
حنا عید
منتشرشده در المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی
حنا عید، تحلیلگر پژوهشگر ضد امپریالیست، با مکس اِجِل گفتوگو کرده و امپریالیسم ایالات متحده را واکاوی میکند. او استدلال مینماید که ایران نمایانگر الگویی از توسعه مستقل است که از زمان انقلاب ۱۹۷۹ تاکنون از سوی واشنگتن هدف قرار گرفته است.
در ۱۲ آوریل ۲۰۲۶، من با مکس اِجِل، پژوهشگر برجسته ضد امپریالیست، مصاحبه کردم. گفتوگوی ما موضوعات بسیاری را در بر میگرفت. این مقاله شامل نقلقولهایی از مکس در باب امپریالیسم با اشاره به نقش «اسرائیل» در امپریالیسم ایالات متحده است. در طول دهههای گذشته، این سردرگمی در کشورهای ناتو به شکل یک جنبش ضدجنگ ضعیف خود را نشان داده است؛ جنبشی که ناتوان است کاری فراتر از تشخیصِ دیرهنگام این حقیقت انجام دهد که امپریالیسم علت جنگهاست.
در کشورهای عضو ناتو، دیدگاهی مبهم و ناقص از امپریالیسم وجود دارد. از نظر روشنفکران چپگرا و لیبرالِ بیسازمان، امپریالیسم به ماجراجوییهای نظامیشان تقلیل مییابد، همراه با تحلیلی اقتصادیِ خام از اینکه چگونه دسترسی به منابع طبیعی – به ویژه نفت – جریانهای نظامی را هدایت میکند. با این حال، درک امپریالیسم به عنوان بستر ساختاری نظام سرمایهداری جهانی، و موتور محرک قانون ارزش در سراسر جهان، حائز اهمیت است. درگیری میان مردم جنوب جهانی و دولتها، ارتشها و شرکتهای کشورهای ناتو، تضاد اصلی عصر ما را شکل میدهد. در قرن بیستم، رقابت ایدئولوژیک با اتحاد جماهیر شوروی و سوسیالیسم به طور کلی، دستاویزی برای گسترش انباشت نظامی آنها در مقیاس جهانی فراهم کرد. این امر به شکل ایجاد پایگاههای نظامی در سراسر جهان و همچنین به اسارت گرفتن مجموعهای از دولتها و ملتها در نقاط گرهای مهم ژئواستراتژیک در سراسر جهان تجلی یافت. به گفته مکس اِجِل:
«بخش جداییناپذیری از سیاست انباشت نظامی ایالات متحده، مخالفت این کشور با هر گونه توسعه خودمختار نیز بوده است. حال آنکه توسعه خودمختار لزوماً به معنای توسعه کمونیستی یا سوسیالیستی یا توسعهای نیست که به سوی یک قانون ارزش اساساً متفاوت پیش برود. ایالات متحده توسعه خودمختار را – به معنای مفصلبندی داخلی، رابطه میان کشاورزی و صنعت، حاکمیت بر فناوری و غیره – نمیخواهد.»
ایران یکی از همین قطبهای توسعه مستقل را نمایندگی میکند و به همین دلیل از زمان انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ هدف امپریالیسم ایالات متحده بوده است. در عصری که چالشهای امپریالیسم آمریکا از نظر ایدئولوژیک متنوع بودهاند، چپ در کشورهای ناتو – به دلیل بینظمی و آرامشطلبی خود – خطی نامنسجم و در نتیجه یک جنبش ضدجنگ ضعیف پدید آورده است.
اخیراً، ماهیت رابطه میان امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم در معرض این خوانشهای چندگانه رقیب و متناقض قرار گرفته است. به ویژه در مورد جنگ علیه ایران، سردرگمی زیادی وجود داشته است. روایتهایی از قبیل «من برای اسرائیل نمیمیرم» و «ایالات متحده نباید در جنگهای اسرائیل بجنگد» به دلیل عدم انسجام درون جنبش، به درون چپ نفوذ کردهاند. این تحلیل توسط افرادی مانند کاندیس اوونز، تاکر کارلسون و دیگر چهرههای سنتی محافظهکار ارائه میشود که از طریق لنز «اول آمریکا» به مواضع ضد «اسرائیل» میرسند. در حالی که رشد احساسات ضد «اسرائیل» در این کشور به طور قابل توجهی افزایش یافته است، اما مهم است که تحلیل صحیح همیشه از سوی ضد امپریالیستها ارائه شود. مکس دیدگاهی ارائه میدهد که با این تحلیل سردرگم مقابله میکند:
«خود اسرائیل، نقشش در امپریالیسم آمریکا تولید خشونت است؛ و سپس این پرسش مطرح میشود که “آیا این خشونت فرعی است یا جزئی از امپریالیسم آمریکا؟” … این با انباشت نظامی همراه است … و اسرائیل تضمین میکند که این نظامیگری، این کاست نظامیشده سیاست خارجی، این تجلی نظامیگری امپریالیسم، ادامه یابد. این صرفاً یک واقعیت است.»
اگرچه این بحث به قلب نقش «اسرائیل» در نظام انباشت امپریالیستی ایالات متحده میپردازد، اما ممکن است برخی پرسشها همچنان باقی بمانند. اغلب، خشونت امپریالیسم آمریکا در اصطلاحات علوم سیاسیِ روشنفکران لیبرال و محافظهکاری که به رسانههای جریان اصلی راه مییابند، مبهم و نامشخص باقی میماند. چنین اصطلاحاتی و ابهام عمدی، به ویژه پیرامون مسئله یهودستیزی و «حق موجودیت دولتها» (گفتوگویی که در علوم سیاسی کلاسیک یا ژئوپلیتیک سابقه ندارد)، پاسخ روشن و مختصر به رابطه میان امپریالیسم ایالات متحده و مستعمره صهیونیستی را به چالش میکشد:
«این واقعیت که پایگاه مقدم ضدشورش، نهادهای یهودی صهیونیستی هستند، بسیاری از مردم را به این نتیجه میرساند که این نیرو، سیاست را تعیین میکند، یا [دستکم] سیاست را تثبیت مینماید. من گمان میکنم این فرضیهای است که فاقد سازوکاری برای اثبات واقعی آن است. این نشان میدهد که چپ آمریکایی به توضیحات سطحی پدیدهها چسبیده است. بله، صهیونیسم یک ایدئولوژی برتریطلب یهودی است، اما صهیونیسم از طریق نهادهای یهودی در ایالات متحده که بازتابدهنده سازماندهی طبقات متوسط و بالای یهودی برای حمایت از پروژه استعماری بودند، دفاع میشود … این بخشی جداییناپذیر از پیوستن این زیربخش از آمریکای سفیدپوست به امپریالیسم و استعمار، به عنوان یک زیربخش مشخص و مسئول امپریالیسم است. این بخش نقشی نامتناسب در حمایت ایدئولوژیک و بشردوستانه از استعمار ایالات متحده-اسرائیل در منطقه عرب ایفا کرده است. همه اینها کاملاً درست است و این صرفاً تاریخ است. این همان تاریخی است که زیربنای این درک سطحی مردم قرار دارد که “اسرائیل، آمریکا را به جنگهایی علیه منافع خود سوق میدهد”. نه، صهیونیستها به شیوهای خاص، بخش جداییناپذیری از منافع ایالات متحده بودهاند، اما آنها برای بقیه طبقه حاکم دلیلتراشی کردهاند و آن طبقه حاکم نیز آن را تأیید کرده است.»
درک سطحی پدیدهها از سوی بخش عمدهای از چپ مارکسیست در ایالات متحده و اروپای غربی، مربوط به طبقهای از روشنفکران با موقعیت تاریخی است که پس از جدایی نئولیبرالیسم از چپ و کارگر، به پرچمداران چپ امپریالیسم بدل شدند. این نه فقط به این دلیل است که «آنها اشتباه میکنند» – که خود استدلالی تکراری است – بلکه به دلیل شرایط مادی درون امپراتوری و انباشت «ارزش اضافی تاریخی» در رابطه با تولید دانش است. به گفته مکس، این ایدهآلیسم، ایدهئولوژی و تبلیغات را در اولویت و کانون درک ماتریالیستی تاریخی از امپریالیسم قرار داده است:
«من از تأکید بیش از حد بر “امپراتوری رو به زوال” خوشم نمیآید. منظورم این است که طبقه روشنفکر ایالات متحده دهههاست که از یک امپراتوری رو به زوال سخن میگوید؛ هر دههای میگویند امپراتوری رو به زوال است. “امپراتوری رو به زوال”، صادقانه بگویم، نوعی بسیج فاشیستی است (۱) که به درون جریان چپ راه یافته است. از نظر تاریخی، “امپراتوری رو به زوال” یک استعاره فاشیستی است که نوعی بستر “اولویت دادن به منافع اسرائیل” را فراهم میآورد. این مضامین به هم پیوستهاند. مگر “منافع اسرائیل” چیست؟ دولت-ملت اسرائیل است که بمباران میشود، نه آمریکا. معنای واقعی آن، تعهد ایدئولوژیک متعصبانه است، و اگر فکر میکنید تعهد ایدئولوژیک متعصبانه در سطحی مشخص میتواند تا این اندازه منافع مادی را در بر بگیرد، خب، دیگر مارکسیست نیستید؛ شما یک ایدهآلیست هستید.»
این تأکید بر نمود مادی و مبانی امپریالیسم، اکنون بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد، زیرا گفتوگوی پیرامون صهیونیسم و امپریالیسم آمریکا مورد هجوم تصورات غلط ایدهآلیستی قرار گرفته است. لیبرالها تنها دولتهای نتانیاهو و ترامپ را مقصر میدانند – که این امر ماهیت تاریخی انباشت امپریالیستی را پاک میکند – در حالی که استعارههای راستگرایانهای مانند «جنگ اسرائیل» در چپ رامشده، طرفدارانی روزافزون مییابد. به این ترتیب، نوشته مکس نقطه مقابل مهمی در برابر تحلیلهای نادرست و گیجکنندهای است که از گوشههای مطیع و رامشده چپ در کشورهای ناتو سرچشمه میگیرد.
(۱) – توضیح مترجم: گفتن «آمریکا در حال افول است» (حتی اگر از نظر نظامی یا اقتصادی درست باشد) در بافت سیاسی کنونی، به جای اینکه به نقد امپریالیسم کمک کند، تبدیل به یک توجیه خطرناک برای اولویت دادن به «منافع اسرائیل» بر «منافع آمریکا» میشود.
برای درک این ادعا، باید به سه لایه استدلال توجه کنیم:
لایه اول: پسزمینه تاریخی – «امپراتوری رو به زوال» یک شعار فاشیستی کهنه است
مکس اشاره میکند که در تاریخ اروپا، خصوصاً در آلمان دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، نازیها و راستهای افراطی مدام از «امپراتوری در حال زوال» (مثلاً آلمان وایمار یا امپراتوری اتریش-مجارستان) حرف میزدند. هدفشان این نبود که وضعیت را واقعبینانه تحلیل کنند، بلکه میخواستند بستر روانی برای یک «دشمن داخلی» خیانتکار ایجاد کنند. میگفتند: «امپراتوری ما ضعیف شده، نه به خاطر ساختارش، بلکه به خاطر خیانت یهودیان، کمونیستها، خارجیها و…»
لایه دوم: کاربرد امروزی در آمریکا – تبدیل شدن به ابزار «اول آمریکا»
امروزه در آمریکا، چهرههایی مثل تاکر کارلسون، کاندیس اوونز، یا برخی ملیگرایان راست افراطی مدام میگویند: «امپراتوری آمریکا در حال زوال است، ما نمیتوانیم هزینه جنگهای بیپایان را بدهیم. چرا باید برای دفاع از اسرائیل در خاورمیانه بجنگیم و جان آمریکاییها را به خطر بیندازیم؟»
به ظاهر حرفشان ضدجنگ و حتی ضداسرائیل است. اما مکس میگوید این حرف، فاشیستی است چون:
· دشمن را نه در ساختار امپریالیسم، بلکه در دیگری میبیند (لابی اسرائیل، نتانیاهو، یهودیان).
· راه حل را نه در مبارزه طبقاتی و ضد امپریالیستی، بلکه در اولویت دادن به منافع ملی آمریکا (که همان «اول آمریکا»ی ترامپی است) میداند.
لایه سوم: چرا این استدلال به چپ غربی نفوذ کرده؟
برخی جریانهای چپ (به دلیل سردرگمی که مقاله اشاره کرد) ناخواسته این شعار را تکرار میکنند: «آمریکا در حال افول است، دیگر توان جنگ با ایران و چین را ندارد.»
مکس میگوید اشکال این حرف این است که تحلیل مادی از امپریالیسم را کنار میگذارد و میرود سراغ یک پیشبینی روانی و ایدئولوژیک. شما اگر مارکسیست باشید، باید ببینید که آمریکا چگونه با وجود همه بحرانها، همچنان ماشین نظامیاش را میچرخاند، پایگاههایش را گسترش میدهد، و از طریق ناتو و اسرائیل قدرت خود را بازتولید میکند. گفتن «امپراتوری در حال زوال است» مثل این است که بگویید «پیرمرد دارد میمیرد» در حالی که همان پیرمرد مدام دارد به دیگران حمله میکند.
تمرکز روی «زوال آمریکا» (به جای تمرکز روی ساختار فعال امپریالیسم) باعث میشود:
۱. شما تحلیل درستی از نقش اسرائیل نداشته باشید (اسرائیل را علت زوال میبینید، نه بخشی از ماشین).
۲. ناخواسته همصدا با شعارهای راست فاشیستی «اول آمریکا» شوید.
۳. از وظیفه اصلی چپ که نقد ماتریالیستی امپریالیسم و همبستگی با جنوب جهانی است، غافل بمانید.
به عبارتی: اینکه بگوییم «آمریکا ضعیف شده و اسرائیل دارد آن را به زمین میزند» یک تحلیل فاشیستی است، نه مارکسیستی. تحلیل مارکسیستی میگوید: «آمریکا و اسرائیل با هم، به عنوان یک بلوک امپریالیستی، همچنان در حال سرکوب جنوب جهانی هستند؛ منتها با بحرانهای درونی.»
