کنگو را بهعنوان فشنگی برای سلاحهای هستهای خود تلقی میکرد.
این تناقض بنیادین را باید درک کرد: از یک سو آفریقایی که میخواست در تاریخ جهانی بهعنوان یک کنشگر ظاهر شود، و از سوی دیگر نظامی به رهبری آمریکا که مصرانه میخواست آفریقا همچنان یک ابژه بماند: منبع مواد خام، نیروی کار ارزان و املاک استراتژیک.
ظهور سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در صحنه آفریقا
ویلیامز نشان میدهد که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) منتظر نماند تا وضعیت «از کنترل خارج شود». حتی زمانی که روزنامهنگاران غربی از «غنای جوان» گزارشهای احساسی مینوشتند، این سازمان نقشه سیاسی غنا را ترسیم کرده بود، متحدان و دشمنان احتمالی را طبقهبندی کرده بود و برنامههایی برای مهار هرگام جدی به سمت استقلال طراحی کرده بود. این نگرانی از قدرت بود نه دموکراسی؛ نگرانی از اینکه چه کسی قدرت دارد، چه کسی ممکن است آن را به دست آورد و آیا میتوانند جلوی آن را بگیرند.
تکامل امپریالیسم: از حکومت مستقیم به کنترل غیرمستقیم
وقتی ماشین استعماری قدیمی در ملأ عام فرو میریخت، در پشت پرده ساختاری خطرناکتر شکل میگرفت. ویلیامز این ساختار را «زیرساخت امپریالیسم نوین آمریکا» توصیف میکند. سازمان سیا امپراتوری را به ارث نبرد؛ بلکه آن را ارتقاء داد. این سازمان تکنیکهای استعماری اروپا را مطالعه کرد و برای عصری که حکومت آشکار سیاسیاً ناخوشایند شده بود، آنها را بازطراحی کرد.
اگر امپراتوری بریتانیا با اشغال خاک حکومت میکرد، سازمان سیا با اشغال فضای بین مردم حکومت میکرد: مدارس، روزنامهها، رادیوها، دانشگاهها، اتحادیههای کارگری، پارلمانها، ارتشها و حتی رویاهای مردم. این سازمان با استفاده از ابزارهای نرم، بهجای زور مستقیم، کنترل را در دست گرفت.
جنگ فرهنگی و تولید نخبگان وابسته
ویلیامز به جزئیات این معماری میپردازد: بخش آفریقایی سازمان سیا که نه از سر کنجکاوی بلکه از ترس تأسیس شده بود، تحلیلگرانش معتقد بودند آفریقا «جنگ حقیقی» جنگ سرد است. پروندههای ضخیم از مشخصات روانشناختی رهبران آفریقایی تهیه شد. کابلهای دیپلماتیک بین واشنگتن، لیوپولدول، آکرا و لندن شبکههای نفوذ را با دقت نقشهکشی میکردند.
اما ابزارهای نرم مهمتر بودند: بورسیههای دانشگاهی، مراکز تحقیقاتی، آژانسهای خبری «متعادل»، مأموریتهای کلیسایی و سازمانهای غیردولتی با کلیشهها و لبخندها. اینها سلاحهایی بودند که به شکل کمکهای انساندوستانه ظاهر میشدند. این عملیاتهای ضدشورشی با لبخندی مخملین بر دستی آهنین بود.
ویلیامز اسناد را ارائه میدهد: نفوذ در احزاب سیاسی، جذب روزنامهنگاران، پرورش رهبران اتحادیهای، رشوهدادن به دیوانسالاران، نفوذ در جنبشهای دانشجویی، حمایت از کنفرانسهای «میانهرو» و شنود مکالمات دیپلماتها در سازمان ملل. اینها تئوری توطئه نیستند؛ اسناد عمومی هستند.
قتل لومومبا و نقشه ضدانقلاب
کنگو: صحنه نخستین ضدانقلاب بزرگ نئواستعماری
هنگامی که ویلیامز به بحران کنگو میرسد، صحنهگردانی قبلاً انجام شده است. سازمان سیا زمینه را سنجیده، بازیگران را فهرست کرده، سازشکاران را خریده و ناسازشگران را برای حذف علامتگذاری کرده است. آنچه میآید بداههپردازی نیست؛ نخستین ضدانقلاب بزرگ نئواستعماری پس از جنگ جهانی دوم است که با دقت، بیرحمی و آرامش بوروکراتیک اجرا شد.
در مرکز این نمایش، پاتریس لومومبا ایستاده است. او یک روشنفکر کارگری است که توسط تجربه آموخته و توسط تحقیرها برنده شده است. او چیزی را درک میکند که بسیاری از مارکسیستهای غربی نمیفهمند: حاکمیت یک سخنرانی نیست، بلکه تصرف قدرت است. کنترل بر سرزمین، منابع، مرزها، ارتش، اقتصاد و روایتی که مردم از خود میگویند.
مرگ برنامهریزیشده یک رهبر
بلژیکیها با خرابکاری از کنگو خارج شدند. ارتش سابق مستعمراتی شورش کرد. کاتانگا، قلب معدنی کنگو، طغیان کرد. شرکتهای غربی از اداره مستقیم به نفوذ مخفی روی آوردند. دیپلماتها لومومبا را «احساساتی»، «رادیکال» و «غیرقابل پیشبینی» میخواندند. این کد زبان امپریالیسم است برای کسی که از مدیریت سرپیچی میکند.
اسناد سازمان سیا نشان میدهد که افسران این سازمان لومومبا را «سگ دیوانه» یا «شخصیتی شبیه کاسترو» میخواندند. در ملاء عام آمریکا نگرانی از «بیثباتی» ابراز میکرد، اما در پشت درهای بسته آلن دالس دستور ترور را امضا کرد. این چگونگی صرف فعل در امپریالیسم است: آنها بیثبات میکنند، شما مقصر میشوید.
الگویی که تکرار شد
کنگو الگویی شد برای مدیریت بحران در سراسر جهان جنوبی. شروع میشود با اطلاعات غلط: لومومبا کمونیست است، لومومبا دیکتاتور است. سپس تشویق تجزیهطلبی و جداییخواهی. ارائه میانجیگری توسط نهادهای «بیطرف» که نقش واقعیشان فریز کردن شتاب انقلابی است. پرورش نخبگان محلی با وعده شناخت. بدنام کردن پایگاه مردمی. انزوا رهبری. و وقتی همه چیز دیگر جواب نداد، ماشه را فشار میدهند و آن را «خودکشی» مینامند.
این الگو در آینده تکرار شد: گولارت در برزیل، آلنده در شیلی، سانکارا در بورکینافاسو، آریستید در هائیتی، زلایا در هندوراس، مورالس در بولیوی، انقلابهای رنگی در اروپای شرقی، جنگ ناتو علیه لیبی، جنگ ترکیبی علیه ونزوئلا. ابزارها تکامل یافتند، اما رابطه امپریالیستی تغییری نکرد. کنگو یک دستورالعمل است که هنوز بهکار میرود.
پوست سیاه، فیلمنامه سفید
جنگ فرهنگی: نبرد برای ذهن
وقتی ویلیامز به جبهه فرهنگی و فکری جنگ سرد در آفریقا میرسد، داستان از شیشههای سم و طرحهای کودتا به چیزی بسیار ظریفتر و در بسیاری موارد خطرناکتر تغییر میکند. اگر ترور لومومبا نمایانگر قدرت سخت نئواستعماری است، قدرت نرم مستند در این فصل جریان خون فرهنگی امپریالیسم است: جذب آرام استعدادهای آفریقایی و آفریقاییتبار به بازتولید قدرت امپریالیستی.
سازمان سیا تنها قاتل نساخت؛ روشنفکر ساخت. روزنامهنگار، ویراستار، ناشر، استاد، نمایشنامهنویس، مجری رادیو و «رهبر جامعه مدنی» ساخت. طبقهای ساخت که آفریقا را برای جهان و جهان را برای آفریقا روایت میکرد. طبقهای از آفریقاییها که بدون اینکه هرگز با یک مأمور آمریکایی دیدار کنند، جهانبینی واشنگتن را مانند ویروسی در واژگان خود حمل میکردند.
سازمانهای فرهنگی بهعنوان ابزار کنترل
نامهایی که در تحقیقات ویلیامز ظاهر میشوند—مرکز ترانسکریپشن، انستیتوی مطبوعات بینالمللی، کنگره آزادی فرهنگی—به نظر بیآزار میآیند. به نظر میرسد چیزی است که استاد شما برای «ترویج ادبیات آفریقایی» یا «تقویت تبادل فکری» ستایش کند. و دقیقاً همین مسئله آنها را کشنده میکند. اینها سلاحهایی بودند که به شکل بورسها، کمکها و فرصتها ظاهر میشدند. آزمایشگاههایی بودند که امپراتوری بر روی شکلگیری ذهن پسااستعماری آزمایش میکرد.
قشر روشنفکران کمپرادور
مهمترین دستاورد ویلیامز در این بخش، افشای تولید یک «روشنفکر کمپرادور» است. این طبقه نه بر اساس رنگ پوست، بلکه بر اساس کارکرد سیاسی تعریف میشود. وظیفه آنها ترجمه ایدئولوژی امپراتور به زبانی قابل قبول برای استعمارزدگان بود. آنها طبقه بافری شدند بین آرمانهای انقلابی تودهها و اضطرابهای خشونتبار دولت امپریالیست.
نکته دردناک این است که بیشتر مارکسیستهای غربی از این منابع آلوده استفاده میکنند. آنها مقالات مجلههایی را نقل قول میکنند که سازمان سیا از آنها حمایت مالی کرده، یا تحلیلهایی را بهعنوان بیطرف میپذیرند که از روشنفکران آفریقاییای آمده که با کمکهای غربی به شهرت رسیدهاند.
چگونه یک قاره را میشکنند
استراتژی سرکوب قارهای
هنگامی که ویلیامز به بخشهای پایانی کتاب میرسد، داستان گستردهتر میشود. دیگر یک عملیات یا یک کشور مطرح نیست، بلکه یک استراتژی قارهای است—یک دکترین امپریالیستی که نه در اسناد سیاست عمومی، بلکه در بودجه عملیات مخفی، کابلهای شنودی و ویرانههای انقلابهای قتلعامشده فرموله شده بود. کنگو یک ناهنجاری نبود؛ یک نمونه اولیه بود. لومومبا تنها هدف نبود؛ نخستین گلوله بود. آنچه ایالات متحده، بریتانیا، بلژیک و حامیان شرکتیشان از آن میترسیدند یک ترازوی قدرت بود: غنای انقلابی، کنگوی مستقل، آنگولای مسلح، گینه سوسیالیست و آفریقای متحدی که مسیر صنعتی و سیاسی خود را ترسیم میکرد.
غنا: هدف اصلی
در زمان رهبری نکرومه، غنا تنها یک کشور نبود؛ معمار یک پروژه پانآفریقایی بود که میتوانست اقتصاد جهانی را به هم بریزد. او از جنبشهای آزادیبخش حمایت میکرد، تحقیقات علمی تأمین میکرد، زیرساخت صنعتی میساخت و به سمت توسعه هستهای پیش میرفت. مطبوعات غربی او را رؤیاپرداز میخواندند، اما واشنگتن او را تهدید میدانست.
ویلیامز لایههای توطئه علیه غنا را با جزئیات بایگانی افشا میکند: سرویس اطلاعاتی بریتانیا در حال پرورش رهبران اپوزیسیون، مقامات آمریکایی در حال تأمین مالی اتحادیههای ضددولتی، ایستگاههای رادیویی و روزنامهها، کارکنان سفارت در حال همکاری با افسران مخالف، و یادداشتهای وزارت خارجه آمریکا که فعالیتهای قارهای غنا را «براندازانه» میخواندند. و سرانجام کودتایی که دقیقاً زمانی اجرا شد که نکرومه از کشور خارج بود.
آنگولا: میدان نبرد قاره
آنگولا نه تنها یک میدان جنگ بود؛ نقطه برخورد بین آیندههای رقیب. از یک سو: حزب آزادیبخش مردم آنگولا (امپیالآ)، ریشهدار در سیاست مارکسیستی، انضباطی، مردمی، حمایتشده از کوبا و بعدها اتحاد شوروی. از سوی دیگر: هولدن روبیرتو، مردی که افسران سیا تقریباً به افتخار از «اختراع» او صحبت میکردند.
ویلیامز به شهادت جان استاکول، افسر سابق سازمان سیا اشاره میکند. او افشا کرد که آمریکا جنگ را تشدید کرد، گروهها را تا دندان مسلح کرد، میلیونها دلار در عملیات مخفی سرمایهگذاری کرد و به کنگره و مردم در مورد دخالتش دروغ گفت. تلخترین نکته این بود: امپیالآ حقیقت را گفت؛ آمریکا دروغ گفت.
تداوم یک استراتژی
چیزی که این بخش را قدرتمند میکند این است که ویلیامز نشان میدهد اینها مداخلات جدا از هم نیستند، بلکه یک رشته مستمر هستند. همان اسامی در دههها تکرار میشوند. همان افسران اطلاعاتی در ایستگاههای مختلف آفریقایی میچرخند. همان شرکتها سرمایهگذاریهای خود را از غنا به کنگو به آنگولا منتقل میکنند.
برای آفریقا، این استراتژی تنها در مورد منابع نبود. این در مورد جلوگیری از آنچه سیا «اثر نکرومه» مینامید بود: گسترش اعتماد انقلابی در میان ملل استعمارزده. غنای مستقل ممکن بود توگوی مستقل را الهام بخشد، که نایجر مستقل را، که آنگولای مستقل را. آفریقای آزاد ممکن بود بهعنوان یک بلوک به کمپ سوسیالیستی بپیوندد—یا بدتر از نظر غرب، قطب خود را تشکیل دهد.
این تاریخ نیست، سیاست است
گذشتهای که هنوز با ما زندگی میکند
ویلیامز کتاب را با حس ناراحتی اخلاقی تمام میکند: اسناد اکنون عمومی هستند، کابلها طبقهبندی نشدهاند، دروغها افشا شدهاند، اما جهانی که آنها را تولید کرد، دستنخورده باقی مانده است. اینجاست که تحلیل ما نباید به دنبال راحتی بسته شدن باشد. آنچه برای آفریقا رخ داد، یک انحراف نبود؛ یک تمرین بود؛ یک کالیبراسیون بود؛ معماری اولیه سیستمی که هنوز جهان را اداره میکند.
سیاستهای مدرم: همان ابزارها، زبان جدید
روشها ناپدید نشدهاند؛ عادی شدهاند. اهداف ناپدید نشدهاند؛ افزایش یافتهاند. زبان تغییر کرده—«ترویج دموکراسی»، «نظام مبتنی بر قواعد»، «جامعه مدنی»، «مبارزه با تروریسم»، «ضد اطلاعات نادرست»—اما کارکرد همچنان یکسان است: جلوگیری از استعمارزدگان و استثمارشدگان از کنترل سرنوشت خود.
چالش برای چپ غربی
چپ غربی نمیتواند در مورد سرمایهداری، سوسیالیسم یا چندقطبیسازی سخن بگوید در حالی که آفریقا را به حاشیه میبرد. نمیتواند در مورد افول امپراتوری صحبت کند در حالی که نادیده میگیرد که امپراتوری با انضباط دادن به پیرامونی دوام میآورد. نمیتواند از بینالمللیگرایی سخن بگوید در حالی که از پذیرش این واقعیت که خودش نیز بهلحاظ ایدئولوژیک، نهادی و مادی در همان سیستمی شکل گرفته که ویلیامز افشایش میکند، سر باز میزند.
مسئولیت تاریخی و وظیفه کنونی
درسی که باید آموخت
بهخواندن «خباثت سفید» مانند یک وصیتنامه است: به ما میگوید امپراتوری چه میکند وقتی پایههایش تهدید میشود، تا چه حد حاضر است برای حفظ کنترل پیش برود، و بهطور غیرمستقیم اما غیرقابل انکار، اینکه ترسی که این عملیات را هدایت میکرد، بیاساس نبود. آفریقای متحد و مستقل میتوانست جهان را تغییر دهد. این امکان به اندازهای نزدیک بود که به قتل در سطح قارهای نیاز داشت.
برای طبقه کارگر و دهقان جهان، پیامدهای فوری وجود دارد: فقر جهان جنوبی باقیمانده توسعهنیافتگی نیست؛ محصول توسعه بیش از حد جای دیگر است. رژیمهای بدهی، قوانین تجاری، سیستمهای تحریم و اتحادهای نظامی امروز، مستقیماً بر پیروزیهای ضدانقلابی مستند در این کتاب استوار هستند.
وظیفه انقلابی
وظیفه ما این نیست که بیپایان عزاداری کنیم، بلکه این است که درک کنیم چرا او را کشتند و اطمینان حاصل کنیم که سیستمی که او را کشت، زنده نماند. وظیفه ما این است که آشکارا در کنار استعمارزدگان بایستیم، از منطق امپراتوری برگردیم، و بینالمللیگرایی را نه بهعنوان احساسات، بلکه بهعنوان استراتژی بسازیم.
«خباثت سفید» نه از ما میخواهد به یاد بیاوریم، بلکه از ما میخواهد عمل کنیم. تاریخی که ویلیامز ثبت کرده، سلاحی است که منتظر به کارگیری است. این کتاب به ما کمک میکند تا گذشته را بخوانیم تا آیندهای متفاوت بسازیم—آیندهای که در آن آفریقا سرانجام بتواند به خوابهایی که برای آنها خون ریخته شد، جامه عمل بپوشاند.

