تاملاتی در باب تحلیل معاصر و تطور امپریالیسم – پاتریک کوبله، رهبر حزب کمونیست آلمان (DKP)

حزب کمونیست آلمان
ترجمه  حمید علپی از اسپانیولی برای مجله جنوب جهانی

ما هژمونی را، برای دولت‌های منفرد یا گروه‌ها و اتحادهای دولتی، به مثابه توانایی سلطه و رهبری اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی بر دیگر دولت‌ها تعریف می‌کنیم. این توانایی بر بستر قدرت اقتصادیِ سرمایهٔ مالی و نفوذ انحصارات دولتی قوام می‌یابد.
ما بار دیگر بر تعهد خود مبنی بر تبیین محتوای این برهه از تاریخ بشری تحت عنوان «دوران گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم در مقیاس جهانی» تاکید ورزیده و ملاحظاتی را پیرامون مراحل گوناگون در درون این دوران بسط می‌دهیم.
تحلیل امپریالیسم و تعیین دوران‌ها و مراحل، شالودهٔ تدوین استراتژی و تاکتیک را تشکیل می‌دهد.
آنتی‌امپریالیسم (ضدامپریالیسم) در آلمانی که خود امپریالیستی و به غایت توسعه‌یافته است، مستلزم یک استراتژی ضدانحصاری است. این امر علاوه بر این، از آنجا ناشی می‌شود که آنتی‌امپریالیسم و مسئلهٔ اجتماعی، یا همان مبارزهٔ طبقاتی، همواره یک وحدت دیالکتیکی را شکل می‌دهند.

ما باید از لنین بیاموزیم که «الزام بی‌چون و چرای نظریهٔ مارکسیستی در بررسی هر مسئلهٔ اجتماعی، هر چه که باشد، قرار دادن آن در یک چارچوب تاریخی مشخص است…» (مجموعه آثار لنین، جلد ۲۰، صفحه ۴۰۳).

بنابراین، ضروری است (…) تعریفی از امپریالیسم ارائه شود که پنج ویژگی بنیادین ذیل را در بر گیرد:
۱. تمرکز تولید و سرمایه که به چنان سطح والایی از تکامل رسیده است که انحصاراتی را پدید می‌آورد که نقشی تعیین‌کننده در حیات اقتصادی ایفا می‌کنند؛ ۲. ادغام سرمایهٔ بانکی با سرمایهٔ صنعتی و ظهور یک الیگارشی مالی مبتنی بر این «سرمایهٔ مالی»؛ ۳. صدور سرمایه، متمایز از صدور کالا، اهمیتی ویژه می‌یابد؛ ۴. تشکیل اتحادیه‌های سرمایه‌داری انحصاری بین‌المللی که جهان را میان خود تقسیم می‌کنند؛ و ۵. تکمیل تقسیم سرزمینی زمین میان قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری. امپریالیسم، همانا سرمایه‌داری در آن مرحله از تکامل است که در آن سلطهٔ انحصارات و سرمایهٔ مالی پدیدار گشته، صدور سرمایه اهمیتی بنیادین یافته، تقسیم جهان توسط تراست‌های بین‌المللی آغاز شده و تقسیم کل قلمرو زمینی میان بزرگترین کشورهای سرمایه‌داری به فرجام رسیده است.

لنین به تمایزات نوین و حائز اهمیتی پرداخت که در جنگ جهانی اول و پیامدهای آن آشکار شده بود: «سرمایه‌داری به یک منظومهٔ جهانیِ سرکوب استعماری و خفقان مالیِ اکثریت عظیم جمعیت جهان توسط مشتی از کشورهای “پیشرفته” بدل گشته است. و این “غنیمت” میان دو یا سه قدرت مسلط و به غایت مسلح (ایالات متحده، انگلستان، ژاپن) تقسیم می‌شود که کل جهان را به جنگ خویش برای تقسیم غنایم مذکور می‌کشانند.»

لنین ظهور مدل نوینی از انباشت را تحلیل کرد که با سودهای فوق‌العادهٔ امپریالیستی مشخص می‌شد. آنان که از شرایط مساعدتری برای بهره‌کشی از این سودها برخوردارند (انحصارات با نیروهای مولدهٔ بسیار توسعه‌یافته، ابعاد اقتصادی، قدرت نظامی، طبقهٔ کارگر ادغام‌شده، منابع عظیم برای صدور سرمایه و غیره) بخت بیشتری برای تعلق داشتن به صفوف غارتگران یا صعود به آن را دارند.
علاوه بر این، وی به مسائل انترناسیونالیسم و سیاستِ اتحادها پرداخت. او از جمله چنین نوشت: «در رابطه با دولت‌ها و ملل عقب‌مانده که در آن‌ها شرایط فئودالی، پدرسالارانه یا پدرسالارانه-دهقانی حاکم است، باید به طور ویژه در نظر داشت: نخست، ضرورت حمایت تمامی احزاب کمونیست از جنبش آزادی‌بخش بورژوا-دمکراتیک در این کشورها؛ وظیفهٔ ارائهٔ فعالانه‌ترین حمایت‌ها عمدتاً بر عهدهٔ کارگران کشوری است که ملت عقب‌مانده از نظر استعماری یا مالی به آن وابسته است.» (مجموعه آثار، جلد ۳۱، صفحه ۱۳۷)

چالش‌های نوین پس از لنین
امروز ما با این چالش مواجهیم که از تحلیل لنین از آن دوران، به مثابه ابزاری برای درک وقایع بعدی و وضعیت تاریخی-انضمامی کنونی بهره گیریم تا تحلیلی معاصر از امپریالیسم تدوین نماییم.
تکامل نیروهای مولده در دهه‌های اخیر همچنین فناوری نظامی‌ای را پدید آورده است که پتانسیل نابودی بشریت را دارد، امری که به نوبهٔ خود بر تطور امپریالیسم و نیروهای متقابل آن تاثیر می‌گذارد.
لنین تصریح کرد که «سرمایه‌داری به یک منظومهٔ جهانیِ سرکوب استعماری و خفقان مالیِ اکثریت عظیم جمعیت جهان توسط مشتی از کشورهای “پیشرفته” بدل شده است.»
امپریالیسم بر مناسبات جهانی سیطره دارد. این پدیده وابستگی‌ها، منظومه‌های نئوکولونیالیستی (نو استعماری) و دیگر اشکال استثمار و سرکوب را در مقیاس جهانی تحمیل می‌کند. امپریالیسم ساختارهایی را برای تضمین سلطهٔ خویش ایجاد کرده است؛ ساختارهایی که حتی نیروهای غیرامپریالیستی به سختی می‌توانند از آن‌ها گریزان باشند (بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی و غیره). امپریالیسم ساختارهایی را پدید آورده تا مانع از آن شود که رقابت درون‌امپریالیستی، هژمونی کلی‌اش را تهدید نماید. با این ساختارها (ناتو، گروه ۷، اتحادیه اروپا، آکوس)، در پی آن است که تضمین کند منازعات درون‌امپریالیستی به شیوه‌ای «متمدنانه»، یعنی بدون جنگ، حل و فصل شوند.
پس از جنگ جهانی دوم، هژمونی امپریالیسم ایالات متحده در اردوگاه امپریالیستی ظهور کرد.
امپریالیسم آلمان کوشید تا با انطباق اتحادیه اروپا (واحد پول مشترک، فضای اقتصادی مشترک) با مدل خود، جایگاهی به کف آورد. اتحادیه اروپا چنان طراحی شده بود که به قلمرو نفوذ بلامنازع امپریالیسم آلمان بدل شود. این امر بارها توسط امپریالیسم فرانسه و برای مدتی طولانی (تا زمان خروج از اتحادیه اروپا) توسط امپریالیسم بریتانیا به چالش کشیده شد.
در این فرآیند، امپریالیسم آلمان نبرد برای هژمونی در اوکراین را واگذار کرد. سپس بحران اقتصادی که از سال ۲۰۰۸ آغاز شد و آشفتگی‌های ناشی از پاندمی کووید-۱۹ فرا رسید. مدل اقتصادی آن در ابتدا شکست خورد زیرا مجبور به تبعیت از منافع عمومی امپریالیسم شد که (پس از تشدید جنگ در اوکراین) به معنای قطع جریان گاز روسیه بود.
این نشان می‌دهد که منظومهٔ جهانی امپریالیستی هرگز ایستا نیست؛ همواره پویاییِ کسب و از دست دادن قدرت وجود دارد.
قانون تکامل ناموزون سرمایه‌داری در اینجا مصداق می‌یابد.

استعمار / نئوکولونیالیسم (استعمار نو)
تمایز میان استعمار و نئوکولونیالیسم اساساً در این است که قدرت استعماری مستقیماً وظایف دولتی مستعمره را بر عهده می‌گیرد یا آشکارا بر آن نظارت می‌کند، در حالی که نئوکولونیالیسم با این حقیقت مشخص می‌شود که دولتِ مورد استثمار/سرکوبِ نئوکولونیالیستی، رسماً دارای استقلال دولتی خویش است، اما از نظر اقتصادی و در نتیجه سیاسی، در وضعیتی از وابستگی شدید یا کامل قرار دارد.
یک ویژگی متمایز استثمار نئوکولونیالیستی این است که معمولاً اجازهٔ ظهور یک بورژوازی را در داخل کشور داده و آن را ترویج می‌کند؛ بورژوازی‌ای که در نهایت از استثمار مذکور بهره‌مند می‌شود. ما از این بورژوازی، یا این بخش از بورژوازی، تحت عنوان «بورژوازی کمپرادور» (وابسته) یاد می‌کنیم.
عوامل ذیل می‌توانند برای تعیین وجود یک انحصار (امپریالیستی) مفید باشند:
ذخیرهٔ ارزی یک انحصار تا چه حد وافر است (برای مثال، جهت مشارکت در صدور سرمایه)؟ پیوندهای آن با دولت تا چه حد تنگاتنگ است (نفوذ انحصار دولتی)؟ ادغام آن با سرمایهٔ بانکی تا چه میزان قوی است؟ تا چه حد با تکامل پیشرفته‌ترین ابزارهای تولید پیوند دارد؟ ساختار مالکیت آن چگونه است؟ دولتِ منشأ تا چه حد قدرتمند است؟

پیرامون تهاجمی بودن امپریالیسم:
در جمهوری دمکراتیک آلمان، این تجاوزگری چنین تعریف می‌شد: آنچه خود را «در باج‌خواهی اقتصادی و سیاسی، در تحریم‌های اقتصادی، در میلیتاریسم و در اقدامات نظامی به مثابه عالی‌ترین نمود خویش» متجلی می‌سازد. (واژه‌نامهٔ سیاسی موجز، برلین ۱۹۸۷، صفحه ۱۸)
در حال حاضر، در نبرد علیه از دست دادن هژمونی، ما شاهد افزایش تهاجمی بودن امپریالیسم هم در خارج (چین، روسیه، ونزوئلا، ایران، فلسطین) و هم در جریان منازعات درون‌امپریالیستی (گرینلند، اختلافات گمرکی) هستیم.
لنین از همان ابتدا تفاوت‌های درون طبقهٔ سرمایه‌دار را تشخیص داد: «پرولتاریا با کل بورژوازی و تمامی مظاهر نظم بورژوایی دشمنی دارد، اما این دشمنی او را از وظیفهٔ تمایز قائل شدن میان نمایندگان تاریخیِ مترقی و مرتجع بورژوازی معاف نمی‌کند.» (مجموعه آثار، جلد ۸، صفحه ۳۹)
استفادهٔ بعدی از اصطلاح «بورژوازی ملی» در کنار بورژوازی کمپرادور احتمالاً توسط مائو تسه تونگ آغاز شد.
این بخش از بورژوازی، از این روی، یک متحد بالقوه در مبارزهٔ آزادی‌بخش ملی است. این تعریف می‌تواند در مورد مناسبات وابستگیِ خارج از استثمار استعماری/نئوکولونیالیستی نیز به کار رود (برای مثال، در مورد آن بخش از بورژوازی روسیه که مسئول گذار از یلتسین به پوتین بود).

مقوله‌های محتمل برای طبقه‌بندی دولت-ملت‌ها در عصر حاضر
دولت‌های گروه ۷ —ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، آلمان، ایتالیا، ژاپن و کانادا— امروزه می‌توانند به مثابه غارتگران در مفهوم لنینی توصیف شوند. اتحادیه اروپا، به عنوان یک ساختار امپریالیستی نسبتاً مستقل، دارای وضعیت ناظر در گروه ۷ است.
مقولهٔ دوم را می‌توان تحت عنوان «اتحاد نیروهای همکارِ غارتگران» تعریف کرد که در کنار «غارتگران» از استثمار نئوکولونیالیستی بهره می‌برند. (این معادل همان چیزی است که لنین کشورهای «پیشرفته» نامید). اکثر کشورهای عضو اتحادیه اروپا و ناتو به این مقوله تعلق دارند.
اوکراین نقشی بنیادین ایفا می‌کند. هدف آن تنگ‌تر کردن حلقهٔ محاصره بر روسیه، آسیب‌پذیر کردن این رقیب بالقوه در برابر باج‌خواهی و جلوگیری از اتحاد با چین است. بدین منظور، اوکراین در وابستگی مالی کامل فرو رفته و امروزه بیشتر وضعیت یک نیمه‌مستعمره را داراست.
دولت‌های قدرتمند به واسطهٔ برخورداری از سلاح‌های هسته‌ای، و آنان که به دلیل منابع طبیعی خود از نظر اقتصادی مستقل هستند (پاکستان یا امارات متحده عربی)، در بازی میان «غارتگران» و ساختارهای بدیلِ در حال ظهور همچون بریکس (BRICS) یا سازمان همکاری شانگهای شرکت می‌کنند، یا به این ساختارهای بدیل می‌پیوندند، مانند هند، برزیل یا آفریقای جنوبی. بسیاری از کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی، اکثر کشورهای آفریقایی و بخش بزرگی از جنوب شرقی آسیا، به درجات مختلف ابژهٔ استثمار نئوکولونیالیستی بوده یا علیه آن مبارزه می‌کنند. دولت‌هایی که به طور آشکار و مستقیم از نظر مالی به «دولت‌های غارتگر»، متحدان یا اتحادهای آنان وابسته هستند، می‌توانند به عنوان نیمه‌مستعمره توصیف شوند؛ نمونه‌های بارز آن آرژانتین و اوکراین هستند.
در مقیاسی کوچک، هنوز مستعمرات «واقعی» وجود دارند، مانند رئونیون، گویان فرانسه، پورتوریکو و جبل‌الطارق. در واقع، مناطق اشغالی یا محاصره‌شدهٔ فلسطین نیز شکلی از اشغال استعماری را تشکیل می‌دهند.
این امر مسئلهٔ ماهیت اسرائیل را مطرح می‌کند. ما هم‌نظر هستیم که اسرائیل به مثابه یک قدرت استعماری عمل کرده و پایگاه امپریالیسم (غارتگر) در منطقهٔ موسوم به خاورمیانه است؛ اسرائیل به شدت مسلح بوده و دارای تسلیحات هسته‌ای است. در مورد اینکه آیا یک غارتگر امپریالیستی محسوب می‌شود، تحلیلی عمیق‌تر لازم است؛ ابعاد و بالتبع اقتصاد آن، خلاف این را القا می‌کنند.
کشورهایی وجود دارند که مسیر توسعهٔ آنتی‌امپریالیستی را بدون سلب قدرت کامل از بورژوازی ملی خود در پیش گرفته‌اند (ونزوئلا، نیکاراگوئه). در حال حاضر، پس از تهاجم غیرقانونی ایالات متحده، توازن قدرت در ونزوئلا کاملاً روشن نیست. مالی، نیجر و بورکینافاسو نیز ممکن است مسیر توسعهٔ آنتی‌امپریالیستی را دنبال کنند.
(رجوع کنید به مقاله صفحه ۱۹ و مابعد: سخنرانی ابراهیم ترائوره در سازمان ملل در ۲۵ مه ۲۰۲۵).
و البته کشورهای در حال ساخت سوسیالیسم (چین، ویتنام، کوبا، لائوس، کره شمالی) وجود دارند. در مقیاس جهانی، آن‌ها نمایندهٔ دولت به مثابه تجسم تضاد طبقاتی با سرمایه‌داری/امپریالیسم هستند. در این کشورها، احزاب همسو نقشی بنیادین در ساخت سوسیالیسم ایفا می‌کنند.
کشورهای سرمایه‌داری بریکس (برزیل، روسیه، هند و آفریقای جنوبی) نقش ویژه‌ای ایفا می‌کنند. به لطف قدرت خود، به راحتی در استثمار نئوکولونیالیستی ادغام نمی‌شوند و در کنار چین، مکانیزم حفاظتی را در درون بریکس ایجاد کرده‌اند. گسترش به «بریکس پلاس» برخی از دولت‌های عربی (با ذخایر عظیم نفت و گاز) را نیز ادغام کرده است. سازمان همکاری شانگهای (OCS) کارکرد مشابهی را با تأکید بیشتر بر همکاری در زمینه‌های امنیتی ایفا می‌کند. هر دو سازمان به مثابه ابزارهایی برای یک چندجانبه‌گرایی مطلوب نگریسته می‌شوند. با انجام این کار، آن‌ها در برابر هژمونی «راهزنان» و متحدانشان ایستادگی کرده و بدین ترتیب به عنوان آنتی‌امپریالیست عمل می‌کنند.

در درون کشورهای سرمایه‌داری بریکس، فدراسیون روسیه به دلیل چندین عامل جایگاه ویژه‌ای دارد. این کشور دارای تاریخ سوسیالیستی و تجربهٔ طرد شدن توسط «راهزنان» است (درخواست عضویت آن در ناتو رد شد). وسعت، غنای منابع طبیعی، برخورداری از تسلیحات هسته‌ای و نزدیکی آن به چین به این معناست که اگر اجازهٔ مشارکت به آن داده نشود، باید اقداماتی برای تجزیهٔ آن صورت گیرد.

مسئلهٔ خط زمانی
تا سال ۱۹۸۹/۹۰، ما بر این فرض بودیم که گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم در مقیاس جهانی، علی‌رغم عقب‌گردها (شیلی، پرتغال)، فرآیندی نسبتاً خطی خواهد بود. بیش از ۷۰ سال از انقلاب اکتبر گذشته بود، دوره‌ای که اقتصاددانان کلاسیک پیش‌بینی نکرده بودند. ضد‌انقلاب به ما آموخت که در مورد این پیشرفت خطی در اشتباه بودیم و بیش از همه، تزِ پیروزی «برگشت‌ناپذیر» مناسبات تولید سوسیالیستی نادرست بود.

امپریالیسم: تحلیل و جریان‌های اصلی انقلابی
تحلیل ما به این نتیجه می‌رسد که چین کشوری است که در آن قدرت سیاسی طبقهٔ کارگر از طریق رهبری حزب کمونیست چین مادیت می‌یابد. این قدرت سیاسی برای ساخت سیستماتیک سوسیالیسم به کار گرفته می‌شود.
این کشورهای سوسیالیستی (یا دقیق‌تر، در حال ساخت سوسیالیسم) یک نیروی انقلابی مهم در عصر حاضر به شمار می‌روند.
ما بر این باوریم که تزِ پیشین پیرامون بازگشت‌ناپذیری پیروزی مناسبات تولید سوسیالیستی خطا بوده و خطر تحولات ضدانقلابی دست‌کم تا زمانی که سرمایه‌داری در فاز امپریالیستی خود نقشی تعیین‌کننده در مقیاس جهانی ایفا کند، وجود دارد.
تحلیل ما از امپریالیسم شامل این ایده است که استثمار/سرکوب نئوکولونیالیستی نقشی حائز اهمیت در جهان امروز ایفا می‌کند.
با این حال، مبارزه علیه استثمار/سرکوب نئوکولونیالیستی همچنان یک جنبش انقلابی مهم در دوران کنونی است.
مسئلهٔ مرکزی در همه جا، تحول طبقه از «طبقه در خود» به «طبقه برای خود» است.

پیوست (اکسکورس)
روسیه از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به عنوان کشوری سرمایه‌داری ظهور کرد. بخش قابل توجهی از طبقهٔ سرمایه‌دار حاکم از میان کادرهای سابق حزب و دولت، به ویژه کومسومول، شکل گرفت. رقابتی‌ترین بخش‌ها در سطح جهانی عمدتاً استخراج منابع و صنایع دفاعی بودند. در درون طبقهٔ سرمایه‌دار حاکم، ابتدا بورژوازی کمپرادور غلبه داشت که از فروش منابع کشور بهره می‌برد.
گذارد به پوتین نشان‌گر تغییری در هژمونی در درون سرمایهٔ روسیه بود. نیروهای هژمونیک جدید این امید واهی را در سر داشتند که بتوانند در شرایطی برابر با غارتگران رقابت کنند. این امر در تلاش برای پیوستن به ناتو، وضعیت موقت عضویت در گروه ۸ و تشویق‌های پوتین در بوندستاگ (پارلمان آلمان) آشکار شد.
کودتای مایدان تحت‌الشعاع رقابت میان ایالات متحده و اتحادیه اروپا (تحت رهبری آلمان) قرار گرفت («اتحادیه اروپا به جهنم»). امپریالیسم ایالات متحده از آن برای تضعیف نقش رهبری آلمان در اتحادیه اروپا و بالتبع خودِ امپریالیسم آلمان، و همچنین برای جلوگیری از نزدیکی با روسیه بهره جست.
گسترش ناتو به سمت شرق، کودتای مایدان و جنگ علیه جمهوری‌های دونباس، زمینه‌ساز تشدید جنگ در سال ۲۰۲۲ گشت.
اتحادیه اروپا نمی‌تواند شکستی اقتصادی و سیاسی را برتابد و از این روی، با لفاظی‌های جنگ‌طلبانه واکنش نشان می‌دهد.
چین و روسیه رقبای اصلی سیاسی، اقتصادی و نظامی بلوک گروه ۷/ناتو هستند. روسیه کشوری سرمایه‌داری با تاریخی سوسیالیستی، تجربهٔ جنگ بزرگ میهنی و تجربهٔ دوران یلتسین است؛ چین کشوری در فرآیند ساخت سوسیالیسم است.
در حال حاضر، این نبرد عمدتاً در سطح نظامی (علیه روسیه) و اقتصادی (علیه چین) جریان دارد، اما تصور اینکه هر لحظه تشدید مبارزهٔ ایدئولوژیک از طریق بهره‌برداری از تضادهای سیستماتیک و وضعیت مبارزهٔ طبقاتی در هر دو کشور رخ دهد، امکان‌پذیر است.

توضیح مترجم: شایان ذکر است که نحله‌های چپ اروپایی، به‌ویژه در مناطق مرکزی و شمالی، به شکافی عمیق از فقر دانش و فقدان آگاهی نسبت به واقعیات جاری در ایران دچارند. این بی‌بضاعتیِ نظری بدان‌جا ختم شده که در تحلیل‌های کلان خود، تنها اشاراتی گذرا و حاشیه‌ای به کشوری روا می‌دارند که دهه‌هاست آماج حملات مستقیم امپریالیسم و صهیونیسم بوده و بیش از چهل سال است که در حصارِ تنگ و خفقان‌آورترین تحریم‌های اقتصادی، استقامتی تاریخی از خود نشان داده است. در منظومهٔ فکری آنان، نه‌تنها جایگاهی درخور برای این بازیگرِ محوری در نظر گرفته نشده، بلکه حتی نقش راهبردی ایران در حمایت از آرمان مقاومت فلسطین نیز عامدانه یا از سرِ جهل، مسکوت مانده است.
باید دانست که این کم‌دانشی، صرفاً محصولِ ندانستن یا نخواندن نیست؛ بلکه ریشه در تفرعن و کیشِ «مارکسیسم غربی» دارد که حتی در مبارزه‌جوترین اشکال خویش، از زهرِ برتری‌جویی نژاد سفید در امان نیست. مارکسیسم غربی، در بن‌مایهٔ فکری خود، ملت‌های خاورمیانه را اساساً فاقد صلاحیت و استقلالِ اندیشه برای نظریه‌پردازی در باب نظم نوین جهانی می‌پندارد؛ چه رسد به آنکه بخواهد برای نظامی که نام «جمهوری اسلامی» را بر تارک دارد، نقشی تعیین‌کننده قائل شود، مگر آنکه آن جریان‌ها مانند عربستان و امارات، در جامهٔ کیف‌کش و عملهٔ امپریالیسم ظاهر گردند. این چپِ مدعی، گویی میانِ فقرِ بینش و نخوتِ نژادی گرفتار آمده و از درکِ ارادهٔ ملت‌هایی که خارج از جغرافیای «مرکز» ایستاده‌اند، عاجز است.

این بن‌بستِ معرفت‌شناختی، بیش از آنکه یک خطایِ رصدِ ساده باشد، از نوعی «کوری استراتژیک» و «ناشنوایی گزینشی» ناشی می‌شود. چپِ رسمی و حتی متاسفانه بخشی از چپ مبارز اروپا که حزب کمونیست آلمان را هم شامل می‌شود، به‌ویژه در قرائت‌هایِ آکادمیک و میان‌اروپایی‌اش، دهه‌هاست که از سنگرِ «مبارزهٔ طبقاتیِ عینی» به سمتِ فانتزی‌هایِ «سیاست‌های هویتی» کوچ کرده و بدین‌سان، توانِ درکِ واقعیت‌هایِ سخت و خونینِ غرب آسیا را از دست داده است. برای این نحله از مدعیان، ایستادگیِ چهل‌سالهٔ ایران در برابرِ سهمگین‌ترین فشارهایِ ساختاریِ تاریخ مدرن، پارادوکسی است که در دستگاهِ محاسباتی‌شان نمی‌گنجد؛ لذا با «پاک کردنِ صورت‌مسئله»، آگاهانه از کنارِ کشوری می‌گذرند که عمقِ استراتژیکش لرزه بر اندامِ نظمِ تک‌قطبی انداخته است.
این برخوردِ حذفی، در واقع نمودِ نوعی «امپریالیسمِ معرفت‌شناختی» است؛ منطقی که می‌گوید: «هر آنچه با استانداردهایِ حقوق بشری و فیلترهای فکریِ ما منطبق نباشد، اساساً فاقدِ اصالتِ مبارزاتی است.» آنان در جست‌وجویِ «شورشیانِ شیکی» هستند که خروجیِ اندیشکده‌هایِ غربی باشند، نه جنبش‌هایِ اصیلی که با ادبیاتِ بومی و اقتدارِ درون‌زا، هیمنهٔ غرب را به چالش می‌کشند. از همین روست که ایرانِ واقعی، با تمامِ پیچیدگی‌ها و قدرتِ میدانی‌اش، برایِ این چپِ منفعفل، «زیادی واقعی» و «زیادی غیرغربی» جلوه می‌کند. نهایتاً باید گفت که این سکوتِ معنادار در قبالِ ایران و حمایتش از آرمانِ فلسطین، نه یک نسیانِ تاریخی، بلکه سندی بر استمرارِ همان نگاهِ تفرعن‌آمیزی است که جهان را تنها از دریچهٔ کافه‌هایِ برلین و پاریس می‌بیند و از درکِ ارادهٔ ملت‌هایِ رسته از مدارِ غرب، عاجز و ناتوان است.

بیشتر از مجله جنوب جهانی-بررسی مسائل جنوب جهانی – سال بیستم کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب