منطق پنهان پشت محاصره تنگه‌ها – آلخاندرو مارکو دل پونت

در


شاید، و تنها شاید، تاریخ آن‌گونه که برایمان بازگو کرده‌اند، نباشد. احتمالاً تصویری از جهانی در لبهٔ پرتگاه انرژی، با جهش قیمت نفت خام و لرزش بازارهای سهام، بازتابی از یک خطای محاسباتی راهبردی نیست، بلکه عکسی دقیق از هدفی است که دنبال می‌شده است. هفته‌هاست که روایت مسلط، از آتشی ژئوپلیتیک خبر می‌دهد که از کنترل خارج شده: ایران، در تنگنا، شیر هرمز را در اقدامی از سر استیصال می‌بندد؛ حوثی‌ها، مهره‌های وفادارش، باب‌المندب را مسدود می‌کنند؛ و ایالات متحده، آتش‌نشان مضطرب جهانی، از این سو به آن سو می‌دود تا شعله‌ها را بدون آنکه خود بسوزد، خاموش کند.

این روایتی بسیار غربی، آسوده، خطی و—چنانکه خواهیم دید—احتمالاً نادرست است. فرضیه‌ای که باید در هیاهوی موشک‌ها راه خود را باز کند، متفاوت و بسیار ناخوشایندتر است: چه می‌شد اگر بستن تنگه‌ها، پیامد ناخواستهٔ جنگ نباشد، بلکه هدف مرکزی آن باشد؟ این، گونه‌ای پیچیده از تز «قدرت نقاط گلوگاهی» است که پیش‌تر در دو مقاله (اینجا و اینجا) بدان پرداخته‌ام؛ دکترینی که تأکید می‌کند در جهانی فوق‌متصل، توانایی برهم زدن گره‌های حیاتی تجارت جهانی، قدرتی مهیب‌تر از یک ناو هواپیمابر اعطا می‌کند.

زیرا کنترل کردن، لزوماً به معنای گشودن نیست؛ بسا اوقات، قدرت حقیقی در امتیاز بستن، منع کردن و خفه ساختن نهفته است. و در این معادله، دوختن شریان‌های هرمز و باب‌المندب، چالشی ساختاری نه صرفاً برای تهران یا ریاض، که پیش از هر چیز برای اقتصادهای عمدهٔ آسیای شرقی و جنوبی به شمار می‌آید. پیامد آن، زلزله‌ای با شدت‌های متفاوت است: آسیب‌پذیری وجودی در ژاپن و کره جنوبی، طوفانی تمام‌عیار بر سر هندِ در حال خیزش، و ضربه‌ای جراحی‌شده به بنیان‌های رشد چین. این، تئوری توطئه‌ای سالنی نیست؛ بلکه بدیلِ سردی است برگرفته از دفترچه‌های ژئوپلیتیکی که بسیار پیش از آنکه دونالد ترامپ دوباره پا به دفتر بیضی‌شکل کاخ سفید بگذارد، نگاشته شده بودند.

شایان ذکر است که در واشینگتن، برخی اندیشه‌ها هرگز نمی‌میرند، تنها لحظهٔ خود را انتظار می‌کشند. دفترچهٔ الدبریج کولبی، با عنوان «استراتژی انکار»، و طرح موشکافانهٔ بنیاد هریتیج، موسوم به «پروژه ۲۰۲۵»، صرفاً تمرین‌هایی آکادمیک برای آراستن قفسه‌ها نیستند؛ این‌ها نقشه‌های معماری جدید قدرت‌اند. هر دو متن، با نگاهی از منظر هرج‌ومرج کنونی، گویی نشان می‌دهند که خفه کردن چین از مسیر خطوط تأمین انرژی‌اش، نه گزینه‌ای روی میز، که خودِ میزی است که بازی بر سر آن در جریان است.

منطق این رویکرد، کوبنده و در امتداد مقالهٔ دیگری است با عنوان «ترامپ بداهه‌پردازی نمی‌کند». پروفسور هلن تامپسون از دانشگاه کمبریج، از ژرف‌اندیش‌ترین و محترم‌ترین چهره‌ها در تحلیل ژئوپلیتیک انرژی، این گمانه را با دقتی جراحی‌وار صورت‌بندی کرده است. به باور تامپسون، نخ تسبیح پیوسته در طول این دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ، پیکربندی مجدد ژئوپلیتیک بخش انرژی جهانی بوده و بستن مؤثر هرمز، شاید نه یک «خطای» راهبردی، که ویژگی‌ای عمدی از منازعه باشد. به تعبیر خودش: «باید این امکان را در نظر گرفت که بخشی از آنچه رخ می‌دهد، صرفاً دربارهٔ ایران نیست، بلکه تلاشی از سوی دولت ترامپ برای آسیب زدن به چین است».

اگر خرد متعارف به خطا رفته باشد، در آن صورت، بالا بردن قیمت جهانی نفت و حفظ آن در سطوح مرتفع، می‌تواند هدفی بنیادین در جنگ باشد. این، حرکتی استادانه و دو لبه است: به چین، که وابسته به انرژی وارداتی است، آسیب می‌رساند و به ایالات متحده، که امروز صادرکنندهٔ خالص انرژی است، سود می‌رساند. و اینجا نوبت به پیچش طنزآمیز می‌رسد: اگر چنین باشد، کنترل ایرانی بر جریان نفت—آن شبحی که باختر را به هراس می‌اندازد—نه تنها نتیجه‌ای قابل تحمل، که مطلوب برای برخی دفاتر در واشینگتن خواهد بود.

آیا این به نظرتان دور از عقل می‌آید؟ همان‌گونه که همیشه، محاسبه کنید. پول، آن آشکارساز بی‌خطای ناراستی‌ها، هرگز دروغ نمی‌گوید. بنا بر داده‌های تیم داوجونز مارکتس، از زمان شعله‌ور شدن این جنگ در ۲۸ فوریه گذشته، ارزش بازار بخش انرژی ایالات متحده در بورس، ۹۳ میلیارد دلار افزایش یافته است. نزدیک به صد میلیارد دلیل برای بی‌عجلگی در خاموش کردن آتش. برآوردهای درآمدی این شرکت‌ها برای سال ۲۰۲۶، بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار جهش یافته و از ۱٫۹ تریلیون به ۲٫۱ تریلیون دلار رسیده است. سود خالص کل برآوردی آن‌ها نیز ۲۲ درصد، معادل ۳۳ میلیارد دلار افزایش، یافته و به رقم حیرت‌انگیز ۱۸۳ میلیارد دلار رسیده است. آیا این تصادف است؟ بگذارید آن را «حادثهٔ خوش‌یمن ژئوپلیتیک» برای همان نخبگان انرژی‌ای بنامیم که با کمک‌های مالی سخاوتمندانه، راه بازگشت ترامپ به کاخ سفید را هموار کردند. این هم‌زمانی، برای آنکه اتفاقی باشد، بیش از حد بی‌نقص است.

اما فروکاستن این معادلهٔ پیچیده به ترازنامه‌های اکسون یا شورون، ساده‌لوحانه است. مصلحت بستن هر دو تنگه، تار عنکبوتی از منافع بسیار درهم‌تنیده‌تر است که در آن، بازیگران دیگر با دستورکارهای خود، بر لبهٔ پرتگاه می‌رقصند. با شورای همکاری خلیج فارس چه می‌شود، آن شیوخانی که پترودلارهایشان را چون رودخانه‌ها جاری می‌دیدند؟ نقش اسرائیل در این صفحهٔ شطرنج چیست؟ و ایران، آن شریر فرضی داستان، کجای این معما قرار دارد؟ مهم‌تر از همه، اقتصادهای آسیا—آن غول‌های با پاهای انرژی‌ای سست—چگونه در این روایت جای می‌گیرند؟

بیایید از خسارت‌های جانبی آغاز کنیم، زیرا در این جنگ فرسایشی، قربانیان با میلیون‌ها بشکهٔ تحویل‌نشده و نقاط تبخیرشدهٔ تولید ناخالص داخلی شمرده می‌شوند. ژاپن، عریان‌ترین نمونهٔ آسیب‌پذیری افراطی است. این کشور از منظر انرژی، گروگان خاورمیانه است. تقریباً ۹۵ درصد از واردات نفت خام آن، از آبی می‌گذرد که امروز به گورستان مسیرهای تجاری بدل شده و همگی از گلوگاه هرمز عبور می‌کنند.

پیامد درنگ نپذیرفت: در ماه پس از بسته‌شدن تنگه، قیمت نفت خام بیش از ۸۰ درصد جهش یافت و پر کردن باک در کیوتو یا کوبه به تجملی بدل شد که هزینه‌اش دو برابر پیشین شده بود. تصویر، گویاتر از هر نموداری است: در هفتهٔ پس از محاصره، حتی یک نفت‌کش—حتی یک عدد—از آن منطقه به بندر ژاپنی لنگر نینداخت. سکوت در اسکله‌های یوکوهاما، صدای اقتصادی است که نفسش را در سینه حبس کرده است.

کره جنوبی، آن شگفتی صنعتی دیگر آسیا، نیز به پرتگاهی مشابه خیره شده است. اقتصاد این کشور، معجزه‌ای از صادرات و فناوری پیشرفته، ضربه‌ای مستقیم بر قلب تولیدی خود خورده است. بیش از ۶۰ درصد نفت خامی که کارخانه‌هایش را تغذیه می‌کند و ۵۴ درصد نفتا—آن نهادهٔ پتروشیمیایی که به‌سان اکسیژن برای مدل صنعتی‌اش حیاتی است—از همان گلوگاه عبور می‌کند. این وابستگی، مسئلهٔ ترجیح نیست؛ بلکه تیرک اصلی معماری اقتصادی آن است؛ اگر بلرزد، ساختمان فرو می‌ریزد.

برای هند، سومین اقتصاد آسیا، بحران به شکل طوفانی تمام‌عیار درآمده که با خشم تمام جبهه‌های ثبات کلان‌اقتصادی و اجتماعی‌اش را درمینوردد. مشکل دهلی‌نو، صرفاً نفت خام برای به حرکت درآوردن کارخانه‌ها و میلیون‌ها خودرویش نیست. هند حدود ۶۰ درصد از مصرف گاز مایع نفتی (ال‌پی‌جی) خود را وارد می‌کند؛ آن سوخت فروتن اما حیاتی که در اجاق‌های صدها میلیون خانوار می‌سوزد. و ۹۰ درصد این حجم، از مسیر هرمز می‌رسد. ناگهان، ژئوپلیتیک بلندپروازانه، به آشپزخانهٔ یک خانواده راه می‌یابد، غذا را گران‌تر می‌کند و امنیت غذایی ملتی را تهدید می‌نماید که به کودهای شیمیایی وابسته است—کودهایی که آن‌ها نیز باید از همان آب‌ها عبور کنند. این، شوکی چندبعدی است که بنیان‌های رشد هند را فرسایش می‌دهد.

و سپس چین است، آن فیل واقعی در اتاق، یا به بیان بهتر، اژدهایی که زنجیر کردنش در برنامه است. برای پکن، این بحران از مرز اقتصاد فراتر رفته و به آسیب‌پذیری راهبردی درجه‌یکی بدل شده است؛ خط سرخی که با خشونت توسط «خط نظریهٔ کولبی» ترسیم شده است. این ادعا که بستن تنگه‌ها، حرکتی عمدی از سوی واشینگتن برای خفه کردن «شریان حیاتی» انرژی چین و، بدین‌سان، کند کردن خیزش ژئوپلیتیک آن است، دیگر تزِ حاشیه‌ای در سمینارهای دانشگاهی نیست؛ بلکه امکانی است که در کانون‌های قدرت، با ژرفای شایسته‌اش مورد بحث قرار می‌گیرد. داده‌ها بزرگی این «پاشنهٔ آشیل» را تأیید می‌کنند: در سال ۲۰۲۵، ۷۵ درصد نفت خامی که ماشین چینی می‌بلعید، وارداتی بود—مجموعاً ۵۷۸ میلیون تن. عربستان سعودی و عراق، به این ترتیب، دومین و سومین تأمین‌کننده‌اش بودند. تنگ کردن حلقهٔ هرمز، در عمل، انداختن طناب دار بر گردن رشد چین است. و این گره را کسی محکم می‌کند که تنگه را کنترل می‌کند، یا کسی که از بسته ماندن آن سود می‌برد.

در حالی که اژدها به خود می‌پیچد، شاهین‌های خلیج—آن شاهزادگان نفتی که دهه‌ها درس ثروت‌اندوزی می‌دادند—درمی‌یابند که تخت‌شان می‌لرزد. بسته شدن دوفاکتو مسیر، زیان‌های اقتصادی‌ای پدید آورده که حتی بی‌احساس‌ترین وزیر دارایی را نیز به لرزه درمی‌آورد. برآورد می‌شود که تقریباً ۱۴٫۸ میلیون بشکه نفت تولیدی روزانهٔ کشورهای شورای همکاری خلیج فارس—عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، کویت، عمان و بحرین—بدون مسیر صادراتی قابل‌اجرا، راکد مانده‌اند. آن‌ها بر بزرگ‌ترین ذخیرهٔ نقدینگی جهان نشسته‌اند که نمی‌توانند بفروشند. در مجموع، این کشورها ممکن است روزانه تا ۱٫۲ میلیارد دلار درآمد صادراتی از دست بدهند.

حاصل جمع را بنگرید: از آغاز درگیری، خونریزی تجمعی، از ۱۵ میلیارد دلار درآمد نفت و گاز فراتر رفته است. صندوق بین‌المللی پول، چشماندازی ویرانگر ترسیم می‌کند. از هشت اقتصادی که بیشترین آسیب را از درگیری دیده‌اند، پنج مورد در سال ۲۰۲۶ انقباض خواهند یافت. قطر، که روزگاری ثروتمندترین کشور جهان از نظر سرانه بود، شدیدترین بازنگری نزولی را در پیش‌بینی رشد خود تجربه کرده است: سقوطی نزدیک به ۱۵ واحد درصدی که بازتاب آسیب گسترده به زیرساخت انرژی‌اش است.

عربستان سعودی و امارات متحده عربی، که با خطوط لولهٔ انحرافی برای دور زدن دوزخ هرمز تجهیز شده‌اند، «بازندگان نسبی» هستند؛ تمایزی که تنها در باشگاه آسیب‌دیدگان تسلی‌بخش است. اما زیان حقیقی برای ریاض و ابوظبی، نه در بشکه یا دلار، که در فرسایش شتابان ستونی ژئوپلیتیک سنجیده می‌شود که دهه‌ها ثبات‌شان را پشتیبانی می‌کرد: آن پیمان دیرینه و عزیز «نفت در برابر امنیت». ایالات متحده آزادی کشتیرانی را تضمین می‌کرد و در عوض، خلیج بازارها را با نفت خام خود سیراب می‌ساخت. آن پیمان، امروز، کاغذی باطله است که بر آب‌های خلیج فارس شناور مانده. این بحران، چرخش پادشاهی‌های نفتی به سوی جهانی چندقطبی را تسریع می‌بخشد و آن‌ها را به تنوع‌بخشی در اتحادهایشان و کاهش وابستگی تاریخی‌شان به واشینگتنی وامی‌دارد که، به فعل یا ترک فعل، گویی آن‌ها را به حال خود رها کرده است.

در این صفحهٔ شطرنج بازندگان، جایگاه اسرائیل کجاست؟ در نگاه نخست، دولت یهود نیز هزینهٔ راهبردی قابل‌توجهی می‌پردازد. با بسته بودن هر دو تنگه، ۹۹ درصد تجارت خارجی‌اش مسدود خواهد شد—خفگی لجستیکی درجه‌یک. افزون بر این، اصلی‌ترین منبع تأمین خود را از دست خواهد داد، چراکه ۶۲ درصد نفت خامش، که از آذربایجان و قزاقستان می‌آید، پس از عبور از همان گلوگاه‌ها به پالایشگاه‌هایش می‌رسد. پیامد فوری، افزایش حداقل ۱۵ درصدی قیمت سوخت خواهد بود. بی‌تردید، ناکامی‌ای ناخوشایند.

اما فراتر از پمپ بنزین بنگرید. برای اسرائیل، این بحران پیش از هر چیز، فرصتی تاریخی برای تثبیت نقشش به‌عنوان بازیگری انرژی و امنیتیِ اجتناب‌ناپذیر در منطقه است. سود راهبردی اصلی که از میان آوارهای جنگ سر برمی‌آورد، امکان جایگاه‌یابی به‌عنوان مسیر زمینی جایگزین و ایمن برای جریان انرژی خلیج به سوی اروپایی تشنه است؛ مسیری که کاملاً از تنگهٔ پرتلاطم هرمز و تهدید ایرانی دوری می‌جوید. زیرساخت کلیدی وجود دارد و نامش خط لولهٔ ایلات-اشکلون است: ماری فولادی که دریای سرخ را به مدیترانه پیوند می‌دهد. این خط لوله را با خط لولهٔ شرق-غرب سعودی، موسوم به پترولاین، پیوند زنید؛ آنگاه دالانی زمینی پدید آمده که کاملاً از آب‌های تحت کنترل سپاه پاسداران انقلاب می‌گریزد.

به‌کارگیری این دالان، نه‌تنها اسرائیل را به کانون ثقل نظام انرژی جهانی بدل می‌سازد، بلکه پیوندهای راهبردی‌اش با کشورهای خلیج را به‌گونه‌ای برگشت‌ناپذیر تقویت می‌کند و اهرمی عظیم اقتصادی و ژئوپلیتیک پدید می‌آورد. این بحران، آسیب‌پذیری پادشاهی‌های خلیج در برابر سایهٔ بلند تهران را برجسته می‌سازد و بدین‌سان، نقش اسرائیل را به‌عنوان شریکی قابل‌اعتماد در حوزهٔ امنیت—تنها بازیگری با توان و ارادهٔ ایستادگی در برابر دشمن مشترک—تقویت می‌کند. اگرچه عادی‌سازی دیپلماتیک آشکار ممکن است در کوتاه‌مدت تحت‌الشعاع قرار گیرد—تصاویر دست‌دادن‌ها باید انتظار بکشند—همکاری در حوزهٔ امنیت و دفاع با کشورهایی چون امارات متحده عربی، در تاریکی اتاق‌های جنگ، به‌طور چشمگیری تقویت شده است.

و سرانجام به بازیگر اصلی می‌رسیم: ایالات متحده، رهبر ارکستر این هرج‌ومرج ظاهری. بستن هرمز، چون دست‌کشی بر دست «استراتژی آشکار» واشینگتن نشسته است. با ایجاد عدم‌اطمینانی غیرقابل‌تحمل در تأمین خلیج، ایالات متحده می‌کوشد تا خریداران جهانی—اروپایی، آسیایی، همه—آن را به‌عنوان تأمین‌کننده‌ای مطمئن‌تر و ایمن‌تر ادراک کنند. این، منطق کهنِ ترس است: نفت مرا بخرید، زیرا نفت دیگران شاید هرگز نرسد.

با بهره‌گیری از ذخایر عظیم شیل و ظرفیت فزایندهٔ صادرات گاز طبیعی مایع (ال‌ان‌جی)، ایالات متحده خود را برای جایگزینی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس به‌عنوان منبع اصلی انرژی جهان—به‌ویژه برای اروپایی درمانده از پر کردن مخازنش و آسیایی که با اشتیاق در جست‌وجوی مسیرهای ایمن است—جایگاه‌دهی می‌کند. بی‌ثباتی در منطقه، «صرف ریسک ترانزیت هرمز» پدید آورده که هر بشکهٔ خارج‌شده از خلیج را گران‌تر می‌کند و در تقابل، نفت ایالات متحده را رقابتی‌تر می‌سازد. این، سیاستی از جنس «فقیر کردن همسایه» در مقیاسی جهانی است.

برخلاف اقتصادهای آسیایی که از درد به خود می‌پیچند، ایالات متحده کمتر به نفت هرمز وابسته است. در واقع، این کشور بهره‌مند خالص از افزایش قیمت‌های جهانی است. درآمدهای صادراتی انرژی‌اش افزایش می‌یابد، خزانهٔ شرکت‌هایش را لبریز می‌کند و—به‌طور کنایه‌آمیز—به او امکان می‌دهد تا سوخت را در سطح ملی یارانه دهد تا فشار عمومی را کاهش دهد و مانع از آن شود که رأی‌دهندهٔ متوسط، تمام سختی بحران را در جیب خود حس کند؛ کاری که هنوز انجام نداده است. این، معمای قدرت و وابستگی است که در آن، استراتژی واشینگتن به دنبال تعادلی ظریف و بدبینانه است: کسب سود از رنج دیگران.

در کانون این معما، فشار بر چین قرار دارد. این اقدام، به‌عنوان هدفی موازی و نه‌چندان پنهان، در پی خفه کردن خط تأمین انرژی غول آسیایی است تا آن را وادار به میانجی‌گری با ایران کند و پکن را در «باتلاق هرمز» گرفتار سازد. این، مانوری است تا چین دستش را در خاموش کردن آتشی بسوزاند که خانهٔ خودش را می‌سوزاند. با وجود دکترین رسمی که از ثبات سخن می‌گوید، بسیاری از تحلیلگران هشدار می‌دهند که این بحران، در درازمدت، نفوذ ایالات متحده در خلیج را تضعیف می‌کند.

روایت واشینگتن به‌عنوان تأمین‌کنندهٔ نهایی امنیت، آسیب دیده است—شاید جبران‌ناپذیر. رهبران خلیج، که دیده‌اند ناوگان پنجم در حاشیه ایستاده در حالی که نفت‌کش‌هایشان می‌سوزند، در حال نتیجه‌گیری‌اند. و این، آن‌ها را به سوی جست‌وجوی نقشی مستقل‌تر و بدبین‌تر در صحنهٔ جهانی سوق می‌دهد. به‌طور پارادوکسیکال، این بحران خلأ امنیتی پدید آورده که پادشاهی‌های خلیج نمی‌توانند به‌تنهایی پر کنند. آن‌ها به ایالات متحده بی‌اعتمادند، اما به چه کسی دیگر می‌توانند روی آورند؟

هیچ قدرت جایگزینی با توان و ارادهٔ جایگزینی چتر نظامی ایالات متحده وجود ندارد. نه چین و نه روسیه، مایل یا قادر نیستند که ژاندارم‌های جدید تنگه باشند. این، پارادوکس بزرگی است که خاورمیانهٔ جدید را تعریف می‌کند: خلیج امروز آسیب‌پذیرتر از هر زمان دیگری است، اما تنهاتر از هر زمان دیگری احساس می‌کند. این تنهایی، آن‌ها را به دیپلماسی‌ای دیوانه‌وار و مبهم وامی‌دارد؛ تنوع‌بخشی به اتحادهایشان با پکن، مسکو و آنکارا، نه از سر عشق، که از غریزهٔ محض بقا. آن‌ها به هر میخی که در دسترس باشد چنگ می‌زنند تا در پرتگاه سقوط نکنند.

و در حالی که جهان نفسش را در سینه حبس کرده، تهدید نهایی چون کرکسی بر فراز بازارها در پرواز است. با راکد ماندن حدود ۱۵ میلیون بشکه صادرات روزانهٔ نفت خام شورای همکاری خلیج فارس، وسوسهٔ به‌کارگیری سلاح نهایی بزرگ است. کشورهای این شورا، در حالی که ثروت‌شان را تبخیرشده و مرتبط‌بودن‌شان را در حال محو می‌بینند، ممکن است به آنچه معادل «گزینهٔ هسته‌ای» انرژی است متوسل شوند: اعلام فورس ماژور در قراردادهای صادراتی و عقب‌نشینی عمدی ۲۰ درصد دیگر از عرضهٔ جهانی از بازار.

این، ضربهٔ نهایی به اقتصادی جهانی خواهد بود که هم‌اکنون نیز می‌لرزد؛ کنشی از خودویرانگری برای یادآوری به جهان که، هرچند زخمی، آن‌ها هنوز کلیدهای شیر را در دست دارند. در این شطرنج سایه‌ها و نفت، تنها یقین آن است که دفترچهٔ جنگ سرد، با مرکب نفت خام و آتش بازنویسی شده است. و در صفحهٔ نخست، جمله‌ای با قدرت طنین‌انداز است: شاید، و تنها شاید، بسته نگه‌داشتن آن، خطا نبود؛ بلکه طرحی بود از همان آغاز.




توضیح مترجم: انتشار این مقاله به هیچ وجه به معنای تأیید ادعاهای نویسنده نیست، بلکه صرفاً با هدف افزایش آگاهی خوانندگان و آشنایی آنان با دیدگاه‌های مختلف صورت گرفته است.

برای نمونه، این نکته درست است که آمریکا برای فروش نفت خود نیازی به تنگۀ هرمز ندارد و می‌تواند نفت خود را گران‌تر و به‌عنوان یکی از تأمین‌کنندگان اصلی انرژی در جهان به فروش برساند. اما از سوی دیگر، کشورهای دیگری مانند نیجریه، روسیه، اندونزی، کانادا، نروژ و… نیز برای فروش نفت خود نیازی به بازگشایی تنگۀ هرمز ندارند.

نویسنده به‌درستی تأکید می‌کند که بسته شدن تنگۀ هرمز، وضعیت اقتصادی ژاپن، کرهٔ جنوبی و بسیاری از کشورهایی را که مستقیماً از کشورهای حاشیۀ خلیج‌فارس یا از ایران نفت وارد می‌کنند، به خطر می‌اندازد؛ اما به این نکته اشاره نمی‌کند که چین کم‌ترین آسیب را از این وضعیت می‌بیند، زیرا از پیش چنین شرایطی را پیش‌بینی کرده و زمینۀ مقابله با آن را فراهم ساخته بود.

باز هم نویسنده به این نکته نمی‌پردازد که هرچند بسته شدن تنگۀ هرمز باعث می‌شود آمریکا نفت بیشتری بفروشد، اما در عین حال هزاران کالای دیگر که به نفت عبوری از تنگه و تردد کشتی‌ها وابسته‌اند—از قطعات یدکی خودرو گرفته تا آسفالت خیابان و هزاران محصول دیگر مانند کود شیمیایی—برای مصرف‌کنندۀ آمریکایی نیز گران می‌شوند و بسته شدن تنگه حتی در آمریکا نیز موجب افزایش قیمت سوخت می‌گردد.

در نتیجه، به نظر می‌رسد هرچند دیدگاه نویسنده حاوی نکاتی واقعی است، اما راه اغراق پیموده است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب