
مائو تسه تونگ درباره جنگ درازمدت: به بهانه تجاوز امپریالیسم به ایران
پیشگفتار
کشور و جامعه چین اشتراکات تاریخی بسیاری با ایران دارند و از این رو، تجربه چین میتواند برای ایران بسیار آموزنده باشد. هر دو کشور تا اواخر قرن هجدهم میلادی، تمدنی مستقل از سرمایهداری جهانی حفظ کرده بودند؛ نظامی که غرب با خشونت تمام در حال گسترش آن در کشورهای جنوبی بود. این معادله برای ایران در دهه نخست قرن نوزدهم به هم خورد؛ ارتش و توپخانه مدرن روسیه تزاری از شمال حمله ور شد، منطقه قفقاز از دست رفت و دو معاهده استعماری گلستان و ترکمنچای بر کشور تحمیل گردید. در همان برهه، انگلستان با پشتیبانی ایالات متحده آمریکا، تجارت افیون را بر چین تحمیل کرد و با جنگی خانمانسوز، آغازگر دوران سلطه خارجی بر این کشور شد. از آن پس، هر دو تمدن ایران و چین برای بیش از یک قرن وارد دورانی سیاه از سلطه قدرتهای امپریالیستی شدند. مطلب پیش رو، سخنرانی رهبر انقلاب چین، مائو تسهتونگ، در سال ۱۹۳۸ و ده ماه پس از مقاومت انقلابیون چین در برابر اشغالگران ژاپنی است. دکتر یوگویلی، مترجم این مطلب به فارسی، معتقد است تحلیل رهبر چین در این سخنرانی، با توجه به شرایط امروز ایران که در نبردی وجودی با امپریالیسم آمریکا، اسرائیل و حامیان غربی آنهاست، بسیار آموزنده خواهد بود.
حمایتهای آشکار و پنهان جمهوری خلق چین از مردم دوستداشتنی و متحد ایران، بر کسی پوشیده نیست. همچنین، علاقه عمیق مردم چین به مردم ایران و همبستگی آنان با نبرد ایران علیه امپریالیسم نیز نباید بر کسی مخفی باشد. از همین منظر بود که پس از حمله امپریالیسم به ایران، با همکار خود، دکتر یوگویلی، در بخش «مطالعات ایران» دانشگاه مطالعات زبانهای خارجی پکن دیدار کردم. ایشان بنیانگذار و مدیر سابق مرکز ایرانشناسی و گروه زبان و ادبیات فارسی در این دانشگاه هستند و به عنوان مترجم رسمی دولت چین در دیدار با رهبرانی چون شهید آیتالله خامنهای، شهید ابراهیم رئیسی و دکتر حسن روحانی نیز فعالیت داشتهاند. در جریان این دیدار با خانم دکتر یوگویلی و دیگر دوستان ایراندوست در پکن، جملهای از ایشان در حافظه ما طنینانداز شد: «بیایید برای ایران عزیز کاری انجام دهیم». ترجمه و ارائه مطلب پیش رو، از ثمرات و دستاوردهای همین دیدار بود.
چین در دهه ۱۹۳۰ میلادی، و برای چندمین بار پس از تجاوزهای متعدد قرن نوزدهم، مورد اشغال ژاپن واقع شد. سخنرانی پیش رو تنها یک سال پس از اشغال نانجینگ، پایتخت آن زمان چین، توسط ژاپن ایراد شده است. نیروهای فاشیستی ژاپن در جریان این اشغال، صدها هزار غیرنظامی و سرباز بیدفاع چینی را قتل عام کردند، شهر را با خاک یکسان نمودند و دست به تجاوزهای جنسی گسترده علیه زنان چینی زدند. هزاران چینی نیز در آزمایشهای بمبهای میکروبی یا در اثر حملات با همین بمبها به قتل رسیدند.
در تشابهی با ایران کنونی، چین و جبهه ضد امپریالیستی آن نیز در مقابله با ژاپن، با پویایی و تضادهای اجتماعی پیچیدهای روبرو بودند. برخی از چینیها به «نظریه مرگ ملت» معتقد شده بودند. در همین زمینه باید یادآور شد که غرب استعماری، تاریخ و ارزشهای دیگر ملل را در فرآیندی چندصدساله و با محوریت غرب (Eurocentrism) تعریف کرده و برتری غرب در چارچوب داروینیسم اجتماعی، به شکلی هژمونیک و تحمیلی، برای بسیاری از مردم شرق پذیرفته شده بود. ریشه «نظریه مرگ ملت» که برخی چینیها در برابر برتری صنعتی ژاپن خود را تسلیم مییافتند، در همین تصویرسازی ساختگی غرب نهفته بود. البته مائو در این مطلب، چینیهای معتقد به «نابودی ملت چین» را مصداق طبقه کمپرادور هم میدانست.
کمتر از یک دهه پس از این سخنرانی، وعدههای مائو یکیبهیک محقق شد و انقلاب چین با شکست کامل امپریالیسم و کسب استقلال، به پیروزی رسید. امروزه نیروهای مسلح ایران و میلیونها ایرانی که از آنها در خیابانهای ایران حمایت میکنند، با همان منطق انقلابیون چین در دهه ۱۹۳۰ میجنگند. از دیدگاه ما، همانگونه که پیروزی آشکارا از آنِ مردم چین در مقاومت و نبرد علیه امپریالیسم بود، پیروزی از آنِ مردم ایران در نبرد کنونیشان علیه امپریالیسم آمریکا خواهد بود.
کریم پورحمزاوی
پکن
13 فروردین 1405
درباره جنگ درازمدت
سالگرد بزرگ جنگ علیه ژاپن، که در هفتم ژوئیه فرا میرسد، نزدیک است. نزدیک به یک سال است که نیروهای تمام ملت متحد شده و در نبردی سخت پایداری میکنند. آنها جبههٔ متحد را حفظ کرده و با دشمن دلاورانه میجنگند. این جنگ در تاریخ شرق بیسابقه و در تاریخ جهان کمنظیر است، و مردمان سراسر جهان به آن چشم دوختهاند. هر چینی که از مصیبت جنگ رنج میبرد و برای بقای میهن خود میکوشد، روز و شب در آرزوی پیروزی در این نبرد است. اما سرانجام این جنگ به کجا خواهد انجامید؟ آیا اصلاً به پیروزی میانجامد؟ آیا میتوان در آن به پیروزی سریع دست یافت؟ بسیاری از جنگ درازمدت سخن میگویند، اما چرا جنگ درازمدت است؟ چگونه باید آن را پیش برد؟ بسیاری نیز از پیروزی نهایی دم میزنند، اما چرا این پیروزی محقق خواهد شد و چگونه باید برایش جنگید؟ این پرسشها برای همگان بیپاسخ مانده و حتی برای اکثریت مردم هنوز حلنشده است. از همین رو، بدبینان شکستخورده [هواداران نظریهٔ نابودی ملت] به میدان آمده و به مردم میگویند: «چین نابود خواهد شد. پیروزی نهایی از آن چین نیست.» در سوی دیگر، شماری از دوستان شتابزده نیز پیشی گرفته و ادعا میکنند: «چین به زودی میتواند پیروز شود و نیازی به زحمت فراوان نیست.» آیا این سخنان درست است یا نه؟
ما همواره گفتهایم که این ادعاها و سخنان، درست نیستند. اگرچه گفتههای ما هنوز برای اکثریت مردم روشن و پذیرفته نشده است. بخشی از این مشکل به سبب کاستی در کار تبلیغ و تبیین ماست و بخشی دیگر به این دلیل است که تحول عینیِ جنگ، هنوز سرشت و سرانجام خود را به تمامی آشکار نکرده و چهرهی واقعی خود را به روشنی در برابر مردم ننهاده است. تا زمانی که مردم نتوانند تمایل قهری تاریخ به سوی پیروزی و آیندهی نهایی آن را به وضوح ببینند و بر اساس آن، برنامهای فراگیر و روش عمل خود را تعیین کنند، باور صرف به چنین پیشبینیای دشوار خواهد بود. اکنون وضعیت چنین است: اگرچه تجربهی ده ماه جنگ برای درهم شکستن آن نظریهی بیپایهی «نابودی ملت» کافی است و همین تجربه برای قانع کردن دوستان شتابزدهی طرفدار «پیروزی سریع» نیز بسنده میکند، اما در این شرایط، شمار فراوانی از مردم در جستوجوی توضیحی جامعنگر و فراگیر هستند، به ویژه در خصوص مسئلهی جنگ درازمدت.
در کنار نظریهٔ مخالف «نابودی ملت» و نظریهٔ «پیروزی سریع»، تحلیلهای سطحی و تهی از محتوا نیز کمرواج نیست. برای نمونه، شعار کلیشدهای مانند این در میان تودهها شنیده میشود: «از زمان حادثهٔ پل مارکوپولو، چهارصد میلیون نفر با ارادهای یکپارچه متحد شدهاند و پیروزی نهایی حتماً از آنِ چین است.» این گزاره در ذات خود درست است، اما نیاز به عمقبخشی و تکمیل دارد. پایداری جنگ ضد ژاپنی و جبههٔ متحد، متکی بر مجموعهای پیچیده از عوامل است: از همپیمانی همهی احزاب در سراسر کشور، از حزب کمونیست گرفته تا کومینتانگ؛ از اتحاد همهی اقشار مردم، از کارگر و دهقان تا بورژوازی؛ از همکاری همهی نیروهای نظامی، از ارتش اصلی تا دستههای چریکی؛ تا در عرصهٔ بینالملل، از پشتیبانی کشورهای سوسیالیستی تا همدلی مردمان عدالتخواه در سایر ملل؛ و حتی در خود کشور ژاپن، از مخالفت بخشی از مردم با جنگ تا نارضایتی سربازانی در خط مقدم. به بیان روشن، تمامی این نیروها به درجات مختلف در پیشبرد جنگ ضد ژاپنی ما مشارکت و تلاش کردهاند و هر انسان منصفی باید قدردان ایستادگی آنان باشد. ما کمونیستها، در کنار دیگر احزاب و مردم میهنپرست سراسر کشور، تکلیف خود را تنها در یک جهت میدانیم: تلاش برای همبستگی هرچه بیشتر تمامی این نیروها و نبرد بیامان تا شکست ژاپن متجاوز. امسال، در اول ژوئیه، هفدهمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست چین فرا میرسد. برای آن که هر عضو حزب بتواند نقش مؤثرتر و کارآمدتری در جنگ ضد ژاپنی ایفا کند، مطالعهی ژرف و جدی مسئلهی «جنگ درازمدت» ضرورتی انکارناپذیر است. از همین رو، سخنرانی کنونی من به بررسی همین موضوع اختصاص یافته است. گرچه قصد دارم تا حد امکان به جوانب گوناگون جنگ درازمدت بپردازم، ولی روشن است که نمیتوان تمام جزئیات را در یک سخنرانی گنجاند.
تجربهی ده ماه جنگ ضد ژاپنی به روشنی ثابت کرده است که دو دیدگاه زیر نادرستند: نخست، نظریهی «قطعاً چین نابود میشود» و دوم، نظریهی «پیروزی سریع چین». دیدگاه نخست به سازشکاری میانجامد و دیدگاه دوم به سبکشماری دشمن. روش این دو گروه در تحلیل مسائل، ذهنی و یکجانبه است؛ در یک کلام، غیرعلمی است.
پیش از آغاز جنگ ضد ژاپنی، گفتارهای بسیاری دربارهی «نابودی ملت» رواج داشت. از این قبیل که: «سلاح چین از ژاپن ضعیفتر است؛ پس اگر وارد جنگ شویم، قطعاً شکست خواهیم خورد» یا «اگر پا به میدان نبرد بگذاریم، بیتردید به سرنوشت اتیوپی دچار خواهیم شد.» با شروع جنگ، بیان آشکار این نظریه از میان رفت، اما هنوز به صورت پنهان و بسیار نیرومندی وجود دارد. برای نمونه، فضای سازشکاری هر از گاهی پدیدار میشود و استدلال هواداران سازش این است که «اگر به جنگ ادامه دهیم، قطعاً نابود خواهیم شد.» چنانکه دانشجویی از (شهر) هونان در نامهای نوشته بود: «کار در روستا دشوار است. من به تنهایی به تبلیغ و روشنگری مشغولم و چارهای جز گفتوگو با مردم در هر فرصتی ندارم. مخاطبان من نادان و بیسواد نیستند؛ تا حدی میفهمند و به سخنانم توجه نشان میدهند. اما برخی از خویشاوندانم پیوسته تکرار میکنند: “چین نمیتواند پیروز شود، محکوم به نابودی است.” این پندار بسی آزاردهنده است. خوشبختانه آنان خود دست به تبلیغ نمیزنند، وگرنه فاجعهای رخ میداد، چرا که دهقانان اعتماد بیشتری به آنان دارند.» این دسته از طرفداران نظریهی «قطعاً چین نابود میشود»، در واقع پایگاه اجتماعی گرایش سازشکاری را تشکیل میدهند. چنین افرادی در سراسر چین پراکندهاند؛ از این رو، خطر سازشکاری که هر آن ممکن است در صفوف نیروهای ضد ژاپنی رخنه کند، تا پایان جنگ به کلی از میان نخواهد رفت. اکنون که (شهر) شوژو سقوط کرده و وضعیت (شهر) ووهان بحرانی است، رد قاطع و استدلالی این نظریهی «نابودی ملت» کاری بیهوده نخواهد بود.
در طی ده ماه جنگ ضد ژاپنی، همچنین دیدگاههای گوناگونی پدیدار شد که نشان از شتابزدگی و کوتهنگری داشت. برای نمونه، در همان آغاز جنگ، بسیاری دچار خوشبینیهایی بیپایه شدند و توان ژاپن را بسی دست کم گرفتند، تا آنجا که گمان میبردند ژاپن حتی قادر نخواهد بود به استان شانشی نیز لشکر بکشد. برخی دیگر جایگاه راهبردی جنگ چریکی را در نبرد ضد ژاپنی ناچیز میشمارند و به آن اصل که «در کل، جنگ متحرک اصلی است و جنگ چریکی فرعی؛ ولی در بخشهایی ویژه، جنگ چریکی اصلی است و جنگ متحرک فرعی» با تردید مینگرند. آنان با راهبرد ارتش هشتم که میگوید «اساس، جنگ چریکی است، ولی در شرایط مناسب از جنگ متحرک نیز نباید چشم پوشید» موافق نیستند و آن را دیدگاهی «مکانیکی»[1] میخوانند. در جریان نبرد (شهر) شانگهای، عدهای ادعا میکردند: «فقط سه ماه مقاومت کنیم، قطعاً تحولات بینالمللی تغییر خواهد کرد، شوروی حتماً نیرو خواهد فرستاد و جنگ فیصله خواهد یافت.» اینان آیندهی جنگ را عملاً به کمکهای خارجی گره زده بودند. پس از پیروزی در (منطقه) تایارژوانگ، برخی پنداشتند که نبرد شوژو باید «نبرد پایانی» باشد و اصرار داشتند که راهبرد پیشین جنگ درازمدت باید دگرگون شود. میگفتند: «این، آخرین تقلای دشمن است» و «اگر ما پیروز شویم، روحیهی نظامیان ژاپنی درهم خواهد شکست و کارشان یکسره خواهد شد.» پیروزی در (گذرگاه) پینگشینگگوان برخی را دچار غرور بیجا کرد و پیروزی تایارژوانگ نیز بسیاری را از خود بیخود نمود. سپس این پرسش برآمد که آیا دشمن به ووهان حمله خواهد آورد یا نه. بسیاری قاطعانه میگفتند: «هرگز!» و بسیاری دیگر با اطمینان ادعا میکردند: «قطعاً نه»!
چنین نگرش سطحیای میتواند به همهی مسائل سرنوشتساز سرایت کند. برای مثال، برخی میپرسند: آیا نیروی ضد ژاپنی ما کافی نیست؟ و خود پاسخ میدهند: چرا، کافی است؛ زیرا نیروی موجود همینجا نیز پیشروی دشمن را متوقف کرده، دیگر چه نیازی به افزایش نیرو؟ یا مثلاً میگویند: آیا شعار تحکیم و گسترش جبههی متحد ضد ژاپنی هنوز بهجاست؟ و نتیجه میگیرند: نه، زیرا وضع کنونی جبهه برای دفع دشمن بسنده است؛ پس تحکیم و گسترش لازم ندارد. نیز میپرسند: آیا باید فعالیت دیپلماتیک و تبلیغی بینالمللی را تشدید کرد؟ پاسخ میدهند: نه. یا اینکه: آیا باید اصلاحات نظامی و سیاسی، گسترش جنبش تودهای، آموزش همگانی دفاع ملی، سرکوب خائنان و تروتسکیستها، توسعهی صنایع دفاعی و بهبود معیشت مردم را با جدیت پی گرفت؟ پاسخ آنان به همهی این پرسشها منفی است. حتی میپرسند: آیا شعارهای دفاع از ووهان، دفاع از گوانگژو، دفاع از شمال غرب و گسترش شدید جنگ چریکی در پشت خط دشمن هنوز اعتبار دارد؟ و باز پاسخشان منفی است. چه بسا برخی، به محض آنکه وضع جبهه اندکی بهبود مییابد، آماده میشوند تا اصطکاک میان حزب کمونیست و کومینتانگ را تشدید کنند و توجه را از دشمن خارجی به درون معطوف سازند. این حالت تقریباً پس از هر پیروزی نسبتاً بزرگ یا هر توقف موقتی در پیشروی دشمن رخ میدهد. همهی موارد فوق را ما در عرصهی سیاست و امور نظامی «کوتهبینی» مینامیم. این سخنان اگرچه در ظاهر منطقی مینمایند، در حقیقت بیبنیاد و واهیاند—سخنانی به ظاهر درست، اما در باطن نادرست. زدودن این گونه پندارهای بیاساس برای پیشبرد جنگ ضد ژاپنی و دستیابی به پیروزی، امری سودمند و ضروری است.
پس پرسش بنیادین این است: آیا چین نابود خواهد شد؟ پاسخ روشن است: نه، نابود نخواهد شد؛ پیروزی نهایی از آنِ چین است. آیا پس چین میتواند به سرعت و در زمانی کوتاه به این پیروزی دست یابد؟ پاسخ این پرسش نیز روشن است: خیر، نمیتواند. جنگ ضد ژاپنی جنگی درازمدت است.
نکات اصلی این مسائل را دو سال پیش به گونهای کلی طرح کرده بودیم. در تاریخ ۱۶ ژوئیه ۱۹۳۶، یعنی پنج ماه پیش از حادثه شیان و دوازده ماه پیش از حادثه پل مارکوپولو، در گفتوگویی با آقای ادگار اسنو، خبرنگار آمریکایی، ارزیابی کلی خود از اوضاع جنگ چین و ژاپن و راهبردهای گوناگون نیل به پیروزی را ارائه داده بودم. یادآوری بخشهایی از آن مصاحبه در اینجا خالی از فایده نیست.
پرسش: تحت چه شرایطی چین میتواند بر نیروی امپریالیستی ژاپن چیره شده و آن را نابود سازد؟
پاسخ: دستیابی به این هدف مشروط به فراهم آمدن سه شرط است: نخست، تکمیل و تحکیم جبههٔ متحد ضد ژاپنی در داخل چین؛ دوم، تشکیل جبههٔ متحد بینالمللی علیه ژاپن؛ و سوم، بروز و گسترش جنبشهای انقلابی در میان تودههای مردم ژاپن و ملتهای تحت استعمار آن. از منظر مردم چین، مهمترین و تعیینکنندهترینِ این شرایط، همان اتحاد بزرگ درونی ملت چین است.
پرسش: به نظر شما این جنگ چه مدت به درازا خواهد کشید؟
پاسخ: مدت جنگ به قدرت جبههٔ متحد ضدژاپنی چین و دیگر عوامل تعیینکننده در روابط چین و ژاپن بستگی دارد. به عبارت روشنتر، هرچند عامل اصلی به قدرت خود چین بازمیگردد، اما کمکهای بینالمللی و پیشرفت انقلاب داخلی ژاپن نیز نقشی بسیار مؤثر ایفا خواهند کرد. اگر جبههٔ متحد ضدژاپنی چین با قوت توسعه یابد و به شکلی کارآمد—هم در گستره و هم در عمق—سازماندهی شود؛ اگر دولتها و ملتهایی که منافعشان از سوی امپریالیسم ژاپن تهدید میشود، کمکهای ضروری را به چین عرضه کنند؛ و اگر انقلاب در ژاپن زودتر شعلهور شود، آنگاه جنگ به سرعت پایان خواهد یافت و چین پیروزی سریعی به دست خواهد آورد. اگر این شرایط به زودی محقق نشود، جنگ شکلی درازمدت به خود خواهد گرفت. اما نتیجهٔ نهایی، در هر صورت، یکی است: ژاپن قطعاً شکست خواهد خورد و چین قطعاً پیروز خواهد شد. تنها در این صورت تلفات انسانی سنگینتر خواهد بود و میبایست دورهای بس دشوار را پشت سر گذاشت.
پرسش: از منظر سیاسی و نظامی، به عقیدهٔ شما آیندهٔ این جنگ چگونه رقم خواهد خورد؟
پاسخ: سیاست توسعهطلبانهٔ ژاپن در قاره آسیا از پیش تعیین شده است. کسانی که گمان میبرند با سازش با ژاپن و واگذاری بخشهای بیشتری از خاک و حاکمیت چین میتوان هجوم او را متوقف کرد، سخت در اشتباهند. ما با اطمینان میدانیم که حتی مناطق پاییندست رود یانگتسه و بنادر جنوبی نیز در نقشههای توسعهطلبی امپریالیستی ژاپن گنجانده شده است. افزون بر این، ژاپن چشم به اشغال فیلیپین، تایلند، ویتنام، شبهجزیره مالایا و هندِ شرقی هلند دوخته تا از این راه، کشورهای بیگانه را از چین جدا کند و بر اقیانوس آرام جنوبغربی سیطره یابد. این همان سیاست دریایی ژاپن است. در چنین شرایطی، بیتردید چین در وضعیتی بس دشوار قرار خواهد گرفت. با این حال، اکثریت مردم چین باور دارند که این دشواریها قابل غلبه است؛ تنها ثروتمندان ساکن بنادر بزرگ هستند که شکست را حتمی میپندارند، زیرا از زیان دارایی خود هراس دارند. بسیاری نیز میپندارند که اگر سواحل چین در محاصرهٔ ژاپن قرار گیرد، چین دیگر توان ادامهٔ جنگ را نخواهد داشت. این سخنی بیپایه است. برای رد آن، تنها یادآوری تاریخ نبردهای ارتش سرخ کافی است. در جنگ کنونی ضد ژاپنی، مزیتهای چین به مراتب بیشتر از موقعیت ارتش سرخ در دوران جنگ داخلی است. چین کشوری است پهناور؛ حتی اگر ژاپن بتواند مناطقی با ۱۰۰ تا ۲۰۰ میلیون نفر جمعیت را به اشغال خود درآورد، ما هنوز تا شکست فاصلهای بسیار داریم. ما هنوز از نیروی عظیمی برای مقابله با ژاپن برخورداریم، در حالی که ژاپن ناگزیر است در تمام طول جنگ، در پشت خطوط خود به شکل مداوم با جنگ دفاعی دست و پنجه نرم کند. افزون بر این، عدم یکپارچگی و ناهمگونی اقتصادی چین، برخلاف تصور، در این جنگ به سود ماست. برای نمونه، جدایی شانگهای از دیگر نقاط چین، هرگز به اندازهٔ جدایی نیویورک از دیگر ایالات آمریکا برای آن کشور زیانبار نخواهد بود. حتی اگر ژاپن موفق به محاصرهٔ سواحل چین شود، قادر به در محاصره گرفتن شمالغرب، جنوبغرب و نواحی غربی کشور نخواهد بود. بنابراین، نقطهٔ ثقل اصلی، همانگونه که پیشتر نیز تأکید کردهایم، اتحاد تمام مردم چین و تشکیل یک جبههٔ متحد یکپارچهٔ ضد ژاپنی است.
پرسش: اگر جنگ به درازا بکشد و ژاپن به شکستی قطعی تن ندهد، آیا حزب کمونیست ممکن است تن به صلح داده و حاکمیت ژاپن بر شمال شرق (منچوری) را به رسمیت بشناسد؟
پاسخ: هرگز. حزب کمونیست و مردم سراسر چین، حتی یک وجب از خاک میهن را نیز در تصرف متجاوز باقی نخواهند گذاشت.
پرسش: به گمان شما، راهبرد اصلی این جنگ رهاییبخش چیست؟
پاسخ: راهبرد ما باید بر بهکارگیری نیروی اصلی خود در جبههای سیال و درازمدت استوار باشد. برای پیروزی ارتش چین، ناگزیریم در میدانی گسترده به جنگ متحرک در سطحی عالی روی آوریم: با پیشرویها و عقبنشینیهای سریع، و تمرکز و پراکندگیهای چابک. این، جنگ متحرکی در مقیاس بزرگ است، نه یک جنگ موضعی که تنها بر سنگرهای عمیق، استحکامات پلکانی و دفاع ایستا تکیه کند. البته این به معنای چشمپوشی از تمام مواضع مهم نظامی نیست؛ در جایگاههای سودمند، باید از جنگ موضعی نیز بهره جست. اما راهبرد تعیینکننده در سراسر جبهه، میبایست جنگ متحرک باشد. جنگ موضعی اگرچه ضروری است، اما نقشی درجه دوم و تکمیلی دارد. از دید جغرافیایی، با وجود گستردگی پهنهٔ نبرد، امکان اجرای جنگ متحرک مؤثر برای ما فراهم است. هنگامی که ارتش ژاپن با پویایی و شدت عمل ما روبرو شود، ناچار به محافظهکاری خواهد شد. سازوکار جنگی آنان سنگین، حرکتشان کُند و کارآییشان محدود است. اگر ما نیروهای خود را در جبههای تنگ متمرکز کنیم و به جنگ فرسایشی و دفاع ایستا بپردازیم، مزیت جغرافیایی و اقتصادی خود را از کف خواهیم داد و مرتکب خطای اتیوپی خواهیم شد. بنابراین، در مرحلهٔ آغازین جنگ باید از هرگونه نبرد سرنوشتساز بزرگ پرهیز کرده و نخست با جنگ متحرک، روحیه و توان رزمی دشمن را به تدریج فرسوده و تضعیف کنیم.
علاوه بر بهکارگیری نیروهای منظم و آموزشدیده در جنگ متحرک، باید دست به سازماندهی گروههای چریکی گستردهای در میان تودههای دهقان زد. باید در نظر داشت که سپاه داوطلب ضد ژاپنی در سه استان شمال شرق، تنها بخش ناچیزی از توان بالقوهٔ عظیمی را نمایان میسازد که دهقانان سراسر کشور میتوانند در راه این نهاد بسیج کنند. دهقانان چین، منبعی پایانناپذیر از نیروی پشتیبانی به شمار میروند؛ اگر به شکلی درست سازمان یافته و رهبری شوند، قادر خواهند بود ارتش ژاپن را به جنگی بیامان و ۲۴ ساعته کشانده و آن را تا سرحد فرسودگی پیش برند. نباید از یاد برد که این جنگ در خاک چین جریان دارد؛ به این معنا که ارتش ژاپن به طور کامل در میان دریایی از مردم چین—که دشمنان طبیعی او هستند—محاصره خواهد شد. ارتش ژاپن ناگزیر است تجهیزات و آذوقهٔ مورد نیازش را از مسافتهای دور حمل کند و خود مسئولیت حفاظت از این کاروانهای طویل را بر عهده گیرد؛ مجبور است نیروی انبوهی را برای پاسداری از خطوط تدارکاتی خود به کار گیرد و همواره در حالت آمادهباش برای مقابله با حملات غافلگیرانه باشد؛ و افزون بر این همه، بخش بزرگی از نیروهایش را میبایست در منچوری و حتی در خود ژاپن مستقر نگاه دارد.
در جریان جنگ، چین قادر خواهد بود شمار بسیاری از سربازان ژاپنی را به اسارت بگیرد، مقادیر انبوهی سلاح و مهمات را به غنیمت برد و از این راه به تقویت تسلیحاتی خود بپردازد. همزمان، با فراهم آمدن کمکهای خارجی، توان تجهیزاتی ارتش چین نیز به تدریج فزونی خواهد یافت. بر این اساس، چین در مراحل پایانی جنگ میتواند به جنگ موضعی تهاجمی روی آورده و به مواضع اشغالی ژاپن یورش برد. بدین سان، ژاپن زیر فشار جنگ درازمدت، شاهد فروپاشی تدریجی اقتصاد خود خواهد بود و روحیهٔ ارتشش در فرسودگی نبردهای بیپایان تحلیل خواهد رفت. در سوی مقابل، در چین، نیروی بالقوهٔ جنگ روزبهروز شکوفا میشود و انبوه مردمان انقلابی بیوقفه به صفوف جبهه میپیوندند و برای رهایی میهن میجنگند. مجموعهٔ این عوامل، در کنار دیگر شرایط مساعد، به ما امکان خواهد داد تا در زمانی تعیینکننده، ضربهای نهایی و کاری بر دژها و پایگاههای ژاپن در سرزمینهای اشغالی وارد آورده و نیروهای متجاوز را برای همیشه از خاک چین بیرون برانیم.
تجربهٔ دهماههٔ جنگ ضد ژاپنی، درستی نکات فوق را به اثبات رسانده و در آینده نیز به اثبات خواهد رساند.
کمتر از دو ماه پس از حادثهٔ پل مارکوپولو، در ۲۵ اوت ۱۹۳۷، کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست چین در سندی با عنوان «تصمیم دربارهٔ وضعیت کنونی و وظایف حزب» به روشنی اعلام داشت:
حادثهٔ پل مارکوپولو و اشغال پکن و (شهر) تیانجین، تنها سرآغاز یورش گستردهی ژاپن به سرزمین اصلی چین است. ژاپن بسیج کامل جنگی خود را آغاز کرده است. ادعاهای آنان مبنی بر “عدم تمایل به گسترش جنگ”، چیزی جز پردهدودی برای پوشاندن تهاجم واقعیشان نیست.
مقاومت در پل مارکوپولو در هفتم ژوئیه، سرآغازی بر جنگ تمامملی چین شده است.
از این پس، وضعیت سیاسی چین وارد مرحلهی نوینی شده است؛ مرحلهای که مرحلهی اجرای جنگ تمامملی است. دورهی آمادهسازی برای جنگ به سر آمده است. مهمترین وظیفه در این مرحله، بسیج همهی نیروها برای نیل به پیروزی در جنگ است.
کلید مرکزی پیروزی در جنگ، در تبدیل نبردی که آغاز شده به جنگی همهجانبه و تمامملی نهفته است. تنها با چنین جنگی فراگیر و سراسری است که میتوان به پیروزی نهایی دست یافت.
از آنجا که جنگ کنونی هنوز از کاستیها و نارساییهای جدی رنج میبرد، در روند آینده ممکن است با شکستها، عقبنشینیها، تفرقههای داخلی، خیانت، سازشهای موقت و محلی و دیگر شرایط دشوار روبرو شویم. از همین رو باید همواره در نظر داشت که این جنگ، جنگی سخت و درازمدت خواهد بود. با این حال، ما با اطمینان باور داریم که نبردی که آغاز شده، به برکت تلاشهای حزب ما و پشتیبانی مردم سراسر کشور، بر تمامی این موانع چیره شده و راه پیشرفت و گسترش خود را ادامه خواهد داد.
تجربهی دهماههی جنگ ضد ژاپنی نیز درستی این دیدگاهها را تأیید کرده و در آینده نیز تأیید خواهد کرد.
تمایل به ایدئالیسم و مکانیکینگری در تحلیل جنگ، ریشهی شناختی تمام دیدگاههای نادرست است. روش این گونه تحلیلها، ذهنی و تکبُعدی است. گاه سخنانی بیپایه و اساس و صرفاً متکی به تصورات ذهنی میرانند و گاه تنها یک جنبه یا یک مقطع خاص از مسئله را برجسته کرده و با همان ذهنیت یکسویه، آن را چنان بزرگ مینمایانند که گویی کل حقیقت است. با این حال، دیدگاههای نادرست را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: دستهای که خطاهایی بنیادین و ریشهدارند و اصلاحشان دشوار است، و دستهای که خطاهایی گذرا و موقعیتیاند و اصلاحشان آسانتر. اما از آنجا که هر دو به یکسان خطا هستند، اصلاح هر دو گونه ضروری است. بنابراین، برای دستیابی به تحلیلی درست از مسئلهی جنگ، میبایست با گرایش به ایدئالیسم و مکانیکینگری در عرصهی جنگ مقابله کرد و با دیدگاهی عینی و همهجانبه به بررسی آن پرداخت.
پایه و اساس مسئله:
چرا جنگ ضد ژاپنی جنگی درازمدت است؟ چرا پیروزی نهایی از آنِ چین خواهد بود؟ مبانی این تحلیلها کدامند؟
جنگ چین و ژاپن، جنگی عادی یا هر جنگ دیگری نیست؛ بلکه نبردی سرنوشتساز در دههی ۱۹۳۰ میلادی میان یک چین نیمهمستعمره و نیمهفئودال از یکسو، و یک ژاپن امپریالیستی از سوی دیگر است. تمام تحلیل از همین نقطه آغاز میشود. هر یک از دو طرف درگیر، دارای مجموعهای از ویژگیهای متضاد و مقابل هم هستند که به شرح زیرند:
ویژگی های سوی ژاپن:
نخست، ژاپن کشوری است امپریالیستی و نیرومند. قدرت نظامی، اقتصادی و سازمانی آن در شرق بیهمتا و در زمرهی پنج یا شش قدرت بزرگ امپریالیستی جهان است. این، بنیان مادی جنگ تجاوزکارانهی ژاپن را تشکیل میدهد. ضرورت درگیری و عدم امکان پیروزی سریع چین نیز بر همین نظام امپریالیستی و برتری گستردهی ژاپن در عرصههای نظامی، اقتصادی و اداری استوار است.
اما دوم، به دلیل ماهیت امپریالیستی اقتصاد و ساختار اجتماعیاش، جنگ ژاپن ذاتاً ارتجاعی و وحشیانه است. امپریالیسم ژاپن در دههی ۱۹۳۰، درگیر تضادهای درونی و بیرونی شدیدی بود که آن را ناگزیر به آغاز جنگی ماجراجویانه در ابعادی بیسابقه ساخت، حال آنکه خود بر لبهی پرتگاه زوال نهایی قرار داشت. از دیدگاه روند تاریخی، ژاپن دیگر ملتی بالنده و پیشرونده نیست. جنگ، به رونق مورد انتظار طبقهی حاکم ژاپن نخواهد انجامید، بلکه دقیقاً به نتیجهی معکوس آن، یعنی زوال امپریالیسم ژاپن، منجر خواهد شد. این، بیانگر پسرفتگی ماهوی جنگ ژاپن است. همزمان، با توجه به خصلتهای نظامی-فئودالی این امپریالیسم، وحشیگری ذاتی نیز به صحنه میآید. همین دو ویژگی، تضادهای طبقاتی در درون ژاپن، تضاد ملی ژاپن با ملت چین و تضاد ژاپن با اکثریت کشورهای جهان را به شدت تشدید و عریان میسازد. این پسرفتگی و وحشیگری، سنگبنای اصلی شکست قطعی ژاپن در این جنگ است.
سوم، اگرچه ژاپن جنگ را بر پایهی برتری نظامی، اقتصادی و سازمانی خود آغاز کرده، اما این برتری بر شالودهای از کمبودهای ذاتی بنا شده است. قدرت ژاپن اگرچه چشمگیر است، اما از نظر مقیاس کمی ناکافی است. این کشور از نظر وسعت سرزمینی محدود، و از لحاظ منابع انسانی، نظامی، مالی و مادی با کمبود مواجه است و طاقت جنگ درازمدت را ندارد. حاکمان ژاپن در پی آنند که با جنگ این مشکلات را حل کنند، اما به عکس، جنگ موجب تشدید این مشکلات و تحلیل رفتن حتی همان ذخایر پیشین آنان خواهد شد.
سرانجام چهارم، اگرچه ژاپن میتواند از پشتیبانی بینالمللی کشورهای فاشیست بهرهمند شود، اما همزمان ناگزیر است با نیروی مخالف بینالمللیای روبهرو شود که قدرتی فزونتر از متحدانش دارد. این جبههی مخالف به تدریج تقویت خواهد شد و در نهایت نه تنها پشتیبانی پیشین را خنثی خواهد کرد، که خود بر ژاپن نیز فشار فزایندهای وارد خواهد آورد. این، تجلی همان قانون «انزوای ستمگر» است که از سرشت جنگ ژاپن سرچشمه میگیرد.
به طور خلاصه، نقطه قوت ژاپن در برتری جنگی آن است، و نقاط ضعفش در ماهیت ارتجاعی و وحشیانهی جنگش، کمبودهای کمی (انسانی و مادی) و انزوای بینالمللی نهفته است. اینها ویژگیهای سوی ژاپن هستند.
ویژگیهای سوی چین:
نخست، ما کشوری نیمهمستعمره و نیمهفئودال هستیم. از جنگ تریاک و شورش تایپینگ گرفته تا اصلاحات ووشو، انقلاب ۱۹۱۱ و جنگهای داخلی، همهی جنبشهای انقلابی و اصلاحطلبانهای که برای گسستن از این وضعیت آغاز شدند، با ناکامیهای سختی روبرو گشتند و این ساختار کهن، استوار باقی ماند. در نتیجه، ما هنوز ملتی ضعیف هستیم و از نظر قدرت نظامی، اقتصادی و سازمانی، در تمامی جنبهها از دشمن خود ناتوانتریم. همین واقعیت، ناگزیری جنگ و عدم امکان پیروزی سریع را توضیح میدهد.
اما دوم، جنبش رهاییبخش چین در یک سدهی گذشته به جایگاه کنونی رسیده و با هر دورهی تاریخی پیشین تفاوت بنیادین دارد. اگرچه نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی ضربات سهمگینی بر پیکر این جنبش وارد آوردند، اما در همان حال، ملت چین را آبدیده و آگاه کردند. امروز اگرچه چین از نظر نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هنوز به پای ژاپن نمیرسد، اما نسبت به گذشتهی خود از عناصر پیشرو و تکامل یافتهتری برخوردار است. حزب کمونیست چین و نیروهای مسلح زیر پرچم آن، تجلیگاه عینی این عناصر پیشتازند. جنگ رهاییبخش کنونی چین، دقیقاً بر شالودهی همین پیشرفت است که امکان پایداری درازمدت و دستیابی به پیروزی نهایی را فراهم ساخته است. چین، همچون خورشیدی است در آستانهی طلوع؛ تصویری که در تقابلی آشکار با افول امپریالیسم ژاپن قرار دارد. جنگ چین، جنگی پیشرو و مترقی است و از همین مترقی بودن، حقانیت و عدالت آن سربرمیآورد. و دقیقاً به دلیل عادلانه بودن این نبرد است که میتواند همبستگی سراسری ملت را برانگیزد، همدردی تودههای مردم در کشور دشمن را برکشد و پشتیبانی گستردهی جهانی را جلب نماید.
سوم، چین کشوری است بسیار بزرگ: با سرزمینی فراخ، منابعی سرشار، جمعیتی انبوه و نیروی انسانیِ بالقوهای پایانناپذیر. این عظمت، به آن توان تحمل جنگ درازمدت را میبخشد—ویژگی که در تضاد کامل با محدودیتهای ژاپن است.
سرانجام چهارم، همبستگی و کمک گستردهی بینالمللی که ریشه در پیشروی و حقانیت جنگ چین دارد، درست در نقطهی مقابل انزوای ستمگرانهی ژاپن قرار میگیرد.
به طور خلاصه، نقطه ضعف چین در ناتوانی نظامی کنونی آن است، و نقاط قوتش در ماهیت پیشرو و عادلانهی جنگ، در بزرگی کشور و توانایی تحمل درازمدت، و در پشتیبانی گستردهی جهانی نهفته است. اینها ویژگیهای سوی چین هستند.
بدین سان، میبینیم که ژاپن از برتری نظامی، اقتصادی و سازمانی برخوردار است، اما جنگش ارتجاعی و وحشیانه است، از کمبود نیروی انسانی و مادی رنج میبرد و اوضاع بینالمللی به زیانش است. در سوی مقابل، چین نسبتاً در این عرصهها ناتوان است، اما در عصر پیشرفت به سر میبرد، جنگش پیشرو و عادلانه است، مزیت کشوری بزرگ با توان تحمل جنگ درازمدت را دارد و میتواند بر همبستگی گستردهی جهانی تکیه کند. اینها همان ویژگیهای بنیادین و متضاد جنگ چین و ژاپن هستند.
این ویژگیهای متضاد است که همهی خط مشیهای سیاسی، راهبردها و تاکتیکهای نظامی دو طرف را رقم زده و رقم خواهد زد، و همین ویژگیهاست که تعیین کرده جنگ، نبردی درازمدت خواهد بود و پیروزی نهایی نه از آن ژاپن، که از آن چین است. جنگ، در حقیقت، مسابقهای است بر سر دگرگونی همین ویژگیها. هر یک از این ویژگیها در جریان جنگ، بر پایهی سرشت درونی خود دگرگون خواهند شد و تمامی تحولات آینده از همین جا سرچشمه خواهد گرفت. این ویژگیها واقعیاتی عینی هستند، نه ساختهوپرداخته یا فریبنده؛ همهی عناصر بنیادی جنگ را تشکیل میدهند، نه پارههایی ناقص؛ و در همهی مسائل—خرد و کلان—و در تمامی مراحل نبردِ دو طرف حاضر و اثرگذارند، نه امری حاشیهای و نادیدهگرفتنی. اگر در تحلیل جنگ چین و ژاپن، این ویژگیهای متضاد را از نظر دور بداریم، بیتردید دچار اشتباهی فاحش خواهیم شد. حتی اگر برخی دیدگاههای نادرست، موقتاً مقبولیت یافته یا درست جلوه کنند، فرآیند عینی جنگ، نادرستی آنها را برملا خواهد ساخت.
ما در ادامه، بر پایهی همین ویژگیهای متضاد، به تشریح جوانب گوناگون مسئله خواهیم پرداخت.
رد نظریهٔ مرگ ملت:
هواداران نظریهٔ نابودی ملت، تنها به یک عامل تکیه میزنند: مقایسهٔ کمی قوای نظامی ما و دشمن. پیشتر فریاد میزدند: «اگر پا به میدان جنگ بگذاریم، بیچون نابود خواهیم شد» و امروز همصدا میشوند: «اگر به جنگ ادامه دهیم، قطعاً نابود خواهیم شد». اگر ما صرفاً به این بسنده کنیم که دشمن هرچند نیرومند، اما کوچک است و چین هرچند ناتوان، اما بزرگ، استدلالی قانعکننده برای آنان ارائه ندادهایم. آنان به راحتی میتوانند شواهد تاریخی، چون سقوط دودمان سونگ به دست مغولان یا سرنگونی دودمان مینگ به دست مانچوها را پیش بکشند تا نشان دهند کشورهای کوچک و نیرومند قادر به نابودی کشورهای بزرگ و ضعیف بودهاند، و حتی ملتهای عقبمانده توانستهاند بر ملتهای پیشرفتهتر چیره شوند. اگر در پاسخ بگوییم این وقایع به عهد باستان تعلق دارد و نمیتواند مبنای استدلالی برای روزگار ما باشد، آنگاه واقعیت استعمار هند به دست بریتانیا را مثال خواهند زد و نشان خواهند داد که کشورهای سرمایهداری کوچک و نیرومند نیز میتوانند کشورهای بزرگ و ضعیفِ عقبمانده را به زانو درآورند.
پس روشن است که به دلایلی ژرفتر و استدلالهایی قاطعتر نیاز داریم تا دهان همهی طرفداران این نظریه را ببندیم، خودشان را قانع سازیم و به تمامی مبلغان و کنشگران جبهه، برهانهای متقنی دهیم تا بتوانند آنانی را که هنوز به روشنی نیندیشیدهاند یا در باور خود استوار نیستند، متقاعد ساخته و ایمان آنان را به جنگ ضد ژاپنی استحکام بخشند.
پس این دلایل قاطع که باید ارائه شود، کدامند؟ پاسخ در ویژگیهایِ تعیینکنندهٔ عصر ما نهفته است. نمود عینی این ویژگیها را میتوان در تضاد بنیادینِ پسرفتگی و انزوای ژاپن در برابر پیشرفتگی و پشتیبانی گسترده از چین مشاهده کرد.
جنگ ما، جنگی عادی یا تکرار تاریخ نیست؛ این نبردی است که در دههی سرنوشتساز ۱۹۳۰ میان چین و ژاپن درگرفته. از سوی دشمن، با امپریالیستی روبرو هستیم که در آستانهی زوال است و در دورهی تاریخیِ انحطاط به سر میبرد. این وضعیت، نه تنها با دوران اوج سرمایهداری انگلستان در زمان استعمار هند متفاوت است، بلکه حتی با خود ژاپن در اوج قدرتش در جنگ جهانی اول (یعنی تنها دو دهه پیش) نیز قابل قیاس نیست. این جنگ، درست در آستانهی فروپاشی نظام امپریالیستی جهانی و به ویژه در دورهی افول کشورهای فاشیست آغاز شده است، و دشمن دقیقاً برای گریز از این سرنوشت محتوم است که به این آخرین جنگ ماجراجویانه دست یازیده است. بنابراین، سرانجام این نبرد، نابودی چین نخواهد بود، بلکه نابودی خودِ طبقه حاکم امپریالیستی ژاپن است—و این واقعیتی است انکارناپذیر. افزون بر این، ژاپن درست در زمانی پا به عرصهی جنگ نهاد که کشورهای جهان یا خود درگیر جنگ بودند، یا در مرز درگیری قرار داشتند. همهی ملتها یا با تجاوزی وحشیانه در حال پیکار بودند، یا برای مقابله با آن بسیج میشدند. چین در این نبرد سرنوشتساز، با اکثریت قاطع کشورها و مردمان جهان دارای منافع مشترک است. این اشتراک منافع، درست همان ریشهی مخالفت فزایندهی ژاپن با اکثریت جهان است—مخالفتی که خود ژاپن آن را برانگیخته و هر روز بر دامنه و عمق آن میافزاید.
و اما از سوی چین، وضعیت با هیچ دورهی تاریخی پیشین قابل قیاس نیست. نیمهمستعمره و نیمهفئودال بودن همچنان ویژگی آن است و از همین روست که آن را کشوری ضعیف میخوانند. اما در همان حال، چین در عصر پیشرفت تاریخی گام نهاده است و این، بنیان اصلی امکان چیرگی بر ژاپن را فراهم میسازد. آنگاه که از پیشروندگی جنگ ضد ژاپنی سخن میگوییم، مقصود پیشرفتی معمولی یا همتراز با دیگر نهضتها نیست—نه پیشرفتی مانند مقاومت اتیوپی در برابر ایتالیا، و نه مانند جنبش تایپینگ یا انقلاب ۱۹۱۱. سخن از پیشرفتِ ویژهی چین امروز است.
پیشرفت امروزین چین در کجاست؟
در این واقعیت است که چین دیگر سرزمینی یکسره فئودال نیست، بلکه صاحب ساختاری سرمایهداری، دارای طبقات بورژوازی و پرولتاریا، میزان تودههای عظیم بیدار یا در شُرف بیداری، برخوردار از یک حزب کمونیست، و دارای ارتشی پیشرو از نظر سیاسی—یعنی ارتش سرخ چین تحت رهبری حزب کمونیست است. این سرزمین، واجد سنتی غنی از تجربیات انقلابی به وسعت چند دهه، و به ویژه مجهز به آموزههای هفده سال تجربهی مبارزاتی پس از تأسیس حزب کمونیست است. این همه تجربه، هم مردم چین را پرورش داده و هم احزاب این سرزمین را آزموده، و امروز دقیقاً همان شالودهی استوار اتحاد برای جنگ ضد ژاپنی را تشکیل میدهد. اگر در روسیه، بدون تجربهی انقلاب ۱۹۰۵، پیروزی ۱۹۱۷ ممکن نبود، آنگاه با قاطعیت میتوان گفت که بدون این هفده سال تجربه، پیروزی در جنگ ضد ژاپنی نیز دستنیافتنی میبود. اینها شرایط درونی چین هستند.
شرایط بین المللی:
اوضاع بینالمللی نیز به گونهای است که چین را در این جنگ منزوی نمیگذارد—و این خود نیز در تاریخ ما بیسابقه است. در گذشته، چه در جنگهای چین و چه در نبردهای هند، مقاومتها عمدتاً در انزوایی مرگبار روی داد. اما امروز، ما با جنبشهای مردمی بیهمتا از لحاظ گستره و عمق در سراسر جهان روبرو هستیم که همراهی و پشتیبانی خود را نثار چین میکنند. بیگمان، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه نیز از همبستگی جهانی بهره برد و پیروزی کارگران و دهقانان روس تا اندازهی زیادی مرهون همین پشتیبانی بود؛ اما دامنهی آن همبستگی به وسعت امروز نبود و ژرفای آن نیز به پای اتحاد کنونی نمیرسید. جنبشهای تودهای معاصر در جهان، بیسابقهترین ابعاد و عمق را دارا هستند.
وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به خودی خود، عاملی تعیینکننده در صحنهی بینالمللی امروز است و شکی نیست که شوروی با تمام توان و اشتیاق به یاری چین خواهد شتافت. این پدیدهی نوین—همبستگی جهانی علیه فاشیسم و تجاوز—بیست سال پیش به کلی وجود خارجی نداشت. مجموعهی این شرایط، بستری ضروری و کارساز برای پیروزی نهایی چین پدید آورده و هر روز مستحکمتر میسازد. اگرچه کمکهای گسترده و مستقیم نظامی هنوز به صورت انبوه فرانرسیده و باید چشمبهراه آن بود، اما چین با برخورداری از مزایای درونی پیشرفت و مزیت بزرگِ کشوری وسیع، میتواند زمان جنگ را به درازا بکشد و با همین استمرار، هم فرارسیدن کمکهای بینالمللی را شتاب بخشد و هم زمینه را برای تقویت هرچه بیشتر این پشتیبانی فراهم آورد.
افزون بر این، با توجه به این که ژاپن کشوری است کوچک، با سرزمینی محدود، منابعی ناچیز، جمعیتی کم و نیروی نظامیِ ناکافی، و در مقابل، چین کشوری است بسیار بزرگ، با سرزمینی فراخ، منابعی سرشار، جمعیتی انبوه و نیروی بالقوهی نظامیِ پایانناپذیر، باید در کنار مقایسهی قوت و ضعف (نظامی)، به مقایسهی بنیادینتری نیز توجه کرد: مقایسهی کوچکی، پسرفتگی و انزوای ژاپن در برابر بزرگی، پیشرفتگی و پشتیبانی گستردهی چین. این تضاد بنیادین، همان دلیلی است که ثابت میکند چین هرگز نابود نخواهد شد.
مقایسهی نخست (قوت و ضعف نظامی) اگرچه توضیح میدهد که چرا ژاپن میتواند در مرحلهای و تا زمانی در چین پیشروی کند و چین ناگزیر است مسیری دشوار و پررنج را بپیماید—و به همین دلیل است که جنگ ضد ژاپنی جنگی درازمدت است، نه نبردی سریع—اما مقایسهی دوم (تضاد ماهوی) است که سرنوشت نهایی را رقم میزند. این مقایسه است که ثابت میکند ژاپن نمیتواند تا پایان به پیشروی آسان خود ادامه دهد، که سرانجام شکست خواهد خورد، و که چین هرگز نابود نخواهد شد و در پایان پیروزمندانه از این نبرد سرفراز بیرون خواهد آمد.
چرا اتیوپی نابود شد؟
اما چرا اتیوپی نابود شد؟ دلایل را میتوان در چند عامل کلیدی خلاصه کرد:
نخست، اتیوپی نه تنها کشوری ضعیف بود، بلکه کوچک نیز بود. این محدودیت بنیادینِ جغرافیایی و جمعیتی، توان مقاومت درازمدت را به شدت کاهش میداد.
دوم، حبشه به هیچرو به پایهی پیشرفت تاریخی چین نمیرسید. این کشور همچنان در چارچوب نظامی کهن، میان بردهداری و فئودالیسم در نوسان بود. ساختار سرمایهداری نداشت، فاقد احزاب مدرن بورژوایی بود، و مهمتر از همه، هیچ حزب کمونیستی نداشت که بتواند رهبری تودهها را بر عهده گیرد. همچنین از ارتشی منظم و مدرن مانند ارتش چین، و به ویژه از نیرویی پیشرو و مردمی مانند ارتش هشتم محروم بود.
سوم، حبشه توان انتظار برای کمکهای مؤثر بینالمللی را نداشت؛ جنگ آن، نبردی کاملاً منزوی در صحنهی جهانی بود.
چهارم و مهمتر از همه، رهبری جنگ مقاومت علیه ایتالیا، دچار خطاهای راهبردی و تاکتیکی جدی بود. این ضعف رهبری، کارایی مقاومت را به شدت تضعیف کرد.
اتیوپی در مجموع به همین دلایل—کوچکی و ضعف ساختاری، عقبماندگی تاریخی، انزوای بینالمللی و خطای رهبری—تن به شکست داد. با این همه، باید توجه داشت که جنگ چریکی نسبتاً گستردهای هنوز در آن سرزمین جریان دارد. اگر این مقاومت بتواند پایداری کند، شاید در پرتو تحولات آتی جهان، زمینهای برای بازسازی و نوسازی کشور فراهم آید.
اگر طرفداران نظریهٔ نابودی ملت، تاریخ شکستخوردهٔ جنبشهای رهاییبخش معاصر چین را به عنوان شاهدی بر ادعای خود («اگر وارد جنگ شویم، نابود میشویم» و «اگر به جنگ ادامه دهیم، نابود خواهیم شد») پیش بکشند، پاسخ ما روشن و قاطع است: زمانه یکسره دگرگون شده است. اوضاع داخلی چین، شرایط درون ژاپن و محیط بینالمللی، هیچکدام با گذشته قابل مقایسه نیست. بیگمان، ژاپن اکنون نیرومندتر است، ساختار نیمهمستعمره و نیمهفئودالی چین کماکان پابرجاست و قدرت ما هنوز سخت ناچیز است—اینها واقعیتهایی جدی هستند. ژاپن امروز قادر است مردم خود را مهار کند و از تضادهای قدرتهای جهانی نیز به عنوان اهرمی برای تجاوز به چین سود جوید. اما نکتهای که هواداران نظریه نابودی از آن غافلند، این است: در فرآیند طولانی جنگ، تغییراتی متناقضنما و سرنوشتساز رخ خواهد داد. این تغییرات اکنون عینیت نیافتهاند، اما در آینده قطعاً به واقعیتی ملموس بدل خواهند شد.
و اما چین؟ امروز چین نه تنها از انسانی نو، حزبی نو، ارتشی نو و سیاستی نو در عرصهٔ ضد ژاپنی برخوردار است—که با ده سال پیش تفاوتی بنیادین دارد—بلکه این نیروهای نوپا ناگزیر به پیشرفت و تکامل خود ادامه خواهند داد. گرچه جنبشهای رهاییبخش تاریخی ما بارها شکست خوردند و نتوانستند ذخیرهی نیروی بیشتری برای نبرد امروز فراهم آورند (این درس تلخ تاریخ بسی عبرتآموز است و باید همواره از نابودی خودخواستهٔ نیروهای انقلابی پرهیز کرد)، اما بر همین بستر موجود و با تلاشی سترگ، میتوان رفتهرفته پیشرفت کرد و قدرت جنگی را فزونی بخشید. تشکیل جبههٔ متحد بزرگ ضد ژاپنی، جهتگیری کلیدی همین تلاش است.
در عرصهٔ بینالملل نیز اگرچه کمکهای گسترده و مستقیم هنوز به صورت انبوه مشهود نیست، اما ساختار بینالمللی اساساً متحول شده و چنین کمکهایی در حال شکلگیری است. شکستهای پرشمار جنبشهای رهاییبخش چین در دوران معاصر، علل عینی و ذهنی ویژهی خود را داشت و قابل قیاس با وضعیت کنونی نیست. امروز اگرچه دشواریهای بسیاری—از برتری نظامی دشمن و ناتوانی کنونی ما گرفته تا تازهبودن مشکلات پیش روی ژاپن و ناکافی بودن پیشرفت ما—جنگ ضد ژاپنی را به نبردی سخت بدل کرده، اما شرایط مساعد برای چیرهشدن بر دشمن به مراتب فزونتر است و تنها با تلاش آگاهانه و خستگیناپذیر میتوان بر این دشواریها غلبه کرد و پیروزی را رقم زد. این شرایط مساعد، در هیچ دورهی تاریخی دیگری با امروز برابری نمیکند، و همین است که تضمین میکند جنگ ضد ژاپنی ما، هرگز به سرنوشت شکستبار جنبشهای گذشته دچار نخواهد شد.
سازش یا جنگ ضد ژاپنی؟ فساد یا پیشرفت؟
ناپایداری و بیاساسی نظریهٔ نابودی ملت، چنان که روشن شد. اما در کنار اینان، تودههای گستردهای از میهنپرستان راستین وجود دارند که گرچه هرگز جانبدار چنین نظریهی یأسآلودی نیستند، اما از دغدغهها و نگرانیهای ژرفی دربارهٔ سرنوشت میهن رنج میبرند. دو پرسش اصلی، فکر آنان را به خود مشغول داشته است: نخست، هراس از سقوط در دام سازش با ژاپن، و دوم، تردید دربارهٔ امکان دستیابی به پیشرفت سیاسی واقعی در میهن. این دو دغدغهٔ حیاتی، در میان طبقات گوناگون مردم موج میزند و تاکنون پاسخی روشن و آرامشبخش به آن داده نشده است. اکنون به بررسی همین دو مسئله میپردازیم.
امکان سازش: از منظر ژاپن
همانگونه که پیشتر اشاره شد، مسئلهٔ سازش، ریشه در بستر اجتماعی مشخصی دارد. از آنجا که این بستر وجود دارد، خطر بروز سازش همواره محتمل است. اما هر گونه سازشی محکوم به شکست است. برای اثبات این مدعا، باید بار دیگر مبنا را در سه عرصهٔ ژاپن، چین و جهان جستجو کرد.
نخست، از منظر ژاپن. ما از همان آغاز جنگ ضد ژاپنی پیشبینی کرده بودیم که فضایی برای سازشطلبی پدید خواهد آمد؛ بدین معنا که پس از اشغال شمال چین و منطقهی ژجیانگ توسط دشمن، ممکن است از موضع تهدید، ما را به پذیرش صلحی تحمیلی وادارد. این پیشبینی پس از مدتی به وقوع پیوست، اما آن بحران سازش، زودگذر بود. یکی از دلایل اصلیِ این ناپایداری، سیاست وحشیانه و چپاولگرانهٔ همهجانبهٔ دشمن بود. تسلیم در برابر چنین دشمنی به معنای قبول بردگی جمعی در برابر فاتح بود.
سیاست غارت و نابودی چین توسط ژاپن، دو بعد مادی و معنوی داشت و علیه تمامی اقشار ملت چین—از پایینترین طبقات تا بالاترین آنها—اعمال میشد. هرچند این ستم نسبت به طبقات بالا با پوششی از «ادب» صورت میگرفت، اما تفاوت در چگونگی بود، نه در ماهیت. به طور کلی، دشمن همان روش استثمار و سرکوبی را که پیشتر در سه استان شمال شرق به کار بسته بود، به درون سرزمین اصلی چین گسترش داد. از نظر مادی، با غارت خوراک و پوشاک مردم، قصد داشت ملت را گرسنه و عریان نگاه دارد؛ با تیغ زدن بر پیکر صنعت ملی، در پی نابودی استقلال اقتصادی و بردهسازی کامل چین بود. از نظر معنوی، هدفش درهم شکستن هویت و روحیهٔ ملی چینیها بود. زیر پرچم خورشید تابان، هر شهروند چینی میبایست همچون حیوانی باربر، مطیع و فاقد هرگونه غرور ملی میشد.
این سیاستِ مبتنی بر وحشت و غارت، بیتردید به اعماق سرزمین چین نیز گسترش خواهد یافت. طمع ژاپن سیریناپذیر است و هیچ تمایلی به توقف جنگ ندارد. دستورالعمل کابینهٔ ژاپن در ۱۶ ژانویهٔ ۱۹۳۸—که خواستار تسلیم بیقید و شرط چین بود—تا به امروز با قساوتی تمام اجرا شده و اجرا خواهد شد. این همه، خشم و کینهٔ تمامی طبقات مردم چین را برانگیخته است. این خشم، پیامد مستقیم ماهیت ارتجاعی و وحشیانهٔ جنگ ژاپن است و گریزی از آن نیست؛ از همین رو، دشمنی مطلق و آشتیناپذیری شکل گرفته است.
پیشبینی میشود که در شرایطی خاص، دشمن بار دیگر سیاست تهدید و وعدهٔ صلح را در پیش گیرد، هواداران نظریهٔ نابودی ملت دگربار سر برآورند، و حتی با برخی عناصر بینالمللی (مانند محافلی درون بریتانیا، آمریکا و فرانسه، بهویژه در میان طبقات حاکم بریتانیا) دست به تبانی و خیانت بزنند. اما جریان کلی تاریخ به گونهای است که تسلیمپذیری را برنمیتابد. سرشت قاطع و وحشیانهٔ جنگ ژاپن، یکی از ارکان اصلی تعیینکننده در این معادله است.
امگان سازش: از منظر چین
دوم، از منظر چین. عواملی که پایبندی ملت چین را به ادامهٔ جنگ تضمین میکنند، سهگانه هستند:
نخست، وجود حزب کمونیست چین به عنوان نیروی پیشتاز و مورد اعتماد مردم در رهبری جنگ ضد ژاپنی.
دوم، حزب کومینتانگ که متکی به پشتیبانی قدرتهایی مانند بریتانیا و آمریکاست و تا زمانی که این متحدان به آن فرمان تسلیم ندهند، به طور یکجانبه تسلیم نخواهد شد.
سوم، دیگر احزاب و جریانهای سیاسی که اکثریت قاطع آنان مخالف سرسخت سازش و هوادار پایداری در جنگ هستند.
این سه جریان اصلی، در عرصهٔ مبارزه با ژاپن با یکدیگر متحدند. در فضای کنونی، هر کس که دم از سازش بزند، خود را در زمرهٔ خائنان به میهن قرار میدهد و در معرض مجازات همگانی مردم قرار خواهد گرفت. تمام کسانی که نمیخواهند داغ خیانت بر پیشانی داشته باشند، چارهای جز همبستگی و ادامهٔ جنگ تا پیروزی نهایی ندارند. به این ترتیب، هر گونه حرکت به سوی سازش، در عمل با مانعی عظیم و همگانی روبرو خواهد شد.
امکان سازش: از منظر جهان
سوم، از منظر جهان. در صحنهٔ بینالمللی، به جز متحدان ژاپن و حلقههای محدودی از الیت کشورهای سرمایهداری، اکثریت قریب به اتفاق ملتها و دولتهای جهان، مخالف سازش چین و حامی ادامهٔ جنگ ضد ژاپنی هستند. این توازن قوا به نفع چین، تأثیری مستقیم بر امیدها و روحیهٔ ملت ما دارد. امروز تمامی مردم چین به این امید بستهاند که کمکهای بینالمللی به تدریج گسترش و تعمیق یابد—و این امید، رویایی پوچ نیست.
در این میان، وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نقشی تعیینکننده ایفا میکند. شوروی با قدرتی بیسابقه، همواره همسرنوشت با ملل تحت ستم بوده است. برخلاف طبقات حاکم سرمایهداری که تنها به منفعتطلبی محض میاندیشند، شوروی رسالت تاریخی خود را در یاری به ملتهای ضعیف و پشتیبانی از جنگهای عادلانهٔ رهاییبخش قرار داده است. عدم انزوای چین در این نبرد، تنها مرهون پشتیبانی کلی جهانی نیست، بلکه بهویژه وامدار حمایت قاطع و بیچشمداشت شوروی است.
نزدیکی جغرافیایی چین و شوروی نیز عاملی راهبردی محسوب میشود. این همجواری، بار بحران را بر دوش ژاپن سنگینتر کرده و صحنه را برای جنگ ضد ژاپنی چین مساعدتر ساخته است (درست در حالی که نزدیکی جغرافیایی چین و ژاپن، به دشواریهای اولیهٔ ما دامن زده است). این همسایگی با یک ابرقدرت سوسیالیستی، خود به تنهایی شرایطی استثنایی و مساعد برای پایداری چین در این جنگ فراهم میآورد.
نتیجه گیری
از این رو میتوان چنین نتیجه گرفت: خطری برای سازش وجود دارد، اما این خطر قابل مهار و غلبه است. زیرا:
۱. سیاست ژاپن ممکن است در ظاهر دستخوش تغییراتی تاکتیکی شود، اما تغییر در ماهیت ارتجاعی و توسعهطلبانهٔ آن غیرممکن است.
۲. در درون چین، اگرچه بستر اجتماعیِ مستعد سازش وجود دارد، اما ارادهٔ اکثریت قاطع ملت، معطوف به مقاومت و مخالفت با هرگونه سازش است.
۳. در عرصهٔ بینالملل، اقلیتی ممکن است خواهان سازش باشند، اما جریان اصلی و مسلط جهانی، حامی ادامهٔ جنگ و مقاومت چین است.
ترکیب این سه عامل است که چشمانداز غلبه بر بحران سازش را روشن میسازد و امکان پایبندی بیقید و شرط به جنگ تا سرانجام پیروزمندانهٔ آن را تضمین می نماید.
پاسخ به پرسش دوم: امکان پیشرفت سیاسی
اکنون به پاسخ پرسش دوم، یعنی مسئلهٔ امکان پیشرفت سیاسی میپردازیم. بهبود ساختار سیاسی داخلی از تداوم جنگ جداییناپذیر است. میان این دو رابطهای دوسویه و تقویتکننده برقرار است: بهبود سیاست، به استحکام جنگ میانجامد و استمرار جنگ، به بهبود سیاست. اما نقطهٔ اتکای اصلی، خود جنگ است.
بیتردید، پدیدههای ناسالم و فسادآلود در ارکان مختلف حزب کومینتانگ بهطور جدی وجود دارد و بار تاریخی این کژکارکردیها، دل بسیاری از میهنپرستان دلسوز را به درد آورده است. اما تجربهٔ ده ماههٔ اخیر جنگ نشان میدهد که پیشرفت مردم چین در این ده ماه، همتراز با پیشرفت سالیان گذشته بوده و جای هیچ بدبینی نیست. پدیدههای فسادی که در طول تاریخ روی هم انباشته شده، اگرچه سرعت رشد نیروهای مردمی در جنگ را به شدت کُند میکند، پیروزیهای میدانی را محدود میسازد و تلفات را افزایش میدهد، اما جریان کلی تاریخ—هم در چین، هم در ژاپن و هم در جهان—به مردم چین اجازه نمیدهد در جا بزنند. پیشرفت، به دلیل وجود همین موانع کهن، کند اما گریزناپذیر است. بنابراین، پیشرفت از یک سو و کندی آن از سوی دیگر، دو ویژگی متضاد وضعیت کنونی ما هستند. کندی پیشرفت با فوریت نیازهای جنگ همخوانی ندارد و همین ناهمزمانی، منشأ نگرانی عمیق میهنپرستان است.
با این حال، فراموش نکنیم که ما درگیر جنگی انقلابی هستیم. جنگ انقلابی، همچون پادزهری کارساز است. این پادزهر نه تنها حریق دشمن را فرومینشاند، که زنگارهای درونیِ خود جامعه را نیز میزداید. هر جنگی که عادلانه و انقلابی باشد، از توان دگرگونسازیِ شگرفی برخوردار است؛ میتواند بسیاری چیزها را دگرگون کند یا زمینهساز دگرگونیهای بزرگ شود. جنگ چین و ژاپن، هر دو کشور را—هر یک به سویی—دگرگون خواهد ساخت. تا زمانی که چین بر ادامهٔ جنگ و تحکیم جبههٔ متحد پایفشاری کند، بیگمان ژاپن کهن را به ژاپنی نو، و چین کهن را به چینی نو بدل خواهد کرد. مردمان و مناسبات در هر دو کشور، در جریان این جنگ و در پی آن، دگرگون خواهند شد. درست است که ما جنگ و نوسازی کشور را به هم پیوند میزنیم. و زمانی که میگوییم ژاپن نیز میتواند دگرگون شود، منظور این است که شکست جنگ تجاوزکارانهٔ حاکمان ژاپن میتواند انقلاب مردمان ژاپن را برانگیزد. روز پیروزی انقلاب در ژاپن، روز دگردیسی ژاپن خواهد بود—رخدادی که پیوندی ناگسستنی با جنگ ضد ژاپنی چین دارد. این آینده را باید پیشچشم داشت.
نظریهٔ مرگ ملت نادرست است، همانطور که نظریهٔ پیروزی سریع نیز نادرست است
ما ویژگیهای متضاد و متقابل دو طرف—یعنی قوت در برابر ضعف، کوچکی در برابر بزرگی، پسرفت در برابر پیشرفت، و انزوا در برابر پشتیبانی گسترده—را به تفصیل بررسی و مقایسه کردیم، نظریهٔ نابودی ملت را مردود دانستیم و به پرسشهای مربوط به دشواری سازش و امکان پیشرفت سیاسی پاسخ گفتیم. طرفداران نظریهٔ نابودی، تنها یک تضاد—قوت و ضعف نظامی—را دیده و آن را چنان بزرگ نمودهاند که گویی تمام حقیقت است، و دیگر تضادهای تعیینکننده را نادیده گرفتهاند. این یکجانبهنگری و سپس تعمیم ناروای آن به کل مسئله، نشان از ذهنیگرایی محض آنان دارد. از این رو، استدلالشان در کلیت خود، بیبنیاد و نادرست است.
اما به آن دسته از میهنپرستان راستینی که گرچه پیرو نظریهٔ نابودی نیستند و سرشتاً بدبین هم نمیباشند، ولی گاه در مقطعی خاص و تحت تأثیر برتری موقت نظامی دشمن یا پدیدههای فساد درونی، دچار یأس و بدبینی گذرا میشوند، نیز باید متذکر شد که ریشهٔ این دیدگاه موقت آنان نیز در همان یکجانبهنگری و ذهنیبافی نهفته است. با این حال، اصلاح این نگرش در آنان بسی آسانتر است و با یادآوری و تذکر به سرعت درمییابند، چرا که آنان دلسوزان حقیقی میهنند و خطایشان گذرا و برآمده از دلنگرانی است.
با این همه، هواداران نظریهٔ «پیروزی سریع» نیز بر خطا رفتهاند. این گروه یا تضاد بنیادین قوت و ضعف را یکسره فراموش کرده و تنها بر دیگر تضادها تکیه میزنند، یا نقاط قوت چین را چنان اغراقآمیز بزرگنمایی میکنند که از واقعیت دور شده و به وهمی بیپایه بدل میشود، یا پدیدهٔ موضعی قوت و ضعف در زمانی و مکانی خاص را جایگزین برآورد کلی و راهبردی کرده و با دیدن برگ، کوه را نمیبینند و گمان میبرند بر حقند. به سخن کوتاه، آنان جرأت رویارویی با واقعیتِ «برتری کنونی دشمن و ناتوانی موقت ما» را ندارند. این واقعیت را نادیده میگیرند و در نتیجه، یک روی سکهٔ حقیقت را انکار میکنند. از سوی دیگر، جرأت پذیرش محدودیتهای ذاتی نقاط قوت خود را نیز ندارند و بدین ترتیب، روی دیگر حقیقت را نیز ناپیدا میبینند. در هر دو حال، مرتکب خطاهایی کوچک یا بزرگ میشوند که ریشه در همان ذهنیگرایی و یکجانبهبافی دارد.
دل این دوستان پاک و میهندوست است؛ آنان نیز از میهنپرستان راستین به شمار میروند. اما «نیت بزرگ، بینش نادرست» است. اگر بخواهند بر پایهٔ این برداشت نادرست عمل کنند، بیگمان به دیوار واقعیت برخورد خواهند کرد، زیرا تحلیل آنان با واقعیات عینی همخوانی ندارد و در نتیجه، عملشان به مقصود نخواهد رسید. اگر با توسل به زور بخواهند این نظریه را به پیش برند، به شکست نظامی و فاجعهٔ ملی خواهد انجامید و سرانجامی جز آنچه شکستخواهان در سر میپرورانند، نخواهد داشت. بنابراین، این دیدگاه نیز به هیچ روی پذیرفتنی نیست.
آیا ما خطر نابودی را انکار میکنیم؟ هرگز. ما به روشنی میپذیریم که در برابر چین دو امکانِ تاریخی گسترده است: رهایی یا نابودی، و این دو در کشمکشی سهمگین به سر میبرند. وظیفهٔ ما، تحقق امکان رهایی و جلوگیری از محقق شدن امکان نابودی است. شرایط بنیادینِ دستیابی به رهایی، در درجهٔ نخست، پیشرفت درونی چین است و در پیوند با آن، ضعفهای ذاتی دشمن و همبستگی جهانی.
تفاوت اساسی ما با طرفداران نظریهٔ نابودی در اینجاست: ما به گونهای عینی و همهجانبه میپذیریم که هر دو امکان، همزمان موجود هستند، اما تأکید داریم که امکان رهایی بر امکان نابودی غلبه دارد؛ شرایط و راههای عینی نیل به این پیروزی را نشان میدهیم و همهٔ تلاش خود را برای فراهم آوردن این شرایط به کار میبندیم. در سوی مقابل، طرفداران نظریهٔ نابودی، به شیوهای ذهنی و تکبُعدی، تنها امکان نابودی را میبینند و امکان رهایی را یکسره انکار میکنند؛ آنان نه تنها شرایط رهایی را نشان نمیدهند، که برای فراهم کردن آن نیز هیچ تلاشی نمیکنند.
به همین سیاق، ما وجود گرایش به سازش و پدیدههای فساد را انکار نمیکنیم، اما در همان حال، گرایش متضادِ مقاومت و پدیدههای پیشرو را نیز میبینیم و تحلیل میکنیم که در نبرد میان این دو، جبههٔ پیشرفت و مقاومت به تدریج چیره خواهد شد؛ و مهمتر آنکه، شرایط این چیرگی را مشخص میسازیم و برای تقویت گرایش مترقی و زدودن پلشتیهای فساد، بیدرنگ به اقدام دست میزنیم.
پس ما بدبین نیستیم؛ ما واقعبینانی دیالکتیکی هستیم که با چشم باز، هم خطر را میبینیم و هم راه رهایی را. بدبینان حقیقی، کسانی هستند که تنها یک سوی تضاد را دیده و امکان چیرگی سوی مترقی را نادیده میگیرند—و در این، دقیقاً نقطهٔ مقابل ما ایستادهاند.
ما نیز هرگز طرفدار نظریهٔ «پیروزی سریع» نیستیم. بیگمان، هر انسان میهندوستی آرزو دارد که فردا سپیدهدم، مهاجمان از خاک میهن رانده شوند. اما ما با صراحت اعلام میداریم که بدون فراهم آمدن شرایط عینی لازم، پیروزی سریع تنها در قلمرو خیال جای دارد و در پهنهٔ واقعیت، محال است—این سخن، توهمی بیش نیست و بادی است در هاون. از این رو، ما با نگاهی عینی و همهسو، همهٔ شرایط خود و دشمن را سنجیده و بر این باور پای میفشاریم که تنها راهبرد «جنگ درازمدت» است که به پیروزی نهایی میانجامد، و هر ادعای دیگری را در این باب، بیپایه و مردود میدانیم.
هدف ما، کوشش بیوقفه برای فراهم آوردن همهٔ شرایط لازمِ پیروزی نهایی است. هر اندازه این شرایط سریعتر و کاملتر محقق گردند، اطمینان به پیروزی فزونتر و زمان حصول آن نزدیکتر خواهد شد. ما باور راسخ داریم که تنها از این مسیرِ سخت اما مطمئن است که میتوان مدت جنگ را به واقع کوتاه کرد، و هر ادعای میانبر جستن و پیروزی آسان را—که چیزی جز سخن پوچ نیست—یکسره رد میکنیم.
چرا جنگ دراز مدت است؟
اکنون به بررسی مستقیم و تحلیلی مسئلهٔ «جنگ درازمدت» میپردازیم. پاسخ به پرسش «چرا جنگ درازمدت است؟» تنها زمانی درست و جامع خواهد بود که بر پایهٔ مجموعهٔ به هم پیوستهٔ همهٔ عوامل اساسی در تقابل ما و دشمن استوار باشد. برای نمونه، اگر تنها به این بسنده کنیم که دشمنی امپریالیستی و نیرومند در برابر ملتی نیمهمستعمره و ضعیف ایستاده است، ناخواسته در دام نظریهٔ نابودی افتادهایم. زیرا در تحلیل نهایی، مقایسهٔ صرف «ضعیف در برابر قوی»، چه در نظریه و چه در عمل، هرگز به نتیجهگیری درازمدت نمیانجامد.
تکیهٔ انحصاری بر هر یک از دیگر تضادها نیز به همان اندازه نادرست است: تکیه بر تنها بزرگی یا تنها پیشرفت، یا تنها پشتیبانی گسترده. تاریخ گواه است که بزرگیِ صرف، کوچکی را میبلعد و کوچکیِ متمرکز نیز میتواند بزرگی پراکنده را در هم شکند. پیشرفتِ فاقد قدرت مادی، بارها مغلوب عقبماندگیِ مسلح شده است. همبستگی جهانی نیز عاملی مهم اما تعیینکنندهٔ نهایی نیست؛ تاثیر آن مشروط و وابسته به توازن قوای اساسی میان خود ما و دشمن است.
پس، این ادعا که جنگ ضد ژاپنی جنگی درازمدت است، نتیجهگیری نهایی از درهمتنیدگی و کنش متقابل همهٔ این عوامل متضاد است. دشمن قوی است و ما ضعیف؛ از این رو خطر شکست و نابودی همواره در کمین است. اما دشمن دارای نقاط ضعف ساختاری است و ما صاحب نقاط قوت تاریخی. نقاط قوت دشمن را میتوان با تلاش ما تضعیف کرد و نقاط ضعفش را میتوان گسترش داد. در سوی ما، نقاط قوت خود را میتوان تقویت کرد و نقاط ضعفمان را میتوان از میان برداشت. پس این ما هستیم که در فرجام کار میتوانیم پیروز شویم و از ورطهٔ نابودی بگریزیم، حال آنکه دشمن، محکوم به شکست نهایی و فروپاشی اجتنابناپذیر نظام امپریالیستی خویش است.
از آنجا که دشمن در کوتاهمدت تنها یک نقطه قوت عمده (برتری نظامی) را یدک میکشد و ما در حال حاضر تنها یک نقطه ضعف عمده (ناتوانی نظامی) داریم، اما هر دو طرف دارای نقاط قوت و ضعف کیفی دیگری نیز هستند، این پرسش پیش میآید: چرا این تضادهای متقابل به یک توازن و تعادل کنونی نینجامیده، و در عوض، وضعیت آشکار برتری دشمن و ضعف ما حکمفرماست؟ پاسخ را نباید صوری و سادهانگارانه جست. مسئله از این قرار است که درجه و شدت تفاوت در قوت و ضعف نظامی کنونی میان دو طرف، آنچنان گسترده و ژرف است که نقاط ضعف ساختاری دشمن (کوچکی، انزوا، ماهیت ارتجاعی جنگ) هنوز نتوانستهاند به اندازهی کافی رشد کنند تا بر قدرت عریان نظامی آن غلبه یابند و آن را خنثی سازند. به همان ترتیب، نقاط قوت کیفی و تاریخی ما (بزرگی، ماهیت عادلانهی جنگ، پشتیبانی جهانی) نیز هنوز مجال نیافتهاند تا به حد کافی شکوفا شوند و نقص بزرگ نظامی کنونی ما را جبران کنند. به دلیل همین نابرابریِ کمّیِ آشکار در عرصهی قوای نظامی، و نارسایی کیفیِ فعلیِ دیگر عوامل، است که «تعادل» به وجود نیامده و در عوض، وضعیت ناپایداری به سود دشمن و به زیان ما برقرار گشته است.
دشمن نیرومند است و ما ناتوان؛ دشمن در موضع برتر و ما در جایگاه فرودست. این وضعیت، اگرچه در نتیجهٔ تلاش ما برای تداوم جنگ و تحکیم جبههٔ متحد تا حدی تعدیل یافته، اما هنوز دگرگونی بنیادینی نیافته است. از این رو، در مرحلهای معین از جنگ، طبیعی است که دشمن بتواند به پیروزیهای موضعی دست یابد و ما ناگزیر به پذیرش شکستهای موقت باشیم. با این حال، نه ما و نه دشمن نمیتوانیم در این مرحله، به پیروزی کامل یا شکست قطعی برسیم. مرزهای این پیروزی و شکست، محدود و نسبی است.
چرا چنین است؟ دلیل را باید در دو امر جستجو کرد: نخست آنکه، برتری اولیهٔ نظامی دشمن و ضعف ما، ماهیتی نسبی دارد، نه مطلق. دوم، همین تلاش مستمر ما در ادامهٔ جنگ و استواری جبههٔ متحد است که بر این نسبیت میافزاید و آن را ژرفا میبخشد. اگر به وضعیت اولیه بنگریم، درخواهیم یافت که دشمن اگرچه قوی است، اما این قوت به دلیل دیگر عوامل نامساعد درونی و بیرونی (کوچکی، انزوا، ماهیت ارتجاعی جنگ) تضعیف میشود—اگرچه هنوز به حدی نرسیده که برتری موقت نظامیاش را زایل کند. ما نیز اگرچه ضعیفیم، اما این ضعف به واسطهٔ دیگر عوامل مساعد درونی و بیرونی (بزرگی، حقانیت جنگ، پشتیبانی جهانی) تا اندازهای جبران میشود—اگرچه هنوز به حدی نرسیده که ضعف نظامی کنونی ما را یکسره دگرگون سازد.
بدین سان، دشمن به طور نسبی قوی است و ما به طور نسبی ضعیف؛ دشمن در جایگاهی نسبی برتر و ما در موقعیتی نسبی فروتر قرار داریم. قوت و ضعف، برتری و فرودستی دو طرف، از بنیاد مطلق و تغییرناپذیر نیست. برعکس، این اوضاع با تلاش خستگیناپذیر ما در تداوم جنگ و تحکیم اتحاد، در سراسر روند جنگ، دستخوش دگرگونیِ پیاپی و ژرف خواهد شد. به همین دلیل است که دو طرف تنها میتوانند در مرحلهای مشخص و تا اندازهای معین، پیروزی یا شکست را تجربه کنند و جنگ، چارهای جز درازمدت شدن ندارد. این، منطق عینی نبرد درازمدت است.
با این همه، وضعیت، ایستا نیست و در جریان است. در فرآیند جنگ، به شرط آنکه بتوانیم راهبرد و تاکتیک صحیح نظامی و سیاسی را در پیش گیریم، از اشتباهات بنیادین بپرهیزیم و نهایت توان خود را به کار بندیم، آنگاه عوامل نامساعد دشمن تشدید و عوامل مساعد ما تقویت خواهند شد. با دراز شدن جنگ، این فرآیند شتاب خواهد گرفت و بیتردید، همان نسبت اولیهٔ قوت و ضعف را به هم خواهد ریخت و توازن کنونی برتری و فرودستی را وارونه خواهد کرد. هنگامی که به مرحلهای نوین از نبرد گام نهیم، دگرگونیهایی شگرف در تراز قوا و مناسبات برتری رخ خواهد نمود و سرانجام، نتیجهٔ نهایی—شکست دشمن و پیروزی ما— به دست خواهد آمد.
وضعیت کنونی و الزامات درازمدت بودن جنگ:
در مرحلهٔ کنونی، اوضاع به گونهای است که دشمن هنوز میتواند—هرچند به دشواری—از مزیت برتر نظامی خود بهرهبرداری کند. جنگ ضد ژاپنی ما هنوز ضربهای کاری و تعیینکننده بر پیکرهٔ او وارد نکرده است. کمبودهای ذاتی نیروی انسانی و مادی ژاپن هنوز به آن حد نرسیده که پیشرویهایش را متوقف سازد؛ برعکس، این پیشرویها—هرچند در مقیاسی محدود—هنوز تداوم دارد. ماهیت ارتجاعی و وحشیانهٔ جنگ که باید به تشدید تضادهای درونی ژاپن و بسیج مقاومت ملت چین بینجامد، نیز هنوز نیروی بازدارندهٔ قاطعی نشده است. انزوای بینالمللی ژاپن، اگرچه رو به گسترش است، اما هنوز به محاصره و طرد کامل نرسیده. شمار زیادی از سرمایهداران صنایع جنگی در کشورهایی که ظاهراً حامی چین هستند، کماکان برای سود، انبوهی تسلیحات و مواد خام به ژاپن میفروشند، و دولتهای این کشورها نیز هنوز تمایلی به همکاری عملی با شوروی و اعمال تحریمهای همهجانبه علیه ژاپن نشان نمیدهند. مجموعهٔ این عوامل گواه آن است که پیروزی سریع در این جنگ ناممکن است و جنگ، ناگزیر باید شکلی درازمدت به خود گیرد.
از سوی ما نیز، اگرچه ضعفهای نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در طول ده ماه گذشته تا اندازهای بهبود یافته، اما هنوز با آن سطحی که بتواند پیشروی دشمن را به طور قطع متوقف و زمینهٔ یک ضدحملهٔ سراسری را فراهم آورد، فاصلهای بسیار دارد. تلفات و فرسایش نیز—هرچند ناگزیر—تا حدی از حجم کمی نیروهای ما کاسته است. عوامل مثبت و امیدبخش (همچون ماهیت عادلانهٔ جنگ، پشتیبانی مردمی، همبستگی جهانی) اگرچه همگی فعال و اثرگذارند، اما برای تبدیل شدن به نیرویی تعیینکننده و قادر به دفع دشمن و سازماندهی ضدحمله، نیازمند تلاشی عظیم و پیگیر هستند. در داخل، غلبه بر فساد و شتاب بخشیدن به پیشرفت؛ در عرصهٔ بینالملل، مهار نیروهای حامی ژاپن و تقویت جبههٔ جهانی ضد فاشیسم، هنوز به مرحلهٔ تحقق کامل نرسیده است. همهٔ این واقعیتها نیز—همانگونه که از منطق جنگ برمیآید—بر این امر گواهی میدهد که پیروزی، نه در گرو معجزه یا شتابی کور، که در پرتو پایداری درازمدت و فرآیندی تدریجی اما ناگزیر به دست خواهد آمد.
نویسنده :
مائو تسهتونگ است که از ۲۶ مه تا ۳ ژوئن ۱۹۳۸ در
انجمن تحقیقات جنگ ضد ژاپنی ینان ایراد شده است.
ترجمه :دکتر یوگویلی
بنیانگزار و مدیر سایق مرکز ایرانشناسی و گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مطالعات زبانهای خارجی پکن
ویرایش :دکتر کریم پورحمزاوی
[1] دیدگاه «مکانیکی» اشاره به یک دستگاه مکانیکی دارد که یک ماده خام در آن وارد شده و تنها یک خروجی می توان از آن متصور شد. در بعد فلسفی و تحلیلی و اجتماعی این دیدگاه اشاره به درکی سطحی و غیر انتقادی از پدیده های سیاسی و اجتماعی دارد که فاقد عمق و انعطاف پذیری در درک پیچیدگی پدیده ها است.
