
به قلم مسعود. م.
نگاهی به اظهارات آقای کلانتری پژوهشگر رادیو زمانه به “چپ نئوکان”
در جنگ اسفند، تنها از ستادهای نظامی امپراطوری دستور آتش و بمب صادر نمی شد ،همزمان نیز فرماندهان نظری پشت رسانه های عوامفریبی خود نشستند تا برای تطهیر تعفن جنایات ِ جنگیِ ژنرال ها، عطر هوشربای “علمی” خود را بیفشانند.
اگر از ابتدا حساب جمعیت فریب خوردگان این هوش ربایی ها را -که در هر حادثه اجتماعی یافت می شوند ،- و نیز همدستان راست این تجاوز، پیرامونیان من و تو و ایران انترناشنال و زائده های نامه نویس به ترامپ را جدا کنیم و مستقیما سراغ بوقچی های چپ این میدان برویم ،می توان آنها را در سایت هایی مانند بی بی سی، اخبار روز،عصر نو و رادیو زمانه و غیره به وفور یافت. با یک نگاه ساده به حجم مهمات این رسانه ها،می توان فهمید که تخریب جوهری ترین و استوارترین ستون پایداری مردم ایران در مقابل تجاوزات و قلدری های استعماری در کانون اصلی این آتش باری ها قرار دارد. جدا از شیوه و اشکال شلیک تئوری ها، هدف در تمامی تهاجمات چیزی جز نابودی هسته ی چپ در استقامت مردم ایران نیست.از آنجا که پاسخگویی به تک تک این حجم از هجمه ها ناممکن است ،این نوشتار به یکی از پر هیاهو ترین آنها که شنلی آکادمیک نیز بر دوش دارد ، می پردازد .و آن مقاله ایست زیر تیتر درشت “چپ نئوکان و ناسیونالیسم شیعی” به قلم آقای عبدی کلانتری، که در سایت رادیو زمانه انتشار یافته است، البته انتشار چنین مقاله ای باید هم در چنین رسانه ای انجام گیرد،زیرا این سایت از همان ابتدا از جانب دولت های هلند و کانادا ونیز کمیسون اروپا، عمدتا برای مبارزه با چپ ایران و برای همین کار به دست آقای نیکفر مبعوث شده است.
نوع انتخاب تیتر به مثابٔه “ضربٔه اول”
آقای عبدی کلانتری با زبانی آلوده به خشم اما بسیار پر صدا و بیمایه پسند ،جعلی کلامی به نام «چپ نئوکان» می آفریند وبر این پایه ی مجعول گفتارش را آغاز می کند . ِصرف قرار دادن این نام پر طمطراق بر تیتر مقاله ، در همان لحظه نخست، بر خلاف هر متن آکادمیکی، به یک شلیک تبلیغی و یک لاف کانگستری شباهت دارد تا یک تحلیل یا تحقیق. . زیرا امر مورد بررسی یعنی چپ را با زبانی زهر آلود از همان ابتدا در جایگاهی اخلاقی و سیاسی مصلوب می کند . این عمل در عرصۀ نظری همزاد همان حملۀ میدانی است که چون فاجعۀ بمب های میناب در همان سپیده دمِ جنگ و از همان دقایق اول ، می خواهد بزرگ و کوچک را چنان مرعوب فانتزی های رعب آور لغوی خود کند و خروس را از همان آغاز چنان پای حجله مثله نماید تا هیچ نفس کشی در داوری و قدرت قهار بمب های او نتواند تردیدی بیاورد و تسلیم قطعی را بر حریف تحمیل کند.
اگر واژۀ «نئوکان» یعنی آن سنت و جریان فکری -سیاسی آمریکایی در دوران بوش را در معنای تاریخی و کلاسیک آن بفهمیم—سنتی که در وجه عمدۀ خود با مداخله نظامی و بازسازی نظم جهانی از بالا، شناخته می شود— و آنرا در این معنا به بخشی از چپ ایرانی اطلاق کنیم، نیازمند نشان دادن وجود مختصات فوق و هم ارزی های دقیق نظری و عملی چپ با آن وجوه است. اما چپ نه در جایگاهیست که توان دخالت نظامی در جایی را داشته باشد، نه نیرویی نشسته بر رأس جهان است که به تنهایی قدرت بازآرایی نظم جهان را داشته باشد. از این رو در غیاب اینهم ارزی ها، این واژه بیشتر به استعاره ای که مصداق آن در دنیای واقعی ناموجود است، بدل می شود. آقای کلانتری با انتساب چنین القاب بد آوازه و کینه توزانه ای به چپ ، صرفا به این دلیل که چپ در نگاه خود، تلقی دیگری غیر از نویسنده از «امنیت» «آزادی»، ” عدالت ” و کلا “نظم این جهان” را دارد ، نشان می دهد که ما با یک جابه جایی مفهومی به قصد پروپاگاندی سخیف و جراحی اذهان مواجه ایم، نه با یک کشف نظری.
در واقع، آن چپ مورد نظر نویسنده نمی تواند ، به معنای دقیق کلمه «نئوکان» باشد و این انگ سازی ذهنی، در جهان عینی ، بیشتر نوعی اختلاف جناب کلانتری بر سر بازتعریف اولویت ها و تفسیر عوامل تعیین کننده تحولات ، با آن چپی است که ایشان “نئوکان” می نامد. این مواضع را می توان نقد کرد، اما برچسب گذاری آن به عنوان «نئوکان» بدون تبیین نظری، به خلط مفاهیم می انجامد. و نویسنده از همان ابتدا با این خلط کلامی، نه راهی برای فهم که ابزاری برای فحش انتخاب می کند . در اصل فرمانده نظری ما ، در فقر علمی جهتِ یافتن جوابی برای معضل، جنگ افزار جعل را برای ترور به دست می گیرد .جعلی از جنس تمامی دروغ های تاریخی برای آغاز جنگ و جنایت.
نظم ِ ضدِ نظم
دفاع از کدام “وضع موجود”؟ جهانی یا ایرانی؟
پس از این انفجار و تخریب آغازین، جناب کلانتری، در میان خرابه ها به دنبال آثار جرم قربانی خود می گردد. تا به هر ترتیب سندی برای توجیه تهاجم خود بیابد. در این کنکاش همچنان با شلیک بمب های لغویِ سنگین، سعی در تسلیمِ جان بدر بردگان می کند وبا یک عقب و جلو تاریخی نسل پیشین چپ را یک تخته بدون ارائه هیچ دلیلی به جرم “آپ دیت” نبودن زیر می گیرد و نسل جدید را هم به دفاع رسمی از “کالت امام حسین” متهم می کند-. بگذریم از اینکه استفاده از “کالت” برای گروه های کم شمار ، مخفی و تبه کاری چون آنجلها و آپستینی ها بکارمی رود، نه پیروان بیشمار و تاریخی یک باور دینی. به هر حال، پس از پرتاب این بمب های لغوی و اتهام سازی های بی سند جدید، ناگهان دست به جعلی تازه می زند و می گوید، اینان چون از حکومت، سپاه و نیرو های انتظامی دفاع می کنند، پس طرفدار” وضع موجود “هستند و ازاینجا پایه ای لرزان برای اثبات حکم “محافظه کار” بودن چپ ها را می چیند.
اما اشکال در این است که جناب آکادمیسین ما ، که به ظاهر از” بستر تاریخی” صحبت می کند، به هنگام استدلال، خود را نه تنها بکلی از تاریخ بیرون می کشد، بلکه جهان را در هم می فشارد و آنرا تا حد سرزمینی به نام ایران فرو می کاهد،گویی نه جهانی وجود دارد و نه نظمی بر رابطٔه میان بیشتر از 100 کشور این دنیا حاکم هست و هر چه هست ایران است. با همین نگاه، چپ را برای دفاع از حفظ این نظم و این قطعه از جهان متهم به محافظه کاری می کند، استاد جامعه شناس ما نمی بیند که چند دهه پیش در همین جامعه، بر دوش همین “محافظه کاران “، زمانی در “وضع موجودِ تاریخیِ ” همین سرزمین چنان انقلابی رخ داد، که پس لرزه های آن، همچنان با قدرت، دگرگونی در “نظام موجود این جهان” را هم اکنون به طور زنده، نشانه رفته است .یعنی آن نظام سلطه جوی جهانی ، که نعرٔه انهدام تمدن ها را سر داده است، همین امروز زیر تهدید آن انقلاب قرار دارد. ایشان که دل خوشی از آن تاریخ و آن انقلاب ندارند ، خود عملا از آن نظمی دفاع می کنند که سکاندار آن در پهنٔه جهان نه قانون می شناسند نه بشر.ایشان برآشفته از آنند که همین نظم و نظام جهانیِ مورد مدح ایشان هم اکنون به شدت زیر پس لرزه های آن انقلاب می لرزد. “محافظه کاری” و “نئوکان” بودن چپ در نظر ایشان دقیقا به خاطر دفاع استواریست که چپ از این نیروهای برپا ی دارندٔه آن انقلاب می کند ، “نیروهای برپایدارندٔه آن انقلاب”، یعنی همان زنجیر انسانی که زیر بمباران، بر پل ها ایستادند و بر گرد زیر ساخت های حیاتی حلقه زدند، این یعنی همان “وضع موجودی” که چپ در ایران و منطقه از آن دفاع می کند، “وضع موجودی” که “وضع موجود جهان” را به خطر انداخته است.
این یعنی نیروی “ضد نظام سلطه ” و دگرگون کنندٔه ” نظامی جهانی” که با پوزٔه آلوده به خون غزه، هم اکنون نعرٔه نابودی تمدن ها را سر داده است. آری باید اعتراف کرد که آن “نظام جهانی” که خرد شدن چرخ های خون ریز ش، استاد ما را بسیار دلتنگ کرده است، مورد تهدید “وضع موجود ِ” مورد دفاع چپ ها قرار دارد . پیداست که تمامی آرایش تئوریک استاد بهم می ریخت اگر تعریف محافظه کاری و نئوکان بودن را از معنای اصلی خارج نمی کرد و آنرا به جای دفاع از حفظ این ” نظام واقعا موجود جهان” و ایستادن در کنار “غرب آلوده به خون و تجاوز ” به دفاع نیرویی تقلیل نمی داد که از “وضع موجود ” و امنیت گوشه ای از این جهان برخاسته است که مورد تجاوز آن نظم وحشی قرار دارد. آیا این تخریب واژگان ، ستاد مشترکی برای تخریب غزه، فاجعٔه میناب، و تهدید به انهدام تمدن ها را ندارد؟
وقتی استبداد در نوستالژی وخیم درباری با شمایل مدرنیته ظاهر می شود.
آقای کلانتری با اشتیاقی که بوی نوستالژی تلخ دربار می دهد، از «انقلاب صنعتی کوچک» ایران دردهه ی چهل سخن می گوید، و با یاری گرفتن از جمله ای از کتاب چند صد صفحه ایی آبراهامیان، تازیانه را به جان چپ می گیرد که گویا چپ نفهمید که پهلوی “رو به آینده داشت”، نفهمید که “فاشیست نبود”، نفهمید که “بسیجی” نبود. نفهمید که “زن آزاد شد”، نفهمید که”پارلمان داشتیم ” نفهمید که “انتخابات انجام گرفت “، ندید که ” زیر ساخت ها و کارخانه ها سر برآوردند “، خلاصه این چپِ کور و کر و بومی گرا، هر آنچه از دستش بر آمد کرد تا پهلوی، این تک سوار مدرنیته از تاخت به سوی آینده و دروازه های تمدن بزرگ باز ماند.
برساختن چنین هیولایی از چپ که برآمده از یک کینۀ تاریخی و نوستالژی وخیم درباریست، متاسفانه خالق آنرا در هر رختی که خود را پنهان کند ، درست در میان هار ترین دشمنان انقلاب بهمن قرار می دهد.
اگر تب این نوستالژی دردناک، لحظه ای آفرینندۀ این جعلیات را آرام می گذاشت تا ورقی از تاریخ واقعی چپ را بخواند، آنگاه می دید که اتفاقا این چپ بود که بخاطر دفاع اصولی از تعمیق اصلاحات ارضی، از دوستان آنزمان همین ایشان دشنام خورد، اگر این درد جانکاه “استعمار زدگی ” اندیشه اش را نمی فرسود ، می دید که اتفاقا، این چپ بود که به خاطر حضور نمایندگان خود در پارلمان، مورد هجمٔه همین “انقلابیون” سرخ آن زمان و سفید مویان کنونی اش قرار گرفت.
آقای کلانتری با قلمی مجعول، همه چیز را وارونه می کند تا کاخ و بارگاهی را که تاریخ واژگون کرده است، دوباره بر پای دارد.
آن چپی که در تاریخ ایران نوشت و سرشت و سر گذاشت و جان نهاد و اکنون اینچنین مورد یورش” زمانه نشینان” قرار می گیرد، هیچگاه نه با راه و جاده و کار و کارگاه و زن و سواد و صنعت و علم و فرهنگ و فولاد در افتاد و نه سنگی پیش پای تمدن نهاد. تمامی دغدغه این چپ همواره آن سهمی بو د که زیر این قبای پر شوکت و هیبت تمدن، از جان و زندگانی مردم و همٔه فرودستان و سازندگان واقعی این سرزمین به تاراج می رفت . تاراجی که دربارزادگانِ آن زمان، هنوز از برکتش قادر به افروختن آتش ِکشتارهای خیابانی این روزها می شوند.
آقای کلانتری در امواج جعلیات خود چنان سرگردان می شود که فراموش می کند، آن غرب متمدنی که با شیدایی مشکوکی آنرا پایه گذار مدرنیتٔه ایران می داند، هم از دادن صنعت ذوب آهن – که اساسی ترین زیر ساخت یک جامعٔه صنعتی است-، به پهلوی سر باز زد و هم او را از داشتن نیروگاه اتمی محروم کرد. ایشان در اینجا لب فرو می بندد تا مبادا واقعیت حمایت چپ از این صنایع و خدمات اتحاد شوروی در این راستا، حباب مجعولات او را بر باد دهد.
مخالفت چپ با پهلوی هیچگاه مخالفت با چرخ و آهن نبود،بلکه مخالفت با چرخش مناسبات ناعادلانه ای بود که بر این ابزار تکیه داشت. مناسباتی که نه تنها در عرصٔه اقتصادی 40 در صد فقر مطلق، نابودی روستاها و گسترش حلبی آبادها را به دنبال داشت، بلکه در عرصٔه اجتماعی هم، زیر تیغ ساواک، هرگونه سازمان، اتحادیه، حزب، و آزادی و حقوق اساسیِ نه تنها زن بلکه تمامی شهروندان را از خزر تا خلیج زیر پا نهاد تا بتواند “بسیج گوسفندوار رستاخیزی” را بر پا کند و راه را برهرگونه اعتراض به شاهانه بودن این “انقلاب کوچک صنعتی” ببندد. اتفاقا اعتراض چپ نه به “انقلاب صنعتی” که اعتراض به جنبٔه تخریبی شاهانه بودن آن و تعمیق جنبه های ترقی خواهانه در راستای تعالی و رفاه جامعه بود.
ایشان علاقه ای به تاریخ ندارند تا به یادشان بیاورد که درست در آن زمان، همین چپ هایی که ایشان آنان را نئوکان می نامد، ، پیوسته به امثال ایشان و سرکردگان کنونی” رادیو زمانه” ، زنهار می دادند که از” بیماری کودکانه “و اتخاذ مواضع غیر علمی در برابر ” اصلاحات ” دست بردارند.اما متاسفانه آن” بیماری کودکانه” اکنون به” بیماری کهولت ” فرا روئیده است، تا جایی که فراموش می کنند و نمی دانند شعورشان از انقلاب، حتی از فهم دیکتاتوری چون آریا مهر فرسنگها پس افتاده تر است، آنجایی که این بزرگ ارتشتاران رو به مردم اعتراف می کند که “صدای انقلاب شما را شنیدم. ” اینان پس از نیم قرن نه صدای انقلاب را شنیده اند، نه نیروهای بر پا دارندهٔ آنرا شناخته اند و نه هنوز به علل پیشین و پی آمدهای پسینِ آن بهمن تاریخی پی برده اند. آقای کلانتری با نگاهی فیلسوفانه، نکبت به جا مانده از گذار به دنیای مدرن را در برابر حشمت به دست آمدهٔ آن نادیده می نگارد و “انقلاب صنعتی را کلا امری در جوهر خود متناقض” می داند.اما نمی گوید که در ایران تمام کوشش چپ کاهش این سوی نکبت بار و پر زیان این گذاربود. و تمام افتراها ی ایشان و “کودکان بیمار آن زمان” و رؤسای کنونی زمانه و دیگر چپ نما ها، به چپ واقعی ، دقیقا به خاطر همین کوشش مسئولیت پذیر چپ بود، خاطره ای از دختر ناصرالدین شاه تعریف می شود که هنگامی در کالسکهٔ سلطنتی، از بازار تهران، در حلقهٔ ندیمه گان و گزمگان، و هیاهوی کو ر شوید و دور شوید، عبور می کرد، ناگاه بوی چغول بغولی را که در کنار راه می فروختند، به مشامش رسید، دلش هوای خوردن آن کرد، که گزمه ها خوردن آنرا کسر شأن والا مقام ایشان دانستند و اورا از دریافت آن محروم کردند، که او هم با گریه گفت “مرده شور این حشمت و جاه را ببرد که حسرت جغول بغول به دل آدم بماند”. باید گفت که درک آقای کلانتری از” پیشرفت ” بسیار عقب مانده تر از درک آن دخترک است، زیرا باید فریاد زد “مرده شور آن انقلاب صنعتی را ببرد که بالای 40 در صد از مردم در حسرت نان شب و بیشتر از 80 درصد از جمعیت در غم فردا روزگار بگذرانند”.
غرب پرستی افراطی
ریسمان “غرب پرستی “، نظریه پرداز ما را به چنان عرصه مبتذل و پریشان گویی می کشاند که تبادلات دیرینه فرهنگی میان ملت های شرق و غرب را هم به رودباری یک سویه تبدیل می کند که از سوی غربی این رودبار آب زلال مدرنیته در روح “استبداد شرقی” جاری می شود و از این نعمت فرهنگی ، به زعم ایشان پدر شعر نوین ایران، نیما یوشیج سر بر می آورد. چنین داوری هایی اگر چه زهری سیاسی در خود دارد ، اما همزمان برای یک استاد، سقوط در سفاهتی رقت انگیز است. زیرا نشان می دهد در مقام یک استاد، نه نیما را می شناسد، نه شعر نو را و نه اساسا با فرهنگ و تبادلات سرزمینی انسانها آشنایی دارد.
ایشان نمی پذیرد که خروج نیما از عروض و قافیه ، نه در لایٔه خفت بار و نابرابر مبادلات استعماری، که در اعماق هم آغوشی و تبدیلات و همزیستی برابرانٔه فرهنگ ها روی داده است. نگاه مختصری به سروده هایش، نشان میدهد که او هیچگاه روح خود را نه تنها تسلیم آن “مدرنیتٔه استاد” نکرد، بلکه خود برخاسته از زمین همان چپی بود که اکنون مغضوب ایشان واقع شده است.
معلو م است که تشویش آقای کلانتری، نه تبادلات انسانی فرهنگ ها، که سقوط هژمونی آن “مدرنیته” ایست که نه تنها شرق بلکه جهان را وامدار آن می داند. زیرا اگر انصافی در تحقیق داشت با مرور ی بر آثار نامدارترین انسان عرصٔه فرهنگ غرب یعنی گوته، متوجه میشد که برخلاف نیما، چگونه این ستارٔه درخشان ادبیات غرب روح خود را تسلیم حافظ شرقی می کند، کاری که اگر نیما می کرد اکنون استاد ما با استناد بر آن، در پای “مدرنیتٔه مقدسِ ” خود، از بیخ آبروی شعر و ایران و چپ و سراسر مشرق زمین را می برد. او نمی گوید که گوته در سال های پایانی عمرش با ترجمه های اشعار حافظ (به ویژه ترجمه های آلمانی) آشنا شد و چنان شیفته ی سبک و اندیشه ی او شد که کتاب معروفش به نام دیوان غربی- شرقی را نوشت، . او نمی گوید که این اثر غربی در واقع ادای احترامی است به حافظ شرقی و فرهنگ ایرانی.گوته در این کتاب حافظ را «همزاد» یا «برادر روحی» خودمی نامد. این کلمات به هیچوجه شباهتی با مداحی های برده وار آقای کلانتری در پیشگامی های غرب در عرصه فرهنگ ندارد. گوته از سبک غزل و مضامین عرفانی وعاشقانه ی حافظ الهام می گیردو حتی در جایی می گوید (به صورت خلاصه):
اگر دنیا پایان یابد، من با حافظ دوباره آن را آغاز می کنم.
به طور کلی، تأثیر حافظ بر گوته از بد شانسی غرب پرستان، فقط ادبی نیست؛ بلکه نوعی نگاه فلسفی و جهان بینی را نیز به او منتقل کرده است-نگاهی که عشق، آزادی، و معنویت را در مرکز قرار می دهد.چنانکه در یکی از مشهورترین بخش ها، مستقیماً با حافظ سخن می گوید:
حافظا! با تو برابری کردن آرزوی من است
تو کشتی بی کران شعری
.و من هنوز در ساحلم…..
عجب فاجعه ای برای شیدایان مدرنیته غرب ، که نظیر چنین فرازهایی را در وصف “استبداد شرقی” از زبان درخشانترین اختر ادبیات غرب می شنوند.
البته این قصه ناگفتنی فراتر از ادبیات در سایر رشته های علوم نیز ردی تاریخی و نازدودنی دارد.
شیفتگی آقای کلانتری به غرب، کارش را به جایی می رساند که گامی عقب تر از کاهنان که آسمان را به بهشت و جهنم تقسیم می کردند، ایشان همین زمین و همین کرٔه خاکی را گردونه ای دو نیمه می انگارد که نیمی از آن دوزخ شرق است و نیم دیگر فردوس غرب . در همین حال اگرچه از سر ناچاری در عبارتی کوتاه اقرار می کند که : “فرهنگ اسلامی در خاورمیانه و شمال آفریقا، پیش از عصر روشنگری پیشتاز علوم بود” اما فورا برای بهم نریحتن بنای تئوری هایش اضافه می کند که البته این “پیشتازی” در رویدادهای عصر روشنگری “نقشی نداشته اند” وبر این پیش فرضِ ِمبتنی بر حدوث ناگهانی روشنگری و خلق الساعه باوری علوم و بی تاریخی آن ، تئوری ناپیوستگی کشفیات علمی و نظریٔه از بنیان غیر دیالکتیکی خود را در همٔه زمینه ها یک ریز چنین ادامه می دهد :
آزادی هم «غربی» است! آزادی زنان و آزادی اقلیت های دینی و قومی هم غربی است. آن گروه که ما اسم شان را «روشنفکران» می گذاریم هم پدیده ای بر حسب الگوی غربی است. اگر ما قانون اساسی نوشتیم، آشنایی ما با مفهوم قانون، اگر انقلاب ادبی داشتیم، آشنایی ما با مفاهیم «رمان»، «شعر نو»، «داستان»، مدیون ارتباط با غرب است. تأسیس مدارس مدرن به جای حوزه های دینی، تأسیس دارالفنون، تأسیس دانشگاه، مدیون آشنایی با غرب است…… . صنعت چاپ و «ژورنالیسم» ما پدیده ای غربی است. سینمای ما، تئاتر امروز ما، همه از غرب آمده. نهضت ترجمه ی ما در دویست سال گذشته یک پدیده ی متأثر از غرب است. هر مُصلح اجتماعی، هر روشنفکر، هر دانشمند، هر دانشگاهی، شناخت و دانش خود را مدیون آموختن یک زبان زنده ی اروپایی بوده است. ساختار «دولت/ ملت» ما، بوروکراسی ادارات ما، نظام دادگستری ما، همه از غرب آمده است.
ایشان که چنین تند می تازد و با نخوت و کینه ای هیستریک، جابه جا چپ ها را با الفاظی چون “آپ دیت” نشده، “عتیقه”، و “نئوکان” می نوازد ، با این عبارات صریح، جوهر و دارو ندار دستگاه فکری خود را بی اختیار روی طشت عصبیتی می ریزد که فقط کهنگی و زنگ زدگی گزاره های اورا آشکار می سازد.
* در این عبارات می بینیم که آن زبان جزم اندیش که دم به دم چپ ها را به بومی گرایی متهم می کند، اکنون با تکراری گوشخراش ذات علم را از زنجیرٔه انسانی و همگانی آن جدا می کند و با ستایشی غلام وار به آن خصلتی انفرادی، بومی، جغرافیایی و بویژه غربی می دهد. ایشان نمی تواند بفهمد که اگر سومر یان و مهندسان مصری نبودند، فیثاغورثی نبود و اگر فیثاغورثی نبود، تاریخ، نیوتنی را به خود نمی دید.
آقای کلانتری، نمی داند که اگر محمد رضا خوارزمی با تکیه بر مجموعۀ دانسته های آن زمان خویش، به روشی ویژه از محاسبات دست نمی یافت و آثارش در اروپا ترجمه نمی شد و به نام” الگوریتم ” رواج نمی یافت، معلوم نبست داستان فناوری های متکی بر الگوریتم کنونی از کجا و چگونه سر در می آورد.
به همین ترتیب، در غیاب سیستم های دیوان سالاری برای کسب خراج، مالیات، و مدیریت لشکر یان در ادوار اشکانیان، ساسانیان، مصریا ن وغیره، تصور مدیریت های نوین غیر ممکن است.
. کشاورزی، شهرنشینی، دولت، حقوق مدون، حسابداری، تقویم، و خط، نخست در بین النهرین و مصر باستان پیدا شد که از آنجا به تمدن ” پیرامونی نه مرکزی” اروپا رسید .
. ریاضیات، ستاره شناسی، شیشه سازی، کاغذ، قطب نما، باروت از چین به اروپا رسید.
اما هیچکس نمیگوید مدرنیته «چینی» است. چرا؟ چون مدرنیته یک پدیدۀ نظام جهانی است نه میراث یک قوم. این روایت اروپا محوری و تصور یک سویه از روشنگری، که غرب را کانون تمدن و همٔه جهان را پیرامون و حاشیه های بدوی و درخت نشین آن می انگارد، پیش از هر چیز برعلیه خود “روشنگری” ایستاده است. چرا که چراغ روشنگری را ، ابتدا فهم دیالکتیک، و درک پیوستگی و درهم تنیدگی تاریخ تکامل پدیده ها برافروخت. که اگر آنرا از روشنگری جدا کنیم، جز جزمیاتی زمخت چیزی از آن نمی ماند.
فهرست بلند بالایی را که جناب کلانتری در مدح غرب بر می شمارد، به شدت با تاریخ علوم جهان گره خورده است. بدون دستاورد های تمدن اسلامی، چینی، هندی، مصری، روشنگری اروپا شکل نمی گرفت. · بازیابی ارسطو و فلسفٔه یونانی از راه ترجمه های عربی (ابن رشد، ابن سینا، فارابی) بود. ابن رشد در تولوز و پاریس تدریس میشد. پایه های روش علمی (تجربه گرایی، کاربرد ریاضیات در پزشکی و ستاره شناسی) در جهان اسلام با ابن هیثم، بیرونی و خوارزمی استوار شد.
دیوانسالاری، دانشگاهها (بیمارستان ـ مدرسه های نظامّیه و مستنصریه) و نظام اخذ مدرک، الهامبخش دانشگاههای اروپا بود.
ارقام هندی ـ عربی و صفر، مبانی ریاضیات جدید، از طریق اندلس به اروپا رسید.
نادیده گرفتن همٔه این وامگیریهای متقابل ، روایت استاد چپ ستیز ما را به «خودزایی معجزه وار اروپا» می رساند که با شواهد تاریخی هیچگونه همخوانی ندارد.
نگاه استعماری به تکامل
ذات استعمار تصاحب گر است. خلع یداز همگان و همه چیز را زیر یوغ یگانگی خویش در آوردن در نهاد اوست این سرشت متعدی، تنها هنگامی تکثر را می پذیرد که در بند تسلط و انقیاد خود او باشد. از این رو ستایشگران او نیز، تاریخ و تکامل، علم، هنر، تکنیک وتجربه و تمدن را یکباره از جوهر همگانی، اجتماعی و انسانی آن تهی می کنند و به آن ها مقامی وحدانی و سیمایی منفرد و بی پیوند با تاریخ و جهان و جامعه، و بی نیاز از پیرامون می دهند.
آقای کلانتری نشان می دهد که طلبه مخلصی در این مکتب استعمار است، بویژه هنگامیکه با شعف از خرمن خرمن ارمغان آزادی، هنرو توسعه و ترقیِ غرب به شرق سخن می گوید، و هنگامیکه پیشاپیش راه را بر هرگونه گمانی در نقش شرق و پیوند آن با این تعالی می بندد، دگماتیسمی وخیم و چشم و گوش بسته را در اظهارات خویش بازتاب می دهد.
تصور اینکه اروپا بی نیاز از جهان، ناگهان برقی زد و از کالبدش غول علوم و فنون سر برآورد، همان باور بدوی، خرافی و اسطوره ایست که در آن، خدایانش، هیچگاه خُرد و کودک نبوده اند،هیچگاه مسیر یادگیری از دیگران را طی نکرده اند، بلکه چون آتنا یا زئوس، همواره بالغ و مسلح بر فراز تاریخ و جهان ایستاده اند. در این باور، خدا از تاریخ و پروسه ای که از خُردی می آغارد تا به تکامل برسد، کنده می شود و در جایگاهی “همواره توانا” قرار می گیرد، زیرا خُردی “نقص” است، کودکی و آموختن حلقه ای از کهولت است، کهولت، “ضعف” است واین رشتٔه تطور، تهدیدی برای “قدرت” و ضایعه ای برای “نظم” فراهم میآورد. این را ” استعمار و سرمایه “به خوبی می دانند، به همین لحاظ، همواره پروسٔه خونین و چپاولگرانٔه “انباشت سرمایه”و نیز سیر تاریخی وتکوین جهانی علوم، چون ظهوری اسطوره ای و خدا گونه در غرب روایت می شود.
در این روایت ریشه های تکامل نیز مانند سرچشمه های سرمایه، از چنگ همگان، بیرون کشیده می شود و در مالکیتِ بلا معارضِ ذکاوتِ ذاتی غرب در می آید. اینجا دیگر نبوغِ متعال غرب است که سرنوشت جهان و دار و ندار آنرا در ید لایزال قدرت خویش می گیرد، و “مدرنیته” از امری همگانی، نقد پذیر، نوشونده، آغشته به مکان و آمیخته با زمان، سراپا به وحدانیتی لاشریک ، فرا تر از زمان و مکان، و آیه ای عدول ناپذیر فرا می روید. از اینجا به بعد برای آزادی، دموکراسی، عدالت، حق بشر، خانواده، عشق، معاشرت، و حتی لباس و زیبایی، الگو و سوره های کتاب غربی بر ابناء بشر نازل می شود که سرپیچی از آن عذابی الیم را به دنبال دارد….
مغالطه سخیف و پر تکبر آقای کلانتری که مخالفت با سیطره غرب را مخالفت با علم و تمدن قلمداد می کند و آنرا با آخ و پیف در سطل “بومی گرایی” می ریزد، خود روئیده از غیر علمی ترین نوع “بوم زدگیست” که “بومِ” غرب را کانون جهان و تخم بی عیب تکامل می داند. دانش و تجارب بشری نشان می دهد که آنچه در کوهستان می روید با آنچه که در خانه یا جنگل بار می آید، رنگ و بویی دیگر دارد. “مدرنیته”ی ژاپن در زمین هیرارشی آنجا روئید، سوسیالیزم چینی، کنفوسیوس را از یاد نبرد، قوانین مشروطه و نفی استبداد در ایران با بسم الله نوشته شد، در شرق آسیا، در ترکیه کمالیست ، در آمریکای لاتین و بولیوار ی ها، در مصر ناصری، در همه جا، جنبش ها، منطق درونی مکانی و تاریخی خود را داشته اند ، حتی مدعی طراز اول مدرنیته نتوانست باروی پادشاهی را در خود انگلستان فرو ریزد. اینها علم است، مهملات مزد بگیران سیاسی نیست. از آزادی گرفته تا عدالت، همه همه چیز یک پا در جهان و یک پا در زمین تاریخی، طبقاتی و گهوارهٔ بومی خود دارد.
سخن پایانی
استعمار فقط از انسان برده نساخت، واژه ها را نیز به اسارت گرفت. همراه با قاره ها، زمین معنوی انسان ها را نیز غارت و تباه کرد. در پس هر کالا و کلمه اش، کارزاری از جنایت و صحرایی از خون پنهان است. تافته های خوش نگار انگلیس، پرده ای چشم نواز بر دزدی 45 تریلیون دلاری از پا برهنه های هند و البته همراهی نظریه پردازانی چون ماکیاولی و جیمز میل بود که می گفتند هندی ها هنوز به مرحله ای نرسیده اند که خودشان بتوانند خودشان را اداره کنند وباید آنها را با ذوق، فکر و اخلاق انگلیسی پرورش داد.
غرب در تمام دوره های سلطه گری خود، یعنی دورهٔ نژاد پرستی عریان، دورهٔ تلاش برای استیلای تمدنی و سپس دوران تحمیل سلطهٔ نهادهای گوناگون سرمایه داری در شکل نئو لیبرالیسم، همواره گماشتگان و ندیمه های نظری خود را به وفور به همراه داشته است.
جان لاک که قانون اساسی کارولینا را نوشت و نعرۀ لیبرالی می کشید، سیاهان را انسان محسوب نمی کرد.
دیوید هیوم که دستی در فلسفه داشت، نژاد سفید را دارای تمدن و فرهنگ و دیگر نژادها را ذاتاً پست می شمرد.
استوارت میل، تازیانۀ استبداد غرب را برای رام کردن ملل وحشی “اسباب ترقی” و جایز می دانست.
بعد از رسوایی این نظریه ها و افول دورۀ “برتری نژادیِ عریان”، نوبت به موعظه گری برای “نژاد پرستی پنهان” یا “برتری تمدنی غرب” رسید. در این دوره از همین نظریه های “برتری مرد سفید”، دیدمان های به ظاهر علمی برای ایجاد “سلسله مراتب تمدنی” که غرب را بر تارک تمدن ها می نشاند و جهان را به تبعیت از آن فرا می خواند، استخراج شد، این دیدگاه که بعضا خود را نیز بر هگل و اندیشۀ او مبنی بر ” مراحل تکامل روح جهانی” می سائید ، همان باور به ” نژاد پست و نژاد برتر” بود که در رخت “تمدن برتر و تمدن پست” ظاهر می شد.
نسخۀ به روز شدۀ این “ترورهای معنوی”، در اشکال گوناگونِ برجسته سازی “نهادهای غربی” در لباس راهکارهای “اقتصادی” و “اجتماعی” و فرهنگی ” به کرسی دانشگاه ها و اندیشکده ها و رسانه ها خزید.
این نهادها، کمپانی های معنوی و شعبات آئینی همان بنگاه های چرخندۀ کالاهای غربی و ابزارهای فکری برای تنظیم پیچ و مهره ها و زنجیر های سلطه اند.
در این ویرایش نوین، پندارِ “قدرتِ مرد سفید” ، ، در قامت کنگره های فرهنگی، صندوق بین المللی پول، بانک های جهانی، انستیتو ها، رسانه ها، احزاب اجتماعی و کانون های هنری و ” بشردوستانه” ظاهر می شوند و برای تحریم ها، کودتاها، گورهای دسته جمعی، ربودن و کشتن رهبران، قتل انبوه مردمان و نابودی بوم وبر هزاران انسان، صفحات و واژه های تازه ای خلق می کنند ، واژه هایی مانند “مبارزه با تروریسم” ، “دفاع از حقوق بشر” ، “انقلاب رنگی”، “توسعه” ، “شوک درمانی” ، “چپ نئوکان” و غیره، اینها آن مفاهیم جعلی هستند که همزمان با غرش جت ها، روح و اندیشۀ همگان را زیر رگبار سمی خود می گیرند. در واقع به قول گرامشی این نهادها و دلالان معنوی، کار “تولید رضایت” را در “روان قربانی” برعهده می گیرند.
حجم این روان گردانی گاه به پایه ای می رسد که “قربانی” برای “ترسیدن به وقت بوسیدن” گریه می کند، برای “پیروز و احتمال انقراضش” مویه سر می دهد ، برای “خواهرم، خواهرت، خواهرامون” در دانمارک سینه لخت می کند، برای “سگ های بی گناه ممنوعه” خیابان را به آتش می کشد. اما در پاره پاره گشتن جمجمه های ۱۸۰ کودک، لال می شود و در رقص مرگ بر فراز خاک و خانه اش، کف می زند.
متاسفانه پرتوهای زهرآگین این پروژٔه “تولید رضایت ” و” قدرت مرد سفید”، اندیشٔه بخش وسیعی از چپ های ایرانی را در مغناطیس خود گرفته است. آن چپی که همراه با ناتو، خواهان تحریم سپاه می شود، آن رسانه ای که در گرماگرم تجاوزی دد منشانه به کشورش و تهدید به نابودی حیاتی ترین زیر ساخت آن یعنی “امنیت جامعه”، بخش اعظم صفحاتش را با حمله به چپ مقاومتی پر می کند ، آن چپ دیگر نه از چپ است و نه از مردم. او قربانیِ بد فرجامیست که روحش را به ” شیطان سفید” باخته است.
مسعود. م.
آدرس نوشتٔه آقای کلانتری در رادیو زمانه اینجا
http://www.radiozamaneh.com [1]
