
نوشته پرینس کاپون
منتشر شده در اطلاعات مسلح
ترجمه مجله جنوب جهانی
این ادعا که سوسیالیسم «شکست خورده است»، درست در لحظهای فرو میپاشد که بپرسیم چه کسی پیروزی را تعریف میکند و با چه معیارهایی؟ از اتحاد جماهیر شوروی تا چین، جوامع سوسیالیستی شرایطِ جنگ، فقر و توسعهنیافتگی را به دستاوردهایی ملموس برای تودهها بدل ساختند. هنگامی که سرمایهداری با همان استانداردها مورد قضاوت قرار گیرد، خود را به مثابه سیستمی افشا میکند که حتی در اوج قدرت خویش، بازتولیدکننده بحران است. آنچه باقی میماند، نه شکست سوسیالیسم، بلکه شکستِ روایتی است که برای بیاعتبار کردن آن تحمیل شده است.
گزارهای که به جای شما میاندیشد
هر کجا که میروید، آن را میشنوید. در کلاسهای درس، در محل کار، در سلمانیها، در پادکستها، در بخش نظراتِ فضای مجازی و در اطمینانِ خاطرِ خاموشِ افرادی که هرگز از آنها خواسته نشده این ادعا را تبیین کنند: «سوسیالیسم روی کاغذ خوب به نظر میرسد، اما در عمل هرگز موفق نبوده است.» این جمله به سهولت جابهجا میشود؛ نه نیازی به شواهد دارد، نه تاریخ، و نه تعریف. این گزاره همچون ابزاری موروثی، کاملاً شکلیافته از راه میرسد، آماده برای آنکه بدون بازبینی به کار گرفته شود. و چون مکرراً تکرار میگردد، بیش از آنکه امری نیازمند اثبات به نظر آید، همچون «عقل سلیم» جلوه میکند.
اما اگر با دقت گوش بسپارید، این جمله بیش از آنچه قصد دارد، افشاگری میکند. نیمه نخست آن نه یک حمله، بلکه یک اعتراف است. گفتنِ اینکه «سوسیالیسم خوب به نظر میرسد»، اذعان به این مطلب است که ایده سازماندهی جامعه حول محور نیازهای انسانی، همکاری، رفاه عمومی و توسعه جمعی، دارای جذابیتی شهودی است. این یعنی به رسمیت شناختنِ این حقیقت ــ هرچند کمرنگ ــ که نظامی بنا شده بر سوداگری، رقابت و انباشت خصوصی، با آنچه انسانها برای زندگیِ کاملِ انسانی بدان نیاز دارند، همسو نیست. کارگری که چنین میگوید، سوسیالیسم را به مثابه یک آرمان رد نمیکند؛ بلکه به او گفته شده که این آرمان نمیتواند در واقعیت وجود داشته باشد.
استدلال باید از همینجا آغاز شود. اگر سوسیالیسم نه به دلیل نامطلوب بودن، بلکه به بهانه «غیرعملی بودن» طرد میشود، پس پرسش دیگر فلسفی نیست، بلکه انضمامی و عینی است. «موفقیت یک سیستم در عمل» به چه معناست؟ چه استانداردهایی برای این قضاوت به کار میرود؟ آیا از توانایی یک جامعه برای صیانت از حیات انسانی، سازماندهی تولید، تأمین نیازهای جمعیت، شکوفایی ظرفیتها و خودگردانی سخن میگوییم؟ یا با استنتاجی روبهرو هستیم که پیش از آنکه تعریف شود، پذیرفته شده است؟
اینها پرسشهایی معناشناختی نیستند؛ بلکه تعیین میکنند که آیا ما در حال انجام یک تحلیل جدی هستیم یا صرفاً مفروضات موروثی را تکرار میکنیم. ادعایی درباره «عمل» باید در محکِ واقعیت آزموده شود. این ادعا باید بر معیارهایی استوار باشد که قابل بررسی، سنجش و مقایسه باشند. بدون چنین معیارهایی، این گزاره که «سوسیالیسم هرگز موفق نبوده است»، کارکردِ یک استدلال را ندارد؛ بلکه همچون یک نقطه پایان عمل میکند؛ راهی برای پایان دادن به گفتگو پیش از آنکه آغاز شود.
هدف این جستار، بازگشایی این گفتگو با زبانی منضبط است. ما به معامله شعارها علاقهای نداریم. ما در پی دفاع از انتزاعیات نیستیم. دغدغه ما بررسی این است که جوامع در واقعیت چگونه عمل کردهاند، چگونه سازمان یافتهاند، چه اهدافی را دنبال کردهاند و چگونه مورد قضاوت قرار گرفتهاند. این امر مستلزم شفافیت در تعاریف، توجه به شرایط تاریخی و تمایل به ارزیابی نظامها با استانداردهایی سازگار و یکنواخت است.
بنابراین با یک مداخله ساده آغاز میکنیم: اگر ادعا این است که سوسیالیسم در عمل شکست خورده، پس باید در عمل مورد ارزیابی قرار گیرد. این به معنای شناسایی معیارهایی است که پیروزی و شکست با آنها تعیین میشوند و به کارگیریِ هماهنگِ آنهاست. تنها در این صورت است که میتوان آن گزاره را جدی گرفت. تنها در این صورت است که میتوان آن را آزمود. و پس از آزمون، این ادعا نیز باید مانند هر ادعای دیگری، بر پایه شواهد، استدلال و واقعیتهای جهانی که در پی درک آن هستیم، استوار بماند یا فرو بریزد.
از عقبماندگی تا توسعه: معنای موفقیت در عمل
اگر ادعا این است که سوسیالیسم در عمل با شکست مواجه میشود، تنها راه منصفانه برای ارزیابی این ادعا، بررسی کارنامه عملی سوسیالیسم است. نه آنچه در تئوری وعده داده، نه آنچه منتقدانش در انتزاع دربارهاش میگویند، بلکه آنچه واقعاً رخ داد هنگامی که جوامع تلاش کردند خود را بر اساس خطوط سوسیالیستی بازسازماندهی کنند. این کار مستلزم انضباط است؛ مستلزم معیار است. مستلزم آن است که به شاخصهای عینی بنگریم: آیا مردم توانستند غذا بخورند؟ آیا توانستند بخوانند؟ آیا بیشتر عمر کردند؟ آیا توانستند تولید کنند؟ آیا توانستند بسازند؟ و آیا توانستند خود را به عنوان یک جامعه حفظ کنند؟ هر چیزی کمتر از این، تحلیل نیست؛ داستانسرایی است.
با پرسش اقتصادی آغاز کنید، زیرا بدون آن هیچ چیز دیگری پابرجا نمیماند. آیا یک سیستم میتواند نیروهای مولد را توسعه دهد؟ آیا میتواند جامعهای را از فقر و عقبماندگی به جامعهای توانا در حفظ و گسترش حیات انسانی بدل سازد؟ در مورد اتحاد جماهیر شوروی در دوران استالین، سوابق تجربی مبهم نیستند. رابرت سی. آلن، مورخ اقتصادی، در کتاب «از مزرعه تا کارخانه» (Farm to Factory) نشان میدهد که اقتصاد شوروی بین سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰ سالانه تقریباً ۵.۳ درصد رشد داشته است که آن را به یکی از سریعترین اقتصادهای در حال رشد قرن بیستم بدل کرد. خروجی صنعتی در همان دوره سالانه حدود ۸.۹ درصد رشد یافت، در حالی که طبق دادههای تطبیقی NBER، این رقم در ایالات متحده تنها ۱.۸ درصد بود. اینها دستاوردهایی حاشیهای نیستند؛ اینها امضای آماریِ جامعهای است که در حال گذارِ ساختاریِ شتابان است.
خروجیهای مادی این داستان را به شکلی عینیتر روایت میکنند. تولید فولاد از ۴.۳ میلیون تن در سال ۱۹۲۸ به ۱۷.۷ میلیون تن در سال ۱۹۳۷ افزایش یافت. استخراج زغالسنگ از ۳۵.۵ میلیون تن به ۱۲۸ میلیون تن رسید. تولید برق از ۵.۰ میلیارد کیلووات ساعت به ۳۶.۲ میلیارد کیلووات ساعت گسترش یافت. ظرفیت ماشینسازی با انفجاری روبهرو شد و تعداد ماشینآلات تراش فلز از حدود ۲,۰۰۰ واحد به بیش از ۴۸,۵۰۰ واحد رسید. این ارقام که در خلاصههای تاریخی مانند دادههای صنعتیسازی گردآوری شدهاند، گسترش سریع صنایع سنگین را تحت برنامهریزیِ توسعهای نشان میدهند. همانطور که آلن در تحلیل خود از رشد شوروی خاطرنشان میکند، محرکِ این تحول، انباشت سرمایه، بسیج نیروی کار و افزایش بهرهوری بود که با موفقترین دورههای رشد سرمایهداری قابل مقایسه است.
اینها دستاوردهایی انتزاعی نیستند. اینها نشاندهنده جهشی کیفی در ظرفیت جامعه برای تولید، ساختوساز و صیانت از خویش است. کشوری که عمدتاً کشاورزی، توسعهنیافته و از نظر اقتصادی وابسته بود، طی یک نسل به یک قدرت صنعتی بدل شد. و این نه در شرایط صلح، بلکه تحت تهدید تهاجم، انزوای اقتصادی و در میانه تدارک برای جنگی حاصل شد که کشور را ویران میکرد. شکست نامیدنِ این روند تحلیل نیست، بلکه «امتناع ایدئولوژیک» است.
همین تحول ساختاری، به شکلی دیگر در جمهوری خلق چین ظاهر میشود. هنگامی که انقلاب در سال ۱۹۴۹ به پیروزی رسید، چین وارث جامعهای بود که با ازهمگسیختگی ناشی از جنگسالاران، سلطه استعماری، استثمار مالکان بزرگ، قحطی و فقر مفرط شناخته میشد. طبق مطالعاتِ بررسیشده در حوزه مرگومیر، امید به زندگی در حدود ۳۵ تا ۴۰ سال بود. وظیفه پیش رو نه «اصلاح»، بلکه «بنا کردن» بود. طی دهههای بعد، چین خود را به یکی از پویاترین اقتصادهای جهان تبدیل کرد. به گزارش بانک جهانی، چین نزدیک به ۸۰۰ میلیون نفر را از فقر مفرط خارج کرد که بیش از ۷۰ درصد از کاهش فقر جهانی در آن دوره را شامل میشود.
این تحول تصادفی نبود، بلکه ساختارمند بود. «موسسه تریکانتیننتال» مستند میکند که چگونه ریشهکنی فقر در چین شامل برنامهریزی هماهنگ، اعزام کادرها، حکمرانی روستایی و ساختوساز بلندمدت سوسیالیستی بود که ریشه در اصلاحات ارضی و سازماندهی جمعی داشت. برنامهریزیهای معاصر نیز همین مسیر را ادامه میدهند. پانزدهمین برنامه پنجساله چین، گسترش در زیرساختها، انرژی، حملونقل و تأمین اجتماعی را ترسیم میکند که نشاندهنده تداوم در توسعه برنامهریزی شده است. تنها بخش زیرساخت، مقیاس این کار را نشان میدهد: به گزارش فایننشال تایمز، چین حدود ۴۵,۰۰۰ کیلومتر راه-آهن تندرو ساخته است و گسترش آن تا ۶۰,۰۰۰ کیلومتر پیشبینی شده است. این نتیجه هماهنگی خودجوش بازار نیست؛ محصولِ «توسعه هدایتشده» است.
این الگو فراتر از موارد اصلی نیز گسترش مییابد. طبق دادههای OECD، در ویتنام نرخ فقر از حدود ۴۵ درصد جمعیت در سال ۱۹۹۲ به کمتر از ۱ درصد در سال ۲۰۲۲ کاهش یافت، در حالی که صندوق بینالمللی پول خاطرنشان میکند حدود ۴۰ میلیون نفر در دهههای گذشته از فقر نجات یافتهاند. در کوبا، سیستمی از بهداشت و آموزش همگانی تحت محاصره اقتصادی بنا شد که در تحلیلهایی چون «بررسی آموزش توسعه» مستند شده است. حتی در کره شمالی، تحقیقات ارائهشده به سازمان ملل متحد وجود سیستمهای ملی بهداشت، آموزش و مراقبت از کودکان را که تحت شدیدترین تحریمها توسعه یافتهاند، تایید میکند.
تحول اقتصادی، تحول اجتماعی به همراه میآورد. در اتحاد جماهیر شوروی، نرخ سواد از حدود ۲۴ درصد در سال ۱۸۹۷ و حدود ۴۰ درصد در سال ۱۹۱۴ به تقریباً ۷۵ درصد در سال ۱۹۳۷ رسید. کارزارهای سوادآموزی در عرض حدود دو دهه به چیزی دست یافتند که اروپای غربی بیش از یک قرن برای آن زمان صرف کرد. طبق دادههای جمعیتشناختی، امید به زندگی از ۳۲.۳ سال در اواخر دوره تزاری به ۴۴.۴ سال در اواخر دهه ۱۹۲۰ رسید و در اواخر دهه ۱۹۵۰ به ۶۸.۶ سال بالغ شد. بررسیهای اخیر درباره استانداردهای زندگی در شوروی، بهبود قابل توجهی را در سلامت، آموزش و رفاه بیولوژیکی در طول دهه ۱۹۳۰ تایید میکند، حتی با وجود اعتراف به تضادها و تناقضات.
تحول اجتماعی چین نیز به همین اندازه خیرهکننده است. امید به زندگی از حدود ۳۵ تا ۴۰ سال در ۱۹۴۹ به ۶۵.۵ سال در ۱۹۸۰ رسید. تنها بین سالهای ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵، امید به زندگی از ۴۹.۵ به ۶۳.۹ سال افزایش یافت، در حالی که مرگومیر کودکان به شدت کاهش پیدا کرد. تا سال ۲۰۱۸، امید به زندگی به ۷۷ سال رسید که نشاندهنده افزایشی بیش از ۳۶ سال نسبت به اوایل دوره سوسیالیستی است. این دستاوردها حاصل کارزارهای سلامت همگانی، سیستمهای پزشکی روستایی و گسترش آموزش بود؛ سیاستهایی که ریشه در تعهد سوسیالیستی به تأمین نیازهای اجتماعی داشت.
نکته تعیینکننده اینجاست: سوسیالیسم باید بر این اساس قضاوت شود که آیا شرایط مادی زندگی انسان را بهبود میبخشد یا خیر. بر این اساس، کارنامه تاریخی روشن است. جوامع سوسیالیستی تودههای بیسواد را به جمعیتهای تحصیلکرده بدل کردند، امید به زندگی را افزایش دادند، مرگومیر را کاهش دادند، خدمات بهداشتی را گسترش دادند و زیرساختهای لازم برای زندگی مدرن را بنا کردند. آنها این کار را نه در شرایط ایدهآل، بلکه در شرایط جنگ، محاصره، توسعهنیافتگی و خصومت جهانی انجام دادند. تضادها واقعی هستند، اما دستاوردها نیز چنیناند. و هنگامی که با شرایطی که به ارث برده بودند سنجیده شوند، آن دستاوردها نه تنها قابل توجه، بلکه فوقالعاده هستند.
بنابراین، وقتی به ادعای اصلی بازمیگردیم ــ که سوسیالیسم در عمل شکست میخورد ــ ناگزیر با پوچیِ آن مواجه میشویم. اگر «عمل» به معنای توسعه ظرفیتهای تولیدی، ارتقای استانداردهای زندگی، گسترش آموزش، بهبود سلامت و سازماندهی جامعه برای برآوردن نیازهای انسانی است، پس سوسیالیسم شکست نخورده است. سوسیالیسم دقیقاً همان کاری را انجام داده که برای آن طراحی شده بود. تنها راه برای حفظ آن ادعا، نادیده گرفتن کلِ این کارنامه است. و زمانی که به آن نقطه برسیم، دیگر با استدلال سر و کار نداریم؛ بلکه با «ایدئولوژی» مواجه هستیم.
دموکراسی برگه رأی نیست؛ دموکراسی قدرت بر خودِ زندگی است
هنگامی که منتقدان سوسیالیسم عرصه واقعیت مادی را رها میکنند، به سوی حقیقتی والاتر صعود نمیکنند، بلکه به انتزاع پناه میبرند. اکنون به ما گفته میشود که سوسیالیسم ممکن است بسازد، سیر کند و آموزش دهد، اما «آزادی» و «دموکراسی» فراهم نمیآورد. این اتهام چنان بیان میشود که گویی این کلمات بر فراز تاریخ شناورند و معنایی مستقل از قدرت، طبقه و حیات مادی دارند. اما وقتی زبانِ تشریفاتی را کنار بزنیم، پرسش به شکلی بیرحمانه ساده میشود: چه کسی حکومت میکند؟ نه اینکه چه کسی رأی میدهد، چه کسی سخن میگوید، یا چه کسی بحث میکند ــ بلکه چه کسی واقعاً شرایطی را کنترل میکند که جامعه تحت آن زندگی میکند، تولید میکند و خود را بازتولید مینماید؟
مارکسیسم به ما اجازه نمیدهد در اینجا پشت توهمات پنهان شویم. همانطور که والتر رادنی در «قدرت مردم، نه دیکتاتور» (People’s Power, No Dictator) تصریح میکند، مفهوم دیکتاتوری باید در چارچوب طبقاتی درک شود: دیکتاتوری، اِعمال حاکمیت به نام یک طبقه است. پرسش این نیست که آیا قدرت متمرکز است یا خیر، بلکه این است که قدرت در خدمت منافع کیست. سیستمی که مدعی دموکراسی است اما اکثریت را از نظر اقتصادی ناتوان رها میکند، دموکراتیک نیست؛ بلکه صرفاً شکل متفاوتی از سلطه است. رادنی به ما یادآوری میکند که کارگران و دهقانان در اکثر جوامع اکثریت قاطع هستند، با این حال در طول تاریخ به ندرت حکومت کردهاند. دموکراسی، در هر معنای معناداری، باید با حاکمیت آنها آغاز شود.
اینجاست که دموکراسی سرمایهداری محدودیتهای خود را افشا میکند. این سیستم مشارکت بدون قدرت، صدا بدون کنترل، و نمایندگی بدون تحول را عرضه میدارد. سوابق تجربی جای تردید اندکی باقی میگذارند. مطالعه «گیلنز و پیج» (Gilens and Page) نشان میدهد که نتایج سیاستگذاری در ایالات متحده به شکلی قاطع منعکسکننده ترجیحات نخبگان اقتصادی است، در حالی که شهروندان عادی تأثیری مستقل و نزدیک به صفر دارند. حتی زمانی که اکثریت با نخبگان مخالفت میکنند، شکست میخورند. این یک نقص در عملکرد نیست؛ این دقیقاً کارکردِ سیستم بر اساس طراحی آن است. ثروت بر سیاست فرمان میراند زیرا ثروت پایه اقتصادی ــ تولید، مالیه، اشتغال، رسانه و سرمایهگذاری ــ را در کنترل دارد. انتخابات در چارچوبی برگزار میشود که توسط سرمایه ترسیم شده است. مردم رأی میدهند، اما سرمایه حکومت میکند.
و این سیستم، که غالباً به عنوان اوج دموکراسی جشن گرفته میشود، به عنوان حاکمیت مردم ظهور نکرد. این نظام با حاکمیت یک طبقه محدود آغاز شد. طبق مستندات «گاهشمار حقوق رأی کارنگی»، مشارکت سیاسی اولیه در ایالات متحده به مردان سفیدپوستِ صاحبِ ملک محدود بود. سوابق تاریخی نشان میدهد که تنها حدود ۶ درصد از جمعیت در دوران اولیه جمهوری میتوانستند رأی بدهند. همانطور که «کلونیال ویلیامزبرگ» توضیح میدهد، گسترش حق رأی اغلب با طرد نژادی عمیقتر همراه بود. این شالوده تاریخی دموکراسی بورژوایی است: نه مشارکت همگانی، بلکه یک طردِ ساختارمندِ پیوند خورده با مالکیت و نژاد.
سنت ضدامپریالیستی این نقد را فراتر میبرد. قوام نکرومه استدلال میکرد که استقلال سیاسی بدون کنترل اقتصادی منجر به «نئوکولونیالیسم» (استعمار نوین) میشود؛ جایی که دموکراسی صوری وجود دارد اما قدرت واقعی در بیرون باقی میماند. نکرومه نشان داد که ساختارهای مالی و اقتصادی مدتها پس از پایان حاکمیت رسمی استعماری، همچنان به نتایج سیاسی شکل میدهند. سمیر امین این نقد را بسط داده و استدلال میکند که در ظل سرمایهداری انحصاری، دموکراسی انتخاباتی به یک «خیمهشببازی انتخاباتی» بدل میشود که تمرکز قدرت در نخبگان اقتصادی را پنهان میکند. دومنیکو لوسوردو در کتاب «لیبرالیسم: یک ضدتاریخ» (Liberalism: A Counter-History) این واقعیت تاریخی را تقویت میکند و افشا میسازد که چگونه دموکراسی لیبرال در کنار بردهداری، استعمار و طرد نژادی توسعه یافت. آنچه به عنوان دموکراسی جهانی عرضه میشد، در عمل، سیستمی از شمولِ گزینشی بود که بر پایه سلطه جهانی بنا شده بود.
در مقابل این پسزمینه، انقلابهای سوسیالیستی نشاندهنده یک پروژه سیاسی متفاوت هستند. آنها با این پرسش آغاز نمیکنند که چگونه رویههای انتخاباتی را به کمال برسانند؛ بلکه با این پرسش آغاز میکنند که چگونه قدرت را منتقل کنند. و.ای. لنین شفافیت تئوریک را در «دولت و انقلاب» ارائه میدهد: دولت باید به قدرتِ سازمانیافته طبقه کارگر بدل شود. این یک استعاره نیست؛ بلکه امری نهادی است. قانون اساسی ۱۹۳۶ شوروی، اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان دولتِ کارگران و دهقانان تعریف کرد و حق رأی همگانی را پایه گذاشت، در حالی که حقوق کار، آموزش، بهداشت و تأمین اجتماعی را تضمین نمود. مشارکت سیاسی با شرایط مادی پیوند خورد، با این شناخت که جمعیتی گرسنه، تحصیلنکرده و بیثبات نمیتواند به شکلی معنادار حکومت کند.
مهمتر آنکه دموکراسی شوروی صرفاً بر روی کاغذ وجود نداشت، بلکه از دل ارگانهای تودهای قدرت ــ یعنی شوراها (Soviets)، کمیتههای کارخانه و شوراهای کارگری ــ سر برآورد. چنانکه در مطالعات مربوط به کمیتههای کارخانه نشان داده شده است، کارگران نفوذ مستقیمی بر تولید اعمال میکردند؛ تا جایی که حتی تحلیلهای تفنگداران دریایی ایالات متحده (U.S. Marine Corps) نیز اذعان داشتند که شوراهای کارگری کنترل کارخانهها را به دست گرفته و اهداف تولیدی را تعیین میکردند. تحلیلهای متأخرتری همچون EuropeNow نشان میدهند که سازمانهای حزبیِ قاعدهمند در بدنه کارخانهها، به مثابه پایگاهی واقعی ــ هرچند متناقض ــ برای مشارکت سیاسی عمل میکردند. این نه یک پلورالیسم لیبرال، بلکه تلاشی بود برای تعبیه کردنِ قدرت سیاسی در خودِ فرآیند تولید.
در چین، این پروژه به شکل بسیج تودهای و سازماندهی جمعی تجلی یافت. قانون اساسی جمهوری خلق چین، دولت را به عنوان «دیکتاتوری دموکراتیک خلق» تعریف میکند که توسط طبقه کارگر رهبری میشود و بر اتحاد کارگر و دهقان استوار است. کمونهای مردمی دوران مائو که در منابع معاصر توصیف شدهاند، تولید و حاکمیت را به صورت جمعی سازمان میدادند. در زمان حاضر نیز، سیستم «دموکراسی مردمیِ تمامفرآیند» در چین بر مشاوره، مشارکت و حاکمیت مردمی تأکید دارد. همانطور که «رولاند بوئر» در تحلیل خود استدلال میکند، این نشاندهنده شکلی از دموکراسی است که نمیتوان آن را به مدلهای انتخاباتی غربی فروکاست.
کوبا این منطق را فراتر برده است. قانون اساسی ۲۰۱۹ کوبا، «مجمع ملی قدرت مردمی» را به عنوان عالیترین رکن اقتدار دولتی تعریف میکند که بیانگر اراده حاکمیت تودههاست. حکمرانی از طریق مجامع محلی، ساختارهای ملی و سازمانهای تودهای عمل میکند. چنانکه تحلیلهای «قدرت مردمی» نشان میدهد، این سیستم مشارکت محلی را به تصمیمگیریهای ملی پیوند میزند. سازمانهایی نظیر «فدراسیون زنان کوبا»، گروههای اجتماعی را در زندگی سیاسی ادغام میکنند، در حالی که پژوهشها پیرامون مشارکت در کوبا بر نقش «مشاوره تودهای» تأکید میورزند. این دموکراسی به مثابه رقابت میان نخبگان نیست؛ بلکه دموکراسی به مثابه «مشارکت سازمانیافته» است.
ویتنام این تصویر را کامل میکند. موفقیت سیاسی در اینجا از رهایی ملی تفکیکناپذیر است. همانطور که «له دوآن» در تحلیل خود از انقلاب سوسیالیستی استدلال میکند، امپریالیسم و نظام ارباب-رعیتی (لردیسم) باید به طور همزمان شکست میخوردند. انقلاب ویتنام دولتی ریشهدار در میان کارگران و دهقانان ایجاد کرد که از دل دههها مبارزه ضد-استعماری برآمده بود. وظیفه انقلابی، استقرار حکومتی متشکل از کارگران، دهقانان و سربازان بود. موفقیت سیاسی در اینجا امری «رویهای» نیست، بلکه عبارت است از تبدیل یک جمعیت تحت استعمار به یک «سوژه سیاسی حاکم».
آنچه این تجربهها را پیوند میدهد، نه یکدستی، بلکه «اصول» است. دموکراسی سوسیالیستی با رقابت چندحزبی در چارچوب سرمایهداری تعریف نمیشود؛ بلکه با تلاش برای انتقال قدرت به طبقات مولد و تعبیه آن قدرت در نهادهای حیات جمعی ــ اعم از محل کار، کمون، مجمع و سازمانهای تودهای ــ تعریف میگردد. همانطور که «سی.ال.آر جیمز» در رساله «هر آشپزی میتواند حکومت کند» استدلال کرد، مردم عادی توانایی اداره جامعه را دارند؛ پرسش اینجاست که آیا نهادها به گونهای ساخته شدهاند که اجازه چنین کاری را به آنها بدهند یا خیر.
این ما را به تضاد تعیینکننده میرساند. دموکراسی سرمایهداری، سیاست را از اقتصاد جدا میکند و به مردم اجازه میدهد در حکمرانی مشارکت کنند، در حالی که مبنای مادی جامعه را تحت کنترل خصوصی رها میسازد. دموکراسی سوسیالیستی تلاش میکند این دو را دوباره متحد سازد تا اطمینان حاصل کند کسانی که جامعه را تولید میکنند، همانها نیز آن را هدایت مینمایند. این یک دستاورد بینقص نیست، بلکه فرآیندی است آمیخته با تناقض و مبارزه. اما این رویکرد، پاسخی بنیادین و متفاوت به پرسشِ دموکراسی است. مسئله این نیست که آیا سوسیالیسم با فرمهای لیبرال انطباق دارد یا خیر؛ مسئله این است که آیا شرایطی را ایجاد میکند که مردم واقعاً حکومت کنند. هنگامی که با این معیارها بررسی کنیم، این ادعا که سوسیالیسم فاقد دموکراسی است، در همان دستهای قرار میگیرد که ادعای «عدم موفقیت عملی» قرار داشت: گزارهای که نه با شواهد، بلکه با ایدئولوژی سرپا مانده است.
کوهِ استخوان در زیر پیِ بازار
هنگامی که استدلال به قلمرو اخلاق عقبنشینی میکند، این کار را با نوعی تکبر انجام میدهد؛ گویی سرمایهداری با دستانی پاک در برابر تاریخ ایستاده و آماده قضاوت است. سوسیالیسم به اجبار، خشونت و سختگیری متهم میشود و لحن منتقدان از تحلیل به کیفرخواست تغییر مییابد. اما اخلاق، اگر بناست معنایی داشته باشد، نمیتواند گزینشی عمل کند. اخلاق باید سیستمها را در کلیتشان، در شکلگیری تاریخیشان و در جانهایی که گرفتهاند و جهانهایی که ساختهاند بررسی کند. وقتی این استاندارد را به طور هماهنگ به کار بگیریم، سلسلهمراتب اخلاقی فرو میپاشد. سرمایهداری در مقام قضاوتِ سوسیالیسم نمینشیند، بلکه خود در جایگاه متهم ایستاده است.
این یک خطابه نیست، بلکه ثبتِ تاریخی است. سرمایهداری مدرن نه به عنوان یک سیستم صلحآمیزِ مبادله، بلکه از طریق فتوحات، بردگی و سلب مالکیت ظهور کرد. دومنیکو لوسوردو در کتاب «لیبرالیسم: یک ضدتاریخ» نشان میدهد که دقیقاً همان سنتی که بلندترین شعارها را درباره آزادی سر میدهد، در کنار بردهداری، سلطه استعماری و سلسلهمراتب نژادی رشد یافته است. آزادی برای عدهای، مستلزم سلب آزادی از بسیاری دیگر بود. مزارع بزرگ (پلنتیشنها) و مستعمرات، انحراف از سرمایهداری نبودند؛ آنها آزمایشگاههای آن بودند.
والتر رادنی این موضوع را دقیقتر تبیین میکند. او در کتاب «اروپا چگونه آفریقا را توسعهنیافته کرد» نشان میدهد که برآمدنِ اروپا از ویرانیِ آفریقا جداییناپذیر بود. ثروت در انزوا خلق نشد، بلکه از طریق خشونت استخراج، منتقل و انباشته گشت. آفریقا «عقب نماند»، بلکه به عقب رانده شد. این مبنای اخلاقی سرمایهداری است: توسعه از طریق توسعهنیافته کردنِ دیگری، و انباشت از طریق نابودی.
هیچکجا این موضوع روشنتر از سیستم بردهداری (Chattel Slavery) نیست.
پایگاه داده تجارت بردههای فراتلانتیک ثبت کرده است که تقریباً ۱۲.۵ میلیون آفریقایی به زور سوار کشتیها شدند و حدود ۱۰.۷ میلیون نفر از آنها از «گذرگاه میانی» (Middle Passage) جان سالم به در برده و به بردگی درآمدند. بیش از ۳۶,۰۰۰ سفر دریایی، انسانها را به عنوان «کالا» از اقیانوس عبور دادند. این یک امر حاشیهای نبود، بلکه امری مرکزی بود. سیستم پلنتیشنها مواد اولیهای چون شکر، پنبه و تنباکو را تولید میکرد که خوراک سرمایهداری صنعتی را تأمین مینمود. بانکها آن را تأمین مالی کردند، شرکتهای بیمه آن را تضمین کردند و دولتها از آن محافظت نمودند. به ما گفته میشود که بازار «بیطرف» است؛ اما در اینجا بازار غرق در خون است.
همین سیستم نیازمند زمین بود و آن زمین باید غصب میشد. جمعیت بومی در مناطقی که بعداً ایالات متحده نامیده شد، از بیش از ۱۰ میلیون نفر به کمتر از ۳۰۰,۰۰۰ نفر تا سال ۱۹۰۰ کاهش یافت. تخمینهای گستردهتر حاکی از آن است که تا ۹۰ درصد از جمعیتهای بومی در قاره آمریکا در فرآیند استعمار جان باختند. این تنها نتیجه بیماریهای تصادفی نبود؛ بلکه یک «ساختار حذف» شامل جنگ، جابهجایی اجباری، گرسنگی و نابودی فرهنگی بود. مناسبات مالکیت سرمایهداری در «دنیای جدید» بر زمینهایی بنا شد که با نسلکشی پاکسازی شده بودند. سخن گفتن از «بازارهای آزاد» بدون در نظر گرفتن این تاریخ، سخن گفتن در انتزاعی گسسته از واقعیت است.
استعمار این منطق را به سطح جهانی گسترش داد. اقتصاددان «جیسون هیکل» برآورد میکند که جنوب جهانی بین سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۷ از طریق مبادله نابرابر ۶۲ تریلیون دلار از دست داده است (یا ۱۵۲ تریلیون دلار با احتساب رشدِ از دست رفته). موسسه تریکانتیننتال محاسبه کرده است که تنها در سال ۲۰۱۷، مبلغ ۲.۲ تریلیون دلار از جنوب جهانی به شمال جهانی منتقل شده است؛ مبلغی که برای پایان دادن به فقر مفرط برای چندین بار کفایت میکرد. این تاریخ باستان نیست، این «اکنون» است. سرمایهداری همچنان به استخراج، تخلیه منابع و بازسازی کل مناطق در جهت منافعِ انباشت ادامه میدهد. امپراتوری روشهای خود را تغییر داده، اما کارکردش ثابت مانده است.
حتی مکانیسمهایی که صلحآمیز به نظر میرسند ــ بدهی، تجارت، مالیه ــ حامل نیروی قهرآمیز هستند. قوام نکرومه این را «استعمار نوین» نامید: سیستمی که در آن استقلال سیاسی در کنار سلطه اقتصادی وجود دارد. سمیر امین سرمایهداری مدرن را به عنوان یک سیستم جهانی از مبادله نابرابر توصیف کرد که وابستگی را بازتولید میکند. اینها اتهامات اخلاقی نیستند، بلکه تحلیلهای ساختاریاند. سرمایهداری ملتها را نه تنها از طریق جنگ، بلکه از طریق بازارهایی که تسلیم را اجبار یا مقاومت را مجازات میکنند، منضبط میسازد.
و هنگامی که بازارها در تحمیل نظم ناکام میمانند، خشونت در مستقیمترین شکل خود باز میگردد. ایالات متحده بیش از ۶۳۵,۰۰۰ تن بمب بر سر کره شمالی ریخت و اکثر شهرهای آن را نابود کرد. در ویتنام، نزدیک به ۸۰ میلیون لیتر مواد شیمیایی به کار گرفته شد که زمین و مردم را توأمان مسموم ساخت. در ایران، حمله ایالات متحده به یک مدرسه ابتدایی در میناب منجر به کشته شدن دستکم ۱۷۵ نفر، از جمله تعداد زیادی کودک شد. کوبا همچنان به تحمل محاصره اقتصادیِ رو به تعمیقی ادامه میدهد که تنها در یک سال اخیر بیش از ۷.۵ میلیارد دلار هزینه داشته و بارها توسط اکثریت قاطع کشورهای جهان محکوم شده است. اینها ناهنجاری نیستند؛ اینها ابزارهای سیستمی هستند که نظم جهانی خود را از طریق اجبار ــ خواه اقتصادی یا نظامی ــ تحمیل میکند.
هیچکدام از اینها مستلزم تظاهر به این نیست که انقلابهای سوسیالیستی اموری ملایم و لطیف بودند. چنین نبودند. اتحاد جماهیر شوروی اعدامها، بازداشتهای جمعی، تبعیدها و کارزارهای قهری را به ویژه در جریان مبارزات طبقاتی شدید دهه ۱۹۳۰ انجام داد. چینِ انقلابی قحطی، مبارزات جناحی، کارزارهای علیه ضدانقلاب و اقدامات قهری دولتی را تجربه کرد. هیچ مارکسیست جدیای نیازی به انکار این موارد ندارد. پرسش اینجاست که آیا این وقایع به صورت تاریخی مطالعه میشوند یا به اسطورهشناسیِ ضدکمونیستی بدل میگردند. پژوهشهای آرشیوی، تعداد اعدامهای شوروی در سالهای ۱۹۳۷-۱۹۳۸ را تقریباً ۶۸۱,۶۹۲ نفر اعلام میکنند، در حالی که خلاصههای آرشیوی گستردهتر، اعدامهای سیاسی از ۱۹۲۱ تا ۱۹۵۳ را حدود ۷۹۹,۴۵۵ نفر تخمین میزنند؛ ارقامی وحشتناک، اما نه آن فانتزیِ «دهها میلیون اعدام» که توسط پروپاگاندای جنگ سرد ترویج میشد. به همین ترتیب، قحطیِ «جهش بزرگ رو به جلو» یک فاجعه بود، اما آمار کشتهشدگان موضوع مناقشات علمی بزرگ بوده است؛ با تخمینهایی که تفاوت فاحشی دارند و با حضور پژوهشگران رادیکالی که ارقام تورمیافتهای را که ادعا میکردند مائو شخصاً دهها میلیون نفر از مردم خود را «کشته» است، به چالش کشیدهاند.
این تفاوت اهمیت دارد. شمردنِ تلفات قحطی، کودکان متولدنشده، تلفات دوران جنگ، مرگومیر ناشی از بیماری، خسارات جنگ داخلی و اعدامها تحت یک برچسب ایدئولوژیک با عنوان «کمونیسم کشت»، تاریخنگاری نیست؛ بلکه حسابداری برای امپراتوری است. حتی کتاب «کتاب سیاه کمونیسم» که به خاطر رقم «۱۰۰ میلیون» مشهور است، توسط چندین تن از نویسندگان خود به دلیل بزرگنمایی ارقام و قاببندی سیاسی مورد نقد قرار گرفت. تخمینهای بالایِ اولیه رابرت کانکوئست نیز پس از باز شدن آرشیوهای شوروی به چالش کشیده شد، در حالی که خودِ کانکوئست با «بخش پژوهش اطلاعات» (IRD) که نهادی ضدکمونیستی در بریتانیا بود، پیوندهایی داشت. هدف، تطهیرِ خشونتهای سوسیالیستی نیست؛ هدف، امتناع از پذیرش اسطورهشناسی سرمایهداری در لباسِ علمِ حساب است.
زمانی که مقیاس، بستر و تناسب را بازگردانیم، قلمرو اخلاقی کاملاً تغییر میکند. اجبارِ سوسیالیستی را نمیتوان از شرایطی که آن را تولید کرده است جدا کرد. اتحاد جماهیر شوروی در یک تالار سمینار پدید نیامد؛ بلکه از دل جنگ جهانی، جنگ داخلی، فروپاشی اقتصادی و مداخله خارجی چندین قدرت امپریالیستی که مصمم به درهم شکستن آن بودند، سر برآورد. جمهوری خلق چین از دل تهاجم، ضدانقلاب و محاصره طولانیمدت شکل گرفت. کوبا دههها محاصره و خرابکاری را تاب آورده است. ویتنام در جنگهای پیاپی علیه ارتشهای استعماری و امپریالیستی رزمید. در هر مورد، مسئله اجبار از مسئله «بقا» تفکیکناپذیر بود. این خشونتِ ناشی از گسترش به سرزمینهای بیگانه برای کسب سود نبود؛ بلکه خشونتِ جوامعی بود که تلاش میکردند از موجودیت خود دفاع کنند، قدرت را تثبیت نمایند و زندگی را تحت فشارهای بیرونیِ بیامان بازسازماندهی کنند.
اذعان به این مطلب به معنای توجیه همه چیز یا فروکاستنِ تضادها به عذرخواهی نیست. جوامع سوسیالیستی با مبارزات درونی، خطاهای سیاستی، زیادهروی در سرکوب و لحظاتی که قدرت دولتی از حد گذشت، شناخته میشوند. اما تحلیل اخلاقی جدی، این تضادها را از محیط تاریخیشان منتزع نمیکند. ارقام را متورم نمیسازد، دستهبندیها را در هم نمیآمیزد و با هر مرگ به مثابه شاهدی معادل برای «شرارت ایدئولوژیک» برخورد نمینماید. آن روش متعلق به پروپاگانداست، نه تاریخ. آنچه در عوض با آن مواجهیم، یک الگوی ثابت است: خشونت سوسیالیستی بزرگنمایی، بستر-زدایی و اخلاقیسازی میشود، در حالی که خشونت سرمایهداری عادیسازی شده، در طول قرنها پخش میگردد و به عنوان پسزمینه تأسفبارِ «پیشرفت» با آن برخورد میشود.
هنگامی که مقایسه در شرایط برابر انجام شود، عدم تقارن انکارناپذیر میگردد. خشونت سرمایهداری امری عرضی نیست، بلکه «قوامبخش» (Constitutive) است. این سیستم، زمین را از طریق سلب مالکیت، نیروی کار را از طریق بردگی، نظم جهانی را از طریق فتوحات، و ثبات مداوم خود را از طریق اجبار اقتصادی و جنگهای دورهای ایجاد میکند. در مقابل، اجبار سوسیالیستی در فرآیندِ یک گسست پدیدار میشود؛ تلاشی ــ هرچند نابسنده ــ برای شکستنِ همان سیستم در شرایط محاصره. یک سیستم رو به بیرون گسترش مییابد و از طریق سلطه انباشت میکند؛ سیستم دیگر در زمینی خصمانه ظهور میکند و در حالی که تحت حمله است، برای ساختن تلاش مینماید. معادل دانستنِ اخلاقی این دو، به معنای پاک کردنِ تفاوت میان سیستمی است که برای بقا به خشونت «نیاز» دارد و سیستمی که در مسیرِ تحول جامعه با خشونت «روبهرو» میشود.
و بدینسان، کیفرخواستِ اخلاقی تحت سنگینیِ خویش فرو میپاشد. سرمایهداری نمیتواند سوسیالیسم را به دلیل اعمال قهر محکوم کند، مگر آنکه با بنیانهای خویش مواجه شود. نمیتواند حیات انسانی را مقدس بشمارد، در حالی که بر تاریخی حکم میراند که با مرگهای دستهجمعی، جابهجاییهای اجباری و استخراجِ بیرحمانه تعریف شده است. نمیتواند از آزادی سخن بگوید، در حالی که نظم جهانیِ مستقر بر نابرابری را با تکیه بر قدرت حفظ میکند. وقتی چنین میکند، در حال ارائه یک استدلال اخلاقی نیست، بلکه در حال اعمالِ اقتدار ایدئولوژیک است. بنابراین، وظیفه ما نه سنجش سوسیالیسم با استانداردهایِ برساختهٔ سرمایهداری، بلکه بازخواستِ خودِ این استانداردهاست. و چون این بازپرسی آغاز شود، نتیجه اجتنابناپذیر است: سیستمی که بر پایه فتوحات بنا شده، از جایگاه اخلاقی لازم برای قضاوت درباره کسانی که در برابرش ایستادگی کردهاند، برخوردار نیست.
ادعایی که خود را تکرار میکند: تولیدِ «شکست» از طریق جنگ ایدئولوژیک
نوع خاصی از استدلال وجود دارد که در واقع استدلال نمیکند. اصطلاحاتش را تعریف نمیکند، معیاری تعیین نمیکند، شواهد را بررسی نمیکند و با تاریخ درگیر نمیشود. صرفاً اعلام میکند: «سوسیالیسم هرگز موفق نبوده است.» وقتی تحت فشار قرار میگیرد، مضمحل میشود؛ وقتی مورد پرسش واقع میشود، عقب مینشیند؛ و زمانی که به چالش کشیده میشود، خود را تکرار میکند. این نه به دلیل قوتِ آن، بلکه به سبب آشنا بودنِ آن است. همانطور که پایگاههای پژوهشی تصریح میکنند، آنچه در اینجا با آن مواجهیم نه یک تحلیل، بلکه یک میراث است؛ استنتاجی که توسط یک قرن جنگ ایدئولوژیکِ سازمانیافته تولید، ترویج و تثبیت شده است.
جنگ سرد تنها شامل ارتشها، موشکها و جنگهای نیابتی نبود، بلکه مستلزمِ ساختِ نظاممندِ یک محیط ایدئولوژیک بود. «آژانس اطلاعات ایالات متحده» (USIA) که در سال ۱۹۵۳ تأسیس شد، نهادی اتفاقی نبود. این یک دستگاه جهانی بود که برای شکل دادن به ادراکات، تأثیرگذاری بر افکار عمومی و قاببندی سوسیالیسم به عنوان دشمنِ پیشرفتِ بشر طراحی شده بود. USIA از طریق کتابخانهها، نشریات و برنامهریزیهای فرهنگی، ارزشهای آمریکایی را ترویج و همزمان ایدئولوژی کمونیستی را تخریب میکرد. این یک صدایِ پسزمینه نبود؛ یک «سیاستِ مدون» بود.
در زیر این لایهٔ رسمی، سیستمی پنهانیتر عمل میکرد. «کنگره برای آزادی فرهنگی» که توسط سیا (CIA) تأمین مالی میشد، در دهها کشور فعالیت داشت؛ مجله منتشر میکرد، از روشنفکران حمایت مالی مینمود، کنفرانس برگزار میکرد و شبکهای از اندیشه ضدکمونیستی را پرورش میداد. این نهاد صرفاً علیه سوسیالیسم استدلال نمیکرد، بلکه «اصطلاحاتی» را که سوسیالیسم باید از طریق آنها فهمیده شود، پیریزی میکرد. چنانکه تحلیل «جان بلامی فاستر» از جنگ سردِ فرهنگی نشان میدهد، این تلاش به اعماق ادبیات، هنر و حیات روشنفکری نفوذ کرد. ضدکمونیسم دیگر نه فقط یک موضع سیاسی، بلکه به یک «اتمسفر فرهنگی» بدل شد و کل جهان، به ویژه جنوب جهانی را در بر گرفت؛ جایی که ایالات متحده از «آزادی فرهنگی» به عنوان بخشی از یک تهاجم تبلیغاتی گسترده برای جذب تودهها به سوی اردوگاه غرب استفاده میکرد.
همین الگو به حوزه ارتباطات جمعی نیز سرایت کرد. «صدای آمریکا» و «رادیو اروپای آزاد/رادیو آزادی» مستقیماً برای کشورهای سوسیالیستی برنامه پخش میکردند؛ خود را منابع حقیقت معرفی مینمودند، در حالی که در عمل ابزارهای مبارزه ایدئولوژیک بودند. اینها پخشکنندگانی بیطرف نبودند، بلکه بخشی از یک تلاش هماهنگ برای شکلدهی به آگاهی در فرای مرزها بودند تا روایتی واحد را تثبیت کنند: سرمایهداری یعنی آزادی، سوسیالیسم یعنی شکست.
با گذشت زمان، این روایت از حاشیه به متن و به بنیانهای دانش روزمره نقل مکان کرد. آموزش و پرورش به تسمهٔ نقالهٔ مرکزیِ این انتقال بدل شد. امروزه «بنیاد یادبود قربانیان کمونیسم» برنامههای درسی برای مدارس تولید میکند و سوسیالیسم را از دریچهٔ پیشساختهٔ «فاجعه» قاببندی مینماید. محتوای این بنیاد که با ابتکارات سیاستی نظیر «قانون حیاتیِ آموزش کمونیسم» تقویت میشود، ضدکمونیسم را در بطنِ آموزشهای مدنی جای میدهد. همانطور که «انجمن قلم آمریکا» (PEN America) و گزارشهای خبرگزاری آسوشیتدپرس اشاره میکنند، نبردهای امروزی بر سر برنامههای درسی نشان میدهد که این فرآیند همچنان ادامه دارد. جنگ سرد پایان نیافته، بلکه «خانگی» شده است.
مذهب نیز به خدمت گرفته شد. چنانکه در مطالعات اطلاعاتیِ جنگ سرد مستند شده، استراتژیستهای آمریکایی به صراحت دین را به عنوان سلاحی قدرتمند علیه کمونیسم شناسایی کردند. نهادهای مسیحی اغلب سوسیالیسم را نه به عنوان یک جایگزین سیاسی، بلکه به مثابه یک «شرّ اخلاقی» قاببندی میکردند. بدین ترتیب، ضدکمونیسم نه تنها آموزش داده شد، بلکه «تقدیس» گشت.
فرهنگ، این مدار را تکمیل کرد. فیلم، ادبیات، روزنامهنگاری و رسانههای عمومی همان درونمایهها را بازتولید کردند: سوسیالیسم به مثابه استبداد، سرمایهداری به مثابه آزادی. پژوهشها درباره تولیدات فرهنگی جنگ سرد نشان میدهد که حتی فضاهای هنری نیز تحت تأثیر فشارهای ایدئولوژیک شکل گرفتهاند و موارد مستندی از نفوذ سرویسهای اطلاعاتی در سینما و رسانه وجود دارد. نتیجه این نبود که یک روایت واحد از بالا تحمیل شود، بلکه هزاران روایت بود که همگی یک نتیجهگیری را تقویت میکردند. مسئله این نیست که هر فیلم ضدکمونیستی مستقیماً توسط سیا نوشته شده باشد؛ مسئله این است که تولید فرهنگی در درون یک اقلیم ایدئولوژیکِ شکلیافته توسط قدرت دولتی، سیاستهای استودیوها، لیستهای سیاه و انضباط رواییِ جنگ سرد عمل میکرد.
این سیستم با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از میان نرفت، بلکه تکامل یافت. نهادهایی مانند «موقوفه ملی برای دموکراسی» (NED) همچنان به تأمین مالی شبکههای رسانهای، کنشگری و پژوهشی همسو با منافع ژئوپلیتیک ایالات متحده ادامه میدهند و بر چگونگی درک سیستمهای سیاسی در سطح جهانی اثر میگذارند. حتی واکنشهای تقابلی کشورها، مانند نقد چین به NED، به همان واقعیت اشاره دارد: مبارزه ایدئولوژیک پایان نیافت، بلکه «بازند (Rebranded)» شد.
هنگامی که این سازوکار رؤیتپذیر شود، تداوم آن ادعا [که سوسیالیسم شکست خورده] قابل درکتر میگردد. این ادعا از طریق «تکرار» زنده میماند، نه «تأیید». این روایت، دستاوردهای سوسیالیستی ــ صنعتیسازی، سوادآموزی، بهداشت، کاهش فقر ــ را صرفاً با حذف آنها از بدنه داستان، پاک میکند. تضادها را ــ کمبودها، سرکوبها، بحرانها ــ ایزوله کرده و آنها را به عنوان «کلِ حقیقت» عرضه میکند. فشارهای امپریالیستی ــ تحریمها، تهاجمها، کودتاها، محاصرهها ــ را نادیده میگیرد، گویی جوامع سوسیالیستی در خلاء وجود داشتهاند. سوسیالیسم را با معیارِ «کمال» قضاوت میکند، در حالی که برای شکستهای ساختاری سرمایهداری عذر و بهانه میآورد. خشونت سرمایهداری را عادیسازی میکند، در حالی که دفاع مشروع سوسیالیستی را «استبداد» جلوه میدهد.
به همین دلیل است که این ادعا نیازی به شواهد ندارد. پیشاپیش توسط محیطی که در آن گردش میکند، تأیید (Pre-validated) شده است. در مدارس تدریس میشود، در رسانهها تکرار میگردد، در فرهنگ تقویت میشود و در گفتمان سیاسی جای میگیرد. زمانی که بیان میشود، «بدیهی» به نظر میرسد. اما بداهت به معنای حقیقت نیست؛ بلکه به معنای «آشنا بودن» است.
بنابراین به نتیجه واقعی میرسیم: وقتی کسی بدون معیار، بدون تاریخ و بدون تحلیل میگوید «سوسیالیسم هرگز موفق نبوده است»، در حال ارائه یک استدلال نیست؛ بلکه در حال بازتولید یک «محصول ایدئولوژیک» است. این گزاره نه به دلیل حقانیت، بلکه به این سبب باقی مانده که چنان به دفعات تکرار شده که خودِ «تکرار»، جای شواهد را گرفته است.
تغییر پرسش، تغییر جهان
زمانی که استدلال به شکل نهایی خود میرسد ــ «چرا سوسیالیسم همیشه شکست میخورد؟» ــ نتیجه از پیش تعیین شده است. خودِ این پرسش، حکمی است که در نقابِ پرسوجو ظاهر شده است. آنچه را که باید اثبات شود، پیشفرض میگیرد. تاریخ را پیش از آغاز، پاک میکند. یک قرن مبارزه، تحول، تضاد و دستاورد را میگیرد و آن را در یک کلمه فشرده میکند: شکست. اما پرسشی که بر مفروضات نادرست بنا شده، نمیتواند حقیقت تولید کند؛ تنها میتواند توهمی را بازتولید کند که برای محافظت از آن طراحی شده است.
بنابراین، نخستین وظیفه، پاسخ دادن به این پرسش نیست؛ بلکه «رد کردن» آن است. زیرا به محض پذیرشِ این قاببندی، ناگزیر به موضعی تدافعی رانده میشویم تا کاریکاتوری را توجیه کنیم که شباهت اندکی به واقعیت دارد. از ما خواسته میشود سوسیالیسم را با یک آرمانِ انتزاعی ــ فراوانیِ مطلق، آزادیِ مطلق، هماهنگیِ مطلق ــ بسنجیم، در حالی که سرمایهداری بر اساس خود-توصیفیاش قضاوت میشود؛ مصون از خشونت و تضادی که هستیاش را تعریف میکند. یک سیستم با «کمال» سنجیده میشود و سیستم دیگر با «عذر و بهانه». این مقایسه نیست، بلکه یک «مهندسیِ ایدئولوژیک» است.
پرسش باید از بنیاد بازسازی شود. نه اینکه «چرا سوسیالیسم شکست میخورد؟»، بلکه: جوامع سوسیالیستی در چه شرایطی ظهور کردند و در آن شرایط به چه دستاوردهایی رسیدند؟ آنها چه چیزی را به ارث بردند؟ در اکثر موارد، ارثیه آنها ویرانی بود: اقتصادهای جنگزده، بیسوادی تودهای، عقبماندگی کشاورزی، استخراج استعماری، زیرساختهای متلاشیشده و جمعیتهایی که از زندگی سیاسی کنار گذاشته شده بودند. اینها جوامع پیشرفتهای نبودند که در زمان صلح در حال تجربهٔ ایدههای نو باشند؛ بلکه جوامعی در آستانه فروپاشی بودند که تلاش میکردند خود را در پیامدِ فتوحات، استثمار و بحران، دوباره سازماندهی کنند.
آنها با چه فشارهایی روبهرو بودند؟ نه بیطرفی، بلکه خصومت. محاصره اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، خرابکاری پنهان، جنگ نیابتی و تهاجم مستقیم. اتحاد جماهیر شوروی محاصره و مورد حمله واقع شد. به چین تجاوز شد و ثباتش به هم ریخت. کوبا دههها محاصره را تحمل کرده است. ویتنام برای بقای ملی علیه قدرتی عظیم جنگید. اینها محیطهای کنترلشده نبودند؛ «میدان نبرد» بودند. هر ارزیابیِ جدی باید این موارد را محاسبه کند، نه اینکه با آنها همچون صدای پسزمینه برخورد نماید.
آنها چه دستاوردهایی داشتند؟ اینجاست که سکوتِ منتقدان بیشترین افشاگری را دارد. زیرا وقتی معیارهای مادی ــ غذا، مسکن، آموزش، بهداشت، ظرفیت صنعتی، امید به زندگی، سواد و زیرساختهای اجتماعی ــ را به کار میبندیم، کارنامه غیرقابلانکار است. جوامعی که در شرایط توسعهنیافتگیِ عمیق آغاز کردند، به تحولی شتابان دست یافتند: کارزارهای سوادآموزی تودهای، سیستمهای بهداشت همگانی، صنعتیسازی، اصلاحات ارضی، افزایش امید به زندگی و گسترش حقوق اجتماعی و سیاسی به طبقاتی که قرنها طرد شده بودند. اینها ادعاهای انتزاعی نیستند؛ تغییراتِ سنجشپذیر در حیات انسانیاند.
آنها کدام تضادها را حل کردند؟ در هر مورد، انقلابهای سوسیالیستی سیستمهای قدیمی استثمار ــ اربابرعیتی، سلطه استعماری، سلسلهمراتب فئودالی، حاکمیت دستنشانده ــ را برچیدند و فرمهای جدیدی از سازماندهی را جایگزین کردند که هدفشان توسعه جمعی بود. آنها قدرت نخبگانِ تثبیتشده را درهم شکستند و اقتصادها را به سمت نیازهای اجتماعی و نه انباشت خصوصی بازسازی کردند. این کار تضادها را از بین نبرد، بلکه آنها را «متحول» ساخت.
کدام تضادها باقی ماندند؟ در اینجا تحلیل باید دیالکتیکی باقی بماند. جوامع سوسیالیستی از تاریخ فراتر نرفتند. آنها با نایابی، بوروکراسی، توسعه نامتوازن، تضاد درونی و فشارهای ناشی از فعالیت در یک سیستم جهانی خصمانه دست و پنجه نرم کردند. برخی تضادها حل شدند، برخی دیگر باقی ماندند و برخی شدت گرفتند. نکته، انکارِ این موارد نیست، بلکه درک آنها به عنوان بخشی از یک «فرآیندِ در جریان» است و نه یک حکم نهایی.
و سرانجام، این وضعیت در مقایسه با سرمایهداری ــ با همان استانداردها ــ چگونه است؟ این پرسشی است که تقریباً هرگز پرسیده نمیشود. زیرا سرمایهداری به ندرت به همین شیوه ارزیابی میشود. شرایطِ آغازینِ آن نادیده گرفته میشود. سلطه جهانیاش امری بدیهی تلقی میگردد. خشونتاش تاریخی شده و سپس به فراموشی سپرده میشود. با این حال، حتی در شرایط سلطه ــ بدون محاصره، بدون انزوا و با دسترسی به منابع جهانی ــ سرمایهداری همچنان فقر، نابرابری، جنگ، نابودی اکولوژیک و فروپاشی اجتماعی را در مقیاسی عظیم تولید میکند. این سیستم این مشکلات را حل نکرده، بلکه بارها و بارها آنها را به عنوان ویژگیهای ساختاریِ عملکرد خویش بازتولید کرده است.
هنگامی که مقایسه در شرایط برابر انجام شود، روایت شروع به از هم پاشیدن میکند. سوسیالیسم دیگر یک آزمایشِ شکستخورده در شرایط ایدئآل نیست، بلکه به مجموعهای از تلاشهای تاریخی برای سازماندهی مجدد جامعه در دشوارترین شرایطِ قابلتصور بدل میشود؛ تلاشهایی که با موفقیتِ سنجشپذیر در بهبود زندگی اکثریت همراه بوده است. در مقابل، سرمایهداری دیگر یک مبنایِ بیطرف (Baseline) نیست، بلکه به مثابه سیستمی افشا میشود که حتی در اوج قدرت خویش، نمیتواند تضادهایی را که خود تولید کرده، حل نماید.
بنابراین، پرسش این نیست که آیا سوسیالیسم در انتزاع «موفق بوده» است یا خیر. پرسش این است که آیا نسبت به آنچه پیش از آن بوده و نسبت به سیستمی که به دنبال جایگزینیاش است، شرایط مادیِ زندگیِ انسان را بهبود بخشیده است یا نه. پرسش این است که آیا تواناییِ جوامع را برای برآوردن نیازهای انسانی، توسعه نیروهای مولد، گسترش حقوق اجتماعی و به چالش کشیدن ساختارهای سلطه افزایش داده است یا خیر. و زمانی که پرسش را بدین شیوه بپرسیم ــ استوار بر تاریخ، واقعیت مادی و تحلیل تطبیقی ــ پاسخ دیگر نیازی به تکرار ندارد؛ نیازمندِ «بازشناسی» است.
زیرا پرسش واقعی این نیست که چرا سوسیالیسم شکست میخورد؛ پرسش واقعی این است که چرا سوسیالیسم در زیر محاصره، بارها در تحول جوامع موفق بوده است، در حالی که سرمایهداری در مقامِ فرمانروایِ جهان، همچنان در قبال اکثریتِ بشریت شکست میخورد.
سوسیالیسم موفق است، زیرا مشکلاتی را حل میکند که سرمایهداری خلق مینماید
در پایان به همان ادعایی بازمیگردیم که این نوشتار را آغاز کرد: «سوسیالیسم در تئوری خوب به نظر میرسد، اما در عمل شکست میخورد.» در نگاه اول، این ادعا معقول و حتی محتاطانه جلوه میکند؛ تلاشی برای جدا کردن آرمان از واقعیت. اما آنچه ما فاش کردیم این است که خودِ این تفکیک، نادرست است. سوسیالیسم «خوب به نظر میرسد» نه به این دلیل که سادهلوحانه است، بلکه به این سبب که اهدافش مستقیماً با نیازهای مادیِ زندگیِ انسان انطباق دارد: غذا، سرپناه، بهداشت، آموزش، کرامت، امنیت جمعی و ظرفیت برای شکوفاییِ انسانی. اینها ایدئالهای انتزاعی نیستند؛ اینها «شرایطِ وجود» هستند.
بنابراین، پرسش واقعی هرگز این نبود که آیا سوسیالیسم خوب به نظر میرسد یا خیر. پرسش واقعی این بود که آیا کار میکند یا نه. و هنگامی که معنایِ واقعیِ «کار کردن» را تعریف کنیم ــ وقتی تحلیل را بر معیارهای مادی، بستر تاریخی و ارزیابی تطبیقی استوار سازیم ــ پاسخ روشن میشود. جوامع سوسیالیستی که از دل جنگ، توسعهنیافتگی و سلطه استعماری سر برآوردند، بارها شرایطی را که به ارث برده بودند، متحول کردند. آنها در جایی که هیچ صنعتی وجود نداشت، صنعت ساختند؛ جمعیتهایی را که مدتها از دانش محروم بودند، آموزش دادند؛ خدمات بهداشتی را به میلیونها نفر گسترش دادند؛ مناسبات ارضی را بازسازی کردند و مشارکت سیاسی را به فرای نخبگان محدود توسعه بخشیدند. آنها این کار را نه در انزوا، بلکه در شرایطِ فشارِ مستمر ــ محاصره، تهاجم، خرابکاری و حصارکشی ــ انجام دادند.
این بدان معنا نیست که سوسیالیسم هر تضادی را حل کرد یا به کمال رسید. هیچ سیستم اجتماعیای هرگز چنین نکرده است. اما سوسیالیسم امری تعیینکننده را به اثبات رساند: اینکه میتوان جامعه را حول محور نیازهای اکثریت و نه سودِ اندکشماران سازماندهی کرد، و این کار را به شیوههایی انجام داد که زندگی مادی انسان را در مقیاسی عظیم بهبود بخشد. سوسیالیسم ثابت کرد که توسعه میتواند هدایت شود، اولویتهای اجتماعی میتوانند بازسازی شوند و شرایط اساسی زندگی میتواند به جای آنکه کالا باشد، به مثابه «حق» تضمین گردد.
در مقابل، سرمایهداری حتی در شرایط سلطه جهانی، همچنان همان مشکلاتی را تولید میکند که مدعی حل آنهاست. فقر در کنار ثروتِ افسانهای باقی مانده است. جنگ همچنان ویژگی ثابتِ روابط بینالملل است. نابرابری در درون و میان ملتها عمیقتر میشود. زندگی اجتماعی تحت فشارِ رقابت و کالاییشدن متلاشی میگردد. بنیانهای اکولوژیکِ خودِ حیات در مسیرِ انباشتِ بیپایان تخریب میشوند. اینها ناهماهنگیهای موقت نیستند؛ اینها «پیامدهای ساختاری» هستند.
بنابراین، روایت باید معکوس شود. سوسیالیسم در عمل شکست نخورده است. آنچه شکست خورده، داستانِ طبقه حاکم درباره سوسیالیسم است. آن داستان به حافظه گزینشی، تکرار ایدئولوژیک و محوِ نظاممندِ واقعیت تاریخی وابسته است. آن روایت نه به دلیل شواهد، بلکه به این سبب باقی مانده که در نهادهایی که تفکر مردم درباره جهان را شکل میدهند، ریشه دوانده است.
کارنامه تاریخی داستان دیگری میگوید. نشان میدهد که حتی تحت دشوارترین شرایط، جوامع سوسیالیستی به تحولاتی دست یافتهاند که سرمایهداری یا نمیتوانست و یا نمیخواست آنها را دنبال کند. نشان میدهد که وقتی سازماندهی جامعه به سمت نیاز انسانی و نه سود خصوصی جهتگیری شود، نتایج متفاوتی ممکن میگردد؛ از نظر مادی، اجتماعی و سیاسی.
سوسیالیسم موفق است، نه به این دلیل که بینقص است، بلکه به این دلیل که با تضادهایی که سرمایهداری تولید میکند، مواجهه مینماید. با فقر از طریق توسعه برنامهریزی شده، با نابرابری از طریق توزیع مجدد، با طرد از طریق مشارکت، و با آشوب از طریق هماهنگی روبهرو میشود. سوسیالیسم پایانِ تاریخ نیست؛ بلکه متُدی از مبارزه در درونِ تاریخ است؛ راهی برای سازماندهی مجدد جامعه به نفعِ کسانی که آن را تولید میکنند.
بنابراین، نتیجهگیری یک شعار نیست، بلکه بازشناسیِ مستقر در تحلیل است: سوسیالیسم موفق است، زیرا مشکلاتی را حل میکند که سرمایهداری خلق مینماید.
