
درباره مداخله و امپریالیسم
نوشته اِی. جِی. هورن در سوسیالیسم قابل فهم
ترجمه مجله جنوب جهانی
به ما چنین گفته میشود که بزرگترین تهدید علیه بشریت، تسلیحات هستهای است. ابر قارچیشکل به نماد جهانی فرجامشناسی و تصویری بدل شده است که تاریخ را به پایان میرساند. اما تسلیحات هستهای خطر بنیادین نیستند؛ بلکه دراماتیکترین تجلی آن محسوب میشوند. تهدید عمیقتر، همان سیستمی است که این تسلیحات را تولید، تأمین مالی و مستقر کرده و برای استفاده از آنها آماده ایستاده است. آن سیستم، امپریالیسم است.
در تعابیر مارکسیستی، امپریالیسم صرفاً یک سیاست خارجی تهاجمی نیست؛ بلکه تجلی ژئوپلیتیک سرمایهداریِ پیشرفته است؛ یعنی همان انبساط بیرونی که لازمهٔ سیستمی است که محرک آن انباشت، رقابت و جستوجوی سود است. هنگامی که سرمایه حوزهٔ داخلی خود را اشباع میکند، ناگزیر باید در جستوجوی بازارهای جدید، نیروی کار جدید، منابع جدید و مزیتهای استراتژیک نو در خارج از مرزها باشد. در این ساحت، قدرت نظامی به ضامن سلطهٔ اقتصادی بدل میشود و جنگ، امتدادِ فرآیند انباشت میگردد. تسلیحات هستهای نه انحرافی از این منطق، بلکه اوج فناورانهٔ آن هستند.
بمب اتمی به این دلیل بر هیروشیما فرود نیامد که علم بیش از حد پیشرفت کرده بود؛ بلکه به این سبب فرود آمد که دولتی در چارچوب یک نظم امپریالیستی، علم را برای تفوق ژئوپلیتیک به خدمت گرفت. بمب یک ابزار بود، نه یک کنشگر مستقل. تکنولوژی خارج از روابط اجتماعی که آن را تولید و هدایت میکند، از خود هیچ فاعلیت و ارادهای ندارد. ترسیدن از سلاح و در عین حال نادیده گرفتن سیستمی که به آن سلاح معنا و هدف میبخشد، در واقع اشتباه گرفتنِ نشانه با خودِ بیماری است.
از نمایش تا ساختار: خشونت روزمرهٔ امپریالیستی
اضطراب هستهای مدتهاست که به مثابه ترسی مرئی عمل کرده و تخیل جمعی را به تسخیر درآورده است. با این حال، عملیات روزمرهٔ قدرت امپریالیستی کمتر مرئی و بسیار پایدارتر است: تحریمهایی که تودهها را به گرسنگی میکشاند، جنگهای نیابتی که جوامع را پارهپاره میکند، استخراجی که کل مناطق را به فقر مبتلا میسازد و پایگاههای نظامی که قارهها را محاصره کردهاند. تسلیحات هستهای تهدیدی برای نابودی آنی هستند، اما امپریالیسم، سلطهای مستمر را اعمال و مدیریت میکند. اولی وجدان بشری را شوکه میکند، در حالی که دومی جهان را ساختارمند میسازد.
بیش از یک قرن پیش، اچ. جی. ولز جنگ اتمی را متصور شد که به تشکیل یک دولت جهانی متحد میانجامد و به خودِ جنگ پایان میدهد. چشمانداز او منعکسکنندهٔ باوری رایج در مدرنیتهٔ فناورانه بود: اینکه پیشرفت علمی، هرچند مخرب، ممکن است در نهایت بشریت را رهایی بخشد. اما تاریخ دیالکتیک متفاوتی را به نمایش گذاشته است. توسعهٔ علمی تحت لوای سرمایهداری از سلطه فراتر نمیرود، بلکه اگر تغییری ایجاد کند، آن را تشدید مینماید. تسلیحات پیشرفته ما را آزاد نکردهاند، زیرا روابط اجتماعی حاکم بر کاربرد آنها بدون تغییر باقی مانده است. مسئله، دانش نیست؛ بلکه قدرت است—بهویژه قدرتی که حول محور انباشت و سلسلهمراتب جهانی سازمانیافته است.
تسلیحات هستهای خودبهخود شلیک نمیشوند. تصمیماتی با پیامدهای فاجعهبار در ساختارهای دولتی متمرکز شدهاند که عمیقاً با منافع شرکتی و نظامی در هم تنیدهاند. همان سیستمی که ثروت را متمرکز میکند، خشونت را نیز متمرکز میسازد. جمعیتهایی که بیش از همه در معرض پیامدهای جنگ هستند، کمترین قدرت را برای تعیین تکلیف آن دارند. آنچه به عنوان امنیت ملی جلوه میکند، غالباً امنیتِ یک نظم اقتصادی بینالمللی است.
نامیدن امپریالیسم به عنوان سلاح واقعی کشتار جمعی، به معنای نگریستنِ مستقیم به واقعیت است. تسلیحات هستهای ابزارهای تماشاییِ ویرانی هستند؛ اما امپریالیسم همان وضعیت ساختاری است که وجود آنها را عقلانی، اشاعهٔ آنها را سودآور و استفادهٔ احتمالی از آنها را متصور میسازد. اگر بشریت بنا دارد با خطر نابودی مقابله کند، باید نه تنها با بمب، بلکه با سیستمی که مستلزم آن است، روبرو شود.
بنیانهای مارکسیستی امپریالیسم
امپریالیسم در سنت مارکسیستی، قابل تقلیل به کشورگشایی، ناسیونالیسم یا ویژگیهای شخصیتی رهبران نیست. این واژه بر یک دگرگونی ساختاری در درون خودِ سرمایهداری دلالت دارد. همانطور که لنین در کتاب «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحلهٔ سرمایهداری» نوشت:
«امپریالیسم، سرمایهداری در مرحلهای از توسعه است که در آن سلطهٔ انحصارات و سرمایهٔ مالی تثبیت شده؛ صدور سرمایه اهمیت بارزی یافته؛ تقسیم جهان میان تراستهای بینالمللی آغاز شده و تقسیم تمام قلمروهای کرهٔ زمین میان بزرگترین قدرتهای سرمایهداری به پایان رسیده است.»
— لنین (۱۹۱۷)
بنابراین، امپریالیسم نه از تجاوزگری غیرعقلانی، بلکه از تمرکز و تمرکزگرایی سرمایه پدید میآید. سرمایهداری رقابتی جای خود را به سرمایهٔ انحصاری میدهد؛ سرمایهٔ صنعتی با سرمایهٔ بانکی ادغام میشود و مازاد سرمایه به دنبال گریزگاههای سودآور فراتر از بازارهای اشباعشدهٔ داخلی میگردد. سرمایه یا باید منبسط شود یا دچار رکود گردد. هنگامی که انباشت در میهن با محدودیت مواجه میشود، به دنبال عرصههای تازه در خارج از مرزها میرود.
رزا لوکزامبورگ این رانش به بیرون را برای بقای سرمایهداری حیاتی میدانست:
«سرمایه برای انباشت بیوقفه به ابزار تولید و نیروی کار کل کرهٔ زمین نیاز دارد؛ سرمایه نمیتواند بدون منابع طبیعی و نیروی کارِ تمام سرزمینها به حیات خود ادامه دهد.»
— لوکزامبورگ، انباشت سرمایه (۱۹۱۳)
این انبساط مستلزم اعمال قدرت سیاسی و نظامی است. بازارها باید گشوده شوند، منابع باید تضمین گردند، مسیرهای تجاری باید محافظت شوند و دولتهای مقاوم باید منضبط یا جایگزین گردند. از این رو، امپریالیسم سلطهٔ اقتصادی را با خشونت دولتی پیوند میزند. قدرت نظامی به ضامن انباشت بدل میشود.
در اواسط قرن بیستم، این پویایی به آنچه پل باران و پل سوئیزی «سرمایهٔ انحصاری» نامیدند، تکامل یافت. آنها استدلال کردند که سرمایهداری پیشرفته مازادِ مزمنی تولید میکند که باید برای جلوگیری از رکود، جذب شود:
«تحت سرمایهداری انحصاری، وضعیت عادی اقتصاد، رکود است. مسئله این نیست که چگونه پسانداز را تحریک کنیم، بلکه مسئله این است که چگونه مازاد را جذب نماییم.»
— باران و سوئیزی، سرمایهٔ انحصاری (۱۹۶۶)
آنها معتقد بودند که مخارج نظامی دقیقاً همین کارکرد را ایفا میکند. برخلاف هزینههای رفاهی و اجتماعی، مخارج نظامی کنترلِ خصوصی بر تولید را تهدید نمیکند. برخلاف تولیدِ بیش از حد در بخش غیرنظامی، بازار مصرف را اشباع نمیکند. این مخارج مازاد را جذب کرده و همزمان قدرت دولت را تقویت مینماید.
به این معنا، میلیتاریسم یک تثبیتکنندهٔ اقتصادی است. اقتصاد سیاسی مارکسیستی معاصر این بینش را بسط داده و نشان داده است که چگونه بخشهای دفاعی، توسعهٔ فناورانه را لنگر میاندازند، قراردادهای با سود بالا را تضمین میکنند و صنایع استراتژیک را در دوران رکود سرپا نگه میدارند. جنگ و آمادگی برای جنگ به مکانیسمهای انباشت تبدیل میشوند.
دیوید هاروی امپریالیسم را در قالب اصطلاحات فضایی بازتعریف کرد:
«انبساط جغرافیایی و سازماندهی مجدد فضاییِ سرمایهداری، شرط لازم برای بقای آن است.»
— هاروی، امپریالیسم نو (۲۰۰۳)
هنگامی که سرمایه با انباشتِ بیش از حد روبرو میشود—یعنی سرمایهٔ بسیار زیادی که به دنبال فرصتهای سودآورِ بسیار اندکی است—به دنبال یک «تثبیت فضایی» (Spatial Fix) میگردد: قلمروهای جدید، زیرساختهای جدید و مرزهای جدید. فرافکنی نظامی، این تثبیت را تسهیل میکند. پایگاهها، اتحادها و تضمینهای امنیتی، معماریِ یک سلسلهمراتب اقتصادی جهانی را تشکیل میدهند.
درون این ساختار، تسلیحات هستهای نه به مثابه یک افراط غیرعقلانی، بلکه به عنوان نهاییترین تضمین استراتژیک ظاهر میشوند. اگر امپریالیسم مستلزم یک سلسلهمراتب پایدار از دولتها باشد، و اگر قدرتهای مسلط برای حفظ شرایط مطلوب جهت جریان سرمایه به اهرمهای ژئوپلیتیک متکی باشند، در این صورت انحصار هستهای به مثابه یک مکانیسم بیمه برای آن نظم عمل میکند. بازدارندگی هستهای صرفاً برای جلوگیری از جنگ نیست؛ بلکه برای تثبیتِ عدم تقارن (Asymmetry) است.
همانطور که مایکل مان در تحلیل خود از میلیتاریسم مدرن مشاهده میکند:
«میلیتاریسم یک نیروی خودمختار نیست، بلکه با ساختارهای قدرت اقتصادی و سیاسی در هم تنیده است.»
— مان، ریشهها و تناقضات میلیتاریسم مدرن (۱۹۸۷)
زرادخانههای هستهای این درهمتنیدگی را تحکیم میکنند. آنها جایگاه هژمونیک را تقویت نموده، چالشگران سیستمیک را بازمیدارند و اعتبار شبکههای اجرایی جهانی را تضمین میکنند. بمب، در این قرائت، کمتر یک سلاحِ میدان نبرد و بیشتر یک ستون ساختاری برای نظم امپریالیستی است.
به همین دلیل است که اشاعهٔ هستهای بر سلسلهمراتب ژئوپلیتیک منطبق است. دولتهایی که بیشترین ادغام را در مراکز فرماندهی سرمایهٔ جهانی دارند، بزرگترین زرادخانهها را در اختیار دارند. دولتهایی که بیشترین تبعیت را از سرمایهٔ جهانی دارند، از داشتن آن محروم میشوند. رژیمهای منع اشاعه، تحریمها و مداخلهها غالباً با حفظ عدم تعادل استراتژیک همسو هستند. حکمرانی هستهای، آینهٔ طبقهبندی اقتصادی است.
بنابراین، این استدلال که تسلیحات هستهای خطر اصلی هستند، معلول را با علت اشتباه میگیرد. آنها ابزارِ اوجِ سیستمی هستند که با رقابت میان سرمایههای متمرکز سازمانیافته در قالب دولتهای سرزمینی تعریف میشود. تا زمانی که انباشت مستلزم اجبار جهانی باشد و تا زمانی که سلطهٔ ژئوپلیتیک مزیتی اقتصادی را تضمین کند، میلیتاریسم در درون این سیستم عقلانی باقی میماند.
پس امپریالیسم یک قصور اخلاقی نیست که بر یک نظم اقتصادیِ در غیر این صورت خنثی تحمیل شده باشد. امپریالیسم تجلی سیاسی سرمایه در مرحلهٔ انحصاری آن است. تسلیحات هستهای افراطیترین شکل دستگاه قهریهٔ آن هستند؛ در پتانسیل تخریبی خود تماشاییاند، اما در تداوم با خشونت ساختاری قرار دارند که پیش از آنها وجود داشته است.
بنابراین سوال این نیست که آیا بشریت میتواند در حالی که سیستمی را که بمب را تولید کرده حفظ میکند، به لحاظ اخلاقی از بمب فراتر رود یا خیر. سوال این است که آیا نظمی اجتماعی که بر پایهٔ انباشت بیپایان و کنترل سلسلهمراتبی بنا شده، هرگز میتواند ابزارهایی را که بقای آن را تضمین میکنند، رها کند؟
چشماندازهای استعمارزدایی و پسااستعماری
اگر امپریالیسم امتداد جهانی سرمایه است، هرگز صرفاً اقتصادی نیست. امپریالیسم نژادانگاری شده، روایت شده و از طریق تولید فرهنگی توجیه میشود. اجبارِ دولتهای پیرامونی در خلأ رخ نمیدهد؛ بلکه در آنچه فرانتس فانون به عنوان «جهانی تقسیمشده به بخشها» توصیف کرده، ریشه دارد.
فانون در کتاب «دوزخیان روی زمین» مینویسد:
«دنیای استعماری دنیایی است که به دو نیم تقسیم شده است.»
— فانون (۱۹۶۱)
این تقسیمبندی صرفاً سرزمینی نیست؛ بلکه اقتصادی و معرفتشناختی است. یک منطقه فرماندهی سرمایه، مالیه و قدرت نظامی را در دست دارد. منطقهٔ دیگر در معرض استخراج، انضباط و تنبیهات دورهای قرار میگیرد. در سیستم معاصر، استعمار رسمی تا حد زیادی عقبنشینی کرده است، اما این بخشبندی در ساختار مالی جهانی، وابستگی تجاری و محاصرهٔ نظامی تداوم یافته است.
تحریمها نمونهای از این ساختار هستند. آنها به مثابه ابزارهای انضباطی عمل میکنند که توسط قدرتهای مالیِ هسته بر دولتهایی تحمیل میشوند که به عنوان «منحرف» یا «غیرمنطبق» بازنمایی شدهاند. محرومیت ایران از سیستمهای مالی جهانی، مسدودسازی داراییها، تحریمهای نفتی و محدودیت بر واردات فناوری، به عنوان مکانیسمهای مهار اقتصادی عمل میکنند.
فانون این گذار از حاکمیت مستقیم استعماری به تبعیت اقتصادی را پیشبینی کرده بود:
«استعمار تنها به این رضایت نمیدهد که مردمی را در چنگال خود نگه دارد و مغز بومی را از هر فرم و محتوایی تهی کند… بلکه به گذشتهٔ مردمِ تحت ستم رو میآورد و آن را تحریف، بدشکل و نابود میکند.»
— فانون (۱۹۶۱)
معادل مدرن این امر، ایدئولوژیک است. اجبار اقتصادی در قالب «ضرورت بشردوستانه» صورتبندی میشود. تحریمها به عنوان ابزارهای اخلاقی روایت میشوند—ابزارهای «فشار» که در دفاع از امنیت جهانی به کار گرفته شدهاند. با این حال، تأثیر مادی آنها بر دوش جمعیتهای غیرنظامی است: تورم، بیکاری، کمبودهای پزشکی و زوال زیرساختی.
تحلیل ادوارد سعید از «شرقشناسی» (Orientalism) به تبیین این امر کمک میکند که چگونه این اجبار در عرصهٔ عمومی قابل درک و به لحاظ سیاسی پذیرفتنی میشود. او مینویسد:
«شرق نه تنها در مجاورت اروپا قرار دارد؛ بلکه جایگاه بزرگترین، ثروتمندترین و قدیمیترین مستعمرات اروپاست… شرق تقریباً یک اختراع اروپایی بود.»
— سعید، شرقشناسی (۱۹۷۸)
در گفتمان ژئوپلیتیک معاصر، کشورهای خاورمیانه غالباً به عنوان موجوداتی غیرعقلانی، بیثبات یا ذاتاً تهدیدآمیز بازنمایی میشوند. چنین بازنماییهایی، مداخله و تحریم را به عنوان «مدیریت تمدنی» و نه «اجبار امپریالیستی»، عادیسازی میکنند. «تهدید هستهای» از عدم تقارنهای قدرت جهانی جدا شده و در عوض به روایتهای فرهنگیِ خطر الصاق میگردد.
درون اقتصاد سیاسی مارکسیستی، این صورتبندی ایدئولوژیک را نمیتوان از منافع مادی جدا کرد. سمیر امین استدلال میکرد که سرمایهداری جهانی یک نابرابری ساختارمند میان مرکز و پیرامون ایجاد میکند:
«قطبیشدنِ ذاتی در انبساط جهانی سرمایهداری، شکافی ساختاری میان مراکز و پیرامونها ایجاد کرده است.»
— امین، توسعهٔ نابرابر (۱۹۷۶)
ایران جایگاهی استراتژیک و مهم را در این سلسلهمراتب اشغال کرده است: ذخایر انرژی، نفوذ منطقهای و خودمختاریِ نسبی از مدارهای مالی تحت سلطهٔ غرب. تحریمها به عنوان ابزارهایی برای مدیریت آن خودمختاری عمل میکنند. آنها مکانیسمهایی برای ادغامِ مجدد با شرایط فرودستانه هستند.
این منطق منحصر به ایران نیست؛ بلکه منعکسکنندهٔ همان چیزی است که والتر رادنی در کتاب «اروپا چگونه آفریقا را عقبمانده نگه داشت» توصیف کرده است:
«توسعه و عقبماندگی نه تنها اصطلاحاتی مقایسهای هستند، بلکه رابطهای دیالکتیکی دارند… یکی به قیمتِ دیگری توسعه یافته است.»
— رادنی (۱۹۷۲)
عقبماندگی در این چارچوب، یک عقبماندگیِ تصادفی نیست، بلکه پیامد تاریخی استخراج و وابستگیِ ساختارمند است. جنگ اقتصادی با محدود کردن دسترسی به فناوری، سرکوب ثبات پولی و بازداشتنِ رشد صنعتی، این وضعیت را بازتولید میکند.
آنچه دوران معاصر را متمایز میسازد، ادغام قدرت مالی با زیرساخت نظامی است. برتری هستهای، اعتبارِ رژیمهای تحریمی را تضمین میکند. ظرفیت اِعمال نیروی ویرانگر، سلسلهمراتبی را تثبیت میکند که در آن تنبیه اقتصادی صورت میگیرد. تسلیحات هستهای به ندرت نیاز به استفاده دارند؛ وجود آنها خود تقویتکنندهٔ عدم تقارن است.
بصیرت فانون در مورد خشونت، این ساختار را روشن میکند:
«استعمار، خشونت در وضعیت طبیعیِ آن است.»
— فانون (۱۹۶۱)
در نظم کنونی، خشونت اغلب بروکراتیزه (دیوانسالارانه) شده است. خشونت در قالب مکانیسمهای انطباق، اجرای مقررات، توافقنامههای چندجانبه یا تضمینهای امنیتی ظاهر میشود. با این حال، زمانی که تحریمها ارزها را فرو میپاشند و فقر را تشدید میکنند، خشونت همچنان مادی باقی میماند، حتی اگر فاقد جنبههای تماشایی باشد.
صورتبندیِ برنامهٔ هستهای ایران، این دیالکتیک را به تصویر میکشد. توانمندی هستهای به عنوان امری «بیثباتکننده» ترسیم میشود، اما انحصار هستهای زمانی که در اختیار قدرتهای مسلط باشد، «ثباتبخش» تلقی میگردد. اصلِ سلسلهمراتب زیر سوال نمیرود؛ تنها چالشها در برابر آن مسئلهدار جلوه داده میشوند. تحلیل سعید از بازنمایی همچنان صادق است:
«هیچکس تا به حال روشی ابداع نکرده است که دانشمند را از شرایط زندگیاش جدا کند… هر فرم فرهنگی، به شکلی رادیکال و در جوهر خود، دورگه (Hybrid) است.»
— سعید (۱۹۷۸)
تولید دانش دربارهٔ «تهدیدها» از قدرت ژئوپلیتیک جداییناپذیر است.
از چشماندازی مارکسیستی، اشاعه هستهای را نمیتوان خارج از این ساختار درک کرد. برای دولتهایی که در معرض اجبار اقتصادی و محاصرهٔ نظامی هستند، ظرفیت بازدارندگی به مثابه بیمهای در برابر تغییر رژیم یا تهاجم ظاهر میشود. این امر به معنای توجیه تسلیحاتی نیست؛ بلکه تبیین جایگاه آن در یک سلسلهمراتب قهری است.
بنابراین امپریالیسم در سطوح در هم تنیدهای عمل میکند: انضباط اقتصادی از طریق تحریم و طرد مالی، مشروعیتبخشی ایدئولوژیک از طریق روایتهای «تمدن» و «تهدید»، و برتری نظامی و هستهای به عنوان ابزار نهاییِ اجرا.
بمب همچنان مرئیترین نماد نابودی باقی مانده است. اما بازتولید روزمرهٔ وابستگی، عادیسازی تحریمها و صورتبندی نژادانگاریشدهٔ تهدیدات امنیتی، شکلی کندتر و فراگیرتر از خشونت را تشکیل میدهند.
اگر امپریالیسم همان وضعیت ساختاری است که هم تحریمها و هم تنشهای هستهای را تولید میکند، پس مواجهه با خطر هستهای بدون مواجهه با سلسلهمراتب جهانی، بنیادهای این خطر را دستنخورده باقی میگذارد.
نقدی بر بازدارندگی لیبرال
نظریه بازدارندگی لیبرال با یک پیشفرضِ هوشیارانه آغاز میشود: تسلیحات هستهای بسیار مخربتر از آن هستند که بتوان به صورت عقلانی از آنها استفاده کرد. بنابراین، وجودِ محضِ آنها مانع جنگ میشود. این استدلال که توسط متفکران استراتژیک مانند برنارد برودی بیان شد و بعدها در دکترین جنگ سرد صیقل یافت، معتقد است هدف از تسلیحات هستهای نه پیروزی، بلکه پیشگیری است.
همانطور که برودی به زیبایی نوشت:
«تاکنون هدف اصلی تشکیلات نظامی ما پیروزی در جنگها بوده است. از این پس هدف اصلی آن باید اجتناب از آنها باشد.»
— برودی، سلاح مطلق (۱۹۴۶)
در این چارچوب، «صلح از طریق قدرت» به معنای تجاوزگری نیست، بلکه عینِ تدبیر است. برتری هستهای رقبا را بازمیدارد، انتظارات را تثبیت میکند و احتمال درگیری میان قدرتهای بزرگ را کاهش میدهد. فقدان جنگ مستقیم بین دولتهای دارای سلاح هستهای اغلب به عنوان تأیید تجربیِ این ادعا ذکر میشود.
یک نقد دیالکتیکی، این ادعا را به کلی رد نمیکند، بلکه میپرسد: صلح برای چه کسی؟ ثباتِ چه چیزی؟ بازدارندگی در کدام سطح ساختاری عمل میکند؟
نظریه بازدارندگی، جهانی متشکل از بازیگران مستقل و برابر را متصور است که ترسِ متقابلشان منجر به خویشتنداری میشود. اما نظم جهانی از بازیگران برابر تشکیل نشده است؛ بلکه طبقهبندی شده است. ظرفیت هستهای در دستان گروه کوچکی از قدرتهای مسلط متمرکز شده است. دقیقاً نُه دولت، که از میان آنها دو دولت—ایالات متحده و روسیه—بیش از ۹۰ درصد زرادخانههای جهانی را در کنترل دارند. رژیمهای منع اشاعه این عدم تقارن را نهادمند میکنند. نتیجه، نه یک «بازدارندگی متقارن»، بلکه یک «بازدارندگی سلسلهمراتبی» است.
از منظری مارکسیستی، این عدم تقارن آینهٔ طبقهبندیِ سرمایهٔ جهانی است. همان دولتهایی که قدرت مالیِ نامتناسبی را فرماندهی میکنند، برتری هستهای را نیز در اختیار دارند. بازدارندگی نه تنها مرزها، بلکه ترتیبات اقتصادی را نیز تثبیت میکند.
فرانتس فانون مشاهده کرد که دنیای استعماری پیش از آنکه با «رضایت» ساختارمند شود، با «زور» شکل گرفته است. سیستم بینالمللی معاصر، هرچند به لحاظ رسمی پسااستعماری است، اما این ساختار را حفظ کرده است. تفوق نظامی، انضباط مالی را تضمین میکند. تهدید به استفاده از نیروی ویرانگر، اعتبارِ تحریمها و مداخلات را تقویت مینماید.
بنابراین، «صلح از طریق قدرت» یک سلسلهمراتب موجود را تثبیت میکند. این صلح خشونت را از بین نمیبرد، بلکه آن را بازسازماندهی میکند. ممکن است از جنگ مستقیم میان قدرتهای بزرگ جلوگیری شود، اما جنگهای نیابتی، اجبار اقتصادی و درگیریهای منطقهای به قوت خود باقی میمانند. بازدارندگی هستهای در قله، با بیثباتی مزمن در پیرامون همزیستی دارد.
این پویایی، تناقضی را در قلب بازدارندگی لیبرال آشکار میسازد. این نظریه مدعی جهانشمولی و ارائهٔ یک نظریه عمومی برای صلح است، اما در درون یک سیستم عمیقاً نابرابر عمل میکند. مالکیت هستهای توسط قدرتهای مسلط، «ثباتبخش» قلمداد میشود؛ اما تلاش برای دستیابی به آن توسط قدرتهای فرودست، «بیثباتکننده» توصیف میگردد. یک فناوری واحد، بسته به جایگاهِ دارنده در سلسلهمراتب، بارِ اخلاقی متفاوتی پیدا میکند.
بصیرت ادوارد سعید دربارهٔ بازنمایی در اینجا نیز صادق است. گفتمان امنیتی به شکلی خنثی پدید نمیآید، بلکه منعکسکنندهٔ قدرت است. به دولتهایی که به لحاظ تمدنی «مسئولیتپذیر» جلوه داده میشوند، سلاحهای نهایی سپرده میشود. دولتهایی که «غیرعقلانی» یا «بیثبات» برچسب میخورند، از آن محروم میگردند. مرز میان «ثباتبخش» و «تهدید» به صورت سیاسی تولید میشود.
سوال دیالکتیکی این است: آیا بازدارندگی مانع جنگ میشود، یا مانعِ به چالش کشیدنِ سلسلهمراتب؟
از دیدگاهی مادیگرایانه، برتری هستهای به مثابه نهاییترین بیمهنامهٔ نظم جهانی عمل میکند. این برتری محیط ژئوپلیتیکی را که سرمایه در آن گردش میکند، امن میسازد. بازدارندگی نه تنها مانع تهاجم، بلکه مانعِ گسستِ سیستمیک (Systemic Rupture) میشود. پیام ضمنی روشن است: اخلالِ رادیکال در نظم موجود، خطرِ تنش فاجعهبار را به همراه دارد.
علاوه بر این، بازدارندگی میلیتاریزه شدن (نظامیگری) را حذف نمیکند، بلکه آن را نهادمند میسازد. آمادگی دائمی، برنامههای نوسازی، سیستمهای دفاع موشکی و مسابقات تسلیحاتی منابع عظیمی را میبلعند. دستگاه نظامی-صنعتی تحت پرچم صلح تداوم مییابد. منطق انباشت به جای آنکه توسط بازدارندگی تعالی یابد، خود را با آن تطبیق میدهد.
تناقض دیگری نیز وجود دارد. بازدارندگی پیشفرض را بر بازیگران عقلانی میگذارد که برای بقای خود محاسبه میکنند. با این حال، همان سیستمی که به خویشتنداریِ عقلانی متکی است، رقابت، بحران و رقابتهای ژئوپلیتیک تولید میکند. فشارهای اقتصادی، بیثباتیهای داخلی و درگیریهای منطقهای نقاط شعلهوری را ایجاد میکنند که در آنها اشتباه محاسباتی ممکن میشود. صلحی که بازدارندگی وعده میدهد، بر پایهٔ «امکان دائمی نابودی» بنا شده است.
بنابراین، استدلال لیبرال حاوی یک حقیقت است: تسلیحات هستهای در فقدان جنگ مستقیم میان قدرتهای بزرگ نقش داشتهاند. اما این حقیقتی ناقص است. این حقیقت از خشونت ساختاری که بازدارندگی از آن محافظت میکند و از سلسلهمراتبی که بازدارندگی آن را تثبیت مینماید، انتزاع شده است.
دمکراتیزهکردنِ ساختارِ امنیت، یعنی همان خلعسلاحِ نظامی، همچنان در حدِ کلام و خطابه باقی مانده است.
سرانجام، برچیدنِ امپریالیسم در گروِ مواجهه با تقسیمِ جهانیِ کار است که تداومبخشِ آن است. سلسلهمراتبِ «مرکزـپیرامون» از طریقِ مبادلهٔ نابرابر، استخراجِ منابع و انحصاراتِ فناورانه پایداری مییابد. پرداختن به مخاطراتِ هستهای بدونِ توجه به نابرابریِ جهانی، در حکمِ درمانِ علامتِ بیماری و در عینِ حال، صیانت از خودِ بیماری است. بازتوزیعِ توانمندیهایِ فناورانه، ترتیباتِ تجارتِ منصفانه، بخشودگیِ بدهیها و حاکمیتِ صنعتی برای کشورهایِ پیرامونی، دغدغههایی فرعی نیستند؛ بلکه برای گسستنِ چرخهٔ وابستگی که سوختِ رقابتهای ژئوپلیتیک را تأمین میکند، اموری محوری و بنیادین بهشمار میروند.
هیچیک از این تحولات ساده نیستند. هر یک با منافعِ مستقر و ریشهدار روبروست: نهادهای مالی، صنایعِ دفاعی، تراستهایِ انرژی و نخبگانِ سیاسی که قدرتشان از نظمِ موجود مشتق میشود. اما ماتریالیسمِ تاریخی خواهانِ فوریت نیست، بلکه طالبِ صراحت و وضوح است. مسائلِ ساختاری نیازمندِ راهحلهایِ ساختاریاند.
وعدهٔ لیبرالِ «صلح از طریقِ قدرت»، ثباتی بدونِ تحول را پیشنهاد میدهد. این رویکرد، رقابت را مدیریت میکند اما سلسلهمراتب را منحل نمیسازد؛ بازدارندگی را حفظ میکند، در حالی که به نظامِ اقتصادی که بازدارندگی را ضروری ساخته، دست نمیزند.
اگر امپریالیسم سلاحِ واقعیِ کشتارِ جمعی است — نه به این دلیل که در لحظهای منفجر میشود، بلکه از آن رو که جهان را بر مبنایِ انباشتِ قهری سازماندهی میکند — پس برچیدنِ آن مستلزمِ بازآراییِ بنیانهایِ مادیِ قدرتِ جهانی است. خلعسلاحِ نظامی، تمرکززداییِ مالی و نظارتِ دمکراتیک، تجملی اخلاقی نیستند، بلکه پیششرطهایِ ساختاری برای جهانیاند که در آن، نابودیِ هستهای دیگر امری عقلانی نباشد.
بمب، امپریالیسم را به وجود نیاورد؛ بلکه امپریالیسم جهانی را خلق کرد که در آن، بمب اجتنابناپذیر گشت. از این رو، مواجههٔ جدی با عصرِ هستهای، به معنایِ مواجهه با نظامی است که آن را گریزناپذیر ساخته است.
