جهان از منظر مارکس، با مداقه‌ای فزون‌تر: کالا در مقام فتیش – جورجیو گاتئی

جورجیو گاتئی
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

همان‌گونه که «شیءوارگیِ» برآمده از حضور «شکلِ کالایی»، در مقام ویژگی جهان‌شمولِ مناسبات اقتصادی، آثاری رادیکال بر سیمای تولیدکننده بر جای می‌نهد (بنگرید به جستار پیشین)، همین امر در خصوص مصرف‌کننده نیز صادق است؛ کسی که دیگر از «ارزش مصرفیِ» فرآورده‌ی خویش بهره‌مند نمی‌گردد، بلکه چیزی را به مصرف می‌رساند که دیگران تولید کرده‌اند و او از بازار خریداری نموده است. این تمایز گریزناپذیر است، چرا که «گرسنگی، گرسنگی است؛ اما گرسنگی‌ای که با گوشت پخته، با کارد و چنگال فرونشانده شود، با گرسنگی‌ای که گوشت خام را با دست و ناخن و دندان می‌درد، متفاوت است» (کارل مارکس، گروندریسه: مقدمه‌ی ۱۸۵۷). از این رو، در کتاب سرمایه، دیگر سخن از «بیگانگی ایدئولوژیک» —آن‌گونه که در نوشته‌های نخستین مارکس دیده می‌شد— در میان نیست، بلکه سخن از «فتیشیسمی است که به محصولات کار، از آن حیث که در مقام کالا تولید می‌شوند، الصاق می‌گردد و از این روی، از تولید کالایی تفکیک‌ناپذیر است».

این تفاوت تعیین‌کننده است (هرچند هنوز کسانی هستند که این دو مفهوم را هم‌ارز می‌پندارند)؛ زیرا در حالی که «در دین، انسان تحت سیطره‌ی آفریده‌ی ذهن خویش است، در تولید سرمایه‌داری، او تحت سلطه‌ی فرآورده‌ی دست خویش قرار دارد». بگذارید صریح باشیم: یک سو بیگانگی‌های دینی، سیاسی یا فلسفی قرار دارند که برآمده از مقولات انتزاعیِ «خدا»، «دولت» و «ایده» در آگاهی هستند و فرد در عمل تسلیم آن‌ها می‌گردد؛ سوی دیگر اما، کالایی است که خرید آن بی‌شک عینی و مصرفش متضمن ارضای مادی است؛ امری که در نظریه «مطلوبیت» نامیده می‌شود و با افزایش دوز مصرفی، تا مرز اشباع کامل —که به هیچ وجه توهمی نیست— کاهش می‌یابد. بدین ترتیب، اگر برای باور به حضور کالبد مسیح در نان مقدس، یا باور به اینکه پرچم ملی نماینده‌ی میهن است، یا اینکه حزب همواره در پی «ایده» است، ایمانی استوار می‌طلبد، برای ادراکِ آن طعم وانیل هنگام چشیدن شیرینیِ مادلنِ پروست، به هیچ چیز نیاز نیست؛ طعمی که «ناگهان مرا نسبت به فراز و فرودهای زندگی بی‌تفاوت، در برابر بلایای آن بی‌گزند و نسبت به کوتاهی عمرش متوهم ساخت، درست همان‌گونه که عشق عمل می‌کند و مرا با گوهری گران‌بها سرشار می‌سازد: یا بهتر بگویم، این گوهر در من نبود، خودِ من بود».

«دیگر احساس نمی‌کردم که موجودی میان‌مایه، عرضی و فانی هستم» (مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته: طرف خانه‌ی سوان، ۱۹۱۳). اما اگر این اثرِ یک کلوچه‌ی ساده‌ی غوطه‌ور در چایِ عمه بود، پس لذت مصرفِ یک چرخ‌دستیِ انباشته از خواربارِ بازار چه خواهد بود؟ آن هم در آن مکان اقتصادیِ معجزه‌آسا که ارزش‌های مقدس ۱۷۸۹ (انقلاب فرانسه) حقیقتاً محقق می‌شوند: «آزادی»، چرا که هیچ‌کس به اجبار و برخلاف میلش به آن ورود نمی‌کند؛ «برابری»، زیرا در مبادله، خریدار و فروشنده به لحاظ حقوقی برابرند؛ و سرانجام «برادری»، چرا که در آنجا هیچ تبعیضی روا داشته نمی‌شود، زیرا «حق همیشه با مشتری است»، مشروط بر آنکه پولی برای خرج کردن داشته باشد.
«مصرف می‌کنم، پس هستم» عنوان تامل‌برانگیز کتابی از زیگمونت باومن (۲۰۰۸) بود؛ چرا که کالاها خریداران را به مصرف‌کنندگانِ اجباریِ اشیاء «یک‌بار مصرفی» بدل می‌کنند که ارضای نیازهایشان را تضمین می‌نمایند. یا دقیق‌تر بگوییم، ارضای امیالشان را؛ خواه واقعی باشند یا توهمی، درست یا نادرست، مشروع یا غیرمشروع. یقیناً اخلاق‌گرایان (از جمله خودِ باومن) بر این «کالایی‌شدن» می‌تازند، اما مصرف‌کنندگان اعتنایی نکرده و همچنان فوج‌فوج به فروشگاه‌های عرضه‌ی جمعی هجوم می‌برند؛ و اگر از بدِ حادثه، از این کار دست بکشند، همگان نگران این «کاهش مصرف» می‌شوند که بیم آن می‌رود به تولید و متعاقباً به اشتغال، دستمزدها و سودهایی آسیب زند که خود پس از صرف‌شدن، بار دیگر خوراکِ همان مصرف را فراهم می‌آورند. اما مدرنیته‌ی تولید سرمایه‌داری بدین‌گونه عمل می‌کند، همان‌طور که مارکس در صفحه‌ای از یادداشت‌های مقدماتی خود موسوم به گروندریسه تصویر کرده است: «هر سرمایه‌داری بی‌شک از کارگرانش می‌خواهد که پس‌انداز کنند، اما او این را فقط از کارگرانِ خود می‌خواهد، چرا که آنان در برابر او در مقام کارگر ظاهر می‌شوند؛ اما به خدا سوگند، او چنین چیزی را برای مابقی طبقه‌ی کارگر نمی‌پسندد، چرا که آنان در مقابل او در مقام مصرف‌کننده ظاهر می‌شوند. علیرغم تمام بلاغتِ “زاهدانه”، او به هر ابزاری متوسل می‌شود تا آنان را به مصرف ترغیب کند، به کالاهایش جذابیتی تازه بخشد و آنان را متقاعد سازد که نیازهایی نوین بیافرینند؛ و دقیقاً همین جنبه از رابطه‌ی میان سرمایه و کار است که لحظه‌ای اساسی در تمدن را پی‌ریزی می‌کند؛ امری که توجیه تاریخی و همچنین قدرت فعلی سرمایه بر آن استوار است».

و با این حال، آیا مارکس در کتاب سرمایه، آن آنالوژی میان «جهان فتیشیستی کالاها» و «قلمرو مه‌آلود جهان دینی که در آن، محصولات مغز انسان به مثابه فیگورهایی مستقل و واجد حیات خویش ظاهر می‌شوند که با یکدیگر و با انسان‌ها در رابطه‌اند» را حفظ نکرد؟ اما آیا ما تفاوت میان «ادراک وارونه» در ذهن —ناشی از بیگانگی ایدئولوژیک جهانی که با این حال برپاست (اثر اپتیکیِ وارونگیِ مکان، همچون در آینه یا اتاق تاریک عکاسی)— را با جهان کالاها به درستی دریافته‌ایم؟ جهانی که در آن «رابطه‌ی اجتماعی میان انسان‌ها به مثابه امری وارونه، یعنی به مثابه رابطه‌ی اجتماعی میان اشیاء جلوه‌گر می‌شود» (در نقد اقتصاد سیاسی، ۱۸۵۹)؛ به گونه‌ای که مناسبات اجتماعی برای آگاهی «آن‌گونه که هستند جلوه می‌کنند، یعنی نه به مثابه مناسبات اجتماعیِ بی‌واسطه میان اشخاص در کارِ خودشان، بلکه برعکس، به مثابه مناسباتِ اشیاء میان اشخاص و مناسبات اجتماعی میان اشیاء» (سرمایه، ۱۸۶۷). در اینجا، کالاها سوژه‌های فاعل و مصرف‌کنندگان ابژه‌های منفعل هستند؛ با وارونگیِ دوفاکتوی «رابطه‌ی اِسنادی» که به موجب آن، سوژه (یعنی کسی که متریال را تولید می‌کند) در واقعیت —و نه فقط در تئوری— به محصولِ محصولِ خویش، یعنی همان کالا، تقلیل می‌یابد. به همین دلیل است که دیگر نمی‌توان از «بیگانگی ایدئولوژیک» سخن گفت، بلکه باید از یک فتیش سخن راند.

«[کالا] ایماژِ ویژگی‌های اجتماعی کارِ انسان‌ها را به آنان بازمی‌گرداند، با این شگرد که آن‌ها را به مثابه ویژگی‌های عینیِ محصولاتِ آن کار، همچون خواص اجتماعیِ طبیعیِ این اشیاء… و به مثابه رابطه‌ای اجتماعی میان ابژه‌هایی که مستقل از تولیدکنندگانشان وجود دارند، جلوه می‌دهد».[​یادداشت مترجم: این عبارت به هسته‌ی سخت نظریه‌ی «فتیشیسم کالایی» مارکس اشاره دارد؛ فرایندی که در آن، خصلتِ اجتماعیِ کارِ انسان (یعنی پیوند تولیدکنندگان با یکدیگر) در لوایِ اشیاء پنهان می‌شود. در نظام تولید کالایی، انسان‌ها نه به‌صورت مستقیم، بلکه از طریق مبادله‌ی محصولاتشان با یکدیگر مرتبط می‌شوند. در نتیجه، ارزشِ کالا که در اصل برآمده از «رنج و زمانِ» انسانی است، به غلط همچون یک «ویژگی طبیعی و ذاتی» در دلِ خودِ شیء (مانند وزن یا رنگ) ادراک می‌گردد. مارکس بر این باور است که در این «وارونگیِ ساختاری»، کالاها در جایگاه سوژه‌های فعال و واجد قدرت قرار می‌گیرند و تولیدکنندگان به ابژه‌هایی منفعل تقلیل می‌یابند؛ گویی این اشیاء هستند که با هم رابطه دارند و بر سرنوشت انسان‌ها حکم می‌رانند، نه بالعکس. به بیانی دیگر، «فتیشیسم» یعنی ناتوانیِ انسان در بازشناختنِ ردِ پای اراده و کارِ خویش در محصولی که اکنون در مقامِ قدرتی بیگانه و مستقل، در برابر او قد علم کرده است.]
در اینجا دیگر خبری از توهمات اپتیکی نیست! این در واقعیت است که کالاها مبادله با یکدیگر را آغاز می‌کنند و مارکس در تبیین اینکه چگونه ابژه‌ی تولیدشده، زمانی که در «شکل کالایی» ظاهر می‌شود، حیاتی مستقل می‌یابد، بسیار دقیق است؛ زیرا «تا زمانی که واجد ارزش مصرفی است، هیچ چیز رازآمیزی در آن نیست… اما به محض آنکه در مقام کالا ظاهر می‌شود، برای مثال، یک میز به موجودی محسوس-فرا‌محسوس بدل می‌گردد که نه تنها پاهایش بر روی زمین است، بلکه در قیاس با تمامی دیگر کالاها، سرش را بر زمین می‌گذارد و از سرِ چوبی‌اش سوداهایی عجیب برمی‌خیزد؛ امری بسیار شگفت‌آورتر از آنکه گویی به خودیِ خود شروع به رقصیدن کرده باشد». در حقیقت، «رازِ شکل کالایی» دقیقاً در همین نهفته است: اینکه «آنچه در اینجا برای انسان‌ها شکل فانتاسماگوریکِ (خیال‌گونه‌ی) یک رابطه میان اشیاء را به خود می‌گیرد، چیزی نیست جز رابطه‌ی اجتماعیِ معینی که میان خودِ انسان‌ها وجود دارد»، اما با «جلوه دادن آن به مثابه رابطه‌ای اجتماعی میان ابژه‌هایی که خارج از تولیدکنندگانشان هستی دارند». در واقع، آنچه برای مبادله‌کنندگانِ محصولات اهمیت دارد، صرفاً مقدار کالایی است که می‌توانند در ازای کالای خویش دریافت کنند؛ و به محض آنکه «این نسبت‌ها تا حدِ ثباتی عادت‌گونه بالغ شدند، چنان به نظر می‌رسد که گویی از دلِ طبیعتِ محصولاتِ کار برآمده‌اند؛ به گونه‌ای که یک تُن آهن و دو اونس طلا دارای ارزشی یکسان خواهند بود، درست همان‌طور که یک پوند طلا و یک پوند آهن، علی‌رغم ویژگی‌های شیمیایی و فیزیکی متفاوتشان، وزنی یکسان دارند».

[یادداشت مترجم: تأکید مارکس بر اینکه در اینجا با «توهم اپتیکی» (مانند خطای دید) روبرو نیستیم، به این معناست که وارونگیِ مناسبات در نظام سرمایه‌داری، نه یک سوءتفاهمِ ذهنی، بلکه یک واقعیتِ عینی و مادی است؛ یعنی در عالمِ واقع، این اشیاء هستند که با هم وارد تعامل می‌شوند. تا زمانی که شیء (مثلاً یک میز) صرفاً برای رفع نیاز (ارزش مصرفی) ساخته می‌شود، ماهیتی شفاف دارد و هیچ رازی در آن نهفته نیست. اما به محض ورود به بازار در قالب «کالا»، دچار استحاله شده و خصلتی «محسوس-فرامحسوس» می‌یابد؛ بدین معنا که علاوه بر کالبد فیزیکی‌اش، واجدِ «ارزش» (Value) می‌شود که امری انتزاعی و نامرئی است. استعاره‌ی «سوداهای عجیبِ سرِ چوبیِ میز» بیانگر همین جان یافتنِ کالا و مستقل شدنِ آن از اراده‌ی سازنده‌اش است. در این وضعیت، پیوند واقعی میان انسان‌ها (کارِ اجتماعی) در پسِ نسبت‌هایِ ریاضی میان اشیاء (مثلاً برابریِ طلا و آهن) پنهان می‌گردد. فاجعه‌ی معرفت‌شناختی در اینجا این است که «ارزش»، که محصولِ تاریخی و اجتماعیِ کارِ انسان است، چنان صلب و پایدار جلوه می‌کند که گویی همچون «وزن» یا «جرم»، یکی از قوانینِ لایتغیرِ طبیعت است و انسان‌ها چاره‌ای جز تسلیم در برابر نوساناتِ این بت‌هایِ ساخته‌ی دستِ خویش ندارند.]

این پدیده‌ای غریب است که هرگونه ادعای «حاکمیت مصرف‌کننده» را نقض می‌کند؛ ادعایی که طبق آن مصرف‌کنندگان آزادانه تصمیم می‌گیرند چه بخرند («پادشاه جهان اقتصادی در یک بازار آزاد، مصرف‌کننده است و وزیرِ مطیع او و مجریِ وفادارِ فرامینش، قیمت است»، آن‌گونه که لوییجی اینائودی با لحنی فتیشیستی در درس‌گفتارهای سیاست اجتماعی، ۱۹۴۹، اعلام داشت). در حالی که در واقعیت، دقیقاً برعکس است: این خودِ کالاها هستند که با به کارگیری تمامی ترفندهای تجاریِ در دسترس (از «برند» گرفته تا تبلیغات و بازاریابی) خرید را پیش می‌برند تا توسط مصرف‌کنندگان برگزیده شوند و به شکلی اسفبار، فروش‌نرفته باقی نمانند. و از آنجا که وابستگی عمومیِ افراد در جامعه‌ی مدرن بیش از هر چیز از طریق مبادله‌ی محصولاتشان تظاهر می‌یابد —جنبشی که دیگر بر آن کنترلی ندارند زیرا این بازار است که برای آن تصمیم می‌گیرد— لذا «جنبش اجتماعیِ خودِ آنان، شکلِ جنبشِ اشیاء را به خود می‌گیرد؛ اشیائی که افراد به جای آنکه آن‌ها را تحت کنترل داشته باشند، خود تحت کنترلِ آن‌ها قرار دارند».
اما چگونه به اینجا رسیدیم؟ این همان چیزی است که نقل‌قولی طولانی از گروندریسه بازگو می‌کند و ما در اینجا تنها می‌توانیم طرحی از آن ارائه دهیم: در غیاب مبادله، افراد تنها می‌توانند به عنوان اشخاصی با تعین فردی (همچون برده و ارباب، یا خادم و مخدوم) با یکدیگر رابطه داشته باشند، اما «در سیستم تکامل‌یافته‌ی مبادله (و این ظاهر برای دموکراسی جذاب است)، پیوندهای وابستگیِ شخصی عملاً از میان رفته‌اند…».
و چنین به نظر می‌رسد که افراد به صورتی آزاد و مستقل با یکدیگر در تماس قرار می‌گیرند… اما این تنها برای کسانی چنین می‌نماید که از شرایط هستی‌ای که این افراد در آن با هم تماس می‌یابند بی‌خبرند؛ شرایطی که مستقل از افراد است و اگرچه توسط جامعه تولید شده، اما به اصطلاح همچون شرایطِ طبیعت، یعنی مهارناپذیر توسط افراد، جلوه می‌کند… این مناسبات مادیِ وابستگی، در تقابل با مناسبات شخصی، چیزی نیست جز مجموعه‌ی مناسبات اجتماعی که به شکلی خودمختار در برابر افرادِ ظاهراً مستقل قد علم کرده‌اند؛ یعنی مجموعه‌ی مناسبات متقابل تولیدِ آنان که نسبت به خودشان استقلال یافته‌اند. و این‌گونه نیز تظاهر می‌یابند: که اکنون افراد تحت سلطه‌ی انتزاعات (آبستراکسیون‌ها) هستند، در حالی که پیش‌تر به یکدیگر وابسته بودند؛ با این توضیح که انتزاع یا ایده، چیزی جز بیان تئوریکِ این مناسبات مادی که بر آنان حکم می‌رانند، نیست. از این رو، فیلسوفان توانستند در ابتدا مدرنیته را تحت سیطره‌ی ایده‌ها تصور کنند (این همان بیگانگی ایدئولوژیک بود)؛ و «ارتکاب این خطا ساده‌تر بود، زیرا این سلطه‌ی مناسباتِ وابستگیِ مادی (که مضاف بر این، بار دیگر در مناسباتِ معینی از وابستگیِ شخصی، اما عاری از هرگونه توهم، وارونه می‌گردد) به مثابه سلطه‌ی ایده‌ها در خودِ آگاهی افراد جلوه می‌کند؛ و ایمان به جاودانگی این ایده‌ها —یعنی این مناسباتِ وابستگیِ مادی— به هر طریق ممکن توسط طبقات حاکم تحکیم، تغذیه و القا می‌گردد».

این همان خصلت مادیِ فتیشیسم است که برای جی. بدسکی (بیگانگی و فتیشیسم در اندیشه‌ی مارکس، ۱۹۶۸)، «پدیده‌ی خاصِ نوعی از جامعه است که در آن محصولات کار شکل کالا به خود می‌گیرند، کار خود یک کالا است و پیوند اجتماعی عمومی، انسجام اجتماعی میان افراد و کارهای خصوصی‌شان از طریق مبادله‌ی کالا حاصل می‌شود». در حالی که آ. بیر (نقد فتیشیسم اقتصادی: رشته‌ی پیوند کتاب سرمایه، ۲۰۰۸-۲۰۰۹) می‌افزاید: «در قلب فتیشیسم، وارونگیِ امر سوبژکتیو و اوبژکتیو نهفته است؛ یک ابژکتیو‌سازیِ شیءوارگرایانه از سوژه‌ها (از مناسبات و کنش‌های انسانی) و یک سوبژکتیو‌سازیِ الوهیت‌بخش به ابژه؛ امری که این “جهانِ وارونه” یعنی سرمایه‌داری را بنا می‌نهد؛ جهانی که در آن تولیدکنندگان در نهایت تحت سلطه‌ی محصولات خویش هستند و اشیاء به انسان‌ها فرمان می‌دهند… آنچه مارکس می‌خواهد به ما بگوید این است که ماهیتِ جهان اقتصادیِ سرمایه‌داری حقیقتاً واجد طبیعتی دینی است؛ یک جهان دینیِ سکولاریزه شده یا فراتر از آن، تحقق‌یافته در اعمال، کنش‌ها، سازمان‌ها، نهادها و البته بازنمایی‌ها؛ جایی که انسان‌ها نه فقط در اندیشه، بلکه فراتر از آن، در خودِ واقعیتِ مناسباتی که آنان را از طریق محصولات اجتماعی‌شان به هم پیوند می‌دهد، تسلیمِ مخلوقاتِ خدای‌گونه‌ی خویش هستند. باری، و برای پایانی زیبا، در مواجهه با پدیده‌ی فتیشیسم، دیگر نمی‌توانیم بگوییم که کرم شب‌تاب را با فانوس اشتباه گرفته‌ایم (آن‌گونه که در دین با خدا، در سیاست با دولت و در فلسفه با ایده رخ می‌دهد)؛ چرا که در اینجا، صرفاً خودِ فانوس‌ها هستند که همچون کرم‌های شب‌تاب به پرواز درمی‌آیند!»
اما فتیش دقیقاً چیست؟ فتیش یک ابژه‌ی مادیِ بی‌جان است، که احتمالاً تغییر شکل یافته، و مناسکِ ستایش به سوی آن جهت می‌گیرد، چرا که تصور می‌شود واجد قدرت‌های ماوراءالطبیعی است. این واژه در سال ۱۷۶۰ توسط شارل دو بروس ابداع شد تا دین‌داریِ جمعیت‌هایی چنان بدوی را توصیف کند که از تولید مفاهیم انتزاعی ناتوان بودند و از این رو، مستقیماً اشیاء عینی همچون پاره‌چوب‌ها یا سنگ‌ها را می‌پرستیدند و آن‌ها را به جایگاه خدایان برمی‌کشیدند. این امر مبلغان مذهبی و قوم‌شناسان را مبهوت می‌کرد؛ کسانی که پرستش اشیاء را بدون ارجاع به یک موجودیت روحانیِ برتر محال می‌پنداشتند. حال آنکه واقعیت امر دقیقاً همین بود، همان‌طور که آقای اوژه (ابژه‌ی الهی، ۱۹۸۸) تبیین کرد؛ از آنجا که در فتیشیسم «عریان‌ترین مادیت است که موضوعِ یک آیین قرار می‌گیرد»، و این بدان سبب است که این آگاهی‌های بدوی از درکِ تفکیکی روشن میان ماده و حیات ناتوان‌اند؛ امری که به معنای «امکان‌ناپذیریِ هرگونه اندیشه» خواهد بود، مگر آنکه خودِ ماده جاندار باشد تا بتوان بدان اندیشید. و از آنجا که آنچه بلافاصله بدیهی به نظر می‌رسد حیات است، امر ماوراءالطبیعی و الهی تنها می‌تواند «در سمتِ لختیِ محض»، یعنی در مادیتِ عینیِ امر بی‌جان قرار گیرد. بدین‌سان، فتیش یک شیء بی‌جان را به مخزنِ نیروی حیات بدل می‌سازد؛ نه فقط به عنوان ابژه‌ای که بعدها الهی می‌گردد، بلکه دقیقاً به مثابه یک «ابژه‌ی الهی». و شگفتیِ ادیان روحانیِ بعدی —هرچند پیچیده باشند— در برابر حیات، چیزی نیست جز «وارونه‌ی آن شگفتیِ بنیادین (و نه فقط بدوی) در برابر وجودِ امر بی‌جان».

اما اگر این دین‌داریِ نیاکانِ کهن ما بود، پس آن رویکرد فتیشیستی که ما امروزه نسبت به کالاها اتخاذ می‌کنیم چیست؟ همان ابژه‌های مادی که خودمان تولید می‌کنیم و در بازار بر ما تحمیل می‌شوند تا ما را نه تنها به خرید مایحتاج، بلکه به خرید امور غیرضروری ترغیب کنند؛ با آن وارونگی در رابطه‌ی اسنادی میان ابژه و سوژه که تحلیل کردیم؟ مارکس بسیار زود با فتیشیسم مواجه شد؛ او در سال ۱۸۴۲ در صفحات «روزنامه‌ی راین» علیه ادعاهای «روزنامه‌ی کلن» به مجادله پرداخت و آن را با لحنی کنایه‌آمیز این‌گونه رد کرد: «پس فتیشیسم! این یک فرهنگ ارزان و پست‌مرتبه است! فتیشیسم به جای آنکه انسان را فراتر از امیالش برکشد، دقیقاً “دینِ امیال حسی” است که فتیشیست را با این باور می‌فریبد که یک شیء بی‌جان، خصلت ویژه‌ی خود را از دست خواهد داد تا به ارضای امیال او بدل شود». و پیش‌تر، در خصوص آزادی مطبوعات که به دلیل تمکنی به همان اندازه فتیشیستی نسبت به فرامین قانون اساسی وقت ممنوع شده بود، نوشت: «بی‌شک ما تحت شرایطی حق داریم چنین خدایانی خلق کنیم، اما بلافاصله پس از خلقِ آن‌ها، نباید همچون پرستنده‌ی فتیش فراموش کنیم که این‌ها خدایانی هستند که توسط خودِ ما آفریده شده‌اند» (کارل مارکس، نوشته‌های سیاسی نخستین).

با این حال، این موضوع موقتاً جای خود را به بیگانگی ایدئولوژیک با الهام از فوئرباخ داد؛ جایی که فریب تنها در ذهن وجود دارد، به گونه‌ای که حتی می‌توان باور داشت که چون «جهان مدت‌هاست رویای چیزی را در سر پرورانده، تنها به آگاهی از آن نیاز دارد تا واقعاً مالک آن شود» (نامه به روگه، سپتامبر ۱۸۴۳)؛ گویی «ایده‌های خوب» برای تغییر جهان کافی هستند! اما فتیشیسم پس از مطالعه‌ی عمیقِ سازمان اقتصادیِ معاصر با قدرت به خط مقدم بازگشت؛ جایی که —در آغازِ به‌یادماندنی کتاب سرمایه— «ثروت جوامعی که در آن‌ها شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری حاکم است، همچون مجموعه‌ی عظیمی از کالاها و هر کالای منفرد همچون شکل ابتداییِ آن ظاهر می‌شود». و از آنجا که کالاها به هیچ وجه ایده نیستند، بلکه اشیائی بی‌شک عینی‌اند که خودمان تولید کرده‌ایم، آیا با آن‌ها همچون الوهیت‌ها، یعنی «خدایان-اشیاء» خویش رفتار نمی‌کنیم که در برابرشان چون مومنانی وفادار سر خم می‌کنیم؟ (و مارکس می‌گوید: «این تعیناتِ تامل، مضاف بر این، عموماً امری غریب‌اند: برای مثال، یک مرد تنها بدان سبب پادشاه است که دیگران همچون تبعه با او رفتار می‌کنند، و برعکس، این انسان‌ها خود را تبعه می‌پندارند چون او پادشاه است»). والتر بنیامین در متنی زودهنگام، «سرمایه‌داری به مثابه دین» (۱۹۲۱) را محکوم کرد؛ اما به مثابه دینی از نوعِ خود (sui generis)، زیرا «آیینی محض و فاقد دگم» و «بی‌امان و سنگدل» بود؛ هرچند «قادر به تسکین همان اضطراب‌ها، شکنجه‌ها و نگرانی‌هایی بود که ادیانِ به اصطلاح کهن بدان‌ها پاسخ می‌دادند». و در واقع، ما با کالاها چگونه رفتار می‌کنیم؟ اگر برای هگل خواندن روزنامه‌ها «نماز صبحگاهیِ انسان مدرن» بود (کلمات قصار ینا، ۱۸۰۳-۱۸۰۶) که بیدار شده و بدین‌سان با روند جهان پیوند می‌یافت، آیا آن صبحانه‌ای که در کافه می‌خوریم چیزی جز «آیین عشای ربانیِ روزانه» نیست که با آن، خود را با این نظمِ مبادلات —که در طول استراحت شبانه گسسته شده بود— آشتی می‌دهیم؟

اما کالا در مقام فتیش چگونه عمل می‌کند؟ مارکس با دقتی فراوان عملیات آکروباتیک آن را در کتاب سرمایه توصیف می‌کند: نخست اینکه کالا «به لحاظ طبیعت خویش بدبین و تساوی‌طلب است؛ همواره آماده است تا نه تنها روح، بلکه کالبد خویش را نیز با هر کالای دیگری مبادله کند»، به ویژه اگر آن کالای دیگر پول باشد؛ پولی که کالای جهان‌شمول است زیرا همگان آن را می‌پذیرند. اما کالا موجودی لخت و بی‌جان است و از این رو نیاز دارد که مالکش «با حواس پنج‌گانه‌ی خویش و فراتر از آن، این بی‌حسیِ کالا را با مادیتِ کالبدِ کالاها تکمیل کند» تا بتواند آن را «در همه‌جا دست‌به‌دست کند».

اما کالاها که پا ندارند، «نمی‌توانند خودشان به بازار بروند» و بنابراین باید توسط نگهبانانشان به آنجا برده شوند؛ و از آنجا که «آن‌ها شیء هستند و بنابراین نمی‌توانند در برابر انسان مقاومت کنند، اگر مایل به انجام کاری نباشند، او می‌تواند به زور متوسل شود، به عبارت دیگر، می‌تواند آن‌ها را برباید». سپس، آن‌ها باید با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، اما چون حتی زبان هم ندارند، باز هم این نگهبانِ آن‌هاست که باید «زبان در دهانشان بگذارد، یعنی برچسب‌های قیمت را بر آن‌ها نصب کند تا قیمت‌هایشان را به جهان خارج مخابره کند»؛ تا بدین‌سان آراسته گشته و بتوانند همچون روسپیانِ آمستردام، خود را در ویترین‌ها عرضه کنند تا مشتریانِ رهگذر را به خرید خویش وسوسه نمایند. و برای جذبِ هرچه بیشترِ آنان، چه کارهای دیگری انجام می‌دهند؟ همگی در این فضاهای خاص، با ابعادی حقیقتاً غول‌آسا، که برای مبادله‌ی جمعی در نظر گرفته شده‌اند، هم‌گرا می‌شوند؛ فضاهایی که مارسل اوژه‌ی همه‌جا‌حاضر آن‌ها را «ناکجا» یا «نامکان» (Non-places) نامید (نامکان‌ها: درآمدی بر انسان‌شناسی سوپرمدرنیته، ۱۹۹۶)؛ چرا که مشتریان بدون هیچ انگیزه‌ای جز پر کردن چرخ‌دستی‌های خرید و صف ایستادن برای پرداخت در صندوق، به آنجا هجوم می‌برند. نامکان در واقع «فضایی است که نمی‌توان آن را به عنوان هویت‌بخش، رابطه‌ای یا تاریخی تعریف کرد»: ناتوان از تولید هرگونه شکلی از ملاقات، چیزی نیست جز مکانی برای عبور که در آن «شباهت و تنهایی» غلبه دارد: تنهایی، زیرا همه بی‌تفاوت نسبت به دیگران حرکت می‌کنند، اما شباهت، زیرا همه در نهایت همان چیزی را می‌خرند که می‌بینند همسایه‌شان می‌خرد؛ و تنها از طریق رابطه‌ی مبادله به این «نامکان» پیوند می‌خورند، رابطه‌ای که تنها هنگام رسیدن به صندوق به آنان یادآوری می‌شود. از این روست که «نامکان» یک فضای شهریِ غیرمتعارف است که «به جای آنکه زیسته شود، مصرف می‌شود»؛ همواره مملو از افرادی که نمی‌خواهند یکدیگر را بشناسند و به تنهایی و با پیروی از غریزه‌ی تقلید از گله حرکت می‌کنند.

اما برای شناختِ تمام ترفندهای کالا در مقام فتیش، نیازی نبود تا منتظر «نامکان‌های» تجاریِ قرن بیستم بمانیم؛ زیرا همه چیز پیش‌تر در فروشگاه‌های بزرگِ قرن پیشین به مصرف رسیده بود؛ در آن «پاریس، پایتخت قرن نوزدهمِ» خارق‌العاده (والتر بنیامین، ۱۹۳۵)، که بعدها در قرن بیستم جای خود را به نیویورک داد (و پایتخت قرن بیست و یکم کدام خواهد بود؟). فروشگاه‌های بزرگِ نوآوری در پوشاکِ آماده و پارچه‌های نقش‌دار، ابداع درخشان تجاری‌ای بود که توسط آریستید بوسیکو در سال ۱۸۵۲ با تأسیس «ارزان‌سرا» (Al Buon mercato) معرفی شد؛ ساختمانی کامل که در آن بیش از آنکه اشیاء فروخته شوند، «امیال» به فروش می‌رفتند و امیل زولا، دفترچه در دست، به آنجا رفت‌وآمد می‌کرد تا با دقت وقایع و رفتارهایی را یادداشت کند که به عنوان صحنه‌پردازیِ رمانش، بهشت بانوان (۱۸۸۳)، به کار می‌آمدند.

رمان پیرنگ پیش‌پاافتاده‌ای دارد (فروشنده‌ی فروشگاه بزرگ در نهایت با رئیس ازدواج می‌کند)، اما بدون هیچ ملاحظه‌ای این «مکانیسم بنگاه‌های بزرگ مدرن» را توصیف می‌کند که قرار بود جایگزین کسب‌وکارهای کوچکِ خیابانی شود: از فراوانیِ محصولاتِ انباشته در کنار هم و در تغییرِ مداوم، تا ورودِ آزاد که تعهد اخلاقی به خرید را از میان می‌برد؛ از قیمتِ درج‌شده که فرد را از وظیفه‌ی چانه‌زنی معاف می‌کرد، تا امکان «مرجوع کردن» که «شاهکاری از اغوای یسوعی بود: “ببرید، ببرید خانم؛ اگر دیگر خوشتان نیامد، می‌توانید آن را پس بیاورید”». و زنی که مقاومت می‌کرد، توجیه نهایی را در این می‌یافت که می‌تواند از یک عمل نابخردانه‌ی مرتکب‌شده پشیمان شود؛ او می‌خرید و وجدانش آسوده می‌ماند. و در گذری فوق‌العاده، مخترعِ «بهشت بانوان» گویا رازِ درونیِ موفقیتِ بنگاه خویش را برای بارونی که تأمین مالیِ آن را بر عهده داشت فاش ساخت: «بارون، متوجه هستید که کل مکانیسم در اینجا نهفته است… ما به پول زیادی نیاز نداریم؛ تنها تلاش ما این است که به سرعت از شرِ محصولاتی که خریده‌ایم خلاص شویم تا محصولات دیگری تهیه کنیم. بدین‌سان، سرمایه به تعداد دفعاتی که دوباره سرمایه‌گذاری می‌شود ثمر می‌دهد و ما می‌توانیم به سودی بسیار اندک بسنده کنیم… اما وقتی سخن از حجم عظیمی از محصولات و نوسازیِ مداومِ آن‌ها باشد، این سودها به میلیون‌ها می‌رسد». بارون پاسخ داد: «می‌فهمم، شما بسیار ارزان می‌فروشید تا بسیار زیاد بفروشید. اما باید بفروشید، و من از شما می‌پرسم: به چه کسی خواهید فروخت؟ چگونه انتظار دارید چنین فروش عظیمی را تداوم بخشید؟».

… «اما من همسرم را دارم، و مابقی برایم اهمیتی ندارد!» … و با چند کلمه که در گوش بارون نجوا کرد… تبیین عملکرد بنگاه‌های بزرگ مدرن را به پایان رساند. سپس، در سطحی فراتر، در اوج، به عنوان هدف نهایی، استثمارِ زن پدیدار شد. همه چیز به او ختم می‌شد؛ از سرمایه‌ی مدام نوسازی‌شده تا سیستم انباشت کالاها، از ویترینِ جذاب تا قیمت‌های واقعی که هرگونه شائبه‌ی تقلب را می‌زدود. زنان هدفی بودند که فروشگاه‌های بزرگ برای به چنگ آوردنشان با رقبا می‌جنگیدند؛ زنانی که پس از خیره شدن به تجملِ ویترین‌ها، مدام با «پیشنهادهای فوق‌العاده» به دام می‌افتادند. آنان امیال جدیدی را در او بیدار کرده بودند؛ آنان وسوسه‌ای عظیم بنا کرده بودند که زن ناگزیر بدان تن می‌داد؛ ابتدا تسلیمِ خریدهای ضروری می‌شد، سپس تسلیمِ خودپسندی، پیش از آنکه بلعیده شود. با ده برابر کردن فروش و دموکراتیزه کردن تجمل، آنان به محرکی هولناک برای خرج کردن بدل گشتند: خانواده‌ها را ویران کردند و به جنونِ مُدی که هر روز گران‌تر می‌شد دامن زدند. و اگر زنان در فروشگاه‌های بزرگ حکمرانی می‌کردند، در ضعف‌هایشان مورد تملق و نوازش قرار می‌گرفتند و با نزاکت محاصره می‌شدند، او ملکه بود؛ اما ملکه‌ای که اتباعش بر سر هر یک از هوس‌هایش معامله می‌کردند و او بهای هر یک را با قطره‌ای از خونِ خویش می‌پرداخت… مخترع با خنده‌ای بی‌شرمانه به بارون گفت: «زنان را به دست آور، و جهان را خواهی فروخت!». بارون فهمید. چند کلمه کافی بود تا مابقی را حدس بزند، و تجارتی که با چنین ظرافتی پیش می‌رفت او را به وجد آورد… او با تحسین به مخترعِ آن ماشینی نگریست که زنان را می‌بلعید. بی‌شک اختراع درخشانی بود. اما هنوز باید بر اساس تجربه‌ی طولانی‌اش می‌گفت: «مراقب باش، آنان انتقام خواهند گرفت».

– رمان زولا در سال ۱۸۸۳ منتشر شد، همان سالِ مرگ مارکس؛ اما ما همچنان در انتظار انتقامِ این زنانی هستیم که همچنان، با طمأنینه و شادمانی، به خرید می‌روند.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب