
ای. جی. هورن
ترجمه مجید افسر
خلاصه مترجم
اگر فرصت خواندن تمام متن را ندارید، این خلاصه کوتاه نگاهی جامع به جانِ کلام مقاله است:
چرا مارکس «نقشه راه» نداد؟
برخلاف تصور رایج، مارکسیسم یک پیشگویی مذهبی یا دستورالعمل آشپزی برای ساختن مدینه فاضله نیست؛ بلکه یک روش تحلیل علمی برای کالبدشکافی نظام سرمایهداری است.
روش بهجای الگو: مارکس از طراحی دقیق سوسیالیسم خودداری کرد، چون معتقد بود کمونیسم یک «ایدهآل انتزاعی» نیست که ما به واقعیت تحمیل کنیم، بلکه نتیجهی زنده و پویایِ مبارزات واقعی است که از دلِ تضادهای فعلی بیرون میآید.
تبیین قدرت، نه پیشگویی: قدرت اصلی مارکسیسم در این است که نشان میدهد چطور استثمار و بحران، نه از سرِ اتفاق یا بدذاتیِ آدمها، بلکه بر اساس منطق درونی اقتصاد پدید میآیند.
ارادهی انسانی در برابر جبر: مقاله تأکید میکند که هیچ بحران اقتصادیای به طور خودکار انقلاب نمیسازد. تاریخ را انسانها میسازند، اما در چارچوب محدودیتهای مادی که از گذشته به ارث بردهاند.
سیاست جایگزین ندارد: مارکسیسم زمین بازی را برای ما روشن میکند، اما بهجای ما بازی نمیکند. سازماندهی، آموزش و کنش سیاسی، حلقههای مفقودهای هستند که هیچ نظریهای نمیتواند جای خالی آنها را پر کند.
لبّ کلام: مارکسیسم «ماشینِ تولید سوسیالیسم» نیست؛ بلکه «نورافکنی» است که به ما نشان میدهد در چه جهانی زندگی میکنیم تا بتوانیم آگاهانه برای تغییر آن به سوی عدالت و برابری قدم برداریم.
به نظر شما تأکید مارکس بر «تحلیل شرایط موجود» بهجای «طراحی آینده»، کارآمدیِ این نظریه را در دنیای امروز بیشتر میکند یا کمتر؟
متن اصلی:
مارکسیسم همچنان برای درک سرمایهداری عنصری گریزناپذیر است؛ چراکه استثمار را بدون اخلاقگرایی، بحران را بدون فرضیات توطئهاندیشانه، و سلطه را بدون توهم تبیین میکند. این مکتب نشان میدهد که چرا سرمایهداری حتی زمانی که بر اساس قواعد موضوعه خود عمل میکند، نابرابری بازتولید مینماید… آنچه مارکسیسم انجام نمیدهد، جایگزینیِ امر سیاسی است.
ای. جی. هورن، سردبیر وبگاه SimplifyingSocialism
مارکسیسم یکی از مقتدرترین روشهای فکری است که تاکنون برای درک سرمایهداری تدوین شده است. این رویکرد در تبیین استثمار، بحران، ساختار طبقاتی، تضاد طبقاتی و تکوین تاریخی صورتبندیهای اجتماعی، همچنان بیهمتاست. آنجا که گفته میشود مارکسیسم «شکست خورده» و بیش از هر جای دیگری مورد کژفهمی قرار گرفته، زمانی است که با آن بسان چیزی برخورد میشود که هرگز مدعیاش نبوده است: یک نظریه مکانیکیِ انقلاب یا الگویی برای پیافکنی سوسیالیسم.
این کژفهمی به دو واکنش بهیکسان ناصواب منجر شده است: از یک سو، منتقدانی که مارکسیسم را به سبب عدم پیشبینی تاریخ یا ارائه نکردن فرمولی جهانشمول برای سوسیالیسم طرد میکنند؛ و از سوی دیگر، جزمیونی (دگماتیستها) که میکوشند چنین فرمولی را استخراج کنند و با تقلیل مارکسیسم به دکترین سختافزاری که نویدبخش قطعیت و ناگزیری است، آن را به ابتذال میکشانند. هر دو موضع بر خطایی واحد استوارند: واگذاریِ روش مارکس.
مارکسیسم هرگز در صدد جایگزینیِ سیاست نبوده است؛ بلکه هدف آن، روشن ساختن میدانی بود که نبرد سیاسی باید در آن صورت پذیرد.
۱. مارکسیسم یک روش است، نه یک طرح
باید تصریح کرد که مارکسیسم نه یک الگوست و نه هویتی که فرد بدان «درآید». مارکس به روشنی بیان داشت که پروژه او تحلیلی است، نه معمارانه. وی در پی آن نبود که سوسیالیسم را طراحی کند، بلکه میخواست سرمایهداری را به مثابه یک شیوه تولیدِ بهلحاظ تاریخی مشخص، درک و نقد نماید.
مارکس در پسگفتارِ چاپ دوم آلمانی کتاب سرمایه مینویسد:
«من از “مفاهیم” آغاز نمیکنم، بنابر این از “مفهوم ارزش” آغاز نکرده و در نتیجه، ملزم نیستم آن را به هیچ نحوی تقسیم نمایم.» (مارکس، ۱۸۷۳، سرمایه، جلد ۱، پسگفتار)
این فقره غالباً نادیده گرفته میشود، اما پیامدهای آن تعیینکننده است. مارکس عادت فلسفیِ استنتاج واقعیت از اصول انتزاعی را رد میکند. در مقابل، او از روابط اجتماعی عینی (تبادل کالا، کارِ مزدی، انباشت سرمایه) آغاز میکند تا به انتزاع نظری (ارزش، ارزش اضافه، ایدئولوژی) برسد و متعاقباً به امر انضمامی و عینی بازگردد.
هرگونه تلاش برای استخراج یک برنامه سیاسی ثابت از دل مارکسیسم، به معنای کژفهمیِ تمامعیار نسبت به غایت آن است. مارکسیسم مجموعهای از دستورالعملها نیست. انگلس لازم دید بعدها بر این نکته تأکید ورزد، دقیقاً به این سبب که نخستین مارکسیستها پیشاپیش در حال سوءاستفاده از این نظریه بودند. او در نامه سال ۱۸۹۰ خود به کنراد اشمیت هشدار میدهد:
«انسانها تاریخ خود را میسازند، اما در محیطی معین که بدان مشروط گشته است… عنصر اقتصادی تنها عامل تعیینکننده نیست.» (انگلس، ۱۸۹۰، نامه به کنراد اشمیت)
این روشنگری حائز اهمیت است. ماتریالیسم، سیاست، فرهنگ، تصادف یا توانمندی کنش انسانی را حذف نمیکند؛ و این عناصر را تقلیل نیز نمیدهد؛ بلکه تبیین میکند که این مؤلفهها چگونه در چارچوب محدودیتهای تحمیلشده توسط شرایط مادی عمل میکنند. مارکسیسم ما را یاری میدهد تا هم فرصتهای ساختاری و هم محدودیتهای ساختاریِ ناشی از صورتبندی اجتماعی سرمایهداری را درک کنیم.
۲. آنچه مارکسیسم بهتر از هر نظریه رقیبی تبیین میکند
ارزش پایدار مارکسیسم در قدرت تبیینگری آن نهفته است. این مکتب فاش میکند که چگونه استثمار میتواند بدون اجبار آشکار رخ دهد؛ چگونه سلطه طبقاتی میتواند با برابری حقوقیِ صوری همزیستی داشته باشد؛ و چگونه سرمایهداری نه بر اثر فساد یا خطا، بلکه به موجب منطق درونی خویش، بحران میآفریند.
فرمولبندی مارکس در دیباچه اثر گامی در نقد اقتصاد سیاسی همچنان بنیادین است:
«آگاهیِ انسانها نیست که هستیشان را تعیین میکند، بلکه برعکس، هستیِ اجتماعی آنان است که آگاهیشان را تعیین مینماید.» (مارکس، ۱۸۵۹، گامی در نقد اقتصاد سیاسی، دیباچه)
تفسیر این سخن به عنوان نفیِ توانمندی کنش انسانی، یا ناشی از بیدقتی است و یا از سر بیصداقتی. مارکس این فانتزیِ لیبرال را که ایدهها مستقل از شرایط مادی شناورند، رد میکند. مارکسیسم تبیین میکند که چرا ایدههای حاکم متمایل به همسویی با منافع طبقه حاکم هستند؛ این امر نه صرفاً به دلیل دستکاری و فریب، بلکه بدان سبب است که روابط اجتماعی، ادراک، ساختارهای انگیزشی و طیفِ امکاناتِ قابل تصور را شکل میدهند.
هنگامی که مارکس در کتاب سرمایه ملاحظه میکند که:
«کشوری که از لحاظ صنعتی توسعهیافتهتر است، تنها تصویری از آینده را به کشورهای کمتر توسعهیافته نشان میدهد.» (مارکس، ۱۸۶۷، سرمایه، جلد ۱، فصل ۲۵)
او غالباً به جبرگرایی تاریخی متهم میشود. اما مارکس سوسیالیسم را پیشبینی نمیکند؛ او در حال تحلیلِ توسعه سرمایهداری است. ادعای او تجربی و تحدیدشده است: سرمایهداری از گرایشهای توسعهطلبانهِ تشخیصپذیری پیروی میکند. تاریخ به شکلی قاطع این مطلب را تأیید کرده است. با این حال، آنچه جایگزین سرمایهداری میشود، امری نیست که مارکس آن را خودکار، ناگزیر یا از پیش تعیینشده تلقی کند.
۳. چرا مارکس از طراحی سوسیالیسم امتناع ورزید؟
امتناع مارکس از ارائه چشماندازهای جزئی درباره سوسیالیسم، معمولاً به عنوان موضعی طفرهجویانه تعبیر میشود. در واقع، این یک ردِ اصولیِ آرمانگرایی (اوتوپیسم) است.
مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی مینویسند:
«برای ما، کمونیسم وضعیتی نیست که باید مستقر شود، یا آرمانی که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. ما کمونیسم را جنبش واقعیای مینامیم که وضعیت موجود را ملغی میکند.» (مارکس و انگلس، ۱۸۴۶، ایدئولوژی آلمانی)
این سخن صرفاً یک خطابه نیست؛ بلکه شفافیت روششناختی است. کمونیسم به لحاظ تاریخی و رابطهای تعریف میشود، نه هنجاری. کمونیسم از دل مبارزه طبقاتی برمیخیزد و توسط شرایط موروثی، میراثهای نهادی و محدودیتهای مادی شکل میگیرد. پیشبینی شکل نهایی آن از پیش، در بهترین حالت گمانهزنی و در بدترین حالت، ایدهآلیسم خواهد بود.
مارکس این جهتگیری را در مکاتبات خود تقویت میکند. وی در نامهای به کوگلمان در سال ۱۸۶۸ مرقوم میدارد:
«هر گام از جنبشِ واقعی، مهمتر از دوجین برنامه است.» (مارکس، ۱۸۶۸، نامه به لودویگ کوگلمان)
این موضع، ضد نظریه نیست، بلکه ضد فرمولگرایی است. نظریه، گرایشها، مرزها و تضادها را روشن میسازد، اما جایگزین هوش عملیِ لازم برای پیمودن مسیر در مبارزات پیچیده سیاسی نمیشود.
۴. چرا انقلاب را نمیتوان به یک فروپاشی اقتصادی تقلیل داد؟
یکی از دیرپاترین تحریفهای مارکسیسم، این باور است که بحران اقتصادی به طور مکانیکی آگاهی انقلابی تولید میکند. مارکس صراحتاً این ایده را رد میکند.
او در هجدهم برومر لوئی بناپارت مینویسد:
«انسانها تاریخ خود را میسازند، اما نه آنگونه که دلشان میخواهد…» (مارکس، ۱۸۵۲، هجدهم برومر لوئی بناپارت)
این عبارت مکرراً نقل میشود، اما به ندرت درونی گشته است. مارکس نظریهای از «عاملِ مشروط» را مفصلبندی میکند: موجودات انسانی عامدانه کنش میکنند، اما تحت شرایطی که خود برنگزیدهاند. هیچ تضمینی وجود ندارد که بحران به رهایی منجر شود. یک بحران میتواند بهیکسان موجب واکنش ارتجاعی، فروپاشی، سرخوردگی یا راهکارهای اقتدارگرایانه شود.
انگلس در نامه به جوزف بلوخ این مسئله را روشنتر بیان میکند:
«آنچه پدیدار میشود، چیزی است که هیچکس خواستار آن نبود.» (انگلس، ۱۸۷۶، نامه به جوزف بلوخ)
تاریخ، اجرای خطیِ قوانین اقتصادی نیست؛ بلکه پیامد ناخواسته تضاد میان نیروهای اجتماعی است که در محدودههای مادی عمل میکنند. هر مارکسیسمی که وعده ناگزیری، قطعیت یا تضمینهای تاریخی بدهد، پیشاپیش از ماتریالیست بودن بازمانده است.
۵. علیه جزماندیشی: مارکسیسم و نفیِ حقایق مطلق
تلاش برای تبدیل مارکسیسم به یک سیستم بسته از حقایق، مشکلی تکرار شونده از زمان مرگ مارکس بوده است. انگلس صراحتاً در آنتیدورینگ نسبت به این گرایش هشدار میدهد:
«هر دکتریتی که بر حقایق مطلق استوار باشد، لزوماً جزمی است.» (انگلس، ۱۸۷۸، آنتیدورینگ)
جزماندیشی نشانهی صلابت نظری نیست، بلکه نشانهای از عدم امنیت فکری است. یک نظریه حقیقتاً ماتریالیستی باید نسبت به بازنگری گشوده بماند، بر تحلیل تجربی استوار باشد و نسبت به تغییرات تاریخی حساسیت نشان دهد.
لنین، که غالباً به اشتباه به عنوان مدافع صلبیت انگاشته میشود، به خوبی از این خطر آگاه بود. او در کتاب بیماری کودکیِ چپگرایی در کمونیسم مینویسد:
«تلاش برای پاسخ دادن با یک “آری” یا “نه” به چنین پرسشهایی از پیش، مضحک خواهد بود.» (لنین، ۱۹۲۰، بیماری کودکی چپگرایی در کمونیسم)
لنین دریافته بود که استراتژی انقلابی را نمیتوان از دکتریین استنتاج کرد. استراتژی باید از طریق تحلیل مشخص از شرایط مشخص تدوین شود؛ عبارتی که اغلب تکرار میشود اما به ندرت به مرحله عمل درمیآید.
۶. چرا مارکسیسم «منافع» را تبیین میکند، نه «انگیزه» را؟
یکی از مهمترین و کمتر بحثشدهترین محدودیتهای مارکسیسم این است که «منافع» را تبیین میکند، نه «انگیزه» را.
مارکسیسم میتواند مبرهن سازد که چرا اکثریتِ تحت استثمار، نفعی عینی در سرنگونی سرمایهداری دارند. با این حال، نمیتواند تضمین کند که آنان این نفع را تشخیص دهند، چه رسد به اینکه بر اساس آن عمل کنند. آگاهی توسط نهادها، ایدئولوژی، ترس، عادت، هژمونی و تجربه تاریخی میانجیگری میشود.
مطالبهی تضمین، در واقع مطالبهی پیشگویی است. مارکسیسم نمیتواند چنین چیزی را فراهم آورد.
توقع اینکه مارکسیسم ارادهی انقلابی تولید کند، خلط کردنِ تحلیل با اخلاق یا روانشناسی است. مارکسیسم تبیین میکند که چرا سوسیالیسم از منظری مادی عقلانی است؛ اما هیچکس را مجبور به پیروی از آن نمیکند و نمیتواند بکند. سازماندهی سیاسی، آموزش و مبارزه همچنان عناصر گریزناپذیر باقی میمانند.
۷. سوسیالیسم به مثابه یک ساختار بهلحاظ تاریخی مشخص
همانگونه که سرمایهداری بهلحاظ تاریخی مشخص است، سوسیالیسم نیز چنین است. مارکس هرگز گذاری بدون اصطکاک به سوی یک جامعه کامل را تصور نکرد.
او در نقد برنامه گوتا مینویسد:
«آنچه در اینجا باید با آن مواجه شویم، یک جامعه کمونیستی است… آنگونه که از دل جامعه سرمایهداری سر بر میآورد.» (مارکس، ۱۸۷۵، نقد برنامه گوتا)
این به رسمیت شناختنِ نابرابری، محدودیتها و تضادها، بنیادی است. سوسیالیسم زخمهای سرمایهداری را به عنوان علائم مادرزادیِ خویش به ارث میبرد. شکل آن در جوامع مختلف بسته به سطح توسعه، ساختار طبقاتی، ظرفیت دولت و تاریخ سیاسی متفاوت خواهد بود.
جستوجو برای یافتن یک فرمول سوسیالیستیِ جهانشمول، به معنای رها کردن ماتریالیسم به نفع انتزاع است. وفاداری به مارکسیسم مستلزم توجه به زمان حال است، نه ستایش کورکورانه از گذشته.
۸. آنچه مارکسیسم در نهایت عرضه میدارد – و آنچه عرضه نمیکند
مارکسیسم برای درک سرمایهداری همچنان ضروری است. این مکتب استثمار را بدون اخلاقگرایی، بحران را بدون توطئه و سلطه را بدون توهم تبیین میکند. نشان میدهد که چرا سرمایهداری حتی زمانی که بر اساس قوانین خود عمل میکند، نابرابری تولید مینماید.
آنچه مارکسیسم انجام نمیدهد، جایگزینیِ سیاست است.
مارکسیسم استراتژیها را برنمیگزیند؛ نهادها را طراحی نمیکند؛ و پیروزی را تضمین نمینماید. سوسیالیسم از متون استنتاج نخواهد شد و به طور مکانیکی از دل تضادها پدید نخواهد آمد. سوسیالیسم -اگر اصلاً بنا باشد ساخته شود- توسط انسانهای سازمانیافتهای بنا خواهد شد که در چارچوب شرایط تاریخی مشخص عمل میکنند.
مارکسیسم ماشینی نیست که سوسیالیسم تولید کند؛ بلکه روشی است که ما را یاری میدهد جهانی را که در پی تغییرش هستیم درک کنیم، و باید با آن همانگونه که هست برخورد نماییم.
با الهام از روح گرامشی: بدبینیِ عقل، خوشبینیِ اراده. (یادداشتهای زندان، گرامشی)
