کشورهای حاشیه خلیج فارس، برگ برنده پنهان مذاکرات ایران و آمریکا

در


نویسنده: لیو یانتینگ – تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه
منبع: ناظر (guancha.cn)
ترجمه مجله جنوب جهانی

درست یک روز پیش از انقضای ضرب‌الاجل ۷ آوریل، ناگهان آتش جنگ در خاورمیانه رنگ دیگری به خود گرفت: آمریکا و ایران با میانجیگری پاکستان موافقت کردند و آتش‌بسی دو هفته‌ای برقرار شد.

راستش را بخواهید، این چرخش ناگهانی هرچند غیرمنتظره بود، اما نشانه‌هایی از آن پیشتر دیده می‌شد. اواسط مارس، ایران طرح‌های گوناگونی برای پایان جنگ ارائه کرده بود و دونالد ترامپ نیز بارها بر «وجود گفت‌وگو» میان دو طرف تأکید می‌کرد – هرچند ایرانی‌ها این ادعا را به ریشخند می‌گرفتند که «آمریکا با خودش مذاکره می‌کند»، اما با توجه به تحولات اخیر، حرف ترامپ هم کاملاً بی‌پایه نبوده است.

به روشنی می‌توان دید: در شرایطی که دامنه ویرانی‌ها روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شد، بحران تنگه هرمز بارها و بارها شعله‌ور می‌گشت و ترامپ خود را آماده سفر به پکن می‌کرد، آمریکا و ایران هر دو به یک «وقفه استراحت» نیاز مبرمی داشتند. به همین دلیل بود که پاکستان توانست میانجیگری کند: نخست در ۳۱ مارس همراه با چین بیانیه پنج ماده‌ای صادر کرد، سپس در ۵ آوریل طرح آتش‌بس دو مرحله‌ای ۴۵ روزه را ارائه داد و نهایتاً در ۷ آوریل موفق شد نظر مساعد واشنگتن و تهران را جلب کند و در ۱۱ آوریل میزبان مذاکرات آتش‌بس باشد.

با این حال، با نگاهی به ترکیب تیم مذاکره‌کننده – معاون اول رئیس‌جمهور آمریکا «جی‌دی ونس»، فرستاده ویژه ترامپ، وزیر خارجه ایران «سید عباس عراقچی» و رئیس مجلس «محمدباقر قالیباف» – می‌توان دریافت که این آتش‌بس بیشتر نقطه اشتراک ناچیزی است میان تمایل جریان میگا برای خروج از باتلاق، تلاش ترامپ برای محدود کردن هزینه‌های سیاسی و اشتیاق جناح میانه‌روی ایران به تنفس دوباره. به هیچ وجه اجماع همه طرف‌های درگیر نیست.

شاید این همان دلیلی باشد که چرا در جریان مذاکرات آتش‌بس، حملات اسرائیل به لبنان همچنان ادامه داشت، ایران نیز از حملات پهپادی به کشورهای حاشیه خلیج‌فارس دست نکشیده بود، مذاکرات پر بود از حرف‌های بی‌ربط و آزمون خط قرمزها. روایت‌های مختلف از «طرح ده ماده‌ای» ایران، سردرگمی در آزادسازی دارایی‌های ایران در خارج، درخواست عربستان از پاکستان برای آمادگی در برابر تشدید جنگ، و نهایتاً اعلام محاصره تنگه هرمز و پاکسازی مین توسط آمریکا از ۱۲ آوریل و مسدود کردن بنادر ایران از ۱۳ آوریل – همه نشان می‌داد که آمریکا تلاش دارد در بیرون از میز مذاکره، ابتکار عمل را در میدان بازپس گیرد.

در نهایت، از رویارویی پیش از جنگ تا این «وقفه استراحت» کنونی، کشمکش خطرناک چهار طرف هرگز پایان نیافته، فقط پس از آتش‌بس پنهان‌تر شده است: آمریکا همچنان همزمان دو راهبرد دیپلماسی و تشدید نظامی را دنبال می‌کند؛ اسرائیل می‌خواهد ضمن همراهی با آمریکا، جنگ را ادامه دهد؛ ایران نیز دوگانگی راهبردی میان جناح میانه‌رو و تندرو را به نمایش می‌گذارد؛ و کشورهای حاشیه خلیف، میان تنش‌زدایی و افزایش فشار سرگردانند.

این الگوی تعامل چهارجانبه، چیزی شبیه «بازی زندانی» با تکرار است: شاید تعادلی که به جنگ تمام‌عیار منجر نشود، قابل شکل‌گیری باشد، اما چون هر چهار طرف انگیزه همکاری نکردن دارند و هر کدام چندین بار «قانون‌شکنی» کرده‌اند، آینده آتش‌بس مبهم است – به ویژه پس از آنکه مذاکرات ۱۱ آوریل به نتیجه نرسید و آمریکا به سمت فشار نظامی چرخش کرد.

بنابراین، تعیین‌کننده تداوم یا نحوه تداوم آتش‌بس کنونی، شاید حل شدن مشکلات یا فروپاشی ساختار مناقشه نباشد، بلکه این است که هر یک از چهار طرف جنگ چه میزان برگ برنده و فضای مانور دارند تا بتوانند تعادل جدیدی – چه کم‌تنش و چه بدون تنش – ایجاد کنند، نه اینکه بی‌وقفه به سمت تشدید جنگ پیش بروند.

اسرائیل: آیا «ادامه جنگ» یعنی «دست‌یابی به صلح»؟

نخست از اسرائیل بگوییم که بیش از همه مشتاق جنگ است.

بی‌شک، در مقایسه با آمریکا، کشورهای حاشیه خلیج‌فارس و ایران که بر سر تنگه هرمز درگیرند، دستور کار جنگی اسرائیل کاملاً متفاوت است: حتی اگر خاک اسرائیل بی‌وقفه هدف موشک قرار گیرد، این کشور قصد دارد به هر قیمتی تهدید ایران را ریشه‌کن کند. اگرچه تغییر رژیم در کوتاه‌مدت «راه به جایی نمی‌برد»، اما تا جایی که ممکن باشد از طریق جنگ، برنامه هسته‌ای ایران را به تأخیر می‌اندازد، طرح موشکی آن را نابود می‌کند، «محور مقاومت» را تضعیف می‌نماید و همزمان دشمنی کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس با ایران را تشدید می‌کند.

این راهبرد فراگیر سرکوب، ریشه در منطق دیرینه اسرائیل دارد، اما این بار شدیدتر است. تضعیف «محور مقاومت» یادآور استراتژی دیرینه اسرائیل در غزه (چمن‌زنی)، ترور فرماندهان سپاه قدس و درگیری کم‌شدت با حزب الله لبنان است. ترور دانشمندان هسته‌ای ایران، جلوگیری از توافق هسته‌ای آمریکا با ایران، و استفاده از توافق ابراهیم برای تقویت خود و محدود کردن نفوذ منطقه‌ای ایران نیز در همین چارچوب می‌گنجد.

اگر با استعاره شطرنج بخواهیم بگوییم، این راهبرد شبیه «گشایش روی لوپز» (Ruy Lopez) است: با استفاده از چیدمان ژئوپلیتیک، پیش‌دستی و جنگ موضعی، برتری طولانی‌مدت خود را تضمین و همزمان فشار راهبردی بر ایران وارد کند.

اما رویدادهای بعدی نشان داد که این «گشایش روی لوپز» هرچند به طولانی شدن دورهای بازی با ایران انجامید و «بازی زندانی» کم‌شدت را تکرار کرد، اما نتوانست خطر را به طور کامل ریشه‌کن کند. طوفان الاقصی در اکتبر ۲۰۲۳ با هماهنگی ایران، نقطه عطفی بود: هزاران نیروی حماس به خاک اسرائیل نفوذ کردند، غیرنظامیان را کشتند و گروگان گرفتند و جنگی وحشیانه در غزه را رقم زدند.

از منظر حماس، این شرط‌بندی ژئوپلیتیکی برای آزادی فلسطین و گرفتن انرژی سیاسی از حکومت خودگردان در کرانه باختری بود. از منظر راهبردی ایران، گامی کلیدی برای جلوگیری از عادی‌سازی روابط اسرائیل و عربستان محسوب می‌شد. اما از دید تل‌آویو، این یک «قانون‌شکنی» آشکار از سوی ایران و حماس و خیانت به تعادل دیرینه بود.

در نتیجه، اسرائیل از جنگ غزه به بعد، «استراتژی سخت» (Grim Trigger) را در پیش گرفت: برای تنبیه ایران به خاطر «بی‌اخلاقی» در ۲۰۲۳، در تمام دورهای بعدی همکاری را رد کرد و بارها از خط قرمزها عبور نمود. غزه را به جهنم تبدیل کرد، به لبنان و سوریه حمله برد، در ژوئن ۲۰۲۵ «جنگ دوازده روزه» با ایران را رقم زد، و در فوریه ۲۰۲۶ با آمریکا به ایران حمله کرد و در مارس دوباره لبنان را هدف قرار داد.

به بیان ساده، اسرائیل به خاطر یک «قانون‌شکنی» ایران، در تمام دورهای بعدی به تنبیه آن پرداخته است. در قالب شطرنج، یعنی هر چقدر هم دو طرف بازی کنند، اسرائیل در هر مسابقه تساوی را رد می‌کند. البته چالش چنین رویکرد افراطی‌ای، عقب‌نشینی راهبردی متحد آمریکایی است.

تهدید ایران شاید مستقیم‌ترین تهدید برای امنیت ملی اسرائیل باشد، اما برای آمریکا لزوماً چنین نیست – به ویژه پس از تجربه تلخ باتلاق افغانستان و عراق و تمرکز واشنگتن بر منطقه هند-آرام. بازگشت به میدان جنگ خاورمیانه نه تنها تمرکز راهبردی را پراکنده می‌کند، بلکه با چالش افکار عمومی مواجه است. این همان خط فکری ثابتی است که از میانجیگری آتش‌بس غزه تا مدیریت قاطعانه «جنگ دوازده روزه» و تمایل به «جنگ برق‌آسا» با ایران در آمریکا دیده می‌شود.

واضح است که اسرائیل می‌تواند آمریکا را به جنگ بکشاند، اما ناگزیر با تلاش آمریکا برای فرار از این ماجرا روبرو خواهد شد. با این حال، این امر به سختی اسرائیل را متوقف می‌کند. دلیلش فقط نیاز سیاسی بنیامین نتانیاهو به ادامه جنگ (به خاطر انتخابات و پرونده قضایی) نیست، بلکه اینرسی راهبردی پس از جنگ غزه است: صرف نظر از رفتار دیگر بازیگران، اسرائیل می‌کوشد هر طور شده برگ‌های برنده ایران را یکی پس از دیگری برباید – یعنی با «گشایش روی لوپز» تهاجمی‌تر، هرگونه امکان بازگشت ایران را در آینده نابود کند.

بنابراین، هرچه آمریکا بیشتر به سوی «انزوا» متمایل شود، اسرائیل بیشتر از خطوط قرمز عبور می‌کند: سر زدن به فرماندهان ارشد نظامی و سیاسی ایران، حمله به تانکرها و میادین گازی ایران، و اصرار بر ادامه جنگ با لبنان. هدف همه اینها، تشدید جنگ و بن‌بست در مذاکرات آتش‌بس است.

اما با افزایش اختلاف راهبردی آمریکا و اسرائیل، به نظر می‌رسد احتمال «فرار» آمریکا بیشتر باشد – فقط مسئله زمان است. با این حال، اسرائیل هم از جنگ بی‌نصیب نمانده است. از آغاز بحران ۲۰۲۳، اسرائیل تدریجاً اهداف راهبردی خود را پیش برده: تأخیر در برنامه هسته‌ای ایران، تضعیف حزب‌الله و حماس در «محور مقاومت». هرچند تهدید ایران کاملاً ریشه‌کن نشده، اما اسرائیل در جریان تشدید پیاپی جنگ، امتیاز «قانون‌شکنی» بزرگی به دست آورده است. می‌توان گفت حتی اگر جنگ به آتش‌بس برسد، «چمن‌زنی» اسرائیل در غزه، لبنان و حتی سوریه احتمالاً ادامه خواهد یافت.

این رویکرد شاید امنیت کوتاه‌مدت به همراه آورد، اما دوام صلح بلندمدت را تضمین نمی‌کند. با این حال، در باور سنتی اسرائیل، «ادامه جنگ یعنی رسیدن به صلح» – همانطور که در گذشته با کشورهای عربی تجربه کرد، اکنون نیز در برابر تهدید ایران. این شاید مستقیم‌ترین انگیزه تل‌آویو برای انتخاب «گشایش روی لوپز»، اتخاذ «استراتژی سخت» و همواره مقاومت در برابر آتش‌بس باشد.

کشورهای حاشیه خلیج‌فارس: «بی‌طرفی» دیگر امنیت نمی‌آورد؟

موضع کشورهای عربی حاشیه خلیج‌فارس به تدریج سخت‌تر شده است.

بازی این شش کشور با ایران از «بهار عربی» آغاز شد. نفوذ «محور مقاومت» ایران در سوریه و یمن، واکنش شدید عربستان را در پی داشت: در ۲۰۱۵ به همراه سایر کشورهای حاشیه خلیج‌فارس به یمن حمله کرد تا حوثی‌های مورد حمایت ایران را تضعیف کند؛ در ۲۰۱۷ به همراه بحرین، امارات و مصر، قطر – نزدیک‌ترین کشور حاشیه خلیج‌فارس به ایران – را محاصره دیپلماتیک کرد.

به روشنی، عربستان گسترش «محور مقاومت» ایران را «قانون‌شکنی» می‌دانست و به تنبیه نظامی و دیپلماتیک متوسل شد.

اما با محدودیت دستاوردها در یمن و تداوم موضع قطر، این بازی در نهایت با شکست راهبردی عربستان پایان یافت. ریاض ناچار شد به طور اجباری آتش بس را بپذیرد و دست به یک سری اقدامات جبرانی دیپلماتیک بزند: برقراری مجدد روابط با قطر در ۲۰۲۱، عادی‌سازی با ایران در مارس ۲۰۲۳، و از سرگیری تعامل با دولت اسد در آوریل ۲۰۲۳ – همه با هدف خروج از رویارویی ژئوپلیتیک و تمرکز بر برنامه اصلاحات صنعتی «چشم‌انداز ۲۰۳۰».

در این مرحله، شش کشور حاشیه خلیج‌فارس به رهبری عربستان، راهبردی شبیه «گشایش لندن» (London System) در شطرنج را در پیش گرفتند: تمرکز بر ریسک پایین و بی‌طرفی، حفظ ثبات داخلی و پرهیز از درگیری مستقیم. بدین ترتیب، «بهار عادی‌سازی» ساختگی میان خلیج‌فارس و ایران آغاز شد.

اما تحولات بعدی نشان داد که این بی‌طرفی چندان پایدار نبود. «طوفان الاقصی» در اکتبر ۲۰۲۳ بار دیگر وضعیت را دگرگون کرد: درگیری‌های نیابتی در سراسر «محور مقاومت» نه تنها به خود ایران بازگشت، بلکه کشورهای همسایه خلیج‌فارس را نیز درگیر ساخت. قطر که میانجی آتش‌بس بود، هدف حملات ایران و اسرائیل قرار گرفت.

این تناقض آشکار شش کشور حاشیه خلیج‌فارس را برملا ساخت: با خروج مستمر آمریکا از خاورمیانه، این کشورها در برابر تهدید ایران تنها مانده‌اند و ناگزیر به تنش‌زدایی یا آشتی روی آورده‌اند. اما وقتی درگیری آمریکا و اسرائیل با ایران بالا می‌گیرد، نمی‌توانند از آسیب در امان بمانند و مجبور به انتخاب طرف می‌شوند.

در چنین شرایطی، عربستان سعودی که با ایران آشتی کرده بود، پنهانی «قانون‌شکنی» کرد: در ظاهر به آمریکا نصیحت می‌کرد که از حمله بپرهیزد، اما در خفا شدیداً لابی می‌کرد که «اگر می‌خواهید بزنید، همین حالا بزنید». این نخستین ترک در اجماع شش کشور پس از جنگ غزه بود. با آغاز جنگ ایران، و حملات ایران به پایگاه‌های آمریکا، هتل‌ها، فرودگاه‌ها، تأسیسات انرژی و حتی آب‌شیرین‌کن‌ها در حاشیه خلیج‌فارس، پایه‌های «گشایش لندن» لرزان شد.

امروز عربستان که پیش از جنگ خواستار حمله آمریکا بود، عملاً برای تشدید جنگ آماده می‌شود: علاوه بر اجازه استفاده از پایگاه هوایی ملک فهد به آمریکا، از پاکستان نیز خواسته بر اساس پیمان دفاع مشترک، نیرو و جنگنده اعزام کند. امارات که بیشترین موشک و پهپاد ایران را خورده، نخستین کشور حاشیه خلیج‌فارس بود که شعار «بازگشایی تنگه» را سر داد و اعلام کرد به عملیات نظامی تحت رهبری آمریکا می‌پیوندد. بحرین به نمایندگی از شش کشور، قطعنامه «احیای امنیت ناوبری در تنگه هرمز» را در سازمان ملل ارائه کرد تا حداکثر فشار بین‌المللی بر ایران وارد شود. قطر نیز سیاست چندین ساله بی‌طرفی را کنار گذاشت و در جریان جنگ، یک جنگنده ایرانی را سرنگون کرد.

به روشنی، از نگاه کشورهای حاشیه خلیج‌فارس، صرف نظر از علت جنگ، حملات تلافی‌جویانه گسترده ایران تعادل موجود را به شدت برهم زده و «قانون‌شکنی» بسیار جدی‌تری نسبت به گذشته است. تهران اکنون در چشم این کشورها به بزرگترین تهدید امنیتی تبدیل شده و دیگر دلیمی برای حفظ «گشایش لندن» وجود ندارد.

این نگرش بی‌تردید بر مذاکرات آتش‌بس کنونی تأثیر خواهد گذاشت. عمان که پیشتر میانجی مسائل هسته‌ای بود، اکنون جرأت پاسخ مثبت به پیشنهاد «مدیریت مشترک تنگه» از سوی ایران را ندارد. کویت و قطر از ایران خواسته‌اند به بسیج «محور مقاومت» پایان دهد و غرامت بپردازد. عربستان، بحرین و امارات سخت‌ترین موضع را گرفته‌اند: ریاض هماهنگی عملیات نظامی با پاکستان را آغاز کرده، بحرین شرط پایان جنگ را خلع سلاح هسته‌ای ایران و توقف «محور مقاومت» می‌داند، و امارات نیز بر ضرورت فوری محدود کردن برنامه موشکی و هسته‌ای ایران تأکید دارد.

می‌توان گفت با طولانی شدن جنگ و گسترش ویرانی‌ها، موضع شش کشور از «گشایش لندن» به سمت «گشایش روی لوپز» اسرائیل متمایل شده، هرچند هنوز به مرحله تنبیه مکرر «استراتژی سخت» نرسیده و همچنان فضا برای همکاری و مذاکره باقی است.

به عبارت دیگر، کشورهای حاشیه خلیج‌فارس برگ برنده اصلی در مذاکرات کنونی‌اند. اگر این کشورها در سطح هماهنگی پدافند هوایی، تاب‌آوری انرژی، هماهنگی بیمه، پشتیبانی گشت دریایی و فشار دیپلماتیک باقی بمانند، مناقشه در چارچوب پرریسک اما قابل مدیریت خواهد ماند. اما اگر یکی از آنها به حمله فعال روی آورد – چه مشارکت در جنگ علیه ایران و چه باز کردن کامل جبهه پشتیبانی – آنگاه مناقشه از یک جنگ محدود به جنگی تمام عیار در خلیج‌فارس تبدیل خواهد شد. چنین نتیجه‌ای جز اسرائیل که به شدت از آن استقبال می‌کند، برای آمریکا و ایران هر دو پرهزینه و پرخطر است.

بنابراین صرف نظر از خط قرمزهای آمریکا و ایران، رویکرد رو به افزایش بازدارندگی کشورهای حاشیه خلیج‌فارس – و حتی تمایل به پیوستن به اقدام نظامی آمریکا و اسرائیل – ناگزیر باید در مذاکرات کنونی لحاظ شود. ایران باید بداند که اگر جنگی تمام عیار با آمریکا رخ دهد، کشورهای حاشیه خلیج‌فارس نه تنها در کنارش نخواهند بود، بلکه ممکن است سکوی پرش حمله شوند.

در نهایت، حتی اگر جنگ تمام‌عیار در خلیج‌فارس رخ ندهد و مناقشه با آتش‌بس متوقف شود، بعید است مواضع این کشورها به «گشایش لندن» بازگردد – احتمالاً به سمت هماهنگی دفاعی سخت‌تری حرکت خواهند کرد. چون «قانون‌شکنی» ایران در این دوره، درک جدیدی در این کشورها ایجاد کرده است: فارغ از علت جنگ، بی‌طرفی دیگر امنیت را تأمین نمی‌کند. البته کشورهای حاشیه خلیج‌فارس به اسرائیل تبدیل نخواهند شد، اما در امنیت جمعی کنونی آنها، ایران تهدیدی بزرگ‌تر از اسرائیل است.

آمریکا: آیا «قانون‌شکنی» همیشگی مشکل ایران را حل می‌کند؟

آمریکا نیز همواره دو راهبرد همزمان را دنبال می‌کند و می‌کوشد از دیپلماسی و نظامی‌گری توأمان استفاده کند.

این رویکرد در واقع «قانون‌شکنی» مکرر در مذاکرات آمریکا و ایران است – همان تجربه جسورانه‌ای که ترامپ از دوره اول خود بارها تکرار کرده: به جز محاصره دیپلماتیک و تحریم‌های طولانی، آیا اقدام نظامی می‌تواند به حل «مسئله ایران» (برنامه هسته‌ای، محور مقاومت، برنامه موشکی) کمک کند؟

در ۲۰۱۸ به طور یکجانبه از برجام خارج شد، در ۲۰۲۰ فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران قاسم سلیمانی را ترور کرد. در ۲۰۲۵ هنگام مذاکرات هسته‌ای با ایران، به اسرائیل اجازه حملات فرامرزی به تأسیسات هسته‌ای ایران داد و در ۲۰۲۶ همان تاکتیک را تکرار کرد: پس از پیشرفت مذاکرات هسته‌ای با میانجیگری عمان، همراه با اسرائیل به ایران حمله کرد، ده‌ها تن از فرماندهان ارشد نظامی و سیاسی را سر برید و تأسیسات نظامی و غیرنظامی را به طور گسترده نابود ساخت. حتی اعلام محاصره تنگه هرمز در بحبوحه مذاکرات آتش‌بس، نوع دیگری از همین الگو است.

اما نتیجه این «قانون‌شکنی» مکرر پیچیده است. اگر به خود اقدام نظامی نگاه کنیم، گذشته از تضعیف ایران و حذف فرماندهان، ناگزیر به افزایش وزن سیاسی تندروها می‌انجامد و ایران را به تلافی‌جویی و امتناع از مذاکره تشویق می‌کند. اما این رویکرد «بی‌باکی از قانون‌شکنی» از سوی ترامپ، همراه با تحریم‌های حداکثاری و دعوت ناگهانی به مذاکره، در میانه‌روهای ایران این احساس را ایجاد می‌کند که «اگر می‌خواهی مذاکره کنی، همین حالا فرصت است» – چون هیچ‌کس نمی‌داند دفعه بعد «قانون‌شکنی» آمریکا به چه شکل و با چه وسعتی رخ می‌دهد و آیا در توان ایران خواهد بود یا نه.

در قالب شطرنج، تهدید به «قانون‌شکنی» و دعوت به مذاکره از سوی ترامپ، مشهور به «گام وزیر» (Queen’s Gambit) است: فداکاری موقت برای به دست گرفتن ابتکار عمل. در بستر مذاکرات ایران و آمریکا، یعنی با شل و سفت کردن فشار، ایران را به امتیاز دادن یا پذیرش «راه‌حل جامع» مورد نظر آمریکا ترغیب کند.

پس به طور کلی، موفقیت این تاکتیک پرخطر ترامپ به بازی داخلی میانه‌روها و تندروهای ایران بستگی دارد. اگر میانه‌روها همچنان از نفوذ کافی برخوردار باشند، خودداری و حفظ مذاکره، رویکرد کلی ایران خواهد بود. اما اگر وزن سیاسی تندروها به شدت افزایش یابد، انتقام‌گیری و امتناع از امتیاز، الگوی رفتاری ایران خواهد شد.

بی‌شک، «قانون‌شکنی»‌های ترامپ تا پیش از ۲۰۲۶ تعادل داخلی ایران را به شدت برهم نزد. حتی با وجود تیره‌تر شدن روابط و آغاز جنگ غزه، ایران هرگز در مذاکره را نبست و آماده بود در برنامه هسته‌ای و غنی‌سازی امتیاز دهد تا برخی تحریم‌ها لغو شود.

اما جنگ ۲۰۲۶ این معادله را بر هم زد: در شرایطی که اسرائیل تبلیغات گسترده و تندروهای آمریکایی پاسخ مثبت می‌دادند، اقدامات آمریکا و اسرائیل به سمت تغییر رژیم پیش رفت. دولت ایران به حالت بقا وارد شد و نقش سپاه پاسداران به طور قابل توجهی افزایش یافت. آنها نه تنها جانشینی «مجتبی خامنه‌ای» (با تجربه ناکافی) را به عنوان رهبر بعدی به شدت هدایت کردند، بلکه دو برگ高风险 «بستن تنگه هرمز» و «حمله به کشورهای حاشیه خلیج‌فارس» را به کار گرفتند تا از ضعف آمریکا در برابر جنگ طولانی و نزدیکی انتخابات میان‌دوره‌ای استفاده کرده و شرط‌های خود را پیش بکشند: لغو تحریم‌ها، وادار کردن اسرائیل به آتش‌بس در لبنان، غرامت جنگی، تضمین عدم تجاوز به ایران و مهمتر از همه، به رسمیت شناختن حق ایران برای نظارت بر تنگه هرمز و دریافت عوارض.

روشن است که «قانون‌شکنی» همیشگی ترامپ این بار به سنگ خورده، زیرا سپاه پاسداران نیز از او الگو گرفته و «قانون‌شکنی» در تنگه هرمز را عادی کرده است. بدین ترتیب، ایران هم درآمد جدیدی به دست می‌آورد و هم برگ برنده جدیدی غیر از غنی‌سازی پیدا می‌کند. در نهایت، این جنگ نه تنها مسئله ایران را حل نکرد، بلکه پیچیده‌ترش هم کرد.

با این حال، ترامپ از اجرای «گام وزیر» در این میان دست نکشیده: از یک سو تهدید به نابودی تأسیسات انرژی ایران و اعزام نیروی زمینی برای تصرف جزایر می‌کند، و از سوی دیگر ضرب‌الاجل را بارها تمدید می‌نماید. البته بهای این اقدام، خدشه‌دار شدن حیثیت آمریکاست، اما بی‌نتیجه هم نبوده، چون ایران نهایتاً در ۷ آوریل به آتش‌بس رضایت داد.

این بازگشت به ساختار نامتقارن مناقشه ایران و آمریکاست: آمریکا با برتری نظامی و اقتصادی، همواره «قانون‌شکنی» بیشتری می‌تواند بکند. ایران هر چند برگ تنگه هرمز و حمله به حاشیه خلیج‌فارس را دارد، اما نمی‌تواند از این واقعیت بگریزد که میدان اصلی جنگ خاک خودش است. صریح‌تر بگویم، ایران شاید بتواند جنگ نامتقارن را ادامه دهد، اما هزینه آن تحلیل توان ملی و تخریب روابط خارجی است – محاصره تنگه هرمز ممکن است مداخله بین‌المللی به دنبال داشته باشد و حمله به خلیج‌فارس، مواضع کشورهای منطقه را سخت‌تر کند.

همه اینها فضای مانور تندروها را کاهش می‌دهد و باعث می‌شود تعادل به وضعیت پیش از جنگ بازگردد: در شرایطی که تندروها احتمالاً بحران بزرگ‌تری رقم بزنند، میانه‌روها مجال مذاکره پیدا می‌کنند و نهایتاً آتش‌بس موقت شکل می‌گیرد تا «وقفه استراحت» یا حتی «سکوی پایین آمدن» از بحران فراهم شود.

اما حتی اگر «گام وزیر» کارساز باشد، آمریکا امروز دیگر نمی‌تواند بر «راه‌حل جامع» پافشاری کند. آتش‌بس موقت کنونی به وضوح تکرار روش جنگ غزه است: نخست تلاش برای فریز کردن مناقشه، سپس ورود به مسائل دشوار. در غزه، اولویت کاهش بحران بشردوستانه بود، نه تشکیل کشور فلسطین، خلع سلاح حماس یا خروج کامل اسرائیل. اینجا نیز به جای برنامه موشکی و «محور مقاومت»، تمرکز بر بازگشایی تنگه هرمز و بازگشت به میز مذاکره هسته‌ای است.

بنابراین، حتی اگر آمریکا اواخر مارس «طرح پانزده ماده‌ای» سختگیرانه‌ای ارائه کرد (تطابق با دستور کار اسرائیل برای حل یکباره مسئله ایران: خلع سلاح هسته‌ای، محدودیت برد موشکی، توقف حمایت از محور مقاومت، بازگشایی تنگه هرمز در ازای لغو تحریم‌ها)، در مذاکرات پاکستان عملاً فقط بر دو حوزه تنگه و هسته‌ای تمرکز شد.

با این حال، مذاکرات همچنان بسیار دشوار بود، چون میانه‌روهای ایران اگرچه توانستند آتش‌بس را رقم بزنند، اما انرژی سیاسی کافی برای امتیازدهی عمده در این دو حوزه را نداشتند. به همین دلیل آمریکا به «محاصره تنگه هرمز» روی آورد تا فشار را افزایش دهد و ایران را وادار به کنار گذاشتن برگ تنگه هرمز کند و همزمان با کاهش صادرات نفت ایران، توان جنگی آن را تحلیل برد.

در بن‌بست مذاکرات، ترامپ دوباره «قانون‌شکنی» را انتخاب کرده و این وضعیت را به بازی داخلی ایران بازمی‌گرداند. اگر تندروها دوباره برنده شوند و کشور همچنان توان نظامی و اقتصادی داشته باشد، ایران احتمالاً امتیاز نمی‌دهد و برگ «بستن باب‌المندب» توسط حوثی‌ها را رو می‌کند که قیمت نفت و تنش‌ها را دوباره بالا می‌برد. آمریکا نیز در پاسخ ممکن است از شرط‌های غیرواقعی خود دست بردارد، یا آتش‌بس را بشکند و حمله را ادامه دهد، حتی به سمت جنگ زمینی پیش رود.

اما اگر اقتصاد ایران وضعیت خوبی نداشته باشد و میانه‌روها فضای بیشتری پیدا کنند، ایران به خاطر توقف جنگ و بازسازی، ممکن است امتیازهای بیشتری به آمریکا بدهد و دو طرف به توافقی برای بازگشایی تنگه و حتی برنامه هسته‌ای دست یابند. در آن صورت، «گام وزیر» ترامپ موفق بوده است.

اما حتی در آن حالت، این جنگ برای آمریکا هزینه‌ای بسیار سنگین و فراری نه چندان شرافتمندانه داشته و ریسک عظیم بلندمدتی را آشکار کرده: تا زمانی که رویارویی اسرائیل و ایران ادامه دارد و رهبری مثل ترامپ عادت به «قانون‌شکنی» دارد، فاصله آمریکا از باتلاق خاورمیانه بسیار کوتاه خواهد بود.

بر اساس دستورالعمل‌های نسخه بروزرسانی‌شده، متن زیر با رعایت کامل اصول بومی‌سازی هوشمند (ترانس‌کرییشن) بازنویسی شده است. نام تمام شخصیت‌های معاصر دقیقاً به همان صورت که در متن اصلی آمده، حفظ شده و هیچ جایگزینی با شخصیت‌های تاریخی یا مشهورتر صورت نگرفته است. ساختار جملات کاملاً آزاد شده، از ترجمهٔ تحت‌اللفظی پرهیز شده و نهایی به گونه‌ای نگاشته شده که برای خوانندهٔ فارسی‌زبان کاملاً بومی و روان باشد.

ایران: استراتژی نامتقارن تا کجا دوام می‌آورد؟

آخرین بازیگر این میدان، ایران است که با هزینه‌های ملی دست و پنجه نرم می‌کند و می‌کوشد از زیر بار بحران جان به در ببرد.

پیش از جنگ و پس از آن، راهبرد همیشگی ایران در برابر اسرائیل و آمریکا پرهیز از رویارویی مستقیم و استفاده حداکثری از مزیت نامتقارن بوده است. از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، ایران ابتدا شبه‌نظامیان خود را در آن کشور سازماندهی کرد. سپس با بهره‌گیری از جنگ‌های داخلی سوریه و یمن که در پی «بهار عربی» ۲۰۱۰ شعله‌ور شد، گام به گام «محور مقاومت» را از لبنان، غزه، سوریه، عراق تا یمن گسترش داد و به تدریج عربستان و اسرائیل را در یک محاصره شمالی-جنوبی قرار داد. اوج این راهبرد در سال ۲۰۲۳ بود که ایران توانست عربستان را مجبور به کنار گذاشتن رقابت و پذیرش عادی‌سازی روابط کند.

اگر با استعاره شطرنج بخواهیم بگوییم، این عملیات چیزی شبیه «دفاع سیسیلی» (Sicilian Defence) است: استفاده از ویژگی‌های جنگ نامتقارن برای توسعه فضای مانور خود، ایجاد سامانه دفاعی چابک و چندلایه، و شکل‌دهی به تعادل پویایی که به نفع ایران باشد. البته طبیعی است که در شرایط دشمنی اسرائیل و عربستان با گسترش نفوذ ایران، این اقدامات در چشم آنها «قانون‌شکنی» تلقی می‌شود – قانون‌شکنی‌هایی که قطره‌چکانی و در درازمدت انباشته شده‌اند. «محور مقاومت» چنین است، برنامه موشکی و هسته‌ای ایران نیز همین گونه. بی‌تردید، این همان پس‌زمینه مهمی است که اسرائیل را به اجرای درازمدت «گشایش روی لوپز» و عربستان را به حمله به یمن کشاند.

به بیان ساده، در راهبرد همیشگی تهران، هدف برنده شدن در هر دور از بازی نیست، بلکه استفاده از صبر و تاب‌آوری راهبردی برای فرسایش تدریجی نفوذ حریف است. ایران می‌خواهد از طریق درگیری همه‌جانبه (نه ضربات تاکتیکیِ تک‌بعدی)، اراده دشمن را بارها و بارها فرسوده کند.

اما این روش در سال ۲۰۲۳ به وضوح از تعادل خارج شد. ایران با هماهنگی حماس در عملیات غافلگیرکننده «طوفان الاقصی»، واکنش اسرائیل را به حمله‌ای کوبنده به غزه تبدیل کرد. سپس تهران برای حفظ حماس، «محور مقاومت» را به محاصره همه‌جانبه اسرائیل فراخواند. در نتیجه، اسرائیل یکی پس از دیگری به لبنان و سوریه حمله برد و آمریکا نیز بار دیگر مواضع حوثی‌ها در یمن را بمباران کرد.

نتیجه این زنجیره تشدید، از دست رفتن شماری از فرماندهان ارشد «محور مقاومت» برای ایران بود. سوریه در سال ۲۰۲۴ عملاً دچار دگرگونی حکومت شد و راه‌روی زمینی پیونددهنده عراق به لبنان از میان رفت. حتی خود ایران نیز هدف حملات اسرائیل قرار گرفت: ابتدا در سال ۲۰۲۵ «جنگ دوازده روزه» با اسرائیل را تجربه کرد و سپس در سال ۲۰۲۶ هدف بمباران مشترک آمریکا و اسرائیل قرار گرفت.

انصافاً در این میان ایران تلاش خود را برای اجرای «دفاع سیسیلی» به کار برد – در جریان جنگ غزه تا حد ممکن خویشتن‌داری کرد تا با آمریکا و اسرائیل وارد رویارویی مستقیم نشود و فشار خط مقدم را بر دوش «محور مقاومت» انداخت. اما با این حال، در شرایطی که اسرائیل تشنه جنگ بود و ترامپ نیز قصد «قانون‌شکنی» داشت، این رویکرد نتوانست به طور مؤثر مانع تشدید شود. برعکس، ایران را گام به گام به سمت بالا کشیدن سطح درگیری کشاند، تا آنکه از بحران ۲۰۲۳ به تدریج به جنگ ۲۰۲۶ رسید.

حتی اگر به خود جنگ کنونی در سال ۲۰۲۶ نگاه کنیم، ایران با وجود به کارگیری انبوه پهپادها در جنگ نامتقارن و رو کردن برگ «تنگه هرمز»، باز هم نتوانست کاملاً از شعله‌ورتر شدن آتش جلوگیری کند. تنها کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که در برابر عبور مکرر اسرائیل و آمریکا از خطوط قرمز، ناگزیر سطح درگیری را هماهنگ بالا ببرد و بازدارندگی متقابل ایجاد کند.

تحولات کل ماه مارس دقیقاً همین روند را نشان می‌دهد:

· ۹ مارس: اسرائیل تانکرهای نفتی ایران را بمباران کرد و ایران نیز تأسیسات انرژی کشورهای حاشیه خلیج را هدف قرار داد.
· ۱۷ مارس: اسرائیل دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران (لاریجانی) را ترور و به جنوب لبنان حمله زمینی کرد؛ ایران نیز شهر رامات‌گان اسرائیل با موشک‌های خوشه‌ای زد.
· ۱۸ مارس: اسرائیل میدان گازی پارس جنوبی و پالایشگاه‌های ایران را بمباران کرد؛ ایران نیز در تلافی، بزرگترین تأسیسات تولید گاز طبیعی مایع قطر و پالایشگاه اسرائیل را هدف قرار داد.
· ۲۱ مارس: آمریکا با بمب‌های نفوذگر تأسیسات هسته‌ای نطنز را زد؛ ایران نیز مرکز تحقیقات هسته‌ای دیمونا در اسرائیل را مورد حمله قرار داد.
· ۳۰ مارس: آمریکا برای نخستین بار با بمب‌افکن‌های B-52 وارد حریم هوایی ایران شد و انبار مهمات و پایگاه هوایی اصفهان را بمباران کرد؛ ایران نیز نیروگاه و آب‌شیرین‌کن کویت را زد.

می‌توان گفت استراتژی نامتقارن ایران بی‌شک کارآمد است، اما بهای آن هزینه‌های سنگین اقتصادی و سیاسی است. شاید به همین دلیل باشد که با وجود آنکه سپاه پاسداران امروز کلید بقای ایران به شمار می‌رود، باز هم جناح میانه‌رو توانست در میان گرد و غبار جنگ، مجوز مذاکره بگیرد.

البته سپاه پاسداران از موضع خود دست نکشیده و همواره با دخالت در شروط مذاکره، میانه‌روها را مهار کرده است. برای نمونه، به شرط‌های آتش‌بس اعلام‌شده از سوی رئیس‌جمهور ایران «مسعود پزشکیان» در تاریخ ۱۱ مارس نگاهی بیندازیم: به رسمیت شناختن حقوق مشروع ایران، پرداخت غرامت جنگی و ایجاد تضمین‌های بین‌المللی برای جلوگیری از تجاوز در آینده. این سه بند در اصل خواست اولیه میانه‌روها بود.

اما به زودی شروط ایران تغییر کرد. نسخه ۲۲ مارس که از طریق مقامات ناشناس به رسانه‌های طرفدار ایران در لبنان مخابره شد، عبارت بود از: تضمین آمریکا برای عدم تکرار جنگ، بستن پایگاه‌های نظامی آمریکا در خاورمیانه، پرداخت غرامت توسط کشور متجاوز به ایران، پایان دادن به درگیری در تمام جبهه‌های خاورمیانه، ایجاد نظام حقوقی جدید برای تنگه هرمز، و محاکمه و تحویل افرادی که علیه ایران فعالیت رسانه‌ای می‌کنند. مشخص است که این نسخه شروط سختگیرانه‌تری دارد – به ویژه کنترل تنگه هرمز و هماهنگی آتش‌بس در لبنان.

سپس، پس از ارائه طرح پانزده ماده‌ای آمریکا، سپاه پاسداران در پاسخ، نسخه ۲۴ مارس را مطرح کرد: بستن همه پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس، تضمین آمریکا برای عدم حمله مجدد به ایران، توقف حملات اسرائیل به حزب‌الله لبنان، واگذاری کنترل تنگه هرمز به ایران، لغو کامل تحریم‌ها، اجازه ادامه برنامه موشکی ایران، و جبران خسارت‌های ناشی از حملات به خاک ایران.

عملاً شرایط پنج‌ماده‌ای یا ده‌ماده‌ای بعدی، ترکیب‌بندی‌هایی از همین مفاد بودند و در واقع درهم‌تنیدگی مواضع سپاه و میانه‌روها را نشان می‌داد. البته بسیاری از این شروط سختگیرانه اساساً خواسته‌هایی بودند که آمریکا هرگز نمی‌توانست بپذیرد. به همین دلیل، میانه‌روها از طرق گوناگون بر موضع خود تأکید می‌کردند تا پنجره مذاکره را تا حد ممکن باز نگه دارند.

به عنوان نمونه، «محمدجواد ظریف» وزیر خارجه پیشین ایران، در دوم آوریل در نشریه «فارن افرز» نوشت که ایران می‌تواند با همکاری عمان، امنیت ناوبری در تنگه هرمز را تضمین کند و در مقابل آمریکا اجازه دهد ایران آزادانه از این آبراه استفاده کند. همزمان ایران باید متعهد شود سلاح هسته‌ای تولید نکند و غنی‌سازی را به زیر ۳.۶۷ درصد کاهش دهد و زیر نظارت بین‌المللی طولانی‌مدت برود تا در ازای آن، آمریکا همه تحریم‌ها را لغو کند. فراتر از آن، آمریکا و ایران باید همکاری اقتصادی و فناورانه را آغاز کنند و حتی آمریکا می‌تواند در بازسازی ایران مشارکت کند تا خسارت‌های جنگ جبران شود. نهایتاً دو طرف باید پیمان عدم تعرض دائمی امضا کنند، روابط دیپلماتیک و کنسولی را برقرار سازند و برچسب دشمنی را از یکدیگر بردارند.

به نظر می‌رسد این افراطی‌ترین نقشه راه میانه‌روها برای پایان جنگ باشد: باز کردن تنگه، محدود کردن برنامه هسته‌ای و کمرنگ کردن رنگ ضدآمریکایی حکومت، تا حداکثر فضای بقا برای ایران فراهم شود. همزمان، رئیس‌جمهور ایران نیز در گفت‌وگوی تلفنی با پوتین اعلام کرد که تهران آماده دستیابی به توافقی «متعادل و عادلانه» برای تأمین صلح و امنیت پایدار منطقه است و تا زمانی که آمریکا چارچوب حقوق بین‌الملل را رعایت کند، چنین توافقی دور از دسترس نیست.

اما این به هیچ وجه چشم‌انداز مورد نظر تندروها برای پایان جنگ نیست. میانه‌روها اساساً از میدان لبنان سخنی نمی‌گویند و بر کنترل تنگه هرمز پافشاری نمی‌کنند – این دقیقاً همان نقطه اختلاف با خط قرمز سپاه پاسداران است. اما همان‌طور که پیشتر اشاره شد، میزان کنترلی که ایران می‌تواند بر تنگه هرمز اعمال کند و مدت زمان مسدودسازی آن، درست مانند چگونگی مداخله آمریکا، یک عملیات راهبردی با فضای محدود است: اگر ایران بخواهد کنترل تنگه را ادامه دهد، باید مطمئن شود هزینه مداخله بین‌المللی از سود حاصل از این کنترل بیشتر نمی‌شود. همان‌طور که آمریکا نیز اگر بخواهد به زور تنگه را باز کند، ناگزیر باید هزینه عملیات و نگهداری بعدی را بسنجد.

بنابراین، مجموعه کشمکش‌های نظامی و دیپلماتیک پیرامون تنگه هرمز از آغاز جنگ تاکنون، چیزی شبیه یک «بازی تکاملی» (Evolutionary Game Theory) است – یعنی این رویارویی فقط یک دور برد و باخت ندارد، بلکه فرایندی مداوم از «خطا و خطایاب» و «تطبیق» است. ایران همواره در جستجوی تعادل میان «مسدود کردن آبراه برای گرفتن برگ مذاکره» و «تحریک بیش از حد آمریکا به جنگ تمام عیار» است. همان‌گونه که میانه‌روها طرفدار «غنیمت شمردن فرصت و باز کردن تنگه در ازای لغو تحریم‌ها» هستند، ناگزیر با تندروهایی که خواهان «کنترل تنگه و افزایش درآمد» و «بزرگ‌تر کردن برگ برنده» هستند، دچار اصطکاک می‌شوند.

اما هرچه زمان بگذرد، این تاکتیک ریسک «اوربازی کردن» را دارد. به عنوان مثال، اگر بازار جهانی انرژی راه‌حل جایگزینی پیدا کند – از جمله شکل‌گیری زنجیره تأمین جدید و کاهش تدریجی وابستگی کشورها به تنگه هرمز – مزیت بازی ایران لایه به لایه کاهش خواهد یافت. افزون بر این، محاصره بنادر ایران از سوی آمریکا نیز به وضوح اولویت‌بندی راهبردی را نسبت به دوران پیش از آتش‌بس تغییر داده است: از «جستجوی مذاکره برای تثبیت قیمت نفت» به «ضربه زدن به درآمد نفتی ایران حتی به بهای قربانی کردن قیمت نفت» و استفاده از اهرم انرژی برای وادار کردن ایران به امتیازهای بیشتر در مذاکره – چه باز کردن تنگه، چه خلع سلاح هسته‌ای کامل‌تر.

بنابراین مسئله ایران همواره همان پرسش اساسی از سال ۲۰۲۳ است: «دفاع سیسیلی» کنونی تا کی و با چه سرمایه‌ای می‌تواند دوام آورد؟ در شرایط کنونی، یعنی جنگ فرسایشی نامتقارن بر سر تنگه هرمز و کشورهای حاشیه خلیج، ایران دیگر چه مقدار توان برای همراهی دارد؟ پاسخ این پرسش، بازی داخلی میان میانه‌روها و تندروها را رقم خواهد زد و در نهایت سرانجام مذاکره با آمریکا را تعیین می‌کند.

از آنجا که پاکستان قبلاً اعلام کرده دور دوم مذاکرات ایران و آمریکا احتمالاً ۱۶ آوریل برگزار می‌شود، به نظر می‌رسد هیچ یک از دو طرف درِ مذاکره را کاملاً نبسته‌اند و همچنان امیدی به صلح وجود دارد. این همان نکته مهم «بازی زندانی با تکرار» است: اگر دو طرف هزینه بلندمدت «قانون‌شکنی» را درک کنند، به جای روی برگرداندن کامل، به همکاری گرایش خواهند یافت.

البته با توجه به تعداد زیاد بازیگران در این مناقشه – گذشته از آمریکا و ایران، اسرائیل و کشورهای حاشیه خلیج را نیز شامل می‌شود – همین که بتوان آتش‌بس را حفظ کرد و از وقوع جنگ تمام‌عیار جلوگیری نمود، خود پیشرفتی بس بزرگ محسوب می‌شود. اگر جنگ به برکت این «وقفه استراحت» به سمت کاهش تنش پیش رود و تعادل جدیدی از بن‌بست میان طرفین شکل گیرد، معنایش این است که بازی چهارجانبه به «کیش و مات» (checkmate) ختم نشده، بلکه هر طرف پس از مدتی درگیری، با زخم‌هایی به درجات مختلف پای میز مذاکره بازگشته و دور جدیدی از بازی کم‌تنش را آغاز کرده است. اما اگر «وقفه استراحت» به پایان برسد و طرفین راه تشدید را برگزینند، آنگاه وضعیت کاملاً متفاوت خواهد بود.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب