
چن فنگ: بدون حمله زمینی، آمریکا و اسرائیل به هدف خود نمیرسند
چن فنگ، نویسنده و تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل
نوشته: چن فنگ، ستوننویس اختصاصی گوانچا
ترجمه مجله جنوب جهانی
درست در زمانی که جهان با تردید به عقبنشینیهای پیدرپی ایران مینگریست و در این اندیشه بود که آیا مذاکرات هستهای سرانجام به سرمنزل مقصود خواهد رسید یا خیر، آمریکا و اسرائیل حملات هوایی گستردهای را علیه ایران آغاز کردند. جنگی که اکنون در اوج خود به سر میبرد و هر یک از طرفین از «دستاوردهای» خود سخن میگویند، اما بسیاری از جزئیات آن همچنان در هالهای از ابهام فرو رفته است. برای ناظران بینالمللی، «مه جنگ» بر فراز خلیج فارس اینک از هر زمان دیگری غلیظتر به نظر میرسد. در چنین شرایطی، شاید بهتر باشد گامی به عقب برداریم و فارغ از درگیریهای لحظهای و اخبار ضدونقیض درباره نتایج جنگ، به این پرسش بنیادین بپردازیم که راستی کجا و تیر کجا؟
آیا آمریکا و اسرائیل به هدف خود خواهند رسید؟
اگرچه اکنون همه توجهات به ایران معطوف است، نباید از یاد برد که جهان دستخوش دگرگونیهای عمیقی است و خاورمیانه بزرگ، اگرچه کانون بسیاری از این دگرگونیها نیست، اما بیتردید به کانونی که این تحولات را رقم میزند، یعنی آمریکا، پیوند خورده است.
در داخل آمریکا، پروژه «بزرگ کردن دوباره آمریکا»ی ترامپ عملاً به بنبست رسیده است. جنگ تعرفهای که با آنهمه جنجال آغاز شد، نه تنها به «پیروزی» وعدهدادهشده نینجامید، که به ورطهای از شکست مطلق فروغلطید. بازپرداخت تعرفهها خود به معمایی لاینحل بدل شده، تورم اگرچه موقتاً در قفس زندانی شده، اما طلسمشکنی آن دیری نخواهد پایید، و بدهیها و دلار هر روز بیش از پیش دردسرساز میشوند. سوءاستفادههای بیحدومرز از قدرت از سوی اداره مهاجرت و گمرک (آیسیای) به معضلی عمومی تبدیل شده، و حتی مسئله «مهاجرت غیرقانونی» که همواره برای ترامپ یک برگ برنده بود، اینک به آتشی تبدیل شده که دامان خود او را گرفته است. موج مخالفت با ترامپ هر روز گستردهتر و متمرکزتر میشود، و حامیانش با سردرگمی از خود میپرسند: «راستی این فیلمنامه از کجا آب میخورد؟»
ظاهراً خود ترامپ نیز به این نتیجه رسیده که بخت چندانی برای پیروزی در انتخابات میاندورهای ندارد و این به معنای آن است که دو سال پایانی ریاستجمهوریاش را بهصورت یک رئیسجمهور لنگ خواهد گذراند. اگر اکنون دست به کاری بزرگ نزند، نه تنها این دو سال، که آینده جریان ترامپیسم در آمریکا نیز تباه خواهد شد. او نیاز مبرمی دارد تا افکار عمومی را از شکستهای خود منحرف کند.
از این رو، ترامپ خواهان سقوط حکومت دینی در ایران است. «ارتقای سطح زندگی ایرانیان» بهانهای بیش نیست؛ او میخواهد ایران نیز همچون ونزوئلا، همراه با نفتش سر تسلیم فرود آورد. نفت عراق پیشتر در کنترل عملی آمریکاست، نفت ونزوئلا نیز اینک در اختیار واشنگتن قرار گرفته، و اگر نفت ایران نیز به این مجموعه افزوده شود، در میان کشورهای عمده نفتی، تنها روسیه خواهد بود که خارج از حیطه قدرت آمریکا قرار دارد. این یعنی دستیابی به قدرتمندترین اهرم کنترل بر نفت جهان از زمان بحران نفتی ۱۹۷۳ تاکنون.
نفت همچنان شریان حیاتی اقتصاد است. تسلط بر نفت، عصای دست «صلح آمریکایی» را استحکام میبخشد و به «پترودلار» جان تازهای میدهد. اهمیت دومی در شرایطی که گروه بریکس به طور جدی به فکر دلارزدایی از مبادلات درونی خود افتاده است، بیش از پیش نمایان میشود.
از سوی دیگر، عملیات «طوفانالاقصی» حماس در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، چنان لرزهای بر اندام اسرائیل انداخت که آن را با شوک جنگ ۱۹۷۳ مقایسه کردهاند. مسئولیتهای نتانیاهو در غافلگیری اسرائیل و حسابکشیهای بعدی، در سایه عملیاتهای تلافیجویانه ارتش و جنگ غزه به حاشیه رانده شد. جنگ غزه هرگز واقعاً پایان نیافت، اما نتانیاهو برای بقای سیاسی خود و پاسداری از میراث صهیونیسم افراطی، به یک نمایش پر سر و صدا نیاز داشت.
اسرائیل همچنین نیاز دارد تا کانون توجه راهبردی آمریکا را بار دیگر به خاورمیانه بزرگ بازگرداند. اسرائیل بدون حمایت آمریکا دوام نمیآورد. «طوفانالاقصی» همچنین این حقیقت تلخ را بر اسرائیل آشکار ساخت که وحشت عبور ایران از آستانه هستهای، تا چه اندازه میتواند واقعی باشد. از نگاه اسرائیل، حماس، حزبالله و انصارالله یمن، همه و همه تنها بازیگرانی نیابتی در دستان ایران هستند. اسرائیل به تنهایی توان ریشهکن کردن تهدید ایران را ندارد. از سال ۲۰۱۲ و سخنرانی در سازمان ملل، نتانیاهو بیوقفه از تهدید هستهای ایران سخن گفته است.
نتانیاهو در میان رهبران اسرائیل، چربزبانترین و توانمندترین در اقناع افکار عمومی است، و ترامپ نیز در میان رهبران آمریکا، بیشترین همدلی را با اسرائیل دارد. اما این دو به تنهایی کافی نبودند. این بار اما، نیاز ترامپ به نجات میراث سیاسی خود، به عاملی تعیینکننده تبدیل شد و پرده جنگ را درید.
توان نظامی واقعی ایران در هالهای از ابهام فرو رفته، اما ایران با جمعیتی نزدیک به صد میلیون، کشور کوچکی نیست. نتانیاهو هدف از بمباران را سرنگونی حکومت ایران اعلام کرده، و ترامپ آن را خلع سلاح موشکی و هستهای ایران میداند. هر دو هدف، چنان انعطافپذیر و گنگ هستند که میتوان در صورت موفقیت، فریاد «پیروزی» سر داد، و در صورت ناکامی، دم از «ادامه مبارزه» زد. از این منظر، ایران به «ساک بزن» ایدهآلی تبدیل شده که هرگاه اراده کنند، میتوانند بر آن بکوبند.
از سوی دیگر، جنگ محدود به حملات هوایی خواهد ماند و هرگز به اشغال زمینی نخواهد انجامید. با وجود جنجالهای تبلیغاتی درباره «بزرگترین تجمع هوایی از زمان جنگ خلیج فارس تاکنون»، نیروهای آمریکایی در منطقه اصلاً توان حمله زمینی به ایران را ندارند و ارتش اسرائیل نیز از این توان بیبهره است.
اما واقعیت آن است که بدون حمله زمینی، آمریکا و اسرائیل عملاً نمیتوانند به هدف خود برسند. آنها پیشتر نیز ایران را بمباران کرده بودند، و آن زمان نیز تردیدهای فراوانی درباره تأثیر واقعی این حملات وجود داشت. تأسیسات هستهای ایران در ژوئن ۲۰۲۵ هدف بمباران آمریکا و اسرائیل قرار گرفت، اما به نظر میرسد خسارت چندانی به آن وارد نشده و بخش اعظم اورانیوم غنیشده با خلوص بیش از ۶۰ درصد، که به گزارش آژانس بینالمللی انرژی اتمی در تونلهای زیرزمینی تأسیسات اصفهان نگهداری میشود، سالم مانده است.
این اورانیوم هنوز به خلوص ۹۰ درصد (درجه تسلیحاتی) نرسیده، اما فاصله چندانی با آن ندارد. اگر ایران سرانجام تصمیم به ساخت بمب اتمی بگیرد، این ذخایر نقش تعیینکنندهای ایفا خواهند کرد. خلوص اورانیوم در طبیعت حدود ۰.۷۲ درصد است، راکتورهای آبسبک نیروگاههای هستهای به خلوص ۳ تا ۵ درصد نیاز دارند، و خلوص ۶۰ درصد بسیار فراتر از نیاز ایران برای «استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای» است، اما همچنان میتوان با آن دست به «بازی با کلمات» زد.
البته آمریکا و اسرائیل اجازه این بازی را به ایران نمیدهند. در ۹ فوریه، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران اعلام کرد که در صورت لغو همه تحریمها، ایران آماده است اورانیوم غنیشده خود را رقیق کند تا از حد مجاز فراتر نرود. اما در ۲۶ فوریه، واشنگتن شرط خود را مطرح کرد: برچیده شدن کامل تأسیسات هستهای فردو، نطنز و اصفهان، و ارسال همه اورانیوم غنیشده باقیمانده به آمریکا، آن هم با توافقی دائمی. ایران این شرط را نپذیرفت.
مسئله دیگر، توان موشکی ایران است. ایران با اتکا به نیروی داخلی، توانسته است توان موشکی قابل توجهی، شامل موشکهای بالستیک و کروز، ایجاد کند و در ضدحمله ژوئن ۲۰۲۵ علیه اسرائیل و نیروهای آمریکایی در منطقه، از آن بهطور گسترده استفاده کرد. پهپادهای انتحاری «شاهد» که در اوکراین سر و صدای بسیاری به پا کردند، نمونه سادهشده موشکهای کروز محسوب میشوند. نکته طعنهآمیز آنکه آمریکا نمونهای معکوسسازی شده از پهپاد شاهد را در حملات کنونی علیه ایران به کار گرفته است.
آمریکا خواهان گنجاندن توان موشکی ایران در مذاکرات هستهای است و دلیل آن را تهدید جهانی میداند. در ۲۵ فوریه، وزیر امور خارجه ایران اعلام کرد که ایران برد موشکهای خود را به ۲۰۰۰ کیلومتر محدود کرده و این موشکها صرفاً برای دفاع و بازدارندگی طراحی شدهاند. او ادعاهای مربوط به تلاش ایران برای ساخت موشک دوربردی که بتواند به آمریکا برسد را «اخبار جعلی» خواند و گفت ترامپ قربانی این اخبار است. بدیهی است که آمریکا این استدلال را نمیپذیرد.
نیروی هوایی ایران فرسوده و عملاً ناکارآمد است. در چنین شرایطی، موشکهای میانبرد و کروز به برگ برنده راهبردی ایران تبدیل شدهاند و کنار گذاشتن آنها به معنای خلع سلاح کامل است. اگر ساخت بمب اتمی با عضویت در انپیتی منافات دارد، ساخت و استقرار موشکهای بالستیک و کروز تابع هیچ معاهدهای نیست و ایران دلیلی برای پذیرش چنین شرطی ندارد. اما از نگاه آمریکا و اسرائیل، خودِ این توانمندی «گناه» است.
درست مانند بمب اتمی، بدون حمله زمینی نمیتوان توانایی تحقیق و تولید موشک را از ایران سلب کرد. موشکها تهدیدی مستقیمتر و با آستانه پایینتر برای اسرائیل هستند، و این تهدید را نه تنها ایران، که حزبالله و انصارالله نیز با موشکهای ایرانی علیه اسرائیل به کار گرفتهاند.
حتی اگر مذاکرات هستهای به نتیجه برسد و توافقی امضا شود، باز هم مسئله بازرسی باقی میماند. پس از جنگ خلیج فارس، عراق بازرسیهای سازمان ملل را برای یافتن سلاحهای کشتار جمعی پذیرفت. اما گروههای بازرسی که ظاهراً بیطرف و فنی بودند، عملاً بازرسی را به ابزاری سیاسی تبدیل کردند و در حالی که هیچگونه تخلفی نیافته بودند، دامنه آن را چنان گسترش دادند که حاکمیت عراق را پایمال کردند. در نهایت، «عدم همکاری عراق با بازرسان سازمان ملل» به بهانهای برای حمله آمریکا تبدیل شد.
اگر ایران نیز به توافقی مشابه دست یابد، بیتردید بازرسیها و سلاحی شدن آنها در انتظارش خواهد بود. نیافتن هیچ مدرکی فقط بر بدبینی آمریکا و اسرائیل میافزاید و در نهایت، تنها اشغال زمینی است که میتواند از هستهای و موشکی شدن ایران جلوگیری کند. میتوان گفت که توافق فقط میتواند اشغال را به تعویق اندازد، نه اینکه از آن جلوگیری کند.
بنابراین، جنگ با ایران اجتنابناپذیر است. اما این که چرا اکنون آغاز شده، به فرصتطلبی شخصی ترامپ و نتانیاهو بازمیگردد.
جنگ به کجا خواهد انجامید؟
هر اندازه ایران از توان خود بگوید، و هر اندازه دوستدارانش آرزوی پاسخی کوبنده داشته باشند، پاسخ مستقیم ایران محدود خواهد بود. تعداد محدود موشکها بیشینه تواناییاش زخمی سطحی بر پیکر دشمن است. اما این به معنای «پیروزی آسان» آمریکا و اسرائیل نیست. سرنوشت جنگ به چند عامل بستگی دارد:
اراده مردم ایران
پس از پنجاه سال حکومت دینی، قضاوت درباره نگرش مردم ایران به نظام جمهوری اسلامی، یا به حدس و گمان متکی است، یا بر اظهارات مخالفان خارجنشین. بمباران کنونی آشکارا با هدف سر بریدن و سرنگونی نظام طراحی شده، و اهداف موشکی و هستهای شاید در اولویت بعدی باشند.
بر اساس اطلاعات موجود و تأییدشده توسط رسانههای ایرانی، تاکنون در این حملات کشته شدهاند: آیتالله خامنهای رهبر عالی انقلاب، سید علی موسوی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، محمد پاکپور فرمانده کل سپاه پاسداران، علی شمخانی دبیر شورای عالی امنیت ملی، و عزیز نصیرزاده وزیر دفاع. به نظر میرسد آمریکا و اسرائیل تصمیم گرفتهاند سران نظام و فرماندهان ارشد ایران را یکجا برچینند.
اما مسعود پزشکیان، رئیسجمهور اصلاحطلب، همچنان در قید حیات است و از طریق کمیتای موقت، اختیارات رهبری را در دست گرفته است. پزشکیان در داخل بر مسائل «نان و آب و مسکن» تمرکز دارد و وعده سیاست خارجی عملگرایانه و کاهش تنش با غرب را میدهد. او بر ضرورت بهبود روابط با آمریکا و رفع تحریمها تأکید میکند.
امنیت و سیاست خارجی از اختیارات رهبری است و تا زمانی که خامنهای در قید حیات بود، پزشکیان مجال چندانی برای مانور نداشت. به نظر میرسد آمریکا و اسرائیل قصد دارند با حذف خامنهای، راه را برای پزشکیان هموار کنند. اما پرسش اینجاست که پزشکیان در برابر تجاوز خارجی چگونه خواهد ایستاد؟ و مردم ایران چه راهی را برخواهند گزید؟
رهبران نظام حذف شدهاند، اما پایگاه اجتماعی و سیاسی آن همچنان پابرجاست. نادیده گرفتن پایگاه اجتماعی و سیاسی، حفره همیشگی راهبرد ترور رهبران بوده است. رهبران حماس و حزبالله یکی پس از دیگری ترور شدند، اما این گروهها بار دیگر سر برآوردند، زیرا سازماندهی آنها بر پایه یک ایدئولوژی استوار است و تا زمانی که بستر اجتماعی تغییر نکرده، ایدئولوژی ریشهکنشدنی نیست.
آمریکا مادورو را ربود، اما دولت سوسیالیستی متحد ونزوئلا (PSUV) بههمراهی دلسی رودریگز همچنان بر سر کار است، و حتی آمریکا برای اداره ونزوئلا ناچار به تعامل با آن است. در ایران، شاید نقش احزاب به پای سپاه پاسداران نرسد. طی سالهای گذشته، فرماندهان سپاه در ترورهای گوناگونی کشته شدهاند، اما سپاه هرگز از هم نپاشیده است.
از سوی دیگر، محمدرضا پهلوی دهها سال سیاست مدرنیزاسیون غربی را در ایران پیاده کرد، اما هنگامی که حکومتش فروپاشید، انبوه تسلیحات مدرن آمریکایی و نیروهای مسلح و امنیتی آموزشدیده بهسبک غرب، هیچ سودی برایش نداشتند. این بدان سبب بود که اسلام در ایران ریشهای عمیق دارد. حکومت دینی در ایران، در حقیقت از رأی مردم برخاسته است. با این حال، خواست مردم ایران برای اصلاحات و بهبود وضعیت معیشتی و بینالمللی نیز واقعی و عمیق است. تا زمانی که نظام جمهوری اسلامی بر پایه انتخابات استوار است، تناوب اصلاحطلبان و اصولگرایان در قدرت، تغییری در این معادله ایجاد نخواهد کرد.
دهها سال است که ایران انتخابات برگزار میکند. هر بار که اصلاحطلبان پیروز میشدند، غرب به وجد میآمد و گمان میکرد ایران سرانجام به آغوش غرب بازگشته است، اما هر بار ناامید شد. نقش رهبری در این میان، با حق وتوی خود، بسیار تعیینکننده بوده است.
آیا پزشکیان میتواند با حذف رهبری، مسیر تاریخ ایران را دگرگون کند؟ در شرایطی که ساختار قدرتمند سپاه پاسداران همچنان پابرجاست، او چگونه میتواند تاریخ ایران را بازنویسی کند؟ بازنویسی تاریخ ایران در میان بمبارانهای آمریکا و اسرائیل، او را به قهرمان ملی بدل خواهد کرد یا به خائن ملی؟ این پرسشهایی است که پزشکیان و مردم ایران با آن روبهرو هستند و آمریکا و اسرائیل پاسخی برای آن ندارند.
جالب آنکه رسانههای اسرائیلی مدعی شدهاند محمود احمدینژاد، رئیسجمهور پیشین ایران نیز در بمباران کشته شده، اما دفتر احمدینژاد این ادعا را تکذیب کرده است. احمدینژاد در دوران ریاستجمهوری خود (۲۰۱۳-۲۰۰۵) مواضعی تند ضدآمریکایی و ضداسرائیلی داشت، اسرائیل را «غده سرطانی» میخواند که «باید از نقشه محو شود»، از «محور مقاومت» حمایت میکرد و بر حق ایران برای استفاده صلحآمیز از انرژی هستهای در هر شرایطی پافشاری مینمود. او در داخل، با زندگی ساده و بیآلایش خود، به حل مشکلات معیشتی مردم میاندیشید و به توسعه زیرساختها توجه داشت و به همین دلیل در میان اقشار کمدرآمد محبوبیت داشت.
احمدینژاد بعدها حمایت خامنهای را از دست داد و سه بار (در سالهای ۲۰۱۷، ۲۰۲۱ و ۲۰۲۴) صلاحیت او برای کاندیداتوری در انتخابات ریاستجمهوری رد شد. او که دانشجوی دانشگاه علم و صنعت تهران بود، در تسخیر سفارت آمریکا شرکت داشت. در دوران جنگ تحمیلی، بهعنوان عضوی از سپاه پاسداران جنگید. پس از پایان ریاستجمهوری، به تدریس در دانشگاه علم و صنعت بازگشت.
حسن روحانی و ابراهیم رئیسی، دو رئیسجمهور اصلاحطلب (با تأیید خامنهای) هر دو روحانی بودند. شاید بتوان این را «اصلاحطلبی بهسبک ایرانی» نامید: پالایش روح با اسلام، و بهبود معیشت و اقتصاد با دانش و فناوری غربی. اما «غربگرایی» اصلاحطلبان بارها با «نوازش سرد» غرب مواجه شد. غرب خواهان ایرانِ از اسلامزداییشده است، نه ایرانِ «اسلام در متن، غرب در حاشیه». توافق هستهای روحانی و اوباما، با روی کار آمدن ترامپ نه تنها پاره شد، که ایران به «یک قدم مانده به بمب» متهم و تحت فشار شدید قرار گرفت. پزشکیان کمی متفاوت است: او پزشک است، نه روحانی، و شاید آخرین بازمانده جریان اصلاحطلب.
شاید بتوان تقابل احمدینژاد و خامنهای را کشمکشی عجیب میان «روحانی اصلاحطلب» و «روشنفکر سکولار محافظهکار» دانست. مرگ خامنهای (که ۸۶ ساله و ناتوان بود) شاید تأثیر چندانی نداشته باشد، زیرا نظام جانشینی در ایران از پیش طراحی شده است. احمدینژاد نیز تنها یک فرد است؛ تا زمانی که نیروی «روشنفکران سکولار محافظهکار» که او نماینده آن است، باقی باشد، کشمکش ادامه خواهد یافت.
در این میان، مقایسه با اسرائیل جالب توجه است. یهودیت آمیزهای است از نژاد، دین و فرهنگ. خاخامهای یهودی در طول ۲۰۰۰ سال، نقش تعیینکنندهای در حفظ هویت یهودی ایفا کردهاند، و امروز نیز جناح تندروی اسرائیل گرایشهای تلمودی-یهودی قدرتمندی دارد. «اسرائیل بزرگ از فرات تا مدیترانه» بر اساس عهد عتیق تعریف میشود. اما اسرائیل را خاخامها نساختند؛ بنیانگذاران اسرائیل بیشتر به یهودیت بیاعتنا بودند. هنگامی که در جنگ ۶ روزه، نیروهای اسرائیلی وارد اورشلیم شدند و در پای دیوار ندبه گریستند، موشه دایان با تحقیر به «آن سنگ بزرگ» نگریست و از زیارت آن سرباز زد.
شاید بتوان گفت که کشمکش اصلی در ایران، میان «روحانیون اصلاحطلب» و «روشنفکران سکولار محافظهکار» است و این کشمکش سرانجام جهت «اصلاحات بهسبک ایرانی» را تعیین خواهد کرد. ایران تنها با یافتن رهبری که بتواند این مسیر را هدایت کند، از بنبست فعلی خارج خواهد شد و بمباران آمریکا و اسرائیل نمیتواند در این باره تعیینکننده باشد.
موضع کشورهای منطقه
بمباران ایران از سوی آمریکا و اسرائیل، کشورهای منطقه را در موقعیتی بسیار دشوار قرار داده است. رقابت «عرب و عجم» و «شیعه و سنی» هرچند واقعی است، اما افکار عمومی در این کشورها ایجاب میکند که دستکم فاصله خود را با آمریکا و اسرائیل حفظ کنند و همین، موضعگیری برای آنها را دشوار کرده است.
در جریان مذاکرات هستهای ایران و آمریکا، محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، با پزشکیان تلفنی گفتوگو کرد و تأکید کرد عربستان اجازه نخواهد داد از خاک و حریم هوایی آن برای حمله به ایران استفاده شود.
پس از بمباران، ایران به پایگاههای آمریکا در عربستان، امارات، قطر، بحرین و کویت حمله کرد. وزارت خارجه عربستان با صدور بیانیهای، «تجاوز ایران به حاکمیت همسایگان» را محکوم کرد و گفت از این «کشورهای برادر» حمایت کامل خواهد کرد. امارات نیز حق پاسخگویی را برای خود محفوظ دانست.
از یک سو، برای کشورهای منطقه غیرقابل قبول است که در برابر حملات موشکی ایران، با وجود انبوه تسلیحات مدرن خریداریشده از غرب، دست روی دست بگذارند. از سوی دیگر، همدستی با آمریکا و اسرائیل در کشتار و ویرانی ایران، در شرایطی که این دو به جان جهان اسلام افتادهاند، از نظر سیاسی خط قرمزی است که نمیتوان از آن عبور کرد. جنگ با ایران شیعه به نیابت از آمریکای مسیحی، یک چیز است؛ همدستی با اسرائیلِ صهیونیست در کشتار مسلمانان، چیزی کاملاً متفاوت و از نظر سیاسی مطلقاً ممنوع.
به دلیل همین محدودیتهای سیاسی، پایگاههای آمریکا در منطقه از یک سو هدف حملات ایران هستند، و از سوی دیگر در عملیاتهای جنگی نقش کمرنگی دارند. پدافند هوایی کشورهای منطقه تا حدودی مؤثر بوده، اما فاصله زیادی با «توری پولادین» دارد. آمریکا از این وضعیت ناراضی است، اما نمیتواند به جای آنها وارد عمل شود.
اما اگر حملات ایران به گونهای باشد که کشورهای منطقه را به خشم آورد و آنها را به بازگذاشتن مرزها و آسمان خود به روی ارتش آمریکا وادار کند، معادله جنگ دگرگون خواهد شد. اکنون، هواپیماهای آمریکا و اسرائیل عمدتاً از پایگاههای اسرائیل و اردن، و با عبور از آسمان سوریه و عراق، به ایران حمله میکنند. نقش سوخترسانهای آمریکایی در این میان بسیار تعیینکننده است و به جنگندههای اسرائیلی امکان میدهد با حداکثر محموله جنگی و با برد بسیار بیشتر، به اهداف خود برسند.
سوریه اصلاً نیروی هوایی ندارد. نیروی هوایی عراق با اف-۱۶های خود عمدتاً برای مقابله با داعش طراحی شده و توانایی نبرد هوایی آن به موشکهای اسپارو متعلق به دوران جنگ ویتنام محدود است. شنیده شده عراق در حال مذاکره با پاکستان برای خرید ۱۲ فروند جنگنده «جیاف-۱۷ تاندر» (بلوک ۳) است. اگر این معامله نهایی شود و تعداد آن افزایش یابد و به موشکهای پیال-۱۵ مجهز باشد، میتواند بر حملات آینده آمریکا و اسرائیل به ایران از طریق آسمان عراق تأثیر بگذارد. این پرسش جالبی است.
جالب آنکه بریتانیا نیز در عملیات شرکت کرده، اما تنها در پدافند هوایی اسرائیل و اردن، و نه در حملات آفندی. بریتانیا حتی استفاده آمریکا از پایگاههای دیهگو گارسیا در اقیانوس هند و فیرفورد در خاک خود را رد کرده و به همین دلیل، بمبافکنهای آمریکایی در این عملیات غایب بزرگی هستند. بی-۵۲ و بی-۲ در تئوری میتوانند از خاک آمریکا به پرواز درآیند، اما نرخ بهکارگیری آنها بسیار محدود است.
از ناوهای هواپیمابر آمریکا، تنها «لینکلن» در منطقه حضور دارد، «فورد» هنوز فاصله زیادی دارد، و سومین ناو، «بوش»، هنوز به منطقه نرسیده است. کانون حملات در شمال است و از دریای عرب نیز فاصله دارد.
اما اگر پایگاههای آمریکا در منطقه به طور کامل در اختیارش قرار گیرند، «موتورهای کوچک» و موشکهای بالستیک ایران نمیتوانند جلوی ورود انبوه مهمات و تجهیزات آمریکا را بگیرند.
چگونگی مدیریت تنش از سوی ایران، بهگونهای که «ضد آمریکا و اسرائیل باشد، نه ضد عرب»، و کشورهای منطقه را وارد جنگ نکند، یکی از نکات بسیار مهم در روزهای آینده خواهد بود.
توانایی آمریکا و اسرائیل در جنگ فرسایشی
همانگونه که گفته شد، سر بریدن رهبران ایران به معنای تغییر حکومت نیست، و بمباران تأسیسات موشکی و هستهای نیز نمیتواند تواناییهای مربوطه را به کلی از بین ببرد. مهمتر آنکه حتی اگر موشکهای ایران تمام شود، توانایی سپاه پاسداران در بستن تنگه هرمز از بین نمیرود، و توانایی انصارالله در بستن تنگه بابالمندب نیز همچنان پابرجاست. تداوم محاصره کشتیرانی در خلیج فارس و دریای سرخ ممکن است آمریکا و اسرائیل (دستکم آمریکا) را به ادامه عملیات وادارد و آنها را در باتلاقی فرسایشی گرفتار کند.
در جنگ خلیج فارس، آمریکا ۶ ناو هواپیمابر، ۱۳۰۰ تا ۱۸۰۰ فروند هواپیمای جنگی و ۵۰۰ هزار نیرو را گرد آورد. امروز در منطقه ایران، حتی ۶ ناو هواپیمابر جمع نمیشود، ۱۵۰ فروند هواپیمای جنگی نیز نمیتوانند کشوری بسیار بزرگتر از عراق را با بمباران به زانو درآورند. ۳۰ تا ۴۰ هزار نیروی آمریکایی در منطقه نیز عمدتاً در فکر جان سالم به در بردن از حملات ایران هستند و توانی برای درهم شکستن سپاه پاسداران ندارند.
جراحی ناقص سرطان، فقط به گسترش آن میانجامد و بمباران آمریکا و اسرائیل تنها پوست ایران را خراشیده است. آخرین بار ۸ ماه پیش بود که آمریکا و اسرائیل ایران را بمباران کردند، این بار نیز هیچکس نمیداند تا کی ادامه خواهد یافت، اما تقریباً میتوان گفت به زودی بار دیگر تکرار خواهد شد.
اسرائیل به تازگی از جنگ غامض غزه بیرون آمده است. هیچکس نمیداند اشغال نظامی پرهزینه و فرسایشی ایران تا کی ادامه خواهد یافت، اما ترس و نفرت از موشکها و بمب اتمی ایران فراتر از اختلافات داخلی اسرائیل است. با حمایت مستمر آمریکا، اسرائیل میتواند به راه خود ادامه دهد.
اما آمریکا داستان دیگری است. جنگ پرهزینه است. ترامپ خود را «رئیسجمهور صلح» میخواند، نه از روی عشق به صلح، که از سر بیمیلی به خرج کردن پول. مسئله دیگر، اختیار اعلان جنگ است. بر اساس «قانون اختیارات جنگی»، اعلان جنگ در اختیار کنگره است، نه رئیسجمهور. رئیسجمهور در شرایط اضطراری میتواند بهطور موقت دست به اقدام بزند، اما باید پس از آن از کنگره تأیید بگیرد. در طول تاریخ، رؤسایجمهور آمریکا بارها از این اختیار اضطراری برای راهاندازی جنگهای کوتاه استفاده کردهاند و کنگره معمولاً کارشکنی نکرده است. دستگیری مادورو نیز بهعنوان یک «عملیات پلیسی» با حمایت نظامی توصیف شد و اصلاً جنگ نامیده نشد.
اما عملیات در ایران را نمیتوان اینگونه تعریف کرد. اگر جنگ ادامه یابد، کنگره را نمیتوان نادیده گرفت. این بدان معناست که ترامپ باید هرچه زودتر «ماموریت انجام شد» را اعلام کند. برخی رسانهها تخمین زدهاند عملیات بمباران بیش از یک هفته طول نخواهد کشید.
از سوی دیگر، آمریکا توان جنگ فرسایشی را ندارد. جنگ اوکراین ذخایر مهمات آمریکا را آشکار ساخت، حتی گلولههای ۱۵۵ میلیمتری را نمیتوان بهطور نامحدود مصرف کرد، چه رسد به موشکهای کروز و بمبهای هدایتشونده که بسیار گرانقیمتتر هستند.
افزون بر این، مسئله «جنگ ۲۰۲۷ تایوان» نیز همچنان بر سر زبانهاست. اگر آمریکا در جنگ با ایران مهمات خود را تمام کند و تجهیزاتش فرسوده شوند، در صورت وقوع جنگ تایوان در ۲۰۲۷، دستش خالی خواهد بود.
بسیاری از گزارشها حاکی از آن است که اف-۲۲ها، اف-۳۵ها، ای-۳ها و کیسی-۱۳۵هایی که اکنون در منطقه گرد آمدهاند، بخش اعظم توان هوایی متحرک آمریکا را تشکیل میدهند و اغلب از یگانهای مختلف گردآوری شدهاند. ناو «فورد» از ژوئن ۲۰۲۵ در دریا به سر میبرد و مدتهاست که مأموریتش تمدید شده. ابتدا باید به دریای کارائیب میرفت و اکنون به خاورمیانه آمده است. احتمالاً یک یا دو ماه دیگر میتواند برای تعمیر به خانه بازگردد و مشکل بدنام توالتهایش (که واقعاً افتضاح هستند) سرانجام حل شود.
اگر جنگ ادامه یابد، آمریکا ممکن است با بنبست و شرمندگی روبهرو شود و «قدرت نمایی» ترامپ به تمسخر بدل گردد. ایران میتواند دومین شکست سنگین را پس از جنگ تعرفهها برای ترامپ رقم بزند.
اما شکست سنگین ترامپ، به احتمال زیاد از داخل کشورش آغاز خواهد شد. تورم در آمریکا اکنون عمدتاً به دلیل قیمت پایین نفت مهار شده است. تنگه هرمز محل عبور ۲۰ درصد از نفت صادراتی جهان است. قایقهای تندروی سپاه پاسداران شاید نتوانند کاری از پیش ببرند، اما برای نفتکشها همچنان تهدیدی جدی هستند. این بدان معناست که صادرات نفت کل منطقه خلیج فارس در معرض تهدید قرار میگیرد و قیمت نفت در جهان به ناچار جهش خواهد کرد.
تأثیر توقف کشتیرانی در تنگه هرمز بر آمریکا اندک است. آمریکا نفت شیل به وفور دارد و اکنون نفت ونزوئلا را نیز در اختیار گرفته و به نفت خلیج فارس چندانی نیاز ندارد. اما بازار نفت جهانی ترین بازار است و قیمت نفت در آمریکا نیز به ناچار جهش خواهد کرد. این میتواند برای شرکتهای نفتی آمریکا یک سود بادآورده باشد، اما برای مصرفکنندگان آمریکایی، قبضهای سنگینتری به همراه خواهد داشت.
اقتصاد آمریکا بر مصرف استوار است، و مصرف آمریکا بر نفت. اگر تورم بار دیگر سر برآورد، مصرف آمریکا لطمه سنگینی خواهد خورد و اشتغال، بورس و تولید ناخالص داخلی نیز سقوط خواهند کرد. در آن صورت، فدرال رزرو ناچار به افزایش نرخ بهره خواهد بود، که نه تنها مصرف را با کارتهای اعتباری کاهش میدهد، که هزینه بهره بدهی ملی را نیز به شدت افزایش خواهد داد. کسری بودجه سالانه ۱.۵ تا ۲ تریلیون دلاری نیاز به استقراض دارد، و اوراق قرضه سالانه (در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، هر کدام ۱۰ تریلیون دلار) نیز با نرخ بهره جدید خریداری خواهند شد. هیچکس نمیداند کدام سنگ آسیاب، کمر شتر اعتبار دلار را خواهد شکست، و هیچکس هم نمیخواهد بداند.
ایران برای جنگ فرسایشی باید به هر قیمتی شده تنگه هرمز را مسدود کند و با بالا بردن قیمت نفت، آمریکا را در تورمی فزاینده گرفتار سازد. اما در این میان، باید مراقب بود که کشورهای منطقه را به خشم نیاورد.
تأثیر بستن تنگه هرمز بر جهان نیز قابل توجه است. اروپا با شوک قیمت نفت مواجه خواهد شد و چون اقتصاد آن نیز بر مصرف استوار است، راه گریزی نخواهد داشت. جنوب جهانی و هند نیز آسیب خواهند دید. چین نیز ضربه خواهد خورد، اما بخش تولید میتواند هزینه را به پاییندست منتقل کند. چین در این کار «تبحر» یافته و حتی میتواند در شرایطی که سایر کشورها گرفتار شدهاند، باز هم رکورد صادرات خود را بشکند. روسیه بیش از همه «خوشحال» خواهد بود، زیرا نه تنها نفت خود را گرانتر و بیشتر میفروشد، که فشار بر اوکراین نیز کاهش مییابد. احتمالاً در آمریکا و اروپا کسانی پیدا خواهند شد که ترامپ را به «روسیهدوستی واقعی» متهم کنند.
پس راستی کجا و تیر کجا؟ «مقصود» ترامپ همچنان «بزرگ کردن دوباره آمریکا» است. او میخواهد با «رقص شمشیر»، شکست جنگ تعرفهای را بپوشاند و با دمیدن جان تازهای در کالبد «صلح آمریکایی» و «پترودلار»، برای احیای جریان ترامپیسم زمان بخرد.
آیا موفق خواهد شد؟ این بستگی به آن دارد که آیا میتواند از اسب سرکش تورم پیشی بگیرد یا خیر.
