
یان مو: دعوتنامه ترامپ برای «تقسیم سهگانه جهان»؛ آیا چین و روسیه وارد این بازی میشوند؟
نویسنده: یان مو (تحلیلگر آزاد تایوانی)
ترجمه مجله جنوب جهانی
تهاجم ایالات متحده به ونزوئلا و بازداشت مادورو و همسرش، در حقیقت دعوتنامهای است از سوی ترامپ خطاب به چین و روسیه؛ دعوتنامهای که در آن تنها چهار واژه بزرگ نقش بسته است: تقسیم سهگانه جهان.
در قبال این رویداد، بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین به شدت ابراز محکومیت کردند و جهانیان بر ایالات متحده تاختند که نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم را در هم شکسته و آشکارا قوانین بینالمللی را نقض کرده است. با این حال، چنانچه دیگر قدرتهای بزرگ (یا اتحادیههای فراکشوری) نتوانند واکنش متقابل و قدرتمندی نشان دهند، تمامی این صداها در بهترین حالت چیزی جز یک «خشم اخلاقی» زودگذر نخواهد بود؛ در ظاهر ابراز خشم و در خفا اظهار وفاداری. در آینده، کتب تاریخی تنها این سطر را ثبت خواهند کرد: «رئیسجمهور ونزوئلا بازداشت شد، آمریکای لاتین در بهت و وحشت فرو رفت و این، سرآغاز سیطره عملی ایالات متحده بر سرتاسر قاره آمریکا بود.»
گریزی از این نیست که جهانیان این اقدام ترامپ را با عملکرد چین و روسیه مقایسه کنند. شیوه مواجهه چین و روسیه با مسائل تایوان و اوکراین، کُند و فرسایشی بوده و گویی نمایشی ملالآور است که به درازا کشیده شده؛ غافل از آنکه یک «اقدام متهورانه» میتواند یکشبه محقق گردد، آن هم بدون آنکه حتی یک سرباز کشته شود یا تجهیزاتی آسیب ببیند.
بدون اندیشیدن به پایداری هزارساله و تنها با تمرکز بر غنیمت شمردن لحظهها، ترامپ با نگاهی تحقیرآمیز به چین و روسیه مینگرد؛ مادوورو اکنون در بندِ ایالات متحده است، سرنوشت زلنسکی و لای چینگ-ته چه خواهد بود؟
مشخص نیست چند نفر قادر به درک این نمایش هستند؟ به اصطلاح «رئیسجمهور صلح»، در پی دستیابی به صلحی در تراز تاریخنگاری با ابزار جنگ است. تنها جای «تأسف» است که ترامپ هنگام تهاجم به ونزوئلا، تاج «جایزه صلح نوبل» را بر سر نداشت، وگرنه این سطر در کتب تاریخی آینده، در عین واقعگرایی محض، به غایت طنزآمیز جلوه میکرد.
البته، ما میتوانیم تا دلمان میخواهد بگوییم که این رویداد در آینده چنین و چنان مشکلاتی برای آمریکا به بار خواهد آورد، اما باید از زاویه دید ایالات متحده به مسئله نگریست. در چشمان ترامپ تنها رقابت قدرتهای بزرگ و «محاسبات کلان» به سبک آمریکایی وجود دارد که اکنون در یک پرسش تند و تیز خلاصه شده است: آیا بحران ونزوئلا، بحران چین و روسیه نیز هست؟
محاسبات ترامپ ساده و بیپروا است. او آشکارا بر این باور است که چین و روسیه هر یک منافع حیاتی خود را برای صیانت دارند و آمریکای لاتین برای آنها تنها یک منفعت ثانویه محسوب میشود. اروپا برای روسیه، غرب اقیانوس آرام برای چین، و ایالات متحده نیز از یک هژمونی جهانی به یک هژمونی قارهای در آمریکا عقبنشینی میکند؛ آیا این زیادهخواهی است؟
باید اذعان کرد که هرچند «دیدگاه کلان» (Big Picture) ما با ترامپ کاملاً متفاوت است، اما کیست که با قاطعیت بگوید روسیه نسبت به این شطرنجِ مبتنی بر دکترین مونرو بیتمایل است؟ به هر حال، تجربه تاریخی طرفِ روسی «کنفرانس یالتا» است؛ وضعیتی که شباهت بسیاری به دعوتنامه کنونی ترامپ دارد.
در ۳ ژانویه، ترامپ در یک کنفرانس خبری در عمارت مار-آ-لاگو، جزئیات بازداشت مادورو را فاش کرد.
انکارناپذیر است که ترامپ در نیمه دوم سال ۲۰۲۵، حقیقتاً ژستهایی مبنی بر عقبنشینی در برابر چین و روسیه از خود نشان داد؛ با این تفاوت که طرف آمریکایی از عرصه جهانی «به آرامی عقب مینشیند» اما در قاره آمریکا «به سرعت پیشروی میکند» و این «عقبنشینی» را به منافع نقد نفتی و سدهای تجاری (نظیر افزایش تعرفههای مکزیک علیه اقتصادهای اصلی آسیا) مبدل کرده است. ترامپ در پیشگاه وجدان خویش معتقد است که حق چین و روسیه را ادا کرده و حسابوکتابهای کلان را به وضوح روشن ساخته است.
«تندی و کندی» و «پیشروی و عقبنشینی»، زوایای کلیدی برای درک تحولات آتی هستند. فارغ از روسیه، طرفِ چینی اکنون باید به وضوح دریافته باشد که ایالات متحده چگونه متحدان خود در غرب اقیانوس آرام را به خط مقدم میکند تا نقش ضربهگیر عقبنشینی را ایفا کنند، و همزمان منابع خود را در قاره آمریکا متمرکز میسازد تا با تصرف سریع سنگرها، نیت خود مبنی بر قطع منافع چین در آمریکای لاتین را محقق کند.
به عبارت دیگر، بندر چانکای، راهآهن دو اقیانوس و دیگر پروژههای همکاری منطقهای، ناگزیر به «میدان نبرد» مستقیم میان چین و آمریکا بدل خواهند شد؛ این در حالی است که مسئله تایوان همچنان در بنبست به سر میبرد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ممکن است درگیر یک الگوی نبرد در چندین جبهه شویم که در صورت بیدقتی، منجر به پراکندگی منابع و به خطر افتادن نه تنها منافع ثانویه، بلکه کاهش سرعت پیشرفت راهبردی در منافع حیاتی خواهد شد.
به زبان ساده، اگر پیش از بازپسگیری تایوان، آمریکای لاتین به چیزی شبیه به مستعمره ایالات متحده تبدیل شود، ما بازی را به طور کامل واگذار کردهایم. معامله بزرگ ترامپ بسیار ساده است: میان تایوان و آمریکای لاتین، یکی را انتخاب کنید. او چه بسا دکترین مونروی خود را به مثابه هدیهای به چین قلمداد کند.
طرفِ ما از اینکه ترامپ نقاب اخلاق را کنار گذاشته و با زبان قدرت سخن میگوید، استقبال میکند. آیا اکنون میتوانیم در نقش معلم اخلاق، بازگشتِ رئالیسم به سیاست آمریکا را سرزنش کنیم؟ البته که میتوانیم، اما کلام ما باید با عملمان همخوانی داشته باشد.
در محافل سیاسی شایع است که آمریکا دیگر در هیچ زمینهای توانمند نیست، اما واقعیت میدانی نشان میدهد که آمریکا در این جبهه و آن جبهه در حال غارت و پیروزی است؛ هر جا که در غارت پیروز نشود، روابط را با آن طرف تلطیف میکند و سپس ترامپ از فرصت آتشبس میان قدرتهای بزرگ استفاده کرده تا به غارت دیگر نقاط جهان ادامه دهد.
آمریکا به ایران حمله کرد، اتفاقی نیفتاد و حتی تعهدات سرمایهگذاری در منطقه خاورمیانه از ۲ تریلیون دلار فراتر رفت. آمریکا قصد مسلح کردن ژاپن، فیلیپین و تایوان چین را دارد، باز هم اتفاقی نیفتاد و تعهدات سرمایهگذاری در منطقه شرق آسیا به بیش از ۱ تریلیون دلار رسید. هیچیک از این مبالغ شامل فروش تسلیحات و تعرفهها نمیشود. هرچند میان تعهد سرمایهگذاری و اجرای آن لزوماً فاصله وجود دارد، اما نمیتوان مدعی شد ترامپ بازنده بوده است؛ حتی نیمی از این موفقیت نیز برای او یک پیروزی تمامعیار محسوب میشود.
میتوان غارتگریهای پراکنده آمریکا را به مثابه آخرین تلاشهای یک قدرت رو به زوال نگریست که تحت باری سنگین، از توان خویش بیش از حد مایه میگذارد، اما باید اذعان کرد که این تلاشها دستاوردهایی خواهد داشت. اگرچه شکوه گذشته بازنمیگردد، اما توان حفظ خود را دارد؛ لذا ابداً نباید دشمن را دستکم گرفت.
علاوه بر این، نیازی نیست پیشرفتهای مقطعی آمریکا در بازی جهانی را بزرگنمایی کرده و به واسطه آن، تفکر راهبردی بلندمدتِ خودمان را که مبتنی بر «صبر و سکون» است، تحقیر کنیم؛ اما همانطور که پیشتر ذکر شد، نکته کلیدی در مدیریت آهنگ «تندی و کندی» و «عقبنشینی و پیشروی» نهفته است تا تضمین شود که طرف ما پیروز میدان خواهد بود.
من مدتهاست استدلال میکنم که چین باید بر تاکتیکهای کوتاهمدت تمرکز کند؛ به این معنا که هم رویکرد فعالانه و هم منفعلانه مزایای خود را دارند و باید به صورت متقاطع به کار گرفته شوند. نمیتوان همیشه مسائل را به امید توزیع ریسک، به حوزه بازیهای بلندمدت احاله داد.
در ادامه، از میان دیدگاههای داخلی تایوان نسبت به این رویداد، دو زاویه درخور تأمل را برگزیدهام.
نفت؛ حربه نهایی آمریکا در نبرد قدرت با چین؟
ژانگ جینگیی، خبرنگار سابق مستقر در کاخ سفید، بر این باور است که تهاجم آمریکا به ونزوئلا بخشی از یک «شطرنج بسیار بزرگ» برای سلطه بر نفت است. او علاوه بر ونزوئلا، به رویدادهای اخیر برای اثبات مدعای خود استناد میکند؛ از جمله تماس تلفنی ترامپ با پوتین (پیش از دیدار با زلنسکی)، ملاقات با نتانیاهو در آستانه سال نو (زمانی که اوضاع داخلی ایران متشنج بود) و اعلام حملات مرگبار علیه گروههای افراطی در نیجریه. از نظر او، این چهار رویداد در کنار بازداشت مادورو، با هدف کنترل یا هدایت منافع نفتی در مناطق مختلف صورت گرفته است.
تسلط بر نفت یعنی تسلط بر جهان؛ تحلیلگران معتقدند شطرنج بزرگ ترامپ بر اساس این قاعده بنا شده است. این دیدگاه تا حدی منطقی است، اما این استدلال که ترامپ میخواهد از این طریق هژمونی جهانی خود را حفظ کند، هنوز با خلأهایی روبهروست؛ چرا که دولتمردان روسیه نیز انسانهای هوشمندی هستند و به سادگی تسلیم نخواهند شد. علاوه بر این، هرچقدر هم اوضاع داخلی ایران آشفته باشد، هنوز تا کنترل کاملِ شریانهای حیاتی آن توسط آمریکا و اسرائیل فاصله بسیاری وجود دارد. سوماً، وضعیت نیجریه شایان توجه است، اما چین در آنجا دهها میلیارد دلار سرمایهگذاری کرده و شاهد غارتگری بیحدومرز آمریکا نخواهد بود.
اگر چهار کشور مذکور را به اضافه آمریکا در نظر بگیریم، حدود ۴۳ درصد از ذخایر نفت جهان را در اختیار دارند که از لحاظ سیاسی بسیار اغواکننده است. غارت نفت دلیلی ساده و فهمپذیر برای تهاجم است، اما من معتقدم تلقی کردن واقعه ونزوئلا به عنوان ابزاری برای حفظ هژمونی جهانی از طریق دکترین مونرو، از نظر منطقی سست و در عمل با دشواریهای بسیار همراه است.
در واقع، بیشترین میزان واردات نفت آمریکا از کانادا تأمین میشود (نزدیک به ۶۲ درصد). بنابراین، بیشترین نفع نفتی که آمریکا با قدرت کنونی خود میتواند «به سرعت به چنگ آورد»، غارت کل قاره آمریکاست. به عبارت دیگر، آن که باید از وضعیت ونزوئلا بر خود بلرزد، کاناداست.
بر این اساس، بعید نیست که آمریکا در سطح نفتی دستاوردهای بزرگی داشته باشد، اما با توجه به تمرکز چین بر توسعه انرژیهای نو، دشوار بتوان به این نتیجه رسید که «هر که بر نفت حاکم شود، بر جهان حاکم است». من غارت نفت را اقدامی برای صیانت از خودِ آمریکا میدانم که هدفش کاهش وابستگی انرژی و گسترش قدرت انرژی است، نه حفظ سلطه جهانی.
اگرچه با بلعیدن ذخایر نفتی ونزوئلا، آمریکا میتواند جایگاه «دلار نفتی» را برای مقابله با روند بینالمللی شدن یوآن تثبیت کند، اما بینالمللی شدن یوآن تنها به معاملات نفتی وابسته نیست؛ بلکه به ثبات اقتصادی چین و باز بودن حسابهای سرمایهای نیز بستگی دارد. در مقابل، راه جلوگیری از «دلارزدایی» نیز تنها نفت نیست؛ لذا نیازی نیست جایگاه نفت ونزوئلا در رقابت چین و آمریکا را مسئلهای مرگوزندگی تلقی کرد.
فراتر از منافع نفتی، ساماندهی مجدد «حیاط خلوت» آمریکای لاتین، معنای اصلی این اقدام است.
چراغ سبز برای بازپسگیری تایوان توسط سرزمین اصلی؟
دیدگاه دیگر، که احتمالاً به هنجاری جدید در نگاه تایوان به رویدادهای بزرگ بدل شده، استنتاج «امروز ونزوئلا، فردا تایوان» است. تحلیلگران بر این باورند که این واقعه نشاندهنده کاهش تمرکز آمریکا بر امور خارج از نیمکره غربی است و مناطقی که با خطر جنگ روبهرو هستند، تنها باید به فکر صیانت از خویش باشند. از این منظر، بازداشت خودسرانه رهبر یک کشور دیگر توسط آمریکا، به مثابه تشویقِ سرزمین اصلی (چین) برای اقدام مشابه در قبال تایوان و دادن چراغ سبز برای بازپسگیری آن است.
این دیدگاه توسط «عنصر سرسخت استقلالطلب تایوان»، شن بویانگ، رد شده است. استدلال او به زبان ساده این است که «دستگیری یک دیکتاتور با بازداشت یک رهبر دموکرات» دو مقوله متفاوت است. این برخوردِ دوگانه که ناشی از ترس است، ارزش بحث عمیق ندارد. نکته مهم اینجاست: آیا «عملیات قطع سر» (Beheading Operation) کوتاهترین راه سرزمین اصلی برای بازپسگیری تایوان است؟ من در برابر این پرسش، علامت سؤال باقی میگذارم.
منطق هراسآلود دیگری نیز وجود دارد که میگوید بازداشت مادورو نشان داد حاکمیت ملی در شرایط خاص «قابل تعرض» است و «کشورهای دیکتاتوری» نمیتوانند از حمایت حاکمیتی برخوردار شوند. این استدلال با هدف نفیِ مبنای قانونیِ «مسئله تایوان، موضوع داخلی چین است و نیروی خارجی حق دخالت ندارد» مطرح شده تا مداخله خارجی در مسئله تایوان را تشویق کند.
اهمیت این سخنانِ موافق و مخالف در این است که «عدم پایبندی قدرتهای بزرگ به قوانین بینالمللی»، باور قلبی و اساسی جامعه تایوان است. محکومیت آمریکا توسط کشورهای آمریکای لاتین، چین و روسیه بر اساس قوانین بینالمللی نیز احتمالاً نه برای مهار مؤثر واشینگتن، بلکه برای بستن دهان کشورهای کوچک و متوسط در «تیم آمریکا» است که مدام از واژگانی چون «تهاجم روسیه به اوکراین» به عنوان کلیدواژههای روایت اخلاقی خود استفاده میکنند.
اگر بخواهیم از «چراغ سبز» سخن بگوییم، قانون اساسی جمهوری چین که در بطن خود بر وحدت تأکید دارد، یک چراغ سبز قانونی است؛ قدرت نظامی کنونی سرزمین اصلی یک چراغ سبز است؛ نیت ژاپن برای مداخله در تنگه تایوان و بازی آمریکا و اروپا با کارت تایوان نیز همگی چراغ سبز هستند. مسئله بر سر رنگ چراغ نیست، بلکه اینجاست که چرا با وجود چراغ سبز، حرکتی صورت نمیگیرد؟ آمریکا اکنون نشان میدهد که «من حتی با چراغ قرمز هم حرکت میکنم».
«امروز ونزوئلا، فردا تایوان» حقیقتاً هراس عمیقِ جداییطلبان تایوان است. تنها دلیلی که آنها هنوز میتوانند امروز گزافهگویی کنند این است که چین، ایالات متحده نیست.
در ۵ ژانویه، مادورو، رئیسجمهور بازداشتشده ونزوئلا، برای حضور در دادگاه فدرال وارد هلیپورت منهتن جنوبی شد.
بازداشت مادورو و منافع چین در آمریکای لاتین
اگرچه اقدامات آمریکا در بازداشت و سرنگونی رهبران آمریکای لاتین مسبوق به سابقه است، اما ویژگی متمایز این بار در آن است که مادورو اولین رئیسجمهوری است که پس از موفقیتهای چین در مدیریت روابط با آمریکای لاتین (از سال ۲۰۱۴)، برچسب «تروریست» خورده و بازداشت میشود. به عبارت دیگر، این اقدامی است که هدف اصلیاش جای دیگری را نشانه رفته است.
چین سرمایهگذاریهای کلانی در ونزوئلا دارد که شامل پروژههای نفتی و غیره میشود، اما ترامپ تنها بر فعالیتهای چین در ونزوئلا متمرکز نیست، بلکه کل روند رو به رشد نفوذ چین در منطقه آمریکای لاتین را مد نظر دارد. طبق آمارهای نهادهای چندجانبه، از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۴، مجموع سرمایهگذاری مستقیم و تعهدات وام چین در منطقه آمریکای لاتین و کارائیب حدود ۶۰۰ میلیارد دلار بوده است. چین اکنون دومین منبع بزرگ سرمایهگذاری در این منطقه (پس از آمریکا) محسوب میشود و الگوی همکاریها مدام در حال ارتقا است.
به عقیده من، ترامپ به خوبی از اهمیت آمریکای لاتین برای توسعه چین و همچنین قدرت تهدیدآمیز آن برای آمریکا (بهویژه برای حامیان مالیاش) آگاه است. از این رو، با ضرب شست نشان دادن به کشورهایی چون پاناما، مکزیک و ونزوئلا، قصد دارد کل آمریکای جنوبی را مرعوب کند. این یک اهرم فشار واقعی در مذاکرات است: پیشروی برای حفظ منافع خود و عقبنشینی برای واداشتن چین به دادن امتیاز. علاوه بر این، بیثباتی سیاسی در کشورهای آمریکای لاتین و ناتوانی آنها در مقابله با آمریکا، شرایط را برای یک «حمله در سطح پایینتر» (Dimensional Strike) از سوی آمریکا فراهم کرده تا به پیروزیهای سریع و غرورآمیز دست یابد.
در مقابل، دستِ چین به این منطقه دور است و تنها میتواند بر سر تقسیم کیک با آمریکا مذاکره کند. این وضعیت به آمریکا کمک میکند تا راهبرد «عقبنشینی آرام جهانی و پیشروی سریع منطقهای» را محقق کند؛ و این همان عقلانیت راهبردی ترامپ در بازداشت مادوورو است.
در آن سوی نیمکره غربی، یعنی در اروپا، ترامپ استراتژی متفاوتی را در پیش گرفته که به طور خلاصه «بلعیدن اروپا برای تقویت آمریکا» است؛ یعنی بهرهبرداری از «روسیههراسی» و «وابستگی به آمریکا» در اروپا برای انتقال برترین منابع آنها به خاک آمریکا. او با متحد اصلی خود در شرق آسیا، یعنی ژاپن نیز همین برخورد را دارد. با ساماندهی حیاط خلوت و مکیدن شیره اروپا و ژاپن، در مدل تقسیم سهگانه جهان، لزوماً آمریکا بازنده نخواهد بود.
البته در تمام این مسیر، چین و روسیه بیتفاوت نخواهند بود، اما ترامپ با عقبنشینی تدریجی در منافع حیاتی چین و روسیه، میتواند با این مقاومتها مقابله کند. تحولات سال ۲۰۲۵ در جبهه روسیه و اروپا روشن بود: آمریکا در حال رها کردن بار اروپا، تحقیر آن و برکشیدن روسیه است تا با ایجاد منافع آمریکایی در اوکراین، توازنی میان روسیه و اروپا ایجاد کند.
در جبهه شرق آسیا اوضاع پیچیدهتر است. ترامپ در ابتدا میخواست با واداشتن چین به تسلیم در حوزه اقتصادی، مسیر «عقبنشینی آرام» را طی کند، اما چین نه تنها تسلیم نشد بلکه ضربات دقیقی به آمریکا وارد کرد. این امر او را واداشت تا در شرق آسیا موضعی ملایمتر بگیرد و در آمریکای لاتین با «پیشروی سریع»، اهرمهای جدیدی برای بازی به دست آورد.
اگر دیدار رهبران چین و آمریکا در آوریل امسال محقق شود، میتوان حدس زد که «منافع چین در آمریکای لاتین» یکی از اهرمهای مهم آمریکا خواهد بود. این یک استراتژی کلاسیک «حمله به جای دفاع» است که هزینه چندانی هم برای آمریکا در بر نداشته است.
چین و روسیه نیز از ابزارهای تقابلی بیبهره نیستند، اما با در نظر گرفتن منافع حیاتی خود، شاید تقابل گسترده بهترین گزینه نباشد؛ چرا که آمریکا ممکن است امتیازاتی بدهد. به همین دلیل است که میگویم این یک دعوتنامه برای تقسیم سهگانه جهان است. ترامپ در حال القای این مطلب به چین و روسیه است که: «من در حوزه منافع حیاتی خود میتوانم چنین کنم، شما هم میتوانید. اگر تردیدی دارید، بیایید درباره اینکه منافع حیاتی هر طرف چیست، گفتگو کنیم.»
من متوجه شدهام که برخی از محققان داخلی در چین نگاهی مثبت به این «معامله بزرگ» دارند، اما به باور من، «قیمت پیشنهادی چین» که آنها مطرح میکنند بسیار متواضعانه و با قدرت واقعی چین ناسازگار است. اگر قیمتِ متواضعانه میتوانست منجر به عقبنشینی متواضعانه طرف مقابل شود، رقابت چین و آمریکا همین فردا به پایان میرسید.
فارغ از مسائل دیگر، صرفاً در موضوع تایوان، معاوضه «کاهش روند نظامیگری چین در اطراف تایوان» با «حمایت آمریکا از صلح و آشتی دو سوی تنگه و بازگشت به سیاست چین واحد»، فراتر از تواضع، یک عقبنشینی راهبردی برای حفظ وضعیت موجود است. من معتقدم ترامپ در حال القای این مطلب است که چین میتواند مسئله تایوان را روی میز مذاکره بگذارد تا او بتواند قیمتهای گزاف خود را مطالبه کند. در چنین شرایطی، اگر طرف ما قیمت پایینی پیشنهاد دهد، به معنای لو دادنِ فقرِ اهرمهای فشار است؛ در آن صورت، بهتر است اصلاً مذاکرهای صورت نگیرد.
پس از واقعه ونزوئلا، اینکه آیا میان چین و آمریکا و همچنین چین و روسیه وضعیت آتشبس حفظ خواهد شد یا خیر، مستلزم ملاحظات راهبردی بسیاری است. پیشنهاد بنده این است که باید به این رویداد به چشم یک دعوت برای «تقسیم سهگانه جهان» نگریست. لقمه را باید بزرگ برداشت؛ و فارغ از اینکه طرف ما چه قیمتی تعیین میکند، نباید منافع آمریکای لاتین را فراتر از «منافعِ هستهای در میان منافع حیاتی» قرار داد.
این همان دلیلی است که اخیراً بارها هشدار دادهام که نباید بر طبل آرامش در روابط چین و آمریکا کوبید. ترامپ با ترفندهای گوناگون، قطعاً از آتشبس میان دو کشور برای کسب منافع بزرگتر استفاده خواهد کرد. ببینید، با یک غفلت، در آمریکای لاتین زلزله شد و ناگهان منافع چین با خطر روبهرو گشت.
محاسبه کلان ترامپ، تقسیم سهگانه جهان است. در هر معاملهای، ستاندن و دادنی در کار است؛ اکنون تنها پرسش باقیمانده این است که «چگونه تقسیم کنیم؟»
البته، چین میتواند انتخاب کند که وارد این بازی نشود، اما پیش از بازپسگیری تایوان، چین خواهان چه نظمی در جهان است؟ این دقیقاً همان پرسشی است که ترامپ به دنبال پاسخ آن است.
