
نویسنده: رَبیتو – دانشآموختهٔ مدرسه حکومت کندی دانشگاه هاروارد، تحلیلگر سرشناس
منبع: ناظر (گوانچا) چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
چهار خطی که معمای جنگ آمریکا و ایران را حل میکند – و چرا خط چهارم، یعنی بیمهٔ کشتیرانی، از همه حیاتیتر است
۱- چهار جبهه متفاوت
جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران را حداقل میتوان در سه سطح تحلیل کرد: نظامی، دیپلماتیک و اقتصادی. سطح نظامی همان نبرد میدانی است؛ سطح دیپلماتیک پای میز مذاکره؛ و سطح اقتصادی عمدتاً به پیامدهای بسته شدن تنگه هرمز بر زنجیره تأمین انرژی، پتروشیمی، مواد غذایی و سایر کالاها در سراسر جهان بازمیگردد. برای دقیقتر شدن تحلیل، باید سطح چهارمی هم اضافه کرد: بیمهٔ کشتیرانی. این چهار سطح با هم ارتباط متقابل دارند، اما هرکدام منطق و زمانبندی خاص خود را دنبال میکنند. کسی که این روابط را درست تشخیص ندهد، نه میتواند آینده را بهدرستی پیشبینی کند و نه داراییها را درست قیمتگذاری میکند.
۲- روابط میان این چهار سطح
برای سهولت، ابتدا نتیجه را میگوییم (تحلیل مفصل در ادامه میآید). این چهار سطح بهویژه در یک زنجیره خطی با هم مرتبطاند. فرض کنیم:
· سطح نظامی = A
· سطح دیپلماتیک (مذاکره) = B
· سطح کشتیرانی = C
· سطح اقتصادی = D
۱) A پیشنیاز B است، B پیشنیاز C، و C پیشنیاز D.
۲) در حال حاضر، A مهار موقتی شده (فقط موقت). ترامپ به دنبال B است، اما در این مسیر از ابزار محاصره استفاده میکند، در نتیجه هم C و هم D را بدتر میکند.
۳) تنها زمانی میتوان حل C را آغاز کرد که A و B به روشنی و بهطور کامل حل شده باشند.
۴) حل D نیز فقط پس از آغاز حل C ممکن میشود و آن هم قدمبهقدم.
۵) هر روزی که میگذرد، حل C دشوارتر میشود و D وخیمتر میگردد. این وخامت خطی نیست، بلکه انباشتی و نمایی است؛ یعنی هر روز، آسیبهای بلندمدت و غیرقابلبازگشت بزرگتر میشوند.
۶) حتی اگر جنگ امروز تمام شود، بازیابی C زمان زیادی میبرد؛ D هم تاکنون آسیبهای عظیم و غیرقابلبازگشتی دیده و همین مدت زمان لازم برای احیای C، خود به صدمه زدن به D ادامه میدهد.
۷) بازار در حال حاضر فقط به A و B قیمت میدهد. قیمتگذاری A تا حدی بنیادی است، اما قیمتگذاری B بیشتر مبتنی بر احساسات، فضای روانی و خوشبینیهای یکطرفه است و گاهی صرفاً در راستای حمایت دولت ترامپ از بازار انجام میشود.
۸) اگر قیمتگذاری نادرست باشد، دیر یا زود بازار در برابر واقعیتهای بنیادی سر تعظیم فرود میآورد و اصلاحی بزرگ در پیش خواهد گرفت.
۳- بنبست تشدید نظامی
در حال حاضر، ایالات متحده برای تشدید درگیری در سطح نظامی (A) با مشکلات جدی روبهروست:
۱) توان نظامی آمریکا و اسرائیل (هم تهاجمی و هم تدافعی) به شدت تحلیل رفته و نیاز به بازسازی دارد؛ بسیاری از قابلیتها مانند سامانههای راداری و موشکهای رهگیر در کوتاهمدت قابل بازتولید نیستند.
۲) اهداف نظامی قابل حمله، عمدتاً زده شدهاند. باقیمانده اهداف را ایران در زیر زمین پنهان کرده، بنابراین بازده نهایی هر حمله جدید بسیار ناچیز است.
۳) حمله به اهداف غیرنظامی – مانند تأسیسات برق یا انرژی ایران – هم از نظر افکار عمومی نامقبول است و هم بحران جهانی انرژی را به شدت تشدید میکند (علاوه بر این، ایران میتواند با حمله به تأسیسات کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، آسیبهای فیزیکی غیرقابلبازگشتی به ظرفیت تولید نفت آنها وارد کند).
۴) ترور (که بیشتر توسط اسرائیل انجام میشود) بیفایده است: نه دولتی را سرنگون میکند، نه کادر رهبری ایران را رادیکالتر میکند، نه خشم عمومی و اراده مقاومت را برمیانگیزد، نه مسیر دیپلماسی را مختل میکند (نمیتوان همزمان ترور کرد و مذاکره کرد) و از همه مهمتر، خود ترور نقض آشکار حقوق بینالملل است و در عرصه داخلی آمریکا هم وجهه خوبی ندارد.
۵) حمله زمینی: اولاً طرح موفقی وجود ندارد – حمله زمینی نه تنگه هرمز را باز میکند، نه بحران انرژی را حل میکند و نه با چند ده هزار سرباز میتوان دولت ایران را سرنگون کرد. ثانیاً تلفات احتمالی آمریکا بسیار سنگین خواهد بود. ثالثاً با این حال، ترامپ یک طرح را «برای آزمایش» انتخاب کرد اما موفق نشد (در آستانه عید پاک، نیروهای ویژه آمریکا با چندین هواپیما قصد تصرف اورانیوم غنیشده در اصفهان را داشتند که مأموریت ناموفق بود و بعداً برای مصرف داخلی، به عنوان یک عملیات نجات موفق تبلیغ شد). رابعاً ارتش و جامعه اطلاعاتی آمریکا به شدت با چنین اقدامی مخالفند.
۶) مهمتر اینکه، هر گونه تشدید نظامی مستلزم حضور نیروی زمینی، فاقد حمایت افکار عمومی آمریکاست.
۷) تشدید فراتر از آن (استفاده از سلاح هستهای): ترامپ به آن فکر کرده اما جرات نکرده است. این ایده در داخل آمریکا چنان نامقبول است که عبور از خط قرمز اخلاقی و انسانی تلقی میشود. حتی اگر آمریکا بخواهد، بیشتر این احتمال وجود دارد که اسرائیل را برای چنین اقدامی چراغ سبز نشان دهد – اما هنوز به آن مرحله نرسیدهایم.
۴- بحران سیاسی داخلی ترامپ
در داخل آمریکا، ترامپ از نظر سیاسی عملاً سقوط کرده است؛ از او دوری میکنند و از هر سو در تنگناست. به خاطر جنگ ایران، با تقریباً تمام تأثیرگذاران کلیدیای که سالها در کمپینهای انتخاباتی و تبلیغاتی حامی او بودند و در پایگاه اصلی «میگا» (MAGA) از نفوذ و احترام گستردهای برخوردارند، کاملاً قطع رابطه کرده است. اظهارات تند او علیه پاپ و تصاویری که از خود در کنار حضرت مسیح (ع) منتشر کرد، خشم مسیحیان/محافظهکاران را برانگیخته است. او اکنون به عنوان نماینده تمام عیار «حلقه اپستین» و منافع اسرائیل شناخته میشود. تمام وعدههای اقتصادی دوران تبلیغاتش (تورم، قیمتها، کاهش نرخ بهره و…) نقض یا حتی نابود شده است. غیر از کهنهسربازان راستگرایی که هنوز شبکه فاکس نیوز تماشا میکنند، پایگاه رأی او کاملاً ایمانش را به ترامپ از دست داده است. جریان «میگا» دیگر از همپاشیده، نه اینکه فقط دچار جنگ داخلی شده باشد. حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای شکست سختی خواهد خورد.
۵- توقف موقت نظامی و شادی بازار
در این شرایط، ترامپ نمیتواند مردم آمریکا را برای تشدید نظامی جدید همراه کند. هر حرکت بزرگ تری به معنای خودکشی سیاسی است. بنابراین میتوان گفت سطح نظامی (A) فعلاً تمام شده است – چیزی که خود ترامپ هم بسیار مشتاق است به جهان نشان دهد. بازار هم با شادمانی تمام این سیگنال را دریافت کرده و آن را به طور کامل – و حتی بیش از حد – در قیمتگذاری داراییها منعکس ساخته است.
۶- ترامپ به سمت دیپلماسی میرود، اما بدون کاهش فشار
اما صرف اعلام پایان جنگ کافی نیست: ترامپ نمیتواند به همین سادگی از خاورمیانه خارج شود، چون مشکل تنگه هرمز حل نشده است – تنگه همچنان در کنترل عملی ایران است. بدون حل این مشکل، از یک سو اقتصاد جهانی آسیب میبیند و از سوی دیگر آمریکا با یک فاجعه ژئوپلیتیک راهبردی مواجه میشود. ترامپ نمیخواهد تکرار «از دست رفتن کانال سوئز به دست بریتانیا» را تجربه کند، پس ناچار به ادامه راه است. از آنجا که سطح نظامی (A) امکان ادامه ندارد، تنها راه باقیمانده دیپلماسی است؛ یعنی ورود به سطح B.
۷- بنبست دیپلماتیک
مشکل اینجاست که ترامپ خواهان پیروزی است و نمیتواند شکست را بپذیرد، همچنین نمیخواهد به توافق هستهای دوران اوباما بازگردد. از این رو، «طرح ۱۵ مادهای» خود را ارائه کرده که حاوی حداکثر خواستههای اوست. این طرح کاملاً در تضاد با «طرح ۱۰ مادهای» ایران است که روحیه بالایی هم دارد. هیچ نقطه اشتراکی وجود ندارد. در عمل، هر دو طرف از یکدیگر تسلیم میخواهند. این وضعیت، پیشرفت دیپلماسی (B) را غیرممکن ساخته است.
۸- از ناتوانی در تشدید نظامی تا تشدید جنگ اقتصادی
از آنجا که سطح نظامی (A) فعلاً گزینهای نیست، ترامپ به تحریم اقتصادی روی میآورد: با محاصره تنگه هرمز، منبع درآمد ایران را قطع میکند تا تهران را پای میز مذاکره وادار به عقبنشینی کند. به عبارت دیگر، «نمیتوانم نظامی را تشدید کنم، پس جنگ اقتصادی را تشدید میکنم تا از این طریق دیپلماسی را پیش ببرم».
۹- هزینه سنگین جنگ اقتصادی
مشکل اینجاست که این یک «راهبرد صد زخم به دشمن، هشتاد زخم به خود» – بلکه «صد زخم به دشمن، پانصد زخم به اقتصاد جهانی» – است. از کشورهای عربی حاشیه خلیج و کشورهای متحد آمریکا گرفته تا تحلیلگران ژئوپلیتیک و رسانههای اصلی (به جز فاکس نیوز که طرفدار جنگ است)، همگی معتقدند این ایده بدی است: نه تنها ایران را از پا در نمیآورد، بلکه سطح اقتصادی (D) را به شدت وخیمتر میکند. (تا زمان نگارش این مقاله، محاصره تنگه هرمز توسط نیروی دریایی آمریکا واقعی و کامل است. دیروز شش کشتی تجاری توسط آمریکا مجبور به بازگشت شدند.)
۱۰- منطق خوشبینانه بازار
بازار منطق خودش را دارد: به محض پایان سطح نظامی (A)، یعنی مناقشه ایران وارد فاز قابل کنترلی شده است – تشدید نظامی بیشتر در کار نیست، تأسیسات انرژی دیگر آسیب فیزیکی نمیبینند، «از این بدتر نمیشود» و «همه اخبار بد منتشر شده است». از آن طرف، چون ترامپ بارها اعلام کرده خواهان پایان جنگ است و سیگنال داده که مذاکرات ادامه خواهد یافت، و بازار هم این روایت را پذیرفته که تحریمهای اقتصادی ایران و متحدانش را به عقبنشینی وادار خواهد کرد، بازار نتیجه میگیرد که سطح دیپلماتیک (B) هم قابل کنترل است – هرچند در کوتاهمدت هزینه اقتصادی دارد. رسیدن به توافق تبدیل به یک مسئله زمان میشود؛ تنگه هرمز زودتر از آنچه پیشبینی میشد بازگشایی میشود و بحران انرژی تا حد زیادی مهار میگردد.
۱۱- بازار: قیمتگذاری کامل (و بیش از حد) خوشبینی
این خوشبینی زنجیرهای به طور کامل – و حتی بیش از حد – در قیمت داراییها منعکس شده است:
· نفت برنت در تاریخ ۱۴-۱۵ آوریل سقوط پیاپی داشته و به حدود ۹۵ دلار در هر بشکه رسیده است؛ WTI به ۹۱-۹۲ دلار نزدیک شده و در یک روز بیش از ۷ درصد افت کرده است.
· شاخص S&P 500 در ۱۴ آوریل حدود ۱.۲ درصد رشد کرد و تمام زیانهای ناشی از جنگ ایران را به طور کامل جبران نمود و به رکورد تاریخی خود نزدیک شد (فقط ۰.۲ درصد فاصله دارد).
· نزدک ده روز متوالی رشد داشته و عملکرد سالانه خود را مثبت کرده است؛ داو جونز نیز همگام با آنها در حال صعود است.
· این عملکرد، این باوری را که در چند سال اخیر در بازار سرمایه شکل گرفته و تثبیت شده، تقویت میکند: «هرگز ریسک نزولی را خیلی جدی نگیرید، جهش بازگشتی بسیار شدید خواهد بود!» – و این خود پولهای بیشتری را به سمت خرید سوق میدهد.
۱۲- خطای قیمتگذاری
به این ترتیب، ما شاهد صحنه عجیبی هستیم: بازار ظاهراً فقط به کاهش سطح نظامی (A) قیمت میدهد، به پنجره دیپلماتیک (B) قیمت میدهد، به «اراده شخصی ترامپ برای عقبنشینی» قیمت میدهد – اما به حل واقعی مناقشه و به تأثیر واقعی بسته بودن تنگه هرمز بر اقتصاد واقعی (D) قیمتی نمیدهد. همانطور که گفتیم، روایت جنگ ایران کاملاً در دست آمریکاست (نه ایران و نه اسرائیل). والاستریت هم قیمتگذاری بازارهای جهانی سرمایه را در دست دارد – به ویژه وقتی عامل تعیینکننده مستقیماً به آمریکا مربوط باشد. این خوشبینی از والاستریت به سراسر جهان – از آسیا تا اروپا – سرایت کرده و همگی به تبعیت از سرمایه و رسانههای یهودیِ آمریکا، غرق در شادی و شعف شدهاند.
۱۳- تأثیرات اقتصادی در حال آشکار شدن
باید توجه کرد که پایان سطح نظامی (A) فقط پیشنیازی برای دیپلماسی (B) فراهم کرده است؛ نه به این معنا که دیپلماسی خودبهخود حل میشود، و نه به این معنا که مشکلات اقتصادی (D) کاسته میشود.
· نظامی (A): طرفین در حالت درگیری با شدت کم هستند – حتی ممکن است کاملاً آتشبس باشد (برای صرفهجویی در مهمات و بازسازی نیرو).
· دیپلماسی (B): مذاکرات دیپلماتیک روان نیست. دو طرف همچنان در حال آزمون و خطا هستند و تنگه هرمز همچنان بسته است – آنچه میبینیم یک «محاصره دوگانه» است: اول، محاصره آمریکا در خارج تنگه علیه کشتیهای مرتبط با ایران (کشتیهایی که به بنادر ایران رفتوآمد کنند، هزینههایی به ایران بپردازند یا تحریم هستند). دوم، ایران میتواند در داخل تنگه دست به محاصره متقابل بزند (با بستن کامل تردد کشتیهای غیرایرانی در تنگه هرمز، در پاسخ به محاصره آمریکا). سوم، ایران گزینه تشدید هم دارد: استفاده از حوثیها برای بستن بابالمندب. به طور خلاصه، «آتشبس نظامی + مذاکره دیپلماتیک» خوب است، اما «تحریم اقتصادی + مذاکره دیپلماتیک» خوب نیست – چون جهان باید قبض آن را بپردازد.
· اقتصادی (D): سطح اقتصادی کاملاً به این بستگی دارد که تنگه هرمز چه زمانی به روال عادی بازگردد (نه «نیمی از قبل از جنگ»، بلکه همان سطح قبل از جنگ). این تنگه تعیین میکند که یکپنجم نفت خام جهان، یکپنجم گاز طبیعی مایع جهان، یکسوم کودهای شیمیایی، بیش از نیمی از گوگرد و نزدیک به ۴۰ درصد هلیوم جهان بتوانند از هرمز عبور کنند یا نه. تاکنون جنگ یک ماه و نیم به طول انجامیده و نه تنها ترابری دریایی احیا نشده، بلکه روزبهروز بدتر هم شده است. در اواسط آوریل، اثرات بحران تنگه بر زنجیره تأمین جهانی دارد کمکم آشکار میشود – و بسیاری از این اثرات غیرقابلبازگشت هستند:
· انرژی: صادرات نفت و گاز خاورمیانه به شدت محدود شده، قیمت نفت و گاز جهانی را به طور قابل توجهی بالا برده و مستقیماً هزینه سوخت، برق و مواد اولیه پتروشیمی را در جهان افزایش داده است. هزینه زندگی و تولید در کشورهای واردکننده انرژی (به ویژه آسیا) به سرعت در حال افزایش است.
· پتروشیمی و زنجیره تأمین: نفتا (نفت سفید سبک) خوراک اصلی تولید اتیلن، پروپیلن و سایر مواد اولیه پتروشیمی است. دو‑سوم تا ۸۰ درصد نفتای کشورهای آسیایی از خاورمیانه تأمین میشود. اختلال در حمل و نقل دریایی باعث شده قیمت نفتا بیش از ۵۰ درصد جهش کند؛ در نتیجه، بسیاری از کارخانههای پتروشیمی در کره جنوبی، ژاپن و دیگر کشورها ظرفیت خود را کاهش داده یا تعطیل کردهاند. هزینه صنایع پاییندستی مانند پلاستیک، بستهبندی و منسوجات بیش از ۳۰ درصد بالا رفته است. نشانههای آشکاری از «تخریب تقاضا» در زنجیره تأمین جهانی دیده میشود و بازسازی ذخایر تمامشده ماهها بلکه سالها طول خواهد کشید.
· کشاورزی و امنیت غذایی: کمبود مواد اولیه کودهای شیمیایی به همراه افزایش قیمت گاز طبیعی، مستقیماً کشت فعلی در نیمکره شمالی را تهدید میکند. اکنون اواسط آوریل است و آسیب به کشت بهاره دیگر غیرقابلبازگشت شده است. کاهش تولید محصولات کشاورزی، افزایش بیشتر قیمت مواد غذایی و تشدید خطر امنیت غذایی در کشورهای در حال توسعه.
· نیمههادی و فناوری پیشرفته: خاورمیانه حدود یکسوم هلیوم جهان (گاز حیاتی در تولید تراشهها) را تأمین میکند. محاصره باعث اختلال در تأمین هلیوم و دو برابر شدن قیمت آن شده است. در کشورهایی مانند کره جنوبی، قیمت برق و هزینه تولید به شدت افزایش یافته، ظرفیت تولید سامسونگ و SK هاینیکس تحت فشار قرار گرفته و هزینه تولید در فرایندهای پیشرفته TSMC بالا رفته است – همه اینها به تشدید تنش در زنجیره تأمین هوش مصنوعی جهانی و انتقال هزینهها دامن میزند. علاوه بر این، باید تأثیر افزایش قیمت گاز طبیعی بر تولید نیمههادیهای انرژیبر را نیز در نظر گرفت.
· مالیه عمومی و ارزی کشورهای کوچک: صورت واردات کشورهای کوچک در حال توسعه (در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین) که به شدت به انرژی و مواد غذایی وابسته هستند، به شدت باد کرده است. فشار یارانهها و هزینه تأمین مالی بدهی این کشورها افزایش یافته و احتمالاً با بحران مالی عمومی و ارزی مواجه خواهند شد که میتواند به اقتصادهای بزرگتر نیز سرایت کند.
· تمام مشکلات سطح اقتصادی (D) به دلیل مشارکت آمریکا در محاصره تنگه هرمز، تشدید شدهاند.
· در زمینه اقتصادی، تحقیقات فروشندگان زیادی در حوزههای تخصصی وجود دارد که در این مقاله به آنها نمیپردازیم. به خوانندگان توصیه میکنم مقاله «آخرین مولکول برپا (تحلیل اثرات اقتصادی جنگ ایران و محاصره تنگه هرمز)» را مطالعه کنند.
۱۴- بیمه کشتیرانی (C) کلید اصلی است
در اینجا باید به سطحی برگردیم که پیش از سطح اقتصادی (D) و نسبتاً مستقل از دو سطح دیگر است: بیمه کشتیرانی (C). بیمه کشتیرانی در درجه اول به سطوح نظامی و دیپلماتیک بستگی دارد – فقط زمانی که آمریکا، اسرائیل و ایران با یک توافق صلح رسمی و کامل به جنگ پایان دهند، تهدیدها کاملاً از بین برود و «محاصره حسابداری» (اصطلاحی در بیمه) برداشته شود، فرایند احیای بیمه کشتیرانی میتواند آغاز گردد.
اما بازگرداندن سیستم حسابرسی بیمه کشتیرانی به روال عادی و قیمتگذاری مجدد بیمهنامههای شخص ثالث و بیمه جنگی به سطح معقول، ماهها و حتی سالها زمان میبرد. هر گونه نوسان و بازگشت تنش میتواند فوراً این سیستم را فروبریزد و کار احیا را دشوارتر کند. تا پیش از آن، ترابری دریایی در تنگه هرمز نمیتواند به سطح عادی بازگردد. در اینجا باید دوباره به مثال دریای سرخ اشاره کرد: از اواخر ۲۰۲۳ که حوثیها به کشتیرانی در آن منطقه حمله کردند، حجم ترابری دریایی در دریای سرخ تا امروز بهبود نیافته و کل ترددها حدود نصف قبل از ۲۰۲۳ باقی مانده است. بسیاری از کشتیهای تجاری همچنان مسیر دماغه امید نیک را انتخاب میکنند. این وضعیت عمدتاً به تغییرات شدید هزینه بیمه کشتیرانی مربوط است: حق بیمه پس از درگیری دهها برابر شده و فرایند درخواست نیز بسیار پیچیدهتر گردیده، به طوری که شرکتهای کشتیرانی به دلیل هزینه و ریسک، تمایلی به بازگشت گسترده به مسیر دریای سرخ ندارند. بنابراین، عامل بیمه به یکی از گلوگاههای اصلی عدم احیای حجم ترابری دریایی تبدیل شده است.
۱۵- بازگشت به نتیجه اولیه
حالا به نتیجه اولیه برمیگردیم. این چهار سطح (نظامی A، دیپلماتیک B، کشتیرانی C و اقتصادی D) به ویژه در یک زنجیره خطی با هم مرتبطاند:
۱) A پیشنیاز B است، B پیشنیاز C، و C پیشنیاز D.
۲) در حال حاضر، A مهار موقتی شده (فقط موقت). ترامپ به دنبال B است، اما در این مسیر از ابزار محاصره استفاده میکند، در نتیجه هم C و هم D را بدتر میکند.
۳) تنها زمانی میتوان حل C را آغاز کرد که A و B به روشنی و بهطور کامل حل شده باشند.
۴) حل D نیز فقط پس از آغاز حل C ممکن میشود و آن هم قدمبهقدم.
۵) هر روزی که میگذرد، حل C دشوارتر میشود و D وخیمتر میگردد. این وخامت خطی نیست، بلکه انباشتی و نمایی است؛ یعنی هر روز، آسیبهای بلندمدت و غیرقابلبازگشت بزرگتر میشوند.
۶) حتی اگر جنگ امروز تمام شود، بازیابی C زمان زیادی میبرد؛ D هم تاکنون آسیبهای عظیم و غیرقابلبازگشتی دیده و همین مدت زمان لازم برای احیای C، خود به صدمه زدن به D ادامه میدهد.
۷) بازار در حال حاضر فقط به A و B قیمت میدهد. قیمتگذاری A تا حدی بنیادی است، اما قیمتگذاری B بیشتر مبتنی بر احساسات، فضای روانی و خوشبینیهای یکطرفه است و گاهی صرفاً در راستای حمایت دولت ترامپ از بازار انجام میشود.
۸) اگر قیمتگذاری نادرست باشد، دیر یا زود بازار در برابر واقعیتهای بنیادی سر تعظیم فرود میآورد و اصلاحی بزرگ در پیش خواهد گرفت.
