
به وقت بازنگری سیاست هسته ای ایران
کریم پورحمزاوی
مدرس اقتصاد سیاسی بین الملل و توسعه با تمرکز بر جنوب جهانی
دانشگاه مطالعات بین الملل پکن
پیش زمینه
در پی تجاوز اخیر امپریالیسم بینالمللی به رهبری ایالات متحده و رژیم اشغالگر فلسطین علیه ایران، مطالبهی هستهای شدن ایران از مرز مطالبات ملی فراتر رفته و ابعادی جهانی یافته است. از محتوای طنزآمیز و جدی شبکه های اجتماعی غربی گرفته تا نظرات کاربران خارجی در صفحات سفارتهای ایران، درخواست برای هستهای شدن ایران به امری طبیعی بدل شده است. اگر این روند جهانی را همچون معادلی بینالمللی برای جنبشهای داخلی تصور کنیم، میتوان گفت این جنبش نیز با نوعی خودآگاهی سیاسی همراه است. منطق غالبی که در این جنبش برای هستهای شدن ایران ارائه میشود، منطقی واقعگرایانه، ساده و معقول است: بازیگرانی چون آمریکا و بهویژه رژیم اسرائیل—که در اذهان جهانیان با نفرتی خاص همراه است—جرئت تعرض نظامی به ایران هستهای را نخواهند داشت. بنابراین، ایرانی هستهای میتواند به معنای غرب آسیایی آرامتر و با ثباتتر باشد.
خیابانهای جهان عرب، حتی پیش از فعالان منتقد غربی، به این جمعبندی رسیدهاند. نسلهای جدید در جهان عرب، پس از هفتم اکتبر، شاهد دو پدیدهی منحصربهفرد بودهاند: نخست آنکه فلسطین همچنان در برابر اشغالگران میجنگد — و نه تنها مقاومت میکند، بلکه عملکردی بهتر از بسیاری از ارتشهای عربی در جنگهای چند روزه از خود نشان میدهد. دوم آنکه ایران و متحدانش، تنها قدرتهای منطقهای و بینالمللیاند که ارادهی مقابلهی جدی با رژیم اسرائیل را دارند. بنابراین، چه بهتر که این قدرت، ابعادی هستهای نیز بیابد تا بتواند با ایجاد توازنی واقعی، در برابر اسرائیل بایستد.
از سوی دیگر، ترور کمال خرازی به همراه خانوادهاش، تنها چند روز پیش از پذیرش آتشبس میان ایران و آمریکا، مرحلهای تازه در پروندهی هستهای ایران رقم زد. خرازی، وزیر امور خارجه در دولت سید محمد خاتمی، یکی از معماران سیاست «برنامه هستهای صلحآمیز» ایران بود؛ سیاستی که هدف آن پیگیری فعالیتهای هستهای تنها در راستای مذاکره با غرب و تسهیل رفع تحریمهای اقتصادی بود. بیشک، بسیاری در ایران از همان آغاز این رویکرد را سیاستی نارسا و بیاثر ارزیابی میکردند؛ رویکردی که نهتنها بازدارنده نبود، بلکه به نوعی مشوقی برای تشدید فشارهای بیشتر علیه ایران تلقی میشد—چرا که تاکنون هیچ کشوری با تهدید به هستهای شدن، نتوانسته است خود را به عنوان یک شریک تجاری به غرب تحمیل کند. اما ترور خرازی بیش از آنکه صرفاً اقدامی تروریستی باشد، نمادی بود از زیادهخواهی آمریکا: خواستهای مبنی بر «غنیسازی صفر درصد» و خروج کامل اورانیوم غنیشده از خاک ایران—ترجیحاً به سمت آمریکا.
اشاره به این نکته نیز حائز اهمیت است که بر اساس ادعای وزیر امور خارجه عمان تیم ایرانی در آخرین دور از مذاکرات—که منجر به جنگ چهلروزه شد—حاضر به پذیرش «غنیسازی صفر درصد» شده بود. سید بدر البوسعیدی، در مصاحبههای بعدی با رسانههای غربی، حملهی آمریکا به ایران را به باد انتقاد گرفت و تأکید کرد که ایران حاضر شده بود آنچه را ترامپ برای اعلام پیروزی نیاز داشت، در اختیارش قرار دهد. ا ما نه تیم ایرانی و نه البوسعیدی، متوجه نبودند که چنین تسلیمی—بهویژه در قالب سیاستهایی همچون «عدم توسل به سلاح هستهای»—پیامی مبنی بر ضعف به واشنگتن مخابره میکند. همین امر برای ترامپ کافی بود تا به ایران حمله کند. نیتهای اعلامشده و پنهان آمریکا دربارهی ایران، چه پیش از تجاوز چهلروزه و چه پس از آن، کاملاً آشکار است: آمریکا با «موجودیت ایران» مشکل دارد. ترامپ پس از آغاز جنگ، صراحتاً بر این موضع صحه گذاشت و از تلاش برای تغییر مرزهای ایران سخن گفت. البته تنها چند روز زمان لازم بود تا ترامپ و جهانیان از توان دفاعی و پاسخ قاطع ایران شگفتزده شوند.
اما پرسش همچنان بیپاسخ میماند: چرا کشوری با چنین ظرفیت دفاعی بینظیری در سطح منطقه و حتی جنوب جهانی، در مذاکرات تا این حد امتیاز میدهد؟ چرا معاهداتی شبههدار و شبهاستعماری همچون برجام را میپذیرد؟ چرا بر سر حداقلها—مانند رابطه با غرب—مذاکره میکند یا اصلاً چنین رابطهای را جدی میگیرد؟ و مهمتر از همه، چرا ایران پس از بیش از سی سال تلاش، برنامهی بومی هستهای خود را به ابزاری برای تکمیل توان دفاعیاش—از طریق دستیابی به قدرت هستهای—تبدیل نکرده است؟
پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و تجاوزهای مکرر و مستقیم رژیم اشغالگر فلسطین به ایران، مطالبات ملی و پرسشهای فزاینده دربارهی تسلیح هستهای ایران، روندی تصاعدی به خود گرفت. در همین راستا، آیتالله خامنهای، در یکی از سخنرانیهای خود در مشهد گمانهزنیها دربارهی آیندهی برنامهی هستهای ایران را وارد مرحلهای تازه کرد. ایشان در پاسخ به نگرانیهای رو به افزایش مردم ایران، تأکید کردند: «در همان سطحی که دشمن به ما حمله میکند، حمله خواهیم کرد.» با توجه به اینکه دشمنان ایران—از جمله رژیم صهیونیستی و آمریکا—قدرتهای هستهایاند، میتوان از این سخنان چنین برداشت کرد که ایران تا سطح حملهی هستهای نیز توان پاسخ متقابل دارد.
اما علیرغم اطمینانی که سخنان رهبری برای جبههی ایران به همراه داشت، این موضع دارای اشکالی اساسی بود: بازدارندگی هستهای به این شکل عمل نمیکند که ابتدا منتظر حملهی هستهای بمانیم و سپس واکنش نشان دهیم. در واقع، منطق بازدارندگی مستلزم آن است که در شرایط تهدید، قدرت بازدارندهی خود—اعم از ساختارهای دفاعی یا کلاهکهای هستهای—را به نمایش بگذاریم تا چنین حملهای اصلاً رخ ندهد.
ضرورتهای دفاعی، نه رویکرد صلح آمیز
تمامی کشورهایی که در شرایط تهدید به سلاح هستهای دست یافتهاند—از جمله اتحاد جماهیر شوروی، چین، هند، پاکستان و کره شمالی—مسیر مشابهی را طی کردهاند: آنها برنامه هستهای را نه به عنوان ابزاری صلحآمیز، بلکه به مثابه ضرورتی دفاعی در پاسخ به تهدیدات بیرونی توسعه دادند. در این میان، تجربهی چین میتواند برای ایران آموزنده باشد. در دههی ۱۹۶۰ میلادی، زمانی که چین از سوی آمریکا با تهدید هستهای مواجه شد، مائو تسهتونگ، رهبر وقت چین، با بسیج عمومی مردم—حتی با ابزارهایی ساده چون بیل و کلنگ—برنامهای ملی برای هستهای شدن کشور به راه انداخت. اسناد و تصاویر بهجایمانده از این اقدام تاریخی، امروزه در موزهی حزب کمونیست چین در پکن برای عموم به نمایش گذاشته شده است.
پس از وعدهی رهبر شهید ایران مبنی بر «مقابله به مثل» با دشمن، کشور به سمت اتخاذ راهبرد «ابهام هسته ای» پیش رفت؛ راهبردی که هرگز شکل، ماهیت یا ضرورت مشخصی نیافت. ظاهراً این رویکرد بیشتر جنبهای کنایهآمیز علیه اسرائیل داشت تا تلاشی برای تقلید از آن. اما باید توجه داشت که زمینهها و ضرورتهای هستهای شدن اسرائیل با ایران، از حیث ساختاری و ماهوی، کاملاً متفاوت است. برخلاف ایران، اسرائیل به عنوان پدیدهای استعماری و در خدمت امپریالیسم جهانی، با ضرورتهایی تهاجمی و توسعهطلبانه به سمت سلاح هستهای گام برداشته است. در این راستا، نه تنها از حمایت بیقید و شرط آمریکا و غرب برخوردار است، بلکه تمامی اجزای برنامهی هستهای آن—از ابتدا تا انتها—توسط قدرتهای اروپایی و آمریکایی طراحی و پیادهسازی شده است. بنابراین، ابهام در برنامهی هستهای اسرائیل، تضمینکنندهی منافع متعددی است: از عضویت در آژانس بینالمللی انرژی اتمی جلوگیری میکند، فشارهای سیاسی و نظارتی را کاهش میدهد، زمینه را برای اغراق در توان هستهای فراهم میسازد، و در نهایت، بخشی از افسانهسازی دربارهی قدرت هستهای اسرائیل را شکل میدهد. از قضا، غرب حتی در بزرگنمایی توان هستهای اسرائیل نیز با تمام ابزارهای خود همراهی میکند. به عنوان مثال، منبع ارقامی چون «۸۰ تا ۳۰۰ کلاهک هستهای» برای اسرائیل، شخصیتهایی چون کولن پاول، وزیر امور خارجهی پیشین آمریکا هستند.
حال پرسش اینجاست: ایران، با چنین موقعیتی، چرا باید به راهبرد ابهام هستهای روی آورد؟
جریان لیبرال حاکمیت در جمهوری اسلامی—که منافع طبقاتی مشخصی در عادیسازی روابط با غرب دارد—به پرسش فوق پاسخ داده است. در اینجا، تلاش میکنم تنها فرضیههای اصلی این جریان را نقد کنم.
فرضیه انزوای هسته ای: ایران و کره شمالی
یکی از فرضیههای رایج در میان جریان لیبرال داخلی و بینالمللی این است که اگر ایران به سمت هستهای شدن پیش برود، با تحریمهای بیشتری از سوی آمریکا مواجه خواهد شد و همچون کرهشمالی دچار انزوای بینالمللی خواهد شد. اما این فرضیه، همانند بسیاری از دیدگاههای لیبرال، فاقد نگاهی ساختاری و کلان است و بیشتر بر مبنای تحلیلهای خُرد و گاه سطحی شکل گرفته است؛ تحلیلهایی که لزوماً با واقعیت یا دادههای عینی همخوانی ندارند. در واقع، ایران از حیث کمّی و کیفی، حتی بیش از کرهشمالی تحریم شده است، اما برخلاف آن کشور، دچار انزوا نشده است. این امر به چند عامل کلیدی بازمیگردد:
نخست، بر خلاف کرهشمالی که در موقعیت جغرافیایی نسبتاً منزویای قرار دارد، ایران کشوری کلیدی و بزرگ در غرب آسیاست و با حدود پانزده کشور—از جمله کشورهای حوزهی خلیج فارس، ترکیه، قفقاز و جنوب آسیا—همسایه است.
دوم، بر خلاف کرهشمالی، ایران دارای منابع غنی نفت و گاز است و علیرغم تحریمها، همواره توانسته موقعیت خود به عنوان یک صادرکنندهی انرژی را حفظ کند.
سوم، ایران نسبت به کرهشمالی، مسیر متناسبتری در صنعتی شدن طی کرده است. از توسعهی سیستم بانکی بومی گرفته تا زیرساختهای خدمات آنلاین و صنایع سنگین و خودروسازی؛ مجموعهای که از ایران یک «جهان موازی» در برابر جهان تحریمکننده ساخته است.
در یک کلام، اگرچه آمریکا خواهان انزوای ایران است، اما به لحاظ ساختاری و واقعی، قادر به منزوی کردن ایران همچون کرهشمالی نیست.
از سوی دیگر، دیدگاه لیبرال در ایران—علیرغم انکار این ویژگی—آکنده از ایدئولوژیزدگی مفرط است. همین امر موجب میشود که تحلیلهای لیبرال، عمدتاً در سطح عوامل فرهنگی باقی بمانند و ریشهی توسعه یا عدم توسعهی ملل را در «فرهنگ خوب» یا «فرهنگ بد» آنها جستجو کنند. بنابراین، هدف از مقایسهی ایران با کرهشمالی، بیشتر ترسیم تصویری شیطانی و تخیلی از کرهشمالی است تا تحلیلی واقعی و مبتنی بر شواهد. وگرنه، اگر قرار بر مقایسهی واقعی بود، ایرانیان باید آرزوی برخورداری از امنیتی میکردند که امروز در کرهشمالی وجود دارد. شهروندان کرهشمالی با آرامش خاطر شب را به خواب میروند و هرگز در صبحی چون صبحهای پس از حملات دوازدهروزه به ایران، با وحشت بیدار نمیشوند تا با شبکهای از جاسوسان بیگانه—ساختهشده توسط سازمانهای اطلاعاتی غرب—و در کنار متجاوزان خارجی، در خاک خود به جنگ بپردازند.
اگر هسته ای شویم فرماندهان ما را ترور می کنند
چهره های پکیج فروشی مانند صادق الحسینی پس از جنگ دوازده روزه تز غربی را به شکل دیگری برای مخاطب ایرانی بسته بندی کردند. در این راستا گفته شد که اگر دوباره جنگ شود این جنگ سریع به اماکن غیر نظامی کاری نداشته و تنها برخی فرماندهان و رهبران سیاسی را هدف قرار می دهد. از آنجایی که دیدگاه لیبرال با تاریخ پدیده ها هم سر و کاری ندارد بعید می دانیم که صادق الحسینی از تاریخچه ترورهای اسرائیل در ایران پس از انقلاب اطلاعی داشته باشد یا برای این ترورها در فهم امروز اهمیتی قائل باشد. اما ترور مجموعه ای از دانشمندان هسته ای و سپس پروژه آمریکایی-اسرائیلی استاکس نت برای حمله به تاسیسات هسته ای و از کار انداختن سانترفیوژهای نطنز به ۲۰۱۰ باز می گردد. بیشک دولت لیبرال وقت ایران، برای پیشگیری از تکرار چنین ترورهایی، به امضای توافق فاجعهبار برجام تن داد. اما پس از برجام، روند ترورها نه تنها متوقف نشد، بلکه تصاعدی افزایش یافت. پس از هفتم اکتبر، آمریکا و اسرائیل نسخهای جدید، پیشرفته و خشنتر از تروریسم دولتی را عرضه کردند؛ نسخهای که از ترور رهبران ضداستعماری در غرب آسیا آغاز شد و به ایران رسید—تا پیامی فرامنطقهای داشته باشد: هر کس در برابر آمریکا بایستد، هدف قرار خواهد گرفت..
اگر هسته ای شویم به ما حمله کرده تا حاکمیت ما را نقض کنند
این ادعا در حالی مطرح میشود که پس از انقلاب ۱۳۵۷، دستدرازی دویستسالهی امپریالیسم به ایران نه تنها متوقف نشده، بلکه ابعاد تازهای یافته است. نقض حاکمیت ایران با شدتی مضاعف ادامه داشته و اشکال گوناگونی به خود گرفته است. آمریکا نباید بار دیگر قادر باشد به خاک ایران تجاوز کند، رهبران و فرماندهان این سرزمین را ترور کند، چهرههای سیاسی را حذف نماید، و بیشک مرتکب قتلعام مردم بیگناه شود. لیبرالهای ایرانی، که حداقل تا پیش از جنگ چهلروزه، سکان دیپلماسی کشور را در دست داشتند، در این زمینه دچار خطای استراتژیک بودند. آنها تصور میکردند بدون توان بازدارندگی واقعی میتوان با دشمن وارد تعامل شد. اما تجربه نشان داد چنین رویکردی نهتنها مانع نقض حاکمیت نشد، بلکه زمینهساز آن گردید. ایران برای دفاع از حق حاکمیتی خود، ناگزیر از تبدیل شدن به قدرت هستهای است. باید از این توان امروز—نه فردا—رونمایی کند و دوست و دشمن را در برابر «امر واقع» قرار دهد. تنها در سایهی چنین بازدارندگیای میتوان از تکرار تجاوزات گذشته جلوگیری کرد.
ایران در رویارویی با «امپریالیسم جمعی»
سمیر امین، اقتصاددان و اندیشمند مارکسیست مصری، یکی از دقیقترین تحلیلها را دربارهی ماهیت هژمونی آمریکا—بهویژه برای ملتهای جنوب جهانی—ارائه داده است. او معتقد بود که با ظهور هژمونی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، خصومتها و درگیریهای میان کشورهای توسعهیافتهی شمالی (شمال جهانی) کوچک و حاشیهای خواهد شد. در مقابل، شمال جهانی تحت رهبری آمریکا، به شکل بلوکی منسجم—که امین از آن با عنوان «امپریالیسم جمعی» یاد میکند—در نبردی ساختاری علیه جنوب جهانی، از جمله چین، روسیه و ایران، قرار خواهد گرفت. تاکنون، حتی نوسانات سیاسی چون دیوانهبازیهای ترامپ، یا مسائلی مانند موضوع گرینلند و افزایش بودجهی ناتو، نتوانستهاند بر فرضیهی سمیر امین خدشهای وارد کنند. بنابراین، ایران در نبردی تحمیلی و موجودیتی با این «امپریالیسم جمعی» درگیر است.
در این نبرد، ایران جزئی از مثلثی استراتژیک است که دو ضلع دیگر آن را چین و روسیه تشکیل میدهند. اذعان به این واقعیت و درک جایگاه ایران در این مثلث، برای شکست دادن دشمنان مشترک ضروری است. حتی سمیر امین نیز در واپسین نوشتههای خود پیش از درگذشت، بر همکاری این سه کشور بهعنوان شرط شکست امپریالیسم جمعی تأکید داشت. اما برای پیروزی در این نبرد، حواس این کشورها باید همواره متوجه دو مانع اصلی باشد: یکی مانعی کوچک و فوری، و دیگری مانعی کلان و ساختاری.
مانع کوچک: چالشهای سه گانه در برابر امپریالیسم جمعی
امپریالیسم جمعی نه تنها با ایران، بلکه با روسیه و چین نیز در نبردی ترکیبی و پیچیده درگیر است. روسیه در اوکراین در حال نبردی نیابتی با ناتو است و بهویژه در زمینهی تولید صنایع پدافندی—که ایران به آن نیاز مبرم دارد—با محدودیت و تنگنا مواجه است. آمریکا در یک رویکرد استعماری دویستساله آمریکای لاتین را به جولانگاه و حیات خلوت خود تبدیل کرد. اما عکس این واقعیت را برای چین خلق و تلاش کرده است همسایگی چین در آسیا را با ایجاد پایگاههای نظامی و استفاده از نیروهای نیابتی، آشفته و ناامن سازد.
اما این چالش، بزرگترین مشکل چین نیست. چین در حوزهی اقتصاد و قدرت تولید، آمریکا را به شکلی بازگشتناپذیر شکست داده است. از این رو، برای چین حیاتی است که به «تلهی آمریکا» گرفتار نشود و در هیچ بُعدی—بهویژه در حوزهی انرژی فسیلی مانند نفت و گاز—وابستگی به آمریکا و زورگوییهای آن پیدا نکند. به بیان دیگر، همانگونه که ایران برای چین متحدی بیبدیل در غرب آسیا است، دیگر بازیگران منطقهای—که اغلب دشمنان ایران محسوب میشوند—نیز عمدتاً فروشندگان نفت و گاز به چین هستند و بیهیچ استثنایی، مصرفکنندگان عمدهی کالاهای چینی به شمار میروند. بنابراین، حتی اگر چین بخواهد از ایران به شکلی غیرمحسوس حمایت کند، باید این اقدام را بدون سروصدا و بدون اقرار علنی انجام دهد—تا هم منافع اقتصادی خود را حفظ کند و هم از برخورد مستقیم با آمریکا پرهیز نماید.
مانع ساختاری: ساختار قدرت و نیاز به همکاری های خلاقانه
امپریالیسم جمعی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، تنها جایگزین مجموعهای از قدرتهای امپریالیستی غربی و ژاپن شد؛ قدرتهایی که طی حدود یک و نیم قرن تحت هژمونی بریتانیا، جهان را میان خود تقسیم کرده بودند. به عبارت دیگر، قدرتهای امپریالیستی در طول پانصد سال گذشته—علیرغم رقابتها و جنگهای میان خود—همواره در زمینهی غارت ملتهای جنوبی، اتحادها و همکاریهای متعددی شکل دادهاند.
در دورهی سراسر رقابتی موسوم به «عهد مرکانتیلیستی سرمایهداری» در قرن شانزدهم، مستعمرهداران اسپانیایی و پرتغالی، استثمار بیرحمانهای را علیه بومیان آمریکای لاتین اعمال کردند تا جایی که جمعیت برخی مناطق به زیر ده درصد یا حتی صفر رسید—تنها برای انتقال و دوبل و سوبل کردن طلا و نقره در اروپا. در هر دو جنگ جهانی، زمانی که قدرتهای اروپایی مشغول نابودی یکدیگر بودند، مستعمرات آنها در جنوب جهانی همچنان پابرجا ماندند. حتی جنبش صهیونیستی اروپایی—به عنوان بخشی از خدمترسانی به مستعمرهداران بریتانیایی و فرانسوی—در طول جنگ جهانی دوم به حفظ مستعمرات غربی در غرب آسیا یاری رساند.
به بیان دیگر، ساختار سرمایهداری نه تنها بر غارت ملتها استوار است، بلکه مستلزم نوعی همکاری ساختاری میان قدرتهای غربی و تهاجم گلهای برای تداوم این غارتگری است. تجربهای پانصدساله که جنوب جهانی هرگز پادزهر آن را تجربه نکرده و فاقد سابقهای در همکاری مؤثر میان ملتهای جنوبی برای مقاومت علیه آن است. از همین رو، همکاری میان ایران، چین و روسیه ناگزیر باید بر شیوههای خلاقانه، عملگرایانه و مبتنی بر امکانپذیری استوار باشد.
بنابراین، هستهای شدن ایران میتواند حمایت دوستان این کشور را تسهیل کرده و نقشی همچون «ماهیگیری» برای مردم ایران ایفا کند. در شرایط کنونی، دوستان ایران شاید تنها بتوانند «ماهی» در اختیار این کشور قرار دهند؛ اما هستهای شدن است که «ماهیگیری» را ممکن میسازد—ماهیگیریای که ضامن امنیت پایدار ایران و تأمین نیازهای اساسی مردم آن است.
کریم پورحمزاوی
مدرس اقتصاد سیاسی بین الملل و توسعه با تمرکز بر جنوب جهانی
دانشگاه مطالعات بین الملل پکن
