از جنگ دائمی تا امنیت مشترک؛ غرب آسیا در آستانه نظمی جدید

محمد حقیقت
غرب آسیا پس از دههها جنگ، اشغال و مهندسی بحران، شاید اکنون در برابر یک نقطه عطف تاریخی ایستاده باشد؛ لحظهای که در آن، افول نظم غربی و فرسایش امنیت وارداتی، ملتهای منطقه را بهسوی جستوجوی نظمی تازه سوق میدهد؛ نظمی که امنیت را نه در سایه پایگاههای بیگانه، بلکه در همکاری و استقلال مشترک جستوجو میکند.
جهانی که پیش چشم ما در حال شکلگیری است، دیگر با مفاهیم کهنِ دوران تکقطبی قابل توضیح نیست. نشانههای فرسایش هژمونی غرب، از بحران اوکراین تا جنگ غزه و از شکافهای درونی بلوک آتلانتیک تا رشد قدرتهای نوظهور آسیایی، هر روز آشکارتر میشود. آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، صرفاً جابهجایی میان چند قدرت بزرگ نیست؛ بلکه بحرانی عمیق در نظم سیاسی، امنیتی و حتی اخلاقیِ جهانی است که دههها بر پایه سلطه غرب بنا شده بود.
غرب آسیا بیش از هر نقطه دیگری، بهای این نظم را پرداخته است. از اشغال عراق و افغانستان تا ویرانی سوریه و یمن، از تحریمهای فلجکننده تا پروژههای تجزیه و بیثباتسازی، همگی در چارچوب معماری امنیتیای تعریف میشدند که امنیت را نه از مسیر همکاری ملتها، بلکه از طریق وابستهسازی، حضور نظامی خارجی و حفظ دائمی بحران دنبال میکرد.
در این میان، حضور گسترده پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه، بهویژه در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، سالها با این ادعا توجیه میشد که ضامن امنیت و ثبات منطقه است. اما تحولات اخیر، این روایت را با بحرانی جدی روبهرو کرده است. جنگها و تنشهای پیدرپی نشان دادند که این پایگاهها نهتنها نتوانستهاند امنیتی پایدار ایجاد کنند، بلکه خود به یکی از عوامل اصلی ناامنی و تبدیلشدن کشورهای میزبان به اهداف بالقوه درگیریها بدل شدهاند.
بهتدریج این واقعیت در حال آشکارشدن است که امنیتِ وارداتی، امنیت پایدار تولید نمیکند. منطقهای که امنیتش به ناوگانهای خارجی، اتاقهای فرماندهی فرامرزی و موازنههای تحمیلی گره خورده باشد، همواره در معرض جنگ، بحران و بیثباتی باقی خواهد ماند.
در چنین شرایطی، تجاوز مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران، نقطه عطفی تاریخی به شمار میآید. این حمله، نه در چارچوب حقوق بینالملل و نه با مجوز شورای امنیت انجام شد؛ بلکه تجلی آشکار همان منطقی بود که طی دههها کوشیده است اراده سیاسی خود را از طریق قدرت نظامی، تحریم، ترور و تهدید بر منطقه تحمیل کند.
اما آنچه معادله را تغییر داد، صرفاً خود تجاوز نبود، بلکه واکنش ایران و جامعه ایران بود. برای نخستینبار در تاریخ معاصر منطقه، کشوری در برابر دو قدرت اتمی و شبکه گسترده متحدان آنها ایستادگی کرد، بیآنکه فروبپاشد یا به سناریوی مطلوب مهاجمان تن دهد. این ایستادگی، صرفاً یک رخداد نظامی نبود؛ بلکه تأثیری عمیق بر ذهنیت سیاسی منطقه و حتی افکار عمومی جهان بر جای گذاشت.
این تجربه نشان داد که قدرت نظامیِ صرف، دیگر تضمینکننده پیروزی سیاسی نیست. همانگونه که جنگ غزه چهره عریان خشونت و استانداردهای دوگانه نظم غربی را آشکار کرد، مقاومت ایران نیز افسانه شکستناپذیری این نظم را ترک انداخت.
بیش از دو سال، جهان شاهد کشتار دهها هزار زن، کودک و مرد فلسطینی در غزه بود؛ بیمارستانها، مدارس و خانهها ویران شدند و میلیونها انسان در محاصره و گرسنگی قرار گرفتند. با این حال، بخش بزرگی از ساختار رسمی غرب—از دولتها تا بسیاری از رسانههای جریان اصلی—یا سکوت اختیار کرد یا این فاجعه را با ادبیات «حق دفاع از خود» توجیه نمود. همین مسئله شکافی عمیق میان افکار عمومی و ساختار سیاسی غرب ایجاد کرد؛ شکافی که در اعتراضهای گسترده مردمی، جنبشهای دانشجویی و بحران مشروعیت رسانههای جریان اصلی خود را نشان داد.
در چنین فضایی، آنچه در ایران رخ داد، تنها یک تقابل منطقهای تلقی نشد. برای بخش بزرگی از افکار عمومی جهان، این ایستادگی در امتداد همان مقاومت در برابر سلطه و تجاوز دیده شد. از جهان اسلام گرفته تا بسیاری از جریانهای مستقل و آزادیخواه در غرب، روایت تازهای در حال شکلگیری بود: روایتی که میگفت نظم قدیم، نهتنها مشروعیت اخلاقی خود را از دست داده، بلکه دیگر قادر نیست اراده خود را همچون گذشته بر ملتها تحمیل کند.
از همینجا، مسئله نظم امنیتی جدید منطقهای معنا پیدا میکند.
امروز استقلال دیگر فقط در مرزهای ملی تعریف نمیشود؛ بلکه در سطح منطقهای معنا مییابد. در جهانی که اقتصاد، انرژی، امنیت غذایی، فناوری و جنگهای ترکیبی بهشدت درهمتنیدهاند، هیچ کشوری—حتی قدرتمندترین دولتهای منطقه—نمیتواند بهتنهایی جزیرهای امن در میان دریایی از بحران باشد.
اگر پیرامون یک کشور، جنگ، افراطگرایی، حضور نظامی قدرتهای خارجی و سیاست بیثباتسازی دائماً بازتولید شود، استقلال آن کشور نیز دیر یا زود فرسوده خواهد شد. از همین رو، استقلال ملی بدون نوعی همکاری و همگرایی منطقهایِ ضدسلطه، دیگر نمیتواند پایدار بماند.
در این چارچوب، نزدیکی ایران و عربستان، افزایش گفتوگوهای منطقهای، گسترش همکاریهای اقتصادی و نقشآفرینی قدرتهایی چون چین و بریکس، صرفاً تحولات تاکتیکی نیستند؛ بلکه بازتاب نوعی نیاز تاریخی برای خروج منطقه از چرخه فرساینده جنگ و وابستگیاند.
از سوی دیگر، تشدید تجاوزها و سیاستهای توسعهطلبانه اسرائیل نیز بخشی از همین بحران ساختاری است. پروژههایی همچون «اسرائیل بزرگ»، سیاست مرزهای حائل، اشغالگری مداوم و تلاش برای کشاندن منطقه به جنگی دائمی، نشان میدهد که بدون شکلگیری نوعی اراده مشترک منطقهای، چرخه بیثباتسازی همچنان ادامه خواهد یافت. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که امنیت هیچ کشوری در منطقه را نمیتوان بر ویرانی و ناامنی همسایگان بنا کرد.
البته نباید دچار سادهسازی شد. جهان جدید هنوز بهطور کامل متولد نشده و نظم کهن نیز هنوز فرو نریخته است. بسیاری از دولتهای منطقه همچنان میان قدرتهای جهانی در حال موازنهاند و بیاعتمادیها، رقابتهای ژئوپلیتیکی و تضادهای انباشتهشده هنوز پابرجاست. حتی قدرتهای نوظهور شرقی نیز در نهایت بر اساس منافع خود عمل میکنند و نمیتوانند جایگزین اراده و همکاری ملتهای منطقه شوند.
اما با وجود همه تناقضها، یک واقعیت روزبهروز روشنتر میشود: دورانی که امنیت منطقه از بیرون دیکته میشد، به پایان خود نزدیک میشود.
شاید غرب آسیا، پس از یک قرن کودتا، اشغال، جنگ، تجزیه و مهندسی استعماری، اکنون آرامآرام به این آگاهی تاریخی نزدیک میشود که امنیت واقعی، نه از مسیر سلطه و پایگاههای نظامی خارجی، بلکه از مسیر همکاری، توسعه، احترام متقابل و استقلال مشترک میگذرد.
ملتهای منطقه امروز بیش از هر زمان دیگری در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارند:
یا باید امنیت را با یکدیگر بسازند،
یا ناامنی را برای یکدیگر بازتولید کنند.
